به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

چو صبح از جیب گردون سر بر آورد

زمانه چتر گردون بر سر آورد

برون رفت از دماغ خاک سودا

جهان را مهری از نو گشت پیدا

و لیکن همچنان سودای آن ماه

فزون می‌گشت هر دم در سر شاه

ازین سودا درونی داشت ویران

چو گنجی شد، به کنجی گشت پنهان

چو گل پیچیده دل در غنچه بنشست

در خلوت به روی خلق در بست

مقیمان را ز پیش خویش می‌راند

ندیمان را به نزد خود نمی‌خواند

ندیم او خیال یار او بود

خیال یار، یار غار او بود

چو اندر پرده راه کس نمی‌داد

ندیمانش برآوردند فریاد

که این حال پسر در اضطراب است

به کلی صورت حالش خراب است

بباید رفتن این با شاه گفتن

ز شاه این قصه را نتوان نهفت

ز آنجا روی در درگاه کردند

حکایت‌های او با شاه کردند

که: شاها، حالت شهرزاد دریاب

که نه روزش قرارست و نه شب خواب

به خاک انداخته چرخش چو تیر است

کمان قد گشته و اکنون گوشه گیرست

چو ابر از دیده باران می‌فشاند

چو گل هر دم گریبان می‌دراند

ز آهش آسمان را دل کبابست

جهان را چشم‌ها زین غم پر آبست

پدر چون واقف از حال پسر گشت

ز احوال پسر آشفته‌تر گشت

بع غایت ز آن پریشانی دژم شد

ز تخت سلطنت سوی حرم شد

همایون مادر جمشید را گفت

که: «روز شادی ما راست غم جفت

خبر داری که رود ما سراب است؟

اساس ملک جمشیدی خراب است؟

ز دست جم جهان انگشتری برد

ندانم دیو ره زد، یا پری برد؟

چو مادر قصه را کرد از پدر گوش

ز خود رفت و زمانی گشت خاموش

ز نرگس‌ها سمن بر ژاله افشاند

به ناخن‌ها از سوسن لاله افشاند

ملک دستش گرفت از پیش برخاست

که کار ما نخواهد شد بدین راست

بیا تا باد پایان بر نشینیم

رویم احوال جم را باز بینیم»

از آنجا سوی جم چون باد رفتند

ز گرد راهش اندر برگرفتند

چو زلف اندر سر و رویش فتادند

بسی بر نرگس و گل بوسه دادند

پدر گفتش که: «ای چشم مرا نور،

چه افتادت که از مردم شدی دور؟

تو عالم را چو چشمی، نیست در خور

که در بندی به روی مردمان در»

چو مال در درد بالای تو چیناد

بد فرزند را مادر مبیناد

به حق شیر این پستان مادر

که یکدم خوش بر آی ای جان مادر

اگرچه مهربان باشد برادر

نباشد هیچکس را مهر مادر

اگرچه دایه دارد مهر جانی

چو مادر کی بود در مهربانی

ملک‌زاده ز دل آهی بر آورد

ز سوز دل به چشم آب اندر آورد

«دریغا من که در روز جوانی

چو شب شد تیره بر من زندگانی

هنوز از صد گلم یک ناشکفته

گلستانم نگر بر باد رفته

مرا دردیست کان درمان ندارد

مرا راهیست کان پایان ندارد»

همی گفت این و در دل یار جویان

در اثنای سخن گریان و مویان

گهی دست پدر را بوسه دادی

گهی در پای مادر سر نهادی

ملک جمشید دانا بود و دانست

که جنت زیر پای مادرانست

شهنشه گفت: «کاین سودای عشق است

درین سر شورش غوغای عشق است

همانا دل به مهری گرم دارد

ولی گفتن ز مردم شرم دارد

کنون این کار را تدبیر سهل است

به تدبیر اندران تاخیر جهل است

بباید مجلسی خوش راست کردن

حضور گلرخان درخواست کردن

کجا در نوبهاری لاله روی است

کجا در گلشنی زنجیر موی است

به پیش خویش باید دادش آواز

مگر از پرده بیرون افتند این راز»

