یا محمد (ص)
لبیک یا رسول الله 
پيامبر(ص) در آينه فقه
پيامبر(ص) در آينه فقه

نويسنده:احمد مبلغى

بعثت، هجوم نور به قلب تاريكى است. عاشقان كوى محمد نقد دل را به پاى محبت او نثار مى‏كنند تا صفاى باطن به دست آورند. دل را به چشمه معرفت او مى‏سپارند تا با زلال احكام الهيش زنگار از درون بزدايند. كشتى‏نشين درياى اهل بيت(ع) محمد مى‏شوند تا سوار بر امواج فقه به ساحل سعادت راه يابند!
آنچه پيامبر(ص) بر اين مردم خواند يكسره مايه حيات است و وسيله نجات. راهى هموار در داغستان دنيا كه پاى انديشه بشر را از ريگ خطا مصون مى‏دارد. و احكامى سراسر حكمت كه ريشه در فطرت انسان دارد. او كه درهاى باغ سبز معرفت را بر پيروان مكتب خويش گشود، و پيام‏آور اين حكمت‏بود، به يقين شخصيتى بزرگ دارد و ستودنى. دل او آسمان معرفت الهى است و كلامش باران رحمت‏خداوند!
و حال كه چنين است‏بر پويندگان راه محمد است آن پيام‏آور مهر و صداقت را بشناسند و جان خويش را آينه روشنى از او گردانند و در راه احترامش بكوشند.
آنچه به فهرست مى‏كشانيم وظايفى است‏بر عهده همه ما كه راه حق شناسى و احترام گذارى به خاتم پيامبران را مى‏آموزد. او كه جرعه حيات به ما نوشاند بيش از هر كس سزاوار احترامى بى‏شايبه است، هر چند كه از عهده حق او برنياييم.
از طرف ديگر اين وظايف، آينه‏اى است كه ما را با چهره نورانى پيامبر(ص) آشنا مى‏سازد گرچه سيماى به حق پيوسته و از دنيا گسسته محمد(ص) هرگز در چشم دنيايى‏مان نمى‏گنجد; ولى
آب دريا را اگر نتوان كشيد                      هم بقدر تشنگى بايد چشيد
پس بر شيفتگان او است كه اين وظايف را بشناسند و بدانند كه هر يك از آنها انگشت اشاره به سيماى نورانيش دارند.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 28 بهمن 1393  ] [ 12:05 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
اهميت رضايت مظلوم
اهميت رضايت مظلوم

نويسنده:محمد محمدي اشتهاردي
امام باقر (عليه السلام) فرمود: رسول خدا (صلي الله عليه وآله) خالد بن وليد را (كه يكي از شجاعان بود) همراه جمعي به سوي طايفه اي از بني المصطلق بنام طايفه بني خزيمه كه تا آن زمان تسليم حكومت اسلامي نشده بودند (و از ناحيه آنها احساس خطر مي شد) فرستاد، با توجه به اينكه بين آنها و طايفه بني مخزوم (كه خالد از اين طايفه بود) كينه و عداوتي وجود داشت . هنگامي كه خالد با همراهان بر آن قوم وارد شدند، آنها اطاعت از رسول خدا(صلي الله عليه وآله) را پذيرفتند و در اين مورد نامه اي تنظيم نموده بودند (و در اين صورت نمي بايست به آنها حمله شود). خالد (كه آدم بي توجه و بي احتياطي بود) اعلام كرد كه مردم نماز صبح جمع شوند، پس از نماز دستور حمله به آنها را داد و خود نيز جلودار حمله بود، عده اي از طايفه بني خزيمه را كشتند و اموال آنها را به غارت بردند و نامه آنها را گرفته و به حضور پيامبر (صلي الله عليه وآله) باز گشتند. وقتي كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) از ماجرا مطلع شد، رو به قبله ايستاد و گفت : خدايا من از آنچه كه خالد انجام داده است بيزارم . فورا علي (عليه السلام) را خواست و به او فرمود: برو نزد طايفه بني خزيمه ، و از آنها در مورد آنچه خالد با آنها رفتار (وحشيانه) كرده معذرت خواهي كن و رضايت آنها را جلب نما و برگرد، سپس پيامبر (صلي الله عليه وآله) پاي خود را بلند كرد و به زمين گذاشت و فرمود: قضاوت زمان جاهليت را زير دو پايت قرار بده . اميرالمؤ منين علي (عليه السلام) نزد طايفه بني خزيمه رفت و آنها را خشنود و راضي نمود و نزد پيامبر (صلي الله عليه وآله) برگشت .
