منجى موعود و مصلح جهانى در ادیان
نظرات(0) | ادامه مطلب

منجى موعود و مصلح جهانى در ادیان
 
 
 
 
 
 
 
منجى در دین یهود
باور به منجى و رهایى‌بخش و آینده روشن در عهد عتیق در مجموعه آیاتى از کتاب دانیال نبی، اشعیاى نبی، زبور و... آشکارا ذکر شده است به مرور برخى از این آیات مى‌پردازیم.
در تورات مى‌خوانیم:
و در ایام آخر واقع خواهد شد... جمیع امت‌ها به سوى آن روان خواهند شد. او امت‌ها را داورى خواهد نمود و قوم‌هاى بسیارى را تنبیه خواهد کرد. امتى شمشیر نخواهد کشید و بار دیگر جنگ را نخواهند آموخت. (کتاب اشعیاى نبی:‌باب دوم، بندهاى 2-4)بلکه مسکینان را به عدالت داورى خواهد کرد و به جهت مظلومان زمین به راستى حکم خواهد نمود. کمربند کمرش عدالت خواهد بود و کمربند میانش امانت و گرگ با بره سکونت خواهد داشت و پلنگ با بزغاله خواهد خوابید و گوساله و شیر و پروارى با هم و طفل کوچک آنها را خواهد راند. (کتاب اشعیاى نبی، باب دوم، بندهاى 4-6)طفل شیرخواره بر سوراخ مار بازى خواهد کرد و طفل از شیر بازداشته شده دست خود را بر خانه افعى خواهد گذاشت و در تمامى کوه مقدس‌من ضرر و فسادى نخواهند کرد. زیرا که جهان از معرفت خداوند پر خواهد بود. مثل آب‌هایى که دریا را مى‌پوشاند. (کتاب اشعیاى نبی، باب یازدهم، بندهاى 8-9)آنگاه انصاف در بیابان ساکن خواهد شد و عدالت در بوستان مقیم خواهد گردید و عمل عدالت سلامتى و نتیجه عدالت آرامى و اطمینان خواهد بود تا ابدالآباد و قوم من در مسکن سلامتى و در مساکن مطمئن و در منزل‌هاى آرامى ساکن خواهند شد. (کتاب اشعیاى نبی، باب سى و دوم، بندهاى 16-18)برگزیدگان من از عمل دست‌هاى خود تمتع خواهند برد، زحمت بى‌جا نخواهند کشید، اولاد به جهت اضطراب نخواهند زایید زیرا که اولاد برکت یافتگان خداوند هستند و ذریت ایشان با ایشانند و قبل از آنکه بخوانند من جواب خواهم داد و پیش از آنکه سخن گویند من خواهم شنید. گرگ و بره با هم خواهند چرید و شیر مثل گاو کاه خواهد ‌خورد و خوراک مار خاک خواهد بود. خداوند مى‌گوید که در تمامى کوه مقدس من ضرر نخواهند رسانید و فساد نخواهند کرد. (کتاب اشعیاى نبی، باب شصت و پنجم، بندهاى 23-25)امیر عظیمى که براى پسران قوم تو ایستاده (قائم) است، خواهد برخاست... در آن زمان هرکس از قوم تو که در دفتر مکتوب یافت شود رستگار خواهد شد و بسیارى از آنان که در خاک زمین خوابیده‌اند بیدار خواهند شد اما اینان به جهت حیات جاودانى و آنان به جهت خجالت و حقارت جاودانى و حکیمان مثل روشنایى افلاک خواهند درخشید و آنان که بسیارى را به راه عدالت رهبرى مى‌نمایند مانند ستارگان خواهند بود تا ابدالآباد. اما تو اى دانیال، کلام را مخفى‌دار و کتاب را تا زمان آخر مهر کن. بسیارى به سرعت تردد خواهند نمود و علم افزوده خواهد گردید. خوشا به حال آنکه انتظار کشد. (کتاب دانیال نبی، باب دوازدهم، بندهاى 1و 4و 12)
منجى دردین مسیح
آینده جهان و موعود رهایى‌بخش در عهد جدید
در عهد جدید با توجه به موضوع منحصربه فرد بازگشت عیسى مسیح و تفاوت‌هاى ماهوى جهان پس از بازگشت او به زمین تصویرى از منجى و جهان آرمانى را ارائه مى‌دهد. این تصویر مفاهیمى چون پسر انسان در کنار مفهوم خدا و پسر خدا را در بر دارد. گاهى حضور پسر انسان در کنار پسر خدا گویاى وجود دو شخصیت متمایز در کنار یکدیگر است که به معناى یکى بودن این دو یا حلول یکى در دیگرى نیست. برخى از این آیات را با هم مرور مى‌کنیم.
در انجیل مى‌خوانیم:
عیسى ایشان را گفت:‌هر آینه به شما مى‌گویم شما که من را متابعت نموده‌اید وقتى که پسر انسان بر کرسى جلال خود نشیند شما نیز به دوازده کرسى نشسته بر دوازده سبط داورى خواهید نمود و هرکه به خاطر اسم من خانه‌ها یا برادران یا خواهران یا پدر یا مادر یا زن یا فرزندان یا زمین‌ها را ترک کرد صدچندان خواهد یافت و ارث حیات جاودانى خواهد گشت. (انجیل متی، باب نوزدهم، بندهاى 28 و 29)لهذا پیش از وقت به چیزى حکم مکنید تا خداوند بیاید که خفایاى ظلمت‌ را روشن خواهد کرد و نیت‌هاى دلها را به ظهور خواهد آورد آنگاه هرکس را مدح از خدا خواهد بود. (رساله‌ پولس رسول به قرنتیان، باب چهارم، بند 5)به جنگ نیکو جنگ کرده‌ام و دوره خود را به کمال رسانیده ایمان را محفوظ داشته‌ام. بعد از این تاج عدالت براى من حاضر شده است که خداوند داور عادل در آن روز به من خواهد داد و نه به من فقط بلکه نیز به همه کسانى که ظهور او را دوست مى‌دارند. (رساله دوم پولس به تیموتئوس، باب چهارم، بندهاى 7 و 8)بزودى مى‌آیم پس آنچه دارى حفظ کن مبادا کسى تاج تو را بگیرد. (مکاشفه یوحناى رسول، باب سوم، بند 11)در انجیل برنابا نویدهاى مهدی- علیه‌السلام- به صراحت آمده است ولى نظر به اینکه مسیحیان آن را معتبر نمى‌دانند، در اینجا فقط برخى دیگر از نویدهاى موجود در اناجیل معتبر از نظر آنان را مى‌آوریم.
1- “همچنان‌که برق از مشرق ساطع شده تا به مغرب ظاهر مى‌شود، ظهور پسر انسان نیز چنین خواهد شد... آنگاه علامت پسر انسان در آسمان پدید گردد و در آن وقت جمیع طوایف زمین سینه‌زنى کنند و پسر انسان را ببینند که بر ابرهاى آسمان با قوت و جلال مى‌آید... آسمان و زمین زایل خواهد شد، اما سخن من هرگز زایل نخواهد شد، اما از آن روز و ساعت هیچ‌کس اطلاع ندارد و حتى ملائکه آسمان جز پدر من و بس... لهذا شما نیز حاضر باشید زیرا در ساعتى که گمان نبرید پسر انسان مى‌آید.”
2- “... اما چون پسر انسان در جلال خود با جمیع ملائکه مقدس خود آید، آنگاه بر کرسى جلال خود خواهد نشست و جمیع امتها در حضور او جمع شوند و آنها را از همدیگر جدا مى‌کنند به قسمتى که شبان میش‌ها را از بزها جدا مى‌کند.”
3- “... آنگاه پسر انسان را ببینید که با قوت و جلال عظیم بر ابرها مى‌آید، در آن وقت فرشتگان خود را از جهات اربعه از انتهاى زمین تا به اقصاى فلک فراهم خواهد آورد...ولى آن روز و ساعت غیر از پدر هیچ‌کس اطلاع ندارد نه فرشتگان در آسمان و نه پسر هم، پس بر حذر و بیدار شده دعا کنید زیرا نمى‌دانید که آن وقت کى مى‌شود...”
4- “... کمرهاى خود را بسته، چراغ‌هاى خود را افروخته بدارید و شما مانند کسانى باشید که انتظار آقاى خود را مى‌کشند که چه وقت از عروسى مراجعت کند تا هروقت آید و در را بکوبد بى‌درنگ براى او باز کنند. خوشا به حال آن غلامان که آقاى ایشان چون آید ایشان را بیدار یابد... پس شما نیز مستعد باشید زیرا در ساعتى که گمان نمى‌برید پسر انسان مى‌آید.”
در این آئین و کتابهاى مقدس، این آئین نیز بشارت‌هاى روشنى درباره موعود آخرالزمان رسیده است. از جمله کتب مسیحیت مى‌توان به انجیل متی، لوقا، مرقس، برنابا و مکاشفات یوحنا اشاره کرد.مسیحیان معتقدند حضرت مسیح موعود یهود مى‌باشد. یهودیان ناکامى آن حضرت را در تشکیل حکومت جهانى دستاویز رد آن مدعا نموده‌اند. لازم به تذکر است که: کلمه “پسر انسان” مطابق نوشته “هاکس آمریکایی” در کتاب خود “قاموس مقدس” 80 بار در انجیل و ملحقات آن (عهد جدید) تکرار شده که فقط 30 مورد آن با حضرت عیسى قابل تطبیق مى‌باشد (قاموس مقدس، ماده پسر خواهر، صفحه 219) و 50 مورد دیگر از نجات‌دهنده‌اى سخن مى‌گوید که در آخرالزمان ظهور خواهد کرد. عیسى نیز با او خواهد آمد و او را جلال خواهد داد و از ساعت و روز ظهور او جز خدا کسى اطلاع ندارد و او کسى جز حضرت مهدی-عجل‌الله تعالى فرجه الشریف- نمى‌باشد.

 

منبع: روزنامه رسالت


نویسنده : حسین رضایی
تاریخ : پنج شنبه 21 آبان 1394 
زمان : 11:02 PM
منجى موعود و مصلح جهانى در ادیان
نظرات(0) | ادامه مطلب

منجى موعود و مصلح جهانى در ادیان
 
 
 
 
 
 
 
اشاره:
ایمان به منجى موعود و مصلح جهانی، اصلى است مسلم در تمامى ادیان آسمانی.این مقاله به بررسى نشانه‌هاى منجى در ادیان مختلف مى‌پردازد و نتیجه مى‌گیرد که این نشانه‌ها تنها بر امام مهدى موعود(عج) منطبق است.
در پایان این مقاله نگاهى کوتاه به منجى در ادبیات و روانشناسى داریم.

همه بشریت در انتظار منجى و ناجی

بشریت در انتظار یک منجى یا رهاننده است. همه ادیان آسمانى اعم از مکاتب الهى یا غیرالهى به یک منجى یا حداقل به یک قهرمان ایمان دارند و براى ظهور آن لحظه‌شمارى مى‌کنند. به عبارتى آموزه ظهور منجى موعود یکى از آموزه‌هاى مشترک و فراگیر ادیان آسمانى است. انسان‌ها به استناد منابع تاریخى و آثار باستان‌شناسى از دیرباز و از هنگام عصر اسطوره‌اى در انتظار ظهور یک منجى بوده‌اند. منجى در ادیان آسمانى زرتشت، یهودیت و مسیحیت با تصویرى نزدیک وجود دارد. از “سوشیانت” یا “سوشینت”‌در آئین زردشتى و “مسیح” یا “ماشیح” در یهودیت و مسیحیت به عنوان منجى نام برده شده است. چنین نام‌هایى با “مهدی” در اسلام متشابه است. این اسامى به همراه اهداف و ویژگى‌هاى که براى منجى در این ادیان اعلام شده بیانگر آرمان مشترک بین بشریت و ادیان آسمانى در ظهور منجى موعود است. مهمترین ویژگى‌هاى مشترک منجى موعود در ادیان آسمانى سه‌گانه فوق چنین است: 1- تقدیر الهى در پیروزى حکومت حق و شکست باطل 2- نقش رهبرى دینى در برقرارى وضعیت آرمانى و موعود 3- برقرارى حکومت دینى به دست منجى موعود و نابودى حکومت‌هاى ظالمانه و ستمگر 4- حاکمیت دین بر زندگى انسانها و بسط و گسترش عدالت. در اسلام نیز آموزه مهدویت و ظهور فردى از سلاله پاک پیامبر گرامى اسلام(ص) یکى از مسائل اجتماعى و اتفاقى مسلمانان مى‌باشد. این آموزه در نزد شیعیان از مسلمات مذهب تشیع است و اهل تسنن نیز به رغم اختلاف با مذهب شیعه درباره مسئله جانشینى پیامبرگرامى اسلام، در مسئله مهدویت اتفاق‌نظر دارند. “شیخ عبدالحسن العباد” از علماى وهابى و نیز “شیخ عبدالعزیز بن‌باز” عالم برجسته وهابى و مفتى اعظم سعودى بر اصالت اعتقاد ظهور مهدی(عج) از سلاله امام علی(ع) تاکید کرده‌اند. به عبارتى مسلمانان (شیعه و سنی) درباره آینده، اعتقاد مشترکى دارند. یکى از این مسلمات اعتقاد به تحقق حکومت جهانى اسلامى به رهبرى حضرت مهدی(عج) از سلاله پاک پیامبرگرامى اسلام(ص) است. چنین حکومتى بر محوریت رهبرى دینى استوار است و رهبرى دینى در آن نقش اساسى دارد. مبناى چنین حکومتى نیز قوانین شرعى خواهد بود. بدون تردید دین پیامى آسمانى براى تمام انسانها و در تمامى ادوار مى‌باشد. عمده مذاهب و ادیان آینده‌نگر با نگاهى خوش‌بینانه آینده تاریخ را عصرى مطلوب براى تحقق مدینه فاضله مى‌دانند. این ادیان ظهور منجى را موجب تحقق مدینه فاضله براساس الگوى دینى مى‌دانند و به انتظار فرا رسیدن چنین روزى هستند. هرچند از آموزه مهدویت و منجى‌گرایى سوءاستفاده‌هایى در طول تاریخ شده است و همواره برخى از افراد بیماردل، جاهل و هواپرست از این آموزه‌ها سوءاستفاده کردند و با این هدف به ادعاهاى واهى پرداختند اما آنان به هدف شوم خود نرسیدند و سیاهى را در کارنامه و حیات دنیوى خود به ثبت رساندند. ظهور منجى از نشانه‌هاى قاعده لطف خداوند است و خداوند کریم نیز این قاعده را شامل حال بندگان خود خواهد کرد. پیامبراسلام(ص) در این خصوص فرمودند: “حتى اگر فقط یک روز از عمر زمین باقى مانده باشد، خداوند مردى از ما را خواهد فرستاد که جهان را پر از عدل کند آنگاه که پر از ظلم شده باشد.” آیات زیادى در قرآن کریم به غایات لطف اشاره دارند. روشن است که هدف از ارسال رسولان و بعثت انبیا هدایت به راه راست و بیم دادن و بشارت دادن و رفع اختلاف‌ها و اجراى عدالت و قسط است. ان علینا للهدى همانا، بر ماست هدایت کردن این آیه شریفه از مواردى است که دلالت دارد بر اینکه هدایت، از جمله صفاتى است که از ساحت قدسى خداوند جدایى‌ناپذیر است. سرانجام اینکه براساس چنین آموزه مشترکى مى‌توان ادیان و بویژه مسلمانان را به نوعى همفکرى و همکارى دعوت کرد تا بشریت براساس هدف عالى و الگوى مدینه فاضله عصر موعود زندگى امروزى خود را سامان و نظم دهد. بخشى از سرگردانى بشر امروز حاصل عدم همفکرى و همکارى بین آنان است. یکسویه‌نگرى وعدم تعامل مثبت بین ادیان، موجب تحمیل رنج‌ها و دردها بر بسیارى از انسانها شده است. بشر امروز باید براساس قاعده لطف خداوند و امید به انتظار مسیر زندگى خود را سامان دهد. ظهور منجى و مهدى موعود(عج) انسانها را از سرگردانى نجات خواهد داد و عدالت را برپا خواهد کرد. عدالتى که همه محرومان، مستضعفان و مظلومان جهان در انتظار آنند.
ادامه دارد...


نویسنده:على .م
منبع:روزنامه رسالت
 

 



نویسنده : حسین رضایی
تاریخ : پنج شنبه 21 آبان 1394 
زمان : 11:02 PM
منجى موعود و مصلح جهانى در ادیان
نظرات(0) | ادامه مطلب

منجى موعود و مصلح جهانى در ادیان
 
 
 
 
 
 
 
 
انتظار ظهور یک مصلح بزرگ آسمانى و امید به آینده و استقرار صلح و عدل جاویدان امرى فطرى و طبیعى است که با ذات و وجود آدمى سروکار داشته و با آفرینش هر انسانى همراه است و زمان و مکان نمى‌شناسد و به هیچ‌ قوم و ملتى اختصاص ندارد. از این رو همه افراد طبق فطرت ذاتى خود مایلند روزى فرا رسد که جهان بشریت در پرتو ظهور رهبرى الهى و آسمانى و با تائید و عنایت پروردگار، از ظلم ظالمان و ستم ستمگران نجات یافته، شور و بلوا در جهان پایان پذیرد و انسانها از وضع فلاکت‌بار موجود نجات یابند و از نابسامانى و ناامنى و تیره‌روزى خلاص شوند و سرانجام به کمال مطلوب و زندگى شرافتمندانه‌اى نایل آیند. به همین دلیل، در تمام ادیان و مذاهب مختلف جهان از مصلحی- که در آخرالزمان ظهور خواهد نمود و به جنایت‌ها و خیانت‌هاى ضدانسانى خاتمه خواهد داد و شالوده حکومت واحد جهانى را براساس عدالت و آزادى واقعى بنیان خواهد نهاد- سخن به میان آمده و تمام پیامبران و سفیران الهى در این زمینه به مردم با ایمان جهان، نویدهایى داده‌اند. در این زمینه یکى از نویسندگان معروف چینى مى‌نویسد: “موضوع ظهور و علایم ظهور، موضوعى است که در همه مذاهب بزرگ جهان واجداهمیت خاصى است. صرف‌نظر از عقیده و ایمان که پایه این آرزو را تشکیل مى‌دهد، هر فرد علاقه‌مند به سرنوشت بشریت و طالب تکامل معنوى وقتى که از همه ناامید مى‌شود و مى‌بیند که باوجود این همه ترقیات فکرى و علمى شگفت‌انگیز باز متاسفانه بشریت غافل و بى‌خبر روز به روز خود را به سوى فساد و تباهى مى‌کشاند و از خداوند بزرگ بیشتر دورى مى‌جوید و از اوامر او بیشتر سرپیچى مى‌کند؛ بنا به فطرت ذاتى خود متوجه درگاه خداوند بزرگ مى‌شود و از او براى رفع ظلم و فساد یارى مى‌جوید. از این رو در همه قرون و اعصار آرزوى یک مصلح بزرگ جهانى در دلهاى خداپرستان وجود داشته است و این آرزو نه تنها در میان پیروان مذاهب بزرگ مانند زرتشتى و یهودى و مسیحى و مسلمان، سابقه دارد بلکه آثار آن را در کتاب‌هاى قدیم چینیان و در عقاید هندیان و در بین اهالى اسکاندیناوى و حتى در میان مصریان قدیم و بومیان و حتى مکزیک و نظایر آن نیز مى‌توان یافت.” آری! عقیده به ظهور یک مصلح بزرگ آسمانى در پایان جهان یکى از مسائل بسیار مهم و حساسى است که نه تنها در آئین مبین اسلام بلکه در همه ادیان آسمانى و نه تنها در میان پیروان ادیان و مذاهب بلکه در نزد بسیارى از مکاتب مختلف جهان سابقه دیرین دارد و تمامى پیروان ادیان بزرگ عالم از مسیحیان، کلیمیان و زرتشتیان گرفته تا پیروان مکتب‌هاى الحادى همه و همه بدان عقیده دارند. ناگفته نماند که پیروان ادیان و مذاهب گوناگون و دیگر ملل و اقوام گذشته و مکاتب مختلف جهان درباره نام آن بزرگوار باهم اختلاف‌نظر دارند، مسلمانان او را “مهدى موعود منتظر (عج)“ و پیروان سایر ادیان و مکتبها و ملتها و توده‌هاى محروم وى را “مصلح جهانی” یا “مصلح غیبی” یا “رهاننده بزرگ”‌ یا “نجات‌بخش آسمانی” و یا “منجى اعظم” مى‌نامند؛ ولى درباره اوصاف کلى برنامه‌هاى اصلاحی، تشکیل حکومت واحدجهانى براساس عدالت و آزادى و ظهور او در آخرالزمان اتفاق‌نظر دارند.

منجى در دین زرتشت

در دین زرتشت، موعودهایى معرفى شده‌اند که آنان را “سوشیانت”‌مى‌نامند. این موعودها سه تن بوده‌اند که مهمترین آنان آخرین ایشان است و او “سوشیانت”‌پیروزگر خوانده شده است.
از جمله کتب زرتشتیان مى‌توان به کتابهاى اوستا، زند، جاماسب‌نامه و... اشاره نمود.
گاثاها:
1- “کى اى مزدا، بامداد روز فراز آید، جهان دین راستین فرا گیرد. با آموزشهاى فزایش‌بخش پرخرد رهانندگان کیانند؟ آنانى که بهمن به یارى ایشان خواهد آمد؟ از براى آگاه ساختن من تو را برگزیدم، اى اهورا.”
عبارت مذکور این‌گونه توضیح داده شده: یعنى کى بامداد رستگارى خواهد دمید و مردم دین راستین خواهند شناخت؟ کى خواهد بود آن روزى که از کوشش رهانندگان =( سوشیانت) دین و آموزش رواج خواهد گرفت؟ آن رهانندگانى که بهمن =( منش نیک) آنان را در کوششان در راه دین‌گستری، یارى خواهد کرد کیانند؟
2- “به بدکیش تباهى سزد. اینان که آرزومندند ارجمند را خوار کنند. آن پست‌شمارندگان آئین که به کیفر ارزانى‌اند. کجاست آن داور درست کردار که زندگى و آزادى از آنان برباید؟”
عبارت مذکور این‌گونه توضیح داده شده: سرانجام بدکیشان و کسانى که خواستارند ارجمندان و برگزیدگان را خوار کنند و دین راستین پست دارند به سزاى خود خواهند رسید... اما در همین جهان کو آن شهریارى که از روى داد و آئین آنان را رام و فرمانبردار سازد.