منادی گر منادی کرد آغاز

که مهرویان چین یکسر به پرواز

به ایوان همایون جمع گردند

شبستان حرم را شمع گردند

هزاران شاهد مه روی با شمع

بدین ایوان شدند از هر طرف جمع

چو شب گیسوی مشکین زد به شانه

جمال روز گم شد در میانه

بتان چین شدند از پرده بیرون

به عزم بزم ایوان همایون

درآمد هر سمن رخساری از در

به شکل لاله با شمعی معنبر

پری پیکر بتان سر تا به پا نور

قدح بر دستشان نور علی نور

گل رخسارشان در خوی نشسته

هزاران عقد در بر گل نشسته

سمن رویان چو گل افتاده بر هم

چو برگ گل نشسته تنگ بر هم

ز عکس رنگ روی لاله رویان

شده در صحن مجلس، لاله رویان

سر زلف سیه در عود سوزی

نسیم صبح در مجمر فروزی

ثوابت در تحیر مانده بر چرخ

فلک در گردش و سیاره در چرخ

به عالی منظری بر، شاه جمشید

نشسته با پدر چون ماه و خورشید

پدر هر دم یکی را عرضه کردی

به یادش ساغر می باز خوردی

ملک گفت: «ای پسر زین خوب رویان

دل و طبعت کدامین راست جویان؟

درین مجلس دلارامت کدامست؟

دلارام ترا آخر چه نام است؟

ملک زاده ملک را گفت شاها

کواکب لشکرا، گردون پناها!

چه شاید گفتن این بت پیکران را

که رشک آید بر ایشان بتگران را؟

عروسان نگارستان چین‌اند

غزالان شکارستان چین‌اند

ولی پیشم همان دارند مقدار

که خضرای دمن با نقش دیوار

ز جام دیگر این مستی است ما را

به جان دیگر این هستی است ما را

خلیلم گر درین بتخانه هستی

طلسم این بتان را بر شکستی

همه ایوان نگارستان مانی است

دریغا کان نگارستان ما نیست

بود هر دل به روی خوب مایل

ولی باشد به وجهی میل هر دل

چو دارد دوست بلبل عارض گل

چه در وجهش نشیند زلف سنبل؟

چو نیلوفر به خورشیدست مایل

ز مهتاب جهانبخش چه حاصل؟»

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 12:25 PM

 

مطول قصه‌ای دارم که گر خواهم بیان کردن

به صد طومار و صد دفتر نشاید شرح آن کردن

به معنی صورتی امشب نمودی روی و این صورت

نمی‌یارم عیان گفتن نمی‌شاید نهان کردن

من این صورت کجا گویم من این معنی کرا گویم؟

کز اینها نیست این صورت که پیدا می‌توان کردن

دل من رفت و من دست از غم دل می‌زنم بر سر

چرا تن می‌زنم؟ باید مرا تدبیر جان کردن

مرا یاری درونی نیست غیر از اشک و، من او را

به جست و جوی این حالت نمی‌یارم روان کردن

به مهر روی او با صبح خواهم همنفس بودن

به بوی زلف او بر باد خواهم جان فشان کردن

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 12:25 PM

 