پيامبر (صلي الله عليه وآله) به علي(عليه السلام) فرمود: آنچه كه انجام دادي به من خبر بده . علي (عليه السلام) عرض كرد: اي رسول خدا! رفتم و براي هر خوني كه از آنها ريخته شده بود، ديه (خونبها) قرار دادم و به صاحبانش پرداختم و حتي در مورد جنين آنها مالي دادم ، از اموالي كه برده بودم زياد آمد، از زيادي آن مال قيمت كاسه سگ آنها و ريسمان آبكشي آنها را كه شكسته و پاره شده بود نيز پرداختم ، و باز از مال زياد آمد، در برابر ترس و وحشتي كه به زنان و كودكان آن طايفه وارد شده بود، مبلغي پرداختم ، باز زياد آمد، زيادي را براي آنچه آشكار و پنهان (از نظرها) بود پرداختم ، باز ديدم هنوز اموالي دارم همه آنها را به آنها دادم تا از تو اي رسول خدا راضي گردند. پيامبر (صلي الله عليه وآله) فرمود: يا علي اعطيتهم ليرضو عني رضي الله عنك يا علي انما انت مني بمنزله هارون من موسي الا انه لانبي بعدي . اي علي به آنها آن قدر مال دادي تا از من راضي شدند، خداوند از تو راضي باشد، اي علي جز اين نيست كه نسبت توبه من همچون نسبت هارون به موسي بن عمران است ، جز اينكه بعد از من پيامبري نخواهد بود.
منبع: داستان صاحبدلان

ادامه مطلب
[ سه شنبه 28 بهمن 1393  ] [ 12:05 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
عزت كار و ذلت صدقه
عزت كار و ذلت صدقه

نويسنده:محمد رضا اکبري
مردي از انصار نيازمند گرديد و از بر آوردن نياز خود درمانده شد. نزد رسول خدا صلي اللّه عليه و آله رفت و حاجت خود را بيان كرد. حضرت فرمود: آنچه را در منزل داري بياور و چيزي را در اين باره كوچك نشمار. مرد انصاري به منزل رفت و يك قدح و يك قطعه پوست يا پارچه كه زير زين اسب يا شتر مي گذارند را با خود آورد. رسول خدا صلي اللّه عليه و آله فرمود: چه كسي اين دو را مي خرد؟ مردي گفت : من آنها را به يك درهم خريدارم .
حضرت فرمود: چه كسي بيشتر مي خرد؟ مرد ديگري عرض كرد: من به دو درهم مي خرم . پيامبر صلي اللّه عليه و آله فرمود: براي تو باشد و خريدار، دو درهم به مرد انصاري داد. آنگاه حضرت فرمود: با يك درهم آن خوراكي براي خانواده خود تهيه كن و با درهم ديگر تيشه اي خريداري كن . مرد انصاري تيشه اي خريداري كرد و پيامبر صلي اللّه عليه وآله دسته اي براي آن گرفت و تيشه اي را به دسته اي مجهز كرد و فرمود: برو با اين تيشه هيزم بيابان را بكن و چيزي را از چوب و خار بيابان ،تر يا خشك بي ارزش ندان . مرد انصاري بدنبال كار رفت و پس از پانزده شب به محضر پيامبر صلي اللّه عليه و آله مشرف گرديد و وضع اقتصادي او خوب شد. حضرت صلي اللّه عليه و آله فرمود: اين كار بهتر از اين بود كه در روز قيامت بيائي در حالي كه در چهره تو ذلت صدقه باشد.