انتظار ظهور “منجی”‌ در بین یهود و نصاری

نویسنده آمریکایى کتاب “قاموس مقدس” درباره شیوع اعتقاد به ظهور و انتظار پیدایش یک “منجى بزرگ جهانی” در میان قوم “یهود” چنین مى‌نویسد: “عبرانیان منتظر قدوم مبارک “مسیح” نسلا بعد نسل بودند و وعده آن وجود مبارک... مکررا در “زبور” و کتب انبیا على‌الخصوص در کتاب “اشعیا” داده شده است. تا وقتى که “یحیاى تعمید دهنده” آمده به قدوم مبارک وى بشارت داد، لیکن “یهود” آن نبوآت (پیشگویى‌ها) را نفهیده و با خود همى اندیشیدند که “مسیح” (سلطان زمان) خواهد شد و ایشان را از دست جورپیشگان و ظالمان رهایى خواهد داد و به اعلا درجه مجد و جلال ترقى خواهد کرد”.‌نویسنده کتاب “قاموس کتاب مقدس”‌در کتاب خود از یهودیان زبان به شکایت مى‌گشاید که دعوت عیساى مسیح را بعد از آن همه اشتیاق و انتظار سرانجام نپذیرفتند و او را مسیح واقعى نپنداشتند و او را با مسیح موعودى که سلطان زمان خواهد بود و منجى واپسین و مژده‌اش را کتاب مقدسشان داده بود و سالها در انتظارش در التهاب سوزان لحظه‌شمارى مى‌کردند مطابق نیافتند. از این‌رو با او به دشمنى برخاستند حتى وى را جنایتکار به ملت اسرائیل و تعالیمش را ضدآرمان اساسى کتب مقدس “عهد عتیق” (تورات و محلقات آن) دانستند، ناچار به محاکمه‌اش فراخواندند و به اعدام محکومش کردند و همچنان با احساس غبنى جانکاه مجددا در انتظار “مسیح موعود”‌و رهایى‌بخش از رنج و ستم نشستند. مسیحیان با اینکه حضرت عیسی(علیه‌السلام) را “مسیح موعود” یهودیان مى‌دانستند، چون نسبت به پیروى او احساس ناتمامى کردند، یکباره امیدشان از “زمان حال”‌برکنده شد، حماسه انتظار را از سرگرفتند و در انتظار “مسیح” و بازگشت وى از آسمان، در پایان جهان نشستند. طبق نوشته “مستر هاکس”‌آمریکایی، در کتاب خود “قاموس کتاب مقدس” کلمه “پسر انسان”80‌ بار در “انجیل” و ملحقات آن (عهد جدید) به کار رفته که فقط 30 مورد آن با حضرت عیسی(علیه‌السلام) قابل تطبیق است و 50 مورد دیگر از “مصلح” و نجات‌دهنده‌اى سخن مى‌گوید که در آخرزمان ظهور خواهد کرد.


نویسنده: علی.م
منبع: روزنامه رسالت
 

 



نویسنده : حسین رضایی
تاریخ : پنج شنبه 21 آبان 1394 
زمان : 11:02 PM
انتظار فرج در احادیث و روایات
نظرات(0) | ادامه مطلب

انتظار فرج در احادیث و روایات
 
 
 
 
 
 

 
رسول اکرم (صلى‌الله علیه و آله و سلم): “طوبى للصابرین فى غیبته، طوبى للمقیمین على محبته”. ینابیع الموده، ج 3، ص 101 .خوشا به حال صبر کنندگان در ایام غیبتش، خوشا به حال پایداران بر دوستى و محبتش.
امیرالمومنین (علیه‌السلام): “انتظروا الفرج ولا تیاسوا من روح‌الله، فان احب الاعمال الى الله عزوجل انتظار الفرج‌... و المنتظر للفرج کالمتشحط بدمه فى سبیل الله”.بحارالانوار‌، ج 52، ص 123. انتظار فرج بکشید و از رحمت خدا ناامید نگردید، زیرا محبوب‌ترین اعمال نزد خداى عزوجل، انتظار فرج است و همانا منتظران فرج مانند شهیدانى هستند که در راه خدا، در خون خود مى‌غلتند.
امام حسین (علیه‌السلام): “... اما ان الصابر فى غیبته على الاذى و التکذیب، بمنزله المجاهد بالسیف بین یدى رسول‌الله صلى‌الله علیه و آله”. اعلام الوری، ص384 ... به تحقیق که صبر کنندگان در غیبتش بر اذیت‌ها و تکذیب‌ها مانند مجاهدان با شمشیر در سپاه پیامبر (صلى‌الله علیه و آله و سلم) هستند.
امام زین‌العابدین (علیه‌السلام): “من ثبت على و لایتنا فى غیبه قائمنا، اعطاه الله اجر الف شهید مثل شهداء بدر و احد”. کشف الغمه، ج 3، ص 312. هرکه در دوران غیبت قائم ما، بر ولایت ما ثابت قدم باشد، خداوند پاداش هزار شهید مانند شهداى بدر و احد را به او عطا مى‌فرماید.
امام صادق (علیه‌السلام): “المنتظر للثانى عشر کالشاهر سیفه بین یدى رسول‌الله صلى‌الله علیه و آله یذب عنه”. غیبت نعمانی، ص 41. کسى که منتظر امام دوازدهم است مانند کسى است که در کنار رسول خدا (صلى‌الله علیه و آله و سلم) و براى دفاع از آن حضرت شمشیر مى‌زند.
امام موسى کاظم (علیه‌السلام): “طوبى لشیعتنا المتمسکین بجبنا فى غیبه قائمنا، الثابتین على موالاتنا و البراءه من اعدائنا، اولئک منا و نحن منهم و قد رضوا بنا ائمه و رضینا بهم شیعه،‌ طوبى لهم ثم طوبى لهم، هم والله معنا فى درجتنا یوم القیامه”. الزام الناصب، ص 68. خوشا به به حال شیعیان ما که در غیبت قائم ما بر ما محبت و ولایت و بیزارى از دشمنان ما پایدار ماندند، آنها از ما و ما از آنهاییم و همانا آنان امامت ما را پذیرفتند، ما هم آنها را به عنوان شیعیان خود پذیرفتیم. خوشا به حال آنها و باز هم خوشا به حال آنها، آنها به خدا قسم در درجه ما و در کنار ما در روز قیامت‌اند.
امام رضا (علیه‌السلام): “ما احسن الصبر و انتظار الفرج” منتخب الاثر، ص 496. چه بهتر است صبر کردن و انتظار فرج کشیدن. 1 امام جواد (علیه‌السلام:) “افضل اعمال شیعتنا انتظار الفرج” غیبت نعمانی، ص 180. برترین اعمال شیعیانمان، انتظار فرج است.
امام هادى (علیه‌السلام): “لولا من یبقى بعد غیبه قائمکم من العلماء الداعین‌ الیه، و الدالین علیه، و الذابین عن دینه بحجج الله و المنقذین للضعفاء من عبادالله من شباک ابلیس و مردته، لما بقى احد الا ارتد عن دین الله. ولکنهم یمسکون ازمه قلوب ضعفاء الشیعه کما یمسک صاحب السفینه سکانها، اولئک هم الافضلون عندالله عزوجل”. بحارالانوار،‌ ج 51، ص156 . اگر نه این بود که پس از غیبت قائم آل محمد، برخى از علما وجود دارند که به سوى او دعوت مى‌کنند و مردم را به حضرتش سوق مى‌دهند و از دینش با استدلال‌هاى الهى حمایت مى‌کنند و ضعیفان از بندگان خدا را از افتادن در دام ابلیس و یارانش، رهایى مى‌بخشند، پس به تحقیق هیچ‌کس نمى‌ماند جز اینکه از دین خدا بر مى‌گشت. ولى آن عالمان زمان قلوب ضعفاى شیعه را مى‌گیرند همان گونه که ناخداى کشتی، سکان و فرمان کشتى را مى‌گیرد و پس آنها نزد خداى عزوجل از همه برترند.

دیدگاه امام خمینی(ره) در مورد انتظار و مهدویت

الف) یک دسته مى‌گفتند ... که ما کار نداشته باشیم به اینکه در جهان چه مى‌گذرد، براى جلوگیرى از این امور هم خود حضرت بیایند ان‌شاءالله درست مى‌کنند.
ب) بعضى‌ها انتظار فرج را به این مى‌دانند که ... بنشینند و دعا کنند و فرج امام زمان(عج) را از خداوند بخواهند.
ج) یک دسته‌‌اى مى‌گفتند باید عالم پر از معصیت بشود تا آن حضرت بیاید. یک دسته‌اى از این بالاتر بودند، مى‌گفتند باید دامن زد به گناه‌ها، دعوت کرد مردم را به گناه تا دنیا پراز جور و ظلم بشود و حضرت(عج) تشریف بیاورند.
هـ)یک دسته‌ دیگرى بودند که مى‌گفتند هر حکومتى اگر در زمان غیبت محقق بشود، این حکومت باطل است ... در صورتى که آن روایات که هرکس علم بلند کند علم مهدى به عنوان مهدویت بلند کند انتظار از نظر امام خمینی(ره) زمانى مفهوم واقعى و اساسى مى‌یابد که با امید به قدرت رسیدن اسلام معنا شود. ایشان مى‌فرماید: انتظار فرج، انتظار قدرت اسلام است، باید کوشش کنیم تا قدرت اسلام در عالم تحقق پیدا کند و مقدمات ظهور ان‌شاءالله تهیه شود منتظر از نظر ایشان باید در جهت منویات حضرت ولى‌عصر(عج) تلاش کند. امام مى‌فرمایند: البته این پر کردن دنیا از عدالت،‌ اگر مى‌توانستیم مى‌کردیم، اما چون نمى‌توانیم بکنیم ایشان باید بیاید. بنابراین از نظر امام (ره) وظیفه منتظران واقعى تلاش براى تحقق اهدافى است که با ظهور آن امام معصوم به طور کامل، محقق مى‌شود. حضرت امام(ره) در سراسر دوران مبارزه هرگز هدف خود را محدود به از بین بردن استبداد داخلى و مبارزه با استعمار خارجى در کشور نکرده بودند، بلکه به دنبال حاکمیت اسلام در سراسرجهان و کوتاه کردن دست ابرقدرت‌ها از همه کشورهاى اسلامى بودند. ایشان حرکت خود را در راستاى قیام جهانى موعود(ع) مى‌دیدند و انقلاب اسلامى ایران را مقدمه‌اى براى انقلاب عظیم مهدوى ارزیابى مى‌کردند. حضرت امام خمینی(ره) مى‌فرمودند: مسئولان باید بدانند که انقلاب محدود به ایران نیست، انقلاب مردم ایران نقطه شروع انقلاب بزرگ جهان به پرچمدارى حضرت حجت (ارواحنا فداه) است که خداوند بر همه مسلمانان و جهانیان منت نهد و ظهور و فرجش را در عصر حاضر قرار دهد، مسائل اقتصادى و مادى اگر لحظه‌اى مسئولین را از وظیفه‌اى که برعهده دارند، منصرف کند، خطرى بزرگ و خیانتى سهمگین را به دنبال دارد، باید دولت جمهورى اسلامى تمامى سعى و توان خود را در اداره هرچه بهتر مردم بنماید و این بدان معنا نیست که آنها را از اهداف عظیم انقلاب که ایجاد حکومت جهانى اسلام است، منصرف کند بنابراین، انتظار در قاموس امام خمینی(ره) مفهومى جز آمادگى فردى و اجتماعى براى برپایى دولت کریمه حضرت ولى‌عصر (ارواحنا فدا) ندارد. حضرت امام واژه انتظار را که سال‌ها با سکون و سکوت، تحمل ظلم‌، دم فروبستن و در یک کلمه ماندن و در جا زدن به امید بر آمدن دستى از غیب، مرادف شده بود، از این معنا خارج کرد و این بار “انتظار” نه به عنوان عاملى براى خاموش ساختن روح سرکش اجتماع، بلکه به عنوان ابزارى براى دگرگون کردن وضع موجود و حرکت به سوى آینده موعود به کار گرفته شد.

نویسنده: علی. م
منبع: روزنامه رسالت
 

 



نویسنده : حسین رضایی
تاریخ : پنج شنبه 21 آبان 1394 
زمان : 11:02 PM
علل سياسى- اجتماعى غيبت
نظرات(0) | ادامه مطلب

علل سياسى- اجتماعى غيبت
علل سياسى- اجتماعى غيبت
منبع:www.montazar.net
دوازدهمين پيشواى معصوم، حضرت حجة بن الحسن المهدى، امام زمان-عجل الله تعالى فرجه-در نيمه شعبان سال 255 هجرى در شهر «سامراء» ديده به جهان گشود. (1) او همنام پيامبر اسلام (م ح م د) و هم كنيه آن حضرت (ابو القاسم) است. (2) ولى پيشوايان معصوم از ذكر نام اصلى او نهى فرموده ‌اند. (3)
از جمله القاب آن حضرت، حجت، قائم، خلف صالح، صاحب الزمان (4) ، بقية الله است (5) و مشهورترين آنها «مهدى‌» مى‌باشد. (6)
پدرش، پيشواى يازدهم حضرت امام حسن عسكرى-عليه السلام-و مادرش، بانوى گرامى «نرجس‌» است (7) كه بنام «ريحانه‌» ، «سوسن‌» و «صقيل‌» نيز از او ياد شده است. (8) ميزان فضيلت و معنويت نرجس خاتون تا آن حد، والا بود كه «حكيمه‌» خواهر امام هادى-عليه السلام-كه خود از بانوان عالي قدر خاندان امامت ‌بود، او را سرآمد و سرور خاندان خويش، و خود را خدمت گزار او مى‌ناميد. (9)
حضرت مهدى دو دوره غيبت داشت: يكى كوتاه مدت (غيبت صغرى) و ديگرى دراز مدت (غيبت كبرى) . اولى، از هنگام تولد تا پايان دوران نيابت‌ خاصه ادامه داشته و دومى، با پايان دوره نخست آغاز شد و تا هنگام ظهور و قيام آن حضرت طول خواهد كشيد. (10)

تولد حضرت مهدى عليه السلام از ديدگاه علماى اهل سنت

چنانكه در صفحات آينده توضيح خواهيم داد، اعتقاد به موضوع مهدويت اختصاص به شيعه ندارد، بلكه بر اساس روايات فراوانى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم رسيده، علماى اهل سنت نيز اين موضوع را قبول دارند. منتها آنان نوعا تولد حضرت مهدى را انكار مى‌كنند و مى‌گويند: شخصيتى كه پيامبر اسلام از قيام او (پس از غيبت) خبر داده، هنوز متولد نشده است و در آينده تولد خواهد يافت! (11)
با اين حال تعداد قابل توجه ى از مورخان و محدثان اهل سنت، تولد آن حضرت را در كتب خود ذكر كرده و آن را يك واقعيت دانسته ‌اند. بعضى از پژوهشگران بيش از صد نفر از آنان را معرفى كرده ‌اند. (12)

ديدار حضرت مهدى عليه السلام

چنانكه در سيره امام حسن عسكرى-عليه السلام-بتفصيل نگاشتيم، از آنجا كه حكومت ‌ستمگر عباسى، به منظور دستيابى به فرزند آن حضرت و كشتن او، خانه امام را سخت تحت كنترل و مراقبت قرار داده بود، تولد حضرت مهدى-عليه السلام-بر اساس طرح دقيق و منظمى كه پيشاپيش، از سوى امام در اين مورد ريخته شده بود، كاملا به صورت مخفى و دور از چشم مردم (و حتى شيعيان) صورت گرفت.
مستندترين گزارش در اين زمينه، از طرف «حكيمه‌» عمه حضرت عسكرى-عليه السلام-رسيده كه از نزديك شاهد تولد حضرت مهدى-عليه السلام-بوده است. اما بايد توجه داشت كه اين پنهانكارى به آن معنا نيست كه بعدها يعنى در مدت 5-6 سال آغاز عمر او، كه امام يازدهم در حال حيات بود، كسى آن بزرگوار را نديده بود، بلكه-چنانكه يك نمونه از آن را در زندگانى حضرت عسكرى نوشتيم-افراد خاصى از شيعيان در فرصتهاى مناسب و گوناگون به ديدار آن حضرت نائل مى‌شدند تا به تولد و وجود وى يقين حاصل كنند و در موقع لزوم به شيعيان ديگر اطلاع دهند.
دانشمندان ما جريان اين ديدارها را به صورت گسترده گزارش كرده‌ اند (13) ، ولى شايد مهمترين آنها ديدار چهل تن از اصحاب امام عسكرى-عليه السلام-با آن حضرت باشد كه تفصيل آن بدين قرار بوده است:
«حسن بن ايوب بن نوح‌» (14) مى‌گويد:
ما براى پرسش درباره امام بعدى، به محضر امام عسكرى-عليه السلام-رفتيم. در مجلس آن حضرت چهل نفر حضور داشتند. عثمان بن سعيد عمرى[يكى از وكلاى بعدى امام زمان]بپاخاست و عرض كرد: مى‌خواهم از موضوعى سؤال كنم كه درباره آن از من داناترى. امام فرمود: بنشين. عثمان با ناراحتى خواست از مجلس خارج شود. حضرت فرمود: هيچ كس از مجلس بيرون نرود. كسى بيرون نرفت و مدتى گذشت. در اين هنگام، امام، عثمان را صدا كرد. او بپاخاست. حضرت فرمود: مى‌خواهيد به شما بگويم كه براى چه به اينجا آمده ‌ايد؟ همه گفتند: بفرماييد. فرمود: براى اين به اينجا آمده ايد كه از حجت و امام پس از من بپرسيد. گفتند: بلى. در اين هنگام پسرى نورانى همچون پاره ماه كه شبيه ‌ترين مردم به امام عسكرى-عليه السلام-بود، وارد مجلس شد. حضرت با اشاره به او فرمود:
«اين، امام شما بعد از من و جانشين من در ميان شما است. فرمان او را اطاعت كنيد و پس از من اختلاف نكنيد كه در اين صورت هلاك مى‌شويد و دينتان تباه مى‌گردد... » . (15)

علل سياسى-اجتماعى غيبت

شكى نيست كه رهبرى پيشوايان الهى به منظور هدايت مردم به سر منزل كمال مطلوب است و اين امر در صورتى ميسر است كه آنها آمادگى بهره بردارى از اين هدايت الهى را داشته باشند. اگر چنين زمينه مساعدى در مردم وجود نداشته باشد، حضور پيشوايان آسمانى در بين مردم ثمرى نخواهد داشت.
متاسفانه فشارها و تضييقاتى كه بويژه از زمان امام جواد-عليه السلام-به بعد بر امامان وارد شد، و محدوديت هاى فوق العاده‌اى كه برقرار گرديد-به طورى كه فعاليتهاى امام يازدهم و دوازدهم را به حداقل رسانيد-نشان داد كه زمينه ‌مساعد جهت‌ بهره ‌مندى از هدايتها و راهبريهاى امامان در جامعه (در حد نصاب لازم) وجود ندارد. از اين رو حكمت الهى اقتضا كرد كه پيشواى دوازدهم، بتفصيلى كه خواهيم گفت، غيبت اختيار كند تا موقعى كه آمادگى لازم در جامعه به وجود آيد.
البته همه اسرار غيبت‌ بر ما روشن نيست ولى شايد نكته‌ اى كه گفتيم رمز اساسى غيبت‌ باشد. در روايات ما، در زمينه علل و اسباب غيبت، روى سه موضوع تكيه شده است:

الف-آزمايش مردم

چنانكه مى‌دانيم يكى از سنتهاى ثابت الهى، آزمايش بندگان و انتخاب صالحان و گزينش پاكان است. صحنه زندگى همواره صحنه آزمايش است تا بندگان از اين راه در پرتو ايمان و صبر و تسليم خويش در پيروى از اوامر خداوند تربيت ‌يافته و به كمال برسند و استعدادهاى نهفته آنان شكوفا گردد.
در اثر غيبت‌ حضرت مهدى، مردم آزمايش مى‌شوند: گروهى كه ايمان استوارى ندارند، باطنشان ظاهر مى‌شود و دستخوش شك و ترديد مى‌گردند و كسانى كه ايمان در اعماق قلبشان ريشه دوانده است، به سبب انتظار ظهور آن حضرت و ايستادگى در برابر شدائد، پخته ‌تر و شايسته ‌تر مى‌گردند و به درجات بلندى از اجر و پاداش الهى نائل مى‌گردند.
امام موسى بن جعفر-عليه السلام-فرمود: هنگامى كه پنجمين فرزندم غايب شد، مواظب دين خود باشيد، مبادا كسى شما را از دين خارج كند. او ناگزير غيبتى خواهد داشت، به طورى كه گروهى از مؤمنان از عقيده خويش بر مى‌گردند. خداوند به وسيله غيبت، بندگان خويش را آزمايش ‌مى‌كند... (16)
از سخنان پيشوايان اسلام بر مى‌آيد كه آزمايش به وسيله غيبت‌ حضرت مهدى، از سخت ‌ترين آزمايشهاى الهى است (17) . و اين سختى از دو جهت است:
1-از جهت اصل غيبت، كه چون بسيار طولانى مى‌شود بسيارى از مردم دستخوش شك و ترديد مى‌گردند. برخى در اصل تولد و برخى ديگر در دوام عمر آن حضرت شك مى‌كنند و جز افراد آزموده و مخلص و داراى شناخت عميق، كسى بر ايمان و عقيده به امامت آن حضرت باقى نمى‌ماند. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم ضمن حديث مفصلى مى‌فرمايد: مهدى از ديده شيعيان و پيروانش غايب مى‌شود و جز كسانى كه خداوند دلهاى آنان را جهت ايمان، شايسته قرار داده، در اعتقاد به امامت او استوار نمى‌مانند. (18)
2-از نظر سختيها و فشارها و پيشامدهاى ناگوار كه در دوران غيبت رخ مى‌دهد و مردم را دگرگون مى‌سازد، به طورى كه حفظ ايمان و استقامت در دين، كارى سخت دشوار مى‌گردد و ايمان مردم در معرض مخاطرات شديد قرار مى‌گيرد. (19)

ب-حفظ جان امام

خداوند، به وسيله غيبت، امام دوازدهم را از قتل حفظ كرده است، زيرا اگر آن حضرت از همان آغاز زندگى در ميان مردم ظاهر مى‌شد، او رامى‌كشتند (چنانكه تفصيل آن را نوشتيم) . بر اين اساس اگر پيش از موعد مناسب نيز ظاهر شود، باز جان او به خطر مى‌افتد و به انجام ماموريت الهى و اهداف بلند اصلاحى خود موفق نمى‌گردد.
«زراره‌» ، يكى از ياران امام صادق-عليه السلام-مى‌گويد: امام صادق-عليه السلام-فرمود: امام منتظر، پيش از قيام خويش مدتى از چشمها غايب خواهد شد.
عرض كردم: چرا؟
فرمود: بر جان خويش بيمناك خواهد بود. (20)

ج-آزادى از يوغ بيعت‌ با طاغوتهاى زمان

پيشواى دوازدهم، هيچ رژيمى را، حتى از روى تقيه، به رسميت نشناخته و نمى‌شناسد. او مامور به تقيه از هيچ حاكم و سلطانى نيست و تحت‌ حكومت و سلطنت هيچ ستمگرى در نيامده و در نخواهد آمد، چرا كه مطابق وظيفه خود عمل مى‌كند و دين خدا را به طور كامل و بى هيچ پرده پوشى و بيم و ملاحظه ‌اى اجرا مى‌كند. بنابراين جاى هيچ عهد و ميثاق و بيعت‌ با كسى و مراعات و ملاحظه نسبت‌ به ديگران باقى نمى‌ماند.
«حسن بن فضال‌» مى‌گويد: امام هشتم فرمود: گويى شيعيانم را مى‌بينم كه هنگام مرگ سومين فرزندم[امام حسن عسكرى]در جستجوى امام خود، همه جا را مى‌گردند اما او را نمى‌يابند.
عرض كردم: چرا غايب مى‌شود؟
فرمود: براى اينكه وقتى با شمشير قيام مى‌كند، بيعت كسى در گردن وى‌نباشد. (21)

غيبت صغرى و كبرى

چنانكه گفتيم، غيبت امام مهدى به دو دوره تقسيم مى‌شود: «غيبت صغرى‌» و «غيبت كبرى‌» .
غيبت صغرى از سال 260 هجرى (سال شهادت امام يازدهم) تا سال 329 (سال در گذشت آخرين نايب خاص امام) يعنى حدود 69 سال بود. (22) در دوران غيبت صغرى، ارتباط شيعيان با امام بكلى قطع نبود و آنان، به گونه‌اى خاص و محدود، با امام ارتباط داشتند.
توضيح آنكه: در طول اين مدت، افراد مشخصى (كه ذكرشان خواهد آمد) به عنوان «نايب خاص‌» با حضرت در تماس بودند و شيعيان مى‌توانستند به وسيله آنان مسائل و مشكلات خويش را به عرض امام برسانند و توسط آنان پاسخ دريافت دارند و حتى گاه به ديدار امام نائل شوند. از اينرو مى‌توان گفت در اين مدت، امام، هم غايب بود و هم نبود.
اين دوره را مى‌توان دوران آماده سازى شيعيان براى غيبت كبرى دانست كه ‌طى آن، ارتباط شيعيان با امام، حتى در همين حد نيز قطع شد و مسلمانان موظف شدند در امور خود به نايبان عام آن حضرت، يعنى فقهاى واجد شرائط و آشنايان به احكام اسلام، رجوع كنند.
اگر غيبت كبرى يكباره و ناگهان رخ مى‌داد، ممكن بود موجب انحراف افكار شود و ذهنها آماده پذيرش آن نباشد. اما گذشته از زمينه سازيهاى مدبرانه امامان پيشين، در طول غيبت صغرى، بتدريج ذهنها آماده شد و بعد، مرحله غيبت كامل آغاز گرديد. همچنين امكان ارتباط نايبان خاص با امام در دوران غيبت صغرى، و نيز شرفيابى برخى از شيعيان به محضر آن حضرت در اين دوره، مسئله ولادت و حيات آن حضرت را بيشتر تثبيت كرد. (23)
با سپرى شدن دوره غيبت صغرى، غيبت كبرى و دراز مدت امام آغاز گرديد كه تا كنون نيز ادامه دارد و پس از اين نيز تا زمانى كه خداوند اذن ظهور و قيام به آن حضرت بدهد، ادامه خواهد داشت.
غيبت دو گانه امام دوازدهم، سالها پيش از تولد او توسط امامان قبلى، پيشگويى شده و از همان زمان توسط راويان و محدثان، حفظ و نقل و در كتابهاى حديث ضبط شده است كه به عنوان نمونه به نقل چند حديث در اين زمينه اكتفا مى‌كنيم:
  • 1-امير مؤمنان-عليه السلام-فرمود:
    [امام]غايب ما، دو غيبت‌ خواهد داشت كه يكى طولانى‌تر از ديگرى خواهد بود. در دوران غيبت او، تنها كسانى در اعتقاد به امامتش پايدار مى‌مانند كه داراى يقينى استوار و معرفتى كامل باشند. (24)
  • 2-امام باقر-عليه السلام-فرمود:
    [امام]قائم دو غيبت‌خواهد داشت كه در يكى از آن دو، خواهند گفت: او مرده است... (25)
  • 3-ابو بصير مى‌گويد: به امام صادق-عليه السلام-عرض كردم: امام باقر مى‌فرمود: قائم آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم دو غيبت‌ خواهد داشت كه يكى طولانى‌تر از ديگرى خواهد بود.
    امام صادق-عليه السلام-فرمود: بلى، چنين است... (26)
  • 4-حضرت صادق-عليه السلام-فرمود:
    امام قائم دو غيبت‌ خواهد داشت: يكى كوتاه مدت و ديگرى دراز مدت... (27)
    سير تاريخ، صحت اين پيشگوئيها را تاييد كرد و همچنانكه پيشوايان قبلى فرموده بودند، غيبتهاى دوگانه امام عينيت ‌يافت.