گفتم خیال وصلت گفتا به خواب بینی

گفتم مثال رویت گفتا در آب بینی

گفتم به خواب دیدن زلفت چگونه باشد؟

گفتا که خویشتن را در پیچ و تاب بینی

گفتم که روی و مویت بنمای تا ببینم

گفتا که در دل شب چون آفتاب بینی

خروشش چون پرستاران شنیدند

یکایک سر به سر پیشش دویدند

که شاها چیست حالت ناله از چیست؟

جهان محکوم تست این نالش از کیست؟

چه کم داری که هیچت کم مبادا

چه غم داری که هیچت غم مبادا

به دل گفت این همی باید نهفتن

خیالست این نشاید باز گفتن

من این حال دل خود با که گویم

دوای درد پنهان از که جویم

چه گویم من که سودای که دارم

خیال سرو بالای که دارم

دهانی را کزو قطعا نشان نیست،

میانی را که هیچش در میان نیست،

ندیده من بدو چون دل نهادم؟

چرا دل را به هیچ از دست دادم؟

پدر گر صورت حالم بداند

مرا بی هیچ شک دیوانه خواند

همان بهتر که راز دل بپوشم

شکیبائی کنم، در صبر کوشم

سرشک خود چو آب جو خرابم

یقین دانم که خواهد بردن آبم

همی گفتند و او خاموش می‌بود

به پاسخ قفل درج لعل نگشود

یکی می‌گفت: این سودای یارست

دگر می‌گفت این رنج خمارست

ز نو بزم صبوحی ساز دادند

حریفان را به بزم آواز دادند

نوای ارغنونی بر کشیدند

شراب ارغوانی در کشیدند

صبا برخاست گرد باغ گردید

ز گلرویان بستان هر که را دید

یکایک را درین مجلس دلالت

همی کرد از پی رفع ملالت

نخست آمد گل صد برگ در پیش

زر آورد و می گوینده با خویش

زر افشان کرد و از می مجلس آراست

به صد رو از شهنشه عذرها خواست

به زیر لب دعایش گفت صد راه

رخ اندر پاش می‌مالید کای شاه

ز دلتنگی دمی خود را برون آر

به می خوردن نشاطی در درون آر

من از غم داشتم در دل بسی خون

ز دل کردم به جام باده بیرون

شما را زندگانی جاودان باد

که ما خواهیم رفتن زود بر باد

در آمد بلبل صاحب فصاحت

که بادا خسروا فرخ صباحت

دمی با دوستان خوش باش و خندان

که دنیا را بقایی نیست چندان

تو این صورت که بینی بسته بر هم

چو گل از هم فرو ریزد به یک دم

درآمد لاله ناگه با پیاله

تو گفتی از زمین بر رست لاله

که شاها لاله دردی کش آورد

مئینی و آنگه نه ز آن می کان توان خورد

از آن می ساقیان را گرچه ننگست

که نیمی صاف و نیمی تیره رنگست

نشاید ریخت می گر درد باشد

که دردی نیز هم در خورد باشد

فرود آورد سر غمگین بنفشه

که کمتر کس شها مسکین بنفشه

چو گل بهر نثار ار زر ندارم

همینم بس که درد سر ندارم

در آمد نرگس سرمست مخمور

که باد از حضرتت چشم بدان دور

من مخمور دارم یک دو ساغر

فدایت کردم اینک دیده بر سر

درآمد سرو دست افشان و آزاد

که شاها جاودان سر سبزیت باد

چرا بهر جهان دل رنجه داری

دلی نازک همچون غنچه داری؟

بیا از کار من گیر اعتباری

که آزادم ز هر کاری و باری

نیاید هیچ کس اندر بر من

نمی‌بیند برهنه کس تن من

تهی دست و مقل‌الحال باشم

ولیکن مستقیم احوال باشم

درخت میوه را بین کان همه بار

کشد از بهر روزی آخر کار

برش غیری خورد بادش برد برگ

بماند در میان عریان و بی برگ

زبان کرد از ثنای شاه سوسن

به فصلی خوش چو فصل گل مزین

که من آزاد کرد پادشاهم

چو سنبل از غلامان سپاهم

به آزادیت شاها صد زبانم

غلام همت آزادگانم

چو گل می‌بینمت امشب پریشان

ز ما چون غنچه در هم چیده دامان

هوس گر تخت و تاج و شهرداری

چو گل هم تا جور هم شهریاری

به هر کنجی گرت صد گونه گنج است

به هر گنجی از آن صد گونه رنج است

چه برد از گنج افریدون و هوشنج؟

که دایم باد ویران خانه گنج

بسی سوسن ملک را داشت رنجه

زبانش در دهن بگرفت غنچه

تو ای سوسن ز سر تا پا زبانی

حدیث کار و بار دل چه دانی؟

تو از نو رستگانی آب و گل را

من از پیوستگانم جان و دل را

نه من صاحب دلم کار دل است این

تو دم درکش که نه کار گل است این

ملک می‌کرد چون گل پیرهن چاک

سخن در زیر لب می‌گفت حاشاک

گهی با سرو رعنا رقص می‌کرد

گهی بر یاد نرگس باده می‌خورد

که این چون چشم مست یار او بود

که آن چون قامت دلدار او بود

چو از چوگان زلف او شدی مست

به جعد سنبل چین در زدی دست

چو با اندیشه لعلش فتادی

لب نوشین ساغر بوسه دادی

چو گشتی باغ و گلشن بر دلش تنگ

شدی در دامن صحرا زدی چنگ

دمی چون شمع پیش باد می‌مرد

که باد از کوی او بویی همی برد

کنیزی داشت شکر نام جمشید

که بود از صوت او در پرده ناهید

لب شکر چو گشتی هم لب عود

بر آوردی به سوز از حاضران دود

چو نی بستی کمر در مجلس شاه

به شیرینی زدی بر نیشکر راه

در آن مجلس نوائی آنچنان ساخت

که بلبل نعره زد گل خرقه انداخت

ملک زاده سرشک از دیده می‌راند

روان چون آب بیتی چند می‌خواند

نوائی کرد شیرین شکر آغاز

ز قول شاه می‌داد این غزل ساز

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 12:25 PM

 