منبع: قصه هاي تربيتي چهارده معصوم (عليهم السلام)

ادامه مطلب
[ سه شنبه 28 بهمن 1393  ] [ 12:05 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
گوشه‏اى ازاخلاق عظيم پيامبر (صلی الله علیه و آله)
گوشه‏اى ازاخلاق عظيم پيامبر (صلی الله علیه و آله)

نويسنده:استاد محمد جواد مهرى
روزهايى بس شيرين و به‏يادماندنى و تاريخ ساز پيامبر را نمى‏توان با الفاظ و سخنان ناقص انسانهاى ناقص‏توصيف و تعريف كرد.
او هرگز در اين واژه‏ها نمى‏گنجد و فراتر از آن است. انسان‏كاملى كه تمام افلاك و موجودات را خدا به خاطر او آفريد واگر او نبود، هيچ چيز نبود. «لولاك لما خلقت الافلاك‏» و الاانسانى كه تا قاب قوسين او ادنى بالا رفت و به جايى رسيد كه‏جبرئيل آن ملك مقرب و واسطه وحى الهى به آنجا هرگز نرسد وبا صراحت‏به او عرض كرد: اگر يك مو بالاتر روم به نور تجلى‏بسوزد پرم. ولى رسول الله رفت و به جايى رفت كه نه در خرد آيدو نه بر ورق نگاشته شود و نه حتى در وهم وخيال! اوست كسى كه‏خدايش درباره‏اش فرمود: «و انك لعلى خلق عظيم‏» پس مابه جاى‏اينكه حرفى بزنيم كه نه آغازش و نه انجامش ما را به جايى‏مى‏رساند چرا كه جز آفريده‏اش و برادرش كسى او را نخواهد شناخت‏ «يا على ما عرف الله الا انا و انت و ما عرفنى الا الله وانت و ما عرفك الا الله و انا» پس روا است كه لب فرو بنديم وسخن كمتر گوئيم.
بيائيم در اين سخن ربانى كه پيامبر را داراى منشى سترگ واخلاقى عظيم معرفى مى‏كند بيانديشيم و از زبان روايت نمى از اين‏اقيانوس پرفيض برگيريم، شايد برخى عزيزان به كار بندند و ازرسول الله الگوى زندگى بگيرند كه قرآن فرمود: «و لكم فى رسول‏الله اسوه حسنه‏» .
جمله‏هايى كوتاه در منش و روش زندگى حضرت بيان مى‏شود كه هم‏بركت است و پر مايه بركتى است و هم برنامه به زيستى وخداپسندانه:
1 آن قدر حضرت متواضع و فروتن بود كه متن روايت او را«خاضع الطرف‏» مى‏نامد يعنى به زمين نگاه مى‏كرد و سر را كمتربالا مى‏برد، اين چنين با وقار و متين... با ادب و فروتن. چنان‏در برابر خالقش خاضع و خاشع بود كه بيشتر سرفرود مى‏آورد و كمترسر را بلند مى‏كرد چه پيوسته خدا را حاضر و ناظر مى‏ديد و لحظه‏اى‏بلكه كمتر از لحظه‏اى هم از ياد و ذكر خدا غافل نبود.
2 يكى ديگر از نشانه‏هاى بارز تواضع و خوى نيكويش اين بود كه‏به هر كه مى‏رسيد، پيشقدم در سلام كردن بر او بود، سلام كه خودتحيت اسلامى است و پيامبر آن را به ما ياد داده، خود نيز بيش ازهمه و پيش از همه به آن عمل مى‏كرد و قبل از آنكه ديگرى بر اوسلام كند، او خود سلام مى‏كرد. هرگز پيامبر ملاحظه نمى‏كرد كه آن‏فرد بزرگ است‏يا كوچك، دانشمند است‏يا بى‏سواد، ثروتمند است‏يافقير. آرى حضرت آنقدر عظمت داشت كه بر همه افراد بدون ملاحظه‏هاى‏ايسمى، شغلى، خطى، مسئوليتى، مالى و... سلام مى‏كرد و او بااينكه بزرگترين از هر نظر بود بر كوچكترين انسانها از هرنظر سلام مى‏كرد و بيشتربراى اينكه ما را به اين سنت‏حسنه‏تشويق كند مى‏فرمود: سلام را نود و نه حسنه است و جوابش يك حسنه.