    نواب خاص (28)

    نايبان خاص حضرت مهدى در دوران غيبت صغرى، چهار تن از اصحاب با سابقه امامان پيشين و از علماى پارسا و بزرگ شيعه بودند كه «نواب اربعه‌» ناميده شده ‌اند. اينان به ترتيب زمانى عبارت بودند از:
    1-ابو عمرو عثمان بن سعيد عمرى، 2-ابو جعفر محمد بن عثمان بن سعيد عمرى، 3-ابو القاسم حسين بن روح نوبختى، 4-ابو الحسن على بن محمد سمرى.
    البته امام زمان-عليه السلام-وكلاى ديگرى نيز در مناطق مختلف مانند: بغداد، كوفه، اهواز، همدان، قم، رى، آذربايجان، نيشابور و... داشت كه يا به وسيله اين چهار نفر، كه در راس سلسله مراتب وكلاى امام قرار داشتند، امور مردم را به عرض حضرت مى‌رساندند (29) و از سوى امام در مورد آنان «توقيع‌» هايى (30) صادر مى‌شده است. (31) و يا-آن گونه كه بعضى از محققان احتمال داده‌ اند-سفارت و وكالت اين چهار نفر، وكالتى عام و مطلق بوده ولى ديگران در موارد خاصى وكالت و نيابت داشته ‌اند (32) . مانند:
    محمد بن جعفر اسدى، احمد بن اسحاق اشعرى قمى، ابراهيم بن محمد همدانى، احمد بن حمزة بن اليس (33) ، محمد بن ابراهيم بن مهزيار (34) ، حاجز بن يزيد، محمد بن صالح (35) ، ابو هاشم داود بن قاسم جعفرى، محمد بن على بن بلال، عمر اهوازى، و ابو محمد وجنائى (36) .

    1-ابو عمرو عثمان بن سعيد عمرى

    عثمان بن سعيد از قبيله بنى اسد بود و به مناسبت ‌سكونت در شهر سامراء، «عسكرى‌» نيز ناميده مى‌شد. در محافل شيعه از او به نام «سمان‌» (-روغن فروش) ياد مى‌شد، زيرا به منظور استتار فعاليتهاى سياسى، روغن فروشى مى‌كرد و اموال متعلق به امام را، كه شيعيان به وى تحويل مى‌دادند، در ظرفهاى روغن قرار داده به محضر امام عسكرى مى‌رساند. (37) او مورد اعتماد و احترام عموم شيعيان بود. (38) گفتنى است كه عثمان بن سعيد قبلا نيز از وكلا و ياران مورد اعتماد حضرت هادى و حضرت عسكرى-عليهما السلام-بوده است. «احمد بن اسحاق‌» كه خود از بزرگان شيعه مى‌باشد، مى‌گويد:
    روزى به محضر امام هادى رسيدم و عرض كردم: من گاهى غايب و گاهى (در اينجا) حاضرم و وقتى هم كه حاضرم هميشه نمى‌توانم به حضور شما برسم. سخن چه كسى را بپذيرم و از چه كسى فرمان ببرم؟
    امام فرمود: «اين ابو عمرو (عثمان بن سعيد عمرى) ، فردى امين و مورد اطمينان من است، آنچه به شما بگويد، از جانب من مى‌گويد و آنچه به شما برساند، از طرف من مى‌رساند» .
    احمد بن اسحاق مى‌گويد: پس از رحلت امام هادى-عليه السلام-روزى به حضور امام عسكرى-عليه السلام-شرفياب شدم و همان سؤال را تكرار كردم.
    حضرت مانند پدرش فرمود: اين ابو عمرو مورد اعتماد و اطمينان امام پيشين، و نيز طرف اطمينان من در زندگى و پس از مرگ من است. آنچه به شما بگويد از جانب من مى‌گويد و آنچه به شما برساند از طرف من مى‌رساند. (39)
    پس از رحلت امام عسكرى، مراسم تغسيل و تكفين و خاك سپارى آن حضرت‌را، در ظاهر، عثمان بن سعيد انجام داد. (40) نيز همو بود كه روزى در حضور جمعى از شيعيان به فرمان امام عسكرى-عليه السلام-و به نمايندگى از طرف آن حضرت، اموالى را كه گروهى از شيعيان يمن آورده بودند، از آنان تحويل گرفت و امام در برابر اظهارات حاضران مبنى بر اينكه با اين اقدام حضرت، اعتماد و احترامشان نسبت‌ به عثمان بن سعيد افزايش يافته است، فرمود: گواه باشيد كه عثمان بن سعيد وكيل من است، و پسرش محمد نيز، وكيل پسرم مهدى خواهد بود. (41) همچنين، در پايان ديدار چهل نفر از شيعيان با حضرت مهدى-كه شرح آن در اوائل اين بخش گذشت-حضرت خطاب به حاضران فرمود:
    آنچه عثمان[بن سعيد]مى‌گويد، از او بپذيريد، مطيع فرمان او باشيد، سخنان او را بپذيريد، او نماينده امام شماست و اختيار با اوست. (42)
    تاريخ وفات عثمان بن سعيد روشن نيست. برخى احتمال داده ‌اند او بين سالهاى 260-267 درگذشته باشد و برخى ديگر فوت او را در سال 280 دانسته ‌اند. (43)

    پی نوشت

    1) شيخ مفيد، الارشاد، قم، مكتبة بصيرتي، ص 346-فتال نيشابورى، روضة الواعظين، الطبعة الاولى، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، 1406 ه. ق، ص 292-كليني، اصول كافى، تهران، مكتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 514-طوسي، الغيبة، تهران، مكتبة نينوى الحديثة، ص 141-طبرسي، اعلام الورى، الطبعة الثالثة، تهران، دار الكتب الاسلامية، ص 418-ابن صباغ مالكى، الفصول المهمة، ط قديم (بى تا) ، ص 310. در بعضى از مآخذ، تاريخ تولد حضرت، سال 256 هجرى ضبط شده است (صدوق، كمال الدين، قم، مؤسسة النشر الاسلامي (التابعة) لجماعة المدرسين بقم المشرفة، 1405 ه. ق، ص 432-طوسي، الغيبة، ص 139 و 147) و در برخى ديگر، سال 258 (على بن عيسى الاربلى، كشف الغمة، تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه. ق، ج 3، ص 227-ابن ابي الثلج‌بغدادي، تاريخ الائمة، قم، مكتبة بصيرتي (ضمن مجموعه نفيسه) ، ص 15) ذكر شده است و ابو جعفر محمد بن جرير بن رستم طبري آن را در سال 257 مى‌داند (دلائل الامامة، الطبعة الثالثة، قم، منشورات الرضي، ص 271 و 272) .
    2) شيخ مفيد، همان كتاب، ص 346-طبرسى، همان كتاب، ص 417-اربلي، همان كتاب، ص 227-ابن صباغ، همان كتاب، ص 310.
    3) صدوق، همان كتاب، ص 648-كليني، همان كتاب، ص 332-مجلسي، بحار الانوار، تهران، المكتبة الاسلامية، 1393 ه. ق، ج 51، ص 31-34. ولى آيا نهى ائمه از ذكر نام مخصوص آن حضرت، يك اقدام سياسى مقطعى و مربوط به دوران غيبت صغرى بوده يا اينكه حرمت ذكر نام آن حضرت تا هنگام ظهور و قيامش باقى است؟ در ميان علماى شيعه مورد اختلاف است (ر. ك به: حاج ميرزا حسين طبرسي نورى، النجم الثاقب، تهران، انتشارات علميه اسلاميه، باب 2، ص 48 و 49) .
    4) طبرسى، همان كتاب، ص 418-ابن صباغ، همان كتاب، ص 310.
    5) مسعودى، اثبات الوصية، الطبعة الرابعة، نجف، المطبعة الحيدرية، 1374 ه. ق، ص 248.
    6) ابن صباغ، همان كتاب، ص 310.
    7) شيخ مفيد، همان كتاب، ص 346-صدوق، همان كتاب، ص 432-طبرسي، همان كتاب، ص 418-مسعودى، همان كتاب، ص 248-فتال نيشابورى، همان كتاب، ص 283-طوسى، همان كتاب، ص 143-محمد بن جرير بن رستم طبرى، همان كتاب، ص 268-ابن صباغ، همان كتاب، ص 310.
    8) صدوق، همان كتاب، ص 432 و ر. ك به: روضة الواعظين، ص 292. برخى از محققان معاصر، احتمال داده‌ اند كه نام او همان نرجس باشد، و اسامى ديگر به جز صقيل را بانوى پيشين او حكيمه دختر امام جواد-عليه السلام-به وى داده باشد (بنا بر رواياتى، او قبلا كنيز حكيمه بوده است) . مردم آن زمان كنيزان خويش را براى خوش امدگويى، به اسامى گوناگون مى‌خواندند و نرجس، ريحانه و سوسن همه اسامى گلها هستند (دكتر حسين جاسم، تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، ترجمه دكتر سيد محمد تقى آيت اللهى، چاپ اول، تهران، مؤسسه انتشارات امير كبير، 1367 ه. ش، ص 114) .
    9) فتال نيشابورى، همان كتاب، ص 283-صدوق، همان كتاب، ص 427-مجلسى، همان كتاب، ج 51، ص 12.
    10) شيخ مفيد، همان كتاب، ص 346.
    11) ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغة، قاهره، دار احياء الكتب العربية، 1960 م، ج 7، ص 94 و ج 10، ص 96.
    12) فقيه ايمانى، مهدى، مهدى منتظر در نهج البلاغه، اصفهان، كتابخانه عمومى امير المؤمنين على-عليه السلام-، ص 23، 39.
    تعدادى از اين منابع كه در دسترس نگارنده است و تولد حضرت مهدى به صراحت در آنها بيان شده، به قرار زير است:
    ابن حجر هيتمى، الصواعق المحرقة، ط 2، قاهره، 1385 ه. ق، ص 208-شبراوى، الاتحاف بحب الاشراف، ط 2، قم، منشورات الرضي، 1363 ه. ش، ص 179-محمد امين بغدادى سويدى، سبائك الذهب في معرفة قبائل العرب، بيروت دار صعب، ص 78-مؤمن شبلنجى، نور الابصار، قاهره، مكتبة المشهد الحسيني، ص 168-شيخ محمد صبان، اسعاف الراغبين، (در حاشيه نور الابصار) ، ص 141-ابن اثير، الكامل في التاريخ، بيروت، دار صادر، ج 7، ص 274 (حوادث سال 260) -حمد الله مستوفى، تاريخ گزيده، چاپ دوم، تهران، انتشارات امير كبير، 1362 ه. ش، ص 207-ابن طولون، الائمة الاثنى عشر، قم، منشورات الرضي، ص 117-ابن صباغ مالكى، الفصول المهمة، (بى تا) ، ص 310-شيخ سليمان قندوزى، ينابيع المودة، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، ج 3، ص 36.
    13) صدوق، همان كتاب، ص 434-478. شيخ مفيد، همان كتاب، ص 350 و 351-شيخ سليمان قندوزى، ينابيع المودة، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، ج 3، ص 123-125.
    14) چنانكه در سيره امام هادى-عليه السلام-نوشتيم،ايوب بن نوح يكى از وكلاى آن حضرت بوده است.
    15) طوسى،همان كتاب،ص 204 و ر.ك به:صدوق،همان كتاب،ص 435-مجلسى،همان كتاب،ج 51، ص 346-شيخ سليمان قندوزى،همان كتاب،ج 3،ص 123-(آيت الله)صافى،لطف الله،منتخب الاثر،تهران،مركز نشر كتاب،1373 ه.ق،ص 355.
    16) شيخ طوسى،همان كتاب،ص 204-نعمانى،الغيبة،تهران،مكتبة الصدوق،ص 154-مجلسى، بحار الانوار،تهران،المكتبة الاسلامية،1393 ه.ق،ج 51،ص 150 و ر.ك به:اصول كافى، تهران،مكتبة الصدوق،1381 ه.ق،ج 1،ص 337.
    17) طوسى،همان كتاب،ص 203-207-صافى،همان كتاب،باب 47،ص 314 و 315.
    18) صافى،همان كتاب،فصل 1،باب 8،ص 101،ح 4.
    19) (آيت الله)صافى،لطف الله،نويد امن و امان،تهران،دار الكتب الاسلامية،ص 177 و 178.
    20) كلينى،همان كتاب،ج 1،ص 337-طوسى،همان كتاب،ص 202-صدوق،همان كتاب،ص 481-صافى،منتخب الاثر،فصل 2،باب 28،ص 269-نعمانى،همان كتاب،ص 166.
    21 )صدوق،كمال الدين،باب 44،ص 480،ح 4-مجلسى،همان كتاب،ج 51،ص 152-صافى،منتخب الاثر،فصل 2،باب 25،ص 268،ح 3.
    22) مرحوم شيخ مفيد آغاز غيبت صغرى را از سال تولد آن حضرت(سال 255)حساب كرده است(الارشاد،ص 346)و با اين محاسبه،دوران غيبت صغرى،75 سال مى‌شود.طبعا نظريه مرحوم مفيد از اين لحاظ بوده است كه حضرت مهدى در زمان حيات پدر نيز حضور و معاشرت چندانى با ديگران نداشته و از نظر كلى غايب محسوب مى‌شده است.
    گويا بر اساس همين ملاحظه است كه محققانى مانند:طبرسى،سيد محسن امين،و آيت الله سيد صدر الدين صدر نيز آغاز غيبت صغرى را از سال ميلاد آن حضرت،و مدت آن را 74 سال دانسته ‌اند(اعلام الورى،ص 444-اعيان الشيعة،بيروت،دار التعارف للمطبوعات،ج 2،ص 46-المهدي،بيروت،دار الزهراء،1398 ه.ق،ص 181).
    23) صدر،سيد صدر الدين،المهدي،بيروت،دار الزهراء،1398 ه.ق،ص 183-پيشواى دوازدهم امام زمان،نشريه مؤسسه در راه حق،ص 38.
    24) شيخ سليمان قندوزى،ينابيع المودة،بيروت،مؤسسة الاعلمي للمطبوعات،ج 3،باب 71، ص 82.
    25) نعمانى،همان كتاب،ص 173.
    26 )نعمانى،همان كتاب،ص 173.
    27) نعمانى،همان كتاب،ص 170.نيز ر.ك به:منتخب الاثر،فصل 2،باب 26،ص 251-253.
    28) در آن روزگار،به جاى‌«نيابت‌»و«نواب‌»بيشتر تعبير«سفارت‌»و«سفراء»به كار برده مى‌شد.
    29) چنانكه طبق نقل شيخ طوسى،حدود ده نفر در بغداد به نمايندگى از طرف محمد بن عثمان فعاليت مى‌كردند(الغيبة،ص 225).
    30) توقيع به معناى حاشيه نويسى است و در اصطلاح علماى شيعه به نامه ‌ها و فرمانهايى كه در زمان غيبت صغرى از طرف امام به شيعيان مى‌رسيده توقيع گفته مى‌شود.
    31) صدر،المهدي،ص 189.
    32) امين،سيد محسن،اعيان الشيعة،ج 2،ص 48.
    33) طوسي،الغيبة،ص 257،258.
    34) كليني،اصول كافي،ج 1،ص 518،ح 5.
    35) كلينى،همان كتاب،ص 521،ح 14 و 15.
    36) طبرسي،اعلام الورى،ص 444.
    37) طوسي،الغيبة،تهران،مكتبة نينوى الحديثة،ص 214.
    38) طوسي،همان كتاب،ص 216.
    39) طوسي،الغيبة،ص 215.
    40) طوسي،همان كتاب،ص 216.
    41) طوسى،همان كتاب،ص 216.
    42) طوسي،همان كتاب،ص 217.
    43) دكتر حسين،جاسم،تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم،ترجمه دكتر سيدمحمد تقى آيت اللهي،چاپ اول،تهران،مؤسسه انتشارات امير كبير،1367 ه.ش،ص 155 و 156.

 



نویسنده : حسین رضایی
تاریخ : پنج شنبه 21 آبان 1394 
زمان : 11:02 PM
نشان امامت
نظرات(0) | ادامه مطلب