گفتم خیال وصلت گفتا به خواب بینی

گفتم مثال رویت گفتا در آب بینی

گفتم به خواب دیدن زلفت چگونه باشد؟

گفتا که خویشتن را در پیچ و تاب بینی

گفتم که روی و مویت بنمای تا ببینم

گفتا که در دل شب چون آفتاب بینی

خروشش چون پرستاران شنیدند

یکایک سر به سر پیشش دویدند

که شاها چیست حالت ناله از چیست؟

جهان محکوم تست این نالش از کیست؟

چه کم داری که هیچت کم مبادا

چه غم داری که هیچت غم مبادا

به دل گفت این همی باید نهفتن

خیالست این نشاید باز گفتن

من این حال دل خود با که گویم

دوای درد پنهان از که جویم

چه گویم من که سودای که دارم

خیال سرو بالای که دارم

دهانی را کزو قطعا نشان نیست،

میانی را که هیچش در میان نیست،

ندیده من بدو چون دل نهادم؟

چرا دل را به هیچ از دست دادم؟

پدر گر صورت حالم بداند

مرا بی هیچ شک دیوانه خواند

همان بهتر که راز دل بپوشم

شکیبائی کنم، در صبر کوشم

سرشک خود چو آب جو خرابم

یقین دانم که خواهد بردن آبم

همی گفتند و او خاموش می‌بود

به پاسخ قفل درج لعل نگشود

یکی می‌گفت: این سودای یارست

دگر می‌گفت این رنج خمارست

ز نو بزم صبوحی ساز دادند

حریفان را به بزم آواز دادند

نوای ارغنونی بر کشیدند

شراب ارغوانی در کشیدند

صبا برخاست گرد باغ گردید

ز گلرویان بستان هر که را دید

یکایک را درین مجلس دلالت

همی کرد از پی رفع ملالت

نخست آمد گل صد برگ در پیش

زر آورد و می گوینده با خویش

زر افشان کرد و از می مجلس آراست

به صد رو از شهنشه عذرها خواست

به زیر لب دعایش گفت صد راه

رخ اندر پاش می‌مالید کای شاه

ز دلتنگی دمی خود را برون آر

به می خوردن نشاطی در درون آر

من از غم داشتم در دل بسی خون

ز دل کردم به جام باده بیرون

شما را زندگانی جاودان باد

که ما خواهیم رفتن زود بر باد

در آمد بلبل صاحب فصاحت

که بادا خسروا فرخ صباحت

دمی با دوستان خوش باش و خندان

که دنیا را بقایی نیست چندان

تو این صورت که بینی بسته بر هم

چو گل از هم فرو ریزد به یک دم

درآمد لاله ناگه با پیاله

تو گفتی از زمین بر رست لاله

که شاها لاله دردی کش آورد

مئینی و آنگه نه ز آن می کان توان خورد

از آن می ساقیان را گرچه ننگست

که نیمی صاف و نیمی تیره رنگست

نشاید ریخت می گر درد باشد

که دردی نیز هم در خورد باشد

فرود آورد سر غمگین بنفشه

که کمتر کس شها مسکین بنفشه

چو گل بهر نثار ار زر ندارم

همینم بس که درد سر ندارم

در آمد نرگس سرمست مخمور

که باد از حضرتت چشم بدان دور

من مخمور دارم یک دو ساغر

فدایت کردم اینک دیده بر سر

درآمد سرو دست افشان و آزاد

که شاها جاودان سر سبزیت باد

چرا بهر جهان دل رنجه داری

دلی نازک همچون غنچه داری؟

بیا از کار من گیر اعتباری

که آزادم ز هر کاری و باری

نیاید هیچ کس اندر بر من

نمی‌بیند برهنه کس تن من

تهی دست و مقل‌الحال باشم

ولیکن مستقیم احوال باشم

درخت میوه را بین کان همه بار

کشد از بهر روزی آخر کار

برش غیری خورد بادش برد برگ

بماند در میان عریان و بی برگ

زبان کرد از ثنای شاه سوسن

به فصلی خوش چو فصل گل مزین

که من آزاد کرد پادشاهم

چو سنبل از غلامان سپاهم

به آزادیت شاها صد زبانم

غلام همت آزادگانم

چو گل می‌بینمت امشب پریشان

ز ما چون غنچه در هم چیده دامان

هوس گر تخت و تاج و شهرداری

چو گل هم تا جور هم شهریاری

به هر کنجی گرت صد گونه گنج است

به هر گنجی از آن صد گونه رنج است

چه برد از گنج افریدون و هوشنج؟

که دایم باد ویران خانه گنج

بسی سوسن ملک را داشت رنجه

زبانش در دهن بگرفت غنچه

تو ای سوسن ز سر تا پا زبانی

حدیث کار و بار دل چه دانی؟

تو از نو رستگانی آب و گل را

من از پیوستگانم جان و دل را

نه من صاحب دلم کار دل است این

تو دم درکش که نه کار گل است این

ملک می‌کرد چون گل پیرهن چاک

سخن در زیر لب می‌گفت حاشاک

گهی با سرو رعنا رقص می‌کرد

گهی بر یاد نرگس باده می‌خورد

که این چون چشم مست یار او بود

که آن چون قامت دلدار او بود

چو از چوگان زلف او شدی مست

به جعد سنبل چین در زدی دست

چو با اندیشه لعلش فتادی

لب نوشین ساغر بوسه دادی

چو گشتی باغ و گلشن بر دلش تنگ

شدی در دامن صحرا زدی چنگ

دمی چون شمع پیش باد می‌مرد

که باد از کوی او بویی همی برد

کنیزی داشت شکر نام جمشید

که بود از صوت او در پرده ناهید

لب شکر چو گشتی هم لب عود

بر آوردی به سوز از حاضران دود

چو نی بستی کمر در مجلس شاه

به شیرینی زدی بر نیشکر راه

در آن مجلس نوائی آنچنان ساخت

که بلبل نعره زد گل خرقه انداخت

ملک زاده سرشک از دیده می‌راند

روان چون آب بیتی چند می‌خواند

نوائی کرد شیرین شکر آغاز

ز قول شاه می‌داد این غزل ساز

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 12:25 PM

 