3 پيامبر هرگز بدون جهت‏سخن نمى‏گفت، و اگر سخنى مى‏گفت‏بيشترجنبه موعظه و پند داشت، يا مطلبى را مى‏آموخت و يا به معروف وخيرى امر مى‏كرد و يا از شر و منكرى مردم را باز مى‏داشت، تمام‏سخنانش سودمند و يك كلمه، نه بلكه يك حرف، پوچ و بى‏ارزش نبود،زيرا خوب مى‏دانست كه: «و ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد»وانگهى پيامبر اسوه است و الگو و اوست انسان كامل. پيامبر كسى‏است كه نخستين آفريده پروردگار، نور مباركش است: «اول ما خلق‏الله نورى‏» پس، از اين نور كامل چيزى تراوش نمى‏كند جز نور، وهرچه مى‏گويد گفته خدا است «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى‏يوحى‏» .
4 و پيامبر هرگز از ذكر خدا غافل نمى‏شد. در روايت است: «ولايجلس و لايقوم الا على ذكر» او نمى‏نشست و برنمى‏خاست جز با ذكرو ياد خدا. پيامبر در هر آن قرين و همنشين ذكر خدا بود چه برزبان آورد و چه در دل گويد. او خود ذكر خدا را كفاره مجلس‏مى‏دانست و اعلام مى‏داشت كه اگر در مجلسى ياد خدا نباشد يا ذكرى‏از اهل بيت كه آن نيز ياد خدا است، پس آن مجلس بر اهلش وزر ووبال است و نحس است و شوم. و اگر حضرت مى‏خنديد از تبسم تجاوزنمى‏كرد «جل ضحكه التبسم‏» زيرا قهقهه و خنده با صدا با شئون‏انسان مودب منافات دارد چه رسد به انسان كامل و چه رسد به اشرف‏مخلوقات.
5 يكى ديگر از موارد تواضع و فروتنى حضرت اين بود كه هر وقت‏وارد مجلس مى‏شد، هر جا كه جاى خالى بود مى‏نشست، مانند ماخودخواهان يا نادانان نبود كه دنبال صدر مجلس هستيم، و خيال‏مى‏كنيم كه بايد بالا و بالاتر نشست. اصلا آن جا كه انسان والامى‏نشيند والا است نه آنكه انسان والا بايد در جاى والا نشيند.
عزيزانم! قطعا اين از تواضع است كه انسان در جايى كه خالى‏است‏بنشيند و هرگز منتظر نباشد كه ديگران در برابرش قد علم‏كنند و برخيزند تا آن جناب را در صدر مجلس بنشانند. اين حالت‏بدون ترديد برخاسته از هواى نفس است و تكبر كه بايد زدوده شودو گاهى بلكه بيشتر به خاطر عقده‏هاى درونى و محروميت‏هاى ديرينه‏است كه شخص مى‏خواهد از اين راه خودى را نشان دهد!!
6 پيامبر آرام و آهسته سخن مى‏گفت و هيچ گاه فرياد نمى‏زد وصدا را بلند نمى‏كرد. و مجلس آن حضرت نيز از چنان آرامشى‏برخوردار بود كه عين ادب و تواضع است و كسى در مجلس پيامبربلند سخن نمى‏گفت «و اغضض من صوتك‏» و دستور هم همين بود كه‏كسى صدايش را بالاتر از صداى رسول الله نكند «لاترفعوا اصواتكم‏فوق صوت النبى‏» و چون خود حضرت آهسته و آرام سخن مى‏گفت لذامجلسش بسيار آرام و باوقار بود كه حتى صداى به هم زدن بال‏پرنده به گوش مى‏رسيد.