نشان امامت
نشان امامت


ترجمه منصور پهلوان
منبع:اهنامه موعود

اشاره:
شيعيان، بر اساس يك سنت هميشگي به هنگام آغاز دوران امامت هر يك از امامان(ع) در پي يافتن نشانه‌ها و دلايلي بر مي‌آمدند كه با آنها امر امامت امام جديد برايشان مسلم شود. با آغاز امامت امام عصر(ع) نيز اين اتفاق افتاد و گروههاي مختلفي از شيعيان در صدد برآمدند كه با يافتن نشانه‌هايي نسبت به امامت امام مهدي(ع) به يقين برسند. آنچه در پي خواهد آمد دو حكايت در اين زمينه است كه از كتاب كمال الدين شيخ صدوق (ره) نقل شده است. بوالأديان مي‌گويد: من خدمتكار امام حسن [عسكري](ع) بودم و نامه‌هاي او را به شهرها مي‌بردم و در آن بيماري كه منجر به فوت او شد نامه‌هايي نوشت و فرمود آنها را به مدائن برسان. چهارده روز اينجا نخواهي بود و روز پانزدهم وارد سامرّاء خواهي شد و از سراي من صداي واويلا مي‌شنوي و مرا در مغتسل مي‌يابي.
ابوالأديان گويد: اي آقاي من! چون اين امر واقع شود امام و جانشين شما كه خواهد بود؟ فرمود: هر كس پاسخ نامه‌هاي مرا از تو مطالبه كرد همو قائم پس از من خواهد بود، گفتم: ديگرچه؟ فرمود: كسي كه بر من نماز خواند همو قائم پس از من خواهد بود، گفتم: ديگرچه؟ فرمود: كسي كه خبر دهد در آن هميان چيست همو قائم پس از من خواهد بود. و هيبت او مانع شد كه از او بپرسم در آن هميان چيست؟ نامه‌ها را به مدائن بردم و جواب آنها را گرفتم و همانگونه كه فرموده بود روز پانزدهم به سامرّاء درآمدم و به ناگاه صداي واويلا از سراي او شنيدم و او را بر مغتسل يافتم و برادرش جعفربن علي را بر در سرا ديدم و شيعيان را بر در خانه‌اش ديدم كه وي را به مرگ برادر تسليت و بر امامت تبريك مي‌گويند. با خود گفتم: اگر اين امام است كه امامت باطل خواهد بود؛ زيرا مي‌دانستم كه او شراب مي‌نوشد و در كاخ قمار مي‌كند و تار مي‌زند، پيش رفتم و تبريك و تسليت گفتم و از من چيزي نپرسيد، آنگاه عقيد بيرون آمد و گفت: اي آقاي من! برادرت كفن شده است برخيز و بر وي نمازگزار! جعفربن علي داخل شد و بعضي از شيعيان كه سمّان و حسن بن علي - كه معتصم او را كشت و به سلمه معروف بود - در اطراف وي بودند. چون به سرا درآمديم حسن بن علي را كفن شده بر تابوت ديدم و جعفربن علي پيش رفت تا بر برادرش نماز گزارد و چون خواست تكبير گويد كودكي گندم‌گون با گيسواني مجعد و دندانهايي كه بين آنها فاصله بود، بيرون آمد و رداي جعفربن علي را گرفت و گفت: اي عمو! عقب برو كه من به نمازگزاردن بر پدرم سزاوارترم. و جعفر با چهره‌اي رنگ پريده و زرد عقب رفت. آن كودك پيش آمد و بر او نماز گزارد و آن حضرت كنار آرامگاه پدرش به خاك سپرده شد. سپس گفت: اي بصري! جواب نامه‌هايي را كه همراه توست بياور، و آنها را به او دادم و با خود گفتم اين دو نشانه، باقي مي‌ماند هميان. آنگاه نزد جعفربن علي رفتم در حالي كه او آه مي‌كشيد. حاجز وشّاء به او گفت: اي آقاي من! آن كودك كيست تا بر او اقامة حجت كنيم. گفت: به خدا سوگند هرگز او را نديده‌ام و او را نمي‌شناسم. ما نشسته بوديم كه گروهي از اهل قم آمدند و از حسن بن علي(ع) پرسش كردند و فهميدند كه او در گذشته است و گفتند: به چه كسي تسليت بگوييم؟ و مردم به جعفر بن علي اشاره كردند، آنها بر او سلام كردند و به او تبريك و تسليت گفتند و گفتند: همراه ما نامه‌ها و اموالي است، بگو نامه‌ها از كيست؟ و اموال چقدر است؟ جعفر در حالي كه جامه‌هاي خود را تكان مي‌داد برخاست و گفت: آيا از ما علم غيب مي‌خواهيد. راوي گويد: خادم از خانه بيرون آمد و گفت: نامه‌هاي فلاني و فلاني همراه شماست و همياني كه درون آن هزار دينار است كه نقش ده دينار آن محو شده است. آنها نامه‌ها و اموال را به او دادند و گفتند: آنكه تو را براي گرفتن اينها فرستاده همو امام است. جعفربن علي نزد معتمد عباسي رفت و ماجراي آن كودك را گزارش داد. معتمد كارگزاران خود را فرستاد و صقيل جاريه را گرفتند و از وي مطالبة آن كودك كردند، صقيل منكر او شد و مدعي شد كه باردار است تا به اين وسيله كودك را از نظر آنها مخفي سازد و وي را به ابن الشوارب قاضي سپردند و مرگ ناگهاني عبيدالله بن يحيي بن خاقان و شورش صاحب زنج در بصره پيش آمد و از اين رو از آن كنيز غافل شدند و او از دست آنها گريخت و الحمدلله رب العالمين.
• • • • • • • • •
علي بن سنان موصلي گويد: چون آقاي ما ابومحمد حسن بن علي(ع) درگذشت، از قم و بلاد كوهستان نمايندگاني كه معمولا وجوه و اموال را مي‌آوردند درآمدند و خبر از درگذشت امام حسن(ع) نداشتند و چون به سامرّاء رسيدند از امام حسن(ع) پرسش كردند، به آنها گفتند كه وفات كرده است، گفتند: وارث او كيست؟ گفتند: برادرش جعفربن علي، آنگاه از او پرسش كردند، گفتند كه او براي تفريح بيرون رفته و سوار زورقي شده است شراب مي‌نوشد و همراه او خوانندگاني هم هستند، آنها با يكديگر مشورت كردند و گفتند: اينها از اوصاف امام نيست، و بعضي از آنها مي‌گفتند: بازگرديم و اين اموال را به صاحبانش برگردانيم. ابوالعباس محمد بن جعفر حميري قمي گفت: بمانيد تا اين مرد بازگردد و او را به درستي بيازماييم.
راوي مي‌گويد: چون بازگشت به حضور وي رفتند و بر او سلام كردند و گفتند: اي آقاي ما! ما از اهل قم هستيم و گروهي از شيعيان و ديگران همراه ما هستند و ما نزد آقاي خود ابومحمد حسن بن علي اموالي را مي‌آورديم، گفت: آن اموال كجاست؟ گفتند: همراه ماست، گفت: آنها را به نزد من آوريد، گفتند: اين اموال داستان جالبي دارد، گفت: آن داستان چيست؟ گفتند: اين اموال از عموم شيعه يك دينار و دو دينار گردآوري مي‌شود. سپس همه را در كيسه‌اي مي‌ريزند و بر آن مهر مي‌كنند و چون اين اموال نزد آقاي خود ابومحمد مي‌آورديم مي‌فرمود: همة آن چند دينار است و چند دينار از آن كه و چند دينار آن از آن چه كسي است و نام همة آنها را مي‌گفت و نقش مهرها را هم مي‌فرمود، جعفر گفت: دروغ مي‌گوييد. شما به برادرم چيزي را نسبت مي‌دهيد كه انجام نمي‌داد، اين علم غيب است و كسي جز خدا آن را نمي‌داند. راوي گويد: چون آنها كلام جعفر را شنيدند و به يكديگر نگريستند و جعفر گفت: آن مال را نزد من بياوريد، گفتند: ما مردمي اجير و وكيل صاحبان اين مال هستيم و آن را تسليم نمي‌كنيم مگر به همان علامتي كه از آقاي خود حسن بن علي مي‌دانيم. اگر تو امامي بر ما روشن كن و الا آن را به صاحبانش بر مي‌گردانيم تا هر كاري كه صلاح مي‌دانند بكنند.
راوي مي‌گويد: جعفر به نزد خليفه - كه در آن روز در سامراء بود - رفت و عليه آنها دشمني كرد و خليفه آنها را احضار كرد و گفت: آن مال را به جعفر تسليم كنيد، گفتند: خدا اميرالمؤمنين را به صلاح آورد، ما گروهي اجير و وكيل اين اموال هستيم و آنها سپرده مردماني است و به ما گفته‌اند كه آن را جز با علامت و دلالت به كسي ندهيم و با ابومحمد حسن بن علي(ع) نيز همين عادت جاري بود. خليفه گفت: چه علامتي با ابومحمد داشتيد؟ گفتند: دينارها و صاحبانش و مقدار آن را گزارش مي‌كرد، و چون چنين مي‌كرد آنها را تسليم وي مي‌كرديم، ما مكرر به نزد او مي‌آمديم و اين علامت و دلالت ما بود و اكنون او درگذشته است، اگر اين مرد صاحب‌الامر است بايستي همان كاري را كه برادرش انجام مي‌داد انجام دهد و الا آن اموال را به صاحبانش بر مي‌گردانيم. و جعفر گفت: اي اميرالمؤمنين! اينان مردمي دروغگو هستند و بر برادرم دروغ مي‌بندند و اين علم غيب است. خليفه گفت: اينها فرستاده و مأمورند و ما علي الرسول إلّا البلاغ. جعفر مبهوت شد و نتوانست پاسخي دهد و آنها گفتند: اميرالمؤمنين بر ما منت نهد و كسي را به بدرقه ما بفرستد تا از اين شهر به در رويم. چون از شهر بيرون آمدند، غلامي نيكومنظر كه گويا خادمي بود به طرف آنها آمد و ندا مي‌كرد اي فلان بن فلان! اي فلان بن فلان! مولاي خود را اجابت كنيد، گويد: گفتند كه آيا تو مولاي ما هستي؟ گفت: معاذالله! من بندة مولاي شما هستم، نزد او بياييد، گويند: ما به همراه او رفتيم تا آنكه بر سراي مولايمان حسن بن علي(ع) وارد شديم و به ناگاهي فرزندش، آقاي ما، قائم(ع) را ديدم كه بر تختي نشسته بود و مانند پارة ماه مي‌درخشيد و جامه‌اي سبز در بر داشت. بر او سلام كرديم و پاسخ ما را داد، سپس فرمود: همة مال چند دينار است و چند دينار از فلاني و چند دينار از فلاني و بدين سياق همه اموال را توصيف كرد. سپس به وصف لباسها و اثاثيه و چهارپايان ما پرداخت و ما براي خداي تعالي به سجده افتاديم كه امام ما را به ما معرفي فرمود و بر آستانة وي بوسه زديم و هر سؤالي كه خواستيم از او پرسيديم و او جواب داد، آنگاه اموال را نزد او نهاديم و قائم (ع) فرمود كه بعد از اين مالي را به سامراء نبريم و فردي را در بغداد نصب مي‌كند كه اموال را دريافت كند و توقيعات از نزد او خارج شود، گويد: از نزد او بيرون آمديم و به ابوالعباس محمد بن جعفر قمي حميري مقداري حنوط و كفن داد و به او فرمود: خداوند تو را در مصيبت خودت اجر دهد. راوي مي‌گويد: ابوالعباس به گردنة همدان نرسيده درگذشت و بعد از آن اموال را به بغداد و به نزد وكلاء منصوب او مي‌برديم و توقيعات نيز از نزد آنها خارج مي‌گرديد.


نویسنده : حسین رضایی
تاریخ : پنج شنبه 21 آبان 1394 
زمان : 11:02 PM
اثبات الوصیة و مسعودی صاحب مروج الذهب
نظرات(0) | ادامه مطلب

اثبات الوصیة و مسعودی صاحب مروج الذهب
اثبات الوصیة و مسعودی صاحب مروج الذهب
نويسنده:سید محمد جواد شبیری زنجانی
منبع:انتظار

پیش درآمد

نویسنده، در هنگام نوشتن مقاله‌ی نعمانی و كتاب غیبت، به بحث مشایخ نعمانی كه رسید، با نام «علی بن حسین مسعودی‌» برخورد كرد. شناخت دقیق وی، نیازمند بررسی اتحاد وی با صاحب مروج الذهب بود، لذا ضمیمه‌ای برای بحث در این موضوع در نظر گرفت، ولی گستردگی بحث، طرح كردن مستقل آن را ضروری ساخت، بدین سان، مقاله‌ی حاضر شكل گرفت. گفتنی است كه این مقاله، علاوه برارتباطی كه با نعمانی صاحب كتاب غیبت دارد، به بحث از مؤلف اثبات الوصیة - كه یكی از كهن‌ترین منابع مبحث امامت است و فصل پایانی آن به حیات امام عصر علیه السلام اختصاص دارد - نیز می‌پردازد، لذا از دو زاویه، می‌توان آن را در شمار مباحث منبع‌شناسی مهدویت جای داد.

آغاز سخن

علی بن حسین مسعودی، مورخ نامداری است كه كم‌تر پژوهنده‌ای را در حوزه تحقیقات اسلامی می‌توان یافت كه نام وی و دو كتاب ارج‌مند مروج الذهب و التنبیه والاشراف را نشنیده باشد. فهرست آثار وی در رشته‌های گوناگون تاریخ، كلام، فرقه‌شناسی، اصول فقه، نشان از گستره آگاهی‌های وی می‌دهد. با این وجود، او، در عصر خود و مدت‌ها پس از آن، چندان شناخته شده نبود. لذا ترجمه‌ی احوال شایسته‌ای از وی در آثار مورخان و تراجم نگاران نیافتیم. نخستین بار، نام مسعودی، در فهرست ابن ندیم آمده، در این كتاب، به جز ویژگی‌های فردی وی، تنها دو جمله ذكر شده است: «هذا الرجل من اهل المغرب... مصنف لكتب التواریخ و اخبار الملوك‌» . (1) . سپس نام چند كتاب وی - كه احیانا با تحریف هم همراه است - دیده می‌شود. ابن ندیم، هیچ سخنی درباره‌ی گرایش مذهبی مسعودی ذكر نكرده است.
نجاشی، دومین كسی است كه نام مسعودی را در رجال خود (فهرست اسماء مصنفی الشیعة) آورده است. نجاشی، پس از ذكر نام سیزده كتاب از وی، می‌افزاید: «هذا رجل زعم ابوالمفضل الشیبانی، رحمه الله، انه لقیه واستجازه‌» و در ادامه می‌افزاید كه این مرد، تا سال سیصد و سی و سه زنده بوده است. (2)
این ترجمه‌ی حال، با توجه به نام بردن از رساله‌ی اثبات الوصیة لعلی ابن ابی طالب علیه السلام كه ظاهرا همین كتاب اثبات الوصیه موجود است، امامی بودن مسعودی را می‌رساند.
شیخ طوسی (385- 460)، در فهرست و رجال اش، نام علی بن حسین مسعودی را نیاورده است.
خطیب بغدادی (- 463) نیز در تاریخ بغداد، از وی نام نبرده است، با این كه وی بغدادی بوده است. (3) نام مسعودی به ذیل‌های تاریخ بغداد، همچون ذیل ابن نجار هم راه نیافته است.
ابن ادریس حلی (543- 598) پس از ذكر كتاب مروج الذهب و ستایش آن، درباره‌ی مؤلف آن می‌گوید: «هذا الرجل من مصنفی اصحابنا، معتقد للحق...» . (4)
یاقوت حموی (574- 626) نویسنده‌ی دیگری است كه در معجم الادباء از مسعودی یاد كرده است. نكته‌ی جالب توجه در این ترجمه، ذكر عبارتی از مروج الذهب است كه از آن بر می‌آید كه «بابل، زادگاه مسعودی است، و او در بغداد می‌زیسته و خود را از اهل این شهر می‌دانسته است‌» . (5) در این ترجمه هم سخنی از مذهب مسعودی به میان نیامده است.
به گزارش ابن حجر، ابن دحیه [ ابوالخطاب عمر بن الحسن، متولد 554، متوفی 633 ] در كتاب صفین، مسعودی را مجهول و ناشناس خوانده كه به گفته‌ی ابن حجر، این، اظهار نظری ناروا (6) است.
سید علی بن طاووس (589- 664) صاحب مروج الذهب را «الشیخ الفاضل الشیعی‌» خوانده است. (7)
علامه حلی (648- 726) و ابن داوود حلی (647- زنده در 707) با یاد از كتاب اثبات الوصیة لعلی ابن ابی طالب علیه السلام، در ترجمه‌ی علی بن حسین مسعودی، وی را صاحب كتاب مروج الذهب معرفی می‌كنند. علامه حلی، در ترجمه‌ی وی، این افزوده را دارد: «له كتب فی الامامة و غیرها.» . (8)
ذهبی (673- 748) در تاریخ اسلام (و نیز در سیر اعلام النبلاء) برای نخستین بار، وی را معتزلی خوانده و بر این ادعا، تعبیر اهل العدل را كه مسعودی در حق معتزله، مكرر به كار برده، شاهد می‌گیرد. (9)
سبكی (727- 771) وی را در طبقات الشافعیة الكبری ترجمه كرده است. وی، ماجرای تالیف رسالة البیان عن اصول الاحكام به دست ابوالعباس بن سریج (م 306) را به روایت مسعودی، در آغاز نسخه‌ی این رساله آورده است كه حائز اهمیت می‌باشد. (10)
گویا مرحوم سید حسن صدر، برای سازگاری میان كلام سبكی و نجاشی، او را امامی مذهب خوانده كه در مدت اقامت در مصر و شام، به خاطر تقیه، خود را شافعی معرفی می‌كرده است. (11)
ابن حجر، در لسان المیزان، در ترجمه‌ی وی می‌گوید، كتاب وی، سراسر بر این امر گواهی می‌دهد كه وی، شیعی معتزلی بوده تا بدان جا كه در حق ابن عمر می‌گوید: «او، از بیعت‌با علی ابن ابی طالب سرباز زد، ولی پس از آن، با یزید بن معاویه، و با حجاج برای عبدالملك بن مروان، بیعت كرد» . وی، از این دست مطالب، بسیار دارد. (12)
در آثار امامی مذهبان، در تشیع مسعودی، تردیدی روا نداشته‌اند، تا این كه آقا محمد علی صاحب مقامع الفضل متوفی 1216- فرزند وحید بهبهانی - ، باب تامل در صحت مذهب وی را گشوده و بر عامی بودن وی تاكید ورزیده است. (13)
پس از وی، محدث نوری، در خاتمه مستدرك، در اثبات امامی بودن وی، به تفصیل سخن گفته است. (14) مرحوم مامقانی نیز در تنقیح المقال (15) و محقق تستری در قاموس الرجال (16) در این باره بحث كرده‌اند.
عالمان امامی، انتساب اثبات الوصیه را به مسعودی صاحب مروج الذهب، مسلم انگاشته‌اند (17) ، راقم این سطور، نخستین بار، از آیة الله والد، مدظله، این نكته را شنیده و در برخی تعلیقات ایشان بر الغیبه‌ی نعمانی مشاهده كرده كه علی بن حسین مسعودی دو نفرند: یكی، صاحب مروج الذهب كه قطعا غیر از صاحب اثبات الوصیة است و دیگری، استاد نعمانی.
تردید یا انكار انتساب اثبات الوصیة به مسعودی در آثار مستقلی كه درباره‌ی صاحب مروج الذهب، نوشته شده، مانند موارد المسعودی، از جواد علی، (18) و منهج المسعودی فی بحث العقائد والفرق الدینیة از هادی حسین حمود، و منهج المسعودی فی كتابة التاریخ از سلیمان بن عبدالله المدیدالسویكت نیز دیده می‌شود. نویسنده‌ی اخیر درباره‌ی مذهب مسعودی هم بحث مفصلی كرده است. (19)
در آثار مستشرقان هم بحث‌هایی در این زمینه، آمده است. مثلا، برخی، وی را بدون هیچ دلیلی، اسماعیلی مذهب خوانده‌اند. (20)
آن چه گفته آمد، گذری تاریخی بر اطلاعات و بحث‌هایی بود كه درباره‌ی مذهب مسعودی صورت گرفته است.
در این مقاله، تلاش می‌كنیم كه قرائن و شواهد داخلی و خارجی را درباره مذهب مسعودی، گرد آورده و با بررسی آن‌ها، درباره‌ی مذهب وی و نیز درباره مؤلف اثبات الوصیة و ارتباط آن دو با هم سخن بگوییم.
مقاله‌ی حاضر، در سه بخش تنظیم شده است:
بخش یكم - مذهب مسعودی صاحب مروج الذهب
قرائن تشیع مسعودی را می‌توان به دو دسته تقسیم كرد: یكی، قرائن داخلی، و دیگری، قرائن خارجی.
مراد از قرائن داخلی، قرائنی است كه از مطالعه‌ی آثار موجود مسعودی مورخ یا دقت در نام آثار مفقود وی به دست آورده‌ایم.
ما بحث را از قرائن خارجی آغاز می‌كنیم. قرائن ذیل می‌تواند قرینه یا دلیل بر تشیع صاحب مروج الذهب باشد.
قرینه‌ی یكم - اتفاق نظر علمای شیعه پیش از صاحب مقامع
ابوعلی حائری، اشاره می‌كند كه كسی را تا كنون نیافته‌ام كه در تشیع وی، تامل كرده باشد، به جز فرزند استاد علامه (یعنی آقا محمد علی فرزند وحید بهبهانی) كه در مخالفت، اصرار كرده و مدعی شده كه او، از مخالفان (یعنی عامه) است. (21)
محدث نوری، با نقل عبارات نجاشی، علامه حلی در خلاصه، شهید ثانی در حاشیه آن، سید علی بن طاووس در فرج المهموم، میرداماد در حاشیه‌ی رجال كشی، ابن ادریس در سرائر، آن‌ها را در امامی بودن وی، صریح دانسته، می‌افزاید: «كسی در این امر، تردید نكرده است‌» . (22)
درباره‌ی این قرینه، صرف نظر از عدم ثبوت اتفاق نظر علمای شیعی و نیز با چشم پوشی از تفاوتی كه میان اصطلاح شیعی و امامی وجود داشته، و نیز عدم صراحت‌برخی از عبارات نقل شده در امامی بودن مسعودی، موضوع مهم، آن است كه «این اتفاق نظر، تا چه اندازه دارای اعتبار است؟» .
با دقت در عبارات علمای ما، روشن می‌گردد كه آنان به پیروی از نجاشی، مسعودی را شیعی دانسته‌اند و خود تحقیق مستقلی در این زمینه انجام نداده‌اند. بنابراین، باید میزان ارزش كلام نجاشی را در این بحث، ملاك قرار داد و اتفاق نظر علما - بر فرض ثبوت - ارزش بیش‌تری از آن ندارد.

قرینه‌ی دوم - گواهی نجاشی بر تشیع وی

ابوالعباس نجاشی، كتاب‌شناسی خبیر و متخصص بوده، بر حالات رجال، آگاهی كامل داشته است. او، كتاب‌های چندی هم به مسعودی نسبت داده كه غالبا در مروج‌الذهب هم به نام آن‌ها اشاره شده است. (23) عصر نجاشی به عصر مسعودی نزدیك بوده است. بنابراین، گواهی وی در این زمینه، ارزش بسیاری دارد. (24)
در بررسی این دلیل، تذكر این نكته مفید است كه «اصل گواهی دادن نجاشی بر امامی بودن مسعودی، چه گونه قابل اثبات است؟» .
یك بیان در این زمینه، این است كه نجاشی، در كتاب رجال (كه به مصنفان شیعه (25) اختصاص دارد) نام مسعودی را آورده و به فساد مذهب وی هم اشاره‌ای نكرده، بنابراین باید وی را شیعه و صحیح المذهب دانست.
باید دانست كه در رجال نجاشی و نیز فهرست‌شیخ طوسی، افراد عامی مذهبی كه به سود شیعه تالیفی داشته‌اند نیز ذكر شده‌اند. حال اگر نجاشی، به مؤلفی برخورد كند كه از مذهب وی آگاه نبوده، ولی تالیفی به سود شیعه داشته باشد، قهرا، وی را در كتاب خود خواهد آورد; چون، مذهب وی، هر چه باشد، به هر حال از موضوع كتاب بیرون نیست. اشاره كردن نجاشی به مذهب افراد هم در جایی است كه اطلاعی در این زمینه
داشته باشد. پس اصل یاد كرد از یك شخص در رجال نجاشی، الزاما، به معنای گواهی دادن به امامی بودن آن شخص نیست.
البته، در خصوص ترجمه‌ی مسعودی در رجال نجاشی، با عنایت‌به ذكر آثاری با گرایش امامی در ترجمه وی، بویژه اثبات الوصیة، بعید نیست كه نجاشی وی را امامی می‌دانسته است، ولی آن چه اهمیت دارد، بررسی میزان اعتبار كلام نجاشی در این زمینه است.
نجاشی، هر چند غالبا به احوال رجال، آگاهی كافی داشته، ولی در خصوص ترجمه‌ی مسعودی، نحوه‌ی ارائه‌ی اطلاعات، روشن می‌سازد كه وی را درست نمی‌شناخته و اطلاعات وی در این زمینه، به جز فهرست كتب وی، بسیار اندك است. لحن كلام نجاشی - بویژه تعبیر «هذا رجل‌» و «بقی هذا الرجل‌» - از ناشناس بودن مسعودی در نزد نجاشی حكایت می‌كند. به احتمال قوی، نجاشی، در هنگام نگارش ترجمه‌ی احوال مسعودی، كتاب مروج الذهب او را اصلا ندیده است، وگرنه، ختم تالیف نسخه‌ی كنونی آن در سال 336 بر وی پوشیده نمی‌ماند (26) و زنده بودن وی را تا سال 333 نمی‌انگاشت. كتاب التنبیه والاشراف نیز كه از آن، اصلا، در رجال نجاشی نامی به میان نیامده، در سال 345 نگارش یافته است. (27)
ناشناس ماندن مسعودی، شاید به خاطر مسافرت‌های طولانی وی و سكنا گزیدن وی، در اواخر عمرش، در مصر باشد.
به هر حال با توجه به عدم آگاهی كافی نجاشی از این شخصیت، نمی‌توان به كلام وی بر تشیع مسعودی استدلال كرد، بویژه با توجه به این نكته كه به احتمال زیاد، نجاشی، بر اساس مبنای یكی دانستن مؤلف اثبات الوصیه و مروج الذهب، مسعودی را در شمار عالمان شیعی درج كرده است. بنابراین، اگر در این مبنا مناقشه كنیم، قهرا، اعتبار مستقلی برای كلام نجاشی بر جای نخواهد ماند.

قرینه‌ی سوم - روایات شیعی خالص اثبات الوصیة

این قرینه، مبتنی بر اتحاد صاحب اثبات الوصیة و مسعودی مورخ است. در این باره پس از این، سخن خواهیم گفت.

قرینه‌ی چهارم - روایات شیعی خالص الغیبه‌ی نعمانی از علی بن حسین مس عودی

این قرینه هم مبتنی بر این است كه استاد نعمانی، صاحب مروج الذهب باشد. در این زمینه، در مقاله‌ی نعمانی و مصادر الغیبة، بحث كرده‌ایم. (28)
به هر حال، قرائن خارجی برای اثبات تشیع مسعودی، غالبا، متكی به قرائن داخلی است. لذا باید بیش‌تر به این قرائن توجه كرد.