چو روی خود بهشتی دید در خواب

روان هر سوی چو کوثر چشمه آب

کنار جوی ریحان بر دمیده

میان باغ طوبی سر کشیده

فراز شاخ مرغان خوش آواز

همی کردند با هم سر دل باز

ز شبنم تاج گل چون تاج پرویز

بر آن آویزه نور دلاویز

همه خاکش عبیر و زعفران بود

همه فرشش حریر و پرنیان بود

صبا می‌کرد بر گل جان فشانی

به گل می‌داد هر دم زندگانی

میان باغ قصری دید عالی

چو برج ماه خورشیدیش والی

ملک می‌گفت با خود که این چه جایست

که جوزا صورت و حورا نمایست؟

بر آن آمد که فردوس برین است

قصور خلد و جای حور عین است

درین بود او که ناگه بی حجابی

ز بام قصر سر زد آفتابی

چو خورشیدش عذار ارغوانی

درخشان از نقاب آسمانی

بتی رعنا و کش، ماه مقنع

چو مه بر جبهه اکلیلش مرصع

فروغ عارض او عکس خورشید

نگین خاتمش را مهر جمشید

ز سنبل بر سمن مرغول بسته

ز موغولش بنفشه دسته دسته

لب لعلش درخشان در نگین داشت

به پیشانی خم ابروی چین داشت

ز زلفش سنبل اندر تاب می‌شد

ز شرم عارضش گل آب می‌شد

اگر در دل خیالش بسته گشتی

ز تاب دل عذارش خسته گشتی

قضا شهزاده را ناگه خبر کرد

در آن زلف و قد و بالا نظر کرد

صباح زندگانی شد بر او شام

که آمد آفتابش بر لب بام

قضای آسمانی چون بر آید

اگر بندی در از بامت در آید

کمند عنبر از بالای آن قصر

فرو هشته ز سر تا پای آن قصر

دل سودایی او بی سر و پا

به مشکین نردبان بر شد به بالا

دل جمشید را ناگه پری برد

به دستانش ز دست انگشتری برد

چو بیدل شد ملک، فریاد در بست

بجست از خواب و خواب از چشم او جست

همی زد دست بر سر سنگ بربر

که نه دل داشت اندر بر نه دلبر

همی نالید و در اشک می‌سفت

به زاری این غزل با خویش می‌گفت

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 12:25 PM

 