7 «لايقطع على احد كلامه‏» هرگز سخن كسى را قطع نمى‏كرد و تاشخصى مشغول سخن گفتن بود، به او خوب گوش مى‏داد و پس از تمام‏شدن سخنش آرام پاسخش را مى‏گفت. و چنان اصحابش را تربيت كرده‏بود كه هرگاه لب مباركش به سخن وا مى‏شد، تمام حاضران ساكت‏مى‏شده و سراپا گوش مى‏شدند «كان على رووسهم الطير» و هرگاه‏سخن حضرت تمام مى‏شد بدون آنكه سخنانشان با هم تزاحم كند، با هريك به نوبت‏حرف مى‏زد.
8 نكته ديگرى كه بسيار جالب و ارزنده است و بايد مدنظر قرارگيرد اين است كه حضرت در هنگام سخن گفتن، به افراد يكسان نگاه‏مى‏كرد «و كان يساوى فى النظر والاستماع للناس‏» و بايدسخنگويان محترم اين مطلب را دقت كنند كه يكسان و مساوى درحال حرف زدن به اين طرف و آن طرف نگاه كنند زيرا اين نكته‏ظريف اخلاقى است كه در نگريستن به افراد(هنگام صحبت كردن)انسان‏فرق بين اين و آن نگذارد و همه را به يك ديد بنگرد كه‏اميدواريم در موارد ديگر نيز اين تساوى و يكسان‏نگرى حفظشود.راستى چه زيبا است تربيت رسول الله! بنابراين، هر كه‏بخواهد بيشتر به پيامبر نزديك گردد، بايد رفتار و اخلاقش را باآن حضرت نزديكتر كند.
9 «و كان يجالس الفقراء و يواكل المساكين‏» او نه تنها بامالداران و دارايان مجالست مى‏كرد بلكه با فقرا و مستمندان نيزهمنشين بود. بلكه قطعا حضرت از نشستن با فقرا بيشتر لذت مى‏بردو اگر با ثروتمندان مى‏نشست‏به خاطر هدايت كردن آنان بود نه چيزديگر.
10 هرگاه پيامبر مى‏خواست‏به مجلس وارد شود و با مردم‏برخورد كند، خود را طبق موازين اسلامى آرايش مى‏داد يعنى درآينه مى‏نگريست و موهاى خود را شانه مى‏زد و چنين در روايت آمده‏است «و كان ينظر فى المرآه و يتمشط‏» و نه تنها حضرت لباس‏تميز و مرتب مى‏پوشيد و محاسن مبارك را شانه مى‏زد بلكه پيوسته‏بوى خوش عطر از حضرت از مسافتى دور استشمام مى‏شد. بگذريم‏كه خود حضرت خوشبو بود و بوى خوشش دوست و دشمن را جذب مى‏كرد،كه همواره از عطر نيز استفاده مى‏نمود. راوى مى‏گويد: قبل ازآنكه حضرت به مسجد وارد شود، ما خبردار مى‏شديم زيرا بوى عطرش‏از مسافتى به مشاممان مى‏خورد و متوجه ورود حضرت مى‏شديم. خودحضرت نيز مى‏فرمايد: «ان الله يحب من عبده اذا خرج الى اخوانه‏ان يتهيا لهم و يتجمل‏» خداوند دوست دارد كه بنده‏اش هرگاه‏مى‏خواهد با برادرانش ملاقات كند، خود را آماده كند و براى آنهاآرايش نمايد.
اسلام دستور آراستن داده است نه مانند برخى ساده لوحان كه باموهاى ژوليده و لباس نامرتب مى‏آيند و خيال مى‏كنند اين از زهداست. نه! اين از زهد اسلامى كاملا به دور است. زهد اين است كه به‏دنيا و ملذاتش دل نبنديم نه اينكه صوفى منشانه زندگى كنيم وژوليده سيما در ميان مردم حاضر شويم!