شواهد تشیع مسعودی از مروج الذهب

پیش از پرداختن به این بحث، اشاره به این نكته مفید است كه سبك و سیاق كلی مروج الذهب، به سان كتب تاریخ عامه است. صاحب مقامع، با تكیه بر این امر، می‌گوید: مسعودی، در مروج الذهب، بر اخبار عامیان اعتماد ورزیده و از مطاعن خلفا یاد نكرده است. وی، عبارات مروج الذهب را ظاهر، بلكه صریح در عامی بودن مؤلف می‌داند. وی، سپس این احتمال را مطرح ساخته كه شاید وی از مذهب عامه به مذهب تشیع - به اصطلاح قدیمی آن كه اعم از امامیه اثنا عشریه است - گرویده باشد.
محدث نوری، با تكیه بر كلام نجاشی و این كه رسم وی، بر آن است كه نكات مذهبی، مانند عامی بودن یا رجوع یك راوی را از یك مذهب به مذهب دیگر، بیان می‌كند، این استدلال را ناتمام می‌خواند. ایشان، این نكته را می‌پذیرد كه مروج الذهب، به سیاق كتاب‌های عامه نگارش یافته، ولی این امر را معلول جو محیط می‌داند و سپس می‌افزاید، با تامل در لابه‌لای كتاب مروج الذهب، بویژه در قسمت مربوط به خلافت عثمان و خلافت‌حضرت امیر علیه السلام می‌توان از مذهب پنهانی مؤلف پرده برداشت.
محدث نوری، سپس به نقل عباراتی از این كتاب در مناقب و فضائل حضرت امیر علیه السلام می‌پردازد (29) كه در ادامه، به برخی از آن‌ها اشاره می‌كنیم.
برخی از دیدگاه‌های شیعیانه مروج الذهب عبارت است از:

1- اعتقاد به وجود نورانی ائمه علیهم السلام;

روایت مفصلی درباره‌ی آغاز خلقت و آفرینش نور پیامبر صلی الله علیه و آله به نقل از حضرت امیر علیه السلام در مروج الذهب نقل شده كه به ترجمه‌ی (تا حدودی آزاد) برخی از قطعات آن، اكتفا می‌كنیم:
خداوند، خطاب به نور پیامبر گفت: «من، اهل بیت تو را برای هدایت منصوب می‌سازم و به ایشان، از دانش پنهان خویش، عطا می‌كنم. لذا هیچ امر دشواری بر ایشان مشكل نخواهد بود. آنان را حجت‌خود بر مردمان قرار می‌دهم.» .
پس از پیمان گرفتن ربوبی بر وحدانیت پروردگار، چشمان مردم با انتخاب پیامبر و آل او روشن گردید. خداوند، به مردمان نشان داد كه هدایت و نور، همراه پیامبر و امامت در خاندان او است.
در ادامه‌ی حدیث، از انتقال نور در گذر زمان تا عصر پیامبر صلی الله علیه و آله، سخن رفته، افزوده شده است:
سرانجام، این نور، به ما انتقال یافت و در ائمه‌ی ما درخشید. پس ما، نور آسمان و زمین هستیم. نجات، به سبب ما است. اسرار دانش، از ما می‌جوشد و سرانجام امور، به سوی ما است. مهدی ما، پایان بخش نظام امامت، رهایی بخش امت، نهایت نور و كانون تدبیر امور و فرجام حجت‌های پروردگار است. پس ما، افضل مخلوقان و اشرف یكتا پرستان و حجت‌های خداوند سبحان بر مردمان‌ایم. نعمت ولایت، گوارای جان آنان باد كه بدان تمسك جویند و به این ریسمان چنگ زنند.
البته، مسعودی، این روایت را، تنها، نقل كرده و نقل روایت، دلیل بر اعتقاد به مضمون آن نیست. محدث نوری، گویا برای پاسخ به این اشكال، این مطلب را افزوده كه گمان نمی‌كنم غیر امامی، این روایت را نقل كند و آن را انكار نكند.
درباره‌ی این شاهد، گفتنی است كه اعتقاد عمیق مسعودی به مقامات و فضائل باطنی و معنوی اهل بیت علیهم السلام انكارناپذیر است. این نكته، به روشنی، از نام برخی كتاب‌های وی نیز استفاده می‌گردد، ولی این مقدار، برای اثبات امامی بودن، كفایت نمی‌كند. امامی و شیعی (به اصطلاح كنونی) كسی است كه خلافت‌خلفای نخستین قبل از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را نامشروع بداند. بدون تبری جستن از غاصبان خلافت، تنها به مجرد تولی، نمی‌توان كسی را امامی خواند. كسانی چون فضل بن روزبهان، با انشای صلوات معروف خود به پیش‌گاه ائمه علیهم السلام عرض ادب كرده اند، با این كه در تسنن بلكه تعصب ایشان، نمی‌توان تردید كرد.

2- اعتقاد به استمرار سنت وصایت در اعصار

در داستان قتل هابیل، در مروج الذهب آمده است:
فلما سمع ذالك آدم ازداد حزنا و جزعا علی الماضی والباقی، و علم ان القاتل مقتول، فاوحی الله الیه انی مخرج منك نوری الذی ارید به السلوك فی القنوات الطاهرة، والارومات الشریفة و اباهی به الانوار و اجعله خاتم الانبیاء واجعل آله خیار الائمة الخلفاء، اختم الزمان بمدتهم واغص الارض بدعوتهم وانیرها بشیعتهم، فسم و تطهر و قدس و سبح، ثم اغش زوجتك علی طهارة منها، فان ودیعتی تنتقل منكما الی الولد الكائن بینكما. (30)
وی، سپس درباره‌ی انتقال نور به حواء و از او، به شیث (هبة الله) سخن گفته، اشاره می‌كند: فاوعز الیه آدم وصیته و عرفه بمحل ما استودعه و اعلمه انه حجة الله بعده و خلیفته فی الارض، والمؤدی حق الله الی وصاته، و انه ثانی انقال الذریة الطاهرة و الجرثومة الزاهرة. و ان آدم، حین ادی الوصیة الی شیث، احتقبها واحتفط مكنونها. (31)
وی، سپس از انتقال نور به همسر شیث و سپس به فرزند وی، انوش، سخن گفته، می‌افزاید:
فلما بلغ الوصاة اوعز الیه شیث‌بشان الودیعة وانها شرفهم و اوعز الیه ان ینبه ولده علی حقیقة هذا الشرف و كبر محله و ان ینبهوا اولادهم علیه، و یجعل ذالك وصیة بینهم منتقلة مادام النسل. فكانت الوصیة جاریة تنتقل من قرن الی قرن الی ان ادی الله النور الی عبدالمطلب و ولده عبدالله ابی رسول الله صلی الله علیه و آله. (32)
او، سپس اشاره می‌كند: «این جا، موضعی است كه قائلان به نص و قائلان به اختیار، با هم اختلاف دارند.» . وی، قائلان به نص را «اهل الامامة من شیعة علی ابن ابی طالب والطاهرین من ولده‌» معرفی كرده، می‌گوید: «ایشان، می‌گویند (33) كه خداوند، هیچ عصری از اعصار را، از «قائم لله بحق‌» خالی نمی‌گرداند. این شخص، یا از انبیا یا از اوصیا است و از سوی خدا و پیامبر، بر نام و شخص آنان تصریح می‌گردد.» .
پس از آن، وی، دیدگاه اصحاب اختیار را كه به «تفویض امر امامت‌به امت‌» معتقدند، تشریح كرده می‌افزاید: «ایشان، می‌گویند (34) كه، برخی از اعصار، می‌تواند از حجت‌خدا (كه همان امام معصوم در نزد شیعه است) خالی باشد.» .
او، سپس اشاره می‌كند كه درباره‌ی این تنازع و اختلاف، پس از این هم نكاتی روشن كننده، خواهد آورد. (35)
او، اشارت كوتاهی به دیدگاه وصایت در هنگام یاد كرد از حضرت ابراهیم علیه السلام نیز آورده است:
وكانت وصیة ابراهیم الی ابنه اسماعیل، و اوصی اسماعیل الی اخیه اسحاق و قد قیل الی ولده قیدار بن اسماعیل. (36)
دقت در مجموع این عبارات، می‌رساند كه مسعودی، خود، نمی‌خواهد به طور جزم، این دیدگاه را صحیح بداند، بلكه تنها نقل این نظریه از اهل امامت مطرح است. (37) عبارت او در هنگام یاد كرد از عبدالمطلب، در این زمینه، روشن‌تر است:
تنازع الناس فی عبدالمطلب: فمنهم من رای انه كان مؤمنا موحدا و انه لم یشرك بالله و لا احد من آباء النبی (عم) و انه نقل فی القنوات الطاهرات و انه اخبر انه ولد من نكاح لا من سفاح.
و منهم من رای ان عبدالمطلب كان مشركا و غیره من آباء النبی (عم) الا من صح ایمانه.
و هذا موضع فیه تنازع بین الامامیه و المعتزلة و...
در این جا، وی، اشاره به اختلاف فرقه‌ها در نص و اختیار كرده، می‌افزاید:
این كتاب، برای ذكر احتجاجات بنیان نهاده نشده و ما نظر و دلیل هر گروهی را در كتاب خود «المقالات فی اصول الدیانات‌» و در كتاب «الاستبصار و وصف اقاویل الناس فی الامامة‌» و در كتاب «صفوه‌» نیز آورده‌ایم. (38)
اشاره به آرای فرقه‌های شیعه یا نظر اختصاصی شیعیان، در جاهای دیگر مروج الذهب هم آمده است. (39)
شاید مسعودی با یاد كرد از این مسائل، در صدد است كه احاطه‌ی علمی خود را به فرقه‌ها و نحله‌های اسلامی برساند.

3- تالیف آثاری با مضامین شیعی

از نام برخی آثار مسعودی كه در مروج الذهب و التنبیه والاشراف از آن‌ها یاد كرده، به روشنی گرایش شیعیانه وی روشن می‌گردد. به نام‌های زیر توجه فرمایید:
- «مزاهر الاخبار وطرائف الآثار فی اخبار آل النبی، صلعم‌» . (40) مسعودی، در جایی دیگر، از این كتاب، با این نام یاد می‌كند: «مزاهر الاخبار وطرائف الآثار للصفوة النوریة والذریة الزكیة و ابواب الرحمة و ینابیع الحكمة. (41)
تعبیر «الصفوة النوریة‌» ، بسیار قابل توجه است.
- الصفوة فی الامامة
- الهدایة الی تحقیق الولایة
و نیز نام‌های دیگر همچون «الاستبصار» .
با توجه به در دست‌رس نبودن این كتب، نمی‌توان از محتوای آن، آگاهی درستی به دست آورد. نام كتاب، قرینه‌ی روشنی بر محتوای آن نیست.
جالب این جا است كه برخی، در شمار آثار شیعی مسعودی از كتاب سرالحیاة یاد كرده‌اند و گفته‌اند كه در آن، درباره‌ی امام دوازدهم و موضوع غیبت، بحث كرده است، (42) در حالی كه از این عنوان، به هیچ وجه چنین مطلبی استفاده نمی‌شود. توضیحاتی كه مسعودی در مروج الذهب درباره‌ی این كتاب می‌دهد، روشن می‌كند كه موضوع آن، بررسی روح و نفس و سبب حیات است. به عنوان نمونه وی می‌گوید:
وللنفوس فی علة حنینها الی الاوطان كلام لیس هذا موضعه و قد ذكرنا فی كتابنا المترجم ب «سر الحیاة‌» . (43)

4- عبارات وی در لزوم عصمت امام علیه السلام

مسعودی، لزوم عصمت امام را - كه برخی، دلیل تشیع او دانسته‌اند (44) - از اهل امامت نقل می‌كند، (45) نه به عنوان اعتقاد خود. بنابراین نمی‌تواند دلیل تشیع وی باشد.

5- افضل دانستن حضرت امیر علیه السلام از تمام صحابه (46)

به گفته‌ی مسعودی، تمام فضایل تك تك صحابه، در حضرت امیر علیه السلام به تنهایی وجود داشت، علاوه بر آن كه فضائلی مانند «حدیث اخوت‌» ، «حدیث منزلت‌» ، «حدیث ولایت‌» ، «حدیث طیر» ، بدو اختصاص داشت. (47)
این شاهد هم ناتمام می‌نماید; زیرا، ممكن است، كسی، آن حضرت را افضل صحابه بداند، ولی به جهت اعتقاد به صحت امامت مفضول، خلافت پیشینیان را نیز مشروع بداند و لذا از اهل تسنن باشد، بلكه برخی مانند زیدیه بتریه، از فرقه‌های اهل تسنن به شمار می‌آیند; زیرا، ایشان، هر چند خلافت را حق انحصاری حضرت امیر علیه السلام می‌دانند، ولی آن را قابل تفویض به دیگران می‌دانند. آنان، بر این باورند كه چون حضرت امیر علیه السلام سكوت و با خلفای نخستین بیعت كرده، لذا خلافت آنان، شرعی است. (48)
این فرقه، امامت دو خلیفه‌ی نخست را پذیرفته، ولی خلافت عثمان را تصحیح نمی‌كنند.
دیدگاه‌های مسعودی، بویژه با توجه به ذكر مدایح ابوبكر و عمر و مطاعن عثمان، با این فرقه قابل مقایسه است.
شواهد دیگری از گرایش‌های شیعیانه‌ی مسعودی در كتاب منهج المسعودی فی كتابة التاریخ آمده است، ولی این مقدار برای اثبات تشیع - به اصطلاح دقیق كنونی - كافی نیست‌بخصوص، با توجه به عبارت‌های مروج الذهب و التنبیه والاشراف كه به روشنی، عدم تشیع مؤلف را می‌رساند.

نشانه‌های عدم تشیع صاحب مروج الذهب

عبارات مروج الذهب و التنبیه والاشراف - كه از آن‌ها شیعی نبودن مؤلف، به روشنی استفاده می‌گردد - بسیار است. ما، از باب نمونه، به ذكر چند عبارت بسنده می‌كنیم:
وی، آزر بت پرست را مانند اهل تسنن، پدر حضرت ابراهیم علیه السلام می‌داند. (49)
او، درباره‌ی ابوبكر می‌گوید:
ولقبه عتیق، لبشارة رسول الله، صلعم، ایاه انه عتیق من النار فسمی عتیقا وهوالصحیح. و قیل انما سمی عتیقا لعتق امهاته. و كان ازهد الناس و اكثرهم تواضعا... (50)
وی، سپس، به تفضیل، درباره‌ی زهد و تواضع ابوبكر سخن می‌گوید.
وی، در مدح عمر آورده است:
كان متواضعا خشن الملبس شدیدا فی ذات الله و اتبعه عماله فی سائر افعاله و شیمه و اخلاقه... (51)
در این جا نیز درباره‌ی زهد عمر و عاملان وی، قلم فرسایی كرده است.
در ذیل بحث مفصلی درباره‌ی رفاه‌طلبی و ثروت اندوزی عثمان و اطرافیان وی و دیگر صحابیان آورده است:
و لم یكن مثل ذالك فی عصر عمر بن الخطاب بل كانت جادة واضحة وطریقة بینة. (52)
مسعودی، در مروج الذهب، اصلا، از واقعه‌ی غدیر یاد نكرده، و در التنبیه والاشراف این حادثه را در پایان صلح حدیبیه - و نه حجة الوداع - دانسته است! (53)
روشن‌تر از این عبارات، عبارتی است كه در پایان شرح حال حضرت امیر علیه السلام آمده و محدث نوری رحمه الله نیز آن را نقل كرده، ولی به مفاد آن، توجه كافی نشده است. وی، پس از وصف جالبی از فضایل آن حضرت، این نكته را هم می‌افزاید كه هر یك از صحابیان را فضایلی است و پیامبر صلی الله علیه و آله در هنگام مرگ، از آنان خشنود بوده و از باطن صحابیان خبر می‌دهد كه با ظواهر ایشان در ایمان موافقت دارد. قرآن نیز بدین امر نازل شده و آنان، همه، هم دیگر را دوست می‌داشتند.
وی، سپس ادامه می‌دهد:
حوادثی پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله رخ داده كه صحت آن قطعی نیست و مطلب قطعی درباره‌ی ایشان، همان است كه پیش‌تر گذشت.
وی، بار دیگر، تاكید می‌كند كه حوادث اتفاق افتاده پس از وفات پیامبر، قطعی نیست، بلكه ممكن است، و ما، درباره‌ی صحابیان به آن چه گذشت، معتقدیم، ولی خداوند، خود، به آن چه رخ داده، آگاه‌تر است...» . (54)
آیا گوینده‌ی این سخن - كه در رخ دادن حوادث تلخ پس از مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله به وادی تردید گراییده و در صدد تبرئه‌ی غائله آفرینان و بدعت گذاران و اصحاب سقیفه است - می‌تواند شیعی باشد؟

نظریه‌ی معتزلی بودن مسعودی

حال به بررسی این نظریه كه «مسعودی، معتزلی است‌» ، می‌پردازیم. شاهدی كه بر معتزلی بودن وی ذكر كرده‌اند، تعبیر «اهل العدل‌» درباره‌ی معتزلیان است، ولی این اصطلاح، می‌تواند تنها به نوعی نام گذاری باز گردد. مسعودی، در واقع، از معتزلیان با نامی كه خود بر خود نهاده‌اند، یاد می‌كند و این، الزاما به مفهوم معتزلی بودن وی نیست. در هنگام نقل آرای معتزله در كتاب‌های مسعودی، تمایل روشنی به این فرقه دیده نمی‌شود.

نظریه‌ی شافعی بودن مسعودی

نكته‌ی قابل توجه درباره‌ی مسعودی، شافعی بودن وی است كه «سبكی‌» درباره‌ی وی گفته است. بررسی جدی شافعی بودن مسعودی، با توجه به در دست‌رس نبودن رسالة البیان عن اصول الاحكام كه مستند این سخن است، امكان‌پذیر نیست، ولی شاهدی بر نفی این سخن نیافتیم، بویژه با توجه به توصیف مسعودی از كتاب خود، نظم الادلة فی اصول الامة. او، آن را مشتمل بر «اصول الفتوی و قوانین الاحكام كتیقن القیاس والاجتهاد فی الاحكام و وقع (55) الرای والاستحسان و معرفة الناسخ من المنسوخ...» معرفی كرده است.
لحن كلام وی، نشان می‌دهد كه وی، لااقل، به اعتبار قیاس و اجتهاد، باور دارد و این، مؤید خوبی بر تسنن وی است، زیرا، هر چند افرادی شاذ از شیعه، مانند ابن جنید، به اعتبار قیاس قائل بودند، ولی اكثریت قاطع شیعیان، قیاس را باطل می‌دانند، لذا این عبارت، دلیل خوبی بر سنی بودن او است.
با ذكر یك نكته، بحث از مذهب صاحب مروج الذهب را به پایان می‌بریم. مسعودی، در این كتاب، اصرار دارد كه مذهب خود را آشكار نكند. آیا مذهب وی در عین تسنن، با مذهب اكثریت جامعه، مغایر بوده یا علت دیگری در این امر مؤثر بوده است؟ پاسخ این پرسش، روشن نیست.
باری، مسعودی در جایی از مروج الذهب، ضمن یاد كرد تفصیلی از اصول پنج‌گانه‌ی معتزله و اشاره به باورهای دیگر فرقه‌های اسلامی، می‌افزاید:
ما، كتاب الابانة عن اصول الدیانة را برای طرح دیدگاهی كه خود برگزیده‌ایم، اختصاص داده‌ایم. (56)
از این كتاب، خبری در دست نداریم، لذا نمی‌توان درباره‌ی خصوصیات مذهب مسعودی، داوری روشنی ارائه داد، هرچند در اصل تسنن وی تردیدی نیست.
در بخش آینده، عباراتی دیگر از كتاب‌های مسعودی مورخ را می‌آوریم كه شیعی نبودن وی را مؤكد می‌سازد.

بخش دوم - اثبات الوصیة و صاحب مروج الذهب

با مقایسه میان منقولات كتاب‌های مسعودی مورخ و منقولات اثبات الوصیة، تفاوت آشكاری دیده می‌شود. به موارد زیر، توجه شود:
- در بخش گذشته، اثبات كردیم كه صاحب مروج الذهب، به مشروع نبودن لافت‌خلفای نخستین، تن در نمی‌دهد، ولی كتاب اثبات الوصیه، به گونه‌ای دیگر است در این كتاب، حوادث دل خراشی كه پس از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله رخ داده و ظلم هایی كه بر حضرت امیر علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام روا داشتند، به روشنی، گزارش شده است. (57)
- گزارش‌های اثبات الوصیة درباره‌ی تاریخ زندگانی پیامبران، با گزارش‌های مروج الذهب، اختلاف روشنی دارند. (58)
غرض اصلی تالیف اثبات الوصیة، اثبات امامت و وصایت دوازده امام بوده و مؤلف، روایات چندی، از جمله حدیث «لوح جابر» كه در آن نام‌های دوازده امام علیه السلام برده شده، (59) و نیز حدیث گواهی حضرت خضر در حضور حضرت امیر علیه السلام به امامت دوازده امام علیهم السلام با ذكر نام یك یك آنان (60) در این زمینه نقل می‌كند. حال، این مطالب را با اظهار نظر مسعودی درباره‌ی اصل اعتقاد به دوازده امام، صرف نظر از افراد مشخص آنان، مقایسه كنید. وی، مذهب امامیه‌ی اثنا عشریه را در التنبیه والاشراف چنین معرفی می‌كند:
القطعیة بالامامة الاثنا عشریة منهم، الذین اصلهم فی حصر العدد ما ذكره سلیم بن قیس الهلالی فی كتابه... و لم یروا هذا الخبر غیر سلیم بن قیس وان امامهم المنتظر فی وقتنا هذا المورخ به كتابنا، محمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی ابن ابی طالب. (61)
برخی گمان برده‌اند كه كتاب البیان فی اسماء الائمة القطعیة من الشیعة - كه مسعودی، آن را به خود نسبت می‌دهد، همین اثبات الوصیة است، (62) ولی هیچ دلیلی بر این امر در دست نیست و علی القاعده، باید مفاد این كتاب، تنها ذكر نام امامان و احیانا تاریخ حیات ایشان باشد و دیدگاه كلی آن هم مشابه همین دیدگاه التنبیه والاشراف باشد.
گفتنی است كه صاحب مقامع الفضل، نگارش اثبات الوصیة را دلیل بر امامی بودن مؤلف نمی‌داند. وی، چنین استدلال كرده است كه عامه نیز اصل وصایت‌حضرت امیر علیه السلام را پذیرفته‌اند، ولی آن را تاویل نابه‌جا می‌كنند.
محدث نوری، به درستی، در پاسخ این استدلال آورده است كه این كلام، از آن جا مطرح شده كه به اصل كتاب اثبات الوصیه، مراجعه نشده است و تنها با اتكا به نام این كتاب، تصور رفته كه كتاب، تنها، اصل وصایت آن حضرت را مطرح می‌سازد. اگر به اصل كتاب مراجعه می‌شد، در امامی بودن مؤلف، تردید نمی‌شد. (63)
به هر حال، شكی نیست كه مؤلف اثبات الوصیة، غیر از مسعودی صاحب مروج الذهب است.
نگاهی به روش تالیف این دو كتاب نیز این امر را تاكید می‌كند. مسعودی، در مروج الذهب - كه تاریخ تالیف آن دقیقا با تاریخ تالیف اثبات الوصیه یكی بوده و هر دو در سال سیصد و سی و دو، نگارش یافته‌اند - و نیز در التنبیه والاشراف، مكرر، به دیگر كتاب‌های خود با ذكر اوصاف و ویژگی‌های آن‌ها ارجاع می‌دهد (64) و نیز پی در پی، از تاریخ تالیف كتاب یاد می‌كند، (65) در حالی كه این گونه نكات، به هیچ وجه، در اثبات الوصیة دیده نمی‌شود.

نتیجه‌ی بحث

مسعودی، صاحب مروج الذهب، بی شك، سنی بوده است، البته، سنی متشیع با اعتقاد به افضلیت‌حضرت امیر علیه السلام و باور به مقامات معنوی و باطنی اهل بیت علیهم السلام بر خلاف صاحب اثبات الوصیة كه امامی اثنا عشری خالص است.
با توجه به این امر، دیدگاه تعدد علی بن حسین مسعودی، مطرح می‌گردد. آیة الله والد، مدظله، در ذیل سندی از الغیبه‌ی نعمانی كه با نام علی بن الحسین آغاز می‌كند، مرقوم داشته‌اند:
الظاهر انه علی بن الحسین المسعودی صاحب اثبات الوصیة و هو غیر صاحب مروج الذهب قطعا.
ایشان، توضیح می‌فرمودند كه ابوالعباس نجاشی، به گمان یكی بودن علی بن حسین مسعودی، دو كتاب اثبات الوصیة و مروج الذهب را به یك مؤلف نسبت داده است، در حالی كه دقت در مندرجات این دو كتاب، می‌رساند كه این دو، نمی‌تواند تالیف یك مؤلف باشد.
در این جا، بحث از تغایر صاحب مروج الذهب و مؤلف اثبات الوصیه را خاتمه یافته می‌بینیم، ولی تعیین مؤلف اثبات الوصیه، هنوز به بحث‌بیش‌تری نیازمند است.