خبر دادند دانایان پیشین

که وقتی پادشاهی بود در چین

زمانه تابع حکم روانش

سلاطین خاک بوس آستانش

رسوم داد و دین بنیاد کرده

به داد و دین جهان آباد کرده

به عهدش کس نبودی در همه چین

جگر خونین به جز آهوی مشکین

چنان کبک از عقاب آسوده خفتی

که باز انگشت بر دندان گرفتی

سپاهش کوه و هامون بر نمی‌تافت

عطایش گاو گردون بر نمی‌تافت

به چین خواندندی او را شاه غفغور

ولی در اصل نامش بود شاپور

ز فرزند، آن شهنشه یک پسر داشت

که از جان عزیزش دوست‌تر داشت

همایون کوکبی خورشید جامش

فریدون موکبی جمشید نامش

جهان را تازه و نو شهریاری

ز جمشید و فریدون یادگاری

چو با تیغ و سنان بودی خطابش

که تابش داشتی غیر از رکابش؟

به روز رزم ره بر چرخ می‌بست

چو تیر از دست او مریخ می‌جست

اگر با وی شدی گردون به میدان

ربودی گوی گردون را به چوگان

چو کلکش بر حریر آغاز تحریر

نهادی، پای دل کردی به زنجیر

به دانه مرغ دلها صید می‌کرد

به دام عنبرینش قید می‌کرد

ز صبح و شام پود و تار می‌بافت

به چالاکی شب اندر روز می‌تافت

چو کان و ابر کار او سخا بود

ز سر تا پا همه حلم و حیا بود

عذار او خطی بر گل کشیده

حدیثش پرده شکر دریده

چو ابری ابروانش بر گلستان

کشیده سایبان‌ها بهر مستان

نبودی روز و شب جز با هنرمند

نجوید پر هنر الا هنرمند

همه کس را هنر در کار باشد

نخست آنکس که او سردار باشد

نبودی جز نشاط و عیش کارش

بجز می خوردن و میل شکارش

ملک فرمود تا یک شب به باغی

که بر هر خار بود از گل چراغی

هزاران بلبل اندر باغ و هر یک

گرفته راه عنقا و چکاوک

به صد دستان نواها بر کشیده

گل و سوسن گریبانها دریده

به پای سرو سنبل در فتاده

بنفشه پیش سوسن سر نهاده

ز مستی چشم نرگس رفته در خواب

گرفته عارض گل‌ها ز می تاب

هر آن سازی که دل می‌خواست کردند

ز می شاهانه بزمی راست کردند

یکایک را بجای خود نشاندند

ندیمان و حریفان را بخواندند

نواهای نی و دف برکشیدند

ز هر سو مطربان صف بر کشیدند

مغنی چون نوای عود دادی

نوای زهره از قانون فتادی

ظریفان در لطافتهای شیرین

ندیمان در حکایتهای رنگین

ز مستی سرو قدان در شمایل

به دعوی ماهرویان در مقابل

دماغ حاضران از بوی آن خوش

لب شکر لبان را جان بر آتش

عقاب خوش عنان در عین جولان

کمیت گرم رو گردان به میدان

نسیم از بوی می افتان و خیزان

قدح بر لعل و مروارید ریزان

به جای جرعه جان می‌ریخت ساقی

می و جان هر دو می آمیخت ساقی

خروش الصبوح از خاکیان خاست

ز رنگین جرعه هر جا بوی جان خاست

وز آن سو ازغنون بلبل آواز

ز یک سو در عمل شاهد فتن باز

پرستاران خاص شاه بودند

به خوبی هر یکی چون ماه بودند

ز پرها راست کرده قرصه شید

عنادل در هوای صوت ناهید

چو در برج چهارم منزل ماه

میان چار بالش مسکن شاه

نبود از کامرانی هیچ باقی

همه شب بود نوشانوش ساقی

ز خواب خوش گران شد افسر شاه

چو خم شد بر کف شب ساغر ماه

همی کردند خود را یک به یک گم

حریفان چون به وقت صبح انجم

ز پیش شاه باقی را براندند

ز نزدیکان غلامی چند ماندند

ملک در خواب شد چون چشم خود بست

ز جا برخاست ساقی، شمع بنشست

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 12:25 PM

 