11 پيامبر اگر سواره بود هرگز نمى‏پذيرفت كه شخصى همراه وهمگام او پياده راه رود. از او مى‏خواست كه بر مركبش در كنارش‏سوار شود و اگر قبول نمى‏كرد يا امكان نداشت، به او مى‏فرمود:
از من جلوتر برو تا من در پس تو آيم و به تو برسم. اين چه عظمت‏و بزرگوارى است انسان‏ها را سرگردان مى‏كندو به حيرت وامى‏دارد.
12 اگر سه روز مى‏گذشت و دوستش يا برادر دينى‏اش را نمى‏ديد ازاو سؤال مى‏كرد، پس اگر به مسافرت رفته بود برايش دعا مى‏كردواگر در شهر بود حتما از احوالش تفقد مى‏نمود و به زيارتش مى‏رفت‏واگر بيمار بود به عيادتش مى‏شتافت.
13 پيامبر آنقدر مهمان نواز بود و مهمانش را احترام و تقديرمى‏كرد كه هرگاه كسى بر او وارد مى‏شد، حضرت متكا و مسند خود رابه او مى‏داد و اگر نمى‏پذيرفت آنقدر اصرار مى‏كرد تا قبول كند.
14 حضرت ضمن اينكه بسيار هيبت داشت، براى اينكه حاضرين ازديدارش هراس نكنند و ديدارش آنان را نرنجاند، گاهى شوخى مى‏كردو لطيفه‏اى در حد ميزان شرعى مى‏گفت كه هيبتش حاضران را به‏وحشت نياندازد و جرات سخن گفتن را از آنان سلب نكند. بويژه‏اگر مى‏يافت كه يكى از يارانش ناراحت و غمگين است‏با او شوخى‏مى‏كرد تا غمش را بزدايد. و اصلا پيامبر آن گونه با افراد سخن‏مى‏گفت كه مناسب با وضعيت علمى و حالت روانى آنان بود. در روايت‏آمده است: «و كان يخاطب جلساءه بما يناسب‏» و به اندازه عقل ودركشان با آنان سخن مى‏گفت و مى‏فرمود: «ما پيامبران ماموريت‏داريم كه با مردم به اندازه عقولشان سخن بگوئيم‏» .
15 مى‏فرمود: «اكرم اخلاق النبيين و الصديقين البشاشه اذاتراووا و المصافحه اذا تلاقوا» برترين اخلاق پيامبران ورادمردان خوشروئى است هنگامى كه به هم مى‏رسند و مصافحه و دست‏دادن به يكديگر است هنگامى كه با هم ملاقات مى‏كنند و لذا هر وقت‏پيامبر مسلمانى را مى‏ديد فورا با او مصافحه مى‏كرد وبه او دست‏مى‏داد و بر اين امر بسيار تاكيد مى‏نمود. در روايت است كه‏هرگاه دو مؤمن به هم مى‏رسند و مصافحه كنند گناهانشان مى‏ريزدمانند برگ درختان(در فصل خزان).
اين بود چند جمله كوتاه ولى پرفايده از سيره و منش‏پيامبر كه براى استفاده عموم عرض شد تا شايد در اين هفته وحدت‏به كار گيريم و با هم پيوند صلح وصفا بنديم و دلها را از رشك وحسد و زيغ و رين پاك كنيم و گذشته‏ها را به خاطر خدا ناديده‏بگيريم و از لغزش‏هاى برادرانمان بگذريم(كه خود نيز بسيار لغزش‏داريم)و وحدت را نه در سخن و گفتار كه در عمل و كردار اجراكنيم و قلبها را از كينه و عداوت دور سازيم و با هم چنانكه خداو رسولش خواهد برادروار زندگى كنيم و اگر از ديگرى انتقادداريم تلاش كنيم كه انتقادمان سازنده و برادرانه باشد نه كينه‏توزانه و انتقام‏گرانه. باشد كه روح رسول الله و روح فرزندش‏روح‏الله از ما خشنود گردد و كشورمان رنگ صفا و محبت‏به خودگيرد و راه نفوذ دشمنان قطع شود و دوستان، دشمنى را كنارگذارند و ولى حميم گردند و عهد اخوت و برادرى را دوباره تجديدكنيم والسلام.
منبع:ماهنامه پاسدار اسلام

ادامه مطلب
[ سه شنبه 28 بهمن 1393  ] [ 12:05 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
رضايت مادر
رضايت مادر

نويسنده:عبدالله صالحي
مرحوم شيخ مفيد، به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه عليه حكايت نمايد: روزي به رسول گرامي اسلام صلّي اللّه عليه و آله ، خبر دادند كه فلان جوان مسلمان ، مدّتي است در سكرات مرگ و جان دادن به سر مي برد ونمي ميرد. چون حضرت رسول بر بالين آن جوان حضور يافت ، فرمود: بگو لا إ لهَ إ لاّ اللّه ؛ ولي مثل اين كه زبان جوان قفل شده باشد ونمي توانست حركت دهد، حضرت چند بار تكرار نمود و جوان بر گفتن كلمه طيّبه لا إ لهَ إ لاّ اللّه قادر نبود. زني در كنار بستر جوان مشغول پرستاري از او بود، حضرت از آن زن سؤ ال نمود: آيا اين جوان مادر دارد؟ پاسخ داد: بلي ، من مادر او هستم .
حضرت فرمود: آيا از فرزندت ناراحت و ناراضي مي باشي ؟ گفت : آري ، مدّت پنج سال كه است با او سخن نگفته ام . حضرت پيشنهاد داد: از فرزندت راضي شو. عرض كرد: به احترام شما از او راضي شدم و خداوند نيز از او راضي باشد. سپس حضرت به جوان فرمود: بگو لا إ لهَ إ لاّ اللّه ، در اين موقع آن جوان سريع كلمه طيّبه را بر زبان خود جاري كرد. بعد از آن ، حضرت به او فرمود: دقّت كن ، اكنون چه مي بيني ؟
عرض كرد: مردي سياه چهره با لباس هاي كثيف و بدبو همين الا ن در كنارم مي باشد و سخت گلوي مرا مي فشارد. حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله ، اظهار نمود: بگو: يا مَنْ يَقْبَلُ الْيَسيرَ، وَ يَعْفُو عَنِ الْكَثيرِ، إ قبَلْ مِنِّي الْيَسيرَ، وَاعْفُ عنّي الْكَثيرَ، إ نّكَ اءنْتَ الْغَفُورُ الرَّحيم . يعني ؛ اي كسي كه عمل ناچيز را پذيرا هستي ، و از خطاهاي بسيار در مي گذري ، كمترين عمل مرا بپذير و گناهان بسيارم را به بخشاي ؛ همانا كه تو آمرزنده و مهربان هستي ، وقتي جوان اين دعا را خواند، حضرت فرمود: اكنون چه مي بيني ؟ گفت : مردي خوش چهره و سفيد روي و خوش بو با بهترين لباس ، در كنارم آمد و با ورود او، آن شخص سياه چهره رفت . حضرت فرمود: بار ديگر آن جملات را بخوان ، وقتي تكرار كرد. و در همان لحظه روح ، از بدنش خارج شد و به دست پر بركت پيامبر اسلام صلّي اللّه عليه و آله ، نجات يافت و سعادتمند گرديد.
منبع: چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا (ص)

ادامه مطلب
[ سه شنبه 28 بهمن 1393  ] [ 12:05 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات :  ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

با سلام این وبلاگ در جهت موج وبلاگی "لبیک دیا رسول الله تاسیس شده است
نويسندگان
لينک دوستان
آمار سايت
كل بازديدها : 50206 نفر
كل مطالب : 310 عدد
آخرين بروز رساني : دوشنبه 9 آذر 1394 
امکانات وب