بخش سوم - مؤلف اثبات الوصیة

ما، در مقاله‌ی نعمانی و مصادر غیبت، پس از بحثی مفصل درباره‌ی علی بن حسین مسعودی - استاد نعمانی - چنین نتیجه گرفتیم كه استاد نعمانی، علی بن حسین مسعودی از محمد بن یحیی عطار، در قم، حدیث دریافت كرده است، و مظنون، آن است كه این شخص، غیر از مسعودی، مؤلف مروج الذهب است، و احتمالا، وی، مؤلف اثبات الوصیة است.
در توضیح قسمت آخر این نتیجه، می‌افزاییم كه هر چند متعدد بودن علی بن حسین مسعودی - در قرن چهارم - با توجه به تغایر استاد نعمانی و صاحب مروج الذهب، به واقعیت نزدیك است، ولی نمی‌توان مطمئن شد كه مؤلف اثبات الوصیة، حتما، همان استاد نعمانی است; زیرا، استاد نعمانی، همواره، از محمد بن یحیی عطار روایت می‌كند، ولی نام محمد بن یحیی عطار، اصلا، در اثبات الوصیه نیامده است. این امر، هر چند دلیل قطعی بر تغایر این دو نیست (66) ، ولی در تضعیف احتمال اتحاد این دو شخص، سودمند است. از سوی دیگر، ما، شاهد روشنی بر اتحاد نیافتیم.
نویسنده، بر این باور است كه وقتی اثبات كردیم كه رجال نجاشی در ترجمه‌ی علی بن حسین مسعودی صاحب مروج الذهب، دچار اشتباه شده و نسبت كتاب اثبات الوصیه به وی نادرست است، دیگر دلیلی در دست نیست كه مؤلف اثبات الوصیة، علی بن حسین مسعودی نام داشته است، تا بحث اتحاد یا عدم اتحاد وی با صاحب مروج الذهب موضوع پیدا كند، بلكه این احتمال هم وجود دارد كه مؤلف اثبات الوصیه، اصلا، نام دیگری داشته و منشا اشتباه نجاشی، چیز دیگری باشد، نه متعدد بودن علی بن حسین مسعودی. از این رو، پرونده‌ی اثبات الوصیة، به مطالعه‌ی جدی‌تر نیازمند است.
ما، در این جا به دو نكته‌ی تازه، در این زمینه اشاره می‌كنیم:

نكته‌ی یكم - اثبات الوصیه و شلمغانی

میان كتاب الاوصیاء (67) شلمغانی و كتاب اثبات الوصیة، بی شك، ارتباطی وجود دارد.
در توضیح این نكته، توجه به دو امر مفید است:
1- سید بن طاووس، در فرج المهموم، روایتی را درباره‌ی نجوم، با این عبارت نقل كرده است:
ذكر محمد بن علی، مؤلف كتاب الانبیاء و الاوصیاء من آدم الی المهدی علیه السلام فی حدیث ما لفظه: «روی ان رجلا اتی علی بن الحسین علیه السلام و عنده اصحابه...» . (68)
این روایت، با اندكی تفاوت در الفاظ، در اثبات الوصیه آمده است. (69)
در عبارت فوق، مراد از محمد بن علی، ظاهرا، شلمغانی است. (70) در این عبارت نام یا وصف كتاب، جالب توجه است. این عبارت، دقیقا، محتوای اثبات الوصیة را می‌رساند. اثبات الوصیة بر خلاف تعبیر نجاشی (71) رساله‌ی اثبات الوصیة لعلی ابن ابی طالب علیه السلام نیست، بلكه كتاب برای اثبات استمرار سنت وصایت، از آدم تا پیامبر خاتم (قسم اول كتاب) و از پیامبر تا حضرت مهدی (قسم دوم كتاب) نگارش یافته است.
2- شیخ طوسی، در اثبات ولادت صاحب الزمان، دو روایت از محمد بن علی شلمغانی، در كتاب اوصیاء نقل كرده كه هر دو، با چند روایت قبل و بعد، درست‌با همان ترتیب، با تعبیراتی مشابه، در اثبات الوصیة دیده می‌شود. جدول زیر این دو را آسان‌تر می‌سازد:
ردیف / آغاز عبارات غیبة طوسی / آغاز عبارات اثبات الوصیة
1 / 210- روی ان بعض اخوات ابی الحسن علیه السلام كانت لها جاریة... / قال المؤلف لهذا الكتاب: روی لنا الثقات من مشایخنا ان بعض اخوات ابی الحسن علی بن محمد علیه السلام كانت لها جاریة (ص 256)
2 / 211- روی علان الكلینی، عن محمد بن یحیی... / روی علان الكلابی (الكلینی ظ) عن محمد بن یحیی (ص 260)
3 / 212- و روی علان باسناده ان السید علیه السلام ولد... / و روی علان باسناده ان السید علیه السلام ولد... (ص 260)
4 / 213- روی محمد بن علی الشلمغانی فی كتاب الاوصیاء. قال: حدثنی حمزة بن نصر، غلام ابی الحسن علیه السلام عن ابیه، قال: لما ولد السید علیه السلام تباشر اهل الدار بذالك... / و حدثنی حمزة بن نصر، غلام ابی الحسن علیه السلام قال: ولد السید علیه السلام فتباشر اهل الدار بمولده (ص 260)
5 / 214- و عنه، قال: حدثنی الثقة عن ابراهیم بن ادریس، قال: وجه الی مولای ابومحمد علیه السلام بكبش و قال: «عقه عن ابنی فلان...» / و حدثنی الثقة من اخواننا عن ابراهیم بن ادریس، قال: وجه الی مولای ابومحمد علیه السلام بكبشین و قال: «عقهما عن ابنی فلان...» (ص 260)
6 / 215- و روی علان، قال: حدثنی ظریف ابونصر الخادم، قال: دخلت علیه - یعنی صاحب الزمان علیه السلام - فقال لی: علی بالصندل الاحمر. / و حدثنا علان، قال: حدثنی ابونصر ضریر الخادم، قال: دخلت علی صاحب الزمان، فقال لی: علی بالصندل الاحمر. (ص 261)
7 / 216- جعفر بن محمد بن مالك، قال: حدثنی محمد بن جعفر بن عبدالله... / و عن جعفر بن محمد بن مالك، قال: حدثنی محمد بن جعفر بن عبدالله (ص 261)
البته، در اثبات الوصیه، روایات دیگری هم در لابه‌لای روایات بالا، نقل شده است، ولی هفت روایت الغیبه‌ی طوسی، همگی با همان ترتیب، آمده است. تفاوت تعابیر در این دو كتاب، برخی به گونه‌ای طبیعی، معلول تفاوت ساختار دو كتاب، مانند تغییر دادن «روی لنا الثقات من شایخنا» به «روی‌» در ردیف اول، و تبدیل «حدثنا» به «روی‌» در ردیف ششم، و برخی دیگر، از اختلاف نسخه‌ی كتاب ناشی می‌گردد.
به هر حال در نگاه نخست، این احتمال به ذهن می‌آید كه اثبات الوصیة، همان كتاب الاوصیاء شلمغانی باشد، ولی عبارت پایان این كتاب، یعنی «وللصاحب منذ ولد الی هذا الوقت - و هو شهر ربیع الاول سنة اثنتین و ثلاثین و ثلاثمئة - ، ست و سبعون سنة و احد عشر شهرا و نصف شهر» تاریخ 332 را نشان می‌دهد كه پس از قتل شلمغانی، در سال 323 است، (72) لذا این احتمال مطرح می‌گردد كه شیخ طوسی، از همین كتاب اثبات الوصیه نقل كرده است، ولی آن را اشتباها به شلمغانی نسبت داده است، ولی شیخ طوسی، روایتی دیگر از كتاب الاوصیاء شلمغانی نقل كرده كه در اثبات الوصیة یافت نشد. (73)
به هر حال، ارتباط این كتاب و شلمغانی و كتاب الاوصیاء، به بحث‌بیش‌تری نیازمند است.
نكته‌ی دوم - اثبات الوصیة و علی بن حبشی
یكی از كسانی كه در آغاز چند سند اثبات الوصیه دیده می‌شود، «عباس بن محمد» است كه از پدر خود روایت می‌كند. (74) در موردی از این كتاب، چنین سندی آمده است: «حدثنی العباس بن محمد بن الحسن، قال: حدثنی محمد بن الحسین، عن صفوان بن یحیی...» .
در این سند، تصحیف رخ داده است. عبارت صحیح، ظاهرا، چنین است: «حدثنی العباس بن محمد بن الحسین، قال: حدثنی ابی محمد بن الحسین، عن صفوان بن یحیی‌» . (75)
العباس بن محمد، فرزند محمد بن الحسین بن ابی الخطاب معروف است. علی بن حبشی (یا حبیش یا حبش) (76) ، از عباس بن محمد (بن الحسین بن ابی الخطاب)، از پدر خود از صفوان بن یحیی (77) و دیگران (78) ، روایاتی دارد. شیخ طوسی، این راوی را در رجال خود چنین ترجمه كرده است:
علی بن حبشی بن قونی الكاتب، خاصی، روی عنه التلعكبری و سمع منه سنة اثنتین وثلاثین وثلاثمئة الی وقت وفاته و له منه اجازة. (79)
سال سیصد و سی و دو كه تلعكبری از علی بن حبشی حدیث‌شنیده - دقیقا، سال تالیف اثبات الوصیة است، لذا این احتمال می‌رود كه مؤلف كتاب اثبات الوصیة، همین علی بن حبشی باشد كه در اثر تحریف نسخه به ، «علی بن حسین‌» تبدیل شده است. شباهت‌حبشی (یا حبش یا حبیش) به «حسین‌» در نگارش، پوشیده نیست.
پس از این تبدیل، این عنوان بر علی بن حسین مسعودی صاحب مروج الذهب كه دقیقا، در همان عصر می‌زیسته، تطبیق شده است.
این احتمال هم وجود دارد كه كلمه «بن قونی‌» در نگارش پیوسته‌ی حروف، شبیه «المسعودی‌» گردیده و به آن تبدیل شده باشد.
مؤید دیگری بر این كه كتاب، تالیف علی بن حبشی باشد، آغاز برخی از اسناد اثبات الوصیة با نام جعفر بن محمد بن مالك است. (80) علی بن حبشی بن قونی از این راوی، روایاتی دارد.
البته، آن چه گفتیم، تنها، در حد یك احتمال است و نمی‌توان به صحت آن حكم; زیرا، روایت علی بن حبشی از افرادی، چون حمیری (81) و علان كلینی (82) و سعد بن عبدالله (83) - كه در آغاز اسناد اثبات‌الوصیه بسیار قرار گرفته‌اند - دیده نشده است. بنابراین، شناخت مؤلف اثبات‌الوصیة، هنوز به بحث و بررسی نیازمند است.

پی‌نوشت‌ها:

1) فهرست ابن ندیم، ص 219 (چاپ تجدد، ص 171) . در این كتاب، از كتابی با نام كتاب التاریخ فی اخبار الامم من العرب والعجم نام برده كه درستی آن معلوم نیست و احتمالا، نام یكی از كتب معروف وی مانند اخبار الزمان باشد. در ادامه‌ی نام مروج الذهب عبارت اسماء القرایات (القرابات) خ.ل.» قابل تامل است و گویا مصحف «اهل الدرایات‌» باشد. ر.ك: مروج الذهب، ج 1، ص 18.
2) رجال نجاشی، ص 254 / 665.
3) ر.ك: مروج الذهب، ج 2، ص 184، بند 988، و نیز بند بعدی; معجم الادباء، ج 13، ص 91، طبقات الشافعیة الكبری، ج 3، ص 456; سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 569.
4) سرائر، ج 1، ص 615.
5) معجم الادباء، ج 13، ص 91.
6) لسان المیزان، ج 5، ص 21.
7) فرج المهموم، ص 126.
8) خلاصه، ص 100 / 40 رجال ابن داوود، ص 241/1018.
9) تاریخ اسلام، ج 25، ص 341 . نیز ر.ك: سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 569.
10) طبقات الشافعیة الكبری، ج 3، ص 456.
11) تاسیس الشیعة، ص 254.
12) لسان المیزان، ج 5، ص 21.
13) منتهی المقال، ج 4، ص 392.
14) مستدرك الوسائل، ج 19 (خاتمه، ج 1) ص 115- 127.
15) تنقیح المقال، ج 2، ص 282.
16) قاموس الرجال، ج 7، ص 433- 435.
17) علاوه بر آن چه در متن اشاره شد، مرحوم علامه مجلسی، مؤلف كتاب الوصیة (كه مراد همین اثبات الوصیة است) و كتاب مروج‌الذهب را یكی می‌داند. (بحار، ج 1، ص 18، و نیز ص 36. و نیز ر.ك: ج 105، ص 61.
18) با توجه به نقل منهج المسعودی فی بحث العقائد، ص 83 و منهج المسعودی فی كتابة التاریخ، ص 15 و ص 107.
19) منهج المسعودی فی كتابة التاریخ، ص 71- 78.
20) همان كتاب، ص 74.
21) منهج المقال، ج 4، ص 392.
22) مستدرك الوسائل، ج 19، ص 115 به بعد.
23) این كتب عبارت‌اند از: المقالات فی اصول الدیانات، الزلف، الاستبصار، سرالحیاة، الصفوة فی الامامة، المعالی فی الدرجات والابانة فی اصول‌الدیانات‌» ظاهر عبارت نجاشی ، آن كه از، المعالی تاالدیات نام یك كتاب است، در مروج الذهب از كتابی با نام «الابانة فی اصول الدیانة‌» یاد شده است)، اخبار الزمان من الامم الماضیة و الاحوال الخالیة (در مروج الذهب به جای الاحوال، الاجیال آمده است.)
از این كتب به جز كتاب زلف در التنبیه و الاشراف هم یاد شده است. ر.ك: مروج الذهب، فهرست، ج 6، ص 67- 69، التنبیه و الاشراف، مقدمه‌ی مصحح، «و» ، «ز» .
24) مستدرك‌الوسائل، ج‌19 (خاتمه، ج‌1)، ص‌118.
25) موضوع رجال نجاشی، (و فهرست طوسی) مطلق «اصحابنا» است كه علاوه بر كسانی كه مذهب صحیح دارند، كسانی مانند فطحیه و واقفه را نیز شامل می‌گردد كه در فروع دین تفاوت چندانی با مذهب صحیح ندارند، (ر.ك: مقدمه‌ی فهرست طوسی; رجال نجاشی، ص 403) گفتنی است كه مراداز «اصحابنا» نزدیك به مفاد «امامی‌» به معنای اعم است.
«امامی‌» به معنای اعم، هر كسی است كه حضرت امیر علیه السلام را خلیفه‌ی بلافصل پیامبر صلی الله علیه و آله دانسته و عقیده به نص صریح بر امامت آن حضرت داشته باشد (در مقابل زیدیه كه به نص وصفی و نه نص اسمی قائل‌اند) هر چند در مورد سایر امامان، اعتقاد صحیح نداشته و مثلا فطحی یا واقفی باشند. ر.ك: فرق الشیعة، ص 18 به بعد; اوائل المقالات، ص 38.
به هر حال با توجه به عدم اختصاص رجال نجاشی به مصنفان شیعی صحیح المذهب در استدلال فوق، عدم اشاره نجاشی به فساد مذهب مسعودی ضمیمه گردید.
26) نسخه‌ی موجود مروج الذهب در سال 332 نگارش یافته و افزوده‌هایی بر آن در سال 336 هم انجام گرفته است (مروج الذهب، ج 1، ص 29، ج 5، ص 301، بند 3656 و نیز ر.ك: منهج المسعودی فی كتابة التاریخ، ص 92- 95) .
مؤلف، سپس تحریر جدیدی از كتاب خود با تجدید نظر كامل و افزودن مطالب بسیار، فراهم آورده كه چند برابر تحریر نخست‌بوده و در سال 345 نگارش یافته است (التنبیه والاشراف‌ص 84 و 85 و 97 و 124 و 133) . از این تحریر گسترده مروج الذهب، اثری در دست نیست و تنها تحریر اول كه از همان زمان مؤلف از شهرت بسیار برخوردار بوده (التنبیه والاشراف، ص 85) موجود است.
27) قسمتی از كتاب، در سال 344 نگارش یافته، ولی نسخه‌ی كامل شده‌ی آن، تحریر سال 345 است. (ر .ك: التنبیه والاشراف، ص 347)
28) مقاله‌ی نعمانی و مصادر غیبت، قسمت دوم (مجله‌ی انتظار، شماره‌ی سوم، ص 187- 191) .
29) مستدرك الوسائل، ج 1 (خاتمه، ج 1)، ص 120- 122.
30) مروج الذهب، ج 1، ص 40، بند 55.
31) مروج الذهب، ج 1، ص 40، بند 56.
32) مروج الذهب، ج 1، ص 41، بند 58.
33) مسعودی در این جا عبارت «یزعمون‌» به كار برده. یكی از معانی شایع «زعم‌» : قال است كه در این جا چنین معنای صحیح می‌نماید بویژه با عنایت‌به این كه وی این فعل را درباره عقاید متناقض دو گروه ذكر كرده است كه لاجرم یكی از آن‌ها درست است.
34) به حاشیه‌ی پیشین مراجعه شود.
35) مروج الذهب، ج 1، ص 41، بند 59.
36) مروج الذهب، ج 1، ص 69، بند 116.
37) ر.ك: منهج المسعودی فی بحث العقائد والفرق الدینیة، د. هادی حسین حمود، ص 273.
38) مروج الذهب، ج 2، ص 259، بند 1138.
39) مروج الذهب، ج 3، ص 16، بند 1463، ص 45، بند 1523، ص 280، بند 1952; ج 4، ص 45، بند 2225 و 2226، ص 60، بند 2257 الی ص 62، بند 2261، ص 349، بند 2798، ص 350، بند 2800; ج 5، ص 107، بند 3156، و نیز ج 2، ص 258، بند 1135.
40) مروج الذهب، ج 5، ص 65، بند 3032. گفتنی است كه احتمال می‌رود كه مراد از آل النبی صلی الله علیه و آله همه‌ی سادات باشند، نه خصوص ائمه‌ی معصومین علیهم السلام.
41) مروج الذهب، ج 3، ص 179، بند 1755.
42) مقاله‌ی «ویژگی‌ها و روش تاریخ نگاری مسعودی‌» ، مجله‌ی فرهنگ، ویژه تاریخ، سال نهم، شماره‌ی سوم، شماره‌ی مسلسل 19، پاییز 1375، ص 20.
43) مروج الذهب، ج 2، ص 186، بند 988.
44) ر.ك: منتهی المقال، ج 4، ص 393.
45) مروج الذهب، ج 4، ص 61، بند 2260. و نیز ر.ك: منهج المسعودی فی كتابة التاریخ، ص 73.
46) ر.ك: مستدرك الوسائل، ج 19 (خاتمه، ج 1)، ص 120.
47) مروج الذهب، ج 3، ص 180، بند 1756.
48) مقالات الاسلامیین، ص 68; الملل والنحل، شهرستانی، ج 1، ص 142 و 143; فرق الشیعه، نوبختی، ص 9 و 13 و 57; المقالات والفرق، سعد بن عبدالله، ص 7، بند 25، ص 17، بند 52، ص 73، بند 143; رجال كشی، ص 233 / 422، 236 / 429.
49) التنبیه والاشراف، ص 70. مقایسه كنید با اثبات الوصیة، ص 39.
50) مروج الذهب، ج 3، ص 40، بند 1511 و 1512.
51) مروج الذهب، ج 3، ص 48، بند 1525.
52) مروج الذهب، ج 3، ص 77، بند 1582.
53) التنبیه والاشراف، ص 221 و ص 240; مروج الذهب، ج 3، ص 30، بند 1495.
54) مروج الذهب، ج 3، ص 180، بند 1757.
55) در متن سه چاپ مروج الذهب (شارل پلا، ج 1، ص 11، بند 5 ، یوسف اسعد داغر، ج 1، ص 19 محمد محیی الدین عبدالحمید، ج 1، ص 11) این عبارت، چنین آمده و ابوالقاسم پاینده هم در ترجمه‌ی آن می‌گوید: «اهمیت رای و استحسان‌» ولی در حاشیه‌ی چاپ شارل پلا، به جای «وقع‌» نسخه بدل «دفع‌» ذكر كرده كه شاید همین هم صحیح باشد و مفاد عبارت، پذیرش قیاس و اجتهاد و رد رای‌و استحسان خواهد بود.
56) مروج الذهب، ج 4، ص 60 بند 2256. و نیز ر.ك: ج 1، ص 110، بند 212.
57) اثبات الوصیة، ص 145- 147. و نیز ر.ك: ص 163 و 191 و 195 و 218.
58) منهج المسعودی فی بحث العقائد، ص 83- 87.
59) اثبات الوصیه، ص 168- 170 و نیز ص 268 و 271.
60) اثبات الوصیه، ص 160.
61) التنبیه والاشراف، ص 198.
62) ر.ك: مقدمه‌ی چاپ اثبات الوصیة، ص 12، گفتنی است كه در كتاب المسعودی مورخا، تالیف عبدالرحمان حسین الغراری ، در شماره آثار چایی مسعودی علاوه بر اثبات الوصیه از رساله البیان فی اسماء الائمه یاد كرده می‌افزاید: در ایران با عنوان «رسالة فی احوال الامامة‌» به چاپ رسیده است در حاشیه، ویژگی‌های چاپی این را تا چنین آورده است: چاپ طهران، چاپ سنگی، 1320. این توصیف در برگیرنده خلطی آشكار است، چاپ فوق، مربوط به كتاب اثبات الوصیه است كه هیچ دلیلی بر ارتباط آن با رسالة «البیان فی اسماء الائمة‌» در دست نیست.
63) مستدرك الوسائل، ج 19 (خاتمه، ج 1)، ص 122- 125.
64) ر.ك: فهرست مروج الذهب، ج 6، ص 67- 69، و مقدمه‌ی التنبیه والاشراف، «و» ، «ز» .
65) التنبیه والاشراف، ج 5، ص 84، 118، 126، 136، 146، 189، 195، 227، 291، 328، 346; مروج الذهب (به عنوان نمونه از اوائل جلد اول) : ج 1، ص 2، بند 2، ص 18، بند 15، ص 44، بند 66، ص 53 ، بند 84 ، ص 62 ، بند 103، ص 85، بند 153، ص 91، بند 168.
66) زیرا، پیش‌تر گفتیم كه ظاهرا، محمد بن یحیی عطار، تنها طریق علی بن حسین مسعودی (استاد نعمانی) به كتاب محمد بن علی كوفی است، لذا ممكن است كه وی، همان مؤلف اثبات الوصیه باشد، ولی در هنگام تالیف اثبات الوصیه، كتاب محمد بن علی كوفی را در اختیار نداشته یا به علتی از نقل از آن خودداری كرده باشد و به همین جهت، نام محمد بن یحیی عطار در اثبات الوصیه، نیامده باشد.
67) این كتاب كه نام آن به همین صورت در رجال نجاشی، ص 378 1029 آمده است، ظاهرا همان كتابی است كه در اختیار مسعودی صاحب مروج‌الذهب بوده و از آن باعبارت «كتابه فی‌الوصیة (در ضمن یادكرد از شلمغانی) نام‌می‌برد. (التنبیه و الاشراف، ص‌343) .
68) فرج المهموم، ص 111.
69) اثبات الوصیه، ص 173.
70) ر.ك: كتابخانه‌ی ابن طاووس، ص 187.
71) رجال نجاشی، ص 254 / 665.
72) غیبة، الطوسی، ص 412.
73) كتاب الغیبة، ص 343 / 293.
74) اثبات الوصیة، ص 204 (متعدد) .
75) اثبات الوصیه، ص 202.
76) ر.ك: قاموس الرجال، ج 1، ص 278- 279.
77) امالی الطوسی، ص 666 / 1394 مجلس 36 / 1 تا حدیث 18; فهرست‌شیخ طوسی، ص 153 / 235.
78) رجال نجاشی، ص 154 / 408، ص 276 / 724; جمال الاسبوع، ص 263.
79) رجال طوسی، ص 432 / 6189.
80) اثبات الوصیه، ص 261.
81) از وی، با لفظ «حدثنی‌» یا «حدثنا» در اثبات الوصیة، ص 244، 245، 248، 269، و بدون آن، درص 205- 210، 217- 220، 228- 235، 237، 239، 240، 244- 246، 248- 250، 253، 255، 262- 264، 267 و 268 روایت‌شده است.
82) با لفظ «حدثنی‌» اثبات الوصیه، ص 247، 261، و بدون آن، ص 252، 257، 260. البته، «الكلینی‌» به «الكلابی‌» تصحیف شده است.
83) اثبات الوصیة، ص 244- 246، 250- 252، 262، 264- 267.

 



نویسنده : حسین رضایی
تاریخ : پنج شنبه 21 آبان 1394 
زمان : 11:02 PM
آیا جمله «یا ابا صالح المهدی! ادرکنی‏» مأخذ حدیثی دارد؟
نظرات(0) | ادامه مطلب

آیا جمله «یا ابا صالح المهدی! ادرکنی‌»  ماخذ حدیثی دارد؟
 
 
 
 
آیا جمله «یا ابا صالح المهدی! ادرکنی‏» مأخذ حدیثی دارد؟
برای پاسخ به سؤال شما ذکر مقدمه ‏ای لازم است. می‏ دانید که عرب‏ ها «کنیه‏» را برای اشخاص به دو جهت نام گذاری می‏ کنند:

1 . به لحاظ نام پسر یا دختر. بر فرض به امید آن که در آینده فرد مورد نظر، فرزندی پیدا کند که مثلا نام او را فضل بگذارند، از ابتدای میلاد یا پس از آن، به او اگر مرد باشد کنیه ابوالفضل می‏ دهند و اگر زن باشد کنیه ام الفضل.
2 . به لحاظ دارابودن کمالی از کمالات; مثلا به فردی به لحاظ بندگی زیاد، ابوعبدالله؛ یا برتری بسیار، ابوالفضل یا خوبی و نیکی افزون، ابا صالح می‏ گویند.
با این توضیح یاد آور می‏ شویم که «ابا صالح‏» از کنیه‏ های آقا امام زمان (عج) است و در میان عرب‏ ها و بادیه نشین‏ ها بیش‏تر شهرت دارد. آنان در توسلات و استغاثه‏ های خود، این نام را وسیله قرار می‏ دهند. (1)

محدث نوری می‏ نویسد:
احمد بن محمد بن خالد برقی در کتاب محاسن از ابوبصیر آورده است که حضرت امام صادق (ع) فرمودند: «هر گاه راه را گم کردی، ندا کن: یا ابا صالح! یا ابا صالح! ارشدنا الی الطریق! رحمکم الله.» (2)
جمله ادرکنی (مرا دریاب) سخن استغاثه کننده و فریاد کننده است. بنابراین، کنیه «ابا صالح‏» در مورد حضرت مهدی (عج) ریشه روایی دارد.
نام ‏ها و کنیه ‏ها و القاب امام زمان (عج) را در کتب زیر جستجو کنید:
- بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، ج 51، ص 28 .
- منتهی الامال، شیخ عباس قمی، ج 2، ص 757 .
- نجم الثاقب، محدث نوری، ص 41 .

پی نوشت ها:

1 . نجم الثاقب: ، ص 45، نام پانزدهم .
2 . همان، ص 572 .

منبع: مجله پرسمان

 



نویسنده : حسین رضایی
تاریخ : پنج شنبه 21 آبان 1394 
زمان : 11:02 PM
آخرين حجت، واپسين منجي
نظرات(0) | ادامه مطلب

آخرين حجت، واپسين منجي
آخرين حجت، واپسين منجي

نويسنده:ابراهيم شفيعي سروستاني
منبع:ماهنامه موعود
اعتقاد به نجات بخش موعود «منجي»، به عنوان انسان برتري كه در آخرالزمان زمين را از عدالت پر مي‌سازد و انسان‌هاي در بند را رهايي مي‌بخشد، در همة اديان و مذاهب وجود دارد. اما آنچه در اين ميان شيعه را متمايز ساخته، اين است كه در اين مذهب «منجي موعود» نه تنها به عنوان يك آرمان، بلكه به عنوان تداوم بخش رسالت انبيا، وارث اولياي الهي و در يك كلام «حجّت خدا» بر روي زمين مطرح است؛ حجّتي كه زنده، شاهد و ناظر بر اعمال آدميان است؛ حجتي كه تأثير او در زندگي فردي و اجتماعي انسان‌ها تنها به آخرالزمان و زمان ظهور منحصر نمي‌شود و وجود او در لحظه لحظة زندگي ساكنان زمين نقش دارد.
براي درك مفهوم «حجّت» و روشن شدن تفاوت ميان اين دو اعتقاد، يعني اعتقاد به موعود، تنها به عنوان «منجي» و اعتقاد به او به عنوان «حجّت» و «منجي» لازم است كه جايگاه اين واژه را در قرآن و روايات مورد بررسي قرار دهيم؛ اما پيش از آن نگاهي اجمالي خواهيم داشت به معناي لغوي حجّت.

1. حجّت در لغت

«حجّت» درلغت به معني دليل، برهان و راهنما است. به عبارت ديگر «آنچه به آن دعوي يا مطلبي را ثابت كنند» حجّت گويند.1
مرحوم راغب اصفهاني نيز حجّت را اين‌گونه معنا كرده است:
راهنمايي آشكار به راه مستقيم و آنچه كه به وسيلة آن مي‌توان به درستي يكي از دو مخالف پي برد.2

2. حجّت در قرآن و روايات

در آموزه‌هاي اسلامي موضوع «حجت» از جايگاه و اهميت به سزايي برخوردار بوده و در آيات قرآن، روايات و ادعية به جاي مانده از معصومان(ع) از زواياي مختلف به اين موضوع پرداخته شده است. به دليل جايگاه و اهميت اين موضوع برخي از مجموعه‌هاي روايي شيعه؛ از جمله الكافي، بخشي را با عنوان «كتاب الحجة» به بيان روايات مربوط به اين اختصاص داده‌اند.3
مهم‌ترين مباحثي كه در اين زمينه در آموزه‌هاي قرآني و روايي مطرح شده، به شرح زير است:
1ـ2. حجت‌هاي الهي ماية بسته شدن راه بهانه‌جويي بر مردم: قرآن كريم در اين‌باره مي‌فرمايد:
رسلاً مبشّرين و منذرين لئلَّا يكون للنَّاس علي الله حجَّة بعد الرُّسل و كان الله عزيزاً حكيما.4
پيامبراني كه بشارت دهنده و بيم دهنده بودند تا براي مردم پس از [فرستادن] پيامبران، در مقابل خدا [بهانه] و حجّتي نباشد و خدا توانا و حكيم است.
در اين آيه خداوند هدف از فرستادن پيامبران را اتمام حجّت به مردم و سد كردن راه استدلال و بهانه جويي بر آنها دانسته است. بنابراين مي‌توان گفت كه انبيا «حجت» خدا بر مردم‌اند و با آمدن آنها ديگر كسي نمي‌تواند در درگاه خدا مدعي شود كه چرا راه مستقيم را به ما نشان ندادي.
در دعاي شريف «ندبه» به اين موضوع توجه شده و پس از اشاره به چندتن از پيامبران بزرگوار الهي چنين آمده است:
و كلٌّ شرعت له شريعةً ونهجت له منهاجاً و تخيَّرت له أوصياء مستحفظاً بعد مستحفظٍ من مدة إلي مدَّة إقامةً لدينك و حجَّةً علي عبادك و لئلاّ يزول الحقُّ عن مقرِّه و يغلب الباطل علي أَهله و لايقول أحد لولا أرسلت إلينا رسولا منذراً و أقمت لنا علماً هادياً فنتَّبع اياتك من قبل أَن نذلَّ و نخزي... .5
و براي هريك از آنان شريعتي و روشي معين كردي و برايش جانشيناني نگهبان انتخاب كردي تا يكي پس از ديگري هركدام در مدتي معين دينت را برپا دارند و حجت بربندگانت باشند تا حق از جايگاه خود خارج نشود و باطل برحق‌مداران چيره نگردد و كسي نتواند بگويد: چرا پيامبري هشدار دهنده به سوي ما نفرستادي و نشانه‌اي هدايتگر براي ما به پا نداشتي تا پيش از آنكه خوار و رسوا شويم از آياتت پيروي كنيم؟
2ـ2. نياز دائمي و هميشگي به حجت: در اعتقاد اسلامي، بشر همواره نيازمند هدايتگر بوده و به همين دليل از ابتداي آفرينش انسان تاكنون هيچ‌گاه جهان از پيامبران و امامان هدايتگري كه حجت‌هاي خدا بربندگانش هستند خالي نبوده است.
امام محمد باقر(ع) در اين‌باره مي‌فرمايد:
و الله ما ترك الله أَرضا منذ قبض آدم‌عليه السلام إلاّ و فيها إمام يهتدي به إلي الله و هو حجَّته علي عباده، و لاتبقي الأرض بغير إمام حجَّة لله علي عباده.6
به خدا سوگند كه خداوند از روزي كه آدم‌عليه السلام قبض [روح] شد، هيچ سرزميني را از پيشوايي كه [مردم] به وسيله او به سوي خدا هدايت مي‌شوند، خالي نگذاشته است. اين پيشوا حجّت خدا بر بندگانش است و هرگز زمين بدون امامي كه حجّت خدا بر بندگانش باشد، باقي نمي‌ماند.
امام هادي‌(ع) نيز در همين زمينه مي‌فرمايد:
إنَّ الأرض لاتخلو من حجَّة و أنا و الله ذلك الحجَّة.7
زمين هرگز از حجّت خالي نمي‌ماند و به خدا قسم من آن حجّت هستم.
3ـ2. لزوم زنده بودن حجت الهي: در روايات متعددي بر اين موضوع تأكيد شده كه حجت الهي آنگاه برمردم اقامه مي‌شود كه امام زنده‌اي در ميان مردم باشد و مردم نيز او را بشناسند.
امام صادق‌(ع) در اين باره مي‌فرمايد:
إنِّ الحجَّة لا تقوم لله عزّوجلَّ علي خلقه إلاّ بإمام حتّي [حيٍّ8 ] يعرف.9
حجت خدا بر آفريدگانش تنها با امام [زنده اي] كه شناخته شود، اقامه مي‌شود.
امام رضا(ع) نيز به نقل از امام باقر(ع) چنين روايت مي كنند:
إنّ الحجَّة لا تقوم لله عزَّوجلَّ علي خلقه إلّا بإمام حيٍّ يعرفونه.10
حجت خداوند ـ عزّوجلّ ـ بر مردم اقامه نمي‌شود مگر با امام زنده‌اي كه او را مي‌شناسند.
4ـ2. حجت‌هاي الهي ماية ثبات و پايداري زمين و اهل آن: در بسياري روايات سخن از اين به ميان آمده كه نبود حجت‌هاي الهي موجب نابودي جهان و جهانيان مي‌شود. از جمله در روايتي كه از امام صادق‌(ع) نقل شده است، آن حضرت در پاسخ اين پرسش كه: «آيا زمين بدون امام باقي مي‌ماند؟» مي‌فرمايد:
لو بقيت الأرض بغير إمام لساخت.11
اگر زمين بدون امام بماند، [اهلش را] در خود فرو مي‌برد.
5ـ2. امكان غيبت حجت‌هاي الهي: حجت‌هاي الهي گاه آشكارا بر مردم ظاهر شده و به صورت عادي در جامعه حضور مي‌يابند و گاه به دلايلي از ديدگاه مردم پنهان شده و نهان زيستي (غيبت) را برمي‌گزينند.
اين موضوع گاه به صورت مصداقي و بيان موارد غيبت حجت‌هاي الهي در تاريخ و گاه به صورت كلي و بيان اصل امكان غيبت آنان، در روايات آمده است.
يكي از مواردي كه در آن به اصل اين موضوع اشاره شده، روايت زير است كه در آن به نقل از امام علي(ع) چنين آمده است:
أللّهمَّ بلي، لاتخلو الأرض من قائم لله بحجَّة؛ إمّا ظاهراً مشهوراً، و إمّا خائفاً مغموراً، لئلاّ تبطل حجج الله و بينّاته... .12
بلي، زمين تهي نماند از كسي كه حجت بر پاي خداست، پايدار و شناخته است و يا ترسان و پنهان از ديده‌هاست، تا حجت خدا باطل نشود و نشانه‌هايش از ميان نرود... .
6ـ2. حجت‌هاي الهي معيار تشخيص حق و باطل: يكي ديگر از ويژگي‌هاي ممتاز حجت‌هاي خداوند، معيار و شاخص بودن آنها براي شناسايي حق از باطل و معروف از منكر است. مردم براي اينكه بدانند، آنچه در زندگي فردي و اجتماعي آنها مي‌گذرد حق است يا باطل، معروف است يا منكر، چاره‌اي جز رجوع به آنان ندارند.
در روايتي كه از امام باقر(ع) نقل شده است، در اين زمينه چنين مي‌خوانيم:
إنّما كلف الناس ثلاثة: معرفة الأئمَّة و التَّسليم لهم فيما ورد عليهم و الرَّد إليهم فيما اختلفوا فيه.13
مردم تنها به سه چيز تكليف شده‌اند: شناخت امامان؛ تسليم شدن به ايشان در آنچه بر آنها وارد مي‌شود و رجوع به آنها در آنچه كه درآن اختلاف دارند.
در قسمتي از زيارت «آل ياسين» كه از امام عصر(ع) نقل شده، پس از آنكه تك تك امامان را به عنوان حجّت خدا مي‌خوانيم و بر اين موضوع گواهي مي‌دهيم خطاب به آنها مي‌گوييم:
فالحقُّ ما رضيتموه و الباطل ما أسخطتموه و المعروف ما أمرتم به و المنكر ما نهيتم عنه.14
حق آن است كه شما از آن خشنود شويد و باطل آن است كه شما از آن به خشم آييد. معروف آن است كه شما بدان امر كنيد، و منكر آن است كه شما از آن نهي كنيد.
همچنين در بخشي از زيارت «جامعة كبيره» خطاب به حجت‌هاي الهي عرضه مي‌داريم:
و الحقُّ معكم و فيكم و منكم و إليكم و أنتم أهله و معدنه.15
حق با شما، در شما، از شما و به سوي شماست و شما اهل حق و معدن آن هستيد.
7ـ2. حجت‌هاي خدا بيان كنندة حلال و حرام الهي: يكي ديگر از ويژگي‌هاي منحصر به فرد حجت‌هاي خداوند، مرجعيت آنان براي بيان حلال و حرام الهي است. اين ويژگي از ابتداي تاريخ تا روزي كه بشر در كرة زمين حيات دارد استمرار داشته و خواهد داشت و بشر هيچ‌گاه از راهنمايي حجت‌هاي الهي بي‌نياز نخواهد شد.
امام صادق‌(ع) در اين زمينه مي‌فرمايد:
مازالت الأَرض إلّا ولله فيها الحجَّة حجَّة يعرِّف الحلال و الحرام و يدعو إلي سبيل اللّهِ.16
تا زماني كه زمين پابرجاست در آن براي خدا حجتي است كه حلال و حرام را به مردم مي‌شناساند و آنها را به راه خدا فرامي‌خواند.
8ـ2. پيروي از حجت‌هاي الهي شرط نجات و رستگاري: چون حجت‌هاي الهي تنها معيارهاي شناخت حق از باطل و معروف از منكرند، نجات و رستگاري نيز تنها در گرو پيروي و اطاعت از آنهاست و هركس راهي جز راه آنها بپيمايد و سر در گرو اطاعت كسي جز آنان بگذارد، جز گمراهي و بهره‌اي نخواهد داشت.
فرازي از زيارت «جامعة كبيره» كه از امام هادي(ع) نقل شده است، اين موضوع را به خوبي روشن مي‌سازد:
هلك من عاداكم وخاب من جحدكم و ضلَّ من فارقكم و فاز من تمسَّك بكم و أمن من لجأ إليكم و سلم من صدَّقكم و هدي من اعتصم بكم من اتَّبعكم فالجنَّة مأويه و من خالفكم فالنَّار مثويه.17
هركه با شما دشمني ورزيد نابود شد؛ هركه شما را تكذيب كرد نوميد گشت؛ هركه از شما دوري گزيد، گمراه شد؛ هركس به شما تمسك جست پيروز شد؛ هركه به شما پناه آورد ايمني يافت؛ هركه شما را تصديق كرد به سلامت رسيد؛ هركه با شما همراه شد هدايت يافت؛ هركس شما را پيروي كند بهشت پناهگاه اوست و هركس به مخالفت شما برخيزد آتش جايگاه اوست.
9ـ2. ضرورت شناخت حجت‌هاي الهي: در بسياري از روايات برضرورت شناخت حجت و امام عصر تأكيد شده تا آنجا كه در روايت متواتري كه از پيامبرگرامي اسلام‌(ص) نقل شده، نشناختن امام برابر با مرگ در زمان جاهليت دانسته شده است.
از اين‌رو سفارش شده است كه همواره از خدا بخواهيد كه حجتش را به شما بشناساند تا از گمراهي و جهالت نجات يابيد.
در قسمتي از دعاي «معرفت» كه بر خواندن آن درزمان غيبت تأكيد شده، آمده است:
... أَللّهمَّ عرِّفني حجَّتك فإنَّك إن لم تعرِّفني حجَّتك ضللت عن ديني.18
بار خدايا، مرا با حجّت خود آشنا ساز؛ كه اگر مرا با حجّتت آشنا نكني از دينم گمراه شوم.
10ـ2. حجت‌هاي خدا واسطة فيوضات الهي: از بسياري از ادعيه، زيارات و روايت‌هايي كه از ائمة معصومين(ع) نقل شده است، چنين استفاده مي‌شود كه همة فيوضات و نعمت‌هاي مادي و معنوي كه از سوي خداوند بر بندگان ارزاني مي‌شود، به واسطه يا به بركت وجود حجت‌هاي الهي است.
در بخشي از زيارت «جامعة كبيره» در اين زمينه چنين مي‌خوانيم:
بكم فتح الله و بكم يختم و بكم ينزِّل الغيث و بكم يمسك السَّماء أن تقع علي الأرض إلّا بإذنه و بكم ينفِّس الهمَّ و يكشف الضُّرَّ.19
خداوند به شما گشوده و به شما پايان مي‌دهد. به شما باران را نازل مي‌كند و آسمان را از اينكه جز به اذن او، بر زمين فرو افتد نگه مي‌دارد و به شما اندوه را مي‌برد و سختي‌ها را برطرف مي‌سازد.
در فرازي از دعاي «عديله» نيز دربارة آخرين حجت حق، حضرت مهدي(ع) چنين آمده است:
ببقائه بقيت الدنيا و بيمنه رزق الوري و بوجوده ثبتت الأَرض و السَّماء.20
به بقاي او دنيا باقي است و به بركت او مردم روزي داده مي‌شوند و به وجود او آسمان و زمين پابرجاست.
11ـ2. حجت‌هاي الهي شاهدان و گواهان برمردم: در روايات بسياري بر اين نكته تأكيد شده است كه حجت‌هاي خداوند شاهد و گواه بر اعمال مردمان بوده و در روز قيامت به نفع يا ضرر آنها شهادت مي‌دهند.
در روايتي كه از امام علي‌(ع) نقل شده، در اين زمينه چنين آمده است:
إنَّ الله طهَّرنا و عصمنا و جعلنا شهداء علي خلقه و حجَّته في أرضه.21
خداوند ما را پاكيزه داشته و از خطا حفظ كرده است. او ما را گواه برآفريدگان خويش و حجت خود در زمين ساخته است.
امام صادق(ع) نيز در تفسير آية شريفه:
و كذلك جعلناكم أُمَّة وسطاً لتكونوا شهداء علي النَّاس و يكون الرَّسول عليكم شهِيداً.22
و بدين گونه شما را امتي ميانه قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد.
مي‌فرمايد:
نحن الأُمَّة الوسطي و نحن شهداء الله علي خلقه و حججه في أرضه... فرسول الله‌صلي الله عليه وآله الشَّهيد علينا بما بلغنا عنِ اللّهِ عزّوجل و نحن الشهداء علي الناس فمن صدَّق صدَّقناه يوم القيامة و من كذَّب كذَّبناه يوم القيامة.23
ما هستيم امت ميانه و ماييم گواهان خدا بر آفريدگانش و حجت‌هاي او در زمينش... پس فرستادة خدا گواه و ناظر برماست به سبب آنچه از سوي خداي عزّوجلْ به ما ابلاغ كرده است. و ما گواهانيم بر مردم. پس هركه ما را تصديق كند، روز قيامت تصديقش كنيم و هركه ما را تكذيب كند، روز قيامت تكذيبش كنيم.
12ـ2. عرضة اعمال مردم بر حجت‌هاي الهي: نكتة ديگري كه در زمينة جايگاه حجت‌هاي خداوند در عالم هستي بايد يادآور شد، اطلاع و آگاهي آنها از اعمال مردمان است. براساس روايات فراواني كه از امامان معصوم‌(ع) وارد شده است، اعمال مردم هر صبح و شام به حضور حجت و امام عصر(ع) عرضه مي‌شود و ايشان از اعمال خوب و پسنديدة مردم شاد و از اعمال ناشايست آنها اندوهگين مي‌شوند.
«سماعه» نقل مي‌كند كه روزي امام صادق‌(ع) فرمود:
ما لكم تسوون رسول اللّه‌صلي الله عليه وآله؟
چرا فرستادة خدا(ص) را اندوهگين مي‌سازيد؟
در اين هنگام مردي پرسيد: چگونه ما او را اندوهگين مي‌سازيم. و آن حضرت در پاسخش فرمود:
أما تعلمون أنَّ أعمالكم تعرض عليه فإذا رأي فيها معصيةً ساءه ذلك فلاتسؤوا رسول الله و سرُّوه.24
مگر نمي‌دانيد كه اعمال شما برآن حضرت عرضه مي‌شود و چون گناهي در آن ببيند اندوهگين مي‌شود؟ پس فرستاده خدا را اندوهگين نكنيد و او را شادمان سازيد.
يكي از اصحاب امام رضا(ع) مي‌گويد: «روزي به امام رضا(ع) عرض كردم: براي من و خانواده‌ام به درگاه خدا دعا كنيد» و آن حضرت فرمود:
أولست أفعل والله إنّ أعمالكم لتعرض عليَّ في كلِّ يوم و ليلة.25
مگر دعا نمي‌كنم؟! به خدا سوگند كه اعمال شما در هر صبح و شام بر من عرضه مي‌شود.
رواي مي‌گويد: «اين مطلب بر من سنگين آمد، پس امام‌(ع) به من فرمود:»
أما تقرء كتاب الله عزَّوجلَّ: «و قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون»؟26 قال: «هو و الله عليُّ ابن أَبي طالب».
مگر تو كتاب خداي عزّوجلّ را نمي‌خواني كه مي‌فرمايد: «و بگو: [هركاري مي‌خواهيد] بكنيد، كه به زودي خدا و پيامبر او و مؤمنان در كردار شما خواهند نگريست»؟ به خدا كه آن [مؤمن] علي بن ابي‌طالب است.
آنچه گذشت بخش كوچكي از معارف ارزشمندي است كه در آموزه‌هاي اسلامي دربارة حجت‌هاي الهي آمده است. اما همين بخش كوچك نيز به خوبي نقش، جايگاه و مقام و منزلت آنان را در عالم هستي نشان داده و روشن مي‌سازد كه ما منتظر ظهور چه شخصيتي هستيم. شخصيتي كه در عين غيبت ظاهري در لحظه لحظة زندگي ما نقش دارد و همة خيرات و بركات مادي و معنوي به وسيلة او به ما مي‌رسد.
بي‌ترديد چنين انتظاري آثار بسيار ارزشمندي در زندگي فردي و اجتماعي منتظران خواهد داشت. آثاري كه در هيچ يك از انتظارهايي كه ديگر اديان و مكاتب مروج و مبلغ آن هستند يافت نمي‌شود.

پي‌نوشت‌ها:

1. ر.ك: القيومي، احمد بن محمد، المصباح المنير، ص 121؛ ابن منظور، لسان العرب، ج 3، ص 53؛ الشرتوني اللبناني، سعيد الخوري، اقرب الموارد في فصح العربيه و الشوارد، ج 1، ص 164؛ جر، خليل، فرهنگ لاروس، ترجمة سيد حميد طبيبيان، ج 1، ص 808؛ عميد، حسن، فرهنگ عميد، ج1، ص779.
2. الراغب الإصفهاني، ابوالقاسم الحسين بن محمد، مفردات ألفاظ القرآن في غريب القرآن، ص107.
3. ر. ك: كليني، محمد بن يعقوب، الكافي، ج1، ص 168 ـ 438.
4. سوره نساء (4)، آيه 165.
5. قمي، شيخ عباس، مفاتيح الجنان.
6. كليني، محمد بن يعقوب، همان، ج 1، كتاب الحجّة، ص 178 ـ 179، ح 8.
7. همان، ح 9.
8. در برخي از نسخه‌هاي الكافي به جاي «حتي» كلمه «حيّ» آمده است.
9. كليني، محمد بن يعقوب، همان، ص 177، ح 2.
10. الحميري، ابوالحسن عبدالله بن جعفر، قرب الاسناد، ص 351.
11. همان، ص 179، ح 10.
12. نهج البلاغه، كلمات قصار 147، ترجمه سيد جعفر شهيدي، ص 388.
13. كليني، محمد بن يعقوب، همان، ص 391، ح1.
14. قمي، شيخ عباس، مفاتيح الجنان.
15. همان.
16. كليني، محمد بن يعقوب، همان، ص 178.
17. قمي، شيخ عباس، همان.
18. صدوق، محمد بن علي بن حسين، كمال الدين و تمام النعمة، ج 2، باب ، ص 512، ح 43.
19. قمي، شيخ عباس، همان.
20. همان.
21. كليني، محمد بن يعقوب، همان، ص 191، ح 5.
22. سورة بقره(2) آية 142.
23. كليني، محمدبن يعقوب، همان، ص 190، ح 2.
24. همان، ص 219، ح 3.
25. همان، ص 220 ـ 219، ح 4.
26. سورة توبه (9) آية 105.

 



نویسنده : حسین رضایی
تاریخ : پنج شنبه 21 آبان 1394 
زمان : 11:02 PM
تشنگی به درازا كشيد!
نظرات(0) | ادامه مطلب

تشنگی به درازا كشيد!
تشنگی به درازا كشيد!

منبع:ماهنامه موعود

سخنراني حجت الاسلام والمسلمين سيدابوالحسن مهدوي اصفهاني

گاهي در روايات «آب» به وجود امام تأويل مي‌شود؛ يعني همچنانكه آب مايه حيات همه چيز است امام و حجت خدا نيز مايه حيات به شمار مي آيد. به عنوان مثال در برخي روايات در تأويل اين آيه كه مي فرمايد:
قل إن أصبح ماؤكم غوراً1 فمن يأتيكم بماء معين2.
بگو اگر آبتان در زمين فرو رود، چه كسي شما را آب روان خواهد داد. آمده است: إذا فقدتم إمامكم فلم تروه فماذا تصنعون.3
هرگاه امامتان را نيابيد و او را نبينيد چكار خواهيد كرد؟
اگر سال 260 هجري يك روز صبح بلند شديد و سراغ امام زمانتان را گرفتيد گفتند غايب شدند، چه كسي مي تواند مجدداً امامتان را ظاهر كند؟
در مصباح الشريعه روايتي از امام صادق(ع) آمده كه ويژگيهاي آب را بيان مي كند. حال با اين نگاه مي خواهيم ببينيم نسبتهاي آب و امام چيست و چگونه مي توان اين ويژگيها را به امام تأويل كرد و چه ثمره هاي عملي مي توانيم از اين بحث ببريم.
ويژگي اول آب به بيان امام ششم(ع)، مقدمه بودن آن براي ورود به بساط الهي است. به عبارت ديگر هر كه مي خواهد نماز بخواند، قرآن تلاوت كند، طواف نمايد و يا هر عمل عبادي ديگري انجام دهد، حتماً بايد وضو داشته باشد و براي وضو نيازمند آب است. ولايت معصومين(ع) هم همين طور است؛ يعني ورود به
باطن و حقيقت همه عبادات بدون ولايت چهارده معصوم (ع) ممكن نيست.
اصلاً مي توان گفت كه حقيقت نماز و ديگر اعمال عبادي چيزي جز شخص «ولي» نيست و از همين روست كه اميرالمؤمنين(ع) مي فرمايند:
انا صلوه المؤمنين وصيامهم.4
من نماز و روزه مؤمنان هستم.
و لذا بي معرفت ولي مطلق حق نمي توان مهمان سفره و بساط رحمت خاص خداوند متعال شد.
خصوصيت دوم آب، تطهير نجاستها به وسيله آن است. يعني نجاستهاي ظاهري بدن را با آب مي توان برطرف كرد. ولايت هم براي نجاستهاي دل چنين نقشي ايفا مي كند. در زيارت جامعه خطاب به ائمه(ع) مي گوييم:
و جعل صلوتنا عليكم و ما خصّنا به من ولايتكم طيباً لخلقنا و طهاره لأنفسنا و كفاره لذنوبنا.
خداوند سلام و صلوات ما را بر شما و آنچه از نعمت ولايت شما برما منت عطا كرد.
براي پاكي طينت و طهارت نفسها و كفاره گناهان ما قرار داد. يعني با ولايت ايشان است كه تمام ناپاكيها در تمام مراحل زندگي از ابتدا تا انتها از ما زدوده مي شود. در قرآن كريم آمده وقتي قوم حضرت موسي(ع) مي خواستند به شهر «اريحا» وارد شوند5، وحي مي شود كه با تعظيم و احترام از دروازه شهر عبور
كنيد: و إذ قلنا ادخلوا هذه القريه فكلوا منها حيث شئتم رغداً و ادخلوا الباب سجّدا و قولوا حطّه نغفر لكم خطاياكم6.
و به ياد آريد آن زمان را كه به شما گفتيم: به اين قريه درآييد و از نعمتهاي آن هر چه و هر جا كه خواسته باشيد به فراواني بخوريد ولي سجده كنان از دروازه داخل شويد و بگوييد: بار گناه از ما فرو نه، تا خطاهاي شما را بيامرزيم... .
اما علت اين احترام و تعظيم در ادامه آيه آمده است كه «قولوا حطّه»: بگوييد اين تعظيم ما، مايه حطه و ريزش گناهان خودمان است. امام عسگري(ع) در روايتي مي فرمايد: ما هم باب حطه شما هستيم؛ يعني هر كه از باب ما گذر كند و ولايت ما را بپذيرد گناهانش پاك مي شود.
ويژگي سومي كه حضرت براي آب ذكر كرده اند، اين است كه پيش از نزول باران، مقدماتي وجود دارد؛ يعني ابر و باد و تغيير آب و هوا و ديگر مسايل خبر از آمدن باران مي كنند. چهارده معصوم(ع) هم همينطور بوده اند. يعني اين طور نبوده كه ايشان بدون مقدمه بر روي زمين گام نهند. تمام پيامبران پيش از اسلام قوم خود را به آمدن اين ذوات مقدسه نويد و بشارت مي داده اند. حضرت آدم چنين كرده بود و حضرت نوح نام اين پنج نور مقدس را بر روي كشتي خود حكاكي كرده بود و به اين وسيله از غرق شدن نجات يافت7. حضرت موسي هم همين طور عمل كرده بود. حتي در قرآن به نويد دادن حضرت عيسي(ع) به ظهور پيامبر اكرم(ص) تصريح شده است:
و مبشرّاً برسول يأتي من بعدي اسمه أحمد.8
... و به پيامبري كه بعد از من مي آيد و نامش احمد است بشارت مي دهم.
چهارمين ويژگي آب همان است كه در قرآن كريم آمده است:
و جعلنا من الماء كلّ شي ء حيّ.9
هر چيز زنده اي را از آب پديد آورديم.
وجود امام(ع) نيز هم چنين اثري دارد؛ يعني هر كه روحش زنده باشد، مسلماً به بركت امام(ع) است يك دل آن زمان زنده است كه محبت سيدالشهداء و بقيه الله و اميرالمؤمنين(ع) در آن جاي گرفته باشد. و هر دلي كه ولايت معصومين(ع) در آن نقش نبسته باشد، قطعاً مرده است و هيچ بهره اي از حيات ندارد. جالب است وقتي قرآن مي خواهد به طور كنايي از ظهور حضرت مهدي(ع) صحبت كند، مي گويد خداوند زمين را پس از مرگش، دو مرتبه زنده مي كند:
إعلموا أنّ الله يحيي الأرض بعد موتها.10
بدانيد كه خداوند زمين را پس از مرگش زنده خواهد كرد.
هر چند ظاهر اين روايت اشاره به زمستان و بهار دارد ليكن حقيقت معناي آن اشاره به همين مطلب است كه گفتيم و در روايات مي توان اين تأكيد را ديد كه «كافر مرده است»11 و اين مردگي با ظهور حضرت صاحب(ع) است كه برطرف مي شود و هم از حيات و نور و زندگي بهره مند مي گردند.
پنجمين ويژگي آب خلوص آن است. آب در آن زمان كه از آسمان نازل مي شود زلال زلال است و هيچ ناخالصي ندارد و هر نوع مخلوط شدن آن پس از تماس ديگر اشيا با آن صورت مي گيرد و الاّ خودش در نهايت صافي است. امام(ع) هم در نهايت زلالي و صافي هم مخلص هستند و هم مخلص، يعني در وجود ايشان ذره اي غير خدا نيست و پاك پاكند.
ولايت معصومين(ع) زلال زلال است و هر شائبه اي كه در آن ديده مي شود ناشي از هواهاي نفساني گوينده اي است كه در هنگام عرضه به ديگران به آن افزوده است و الاّ اگر ما عرضه خودمان را در مقام ابراز معارف اهل بيت(ع) كنار بگذاريم. صفا و پاكي مطلب را به خوبي مي توان مشاهده كرد.
ششمين ويژگي آب رقت آن است كه به سبب آن مي تواند به راحتي در همه چيز نفوذ كند. ولايت معصومين(ع) هم چنين است؛ يعني به راحتي مي تواند در همه دلها نفوذ كرده و آنها را متأثر كند. البته اين نكته را فراموش نكنيم كه همانند آب كه دل سنگ را نمي تواند خيس كند افراد سنگدل هم ولايت را رد كرده و از رقت و رحمت و بركات آن خويشتن را محروم مي كنند.
هفتمين خصوصيت آب اين است كه از آسمان نازل مي شود. قرآن در اين رابطه مي فرمايد:
و أنزلنا من السّماء ماء طهوراً.12
و از آسمان آبي پاك نازل كرديم.
ذيل همين آيه مرحوم فيض كاشاني در تفسير صافي روايتي نقل مي كنند كه منظور از آسمان وجود مقدس خاتم الانبياء محمد مصطفي(ص) است و آب طهور، ولايت اميرالمؤمنين و فرزندان بزرگوار ايشان(ع) است كه حضرت ختمي مرتبت(ص) نسبت به ايشان علو مقام دارند.
هشتمين مورد از ويژگيهاي آب طاهر و پاك بودن آن است كه البته پاك كنندگي آن هم به تبع پاكي اش مي باشد. امام و حجت خدا(ع) هم پاك و طاهر است.
قرآن راجع به معصومين(ع) مي فرمايد:
إنّما يريد الله ليذهب عنكم الرّجس أهل البيت و يطهّركم تطهيراً.13
اي اهل بيت! همانا خداوند مي خواهد كه از شما پليدي را دور كند و شما را پاك دارد.
يعني هر نوع ناپاكي از وجود ايشان زدوده شده است.
نهم، آب مايه بركت زندگاني مردم است و اگر آب نباشد زندگي مردم به طور جدي مختل مي شود. امام هم در امور معنوي و روحي مايه بركت مردمان است.
البته اين بركت و نعمت غير از آن بركتي است كه:
بيمنه رزق الوري و بوجوده ثبتت الأرض والسماء14.
به بركت وجود ايشان همگان از رزق خويش متنعم مي شوند و به بركت وجود ايشان آسمان و زمين پابرجا مي مانند.
دهمين ويژگي آب، امتزاج15 لطيف گونه آن است. وجود مقدس امام(ع) نيز چنين است. امام هشتم(ع) فرمودند: «خداوند رحمت كند كساني را كه امر ما را احيا مي كنند» وقتي از ايشان پرسيدند: امر شما چگونه احيا مي شود! حضرت پاسخ مي دهند: علوم ما را ياد بگيرد و به ديگران بياموزد؛ چرا كه هرگاه مردم زيباييهاي كلام ما را بفهمند قطعاً از ما تبعيت مي كنند:
فإنّ الناس لو علموا محاسن كلامنا لاتبعونا16.
گاهي اوقات شده وقتي بالاي منبر برخي مطالب را مي گويم، عده اي گمان مي كنند كه آنها را از برخي متون ترجمه شده انگليسي انتخاب كرده ام، در صورتي كه اين طور نيست. بسياري از مطالب اصيل در روايتهايمان وجود دارد و هنوز كه هنوز است نه دانشمندان شرق دنيا مي توانند آن را بفهمند و در كتابهاي خود بياورند و نه چهره هاي بسيار سرشناس و مطرح غرب. روايتي هست كه مي فرمايند: «به شرق و غرب عالم سفر كنيد، علمي را نمي يابيد مگر آنكه ريشه اش از ما صادر شده باشد»17.
به نظر من اين روايت را بايد بر سر در همه دانشگاههايمان بزنيم و از تمام ابزارها و روشها استفاده كنيم تا همگان به خصوص محصلان و دانشگاهيهايمان اين مسئله مهم برايشان جا بيفتد كه تمام عالم جيره خوار فرهنگ ما هستند با اين تفاوت و توضيح كه مطالب اصيل ما را آنگونه كه مي خواهند و به نفعشان است، تعبير مي كنند.
يازدهمين خاصيت آب اين است كه با همه چيز ممزوج مي شود و به اندازه استعدادش روي آن اثر مي گذارد. امام معصوم(ع) هم همين طور است. لطف امام و رحمت رحماني ايشان شامل حال همه مي شود ولي رحمت رحيمي حضرت، فرد به فرد تفاوت مي كند و به دل هر كس به اندازه وسعش، رحمت نازل مي كنند تا اسراف نشود. آب را روي يك زمين كشاورزي هم به اندازه اي مي ريزند كه اسراف نباشد. از همين رو هيچكدام از شما عزيزان نمي توانيد بگوييد كه تا به اين سن رسيده ام، رحمت خاص الهي شامل حالم نشده است؛ چرا كه از سويي از همه مصاديق رحمت الهي بر خود خبر نداريد و از سوي ديگر هم آنقدر كه تلاش كرده ايد، ده برابر و صد برابرش به شما عنايت شده است.
جلساتي از اين دست كه شركت مي كنيد و به واسطه آن نوراني مي شويد، كتابهايي كه مطالعه مي كنيد و هدايت مي شويد، اشخاصي كه بر سر راه زندگي شما قرار مي گيرند و شما را راهنمايي مي كنند، خوابهايي كه مي بينيد و راهگشاي امور زندگي شما مي شود، همه و همه الطاف خداوند متعال هستند كه به واسطه حجت خدا و امام معصوم(ع) شامل حال شما مي شود. خداوند آنقدر به بندگانش عنايات مادي و معنوي عطا مي كند كه كسي نمي تواند طلبكارش بشود.
قرآن كريم مي فرمايد:
من جاهد فينا لنهدينّهم سبلنا.18
كساني را كه در راه ما مجاهدت كنند، به راههاي خويش هدايت مي كنيم.
الان كه شما در جلسه امام حسين(ع) نشسته ايد، يك تصميم الهي به تناسب خودتان بگيريد و به زبان هم بياوريد و حتي جايي هم آن را بنويسيد كه جدي تر و رسمي تر بشود؛ بگوييد از اين به بعد با خداوند، عزّوجلّ، و امام زمانم عهد مي بندم اين كار خوب را انجام دهم يا آن كار بد را ترك كنم. ببينيد به دنبال آن چه بركاتي به سوي شما نازل مي شود، مرتب به جلو رانده مي شويد و لطف پس از لطف است كه نصيب شما مي كنند. اين لطفها به حدي مي رسد و دچار چنان نشاط روحي بشويد كه نتوانيد آن را براي كسي بيان كنيد. اصلاً بيان كردني هم نيست. اينجاست كه كمي متوجه مي شويم و مي گوييم: خدايا! از تو ممنونم كه اين همه به من لطف كردي و پيش از آنچه استحقاق داشتم به من عنايت فرمودي والا هر كمبودي كه هست از خود من است و من به خودم ظلم كردم:
ظلمت نفسي19.
سبحانك إنّي كنت من الظّالمين.20
تو منزه هستي و من از ستمكاران هستم.
آخرين خصوصيت آب تغيير دهندگي و تغييرناپذيري آن است. يعني آب بر همه چيز اثر مي گذارد و آنها را دچار تغيير مي كند ولي خواص خودش را از دست نمي دهد و عوض نمي شود و در همه حال، آب، آب باقي مي ماند. امام و حجت خدا(ع) هم اين طور است؛ يعني بر همه اثر مي گذارد ولي خودش از ديگران اثر نمي پذيرد؛ چرا كه هر خير و كمالي را به نحو كامل از ذات ربوبي دريافت مي كند و هيچ احتياجي به تأثيرپذيري از خلق خدا ندارد. نفوذ امام(ع) برنفوس همه به نحوي است كه همراه با نفوذ، تطهير هم مي كنند و از اين ويژگي امام(ع) ما بايد همرنگ امام بشويم و اصلاً امر به معروف و نهي از منكر از اينجا ريشه گرفته و براي همين است كه فرمودند: مَثَل مؤمن، مَثَل آب است21. حرف مؤمن چون برخاسته از فطرت است و از دل برمي خيزد، بر دل خواهد نشست و اثر مي كند. وقتي مؤمن خالصانه بنشيند و با طرف مقابلش صميمانه صحبت كند و براي حرفهايش دليل بياورد؛ اگر طرف مقابل وروديهاي دلش را نبسته باشد و اهل پذيرش حق باشد، قطعاً اثرش را هر دو طرف خواهند ديد. فراموش نكنيم كه در اينگونه امور لازم است قلب و زبان ما، هم نوا باشند و حرف و اعتقاد ما يكي باشد.
اين بحث را از اين جهت امشب طرح كردم كه همه به اين نكته متذكر شويم كه: بيش از هزار و صد سال است كه آب معنوي مان، حجت خدا و امام زمانمان از ميانمان رفته است، تشنگي خيلي طولاني شده است: «فقد طال الصدي»22؛ قرنهاست كه بر اين دلهايمان باران جمال يار نباريده است و متأسفانه ما به اين خشكسالي عادت كرده ايم. كاش لااقل به همان اندازه كه به خشكي زاينده رود حساس بوديم، به اين موضوع توجه مي كرديم. چند صباحي زاينده رود خشكيد و علاوه بر مردم خودمان مجامع بين المللي هم توجهش به اين سمت معطوف شد و همه ناراحت و نگران بودند كه چه مي شود؛ پلها از بين مي رود و گاوخوني را از دست مي دهيم و خيلي چيزهاي ديگر ولي ما قرنهاست كه به غيبت اماممان عادت كرده ايم. از بچگي مرتب در ذهن ما فرو كردند، امامتان غايب است و آنقدر گفتند كه ما عادت كرده ايم؛ ولي آيا وقت آن نشده كه به خود بياييم و احساس تشنگي بكنيم؟ آيا وقت آن نشده است كه تكاني بخوريم و به خود بياييم كه ما را چه شده؛ امام ما در ميانمان نيست و اينقدر راحت و آسوده زندگي مي كنيم!
امشب شب تاسوعاست و منسوب به سقاي خاندان پيامبر(ص) حضرت ابوالفضل العباس قمر بني هاشم(ع) بياييد همه از سر عطش و اضطرار به وجود نازنين ايشان عرض كنيم:
يا كاشف الكرب عن وجه الحسين اكشف كروبنا بحق أخيك الحسين بظهور الحجه.
اي برطرف كننده اندوه از چهره برادرت [امام حسن(ع)] با ظهور [حضرت] حجت(ع) اندوههاي ما را برطرف نما. به حق برادرت [امام حسين(ع)].
كسي شماره تواند كرد اشك ديده ما را
كه قطره قطره تواند شمرد دريا را
بهار دهر خزان شد در انتظار و هنوز
نديده است كسي روزگار فردا را
برفت صبر و تحمل نماند و طاقت و تاب
كجاست آنكه كند زنده مرده دلها را؟

پي نوشتها:

× سخنراني شب تاسوعاي سال 1425ق. در هيأت رزمندگان اصفهان (محبان حضرت زهرا(س)) كه با مختصري تلخيص
1 . غور به سوراخهاي كوچك داخل زمين مي گويند كه آب در آن نفوذ كرده و پايين مي رود. كلمه «غار» هم از اين ريشه است و به شكاف كوچك درون كوهها گفته مي شود والا اگر اين شكاف وسيع و عميق باشد، در عربي به آن كهف مي گويند.
2 . سوره ملك(67)، آيه 30.
3 . شيخ صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ج2، ص360.
4 . در منابع حديثي در دسترس عين عبارت يافت نشد.
5 . اينكه اريحا بوده را از روايات به دست مي آوريم.
6 . سوره بقره(2)، آيه 58.
7 . اخيراً بازمانده هايي از اين كشتي كشف شد و جالب اينكه نقوش اسامي پنج تن آل عبا(ع) همچنان سالم مانده بودند و با ترجمه عبارات روي آن به همان نتيجه مطرح شده در روايات ما رسيدند. الآن بازمانده كشتي نوح را در يكي از موزه هاي شوروي سابق نگهداري مي كنند.
8 . سوره صف (61)، آيه 6.
9 . سوره انبياء (21)، آيه 30.
10. سوره حديد (57)، آيه 17.
11. الكافي، ج2، ص5.
12. سوره فرقان(25)، آيه 48.
13. سوره احزاب(33)، آيه 33.
14. شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان، دعاي عديله.
15. امتزاج با مخلوط شدن اين تفاوت را دارد كه در مخلوط مي توان مخلوط شده ها (مثلاً نخود و لوبيا) را از هم جدا كرد ولي در امتزاج نمي شود (مثلاً اگر گل درست شد، آب و خاك را به طور عادي نمي توان از هم جدا كرد).
16. شيخ حرّ عاملي، وسائل الشيعه، ج27، ص92.
17. محمدبن يعقوب كليني، الكافي، ج1، ص399.
18. سوره عنكبوت(29)، آيه 69.
19. مفاتيح الجنان، دعاي كميل.
20. سوره انبياء(28)، آيه 87.
21. محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج77، ص339.
22. مفاتيح الجنان، دعاي ندبه.

 



نویسنده : حسین رضایی
تاریخ : پنج شنبه 21 آبان 1394 
زمان : 11:02 PM
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.