طاووس روز تا ز افق جلوه می‌کند

شاها، همای رای تو دولت شکار باد

این روزگار و دایره لاجورد را

دایم به گرد نقطه چترت مدار باد

هر خلعت مراد که ‌می‌بخشد آسمان

از جامه خانه کرمت مستعار باد

خورشیدت از شمار غلاماندرگه است

بر در تر از غلام چنین صد هزار باد

گر ماه بر خلاف مرادت کند مدار

چون دست زهره پای قمر در نگار باد

ماه قدح چو دور کند در سرای عیش

ناهید خوش سرای ترا پرده‌دار باد

هر کس که در یمین تو چون تیغ راسخ است

دایم چو خاتم تو به زر در یسار باد

تا هست کرد این مدر افلاک را مدار

دور تو چون مدار فلک برقرار باد

بی گرد فتنه دامن آخر زمان بچین

وصل قبای دولت این روزگار باد

با اینکه نیست مثل من امروز بلبلی

چون من بهار مدح ترا صد هزار باد

مرا یک روز شاهنشاه عالم

چراغ دودمان نسل آدم

محیط مکرمت گردون همت

جهان سلطنت، خورشید دولت

سریر آرای ملک اردوانی

بهار دولت چنگیز خانی

جهانگیر و جهانبخش و جوانبخت

که برخوردار باد از تاج و از تخت

فرستاد و به خلوت پیش خود خواند

به عادت پیش تخت خویش بنشاند

ز سلک نظم و نثر آن بحر ز خار

طلب می‌کرد ازین طبع گهربار

چو لعل یار در الفاظ رنگین

معانی خویش و باریک شیرین

مرا گفت ای سخنگوی گهر سنج

چه پنهان کرده‌ای در کنج دل گنج؟

کهن شد قصه فرهاد و خسرو

بیاور خسروانه نقشی از نو

نماند آن شورش حلوای شیرین

بیارامید جوش ویس و رامین

بیاور شاهد عذاری لایق

که رمز آب رخ عذار و وامق

درین قرابه‌های سبز زرکار

نظامی را سیه شد در شهسوار

رواجی نیست آن سیم کهن را

بنامم سکه نو زن سخن را

مرصع ساز تاج و ذکر جمشید

منور کن چراغ چشم خورشید

عذار روشن خورشید عذرا

مزین کن به نظمی چون ثریا

جهان را از سخن ده یادگاری

ز دستی دیگرش بر نه نگاری

ز عین طبع صافی کن روان بحر

در آور هر زمان بحری در آن بحر

ز هر جنسی حکایت در هم آمیز

ز هر نوعی غزلهایی نو انگیز

چو این عالی خطاب آمد به گوشم

کمر بستند عقل و فکر و هوشم

مرا گفتند: سلمان، وقت دریاب

که دولت را مهیا گشت اسباب

ادای حق پنجه ساله نعمت

اگر داری هوس دریاب فرصت

ز هر طوری سخن با خویش داری

ز کان و بحر گوهر بیش داری

به طرز نو معانی را بیان کن

طراز دامن آخر زمان کن

ز ششتر تا به شام اندر شکر گیر

ز عمان تا بد خشان در گهر گیر

به کلک عنبرین در روز و شب باف

حریر شکرین را در قصب باف

ادای شکر همت کرده باشی

حق خدمت بجای آورده باشی

در آن ره چون قلم مشیا علی الراس

شدم در سخن سفتن به الماس

دل من در حجاب حجره فکر

نمی‌کرد آرزو جز شاهد بکر

ز روی آن معانی پرده بگشود

کزان معنی کسی را روی ننمود

لباس نظم اگر خوبست اگر زشت

به بکری تار و پودش فکر من زشت

نهادم بر کف گیتی نگاری

برو بگذاشتم خوش یادگاری

ز گردون بگذرانیدم سخن را

بدان حضرت رسانیدم سخن را

نهادم من درین فیروزه مجمر

بسی ز انفاس مشکین عود و عنبر

جهان خواهد معطر گشت ازین بوی

کنون چندانکه خواهد گشتن این گوی

توقع دارم از هر خرده جویی

وز ایشان کز کرم دارند بویی

که گر باری بر آید بوی لادن

ازین مجمر بر آن پوشند دامن

به فر دولت دارای عالم

طمع دارم گرین معنی بود کم

کنون خواهم حدیث آغاز کردن

در گنج سخن را باز کردن

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 12:25 PM

 

بجز از آتش دراز زبان

بجز از خامه زبان کوتاه

کس نیارست کرد در عالم

دو زبانی و سرکشی با شاه

لاجرم خاکسار و سرگردان

آن به تون رفت و این به آب سیاه

در آن اندیشه مه بگداخت تن را

که بندد بر سمندش خویشتن را

خیالی چند کج باشد کزین عار

توان بستن بر اسب او به مسمار

عقابش را چو شد زاغ کمان جفت

به وصف الحال نیز این شعر می‌گفت:

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 12:25 PM

 

روز کسوف ار کند قصد بدوزد به تیر

قبه سیمین ماه بر سپر آفتاب

گاه ز فیض کفش، خاک مرصع بساط

گاه ز گرد روز معنبر نقاب

کی شودش همعنان خیل ملک چون نداشت

پایه پهلو زدن ماه نوش در رکاب

ای کف خنجر کشت کرده ز جان صد هزار

خصم جگر تشنه را سیر به یک قطره آب

رای تو بر آسمان بارگهی زد که هست

بافته از قطب میخ تافته صبحش طناب

حمله قهر تو ساخت زهره شیران تباه

آتش تیغ تو کرد گرده گردان کباب

در عجبم تا چرا کرد به دوران تو

صدمه باران و باد گنبد گل را خراب

فتنه بیدار را عدل تو در خواب کرد

فتنه نبیند دگر چشم جهان جز به خواب

کرده به زخم زبان سرزنش سرکشان

تیغ جهانگیرت آن هندوی مالک رقاب

خرد کو هست عالم را آب و جد

چو طفلان بیش رایت خوانده ابجد

تو خورشیدی و تختت چرخ چارم

چهارش پایه چار ارکان عالم

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 12:25 PM

 

شاهی که در بسیط زمین حکم نافذش

جذر اصم ز صخره صما شنیده‌اند

صد نوبت از سیاهی گرد سپاه او

این اشهبان توسن گردون رمیده‌اند

تن جامه‌ایست خرقه جسم مخالفش

کان جامه را به قد حسامش بریده‌اند

آنجم ندیده‌اند در آفاق ثانیش

ور ز آنکه دیده‌اند، یکی را دو دیده‌اند

آن سایه عنایت یزدان که وحش وطیر

در سایه عنایت او آرمیده‌اند

در آفتاب گردش ازین سایه کی فتاد

تا سایبان سبز فلک گستریده‌اند

در کار زر به دور کفش خیره مانده‌ام

تا آن دو روی را به چه رو بر کشیده‌اند

سرویست سر فراز به بستان سلطنت

کان سرو را ز عقل و روان آفریده‌اند

ماران رمح سینه اعدا ز دست او

سوراخ کرده‌اند و بدو در خزیده‌اند

ادامه مطلب
جمعه 30 تیر 1396  - 12:25 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 97

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 1258445
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث