تفسیر نادرست مفاهیم دینی که ناشی از عواملی چون بدفهمی یا غرض ورزی است، مشکلات و خطراتی جدی بر جامعه ی دین داران تحمیل می کند. برای جلوگیری از آسیب اعتقادی در اجتماع دینی، قبل از هر چیز نیازمند فهم صحیح مفاهیم دینی می باشیم. در این راستا ابتدایی ترین و صحیح ترین اقدام، رجوع به منابع اصیل دین ( کتاب و سنت) است. در برخورد با مشکل انکار امامت یا تحریف معنای حقیقی آن نیز مراجعه به متون وحیانی، اولین و ضروری ترین اقدام به نظر می رسد. این که امام کیست؟ مقام و اوصاف اختصاص امام چیست؟ ما در قبال وی چه وظیفه ای داریم؟ و سؤالاتی از این قبیل، جز با تبیین دقیق آیات و روایات مربوط به این موضوع، پاسخ صحیح داده نمی شوند.
در مواردی مشاهده شده که با ارایه برداشت ها و قرائت های جدید و خود ساخته از مفهوم امامت، قلب ماهیتی در چیستی این مقام به وجود آمده؛ مثلاً تفسیر مقام امامت به یک مقام باطنی و محدود کردن آن به ارتباطات شخصی، تفسیری است که نه تنها دلیل شرعی معتبری ندارد، بلکه- به عکس- با بسیاری از نصوص و آموزه های متقن شیعی مغایرت دارد. از منظر روایات شیعه، امامت مقام رفیعی است که خداوند به بندگان خاص خود اعطا کرده و رکن اصلی این مقام را «فرض الطاعة» تشکیل می دهد؛ یعنی علاوه بر جنبه ی الوهی و اعطای مقام امامت از سوی خداوند، آن چه مردم با آن مواجه اند، شکل تعامل آنان در قبال امام است که همان تبعیت و اطاعت مطلق نسبت به امام می باشد. این وجوبِ الهی، گستره ی تمامی اعتقادات، افعال و گفتار آدمیان را شامل می شود؛ اطاعتی که در آن چند و چون وجود ندارد و مأموم به حجیت افعال، گفتار، اوامر و نواهی امام در همه ی زمینه ها معتقد است. معنای مذکور صاز طرق متعددی قابل وصول است. ما در این نوشتار این مسأله را از منظر خطابه ی غدیر و با تکیه بر فراز «من کنت مولاه فعلی مولاه» بررسی می کنیم.
متن خطابه غدیر(1) که اینک در دست ماست، حاوی نکات بسیار مهم اعتقادی می باشد. البته در طول تاریخ دانشمندان شیعی به طور عمده به یک قسمت خاص از این خطابه توجه بیشتری داشته اند و آن همان فراز « من کنت مولاه فعلی مولاه» است که اهل سنت به کمتر در سند آن خدشه کرده اند. این امر، اما نباید موجب بی مهری نسبت به فرازهای دیگر آن شود. آن چه در مقام تبیین آنیم این است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در معرفی مقام امامت از افتراض طاعت سخن به میان آورده و رکن این مقام را حق وجوب تبعیت معرفی نموده اند. این وجوب نیز از سوی خداوند بوده و متعلق این امر الاهی، همه انسان ها هستند. چنان که خواهیم دید در خطابه ی غدیر که برای بیان و تشریح مقامام امامت طراحی شده، بارها از این مقام به شکل های مختلفی یاد می شود؛ گویی گوهر و حقیقت امامت همان مقام «افتراض الطاعة» است.
در ادامه، محتوای خطابه ی غدیر را در دو بخش مورد بررسی قرار می دهیم؛ ابتدا حدیث غدیر را که در این خطابه آمده به صورت مجزا بررسی می کنیم و سپس سایر اجزا و فرازهای دیگر را بررسی می نماییم. قابل ذکر است که بررسی دلالت حدیث غدیر از این جهت که در طول زمان مورد استناد شیعه در اثبات است امامت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بوده، نیازمند دقت و امعان نظر بیشتری است.
دلالت حدیث غدیر بر امامت و مقام فرض الطاعة
در این بخش ابتدا معنای لفظ به کار رفته در حدیث (مولی) را بررسی می نماییم و از اهل لغت و صحابه- که شاهد خطابه غدیر بودند- دلایل و شواهدی بر معنای مولی (که همان اولویت است) می آوریم. سپس منظور از اولویت، حیث، چگونگی و عمومیت آن را بررسی می کنیم و بیان خواهیم کرد منظور از مولویت، اولویت است و حیث اولویت، اطاعت و وجوب تبعیت است؛ یعنی این که شخص مولی برای مورد اطاعت واقع شدن نسبت به دیگران اولویت دارد و دارای مقام افتراض طاعت است. همچنین روشن خواهد شد که این وجوب تبعیت، عام و همه شمول است، کسی جز امام چنین خصوصیتی را ندارد و این تبعیت از سوی خدا واجب شده است. لذا جمله « من کنت مولاه فعلی مولاه» بر امامت و وجوب تبعیت امام دلالت دارد و این اطاعت بر همه اشخاص الزامی است.معنای مولی، اولی به تصرف است
لفظ مولی به معنای اولی است. اهل لغت به این امر تصریح کرده اند و ادبا در گفتار شفاهی خود چنین استعمالی دارند. از سوی دیگر اندیشمندان شیعه و سنی در تفسیر آیات قرآن تصریح نموده اند که از لفظ مولی معنای اولی و اولویت فهمیده می شود. اصولاً برای این که بدانیم یک لفظ حامل چه معنایی است، باید شاهدی از قرآن بیاوریم و یا این که از استعمال عبارت عربی معتبر دیگری نظیر شعر شاعران و کلام ادبا استفاده کنیم. برای اثبات یک معنی از یک لفظ راه دیگری وجود ندارد. برای اثبات این مدعا اولاً گفتار اهل لغت و شعر شاعران و ثانیاً تفاسیر قرآنی اندیشمندان شیعه و سنی و نقل شیعیان از سلف صالح خود تا به معصومین (علیه السّلام) و روزگار غدیر را نقل خواهیم کرد.تصریح اهل لغت
مبرد (لغوی مشهور) در کتاب الکامل خود چنین آورده است:اولی: هو الاول و الاحق و مثله المولی.(2)
اولی: [معنای] اولی [وقتی که می گوییم] او «اولی» است یعنی او احق است و سزاوارتر است. مولی نیز به همین معناست. [احق و سزاوارتر].
سید مرتضی (ره) نیز می فرماید:
آشکار است که لغت مولی به معنای اولی می آید؛ زیرا کسی که کم ترین آشنایی با لغت عربی و عرب زبانان داشته باشد، می داند اهل لغت مولی را به جای مولی بکار می برند ... و هیچ مانعی نیست که در هر کجا بتوان گفت شخصی اولی به چیزی است، می توان گفت او مولی آن چیز می باشد.(3)
استعمال لفظ مولی و اراده اولی، در شعر شاعران
از شعرا شاعران معروفی مانند اخطل و کمیت در اشعار خود مولی را به معنای اولی به کار برده اند. گفتنی است به قول شیخ مفید (ره)، اخطل کسی نیست که در فصاحت و دانش عربی او خرده ای گرفته شود؛ زیرا وی در تسلط بر ادبیات عرب از مشهورترین و مبرزترین افراد است.(4)اخطل در مدح عبدالملک مروان شعر زیر را سروده است و او را با لفظ مولی به عنوان امام و رییس مردم توصیف می کند:
فما وجدت فیها قریش لامرها *** اعف واوفی من ابیک واوجدا
فاروی بزند و لو کان غیره *** غدات اختلاف الناس اکدی واصلدا
فاصحبت ملاها من الناس کلهم *** واحری قریش ان تهاب و تحمدا
ترجمه بیت آخر چنین است: « تو به عنوان امام و رییس (مولی) همه مردم صبح کردی و شایسته ترین قریشی برای ستایش و هیبت هستی».
همچنین کمیت در قصیده مشهور خود با استفاده از ریشه ی لغت مولی به ریاست امیرالمؤمنین (علیه السّلام) اشاره می کند؛ آن جا که سروده است:
و یوم الدوح دوح غدیر خم *** ابان له الولایة لواطیعا
ولکن الرجال تبایعوها *** فلم امثلها خطراً مبینا(5)
پیامبر در روز غدیر برای او ولایت را آشکار کرد (او را مولی قرار داد) تا مورد اطاعت واقع شود ...
نظر دانشمندان شیعه در معنای مولی
از میان علما و اندیشمندان شیعی نظر سید مرتضی (ره) را دانستیم. مرحوم کراجکی نیز در این زمینه عباراتی شبیه مرحوم سید مرتضی دارد و معتقد است کسی که کم ترین آشنایی با لغت داشته باشد، می داند که مولی به جای اولی به کار می رود.(6) مرحوم ابوالمجد حلبی در اشارة السبق می فرماید: « لغت مولی برابر با اولی است» و در ادامه می افزاید: « معنا و مراد دو عبارت «مولی الدار» و «اولی الدار» یکی است».(7)شیخ طوسی (ره) همین معنا را در مصداق مورد نظر ما مورد بحث قرار داده و می فرماید:
معنای « من کنت مولاه»، «من کنت اولی به» است و می توان ادعا کرد لفظ مولی بدون در نظر گرفتن مقدمه(8) نیز بر اولی دلالت دارد؛ زیرا استعمال مولی در باقی اقسام آن در این حدیث، با اشکال روبه رو می شود؛ لذا اولی تنها معنی ممکن مولی در حدیث غدیر است.(9)
محققین دیگری نیز این معنا را اعلام کرده اند.(10)
نظر مفسرین اهل سنت
مرحوم علامه امینی نام بیست و هفت تن از مفسرینی را که در تفسیر آیات قرآن «مولی» را به معنای «اولی» دانسته اند، ذکر می کند. ایشان در تفسیر آیه ( هی مولاکم) کلمه مولی را فقط به معنای اولی گرفته اند.(11) ادیبانی چون فراء کوفی، ابوعبیده، محمد بن مثنی و اخفش و محدثینی مثل بخاری، صنعانی و دیگران هستند. همچنین علامه پانزده مفسر دیگر را که لااقل یکی از معنای مولی را در این آیه اولی دانسته اند نام می برد؛ مفسرینی چون ثعلبی بیضاوی و دیگران.حتی ابوعبیده که مسلکی ناصبی دارد در کتاب غریب القرآن خود، مولی را به معنای اولی گرفته و در تفسیر آیه (هی مولاکم) گفته است: « ای اولی بکم».(12)
همچنین طبق تفسیر مفسران، در آیات دیگری نیز مولی به معنای اولی آمده است که به برخی از آن ها اشاره می کنیم:
ثعلبی در تفسیر آیه ( أنت مولینا)(13) گفته است: « أی ناصرنا و حافظنا و ولینا و اولی بنا»(14) مرحوم درواجکی در تفسیر خود ذیب آیه (بل الله مولیکم) می گوید: « أی الله أولی بأن یطاع»(15).
ابوحیان در کتاب تفسیر خود از قول کلبی در تفسیر آیه ی (بل الله مولیکم)(16) می گوید: « أی أولی بنا من أنفسنا فی الموت و الحیات»(17).
گذشته از آن چه در مورد معنای مولی از مدارک اهل لغت، ادبیات عرب و همچنین قول مفسرین ذکر شد، روایت طبقه طبقه شیعیان از سلف صالح خود تا معصومین (علیهم السّلام) و تا روزگار غدیر، مبنی بر این که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز غدیر علی بن ابیطالب (علیه السّلام) را به امامت و ریاست گماشت و در آن از لفظ مولی بهره برد، دلیلی استوار بر معنای مذکور می باشد؛ زیرا این امر نشان می دهد، فهم شیعیان از مولی همان اولویت در امر و نهی و تدبیر امور است.
معنا و حیث اولویت
اولویت به معنای به حق بودن و سزاوارتر بودن می باشد و منظور از حیث اولویت، جهت سزاوار بودن است؛ یعنی این که بدانیم شخص مولی بر چه چیزی سزاوار است. در این راستا از گفته های دانشمندان کمک می گیریم. مرحوم ابی الصلاح حلبی می فرمایند:حقیقت معنای اولی، املک به تصرف و احق به تدبیر است و هرگاه بین شخصی و جماعتی این معنا (اولی) حاصل شود، آن شخص مفترض الطاعه خواهد بود و قول او بر خواست ها و ناخوش داشته های دیگران مقدم خواهد نه قول دیگران.(18)
شیخ طوسی (ره) می فرماید:
اولویت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بر ما از حیث افتراض الطاعة است و در نتیجه وجوب اطاعت از امر و نهی را به دنبال دارد. (19)
مرحوم علامه حلی در المستجاد می فرماید:
با اقراری که حضرت گرفت فرض الطاعة و ولایتی که خودش داشت برای حضرت امیر ثابت کرد.(20)
و مرحوم کراجکی در ذیل این آیه (النَّبِیُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ) می فرماید:
اجماع مفسران بر این است که اولویت، اولویت در تدبیر و قیام به امر از حیث وجوب طاعت است و هیچ عاقلی شک در این نمی کند که کسی که اولی به تدبیر خلق از خودشان است و اولویت در امر و نهی از هر کسی دارد، امام مفترض الطاعة می باشد.(21)
مرحوم سید مرتضی نیز از قول اهل لغت می فرمایند:
اولی فقط در مورد کسی به کار می رود که او مالک تدبیر و تصرف در چیزی باشد و امر و نهی او در آن چیز نافذ باشد؛ مانند: السطان اولی باقامة الحدود من الرعیه.(22)
ایشان همچنین می فرمایند:
هرگاه جمله ای به این شکل ادا شود که «فلان اولی بفلان»، این جمله ظهور در این دارد که او اولی به تدبیر و احق به امر و نهی است و هرگاه به این جمله عبارت « من نفسه» نیز اضافه شود، شبهه ای باقی نمی ماند که منظور همان اولویت در امر و نهی است و به همین علت است که هرگاه اولی به صورت مطلق بیان می شود، اختصاص به امر و نهی و تدبیر دارد؛ مانند استعمال در سلطان و سید... هر چند استفاده مقید آن جایز است مثل «فلان اولی بمحبة فلان». اما هرگاه مطلق به کار رفت، فقط معنای اول مورد پذیرش است و لذا کسی نمی تواند بگوید: « المؤمنون بعضهم اولی ببعض» و بعد بگوید منظورم اولویت در محبت بود. از طرف دیگر در حدیث غدیر جمله « الست اولی بکم من انفسکم» تأیید دیگری بر معنای منظور است... .
خلافی میان مفسران نیست که مراد از « النبی اولی بالمؤمنین» اولویت در تدبیر و قیام به امور از حیث وجوب طاعت است و می دانیم کسی اولی به تدبیر خلق و اولی به امر و نهی نیست، مگر امام مفترض الطاعه.(23)
ایشان همچنین در مورد این سؤال که عموم وجوب فرض الطاعه در جمیع اموری که امت به آن نیازمند است از کجا ثابت می شود، می فرماید:
اولاً قرینه ماقبل جمله حاکی است و ثانیاً هرگاه ثابت شد که برهمه مردم مفترض الطاعه هر چند از ناحیه بعضی امور عمومیت فرض الطاعه ثابت می شود به دو دلیل:
اول: معلوم است که هر کس طاعتش بر همگان واجب باشد، امام است و غیر امام این صفت را ندارد.
دوم: با اجماع مرکب؛ با این توضیح که هر کس با حدیث غدیر، فرض الطاعة امام را ثابت می کند، در همه امور واجب می داند و چیزی را استثنا نمی کند و همه مسلمانان بر این که چنین صفتی را فقط امام دارد، اجماع دارند.
حضرت امیر و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در فرض الطاعه و امر و نهی و تدبیر و سیاست شبیه هم اند.
ایشان در ارشاد می فرماید:
پیامبر با جمله « من کنت مولاه» همان فرض الطاعه و ولایتی را که بر گروه مردم داشت، برای حضرت امیر ثابت کرد و این نص در امامت و استخلاف اوست.(25)
نتیجه قول ایشان این است که حیث اولویت همان حیث اولویت نبی است؛ چنان چه مرحوم شیح طوسی متذکر شده.(26) شیخ طوسی همچنین در اقتصاد می فرماید:
خلافی در این نیست که نبی (صلی الله علیه و آله و سلم) از حیث فرض الطاعه بر ما اولی بود؛ در نتیجه حضرت امیر (علیه السّلام) نیز از همین حیث بر ما اولی اند و وجوب طاعت بر همه مسلمانان در همه امور را همچنان که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داشته، دارند و افتراض طاعت مفید امامت است.(27)
آن چه در مورد مراد و منظور از مولی مراد بود، بیان شد؛ ولی شاید بزرگ ترین دلیل ما بر معنای مراد، همانی باشد که مرحوم امینی در الغدیر فرموده است:
امیرالمؤمنین عرف من لفظ المولی معنی الامامة المطلقة و فرض الطاعة التی کانت للرسول صلی الله علیه و آله و سلم؛
امیرالمؤمنین (علیه السّلام) از لفظ مولی معنای امامت مطلقه و فرض الطاعه ای را که برای حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) ثابت بود، فهمیدند.
سؤالی که ممکن است پس از روشن شدن معنای مولی مطرح شود، این است که اولویت در معنای اولی از چه حیثی است؟ یعنی شخص مولی از چه جهت بر دیگران اولویت دارد؟ هر چند پاسخ این سؤال در لابه لای نقل قول های برخی از علما مطرح شد، اما به صورت تفصیلی پاسخ این سؤال را در دو حیطه می توان مطرح کرد: یکم: حیث اولویت هنگامی که اولی به صورت مطلق به کار رود؛ مانند «فلان اولی بفلان»؛ دوم: هنگامی که اولی مقید به چیزی باشد؛ مانند «فلان اولی بمحبه فلان».
ادیبان ادبیات عرب معتقدند هرگاه اولی به صورت مطلق به کار رود، فقط در مورد کسی استعمال می شود که او مالک تدبیر و تصرف در چیزی باشد. یعنی آن شخص در مورد چیزی یا کسی حق تغییر و تصرف داشته باشد و امر و نهی وی در آن چیز یا شخص نافذ باشد. مانند وقتی که می گوییم «النَّبِیُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» و «الزوج أولی بامرأته» و «المولی أولی بعبده».
هرگاه اولی به صورت مقید به کار رفت حیث و جهت اولویت، همان قید به کار رفته در عبارت خواهد بود؛ مثلاً در عبارت «فلان أولی بمحبه فلان» معنا می شود: فلان شخص از حیث محبت ورزیدن به فلانی از دیگران اولی است و نسبت به دیگران در محبت ورزیدن اولویت دارد.(28)
لازم به تذکر است که در حدیث غدیر، مولی به صورت مطلق بیان شده است؛ لذا اولویت اراده شده، اولویت از حیث امر و نهی و تدبیر امر مسلمین است. علاوه بر این که در ابتدای فرمایش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عبارت « من انفسکم» نیز به آن اضافه شده است « ألست اولی بکم من أنفسکم». در چنین مواردی جای هیچ شائبه ای نیست که منظور از اولویت، اولویت در امر و نهی و حق تدبیر و تنفیذ احکام است؛ یعنی شخص مولی واجب الاطاعه است.
لذا جهت اولویتی که از مولی فهمیده می شود نیز منحصر در حق تدبیر و امر و نهی است، نه چیز دیگر و از همین روی است که کسی نمی تواند اولی را به صورت مطلق به کار برد و ادعا کند منظورش از اولویت، اولویت خاصی بوده است، نه اولویت در امر و نهی؛ زیرا اولویت مطلق فقط در مورد اولویت از حیث امر و نهی و تدبیر به کار می رود.
مرحوم کراجکی نیز ذیل آیه ی (النَّبِیُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ) می فرمایند:
اجماع مفسران بر این است که اولویتی که در آیه ذکر شده، اولویت در تدبیر و قیام به امور از حیث وجوب طاعت می باشد و هیچ عاقلی در این مطلب شک نمی کند که مسی که نسبت به امور مردم از خودشان اولی می باشد و در امر و نهی بر ایشان اولویت دارد، امام مفترض الطاعه خواهد بود.(29)
لذا آن چه از حدیث غدیر استفاده می شود، اولویت داشتن امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بر مردم از حیث وجوب تبعیت می باشد؛ چنان چه شیخ طوسی (ره) می فرماید:
اولویت حضرت امیر برای ما از حیث افتراض الطاعت است و در نتیجه وجوب اطاعت از امر و نهی را به دنبال دارد.(30)
اما در معنی مولی در حدیث غدیر به یک نکته دیگر نیز باید توجه داشت و آن این که نخستین جمله ی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از جمله « من کنت مولاه ...» نقش تأکید کننده ای برای معنای مورد نظر دارد. مرحوم علامه حلی در این زمینه می فرمایند:
با اقراری که حضرت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با جمله « ألست أولی بکم من أنفسکم» از مردم گرفت، همان ولایت و فرض الطاعه ای را که خودش بر مردم داشت برای علی بن ابی طالب (علیه السّلام) ثابت کرد.(31)
لذا اولویت و فرض الطاعه ای که برای حضرت امر طبق حدیث غدیر ثابت می شود، همان اولویت و فرض الطاعه ایست که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مردم داشته اند.
معانی دیگر مطرح شده مولی قابل تطبیق در حدیث نیستند
برخی، معانی دیگری برای کلمه مولی ذکر کرده اند و گفته اند معنای مولی در حدیث غدیر غیر از اولویت می باشد؛ اما این قول اشتباهی آشکار است؛ زیرا اولاً که به قول برخی محققین مولی جز یک معنا ندارد و باقی معانی به نوعی به همین یک معنا باز می گردند؛(32) ثانیاً در صورت مماشات نیز با بررسی معانی دیگر متوجه می شویم که هیچ یک از معانی دیگر قابل انطباق در حدیث غدیر نمی باشند و تنها معنای ممکن در این حدیث، همان معنای اولویت در امر و نهی است. در این زمینه مرحوم شیخ طوسی، شیخ صدوق، طبرسی در راستای ابطال باقی معانی ادعا شده برای مولی، کوشش فراوانی نموده اند و مرحوم امینی در کتاب الغدیر تحت عنوان «نظرة فی معانی المولی» به ابطال سایر معانی مولی در مورد حدیث غدیر پرداخته است.(33)قرینه های تعیین کننده معنای مولی
قرینه های کلامی
بعضی از قرینه های کلامی در خود متن خطابه و برخی خارج از متن خطابه می باشند؛ لذا قرینه های کلامی خود به دو دسته درون متنی و برون متنی قابل تقسیم اند. برخی از این قراین که مثبت معنای مورد نظر می باشند عبارتند از:1. قرینه های کلامی درون متنی:
در خود خطابه غدیر قراینی موجود است که بیانگر مفهوم و منظور مولی هستند؛ مانند: الف) تقدیم جمله « الست اولی بکم من انفسکم»؛ چنانچه مرحوم طبرسی (ره) می فرماید:پیامبر خدا در روز غدیر ابتدا از مردم با جمله « الست اولی بکم من انفسکم» بر مقام فرض الطاعه و وجوب اطاعت از خویش اقرار گرفت و وقتی مردم با گفتن بلی، بر این مقام اعتراف کردند، دست امیرالمؤمنین را بلند کرد و با جمله ای دیگر فرمود « فمن کنت مولاه فهذا علی مولاه».
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از جمله ای استفاده نمودند که در آن معنای اولویت در امر و نهی وجود دارد، به مقتضای استعمال اهل لغت می بایست جمله ی دوم نیز متضمن همان معنای جمله ی اول باشد. لذا اولویت اطاعت از امیرالمؤمنین (علیه السّلام) نیز مانند اولویت اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است و علی بن ابی طالب (علیه السّلام) نیز از حیث وجوب تبعیت و افتراض الطاعه از مؤمنان بر آن ها اولی می باشد.
ایشان در ادامه می فرمایند:
اگر معنای مولی اولی نباشد با توجه به اینکه جمله « من کنت مولاه» با حرف فاء به جمله ماقبل عطف شده است کلام حاصل، مفهومی نخواهد داشت و غلط خواهد بود [لذا معنایی که از مولی فهمیده می شود همان معنایی است که از جمله قبل فهمیده شده یعنی همان اولویت در امر و نهی یا مقام فرض الطاعه].
و مرحوم کراجکی می فرمایند:
اقرار گرفتن پیامبر با لفظ اولی نشان دهنده این است که آنچه برای امیرالمؤمنین (علیه السّلام) ثابت می شود، همانی است که برای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ثابت بوده و گویا حضرت فرموده اند: « من کنت اولی به من نفسه فعلی اولی به من نفسه» [یعنی همان نسبتی را که من در مقام فرض الطاعه به شما دارم، همان نسبت را امیرالمؤمنین (علیه السّلام) نیز بر شما دارد].(34)
ب) قرینه ی دیگر وجود حرف عاطف فاء است؛ عطف جمله ی « من کنت مولاه» با فاء به ماقبل نشان دیگری در هم معنا بودن دو کلمه مولی و اولی می باشد. شیخ مفید (ره) در کتاب اقسام المولی می فرماید:
حرف فاء دلالت بر این دارد که جمله « من کنت مولاه» به ماقبل مرتبط است و امیرالمؤمنین (علیه السّلام) اولی [به حق امر و نهی] است نه شخص دیگری.(35)
در ادامه ایشان می افزاید:
با توجه به این مطلب و اقرار مردم بر فرض الطاعه بودن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، آن حضرت یا می خواسته فرض الطاعه را برای امیرالمؤمنین (علیه السّلام) ثابت کند یا غیر آن را. اگر می خواسته فرض الطاعه را ثابت کند که هیچ [امامت و مقام فرض الطاعه برای ایشان ثابت می شود] وگرنه کلامی به کار برده که (احتمالا) خلاف مرادش می باشد و دلیل عقلی [ جداگانه ای] هم بر اراده منظور وی نداریم و این کار جز از شخص جاهل عاجز صادر نمی شود (پس همان معنای افتراض الطاعه برای علی بن ابی طالب (علیه السّلام) ثابت می شود].(36)
2. قرینه های کلامی برون متنی
با توجه به این که کلام ائمه (علیه السّلام) مفسر کلام پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد در تفسیر و تبیین معنای حدیث غدیر می بایست به روایات ایشان مراجعه کرد. در این راستا ایشان احادیث زیادی فرموده اند که نشان گر معنای امامت و فرض الطاعه از حدیث غدیر می باشد. (37)قرینه های حالی
قرینه های حالی از احوالات شخص گوینده و فضای موجود در گفتار به دست می آیند. در حدیث غدیر، قرینه های حالی فراوانی وجود دارد که لفظ مولی جز با هدف مشخص کردن مقام امامت و فرض الطاعه برای امیرالمؤمنین (علیه السّلام) با چیز دیگری همخوانی ندارد. برخی از آنان عبارتند از:الف) نزول آیات تبلیغ، اکمال دین، سأل سائل
به گواه تاریخ آیه تبلیغ در بین راه بازگشت از مکه بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد تا آن حضرت در بین راه این رسالت را به انجام رساند. با دقت در مفاد آیه معلوم می شود آن چه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مأمور به ابلاغ آن است، وظیفه ای بس مهم و دشوار است که در صورت عدم انجام آن کل رسالتش زیر سؤال می رود. همچنین خداوند حفظ و پاسداری اش را به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وعده می دهد. روشن است که تفاسیری از مولی چون ناصر، محب و امثال آن در این حدیث- بر فرض این که در واقع یکی از معانی مولی باشند- بسی دور از ذهن می نمایند. آیا اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اعلام نکند که « هر کس من محب اویم، علی نیز محب اوست» کل رسالتش زیر سؤال می رود؟ نزول آیه اکمال دین نیز که ساعتی پس از تبلیغ حدیث غدیر بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد، نشان دهنده این است که قبل از این، قسمتی از دین ناقص بوده و با انجام ابلاغ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و اضافه کردن حکم جدید اینک دین کامل گشته است. روشن است آن چه که موجب تکمیل دین اسلام گشته، باید یکی از ارکان مهم آن باشد که بدون آن دین اسلام به طور کامل محقق نیست و آن رکن امامت است. چگونه می شود معنایی غیر از امامت و فرض الطاعه را بر مولی تحمیل کرد و با این حال این معنا موجب تکمیل دین شده باشد؟ با این توضیح معلوم می شود هیچ کدام از معانی ادعا شده برای مولی قابل تطبیق با حدیث غدیر نمی باشد. اما در مورد معاضدت آیه (سأل سائل) در تفسیر مورد نظر به عبارات ثعلبی در ذیل این آیه اکتفا می کنیم. وی در کتاب تفسیر خود ذیل آیه مزبور حدیث زیر را نقل می کند:پس از آن که پیامبر در روز غدیر فرمودند « من کنت مولا فعلی مولاه» و این خبر در بلاد مختلف شیوع پیدا کرد. این خبر به حرث بن نعمان قهری رسید، وی سوار بر شتر نزد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و شتر خود را خواباند و بست و پیش پیامبر آمد و در میان اصحاب گفت: ای محمد ما را از جانب خدا به شهادتین امر کردی از تو قبول کردیم و امر به نماز پنج گانه کردی قبول کردیم و امر به زکات و حج و روزه کردی قبول کردیم و سپس به اینها راضی نشدی تا اینکه زیر دست پسر عمویت را گرفتی و بلند کردی و او را بر ما مقدم داشتی و گفتی « من کنت مولاه فعلی مولاه» آیا این از جانب توست یا از جانب خدا؟
پیامبر خدا فرمودند: « قسم به خدایی که جز او نیست از جانب خداست». در این هنگام حرث بازگشت و می خواست به سمت مرکبش برود. در حالی که می گفت: « خدایا اگر آنچه پیامبر می گوید حق است، پس از آسمان سنگی بر ما بباران یا عذاب دردناکی بیاور!» هنوز به شتر خود نرسیده بود که خداوند با یک سنگ او را به هلاکت رساند، به طوری که سنگ از سر او وارد شد و از پایین بدنش خارج شد و خداوند این آیه را نازل فرمود.(38)
چنان که معلوم گشت، این سه آیه کریمه مؤید و مبین معنای امامت و مقام فرض الطاعه امیرمؤمنان (علیه السّلام) در واقعه غدیر می باشند.
ب) فرمایش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمودند: « سلموا علی علی بأمرة المؤمنین»
قرینه دیگری که نشان دهنده معنای امامت و فرض اطاعه می باشد، این دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است که فرمودند:« به علی بن ابیطالب (علیه السّلام) به عنوان امیرالمؤمنین سلام کنید.»
البته چنان که مرحوم طبرسی فرموده و حق هم همین است « این جمله نص آشکاری بر امامت و خلافت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) است»(39) و در معنای وجوب تبعیت و حکومت و امامت کلامی آشکارتر از این وجود ندارد.
شیخ مفید (ره) نیز در مورد این عبارت می فرماید:
این جمله در واقع برای اقرار گرفتن بر معنای امامتی است که از مولی اراده شده است. و ای در واقع کشفی از معنی لفظ مولی و نوعی تفسیر و گرفتن اقرار بر یک چیز معلوم بود.(40)
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به مردم دستور دادند در همان روز غدیر مردم به علی بن ابیطالب (علیه السّلام) سلام کنند و این بار با لفظ امیرمؤمنان، که نشان دهنده حق آمریت و لزوم اطاعت از آن حضرت باشد. حتی اگر تا این زمان نیز کسی در معنای مولی شک و شبهه ای داشت، این دستور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به تعبیر شیخ مفید کاشفی بود برای معنی لفظ مولی، که در عبارات پیشین استفاده شده بود و معنا و مراد حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) را به خوبی تبیین نمود.
ج) بیعت حاضرات با حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) و فهم آنان و شعر شاعران
در مورد فهم حاضران علامه امینی فرمایش زیبایی دارد. ایشان پس از بحث سندی حدیث غدیر در مورد مفاد حدیث غدیر می فرماید:ما اگر در هر چیزی شک کنیم، در این شک نمی کنیم که لفظ مولی، چه نص در معنای مورد نظر ما باشد چه مجمل باشد (به خاطر اشتراک معنایی)، چه قرینه ای برای معنای مورد ادعای ما در آن نباشد و چه قرینه ای هم باشد، این لفظ در این مقام جز بر مقام امامت و وجوب اطاعت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) دلالت ندارد، به خاطر فهم کسانی که در آن اجتماع عظیم حضور داشته اند و فهم کسانی که بعداً این خبر به آنان رسیده است و این درک و فهم مرتباً در بین شعرا و ادیبان تا زمان فعلی ما حضور داشته است و این حجت قاطع و دلیل محکمی در معنای مراد ما می باشد.(41)
اما در مورد شعر شاعران مرحوم علامه امینی به طور کامل به این مطلب پرداخته اند. شعرایی مثل کمیت، حسان، عبدی کوفی، اسمعیل حمیری و ... که برای اطلاع بیشتر می توان به کتاب الغدیر رجوع کرد. ما برای تیمن فقط به ذکر یک بیعت از شعر خود امیرالمؤمنین (علیه السّلام) که در جواب نامه معاویه نوشته اند می پردازیم. امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در جواب نامه معاویه ضمن برشمردن فضایل خود این بیت شعر را فرموده اند:
« واوجب لی ولایته علیکم *** رسول الله یوم غدیرخم»(42)
« رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ولایت من را بر شما در روز غدیر خم واجب نمود».
و در واقع تفاهم جمعی که نسبت به فرمایشات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مقام اعلام امامت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) ایجاد شد؛ شاعران حاضر و آینده را بر آن واداشت تا به تصریح، از وجوب اطاعت و ولایت آن حضرت سخن گویند و از سوی دیگر بیعت اشخاص حاضر در غدیر، خود گواه مهمی در اثبات امامت و وجوب اطاعت از شخص مولی دارد؛ زیرا اساساً بیعت جز در مقام انقیاد و طاعت نسبت به امری معنا ندارد. در مورد این قرینه، فقط یک سؤال مطرح می کنیم و آن این که بیعت بیش از صد هزار مرد و زن مسلمان در روز غدیر با امیرالمؤمنین (علیه السّلام) چه معنایی جز خلافت و پذیرش ایشان به عنوان شخص مفترض الطاعه و ولی جامعه می تواند داشته باشد؟
د) دعای پس از خطبه
مرحوم علامه امینی برای قرینه بودن دعای ذیل حدیث یعنی جمبه « اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» بر معنای مورد نظر سه وجه بیان کرده اند که ما یکی از آن ها را در این جا می آوریم. ایشان می فرمایند:به ناچار باید دعایی که ذیل حدیث آمده با ماقبل خود مرتبط باشد و شایسته ترین چیز به این دعا این است که [بگوییم] غرض پیامبر از این دعا بیان تکلیف بر حاضرین باشد که همان فرض الطاعه و وجوب تبعیت و ولایت است. و لذا دعا باعث ترغیب آن ها در طاعت و خضوع نسبت به امام و همچنین باعث ترسانیدن از سرکشی و عدم اطاعت می شود. و این امر ثابت نمی شود، الا این که مولی را به معنای اولی بدانیم؛ زیرا با باقی معانی چنین چیزی حاصل نمی شود.(43)
از این روی دعای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در خصوص وظیفه امت در قبال علی بن ابیطالب (علیه السّلام) خود جداگانه، قرینه ای بر معنای وجوب اطاعت برآمده از لغت مولی می باشد.
هـ) احتجاجات معصومین (علیه السّلام) و شیعیان و حتی دشمنان اهل بیت (علیه السّلام) به حدیث غدیر
علامه ی امینی در الغدیر مجموعه ای از احتجاجات حول محور حدیث غدیر را جمع آوری کرده است، احتجاجاتی که در آن از عبارت « من کنت مولاه فعلی مولاه» امامت و فرض الطاعه استفاده شده است. از جمله آنان احتجاجات حضرت صدیقه طاهره و سبط اکبر و حضرت سید الشهداء (علیهم السّلام) و همچنین احتجاجات عبدالله بن جعفر بر معاویه و عمار یاسر در روز صفین می باشد. همچنین از دشمنان احتجاجات افرادی مثل عمرو بن العاص بر معاویه و مأمون خلیفه عباسی بر فقهاء مذکور است.مجموعه این احتجاجات نیز به خوبی نشان می دهند فهم خاندان اهل بیت (علیهم السّلام) و وابستگان ایشان که از همه امت در فهم و دریافت بیانات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پیش تراند و دیگرانی که حتی کج راهه دشمنی با امیرمؤمنان (علیه السّلام) را برگزیده اند، همگی در فهم مفترض الطاعه بودن امام از حدیث غدیر هم سو و هم گرا می باشند.
و) مکان و زمان تبلیغ و شرایط
قرینه دیگر حال و هوای بیان این خطابه در کویر است. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بین راه مکه و مدینه، در شدت حرارت ظهر تعداد فراوان مسلمانان را متوقف می کنند. کسانی که از کاروان جلو رفته اند دستور عقب گرد می گیرند و باقی صبر می کنند تا آنان که عقب مانده اند، بر سند و خطابه ای خوانده می شود.طبق نقل برخی تواریخ مردم در هنگام خطابه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نیمی از عبایشان را زیر پا انداخته بودند و نیمی را بر سر کشیده بودند. آن چه مسلم است این که با این خطابه چیزی برای امیرالمؤمنین (علیه السّلام) ثابت شده است. سؤال این است که این حالات با کدام یک از معانی مولی سازگار است؟ آیا این همه برای این بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بفرماید هر کس که من محب اویم علی بن ابیطالب (علیه السّلام) نیز محب اوست؟ یا منظور پیامبر تعیین امام و جانشینی برای خود بوده که در این راستا برای بیان مفهوم امامت و فرض الطاعه از کلمه مولی کمک گرفته است؟ عقل و انصاف در این میان دو حاکم و قاضی امین هستند.
تا این جا روشن شد که اولاً معنای لفظ مولی به تصریح اهل لغت و به شهادت اهل زبان عربی و نظر دانشمندان شیعه و کثیری از دانشمندان اهل سنت، همان اولی به تصرف می باشد و ثانیاً حیث اولویت نیز حیث اطاعت و تبعیت بوده و لذا مولی واجب الاطاعه بوده و از همه کس در اطاعت اولی می باشد و ثالثاً در صورت مماشات با قوم بر فرض این که معانی مولی متعدد باشند، قرائن کلامیه و حالیه موجود در متن و احوالات و شرایط بیان خطابه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، جز با معنای اولویت در تصرف و وجوب اطاعت از مولی با هیچ یک از معانی مطرح شده دیگر سازگاری ندارد. لذا حدیث غدیر خود به تنهایی گویاست که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مقام تعریف علی بن ابیطالب (علیه السّلام) به عنوان امام پس از خویش بوده اند؛ امامتی که در ازای آن، وظیفه ی مردم تبعیت و اطاعت از شخص امام است. لذا اولی به تصرف بودن و مفترض الطاعه بودن امام، تنها معنا و مقصودی است که از الفاظ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در این تعریف فهمیده می شود.
در ادامه تلاش خواهیم نمود به کمک بازخوانی سایر فرازهای خطابه غدیر، معنا و مقصود رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در تعریف مقام افتراض الطاعه الاهی امیرالمؤمنین (علیه السّلام) نمایان سازیم.
دلالت سایر فرازهای خطابه غدیر بر مقام افتراض الطاعه
خطابه ی غدیر میراث سترگ شیعی است که به جهت اهتمام ندیشمندان شیعی به مباحث جدلی، استفاده از معترفات مخالفین در مقام اثبات امامت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) و اکتفای به حدیث مشهور غدیر- آن چنان که باید- مورد توجه قرار نگرفته است. چنان که پیش تر بیان شد، جدای از حدیث غدیر، فرازهای دیگر خطابه در نشان دادن مقام افتراض الطاعه اهمیت خاص خود را دارند. این عبارات و فرازها را می توان در چند دسته مورد مطالعه قرار داد. در این میان بسیاری از کلمات و عباراتی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در این خطابه برای حضرت علی (علیه السّلام) انتخاب کرده اند، بیان گر سمت و شخصیت معرفی شده برای ایشان می باشد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در طی این خطابه، ضمن معرفی علی بن ابیطالب (علیه السّلام) به عنوان امام و جانشین خود بر مردم(44)، خصوصیات این مقام را تشریح نموده اند و وظیفه مردم را در قبال آن حضرت بیان نموده اند. پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در تشریح مفهوم امامت، پس از مشخص کردن امیرالمؤمنین (علیه السّلام) به عنوان امام، همان مقام فرض الطاعه ای را که خودشان داشتند، برای علی بن ابیطالب (علیه السّلام) ثابت نمودند.اوصاف و سمت های معرفی شده برای امیرالمؤمنین (علیه السّلام)
در خطابه غدیر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برای امیرالمؤمنین (علیه السّلام) عناوین و سمت های مختلفی را بیان فرموده اند که بسیاری از آن ها بار معنایی مورد نظر ما را در این مسأله مشخص می نماید:الف) عناوین و اوصاف نص در مقام افتراض الطاعه
برخی از این عناوین صریحاً نص در مقام فرض الطاعه می باشد؛ چنان چه در عبارت زیر معلوم است:«فاعلموا معاشر الناس ان الله قد نصبه لکم ولیا و اماما مفترضة طاعته. علی المهاجرین و الانصار و علی التابعین لهم باحسان و علی البادی و الحاضر و علی الاعجمی و العربی و الحر و الملوک و الصغیر و الکبیر و علی الابیض و الاسود.»(45)
« ای گروه مردمان! بدانید که خداوند او [علی بن ابیطالب] را بر شما ولی و امام مفترض الطاعه قرار داده است که طاعت او بر مهاجرن و انصار و بر تابعین و بر اهل بیابان و شهرنشین و بر عجم و عرب و آزاد و مملوک و کوچک و بزرگ و سفید و سیاه واجب است.»
با توجه به این عبارت می توان گفت:
1. انتصاب امام الهی است؛
2. رکن امامت مقام افتراض الطاعه است؛
3. با توجه به انتصاب الهی، فرض الطاعه از امام نیز منشأ الهی دارد؛ یعنی وجوب تبعیت از امام وجوب الهی خواهد بود. از سوی دیگر در وجوب تبعیت فرقی بین نوع مردم نیست؛ یعنی همه انسان ها مکلف به اطاعت از اوامر و نواهی امام هستند؛ نه عده خاصی.
ب) سایر اوصاف و مقامات دال بر افتراض الطاعه
در عباراتی دیگر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای تبیین و توضیح مقام امامت اعطا شده به امیرالمؤمنین (علیه السّلام) می فرمایند:« انا صراط الله المستقیم الذی امرکم باتباعه ثم علی من بعدی؛»
« من راه مستقیم خداوندم همانی که امر به تبعیت از او شده اید و پس از من علی [صراط مستقیم خداوند است که امر به اطاعت از او شده اید].
در این عبارات امیرالمؤمنین (علیه السّلام) با عنوان «صراط الله المستقیم» معرفی شده اند؛ همان صراطی که به دستور خداوند عزوجل بر مردم تبعیت از آن در دنیا واجب است.
لفظ «امیرالمؤمنین» نیز که به تنهایی دال بر حق امر و نهی بر ایمان آورندگان است، چندین بار در خطابه تکرار شده است؛ اما در دو جا به شکل خاصی مطرح گردیده؛ طوری که حکومت و فرمان دهی هر کسی غیر از آن حضرت را نفی کرده و یا آن را حرام و غیره مجاز معرفی نموده است:
« الا انه لیس امیرالمؤمنین غیر اخی هذا»
«آگاه باشید که غیر از این برادرم کسی فرمان ده و امیرمؤمنان نیست»
« لا تحل امرة المؤمنین بعدی لاحد غیره»
« پس از من برای هیچ کس جز او امارت و حکومت جایز نمی باشد.»
از مجموع سه فراز اخیر خطابه چند نتیجه مهم به دست می آید:
1. آن چه به عنوان گوهر امامت مطرح می شود، همان مقام فرض الطاعه است؛
2. مشروعیت امارت (حکومت)- که برخاسته از حق امر و نهی و مقام فرض الطاعه است- مستقیماً از سوی خداوند تضمین می شود.
3. این مقام پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، به امر خداوند به علی بن ابیطالب (علیه السّلام) منتقل شده است و شخص دیگری از اصحاب سزاوار آن نیست.
ج) عباراتی که بیان گر حق فرمان دهی و ولایت امام بر مردم می باشد
عبارت های دیگری نیز در خطابه ی غدیر وجود دارند که باز هر یک به تنهایی بیانگر مقام فرض الطاعه و وجوب تبعیت و اطاعت از امام هستند؛ مثل:« علی کل موحد ماض حکمه، نافذ قوله»
« حکم و امر او در مورد هر خداپرستی جاری است و قول او نافذ است.»
« و هو ولیکم من بعدالله و رسوله»
« او پس از خداوند و رسولش ولی شماست.»
شرح دلالت ولی بر مراد به طور کامل بیان شد.
د) عباراتی که با توجه به فضیلت امام بیان گر واجب الطاعه بودن وی می باشد
«فضلوا فقد فضله الله و اقبلوه فقد نصبه الله»« او را بر خود مقدم دارید [زیرا] خداوند او را مقدم داشته است و او را قبول کنید [زیرا] خداوند او را نصب کرده است.»
« وفضلوا علیا فانه افضل الناس بعدی من ذکر و انثی»
« علی را بر خود مقدم دارید؛ زیرا او با فضیلت ترین مردم، بعد از من می باشد.»
وجه دلالت در این عبارات این است که به حکم عقل، انسان باید تابع انسان با فضلیت باشد و وقتی با فضلیت ترین مردم، شخص خاصی باشد، عقل حکم به اطاعت از وی می کند. در این حدیث پیامبر خدا می فرمایند « او را مقدم دارید چرا که بر همه فضیلت دارد و خداوند این فضیلت را به او بخشیده و او را افضل قرار داده است». بنابراین تبعیت از او- به خاطر افضل بودن وی- در واقع به حکم عقل می باشد. از مجموع این فرازها می توان چند نتیجه گرفت:
یکم: خداوند علی بن ابیطالب (علیه السّلام) را بر همگان مقدم داشته و نسبت به دیگران تفضیل داده است. مردم نیز وظیفه دارند او را بر همگان مقدم دارند؛
دوم. مقدم داشتن حضرت به معنای تبعیت و اطاعت از ایشان است؛
سوم. با توجه به مطلب اخیر، کسانی که آن حضرت را واجب الاطاعه نمی دانند، در واقع او را مقدم نداشته اند و به این حکم رسول خدا که فرمود « فضلوه» جامه عمل نپوشانیده اند.
هـ) اوصافی که لازمه آن وجوب اطاعت از امام است:
« لن یبین لکم زواجره (القرآن) و لا یوضح لکم تفسیره الا الذی انا اخذ بیده»« جز این شخص که من دست او را گرفته ام، کسی امر و نهی قرآن را برای شما بیان نمی کند و تفسیر آن را واضح نمی سازد».
معلوم است که تبعیت از تنها کسی که زواجر و نواهی قرآن را بیان می کند و تفسیر آن را مشخص می کند، در چه حد الزام و وجوب قرار دارد. توضیح این که مسلمان برای عمل به شریعت و فرامین الهی، به فرمانبرداری از احکام الهی که در قرآن بیان شده نیازمند است. از طرف دیگر با توجه به اجمال و خلاصه گویی ها و حتی جملات متشابه فراوانی که در قرآن وجود دارد، ناگزیر از رجوع به یک منبع مفسر و مبین می باشد و با توجه به این که این منبع مفسر و مبین، جز شخص امام نمی باشد- چنان که پیامبر بیان نموده اند- لزوم تبعیت و اطاعت از فرامین و نواهی این منبع، محرز و غیر قابل تشکیک است.
ثمرات مثبت حاصل از اطاعت و پیامدهای منفی ناشی از عدم اطاعت امام
در خطابه غدیر برای تبعیت از امیرالمؤمنین (علیه السّلام) ثمراتی ذکر شده است؛ مانند رحمت، هدایت، نجات و رستگاری. این ثمرات به تنهایی بیان گر وجوب اطاعت و مقام افتراض طاعت امام است. عین عبارات به این شکل است:« اسمعو لامره تسلموا و اطیعوا تهتدوا»
« امر و فرمان او را بشنوید [تا] نجات پیدا کنید [تا] هدایت شوید.»
« من یطع الله و رسوله و علیا ... فقد فاز»
« هر کس از خداوند و رسول و علی [بن ابی طالب] اطاعت کند ... به درستی که رستگار شده است.»
«مرحوم من تبعه»
« هر کس از او تبعیت کند مورد رحمت خداوند می باشد.»
« فقد غفرالله لمن سمع منه و اطاع له»
« همانا خداوند کسی را که سخن او [علی بن ابی طالب] را بشنود و از او اطاعت کند آمرزیده است»
از سوی دیگر نتایجی نیز برای مخالفت و انکار ایشان بیان شده است. مخالفت با امام به هر شکل و صورتی که باشد، لعن خداوند را به همراه دارد: « ملعون من خالفه» و عدم ایتمام یعنی قبول نکردن امام یا عدم اقتدای به وی، موجب از بین رفتن و حبط اعمال صالحِ دیگر و خلود در آتش می شود. نمونه ای از این موارد:
« فمن لم یإتم به ... فاولئک الذین حبطت اعمالهم و فی النار هم فیها خالدون»
« هر کس به او اقتدا نکند ... پس آنان کسانی اند که اعمال صالح شان از بین رفته و در آتش ماندگار خواهند بود.»
نتایج حاصل از انکار امام خود به دو صورت می تواند باشد:
الف: انکار حق امامت:
« واغضب علی من جحد حقه»« [خداوندا] غضب کن بر کسی که حق او را منکر شود.»
ب: انکار ولایت امام و عدم تولی:
« و لن یتوب الله علی احد انکر ولایته و لن یغفر الله له»« هرگز خداوند کسی را که ولایت او را انکار کند نمی آمرزد و غفران خدا شامل حال وی نمی شود.»
« فاحذروا ان تخالفوا فتصلوا نارا وقودها الناس و الحجارة اعدت للکافرین»
« پس بترسید از اینکه او را مخالفت کرده باشید و به آتشی دچار شوید که هیزم آن مردم و سنگ ها می باشد که برای کافران آماده شده است.»
« من عادی علیا و لم یتوله فعلیه لعنتی و غضبی»(46)
« هر کس با علی دشمنی بورزد و او را به عنوان ولی خویش قبول نکند، لعنت و غضب من بر او باد.»
به این ترتیب مشخص می شود که وجوب تبعیت از امام در مرتبه بسیار بالایی قرار دارد؛ بلکه جزو موکدترین واجبات است. حال نگاهی دوباره به فرازهای اخیر خطابه می اندازیم. نتیجه تبعیت از امام، غفران، رحمت، هدایت، نجات و رستگاری است. پاداش هایی که بزرگ تر و والاتر از آن قابل تصور نیست و از سوی دیگر نتیجه مخالفت یا انکار حق امام و عدم تبعیت از وی خلود در آتش و حبط عمل و عدم پذیرش توبه و موجب کفر است. روشن است که اگر فقط با توجه به همین اثراتِ مترتب بر تبعیت و عدم تبعیت از امام، قائل به وجوب اطاعت از امام شویم، سخن گزافی نگفته ایم. نتیجه این که خود ثواب ها و عقاب های مترتب بر قبول امامت و پذیرش سخنان امام نشان گر مقام فرض الطاعه و وجوب اطاعت می باشد.
نتایج
تصریح اهل لغت و فاهمه حاضرین در مجتمع غدیر، جمیع علمای شیعه و بسیاری از دانشمندان سنی مذهب، همگی در این که مولی همان شخص اولی به تصرف است متفق اند؛ همچنین روشن شد حیث اولویت حیث اطاعت است و لذا مولویت در واقع وجوب تبعیت از امام و مفترض الطاعه بودن مولی را می رساند.در صورت مماشات در این مسأله که منظور از بیان مولویت، صرفاً مقام افتراض طاعت می باشد. باید دقت نمود حتی با پذیرش معانی متعدد برای لفظ مولی، قراین کلامیه و مقامیه موجود در حدیث غدیر به قوت موجب انصراف معنا به اولی به تصرف و مقام افتراض طاعت امام است.
خطابه غدیر که برای تبیین مقام امامت امیرمؤمنان (علیه السّلام) بیان شده به شکل های گوناگون بر مفترض الطاعه بودن امام، به عنوان فصل ممیز اطاعت از سایر شئون تأکید دارد. عبارات موجود در مجموع خطابه (فراتر از حدیث غدیر) به پنج شکل مختلف این امر را بیان می دارند:
اول: تصریح و تنصیص بر مقام افتراض الطاعه؛
دوم: اوصاف و مقاماتی که دال بر مفترض الطاعه بودن امام اند؛
سوم: عباراتی که ملازم با افضلیت امام، مقام افتراض الطاعه را مطرح نموده اند؛
چهارم: تثبیت شئون و مقاماتی که لازمه آن ها مفترض الطاعه بودن امام است؛
پنجم: نتایج مثبت و پیامدهای منفی ای که از اطاعت و عدم اطاعت امام، مبین مقام فرض الطاعه امام اند.
پی نوشت ها :
1- خطابه غدیر در مدارک فراوانی آمده است. عبارت این نوشتار برگرفته از نسخه مرقومه شیخ طبرسی در کتاب شریف احتجاج است. ایشان خطابه را به اسناد خویش از امام محمدباقر (علیه السّلام) نقل می کند. ر ک: طبرسی، الاحتجاج، 66/1.
2- نگاه کنید به مبرد، الکامل.
3- علم الهدی، الشافی فی الامامة، 268/2.
4- مفید، رسالة فی معنی المولی، 16.
5- همان، 18.
6- کراجکی، کنز الفوائد، 231.
7- همان، 52.
8- منظور از مقدمه، جمله « ألست أولی بکم من أنفسکم» در کلام پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد.
9- طوسی، الاقتصاد، 216.
10- برای نمونه نک: به ابن حاتم عاملی، الدر النظیم، 276.
11- امینی، الغدیر، 345/1.
12- مفید، رسالة فی معنی المولی، 37.
13- بقره/ 286.
14- امینی، الغدیر، 349/1.
15- همان.
16- آل عمران/ 150.
17- ابی حیان، تفسیر البحر المحیط، 53/5.
18- ابوالصلاح حلبی، تقریب المعارف، 216.
19- طوسی، الرسائل العشر، 136.
20- علامه حلی، المستجاد، 9.
21- کراجکی، کنز الفوائد، 231 و 230.
22- علم الهدی، الشافی، 276/2.
23- همان.
24- مفید، الافصاح، 33.
25- مفید، الارشاد، 8/1.
26- طوسی، الرسائل العشر، 136.
27- طوسی، الاقتصاد، 216.
28- عبارت فوق برگرفته از قول سید مرتضی (ره) در کتاب الشافی فی الامامة می باشد.
29- کراجکی، کنز الفوائد، 230-231.
30- طوسی، الرسائل العشر، 136.
31- علامه حلی، المستجاد، 9.
32- علامه مجلسی می فرماید: « تمامی معانی ذکر شده برای مولی یک وجه اشتراک دارند و بازگشت همه آن ها به یک معناست و آن اولویت است که در هر مورد معنایی یک نوع اولویت وجود دارد؛ لذا معنای مولی جز اولی نمی باشد. آن چه که بیان معانی مختلف فرق می کند حیث و جهت اولویت است». مجلسی، بحار الانوار،237/37.
33- امینی، الغدیر، 362/1. تذکر این نکته خالی از فایده نیست که بررسی کتب متکلمین و اندیشمندان که در مورد حدیث غدیر بحث کرده اند- چه شیعه و چه سنی- ما را متذکر به یک نکته دقیق می کند و آن این که با گذشت هر چه بیشتر زمان، ادعا در مورد معانی مختلف مولی و بحث و بررسی معانی جدید مولی دائماً رو به افزایش است. مثلاً علمایی که در قرون چهار و پنج هجری می زیسته اند، فقط به بررسی پنج یا شش معنای مولی پرداخته اند و کم کم در طول تاریخ تعداد این معانی بیشتر شده است؛ تا جایی که مرحوم امینی آرای مطرح شده و معانی مولی را تا بیست و هفت عنوان ذکر می کند. از طرف دیگر با توجه به این که هدف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز غدیر ابلاغ و بیان و آشکار کردن مطلب است؛ معنا ندارد در این راه از لغات و عباراتی استفاده کند که موهم چند معنای غیر معین و یا نامفهوم باشد که سرانجام اسباب گمراهی و ضلالت امت را پدید آورد. خود ایشان در این ابلاغ و بیان تأکید فراوانی داشتند و خصوصاً با عباراتی مانند «اللهم اشهد» یا «الا قد بلغت»، خداوند را در آشکارسازی و ابلاغ به بهترین شیوه، شاهد گرفته اند. لذا مفاد حدیث باید آشکار و روشن باشد؛ نه آن چنان که اهل سنت استنتاج کرده اند. غبارآلود به انواع احتمالات و ان قلت ها. لذا ما معتقدیم دلالت کلمه «مولی» بر «اولی به تصرف» در زمان ابلاغ و ایراد خطابه توسط پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کاملاً روشن بوده و مهم ترین دلیل ما بر آن، فهم حاضرین در روز غدیر می باشد. هر چند در مرور ایام، برخی معانی از سوی والیان کتابت و ادبیات عرب که بیشتر به دست اهل سنت بوده، تحت عنوان مولی گنجانیده شده و گاه برخی مصادیق این لغت به عنوان معنای جدید مطرح گشته و به معنای اصلی مولی اضافه شده تا در نتیجه غبارآلود شدن فضای معانی این لفظ را موجب شود.
34- کراجکی، کنز الفوائد، 231.
35- مفید، اقسام المولی، 31.
36- همان، 32.
37- مرحوم علامه امینی در کتاب الغدیر برخی از این احادیث را ذکر کرده اند. ر. ک. الغدیر،1، باب احادیث المفسرة.
38- ثعلبی، تفسیر ثعلبی، 35/10.
39- طبرسی، اعلام الوری، 322/1.
40- مفید، رساله، 39.
41- امینی، الغدیر، 340/1.
42- طبرسی، الاحتجاج، 266/1.
43- امینی، الغدیر، 373/1.
44- پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برای اثبات امامت علی بن ابی طالب (علیه السّلام) از عبارت هایی مانند عبارت های زیر استفاده کرده اند:
انه امام من الله (او [علی بن ابیطالب] از سوی خداوند امام [شما] می باشد) الإمام من بعدی (او پس از من امام شماست) ثم من بعدی علی ولیکم و امامکم بامرالله ربکم. (پس از من به امر الله خداوند شما علی بن ابیطالب ولی و امام شما می باشد) و انما اکمل الله عزوجل دینهم بامامته (همانا خداوند دین شما را به وسیله امامت او [علی بن ابیطالب] کامل کرد) اللهم انک انزلت علی ان الامامة لعلی. (خداوندا تو بر من نازل کردی که همانا امامت از آن علی است.)
این عبارات همه گواه این مطلبند که این امامت یک پیشوایی ساده نیست؛ بلکه از جانب خداوند است و مقامی است که پس از خدا و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت علی بن ابیطالب (علیه السّلام) اختصاص دارد و این شخص از سوی خداوند تعیین شده، امامتش موجب کامل شدن دین می باشد و پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این سمت برای وی محقق می شود. آیا با توجه به این عبارات می توان در وجوب تبعیت از او شکی کرد و اگر آری، با چه عباراتی می توان وجوب تبعیت را ثابت کرد؟
45- در نتایج حاصل از این عبارت فرقی نمی کند «مفترضة طاعته» را با دیگر متعلقاتش صفت امام بگیریم و یا اخص از لغت امام بدانیم؛ زیرا هدف، بیان مقام فرض الطاعه برای امام است که در هر صورت حاصل خواهد بود.
46- ظاهر این است که مابعد حرف و او در این عبارت تفسیر ماقبل می باشد و دقت در این عبارت نشان گر این است که قبول نکردن ولایت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در واقع دشمنی کردن با آن حضرت است. لذا کسانی که ادعا می کنند ما حضرت علی (علیه السّلام) را دوست داریم، ولی او را امام نمی دانیم، ادعایی خلاف واقع دارند.
قرآن مجید
ابن حاتم عاملی، الدر النظیم، قم، مؤسسه نشر اسلامی.
ابو الصلاح حلبی، تقی بن نجم، تقریب المعارف، تحقیق فارس تبریزیان حسون، بی جا، فارس الحسون، 1417 ق.
ابی حیان، محمد بن یوسف، تفسیر بحر المحیط، بیرون، نشر دار الکتب العلمیه، 1422 ق.
امینی، عبدالحسین، الغدیر، بیروت، دار الکتب العربی، 1397 ق.
ثعلبی، احمد بن محمود، تفسیر ثعلبی، بیرون، دار احیاء التراث العربی، 1422 ق.
طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، نجف اشرف، نشر دار النعمان، 1386 ق.
طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری، قم، مؤسسه آل البیت علیهم السلام لاحیاء التراث قم 1417 ق.
طوسی، محمد بن حسن، الاقتصاد، تهران، مکتبه جامع چهلستون تهران، 1400 ق.
طوسی، محمد بن حسن، الرسائل العشر، قم، نشر مؤسسه نشر اسلامی.
علامه حلی، حسن، المستجاد من الارشاد، قم، مکتبة آیه الله مرعشی نجفی، قم 1406 ق.
علم الهدی، علی بن حسن، الشافی، قم، مؤسسه اسماعیلیان، 1410 ق.
کراجکی، محمد بن علی، کنز الفوائد، قم، مکتبه المصطفوی، 1369 ق.
مجلسی، محمدباقر بن محمدتقی، بحار الانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، 1403 ق.
مبرد، محمد بن یزید، الکامل المبرد، مصر، الازهر، بی تا.
مفید، محمد بن محمد، اقسام المولی، بیروت، دار المفید، 1414 ق.
مفید، محمد بن محمد، الارشاد، بیروت، دار المفید، 1414 ق.
مفید، محمد بن محمد، الفصاح، بیروت، دار المفید، 1414 ق.
منبع مقاله :
فصلنامه ی تخصصی امامت پژوهی، پاییز 1390
ادامه مطلب
حدیث غدیرخم و میزان پوشش منابع حدیثی و تاریخی نسبت به آن
یکی از تئوری های ارائه شده در مورد حدیث غدیرخم، انتشار گسترده ی آن در زمان بنی امیه و در مقابل، تحت الشعاع قرار گرفتن و یا حتی متوقف شدن آن به طور جزئی، توسط دیگر توسعه های فرقه ای و سیاسی- مذهبی دوران بنی عباس است. داکیک در فصل دوم کتاب خود با مطرح کردن این تئوری، شواهد مؤید آن را به این صورت بیان می کند که در بیشتر نوشته های تاریخی سنی، مانند سیره ی ابن هشام- که تجدید نظر شده ی سیره ی ابن اسحاق است- و بزرگترین تاریخ های سنی مانند تاریخ طبری یا تاریخ ابن سعد به حدیث غدیرخم اشاره نشده است؛ در حالی که در دیگر نوشته های سنی ها، مانند انساب الاشراف بلاذری، مورخ قرن سوم، این حدیث پوشش کامل داده شده و گسترده ترین پوشش واقعه غدیر در مسند ابن حنبل و در تاریخ های خیلی بعدتر، مانند تاریخ مدینه دمشق ابن عساکر و البدایة و النهایة ابن کثیر- که وفادارانه طرفدار مذهب سنی بودند- آمده است.(1)در منابع شیعی نیز طبق گفته ی داکیک در شماری از نوشته هایی که با تنوع و گوناگونی محفل های فکری شیعی در دوران پایانی بنی امیه ارتباط داشتند، مانند هاشمیات، تصنیف شعری کمیت بنزید و اثر بسیار جدلی و تقریباً مربوط به عصر اموی کتاب سلیم بن قیس حلی، حدیث غدیر نقش برجسته ای دارد و در مقابل، حدیث غدیر در بیشتر آثار حدیثی شیعی گردآوری شده از اواخر قرن سوم به بعد، مانند کافی، کتاب کلینی، نه به طور برجسته و مستقل، بلکه تنها در ارتباط با دلالت آن بر اندیشه ی شیعه ی امامیه در مورد نص، معرفی شده است. شاید این مسئله به دلیل آن باشد که این گردآوران بعدی حدیث، چنین پنداشتند که خوانندگانشان، یعنی شیعیان، در مورد رویداد غدیرخم در حدی وسیع آگاهی عمومی دارند؛ بنابراین تألیفات نسبتاً اندکی برای ارائه نوشته ها و اسناد معتبر و نشر حدیث غدیر انجام شد. همچنین در برخی از کتاب های تاریخی مشهور که طرفدار شیعه بودند نیز پوشش وسیعی نسبت به غدیرخم داده نشده است. [ به عنوان نمونه] در مروج الذهب مسعودی هیچ اشاره ای به حدیث غدیر نشده است و در تاریخ یعقوبی نیز تنها اشاره ای کوتاه، نه گزارش مفصل داستانی از غدیر، آمده است.(2)
از نظر داکیک وجود حدیث غدیرخم در برخی از گزارش های سنی و عدم وجود آن در دیگر گزارش های شیعی، همان گونه که در نگاه اول عجیب به نظر می آید، کاملاً تصادفی نیست. تجزیه و تحلیل دقیق تر این تاریخ مأخذ، مشخص می کند که هم منابع سنی و هم منابع شیعی که حدیث غدیرخم در آن ها با برجسته ترین صورت آن تصویر شده است، همان منابعی هستند که یا در عصر بنی امیه تألیف شدند و یا در غیر این صورت، به احادیث تاریخی دوران اوایل بنی امیه بسیار اعتماد کردند و به همین علت، این احادیث را حفظ کردند.(3) دانشمندان اوایل دوران بنی عباس روشن ساختند که رژیم بنی عباس تلاش زیادی برای ترویج حقانیت خود، بیش از ترویج حقانیت رقبای علوی خود انجام دادند و این تلاش ها- که وقوع آن در مرحله ای بحرانی بود که قدیمی ترین مجموعه های باقی مانده ی تاریخ و حدیث فهرست برداری شد- ممکن است تأثیرهایی ماندگار روی تاریخ نگاری اسلامی نهاده باشد. علاوه بر این، هم دربار عباسی و هم برخی از متکلمان شیعه امامی اوایل دوران بنی عباس، در پی آن برآمدند که خود را از ارتباط پیش ترشان با جنبش های رادیکال تر شیعی- که در فضای فرقه ای اواخر دوران بنی امیه بروز کرد- جدا کنند.
داکیک می گوید:
این مسئله- همان گونه که پیش از این تذکر دادیم- به طور قاطع به این نکته اشاره می کند که سرچشمه حدیث غدیر به دیرباز برمی گردد. این حدیث در فضای سیاسی و فرقه ای اواخر دوره ی بنی امیه، برجستگی و امتیاز ویژه ای به دست آورد، اما به زودی در محفل های فکری اوایل دوران بنی عباس کم اهمیت یا نادیده گرفته شد و گویا حتی در تلاش های حکومت عباسی برای بنا نهادن حقانیت عموم هاشمی ها بیش از علوی ها برای اقتدار شخصی خود، این حدیث پنهان و پوشیده شد.(4)
در اینجا برخی از موارد خلاف تئوری داکیک وجود دارد که از نمونه های آن، کتاب انساب الاشراف بلاذری و کتاب مسند احمد بن حنبل است که هر دو کتاب از تألیف دوران بنی عباس است و در هر دو حدیث غدیرخم به شکل قابل ملاحظه ای پوشش داده شده است. نظر داکیک در مورد علت وجود قابل ملاحظه ی حدیث غدیرخم در کتاب انساب الاشراف بلاذری- با آن که نویسنده آن در دوران بنی عباس می زیست- این است که:
بی تردید بلاذری، مورخ سنی که به دلیل چیزهایی که در مورد بنی امیه در کتاب انساب الاشراف- که تاریخی است که به صورت نسب نامه ای مرتب شده است- منتشر کرد، تا حدودی طرفدار بنی امیه در نظر گرفته می شود، بسیاری از اطلاعات خود را در طول اقامت طولانی خود در دمشق به دست آورد؛ همانجا که او احتمالاً با عمدة احادیث تاریخی قدیمی تر دوران پیش از بنی عباس- که توسط راویان سوریه (شام) محافظت شد و باقی ماند- مواجه شد و همین مسئله، به خصوص کتاب او را منبع با ارزشی برای نخستین دوره های تاریخ اسلامی ساخت. پوشش قابل توجه [کتاب] او نسبت به حادثه ی غدیرخم، در مقام عدم وجود آن در تاریخ های دوران عباسی که احادیث تاریخی قدیمی تر دوران بنی امیه را به طور گسترده در نوشته های خود قرار ندادند، به این مسئله اشاره دارد که اطلاعات و آگاهی او از این رویداد، از این منابع قدیمی تر استخراج شده است. معروف است که محقق دمشقی بعدی، ابن عساکر- که یکی از مفصل ترین و گسترده ترین بحث ها را در مورد حدیث غدیرخم در منابع سنی تألیف کرد، تا حد وسیعی به احادیث مورخان سوریه- که برخی از مطالب تاریخی قدیم تر دوران بنی امیه را حفظ کردند- تکیه کرد و ابن کثیر که یک مورخ سنی بعدی بود و حدیث غدیر را به تفصیل مطرح کرد، تا حد زیادی بر ابن عساکر تکیه و اعتماد کرد.(5)
همچنین توجیه داکیک در مورد علت وجود قابل ملاحظه ی حدیث غدیرخم در کتاب مسند احمد- با آن که از کتاب های دوران بنی عباس بوده و او یک مورخ نبود و ظاهراً به خودی خود از روایات تاریخی دوران بنی امیه تأثیر نپذیرفته بود- این است که:
این مسئله می تواند به عوامل مختلفی که به تقسیم عقلانی و کلامی دوران بنی امیه بنی عباس مرتبط اند، مربوط باشد؛ نخست آن که ابن حنبل، محدث وفادار سنی، طرفدار مکتبی فکری بود که اصولاً بر مناقع نقلی تکیه داشت، نه بر تفکر و تعمق کلامی و عقلی. برای این منظور، مسند او تا حد وسیعی مجموعه ای عادی از تمام احادیث موجودی است که او بدان دست یافت و اگر می توانست منبعی صحیح و سلسله سندی معتبر برای حدیث خاصی بیابد، آن را در مجموعه ی خود قرار می داد؛ همانگونه که برای حدیث غدیرخم و تعدادی دیگر از احادیثی که به نفع علویان بود این کار را انجام داد.
دوم آن که ابن حنبل به عنوان نخستین معمار « مصالحه ی سنی» بود که امیرالمؤمنین [علیه السّلام] را که در محافل غیر شیعی مورد پذیرش نبود و به او دشنام می دادند، به همراه ابوبکر، عمر و عثمان، در شمار یکی از خلفای راشدین قرار داد و مطمئناً حفظ و نگهداری تعداد زیادی از احادیث فضایل علی [علیه السّلام] به او در تقویت این موقعیت کمک کرد.
و نهایت این که، معروف است که ابن حنبل با جنبه های غالب تفکر عقلانی و کلامی اوایل دوران بنی عباس شدیداً مخالف بود و [حتی] شکنجه و آزار فیزیکی و بدنی را [نیز] در دفاع از موقعیت خود به جان خرید. بنابراین به نظر نمی آید که او پذیرای تأثیر فکری معاصرانش و یا اجبار و تحمیل سیاسی و کلامی از ناحیه حاکمان عباسی بوده باشد؛ در مقابل، بسیاری از نویسندگان فکری برجسته، مانند طبری، ابن سعد، مسعودی و یعقوبی که از بیان حدیث غدیرخم دریغ ورزیدند و یا نقش خود را در بیان آن به خوبی ایفا نکردند، نمایندگان برجسته ی روایات تاریخی بنی عباس بودند. از این رو، به رغم تمایلات مختلف در طرفداری از شیعه یا سنی، ممکن بود متأثر از فشارهای ایدئولوژیکی ای بوده باشند که برای ترویج حقانیت بنی عباس مطلوب بود، چرا که روایاتی مانند حدیث غدیرخم [تنها] حقانیت علی [علیه السّلام] را ترویج می کرد، نه حقانیت عموم طایفه ی بنی هاشم را.(6)
به نظر می آید داکیک در این تحلیل به دو مسئله یا توجه نکرده و یا آنها را بی پاسخ گذاشته است. مسئله ی اول این است که در این تئوری با آن که به دلیل عدم توجه به حدیث غدیرخم در دوران بنی عباس اشاره شده، اما این تئوری در مورد دلیل مورد توجه قرار گرفتن حدیث غدیرخم در دوران بنی امیه ساکت است. البته مسلماً باید منظور داکیک، اواخر دوران بنی امیه باشد؛ اما توضیح نمی دهد که آیا مورد توجه قرار گرفتن حدیث غدیرخم و انتشار گسترده آن به دلیل دستور عمر بن عبدالعزیز مبنی بر لغو حکم ممنوعیت تدوین حدیث پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تا آن زمان بوده است، یا آن که اساساً فضای باز سیاسی آن زمان که در اثر تضعیف تدریجی بنی امیه و آشوب ها و قیام های مخالفی که در سراسر سرزمین های اسلامی علیه این سلسله به وجود آمد، علت آن بوده است.
مسئله ی دوم آن است که داکیک تنها به نقش بنی عباس در کمرنگ کردن حدیث غدیر عنایت دارد و نقش دوران خلفای پیش از بنی امیه و نیز اوایل حکومت این سلسله را که دوران اقتدار آنان بود، نادیده گرفته است. یکی از نکات مهمی که نمی توان آن را نادیده گرفت، توجه به این مسئله است که چنین فضای سیاسی بازتر در جامعه ی اسلامی، که ناشی از ضعف بنی امیه در اواخر دوران حکومتشان و قیام های شیعی در آن دوران بود، از ابتدای زمان خلفای تا آن زمان وجود نداشت؛ از این رو بیان فضایل اهل بیت؛ و نیز بیان مسئله ای چون غدیرخم در فاصله ی زمانی پیش از این دوران با اعمال فشارهای طبقه ی حاکم، بسیار بسیار دشوار بود. طبیعی است که پس از کشمکش های سیاسی و منازعات بر سر خلافت و پیروزی نظام خلفا و تبدیل شدن آن به نظام حاکم، چه در جامعه ی اسلامی و چه در هر آیین و جامعه ی دیگر، بستر و فضایی فراهم می شود که حقایق و گزارش هایی که با منافع نظام حاکم مطابق نیست، اجازه ی نشر و مطرح شدن پیدا نمی کنند و به همین دلیل، یا با انکار و سانسور و گزارش وارونه توسط منفعت طلبانی بی ایمان و ترسو مواجه می شوند و یا با مخفی ماندن و در حاشیه قرار گرفتن و از بین رفتن تدریجی.
همچنین گزارش هایی که یا در راستای خدمت به نظام حاکم اند و یا حدّاقل با منافع آنان تضادّی ندارند، به صورت منابع رایج و غالب درخواهند آمد. بنابراین، با سانسور و ممانعت از گزارش وقایع و حقایق ناسازگار با منافع نظام حاکم، علاوه بر جوانب و جزئیات، حتی بسیاری از مسائل اصلی نیز، به طور صریح در منابع وابسته به دستگاه حاکم، ذکر نمی شود و تنها می توان ردّپایی از برخی از حقیقت ها را، در لابه لای سطرهای گزارش های تاریخی یا حدیثی مشاهده کرد.
تحلیل که وچیا والیری در مدخل غدیرخم در ویرایش دوم دایرة المعارف اسلام به آن اشاره کرده است، تا حدودی به این مسئله نزدیک است. والیری در این باره می گوید:
بسیاری از منابعی که از مصادر اطلاعات ما از زندگانی پیامبرند، مانند: سیره ی ابن هشام، تاریخ طبری، طبقات ابن سعد و ...، به این دلیل یا با سکوت نسبت به توقف پیامبر در غدیرخم، از آن عبور کردند و یا اگر به آن اشاره کردند، در مورد سخنرانی آن حضرت در غدیر چیزی بازگو نکردند که نویسندگان آنها، آشکارا از این مسئله در هراس بودند که با فراهم کردن زمینه برای جدلی های شیعه- که از این سخنان برای تقویت استدلالشان در مورد حق امیرالمؤمنین [علیه السّلام] برای خلافت استفاده می کنند- خصومت سنیان را که بر قدرت بودند متوجه خود کنند. در نتیجه، زندگی نامه نویسان غربی نیز که بر پایه ی این منابع، زندگی نامه ی پبامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] را نوشتند، به آن چه که در غدیرخم روی داد اشاره ای نکردند. در هر صورت مسلّم و قطعی است که پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] در این مکان سخنرانی کرد و یقیناً آن گفته معروف «من کنت مولاه ...» را بیان کرد، زیرا گزارش این واقعه یا به شکل مختصر و یا به شکل مفصل و با جزئیات دقیق، نه تنها توسط یعقوبی- که موفقیت و هم فکری او با هدف علویان مشهور است-، بلکه در مجموعه ای از روایات که به عنوان معیار در نظر گرفته می شوند، به خصوص مسند احمد حنبل و احادیث بسیار و تأیید شده با سندهای مختلفی که به نظر نمی آید ممکن باشد آنها را رد کرد، ثبت شده است.(7)
تفسیرهای شیعی و سنّی از حدیث غدیرخم
به نظر می آید تفسیر خاص سنی ها از ماجرای غدیرخم و تلاش آنان برای نفی ارتباط حدیث غدیر با مسئله جانشینی امیرالمؤمنین (علیه السّلام)، علت اصلی انعکاس بازتاب همین نتیجه گیری و تفسیر خاص در آثار بسیاری از پژوهشگران غربی، حتی آنان که به غدیرخم اشاره کرده اند و در نتیجه، بازداشتن آنان از اتخاذ موضعی حداقل بی طرفانه شده است؛ گرچه برخی از آنان مانند: سندرز، والیری، لالانی و ... موضعی بی طرفانه در این باره اتخاذ کردند.پاولا سندرز(8) در مورد موضع سنی ها نسبت به غدیرخم می نویسد:
اغلب نویسندگان معتبر سنی از رویداد غدیرخم چشم پوشی کردند و آن را به رسمیت نشناختند و آن دسته از سنیانی که این رویداد را به عنوان واقعیت تاریخی پذیرفتند، به طور طبیعی تفسیر شیعی از این رویداد را نپذیرفتند.(9)
تقریباً همین موضع بی طرفانه را نیز وچیا والیری در مدخل « غدیرخم» در ویرایش دوم دایرة المعارف اسلام اتخاذ کرده و درباره ی تفسیر سنی ها از حدیث غدیرخم چنین گزارش می دهد:
سنی ها ماجرای غدیر و این را که ممکن است محمد [صلی الله علیه و آله وسلم] خودش این سخنان را بیان کرده باشد، انکار نمی کنند؛ اما اعتقاد آنان این است که محمد [صلی الله علیه و آله وسلم] در آن گفتار، شنوندگان خود را تشویق می کند که پسر عمو و دامادش را در نهایت ارج و تکریم و محبت قرار دهند. ابن کثیر، موضوع غدیرخم را با حادثه ای فرعی که در سفری که به یمن اتفاق افتاد و علی [علیه السّلام] در سال دهم هجری رهبری آن را بر عهده داشت و دقیقاً زمانی به مکه برگشته بود که پیامبر را در مکه و در حجة الوداع ملاقات کرد، ارتباط می دهد.(10)
آرزینا آر. لالانی در کتاب « نخستین اندیشه های شیعی در تعالیم امام باقر [علیه السّلام]»(11) پس از نقل نظرهای طبری و بیضاوی و نیز بیان موضع مفسران سنی در مورد عدم ارتباط آیه (یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ ) با غدیرخم، در مورد موضع طبری می نویسد:
طبری نه تنها اخباری را که به نفع موضع شیعه است ذکر نمی کند، بلکه احادیث معینی را برای رد کردن موضع آنان نقل می کند. او به سخن امام باقر [علیه السّلام] در مورد این آیه اشاره می کند که به راوی فرمود: به خدا سوگند، حسن بصری یقیناً می داند که پیام این آیه چه بوده و عمداً آن را پنهان داشته است.
لالانی همچنین در مورد آیه ی ( الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی...) می گوید: « موضع امام محمد باقر [علیه السّلام] درباره ی آیه ( الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ...) چنان که در منابع مختلف شیعه نقل شده، بسیار روشن است و می گوید که این آیه هنگامی که پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] علی [علیه السّلام]، را در غدیرخم به امامت منصوب کرد، نازل شد»- سپس لالانی در توضیح این که سنی ها، برخلاف شیعه، شأن نزول این آیه را غدیرخم و تعیین امیرالمؤمنین (علیه السّلام) به عنوان جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نمی دانند، در مورد طبری می نویسد:
طبری نه تنها اخباری را که به نفع موضع شیعه است، ذکر نمی کند، بلکه احادیث معینی را برای رد کردن موضع آنان ذکر می کند... کاملاً روشن است که طبری رنج بسیار بر خویشتن هموار می سازد تا موضع شیعه را انکار کند.(12)
از نمونه های پژوهشگران غربی که تعیین جانشین توسط پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در غدیرخم را انکار می کنند، هاینس هالم است که با آن که اشاره ای البته جزئی و ناقص به حدیث دارد، می نویسد:
در زمان رحلت پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] در سال 11 قمری (632 میلادی) مشکل جانشینی وی می توانست از طریق نزدیک ترین صحابه اش به شکلی مسالمت آمیز حل شود، هر چند پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] برای هدایت آینده ی امت اسلامی حکمی از خود برجای نگذاشت.(13) بنابر روایات شیعه، پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] در چندین موقعیت پسر عمو و داماد خود، علی بن ابی طالب [علیه السّلام] را جانشین خود و امام امت تعیین کرده بود(14).
او می گوید:
نقل است که پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] در بازگشت از حجة الوداع، در هجدهم ذی الحجه سال 10 قمری (مارس 632 میلادی) در غدیرخم، نیمه ی راه مکه و مدینه، در برابر زائرانی که توقف کرده بودند، علی [علیه السّلام] را بر سر دست گرفت و گفت: « من کنت مولاه فعلی مولاه». شیعیان این کلمات را به معنای تعیین (نص) علی [علیه السّلام] به جانشینی پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] تعبیر می کنند. بنابر احادیث شیعیان، کسانی از اصحاب پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] که در آن جا حضور داشتند، از جمله عمر که بعداً خلیفه شد، در آن زمان به علی [علیه السّلام] تبریک گفتند و او را «امیرالمؤمنین» خطاب کردند. گفتار پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] در غدیرخم در احادیث سنی نیز نقل شده است، اما توسط آنان به گونه ای دیگر تعبیر و چنین ادعا می شود که پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] با بیان این عبارت می خواست از قدرت تضعیف شده ی علی [علیه السّلام] که سببش جدی بودن وی و در نتیجه از دست دادن وجهه ی عمومی او بود، پشتیبانی کند. ... منظور پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] از این سخن هر چه بوده باشد، احتمالاً تعیین جانشین نبوده است.(15)
ویلفرد مادلونگ نیز- همانگونه که در بحث «مسئله جانشینی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در سیر پژوهش های غربیان» بیان شد- در مقدمه ی کتاب جانشینی حضرت محمد [صلی الله علیه و آله وسلم](16) که به تفصیل در مورد مسئله ی جانشینی بحث می کند، پس از بیان مقدماتی مفصل در مورد جانشینی انبیای گذشته و ... این سؤال تقریباً بی پاسخ را مطرح می کند که: « پس چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از تنظیم برنامه ای صحیح برای تعیین جانشین خود کوتاهی کرد؟»(17) سپس در نقل روایات و گزارش هایی از عایشه و ابن عباس در مقدمه ی کتاب، حتی این گونه بیان می کند که: « شیعیان کوفه از زمان خلافت علی [علیه السّلام] مدعی شدند که پیامبر[صلی الله علیه و آله و سلم]، علی [علیه السّلام] را وصی خود قرار داد.»(18) او در همین مقدمه ی کتاب بدون ذکر نام غدیرخم، تنها به این صورت می نویسد:
محمد [صلی الله علیه و آله وسلم] در سال دهم هجری، علی [علیه السّلام] را به نمایندگی از خود به یمن فرستاد و رفتار او در آن جا عده ای را برانگیخت تا از او به پیامبر شکایت کنند. پس از بازگشت او، محمد [صلی الله علیه و آله وسلم] درست سه ماه پیش از رحلتش لازم دید که در اجتماع عظیمی به حمایت از پسر عمویش سخن گوید و ظاهراً آن هنگام، زمان مناسبی نبود تا علی [علیه السّلام] را به جانشینی منصوب کند. احتمالاً محمد [صلی الله علیه و آله وسلم] به امید آن که طول عمر او به اندازه ای باشد که یکی از نوه هایش را تعیین کند، این تصمیم گیری را به تأخیر انداخت.(19)
موضع داکیک درباره ی تفسیرهای شیعی و سنی در مورد غدیرخم در نگاه اول ممکن است بی طرفانه به نظر آید. او ابتدا نظر سنی ها را بیان می کند که خطبه ی پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] در غدیرخم، تنها پاسخی بود به شکایتی که درباره ی علی [علیه السّلام]- که فمراندهی هیئت نظامی اعزامی به یمن را پیش از حجة الوداع برعهده داشت- به پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] گزارش شد و حدیث غدیر باید در این فضا فهمیده شود و از این رو، ولایت در حدیث « من کنت مولاه فعلی مولاه» ترجیحاً به معنای ولایتی است که به معنای «محبت» یا «یاری (نصرت)» است، نه ولایت به معنای اعتبار و قدرت سیاسی. او سپس به بیان دلایل شیعه و به خصوص توضیح های علامه امینی در الغدیر و نیز شیخ مفید در رساله ی مختصر معنی المولی می پردازد که غدیرخم مفهوم کاملاً معنوی و سیاسی دارد و ولایت در متن این حدیث نمی تواند به معنای نصرت یا محبت- که سنیان ادعا می کنند- باشد.(20)
به رغم آن که داکیک در ابتدا موضع بی طرفانه ی خود را حفظ می کند، در نتیجه گیری نهایی او، انعکاس و بازتاب تفسیر خاص سنی ها و گرایش به آن مشهود است. او در ذیل نقل دو گزارش از حادثه ی رحبه ی کوفه- که در بحث «غدیرخم و میزان شهرت آن در جامعه ی اسلامی نخستین» به عنوان شاهد بیان کرده بود- می نویسد:
... در هر صورت جالب تر این است که هر دو گزارش [رحبه] [؛ یعنی حادثه درخواست علی [علیه السّلام] از جمعیت بزرگی که در میدان مرکزی و عمومی کوفه (رحبه) جمع شده بودند، برای گواهی به سخن پیامبر در روز غدیرخم و تردید و بی میلی براء بن عازب و دیگر صحابه برای شهادت دادن و نیز حادثه آمدن ابوایوب انصاری و گروهی از انصار مدینه به نزد علی [علیه السّلام] در میدان مرکزی رحبه ی کوفه و سخن گفتن با او با عنوان مولایشان با استناد به حدیث « من کنت مولاه فعلی مولاه» و تعجب آن حضرت از گفته ی آنان]، اشاره می کنند که با آن که حدیث غدیرخم برای صحابه ی برجسته ی اهل مدینه شناخته و معروف بود، هنوز هم برخی ابهام ها درباره ی مفهوم های معنوی و سیاسی این حدیث در میان علی [علیه السّلام] و اصحاب نزدیک او وجود داشت. براء بن عازب و دیگر صحابه ی اهل مدینه ممکن بود نسبت به تصدیق و گواهی دادن آشکار خطبه ی پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] در مورد علی [علیه السّلام] در غدیرخم مردد و بی میل بوده باشند، زیرا به رغم طرفداری از خلافت علی [علیه السّلام] در جنگ اول داخلی، برای آنان خوشآیند نبود که آشکارا از آن به عنوان منازعه ای حقانیتی برای موقعیت سیاسی علی [علیه السّلام] استفاده کنند و به نظر می رسد، حتی خود علی [علیه السّلام] هم، آنگاه که طرفداران او به عنوان «مولا» با او سخن می گفتند، از آن متعجب بود.(21)
این موضع داکیک هنگامی مشهودتر است که در ذیل نقل گزارش های مختلف مربوط به غدیرخم- که در بحث « غدیرخم و میزان شهرت آن در جامعه اسلامی نخستین» بیان شد- در بیان دومین سازگاری که میان این گزارش ها وجود دارد، می نویسد:
....دومین سازگاری قطعی که میان این گزارش ها وجود دارد این است که، ارجاع هایی که در این رویدادهای مختلف به حدیث غدیرخم داده شد، به نکته ای در مورد طریقی که این حدیث دریافت شد، اشاره می کند. بدون تردید، تأیید علی [علیه السّلام] توسط پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] در این مناسبت، به عنوان یک فضیلت قابل توجه (ادعای برتری معنوی) در نظر گرفته می شد که می توانست به عنوان دلیلی در حمایت از او اقامه شود و برای توجه جدی دادن، حتی به کسانی مانند طلحه و معاویه که ادعا شد که دشمنان علی [علیه السّلام] بودند، کافی بود. در هر صورت، در هیچ یک از ارجاع ها چیزی وجود ندارد که مشخص کند، علی [علیه السّلام] یا هر کس دیگری، رویداد غدیرخم را به عنوان شاهد مستقیمی در مورد معرفی سیاسی او به عنوان جانشین پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] در نظر گرفته باشند. حتی زمانی که به نظر می آید علی [علیه السّلام] به عنوان یکی از دو کاندیدای ممکن برای جانشینی خلیفه ی دوم، از حق خود برای رهبری جامعه در شورا دفاع کرد، تنها سخن پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] در غدیرخم را به عنوان یکی از فضایل زیادی که می توانست به عنوان حق خود بیان کند، نقل کرد. مطمئناً اگر علی [علیه السّلام] و نخستین طرفداران او، مانند ابوطفیل، رویداد غدیرخم را به عنوان تعیین واضح علی [علیه السّلام] به عنوان جانشین پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] می دانستند، به بیان تفصیلی دیگر شایستگی های او نیازمند نبودند. علاوه بر آن، علی [علیه السّلام] اغلب در طول خلافت آشفته اش تنها وقتی از حقانیت خود در مورد قانونی بودن انتخابش به عنوان خلیفه دفاع می کند که با یکی از اشخاص برجسته مدینه تنهاست، که در این وقت حدیث غدیرخم را در حمایت از خود و نیز به عنوان هشداری در مقابل دشمنی آشکار نسبت به او، نه به عنوان دلیل حقانیت رهبری سیاسی اش بر جامعه، به عنوان شاهد می آورد. به نظر می آید که این ارجاع های مختلف- گرچه اصولاً [از] منابع سنی اند- دیدگاه شیعی را در مورد این که در میان صحابه ی پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] مشهور و معروف بود که غدیرخم نشان دهنده ی همین تعیین سیاسی و هم تعیین معنوی علی [علیه السّلام] است، وارونه نشان می دهند و اشاره می کنند که فهم دارای تأثیر زیاد شیعی از سخنان پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] در غدیرخم، بیان کننده ی انحرافی قابل توجه از راهی است که حتی مورد توجه طرفداران علوی ها در قرن نخست اسلامی بود.(22)
همان گونه که در بحث «غدیرخم و میزان شهرت آن در جامعه ی اسلامی نخستین» نقل شد، داکیک در مورد بی میلی براء بن عازب برای گواهی دادن به حدیث غدیرخم در حادثه رحبه ی کوفه می نویسد:
گزارش شیعی از این رویداد، تا حدودی به طور غیر قابل توضیح اضافه می کند که براء بن عازب- که از حامیان وفادار حق علی [علیه السّلام] از زمان رحلت پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] بود- از گواهی دادن به این حدیث در این مناسبت خاص، سر باز زد.
برخلاف گمان داکیک، این مسئله آن چنان هم پیچیده و عجیب به نظر نمی آید، تا منابع شیعی لزوماً در مورد گزارش آن توضیح دهند، زیرا این مسئله به ویژه در فضای آن روز جامعه ی نخستین اسلامی، چیز بعید و عجیبی نیست که کسی ابتدا طرفدار آن حضرت باشد و بعدها از موضع خود تنزل کند؛ به خصوص با توجه به آن که در آن زمان، گرچه آن حضرت به ظاهر خلیفه ی مسلمانان بودند، اما فضای عمومی جامعه آن چنان هم به نفع آن حضرت نبود،(23) به طوری که خود داکیک هم از دوران خلافت آن حضرت با عنوان «خلاقت پرآشوب» یاد می کند و در مورد چننی موضعی از ناحیه ی برخی از صحابه می نویسد: « برای آنان خوشآیند نبود که آشکارا از حدیث غدیرخم به عنوان منازعه ای حقانیتی برای موقعیت سیاسی علی [علیه السّلام] استفاده کنند».
برخلاف تفسیر داکیک، پرسش آن حضرت از گروهی از انصار مدینه در میدان مرکزی رحبه ی کوفه که چگونه می تواند مولای آنان باشد، اظهار تعجب آن حضرت از گفته ی آنان نیست که آن حضرت را با عنوان «مولا» خطاب کردند؛ بلکه دقت در معنای این روایت که احمد بن حنبل در مسند خود آورده، نشان می دهد که این موضوع، دلیل واضحی بر دلالت حدیث غدیر بر امامت آن حضرت است، زیرا اگر منظور از «مولا» در این روایت چیزی جز «أولی بالتصرف فی الأمور» باشد (یعنی معنایی مانند: ناصر، محب و مانند آن)، گفته ی آن حضرت به ابوایوب انصاری و گروه انصار که: «چگونه می تواند مولای آنان باشد؛ در حالی که همه ی آنان عرب های آزاد هستند»، معنای درستی نخواهد داشت. بنابراین، پرسش آن حضرت از آنان بدین علت بود که حدیث غدیر از زبان آنان بازگو شد و این خود گواهی از آنان بر آن حدیث باشد (به همین دلیل نیز آنان در پاسخ آن حضرت، حدیث غدیرخم و سخن پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] را به عنوان شاهد نقل کردند که فرمود: « من کنت مولاه فعلی مولاه»)(24).
داکیک در نوشته ی خود می نویسد:
در هیچ یک از ارجاع ها چیزی وجود ندارد که مشخص کند که علی [علیه السّلام] یا هر کس دیگری، رویداد غدیرخم را به عنوان شاهد مستقیم در مورد معرفی سیاسی او به عنوان جانشین پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] در نظر گرفته باشند. اگر علی [علیه السّلام] و نخستین طرفداران او، مانند ابوطفیل، رویداد غدیرخم را به عنوان تعیین واضح علی [علیه السّلام] به عنوان جانشین پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] می دانستند، به بیان تفصیلی دیگر شایستگی های او نیازمند نبودند؛
در حالی که مطالعه ی متن احتجاج حضرت فاطمه ( علیها السّلام) در مسجد نبوی در باب حادثه ی غدیر آن گاه که حق امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را غصب شده دید(25)، گواهی طلحه در روز جنگ جمل در مورد غدیر در پاسخ به سؤال امیرالمؤمنین(26)(علیه السّلام)، احتجاج عمّار بن یاسر بر عمروبن العاص در جنگ صفیّن با حدیث غدیر(27)، احتجاج امام حسن (علیه السّلام) سبط رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز صلح با معاویه به واقعه ی غدیر(28)، احتجاج عمروبن العاص بر معاویه به خطبه ی غدیر(29) و بسیاری از نمونه های دیگر نشان می دهد که این احتجاج ها در مقابل سرپیچی از فرمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد جانشینی آن حضرت بوده است.
افزون بر آن، داکیک به این مطلب توجه نداشته که بیان دیگر شایستگی های امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در کنار رویداد غدیرخم به این دلیل نیست که این رویداد را به عنوان تعیین واضح آن حضرت به عنوان جانشین پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] نمی دانستند، بلکه این نوعی اتمام حجت بود که اگر کسی تصور کند که درست است پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در غدیرخم امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را به جانشینی تعیین کرد، اما بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رأی مسلمانان بر آن تعلق گرفت که دیگر خلفا را به عنوان خلیفه بپذیرند، نه آن حضرت را؛ بداند که این کار علاوه بر مخالفت با نص صریح پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مخالفت با حکم عقل است که در برابر شخصیتی چون امیرالمؤمنین (علیه السّلام) با آن همه برتری ها، کسانی را که قابل مقایسه با آن حضرت نیستند، به امارت مسلمانان بپذیرند.
با همان فرض و نتیجه گیری حاصل از آن، داکیک بحثی را به عنوان اندیشه بعدی شیعه امامیه در مورد امامت و عدم سازگاری حدیث غدیر با آن مطرح می کند و در این باره می نویسد:
با آن که حدیث غدیر پشتیبانی قدرتمند برای ادعای شیعه در مورد جایگاه منحصر به فرد علی [علیه السّلام] و نزدیکی بی نظیر او به پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] است، سخن گفتن واقعی در مورد حدیثی متعارف و استاندارد در رابطه با ماهیت دقیق مرجعیت قدرت فرزندان علی [علیه السّلام] به سختی واضح و روشن است و تا حدودی به راحتی با اندیشه ی بعدی شیعه ی امامیه در مورد امامت- که در قرن های دوم و سوم اسلامی پدیدار شد- سازگار نیست. نخست به این دلیل که در این حدیث به جای عبارت دقیق «امام»- که با اندیشه ی بعدی شیعه در مورد امامت بیشتر سازگار است- با عبارت «مولی» (یا طبق برخی نسخه ها «ولی») به علی [علیه السّلام] اشاره شده است و دوم آن که به ارتباط خویشاوندی علی [علیه السّلام] با پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] به عنوان منبع تمایز معنوی یا حقانیت او هیچ اشاره ای نشده است و حدیث نیز در شکل اصلی آن مشخص نمی کند که فرزندان علی [علیه السّلام] باید به عنوان جانشینان بر حق این جایگاه یا عنوان افتخارآمیز در نظر گرفته شوند.(30)
همچنین داکیک در راستای همین نظریه ی خود می نویسد:
کمی بعدتر حدیث امامیه نه تنها درصد مهم دانستن اثبات این مسئله برآمد که سخنان پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] در غدیرخم خاستگاه الهی دارد، بلکه در صدد مهم دانستن آن برآمد که اصطلاح «مولی» را در متن حدیث، به عنوان هم معنا و مترادف با «امام» تعریف کند (حدیثی از امام هشتم، علی الرضا [علیه السّلام] وجود دارد که بیان می کند « کامل کردن دین» که در آیه ای از قرآن آمده و این آیه در حجة الوداع نازل شد، چیزی نیست جز «امامت» و در این مورد پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] علی [علیه السّلام] را به عنوان علامت (علم) و به عنوان «امام» تعیین و معرفی کرد (کافی، ج1، ص 255)). ... آنان ( امامیه) این رویداد را به عنوان معرفی و تعیین ویژه ی علی [علیه السّلام] به عنوان جانشین پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] (نص) در نظر می گیرند، که این نص برای آن چه که عقیده ی اصلی امام شناسی شیعه ی امامیه در مورد انتقال مرجعیت قدرت از یک امام به امام بعد شد، سابقه ای را ایجاد می کند که از زبان پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] بیان شده است. البته، می توان برخی از احادیثی که حاکی از تعیین مبتنی بر پیشگویی دوازده امام امامیه با نام آنان است را احادیث جعلی پنداشت که باید برای نخستین بار در قرن چهارم جعل شده باشد، چرا که تا این زمان دانشمندان امامی مقتدری نبودند که بتوانند در مورد سلسله حقیقی و واقعی جانشینی و پایان آشکار آن با مخفی شدن امام دوازدهم به توافق برسند. تمام این ها شاهدی است بر این که برخی از محافل شیعی، حتی در اوایل قرن دوم و مطمئناً آن محافلی که اندیشه ی امامیه از اوایل و اواسط قرن دوم به بعد در آن ها توسعه یافت، تشخیص دادند که در تلاش برای تفسیر حدیث غدیرخم در مفهوم اندیشه ی امامت آن- که در حال بروز و پدیدار شدن بود - برخی از اشکالات وجود دارد و این که برخی از جزئیاتی که در مورد شرایط پیرامون این رویداد ایجاد کردند، به این منظور بود که این رویداد را به طریقی ارائه کنند که اندیشه های کلامی در حال گسترش این منصب را پشتیبانی کند.(31)
مسئله ای که باید مورد توجه قرار گیرد این است که به رغم آن چه داکیک مطرح می کند، لزومی ندارد که در حدیث غدیر به جای «مولی» یا «ولی» کلمه «امام» باشد تا در این صورت حدیث غدیر بتواند اندیشه امامیه در رابطه با امامت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) و یازده امام دیگر را تأمین کند؛ زیرا از نظر شیعه اساس بحث این است که امامت امامان به نص و تعیین از طرف خداست. بنابراین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در غدیرخم از طرف خداوند، امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را به عنوان جانشین و پیشوای پس از خود تعیین و معرفی نمود و هر امامی باید با نص و نصب از طرف خدا مشخص شود، چه به صورت مشخص کردن تک تک ائمه به نام؛ توسط پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و چه به بدین صورت که هر امامی از طرف خدا امام پس از خود را مشخص کند. ویلفرد مادلونگ با توجه به همین نکته در مدخل «امامت» در دایرة المعارف اسلام در بیان اعتقاد امامیه یا اثناعشریه در مورد امامت، به همین نکته که هر امامی، امام پس از خود را مشخص می کند، اشاره می کند و می نویسد: « امام باید توسط خداوند از طریق پیامبر یا امام دیگر، برگزیده و تعیین شود و علی [علیه السّلام] با تعیین صریح پیامبر (نص جلی) به عنوان امام پس از او تعیین شد».(32)
البته همان گونه که بیان شد، داکیک خود می گوید: « برخلاف سنی ها، دلایلی که شیعه مطرح می کند، بیانگر آن است که مولی یا ولی در حدیث غدیر، همان سرپرست و اولی بالتصرف است و امیرالمؤمنین (علیه السّلام) با عنایت به همین مسئله در غدیرخم به عنوان جانشین انتخاب شد». بنابراین بی معناست که بگوییم در حدیث غدیر به جای «مولی» یا «ولی» باید کلمه «امام» می بود تا حدیث غدیر با اندیشه امامیه در رابطه با امامت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) و دیگر امامان شیعه نازساگار نباشد.
اسما افسرالدین در مدخل «غدیرخم» در کتاب قرآن: یک دایرة المعارف می نویسد:
منابع شیعی با تفسیر کلمه ی «مولی» به عنوان «حکمفرما» و «ولی نعمت»، بر این مسئله اتفاق نظر دارند که این حدیث بر تأیید علی (علیه السّلام) به عنوان نخستین جانشین محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) برای رهبری حکومت دلالت دارد. آن دسته از منابع سنی که این رویداد را گزارش کردند، بیشتر به این مطلب اشاره کردند که «مولی» دارای معانی مختلفی است و معنای آن را از «ولی نعمت» و «حکم فرما» به «دوست» توسعه دادند و معنای اولی را هم از آن استنباط کردند تا در ارزش و اهمیت حدیث به عنوان نص و دلیل بدون ابهامی که گواه تعیین علی (علیه السّلام) به عنوان خلیفه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، ایجاد تردید کنند.(33)
علاوه بر این، طبق منابع روایی شیعه، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) علاوه بر امیرالمؤمنین (علیه السّلام) به امامت امام حسن (علیه السّلام) و امام حسین (علیه السّلام) و نُه امام از فرزندان امام حسین (علیه السّلام) نیز در غدیرخم اشاره کرده است.(34)
مسئله ی دیگر قابل نقد در نظریه ی داکیک این است که مشخص نیست او این قاعده را از کجا بیان کرده است که: ارتباط خویشاوندی امیرالمؤمنین [علیه السّلام] با پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم]، منبع تمایز معنوی یا حقانیت اوست، زیرا این گفته او نه با اعتقادات شیعه سازگار است و نه با اعتقادات سنی. از نظر سنیان، خویشاوندی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در انتخاب خلیفه هیچ مدخلیتی ندارد. از نظر شیعه نیز خویشاوندی امیرالمؤمنین (علیه السّلام) با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در انتخاب آن حضرت هیچ مدخلیتی نداشت؛ زیرا طبق اعتقاد شیعه، امامت امری است الهی و تعیین و مشخص کردن آن تنها حق خداوند است و آن کس که خدا او را به عنوان امام و جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تعیین کرده، همان امام است؛ نه کسی که تنها خویشاوند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) باشد. از این رو از میان وابستگان و خویشان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تنها امیرالمؤمنین (علیه السّلام) و یازده امام از فرزندان او که خدا آنان را تعیین کرد، امامان شیعه امامیه اند.
داکیک برخی از احادیثی که حاکی از تعیین مبتنی بر پیشگویی دوازده امام امامیه با نام آنان است را به این دلیل احادیث جعلی- که نخستین بار در قرن چهارم جعل شد- پنداشته است که تا آن زمان دانشمندان امامی مقتدری نبودند که بتوانند در مورد سلسله حقیقی و واقعی جانشینی و پایان آشکار آن با مخفی شدن امام دوازدهم به توافق برسند؛ اما این مسئله ای است که داکیک بدون ارائه شواهد به بیان آن پرداخته است. این دیدگاه داکیک، نظری کاملاً تاریخ نگرانه است که به نظر می رسد، متأثر از نظر اتان کولبرگ در مقاله ی «از امامیه تا اثناعشریه» باشد(35) که در جای خود مورد نقد و بررسی قرار گرفته است.
طرح مسئله ای با عنوان «حدیث اصلی غدیرخم و تغییرهای ایجاد شده در آن»
لورا وچیا والیری در مدخل «غدیرخم» در دایرة المعارف اسلام با نقل اصلی ماجرای غدیر و توقف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در غدیرخم در بازگشت آن حضرت از حجة الوداع در هجدهم ذی الحجه سال دهم هجری (شانزدهم مارس 632 میلادی) و گفته ی آن حضرت به مخاطبان حاضر در غدیرخم که « آیا از خود شما به شما اولی و سزاوارتر نیستم»؟ می نویسد:او سپس اعلان کرد: « هر که من مولای اویم، علی نیز مولا[ی او] است (من کنت مولاه فعلی مولاه)». هیچ چیزی [بر این گفته] اضافه نشد که بتواند معنای عمیق عبارت اصلی را توضیح دهد؛ اضافاتی چون: «خدایا، دوست آن کس باشد که دوست اوست و دشمن آن کس باش که دشمن اوست!» که در احادیث مختلف آمده است و یا چیزهای گوناگون [دیگر] که جالب توجه ترین آنها، جایگزینی کلمه ی «ولی» به جای «مولی» است که ثابت می کند معنای کلمه ی دوم (یعنی مولی)، حداقل در مفهوم غیر تحت اللفظی آن، چندان دقیق نبود.(36)
نکته ای که در این جا باید توجه کرد این است که والیری برای این گفته ی خود دلیلی بیان نمی کند که چرا هیچ چیز اضافه ای مانند: « اللهم وال من والاه و عاد من عاداه ...» در کنار « من کنت مولاه ...» وجود نداشت که بتواند معنای عمیق عبارت اصلی را توضیح دهد؛ در حالی که این قسمت از حدیث غدیر (یعنی: أللهم وال من والاه و عاد من عاداه) نه تنها در منابع شیعی؛ بلکه در منابع سنی هم نقل شده است.(37) به نظر می آید این گفته والیری، انعکاس نظر کسانی چون ابن تیمیه است که این قسمت از حدیث غدیر را دروغ می داند و در مورد آن می گوید: « ان هذا اللفظ و هو قوله: اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره واخذل من خذله» کذب باتفاق أهل المعرفة بالحدیث...».(38)
ماریا مسی داکیک- آن چنان که می توان از نوشته او استنباط کرد- با مطرح کردن بحث تغییرهای ایجاد شده در حدیث غدیرخم، این تغییرها را در دو قسمت از تاریخ اسلام بیان کرده است. نخستین این تغییرات که از نوشته ی او استنباط می شود به دوران خلفا مربوط است.
نظر او در این باره این است که گرچه به نظر می آید اندک مفاهیم جزئی فرقه ای یا سیاسی، توسط علی [علیه السّلام] و طرفداران او و یا مخالفانش، در دوران خلافت خلفای راشدین به حدیث غدیرخم ضمیمه شده باشد، شواهد تحقیقاتی و علمی نشان می دهند که حدیث غدیرخم از همان زمان خلفای راشدین در میان جامعه مسلمان مدینه شناخته شده بود.(39)
تغییرات دیگری که داکیک مطرح می کند که در مورد حدیث غدیرخم ایجاد شد، به بنی عباس و نقش آنان در کم رنگ کردن اهمیت غدیرخم مربوط می شود. نظر او با توجه به تئوری ای که در مورد بنی عباس و نقش آنان در کم رنگ کردن اهمیت غدیرخم ارائه می کند این است که شواهد متنی جالب توجهی وجود دارد که اشاره می کند، حدیث غدیرخم در دوران بنی عباس، حتی در میان مورخان و محدثانی که اشاره به این حدیث را مستقیماً از قلم انداختند و آن را حذف کردند، همچنان معروف و مشهور بود و نیز به این مسئله اشاره می کند که تلاش آگاهانه ای انجام شد تا صورت هایی از حدیث غدیرخم که از جهت سیاسی قابل پذیرش بود، جایگزین شکل اصلی و اولیه ی آن شود.(40)
داکیک به عنوان شاهدهای مؤید تئوری خود در مورد تلاش هایی که در زمان بنی عباس انجام شد تا صورت هایی از حدیث غدیرخم که از جهت سیاسی قابل پذیرش تر بود، جایگزین شکل اصلی و اولیه ی آن شود، به نمونه هایی مانند کتاب تاریخ طبری و کتاب صحیح مسلم اشاره می کند. او درباره ی کتاب تاریخ طبری می نویسد:
در تاریخ این نویسنده ی برجسته سنی، به حدیث متعارف غدیرخم که از طریق منابع دیگر به ما رسیده است، هیچ اشاره ای نشده است. با این حال، طبری احادیث مختلف و بسیاری را در فضایل علی [علیه السّلام] در ارتباط با حجة الوداع آورده است. طبق گزارش طبری، برخی افرادی که دقیقاً پیش از حجة الوداع در هیئت اعزامی به یمن، تحت فرماندهی علی [علیه السّلام] بودند، علیه او شکایت هایی کردند و پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] در نظر داشت که این نزاع را به نفع علی [علیه السّلام] رفع کند. معمولاً در منابع سنی مشابه، همین مفاد برای توضیح سخنان پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] در حدیث متعارف غدیرخم آمده است. طبق گزارش طبری در مورد رویدادهایی که در همین روز و همین موقعیت به عنوان حادثه ی غدیرخم اتفاق افتاد، پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] یک سخنرانی رسمی در حمایت از علی [علیه السّلام] انجام داد؛ اما گزارش او به گونه ای است که دربردارنده ی هیچ ارتباط لفظی با حدیث متعارف غدیرخم نیست. بر اساس این گزارش - که از ابوسعید خدری (یکی از راویان مهم حدیث غدیرخم) نقل شده است- پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] فرمودک « ای مردم، از علی شکایت نکنید، زیرا به خدا سوگند، او برای رضای خدا یا در راه خدا درشت خو است». در این جا یک حدیث فضایل علی [صلی الله علیه و آله وسلم] در موقعیت مشابه تاریخ نگاری فراهم و توسط کسی نقل شد که یکی از بزرگ ترین نویسندگان حدیث متعارف غدیرخم است که انتظار می رفت رویداد غدیرخم در کتاب او یافته شود؛ اما این حدیث، عاری از دلالت و مفهوم معنوی و حقانیتی حدیث غدیر است. با ملاحظه ی این مسئله که هم نوشته های تاریخ نگاری شیعه و هم سنی گزارش می دهند که طبری رساله ای کامل در مورد رویداد غدیرخم نوشت و بحث ها و نزاع های درباره ی گفته های پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] را در مورد آن رویداد ذکر کرد، نقاطی از متن که احتمالاً در آن، حدیث بریده و حذف شد و جایگزینی دیگر در جای آن قرار داده شد، تقریباً واضح است، این مسئله افزون بر چنین جایگزینی آشکاری، نشان دهنده تمام مواردی است که با تعمد بیشتری حذف شده است. طبق گزارش های مختلف، این نوشته که اکنون موجود نیست، کتاب غدیرخم یا کتاب الولایة نام گرفت. بنابراین، حذف این واقعه در تاریخ نگاری طبری احتمالاً به دلیل فقدان آگاهی و دانش (یعنی غیرعمدی) نبود.(41)
داکیک درباره ی کتاب صحیح مسلم می نویسد:
شاید حدیثی که در کتاب صحیح مسلم بن حجاج گزارش شده است، مسئله را بیشتر آشکار می کند. طبق این حدیث، پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] یک سخنرانی عمومی در وادی خم انجام داد؛ اما صحیح مسلم این سخنرانی را به عنوان یک حدیث فضایل در مورد تمام طایفه بنی هاشم ارائه می کند. طبق این حدیث، یزید بن حیان، حصین بن شبره و عمر بن مسلم به نزد زیدبن ارقم، یکی از ناقلان حدیث غدیرخم متعارف، می آیند و به دنبال آن هستند که بدانند این صحابه ارجمند پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] از آن حضرت چه شنیده بود. زید پاسخش را با انکار شروع می کند؛ به این صورت که می گوید برخی از آن چه را که از پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] شنیده بود، فراموش کرده است و از کسانی که به سخنان او گوش می دادند درخواست می کند که آن چه را که به آنان می گوید، به عنوان یک واقعیت بپذیرند و او را برای آن چه به اشتباه از قلم انداخته است، ببخشند. سپس این گزارش را از سخنرانی که ادعا می کرد پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] در برکه ی خم بیان کرد، ارائه می کند: « ... من در میان شما دو چیز گرانبها می گذارم: نخست کتاب خدا که در آن هدایت و نور است؛ کتاب خدا را بگیرید و به آن متمسک شوید». سپس فرمود: « و اهل بیت من؛ خدا را به یاد شما می آورد در مورد اهل بیتم؛ خدا را به یاد شما می آورم در مورد اهل بیتم؛ خدا را به یاد شما می آورم در مورد اهل بیتم».
حصین به زید گفت: « ای زید، اهل بیت او چه کسانی اند؟ آیا زنان او از اهل بیت او نیستند؟» گفت: « زنان او نیز از اهل بیت اویند. اهل بیت او همان ها هستند که پس از او از دریافت زکات ممنوع شدند». حصین گفت: « آنان چه کسانی هستند؟» گفت: «خاندان علی [علیه السّلام]، خاندان عقیل بن عبدالمطلب، خاندان جعفر بن ابیطالب و خاندان عباس بن عبدالمطلب». حصین گفت: « آیا همه ی این ها از دریافت زکات ممنوع شده اند؟» گفت: «آری».
شبیه به آن چه که در تاریخ طبری یافتیم، در اینجا [نیز] موقعیت و وضعیتی وجود دارد که در آن پارامترهای عمده و اصلی وابسته به قرائن در مورد غدیرخم فراهم می شود؛ یعنی مکان خم، وضعیت زمانی بازگشت از حجة الوداع و نقل از یکی از ناقلان برجسته ی حدیث غدیرخم؛ اما در اینجا به جای اعلان متعارفی که به نفع علی [علیه السّلام] است، حدیث ثقلین- که تمام خاندان بنی هاشم را امتیاز می دهد- جایگزین شده است. در این حدیث جزئیات مهمی وجود دارد که باید تذکر داده شود. نخست، ادعای زید سالخورده در مورد «فراموشی» برخی از چیزهای قطعی، که ممکن است با اشاره به این که زید بر اثر پیری کندذهن شد، تلاشی بوده باشد برای ایجاد تردید در مورد حدیث متعارف تر غدیرخم که زید نیز آن را نقل کرد و یا آنکه اگر مشخص شود که این حدیث با دیگر احادیثی که زید نقل کرده بود سازگار است، تلاشی بوده باشد برای شکستن انتقاد و عیب جویی از حدیث متداول غدیرخم. دوم آن که متن گفته ی معروف «ثقلین»- که زید در اینجا می آورد- بسیار نزدیک به متن متعارف شیعی است، چرا که عبارت «اهل بیت» می تواند با اصطلاح «عترت یا خویشاوند»- که معمولاً طبق احادیث شیعی و بعضی از احادیث سنی، دومین چیزی است که مسلمانان باید به آن وفادار باشند- مترادف گرفته شود. در هر صورت، آن چه در مورد این حدیث عجیب به نظر می آید، طریقی است که بیشتر فرمالیته و سفسطه گرانه است که در آن، در پاسخ به سؤال حصین در مورد هویت اهل بیت، هر تیره ای از قبیله بنی هاشم، نام برده شده است.(42)
با توجه به فضای سیاسی حاکم و غالب دوران خلافت خلفای راشدین، تحلیل داکیک در ضمیمه کردن اندک مفاهیم جزئی فرقه ای یا سیاسی به حدیث غدیرخم، می تواند در مورد مخالفان امیرالمؤمنین (علیه السّلام) درست باشد، نه در مورد آن حضرت و طرفداران آن حضرت. علت آن این است که نحوه ی انجام رویداد غدیرخم و سخنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و منظور نظر آن حضرت به گونه ای بود که برای همگان مسلّم و واضح بود و مشکلی که وجود داشت برای نظام حاکم بود که با روی کار آمدن نظامی که غاصب خلافت حقیقی بود، طبیعتاً باید حقایق و گزارش های ناهمسو با منافع نظام حاکم تغییر می کرد. بنابراین، چه در زمان خلفای نخستین و چه بعد از آن در زمان کسانی چون بنی عباس، این نظام غاصب خلافت بود که باید در جهت همسوسازی گزارش ها با منافع خود و حذف یا تعدیل گزارش ها ناهمسو، تلاش و تکاپو می کرد، نه طرفداران امیرالمؤمنین (علیه السّلام).
داکیک در نهایت می نویسد:
... قطع نظر از وابسته کردن خطبه ی غدیرخم به قرائن و تفسیرهای مختلف از آن و اهمیت مذهبی آن، این واقعیت باقی می ماند که این سخن نسبتاً پیچیده پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم] که: « هر که من مولای اویم، علی نیز مولای اوست»، شکل دهنده ی تمام اصلاحات و تجدید نظرهای مختلف شیعی و سنی آن است و تنها تغییری که در متن ها وجود دارد، جایگزینی «ولی»-که ریشه ی «مولی» است- به جای «مولی» در برخی نسخه هاست. این واقعیت که به رغم توضیح ها و تفسیرهای مختلف و گسترده ی فرقه ای در مورد این خطبه در احادیث شیعی و سنی، درستی و بی عیب بودن آن محفوظ ماند، اشاره به آن دارد که حوادث یا احادیث واقعی بسیاری وجود دارد که حکایت کننده ی چنین رویدادی است و شیعیان و سنی ها به منظور سازگار ساختن آن با موقعیت های کلامی و سیاسی خود، به جای ارائه ی کامل، آن ها را اصلاح و تعدیل کردند؛ همان گونه که در قرن دوم و سوم به طور فزاینده ای آن ها را در مقابله با یکدیگر معنا و تعریف کردند.(43)
نتیجه
در مورد منابع سیره- که ناگزیر در مطالعه و تحقیق درباره ی مسئله غدیرخم باید مورد توجه قرار گیرد- از نگاه خود غربیان اشکالاتی وجود دارد که از جمله ی آنها مواردی است چون: مختلف بودن منابع سیره از جهت بازگویی دقیق و غیر جانب دارانه ی وقایع، فقدان مطالعاتی نظام مند و نقادانه در زمینه ی منابع سیره، گزینشی بودن اطلاعات و منابع توط مؤلفان سیره ای تاریخی، تأمل ناکافی در احادیث سیره ای، عدم وجود معیار مناسب برای مقایسه ی متون احادیث سیره ای، محدودیت منابع سیره و ... . برخی از پژوهشگران غربی، هم تاریخ و هم احادیث را گواه مشهور و پراکنده بودن حدیث غدیرخم در جامعه اسلامی نخستین می دانند، اما در میان گروه خاصی از افراد آن جامعه، نه همه ی آنان؛ در حالی که این پژوهشگران اشکال هایی را که بر تحلیل ها و نتیجه گیری های آنان وارد است، نادیده گرفته اند.برجستگی ویژه ی حدیث غدیرخم در فضای سیاسی و فرقه ای اواخر دوره ی بنی امیه و کم اهمیتی یا نادیده گرفتن آن در محفل های فکری اوایل دوران بنی عباس، به دلیل تلاش آن رژیم برای ترویج حقانیت خود در مقابل رقبای علوی، تئوری ای است که از سوی برخی از پژوهشگران غربی در مورد میزان پوشش منابع حدیثی و تاریخی نسبت به حدیث غدیرخم مطرح شده است. این مسئله یکی از عامل هایی است که در این مسئله دخالت دارد؛ اما عامل دیگری که برخی از پژوهشگران غربی مطرح کرده اند و نمی تواند نادیده گرفته شود، تأثیر فضای همیشگی حاکم بر مجامع سنی در این مسئله، یعنی سانسور کردن موارد ناهم سو با تفکر آنان است.
گرچه برخی از پژوهشگران غربی در مورد تفسیرهای شیعی و سنی از حدیث غدیرخم موضعی بی طرفانه اتخاذ کرده اند، اما گاه دیدگاه خاص سنی ها و تلاش آنان برای نفی ارتباط غدیرخم با جانشیی امیرالمؤمنین (علیه السّلام)، علت اصلی انعکاس بازتاب همین مسئله در آثار بسیاری از پژوهشگران غربی است؛ حتی آن دسته از پژوهشگران غربی که به غدیرخم اشاره کرده اند و در نتیجه، این مسئله موجب بازداشتن آنان از اتخاذ موضعی حداقل بی طرفانه شده است.
از مسائل دیگری که پژوهشگران غربی در مورد غدیرخم مطرح کرده اند، مسئله ای با عنوان «حدیث اصلی غدیرخم و تغییرهای ایجاد شده در آن» است. یکی از عوامل تأثیرگذار در این مسئله، تلاش های انجام شده برای جایگزین کردن صورت هایی از حدیث غدیرخم که از جهت سیاسی برای رژیم بنی عباس قابل پذیرش تر بود، به جای شکل اصلی و اولیه ی آن است؛ اما تحلیل هایی چون عدم وجود اضافاتی مانند: « اللهم وال من والاه و عاد من عاداه ...» در کنار « من کنت مولاه فعلی مولاه...»، تحلیلی است که به دلیل عدم وجود شواهد و دلایل مؤید آن، نادرست است و به نظر می آید انعکاس نظر شاذ اندک متعصبان تندرویی است که این قسمت از حدیث غدیر را دروغ دانسته اند.
پی نوشت ها :
1- Dakake Maria Massi, The Charismatic Communty : Shi'ite Identity in Early Islam, Chapter II, pp. 36.
2- Ibid, p. 36.
3- Ibid, p. 36-37.
4- Ibid, p. 38.
5- Ibid, p. 37.
6- Ibid, p. 37-38.
7- Veccia Vaglieri L., "Ghadir Khumm". in Encyclopedia of Islam, 2nd ed., vol. 2, Brill, Leiden, 1991.
8- Paula Sanders.
9- ... most Sunni authorities ignored the event, and those Sunnis who accepted the event as an historical face naturally rejected the Shi'i interpretation. (Sanders Paula, "Claiming the Past Ghadir Khumm and the Rise of Hafizi Historiography in Late Fatimid Egypt" in: Studia Islamica, No. 75 (1992), p. 88).
10- Veccia Vaglieri L., "Ghadir Khumm". in Encyclopedia of Islam, 2nd ed., vol. 2, Brill, Leiden, 1991 .
11- Early Shi'ī thought the teachings of Imam Muhammad al- Bāqir.
12- آرزینا آر. لالانی، نخستین تعالیم شیعی در اندیشه های امام باقر [علیه السّلام]، ترجمه: دکتر فریدون بدره ای، ص 86-88.
13- Halm Heinz, Shi' ism, (Second Edition), translated by: Janet Watson & Marian Hill, Edinburgh University Press, Edinburgh, 2004, p.5.
14- Ibid, pp. 7-8.
15- Ibid, pp. 7-8.
16- The Succession to Muhammad: A Study of the Early Caliphate.
17- The Succession to Muhammad: A Study of the Early Caliphate, 1997, Cambridge University Press, p. 18.
18- Ibid, p. 35.
19-Ibid, p. 18.
20- Dakake Maria Massi, The Charismatic Communty : Shi'ite Identity in Early Islam, Chapter II, pp. 44-46.
21- Ibid, p. 42.
22- Ibid, p. 43-44.
23- به عنوان نمونه امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در زمان خلافت خود از مخالفت جامعه و نیز حتی از خطر شورش سپاهیان خود در امنیت نبود تا از بدعت های خلفای پیشین که آشکارا مخالف یا سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود جلوگیری کند و می فرمود: « قد عملت الولاة قبلی أعمالا خالفوا فیها رسول الله (صلی الله علیه و آله وسلم) متعمدین لخلافه، ناقضین لعهده مغیرین لسنته و لو حملت الناس علی ترکها وحولتها إلی مواضعها و إلی ما کانت فی عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) لتفرق عنی جندی حتی أبقی وحدی أو قلیل من شیعتی الذین عرفوا فضلی و فرض إمامتی من کتاب الله عز و جل و سنة رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) ... و الله لقد أمرت الناس أن لا یجتمعوا فی شهر رمضان إلا فی فریضة و أعلمتهم أن اجتماعهم فی النوافل بدعة فتنادی بعض أهل عسکری ممن یقاتل معی: یا أهل الاسلام غیرت سنة عمر ینهانا عن الصلاة فی شهر رمضان تطوعا و لقد خفت أن یثوروا فی ناحیة جانب عسکری ما لقیت من هذه الأمة من الفرقة و طاعة أئمة الضلالة و الدعاة إلی النار (کلینی، کافی، 59/8- 63 و مجلسی، بحارالانوار، 384/93).
24- برای مطالعه بیشتر در این باره ر. ک: سید علی، میلانی، نفحات الأزهار فی خلاصة عبقات الأنوار، 134/9.
25- شمس الدین محمد بن محمد الجزری الشافعی، ابی الخیر، أسنی المطالب فی مناقب سیدنا علی بن أبی طالب کرم الله وجهه/ ص 49-50 و (ر. ک: الغدیر، 396/1).
26- حاکم نیشابوری، المستدرک علی الصحیحین، 419/3 و (ر. ک: امینی، الغدیر، 378/1- 380).
27- نصر بن مزاحم کوفی، وقعة صفّین، 338 و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، 21/8، خطبه 124؛ و (ر. ک: امینی، الغدیر، 404/1).
28- قندوزی حنفی، ینابیع الموده، 150/3، و (ر. ک: امینی، الغدیر، 398/1).
29- خطیب خوارزمی، المناقب، 199 و (ر. ک: الغدیر، 403/1) و ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، 56/10، خطبه 178 و اسحاقی، لطائف أخبار الأول فی من تصرَّف بمصر من أرباب الدُّوَل، 61 و (ر. ک: امینی، الغدیر، 176/2-177).
30- Dakake Maria Massi, The Charismatic Community : Shi'ite Identity in Early Islam, Chapter II, pp. 35.
31- Ibid, p. 46-47.
32- Madelung Wilferd, "Imāma", in Encyclopedia of Islam, 2nd Edition, Vol. 3, Under the patronage of the International Union of Academies, Leiden, E. J. Brill, 1986.
33- Afsaruddin Asma, "Ghadir Khomm" in The Quran: an Encyclopedia, Edited by Oliver Leaman, Routledge, London, 2006.
34- به عنوان نمونه: الصدوق، کمال الدین و تمام النعمة/ ص 277 و النعمانی، کتاب الغیبة/ ص75 و المجلسی، بحارالأنوار/ 31، 411 و الأمینی، الغدیر/1، 165.
35- Kohlberg, "From Imamiyya to Ithna- ashariyya", in Bulletin of the School of Oriental and African Studies, University of London, Vol. 39, No. 3 (1976), pp. 521- 534.
36- Veccia Vaglieri L., "Ghadir Khumm". in Encyclopedia of Islam, 2nd ed., vol. 2, Brill, Leiden, 1991.
37- برای نمونه: احمد بن حنبل، مسند، 118/1: « ألیس الله أولی بالمؤمنین قالوا بلی قال اللهم من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه»؛ و 281/4: « ... فقال ألستم تعلمون انی أولی بالمؤمنین من أنفسهم قالوا بلی قال ألستم تعلمون انی أولی بکل مؤمن من نفسه قالوا بلی قال فأخذ بید علی فقال « من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه»؛ و 370/4: « فقال الناس أتعلمون انی أولی بالمؤمنین من أنفسهم قالوا نعم یا رسول الله قال من کنت مولاه فهذا مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه»؛ و 370/5: « اللهم من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاده من عاداه»؛ الحاکم النیسابوری، المستدرک علی الصحیحین، 109/3: « ثم قال إن الله عزو جل مولای و انا مولی کل مؤمن ثم اخذ بید علی رضی الله عنه فقال من کنت مولاه فهذا ولیه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه ...». حاکم نیشابوری در مورد این حدیث می نویسد: « هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین و لم یخرجاه بطوله»؛ و 109/3. حاکم نیشابوری در مورد این حدیث می نویسد: « شاهده حدیث سلمة بن کهیل عن أبی الطفیل أیضا صحیح علی شرطهما»؛ 116/1؛ و 371/3؛ الهیثمی، مجمع الزوائد، 104/9: « من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» هیثمی این حدیث را از قول احمدبن حنبل نقل می کند و می نویسد: « و رجال أحمد ثقات»؛ الهیثمی، مجمع الزوائد، 104/9: «... فقال إلیه ثلاثون من الناس قال أبو نعیم فقام ناس کثیر فشهدوا حین أخذ بیده فقال أتعلمون أنی أولی بالمؤمنین من أنفسهم قالوا بلی یا رسول الله قال من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه قال فخرجت کأن فی نفسی شیئا فلقیت زید بن أرقم فقلت له إنی سمعت علیا یقول کذا و کذا قال فما تنکر قد سمعت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یقول ذلک». هیثمی این حدیث را از قول احمد بن حنبل نقل می کند و می نویسد: « رواه أحمد و رجاله رجال الصحیح غیر فطر بن خلیفة و هو ثقة»؛ النسائی، السنن الکبری، 45/5: « من کنت ولیه فهذا ولیه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه...»؛ الطبرانی، المعجم الکبیر، 17/4.
38- ابن تیمیه، منهاج السنة النبویة، 23/4-24.
این در حالی است که کسانی چون ابن کثیر که از همفکران ابن تیمیه است، سند این عبارت را قوی دانسته و در البدایة و النهایة می نویسد: « و صدر الحدیث متواتر أیقن أن رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قاله و أما اللهم وال من والاه فزیادة قویة الاسناد» (ابن کثیر، البدایة و النهایة، 233/5).
39- Dakake Maria Massi, The Charismatic Communty : Shi'ite Identity in Early Islam, Chapter II, pp. 34.
40- Ibid, p. 38.
41- Ibid, p. 38-39.
آرزینا آر. لالانی در کتاب نخستین اندیشه های شیعی در تعالیم امام محمد باقر [علیه السّلام] در توضیح این که سنی ها، برخلاف شیعه، شأن نزول آیه (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی ...) را غدیرخم و تعیین امیرالمؤمنین (علیه السّلام) به عنوان جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم) نمی دانند، در مورد طبری می نویسد: « ... موضع امام محمد باقر [علیه السّلام] درباره آیه (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ ...)، چنان که در منابع مختلف شیعه نقل شده، بسیار روشن است. او می گوید که این آیه هنگامی که پیامبر [صلی الله علیه و آله وسلم]، علی (علیه السّلام) را در غدیرخم به امامت منصوب کرد، نازل شد. ... طبری نه تنها اخباری را که به نفع موضع شیعه است، ذکر نمی کند، بلکه احادیث معینی را برای رد کردن موضع آنان ذکر می کند. ... کاملاً روشن است که طبری رنج بسیار بر خویشتن هموار می سازد تا موضع شیعه را انکار کند.» (آرزینا آر. لالانی، نخستین اندیشه های شیعی در تعالیم امام محمد باقر [علیه السّلام]، ترجمه: دکتر فریدون بدره ای، ص 87-88).
42- Dakake Maria Massi, The Charismatic Communty : Shi'ite Identity in Early Islam, Chapter II, pp. 39-40.
43- Ibid, p. 47.
ابن الأثیر، أسد الغایة فی معرفة الصحابة، دار الکتاب العربی، بیروت.
ابن بابویه (الصدوق)، کمال الدین و تمام النعمة، تصحیح و تعلیق: علی اکبر الغفاری، مؤسسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرسین، قم، 1363 ش.
ابن تیمیة، منهاج السنة النبویة، الطبعة الأولی، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1999 م.
ابن حجر، فتح الباری، الطبعة الثانیة، دار المعرفة للطباعة و النشر، بیروت.
ابن سعد، الطبقات الکبری، دار صادر، بیروت.
ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، دار الفکر للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت، 1415 ق.
ابن کثیر، البدایة و النهایة، تحقیق و تدقیق و تعلیق، علی شیری، الطبعة الأولی، دار إحیاء التراث العربی، 1988 م.
ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، تقدیم، یوسف عبدالرحمن المرعشلی، دار المعرفة للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت، 1992 م.
ابن ماجة، سنن ابن ماجة (محمد بن یزید القزوینی)، تحقیق و ترقیم و تعلیق، محمد فؤاد عبدالباقی، دار الفکر للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت.
احمد بن حنبل، مسند، دار صادر، بیروت.
امینی، عبدالحسین، الغدیر فی الکتاب و السنة و الأدب، الطبعة الرابعة، دار الکتاب العربی، بیروت، 1977 م.
بروکلمان کارل، تاریخ الشعوب الاسلامیة، ترجمه به عربی: نبیة أمین فارس و منیرا البعلبکی، الطبعة الخامسة، دار العلم للملایین، بیروت، 1968 م.
البلاذری، أنساب الأشراف، تحقیق و تعلیق: الشیخ محمد باقر المحمودی، الطبعة الأولی، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، بیروت، 1974 م.
الترمذی، سنن الترمذی، تحقیق و تصحیح، عبدالرحمن محمد عثمان، الطبعة الثانیة، دار الفکر للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت، 1983 م.
الحاکم النیسابوری، المستدرک علی الصحیحین، إشراف، یوسف عبدالرحمن المرعشلی.
الحموی، معجم البلدان، التراث العربی، بیروت، 1979 م.
الطیرانی، المعجم الکبیر، تحقیق و تخریج: حمدی عبدالمجید السلفی، الطبعة الثانیة: دار إحیاء التراث العربی، بیروت، 1984 م.
طبرسی، تفسیر مجمع البیان، چاپ اول: مؤسسه الأعلمی، بیروت، 1995 م.
الطبری، تاریخ الطبری، مراجعه و تصحیح و ضبط، نخبة من العلماء الأجلاء، مؤسسه الأعلمی للمطبوعات، بیروت.
الکلینی، الکافی، تصحیح و تعلیق علی أکبر الغفاری، الطبعة الرابعة، دارالکتب الإسلامیه، تهران، 1362 ش.
لالانی، آرزینا آر.، نخستین تعالیم شیعی در اندیشه های امام باقر [علیه السّلام]، ترجمه: دکتر فریدون بدره ای، چاپ اول، نشر فروزان روز، تهران، 1381 ش.
المجلسی، بحار الأنوار (ج31)، تحقیق الشیخ عبد الزهراء العلوی، دارالرضا، بیروت، 1983 م.
المجلسی، بحارالأنوار (ج93)، تحقیق السید إبراهیم المیانجی، محمدالباقر البهبودی، الطبعة الثانیة المصححة، مؤسسه الوفاء، بیروت، 1983 م.
المیلانی، السید علی، نفحات الأزهار فی خلاصة عبقات الأنوار، الطبعة الأولی، 1414 ق.
النسائی، السنن الکبری، تحقیق، الدکتور عبد الغفار سلیمان البنداری و سید کسروی حسن، الطبعة الأولی: دار الکتب العلمیة، بیروت، 1991 م.
نصر بن مزاحم المنقری، وقعة صفین، تحقیق و شرح، عبدالسلام محمد هارون، الطبعة الثانیة، المؤسسة العربیة الحدیثة للطبع و النشر و التوزیع، القاهرة، 1382 ق.
النعمانی محمد بن إبراهیم، کتاب الغیبه، تحقیق فارس حسون کریم، الطبعه الأولی: أنوار الهدی، قم 1422 ق.
الهیثمی، مجمع الزوائد، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1988 م.
A fsaruddin Asma, "Ghadir Khomm" in: The Quran: an Encyclopedia, Edited by Oliver Leaman, Routledge, London, 2006.
Armstrong Karen, "MUHAMMAD", in: Encyclopedia of Religion,2nd ed., vol. 9, Lindsay Jones, editor in chief, United States of America.
Armstrong Karen , "Islam A Short History", 2002, New york.
Asani Ali S., "Ali b. Abi Talib", in: Encyclopedia of the Qurān, v.1, Brill, Leiden, 2001, Black Antony, The history of Islamic political thought: from the Prophet to the present, Routledge, 2001, pp. 9-17: "The Mission of Muhammad".
Crone P., "Review of The Succession to Muammad" , Times Literary supplement, 4897 (7 Feb, 1997): 28.
Dakake Maria Massi, "Ghadir Khomm" in: Encyclopedia lranica.
Dakake Maria Massi, The Charismatic Community: Shi'ite ldentity in Early Islam, editor: Seyyed Hossein Nasr, State University, of New york press,2007.
Doniger wendy (Consulting Editor), "SHI'ITE" in: Merriam-Webster's Encyclopedia of world Religions, wendy Doniger (Consulting Editor), Massachusetts.
Doniger wendy (Consulting Editor), "Ali" in: Merriam-webster's Encyclopedia of world Religions, Wendy Doniger (Consulting Editor), Massachusetts.
Doniger wendy (Consulting Editor), Muhammad" in: Merriam-webster's Encyclopedia of world Religions, Wendy Doniger (Consuling Ediror). Massachusetts.
Ehlert Trude, "Muhammad" in : Encyclopedia of Islam,2nd Edition, vol. 7, Brill, Leiden, 1993.
Gleave Robert M., Recent Research into the History of Early Shi'ism, in: History Compass 7/6, 2009.
Gleave, Robert M., "Ali b. Abi Talib", in: Encyclopaedia of Islam(Three), Edited by: Gudrun Kramer - Denis Matringe-John Nawas-Everett Rowson, Brill, 2011.
Graham W.A., "Review of The Succession to Muammad: A Study of the Early Caliphate", Muslim World, 89.2 (1999): 194.
Halm Heinz, Shi'ism, (Second Edition), translated by: Janet Watson & Marian Hill, Edinburgh University Press, Edinburgh, 2004.
Hegland Mary Elaine, "Ahl al-Bay" in: The Oxford Encyclopedia of the Islamic world. Editor in Chief: John L. Esposito, Oxford University press, 1995.
Hodgson Marshall G. S., "How Did the Early Shi'a become Sectarian?", Journal of the American Oriental Society, Vol. 75, No. 1. (Jan. - Mar., 1955).
Hodgson Marshall G. S., The Venture of Islam: Conscience and History in a World Civilization,The University of Chicago Press, Chicago, 1974.
Jacob Lassner, "The Shaping of Abbasid Ruld", princeton, 1980.
Kazemi Moussavi Ahmad, "Ghadir Khomm" in: Encyclopedia lranica.
Kéchichian Joseph A. & Jafri Syed Husain M. & Dabashi Hamid & Moussalli Ahmad, "Shi'i lslam" in: The Oxford Encyclopedia of the Islamic World, Editor in Chief: John L. Esposito, Oxford University Press, 1995.
Kohlberg Etan & Poonawala l. K., "Ali b. Abi Talib,,in: Encyclopedia tranica.
Kohlberg Etan (editor), Shi'ism, Hebrew University of Jerusalem, Israel, 2003.
Kohlberg Etan, "Some Imami Shi'i views on the sahaba", Jerusalem Studies in Arabic and Islam 5 (1984), p. 143-175=BL, art. IX.
Kohlberg Etan, From Imāmiyya to lthnā-'ashariyya, in: Bulletin of the school of Oriental and African Studies,university of London, Vol. 39, No. 3 ( 1976), Cambridge University press on behalf of School of Oriental and African Studies.
Kohlberg Etan,"The Evolution of the Shi'a", The Jerusalem Quarterly27 (1983), p. 109-126=BL, art. I (different pagination). originally published in Hebrew as "Ha-Shi'a: si'ato shel'All",in Zmanim 8 (1982), p. 16-23, repro in Martin Kramer (ed.), Meha'a u-mahpekha ba-islam ha-shi,i (protest and Revolution in Shf'ite Islam ), Tel-Aviv 1985, p. 11 -30.
Lalani Arzina R., "Shi'a" in: The Quran: an Encyclopedia, Edited by Oliver Leaman, Routledge, London,2006.
Landolt Hermann, "Walayah" in: The Quran: an Encyclopedia,Edited by Oliver Leaman, Routledge, London, 2006.
Leaman Oliver (Editor), Tlte Quran: an Encyclopedia,Edited by Oliver Leaman, Routledge, London, 2006.
Madelung Wilferd, "IMAMATE" in: Encyclopedia of Religion,2nd,ed,., vol. 7, LindsayJones, editor: in chief, United States of America.
Madelung Wilferd, "Imāma", in Encyclopedia of Islam, 2nd Edition, vol.3, under the patronage of the International Union of Academies, Leiden, E.J. Brill, 1986.
Madelung Wilferd,"Shi'a"in: Encyclopedia of lslam,2nd Edition,vol.9,Brill,Leiden. 1997.
Madelung Wilferd. "Shi'ism", in: Encyclopedia of Religion,2nd Edition. vol. 12, Lindsay Jones editor in chief, United Statcs of America.
Madelung Wilferd, The Succession to Muhammad: A Study of the Early Caliphate,1997, Cambridge University Press.
Momen Moojan, An Introduction to Shi'i lslam-The History and Docuines of Twelver shi'ism, United States, Yale University Press, 1985.
Montgomery Watt W., Muhammad at Medina. Oxford University Press, 1956.
Montgomery Watt W., Muhammad: prophet and statesman, Oxford University Press, 1961.
Montgomery Watt William, Early Islam: Collected Articles, Edinburgh: Edinburgh University Press, 1990.
Morony M., "Review of The Succession to Muhammad: A Study of the Early Caliphate", JNES, 59.2 (2000): 153.
Motzki Harald (editor), The Biography of Muhammad: The Issue of the Sources, Leidin, Brill, 2000.
Nasr Seyyed Hossein, The Heart of Islam-Enduring Values for Humanity, New York, 2002.
Rubin Uri. "MUHAMMAD".in: Encyclopedia of Quran, vol 3, Brill, Leiden, 2003.
Sachedina Abdulaziz. "Ali ibn Abi Talib", The Oxford Encyclopedia of the lslamic World' Editor in Chief: John L. Esposito, Oxford University Press, 1995.
Sachedina Abdulaziz. "Imāmah" in Oxford Encyclopedia of the Modern Islamic World, Oxford University Press, 2007-2011:
Sanders Paula, "Claiming the past: Ghadir Khumm and the Rise of Hafizi Historiography in Late Fatimid Egypt" in Studia Islamica, No. 75 (1992).
Shah-Kazemi Reza. "Ali b. Abi Talib" in: Encyclopedia of Religion.2nd ed.., vol. 1, Lindsay Jones, editor in chief, United States of America.
Stewart Devin J., "Farerwell Pilgrimage", in: Encyclopedia of Quran, Brill. Leiden, vol.2, 1991 .
Vaglieri Veccia L., "Ali b. Abi Talib" in: Encyclopedia of lslam.2nd Edition, vol. l" Brill, Leiden, 1986.
Vaglieri Veccia L., "Ghadir Khumm" in: Encyclopedia of Islam.2nd ed., vol. 2. Brill, Leiden, 1991.
منبع مقاله :
فصلنامه ی تخصصی امامت پژوهی، پاییز 1390
ادامه مطلب
مقدمه
غدیرخم یکی از مهم ترین، کلیدی ترین و سرنوشت سازترین نقاط تاریخ اسلام است که در آن، دست کم به اعتقاد شیعه، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سرنوشت آینده ی جهان اسلام را تعیین کردند و نسبت به موضوع مطرح شده در آن، از امت اسلام بیعت و پیمان وفاداری گرفتند. این رویداد را می توان از میان دیگر رویدادهای دوران رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، بارزترین نقطه ای دانست که خاستگاه اصلی شیعه از آنجاست و باز هم دست کم به اعتقاد شیعه، بحث وفاداری یا عدم وفاداری به پیمان مطرح شده در آن است که امت اسلامی را به دو گروه مهم شیعه و غیر شیعه تقسیم کرده است. غدیرخم با این دیدگاه، همواره و برای همیشه تاریخ، موضع ظهور تمایز اصلی میان شیعه و غیر شیعه به حساب می آید.(1)آنچه که می تواند در بررسی مطالعات شیعه پژوهی و به تبع آن امامت پژوهی غرب، مسئله ای اساسی و ریشه ای به شمار آید، آن است که موضوع غدیرخم در پژوهش های غربی، از چه جایگاهی برخوردار است و پژوهشگران شیعه پژوه غرب با آن چه مواجهه ای داشته و دارند.
به نظر می آید این سؤال نخستین چیزی است که باید در بررسی و مطالعه ی امامت پژوهی غربیان مورد توجه و عنایت قرار گیرد.
در نگاهی کلی، تحلیل پژوهشگران غربی از مسائل اعتقادی اسلامی و یا شیعی، بدون تردید متأثر از مبانی معرفتی است که بر اندیشه ی آنان حاکم است و چنانچه این تحلیل ها از عدم درک صحیح پژوهشگر از مسائلی چون مفهوم امامت، سلسله ی حجت های الهی، نص و تعیین از طرف خدا و بسیاری از این موارد- که پایه ها و مبانی معرفتی شیعی است- برخوردار باشد، نتیجه ی آن ناگزیر، عدم تبیین صحیح موضوع در بسیاری از پژوهش های مربوط به امامت و نیز به تبع آن، پژوهش در مسئله ای مانند غدیرخم است.
پژوهشگران غربی معمولاً در متدولوژی و روش تحقیق در مباحث اسلامی و یا شیعی، با روش تاریخ نگری(2) یا روش پدیدارشناسانه(3) به مطالعه ی موضوع مورد نظر می پردازند. تاریخ نگری، به بررسی مؤلفه های اعتقادی بر اساس ریشه ها و تحولات تاریخی می پردازد و درصدد بررسی عوامل تاریخی پیدایش یک موضوع اعتقادی است و برخلاف روش پدیدار شناسانه، کاری به دست یابی به مبانی اندیشه ها و اعتقادات ندارد. از آن جا که مبنای این روش آن است که هر پدیده در بستر حوادث و جریانات تاریخی به وقوع پیوسته است؛ بررسی پدیده ها را جدا از شرایط تاریخی آن ها غیر ممکن می داند و چون مبنای این روش نوعاً تحلیل بر اساس معیارهای مادی و تجربی تاریخی است و نقش عوامل ماورایی را نادیده می گیرد، ادعای ساختگی یا غیر مطابق با واقع یا اغراق آمیز بودن، نتیجه ای است که می تواند به راحتی از پدیده ای که زائیده تحولات تاریخی باشد، استنباط شود.
برخلاف روش تاریخ نگری، مبنای روش پدیدارشناسانه، بیان و توصیف آموزه های اعتقادی و نقش و کارکرد آن ها در نظام اعتقادی یک دین یا مذهب است و این روش، به توصیف و بیان موضوع و ارزیابی آن از دیدگاه پیروان آن دین یا مذهب می پردازد. بنابراین، می توان گفت که با نگرش مثبت تری به بررسی یک پدیده می پردازد.
از میان پژوهشگران غرب، بسیاری در مطالعه ی موضوع های اعتقادی، روش تاریخ نگری را در نگاه به مسائل دنبال کرده اند و دسته ای از این پژوهشگران با روش پدیدارشناسانه به مطالعه ی موضوع ها پرداخته اند؛ اما طبق بیان پروفسور سید حسین نصر- که خود از صاحب نظران کرسی های پژوهشی در غرب است- این افراد بسیار استثنایی اند.(4) به همین صورت، نگاه پژوهشگران غربی به مسئله غدیرخم نیز از این قاعده مستثنا نیست و تحمیل پیش داوری های ذهنی بر عینیت های پیش رو، می تواند در آن نیز راه یافته باشد.
در موضوعی مانند غدیرخم- که موضوع تحقیق حاضر است- علاوه بر مسئله مطرح شده در روش شناسی پژوهش، در پاره ای از موارد، ممکن است با پژوهش هایی مواجه شویم که اساساً هیچ اشاره ای به این رویداد نکرده باشند و این در حالی است که به اقتضای رعایت اسلوب علمی می توان چنین انتظار داشت که حداقل از نقطه نظر اعتقاد شیعیان، از عنایت و توجه به این رویداد چشم پوشی نشده باشد. به عنوان نمونه، کارل بروکلمان(5) در کتاب تاریخ ملت ها و دولت های اسلامی،(6) در گزارشی مفصل از زندگانی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، وقایع مختلف دوران رسالت آن حضرت را به تفصیل بیان می کند؛ اما بعد از بیان مسائل مربوط به حجة الوداع هیچ اشاره ای به جریان غدیرخم ندارد.(7) بروکلمان در بحثی در مورد خلفای راشدین، با اشاره به کشمکش های پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای رسیدن به خلافت، امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را یکی از کسانی می داند که در خلاف طمع ورزیدند و باز هم بدون هیچ اشاره ای به جریان غدیرخم می نویسد:
پس از مرگ پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم]، علی [علیه السّلام]، پسر عموی پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] و داماد او، مدعی شد که چون از جهت خویشاوندی از همه به پیامبر نزدیک تر است، حق اوست که به عنوان رئیس حکومت به خلافت برسد؛ اما او نیز مانند سعد بن عباده که در خلافت طمع ورزیده بود، قدرت و نفوذی برای تحقق خواسته اش نداشت.(8)
آثار پژوهشگران غربی که در تحقیق حاضر مورد بررسی قرار گرفته اند، منابع انگلیسی زبانی است که می توان انتظار داشت در مورد غدیرخم بحث کرده یا به آن اشاره کرده باشند؛ مانند آثاری که به شرح زندگانی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، تشیع اولیه، پیدایش تشیع، امامت در شیعه، نقش نص در تعیین امام و ... پرداخته اند. مسلّم است که آثار پژوهشگران غرب با این خصوصیت، منحصر به پژوهش های انگلیسی زبان نیست و شامل آثار فرانسوی زبان، آلمانی زبان و دیگر زبان های اروپایی نیز می شود؛ به عنوان نمونه، اثر ماکسیم رودنسون(9) با عنوان محمد [صلی الله علیه و آله و سلم](10)، اثر رودی پارت(11) با عنوان محمد [صلی الله علیه و آله و سلم] و قرآن(12)، اثر کارل بروکلمان(13) با عنوان تاریخ ملت ها و دولت های اسلامی (14) و .. درباره ی سیره ی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و نیز آثاری با موضوع های دیگر.
از میان این آثار، برخی از آثار، برخلاف آن چه که انتظار می رود، هیچ اشاره ای به غدیرخم نکرده اند این آثار عبارتند از:
1- مدخل «محمد [صلی الله علیه و آله و سلم]«(15) در دایرة المعارف قرآن(16)، نوشته یوری روبین؛(17)
2- مدخل »محمد [صلی الله علیه و آله و سلم]»(18) در ویرایش دوم دایرة المعارف دین(19)، نوشته کارن آرمسترونگ؛(20)
3- کتاب محمد [صلی الله علیه و آله و سلم] در مدینه(21)، نوشته ویلیام مونتگومری وات؛(22)
4- کتاب محمد [صلی الله علیه و آله و سلم]، پیامبر و سیاستمدار(23)، نوشته ی ویلیام مونتگومری وات؛(24)
5- مدخل «محمد [صلی الله علیه و آله و سلم]»(25) در دایرة المعارف ادیان جهان؛(26)
6- کتاب محمد [صلی الله علیه و آله و سلم]: زندگانی پیامبر(27)، نوشته کارن آرمسترونگ؛(28)
7- مدخل « علی ابن طالب[علیه السّلام]»(29) در ویرایش دوم دایرة المعارف اسلام(30)، نوشته لورا ویچیا والیری؛(31)
8- مدخل « علی ابی طالب [علیه السّلام](32) در دایرة المعارف قرآن (33)، نوشته علی آسانی؛(34)
9- مدخل «حجة الوداع»(35) در دایرة المعارف قرآن (36)، نوشته ی دوین جی. استوورت؛(37)
10- کتاب تاریخ مختصر اسلام (38)، نوشته کارن آرمسترونگ؛(39)
11- مدخل « اسلام شیعی»(40) در دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد (41)، نوشته جوزفای. کچی چَین (42)، سید حسین ام. جفری (43)، حمید دباشی (44) و احمد موسالی؛(45)
12- مقاله «چگونه تشیع نخستین به یک فرقه تبدیل شد؟» (46) در مجله ی انجمن شرقی آمریکا(47)، نوشته ی مارشال هاجسن؛(48)
13- مدخل «شیعه»(49) در دایرة المعارف ادیان جهان.(50)
از منابع دست اولی که در میان این سیزده اثر، مورد استفاده قرار گرفته است، می توان به این منابع اشاره کرد: صحیح بخاری، صحیح مسلم، سنن ابی داوود، سنن ترمذی، سنن نسائی، سنن ابن ماجه، فتح الباری ابن حجر، سیرة این اسحاق، سیرة ابن هشام، طبقات ابن سعد، اسدالغابة ابن اثیر، تاریخ طبری، انساب الاشراف بلاذری، وقعة صفین نصربن مزاحم کوفی، تفسیر ابن کثیر؛ تفسیر طبری، تفسیر کشاف زمخشری و تفسیر مجمع البیان طبرسی. نکته ی قابل توجه آن است که برخی از نویسندگان این سیزده اثر در حالی به غدیرخم اشاره نکرده اند که در برخی از منابعی که استفاده کرده اند، به رویداد غدیرخم اشاره شده است؛ به عنوان نمونه:
یوری روبین که در مدخل «محمد [صلی الله علیه و آله و سلم]» در دایرة المعارف قرآن حوادث مختلف دوران زندگانی و رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را گزارش کرده و هیچ اشاره ای به غدیرخم ندارد، از منابعی چون انساب الأشراف بلاذری و تفسیر ابن کثیر استفاده کرده است که در این دو منبع به غدیرخم اشاره شده است، و به نظر می آید یوری روبین بدان توجه نکرده باشد.(51)
ویلیام مونتگومری وات که در کتاب محمد [صلی الله علیه و آله و سلم] در مدینه به شرح حوادث مختلف زندگانی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از هجرت و به خصوص در فصلی با عنوان « اتحاد و یکپارچگی اعراب»(52)، به گزارش مهم ترین حوادث دو سال آخر زندگانی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرداخته، در حالی که به غدیرخم اشاره ای ندارد که یکی از منابع او کتاب اسدالغابة ابن اثیر است و در این کتاب، در مواضع مختلف به غدیرخم و خطبه ی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و عبارت: « من کنت مولاه فعلی مولاه» از آن حضرت اشاره شده است.(53)
لورا ویچیا والیری نویسنده ی مدخل «علی ابن طالب [علیه السّلام]» در ویرایش دوم دایرة المعارف اسلام که به بررسی موارد مختلفی از زندگانی امیرالمؤمنین (علیه السّلام) پرداخته است، تنها در بحثی با عنوان « اختلاف علی (علیه السّلام) با ابوبکر»، بدون نام بردن از غدیرخم از امتناع آن حضرت با بیعت ابوبکر یاد کرده، می نویسد:
شیعیان با جعل سخنان خاصی که گفته می شود محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره ی علی (علیه السّلام) بیان کرد یا با تفسیر آن ها بر اساس اعتقادات خود، همواره معتقد بوده اند پیامبر قصد داشت جانشینی خود را به داماد و پسر عمویش واگذار کند؛ اما به هر حال مسلّم است که او در آخرین بیماری خویش، این خواسته را بیان نکرده است.
او در حالی به غدیرخم اشاره نکرده است که یکی از منابع او کتاب وقعة صفین است و در این کتاب گرچه به صراحت از غدیرخم نام برده نشده است، اما نصر بن مزاحم به احتجاج عمار بن یاسر بر عمرو بن عاص با حدیث غدیرخم، یعنی «من کنت مولاه فعلی مولاه...» در روز صفین اشاره می کند.(54)
دوین جی. استوورت در مدخل «حجة الوداع» در دایرة المعارف قرآن، بدون هیچ اشاره ای به غدیرخم، ماجرای حجة الوداع و جزئیات مختلف آن را توضیح می دهد و به خطبه ی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در حجة الوداع پس از اتمام مراسم حج و مفاد آن اشاره می کند و بیان حکم نسیء را از مفاد مهم این خطبه ذکر می کند. او تنها برای بیان شاهدی برای نام دیگر سوره «نصر» با عوان سوره ی «تودیع»، به مجمع البیان طبرسی مراجعه می کند و سپس بحث می کند که آیا این سوره در حجة الوداع نازل شده است یا در فتح مکه و یا پیش از آن؛ اما در مورد آیه ی (ألیوم أکملت لکم دینکم ...)- که شیعه آن را به غدیرخم مربوط می داند- به این تفسیر مراجعه نکرده یا حتی بحثی نیز درباره ی آن مطرح نمی کند؛ در حالی که تفسیر مجمع البیان در مورد این آیه، رویداد غدیرخم را به عنوان شأن نزول آیه و نظر مختار و مورد پذیرش بیان می کند.(55) از دیگر منابع مورد استفاده ی این نویسنده سنن نسائی است. نسائی در کتاب السنن الکبری در مواضع مختلف به غدیرخم و حدیث غدیر با عبارت های: « من کنت ولیه فهذا ولیه أللهم وال من والاه و عاد من عاداه» یا « من کنت مولاه فعلی مولاه أللهم وال من والاه و عاد من عاداه» و عباراتی نزدیک به آن اشاره کرده است.(56) ابن ماجه نیز در کتاب سنن خود و نیز ترمذی در کتاب سنن و ابن حجر در کتاب فتح الباری، البته بدون نام بردن مستقیم از غدیرخم، به حدیث: « من کنت مولاه فعلی مولاه» اشاره کرده اند.(57)
برخی از آثار انگلیسی زبان در ضمن مبحثی کلی تر، اشاره ای، هر چند گاه ناقص، به این موضوع داشته اند. از این آثار می توان به موارد ذیل اشاره کرد:
1- مدخل «محمد [صلی الله علیه و آله و سلم]»(58) در ویرایش دوم دایرة المعارف اسلام،(59) نوشته ترود الرت؛(60)
2- فصل « مأموریت محمد [صلی الله علیه و آله و سلم]»(61) از کتاب تاریخ تفکر سیاسی اسلامی: از زمان پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] تا زمان حاضر (62)، نوشته آنتونی بلک؛(63)
3- کتاب جانشینی محمد [صلی الله علیه و آله و سلم]: پژوهشی پیرامون خلافت نخستین (64)، نوشته ویلفرد مادلونگ؛(65)
4- مدخل «علی بن ابی طالب [علیه السّلام]»(66) در ویرایش سوم دایرة المعارف اسلام (67)، نوشته روبرت گلیو؛(68)
5- مدخل «علی بن ابی طالب [علیه السّلام]»(69) در دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد (70)، نوشته عبدالعزیز ساشدینا؛(71)
6- مقاله « برخی از دیدگاه های شیعی امامی در مورد صحابه»(72)، نوشته اتان کولبرگ؛(73)
7- مدخل « علی [علیه السّلام]»(74) در دایرة المعارف ادیان جهان؛(75)
8- مدخل «اهل البیت [علیه السّلام]»(76) در دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد(77)، نوشته مری الین هگلند؛(78)
9- کتاب ابتکار و مشارکت اسلام: مبادی و اصول و تاریخ [آن] در تمدن جهانی (79)، نوشته مارشال هاجسن؛(80)
10- مقاله ی «تکامل شیعه»(81)، نوشته ی اتان کولبرگ؛(82)
11- مقاله «تشیع اولیه در تاریخ و پژوهش»(83) در مقدمه ی مجموعه ی تشیع (84)، نوشته ی اتان کولبرگ؛(85)
12- کتاب تشیع (86)، نوشته ی هاینس هالم؛(87)
13- مدخل «تشیع»(88) ویرایش دوم دایرة المعارف دین (89)، نوشته ویلفرد مادلونگ؛(90)
14- مدخل «شیعه»(91) در ویرایش دوم دایرة المعارف اسلام (92)، نوشته ویلفرد مادلونگ؛(93)
15- مدخل «امامت»(94) در ویرایش دوم دایرة المعارف اسلام (95)، نوشته ویلفرد مادلونگ؛(96)
16- مدخل «امامت»(97) در ویرایش دوم دایرة المعارف دین (98)، نوشته ویلفرد مادلونگ؛(99)
17- مدخل «شیعه»(100) در دایرة المعارف اسلام و جهان مسلمان (101)، نوشته ی روبرت گلیو؛(102)
18- مدخل «امامت»(103) در دایرة المعارف جهان اسلام آکسفورد (104)، نوشته عبدالعزیز ساشدینا؛ (105)
1- مدخل «علی بن ابی طالب [علیه السّلام]»(106) در دایرة المعارف ایرانیکا (107)، نوشته اتان کولبرگ (108) و پوناولا؛(109)
2- مدخل «علی بن ابی طالب [علیه السّلام]»(110) ویرایش دوم دایرة المعارف دین (111)، نوشته رضا شاه کاظمی؛(112)
3- فصل «تحقیق در مورد جانشینی»(113)، فصل اول کتاب مذهب شیعه (114)، نوشته دونالدسون؛(115)
4- مدخل «شیعه»(116) در دایرة المعارف قرآن: یک دایرة المعارف (117)، نوشته آرزینا آر. لالانی؛(118)
5- مقاله « تحقیقات اخیر پیرامون تاریخ تشیع نخستین»(119) دایرة المعارف اسلام و جهان مسلمان (120)، روبرت گلیو؛(121)
6- کتاب مقدمه ای بر تشیع، تاریخچه و عقیده شیعه ی دوازده امامی (122)، نوشته موژان مومن؛(123)
7- مدخل «ولایت»(124) در دایرة المعارف قرآن: یک دایرة المعارف (125)، نوشته ی هرمن لندولت؛(126)
8- کتاب نخستین اندیشه های شیعی: تعالیم امام محمد باقر [علیه السّلام] (127)، نوشته آرزینا آر. لالانی؛(128)
9- مدخل «غدیرخم»(129) در دایرة المعارف ایرانیکا (130)، نوشته ماریا مسی داکیک؛(131)
10- مدخل «غدیرخم»(132) در دایرة المعارف ایرانیکا (133)، نوشته ی احمد کاظمی موسوی؛(134)
11- مقاله ی «مطالبه ی گذشته: غدیرخم و نمودار شدن تاریخ نگاری حافظی در اواخر دوران فاطمینان مصر»(135)، نوشته پولا سندرز؛(136)
12- مدخل « غدیرخم»(137) در دایرة المعارف قرآن: یک دایرة المعارف (138)، نوشته اسما افسرالدین؛(139)
13- مدخل «غدیرخم»(140) در ویرایش دوم دایرة المعارف اسلام (141)، نوشته وچیا واگلیری؛(142)
14- فصل «حدیث غدیرخم، ولایت و برتری معنوی علی بن ابی طالب [علیه السّلام]»(143) فصل دوم کتاب جامعه کاریزماتیک: هویت شیعه در دوران اولیه ی اسلام (144)، نوشته ی ماریا مسی داکیک.(145)
مسئله جانشینی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در سیر پژوهش های غربیان
نظر روبرت گلیو(149) در مقاله ای با عنوان « تحقیقات اخیر در مورد تاریخ تشیع نخستین»(150) در بحثی تحت عنوان «جانشینی [حضرت] محمد [صلی الله علیه و آله و سلم]»(151)، در مورد روند و سیر پژوهش محققان غربی درباره مسئله جانشینی این است که مطالعات اخیر در مورد عامل احتمالی تعیین کننده ی هویت تشیع- یعنی مسئله جنجال برانگیز ادعای به حق علی [علیه السّلام] در مورد رهبری امت اسلامی بعد از رحلت پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم]- عمدتاً تحت تأثیر کتاب ارزشمند ویلفرد مادلونگ، جانشینی محمد [صلی الله علیه و آله و سلم](152) بوده است. پیش از تألیف این کتاب، دانشمندان عموماً نمی دانستند که ایا واقعاً پیامبر، علی [علیه السّلام] را به عنوان جانشین تعیین کرده بود، یا این که علی [علیه السّلام] خود ادعایی مبتنی بر این تعیین داشت. پاسخ این مسئله نه تنها غیر واقع گرایانه، بلکه در برابر پیشرفت های صورت گرفته در تحلیل دیگر متون اولیه اسلامی، پوزیتیوستیِ احمقانه نیز به نظر می آمد. برای مثال ممکن بود سؤال شود که: آیا ماجرا معروفِ معرفی علی [علیه السّلام] به عنوان جانشین، توسط پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] در غدیرخم، به همان طریقی که در منابع تاریخی توصیف شده، اتفاق افتاده است؟ در هر صورت، با توجه به این که نقد ادبی، شکل گیری گزارش ها را در متون اولیه اسلامی از میان تزیین، تکامل و گه گاه جعل ساده تعیین می کرد، چنین سؤالی در قوانین مجامع علمی و آکادمیک، غیر قابل پاسخ دهی و از این رو بی اساس به نظر می آمد.(153) در مقابل، بیشتر این موضوع به شکل مؤثرتری دنبال می شد که چگونه ادبیات اولیه ی اسلامی، چنین موضوع بحث برانگیزی موجب ساخته شدن داستان هایی توسط شیعیان و مخالفانشان شد. این مسئله موجب آن بود که محققان از تحقیق در مورد این که آیا واقعاً غدیرخم اتفاق افتاده یا نه، باز بمانند و بیشتر به این موضوع بپردازند که مفهوم غدیرخم در تاریخ صدر اسلام، نزد شیعیان و مخالفان به چه معنا بوده است.(154)از نظر گلیو، مادلونگ، بدبینی عدم امکان بازیافت وقایع تاریخی را که تحلیل گران متن به آن معتقدند، رد کرد. شرح روایی او از به قدرت رسیدن و پایان دوره خلافت چهار خلیفه اول با اطمینان به توانایی بالقوه متون در حصول اطمینان در مورد وقایع تاریخی همراه است. مادلونگ، متون باقیمانده از قرون اولیه ی اسلامی را برای استخراج وقایع تاریخی مناسب در نظر می گیرد و از نظر او، نفی کلی منابع تحت عنوان افسانه هایی که بعداً ساخته شده، قابل قبول نیست؛ بلکه با استفاده ی محتاطانه از آن ها، می توان تصویر دقیق تر و قابل اطمینان تری از تاریخ آن زمان، نسبت به آن چه که تاکنون تصور می شده است، به دست آورد. مادلونگ کار خود را با چنین دیدگاه روش شناسانه ای برای پاسخ به این سؤال که: چگونه کسانی که بعد از پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] رهبر جامعه اسلامی بودند، قدرت را در دست گرفتند، پیگیری کرد. نتیجه گیری مهم او برای مطالعه ی تشیع این است که علی [علیه السّلام] خود را به عنوان کسی که از طرف پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] تعیین شده بود در نظر می گرفت و چنین نظری بر پایه ی اعمال پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] و آن چه که به طور عموم در شبه جزیره ی عربستان مرسوم بود، امری مورد قبول بود(155). این نقش رهبری به وسیله ی توطئه های اعضای قوم پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم]، قریش، از او سلب شد.(156)
گلیو در ادامه گزارش می دهد که غیر از اظهار نظرهای متفاوت در مورد این کتاب مادلونگ، مانند نظر مورونی،(157) گراهام،(158) دانیل،(159) ماتسون(160) و کرون،(161) پاسخ مشخصی در مقابل نتیجه گیری های آن داده نشده است. در واقع پس از انتشار این کتاب در سال 1997 میلادی، در تحقیقات غربیان تلاشی در رابطه با ماهیت خلافت در دوران اولیه اسلامی صورت نگرفته است. همچنین با وجود درخواست وی از تاریخ نویسان برای استفاده محکمه پسند از منابع برای تولید یک روایت قانع کننده تاریخی، کار وی چندان اقبال تاریخ نویسان را برای پرداختن به این دوره در پی نداشته است. نتیجه گیری های وی حداقل با چنان علاقه و تبحر علمی ارائه شده است که کمتر کسی می تواند جسارت و انگیزه ی مخالفت با آنها را به خود بدهد (گرچه انتقادات مشخصی نسبت به نتیجه گیری های مادلونگ مطرح شده است). کار وی می تواند تا حد زیادی به عنوان یک پاسخ اصلاح کننده به کایتانی(162) و بعد از وی مونتگومری وات (163) قلمداد شود که اصولاً گزارش های اهل سنت را نسبت به قضایای خلافت، صحیح در نظر گرفته اند.(164)
در مورد این نظر گلیو باید دقت کرد که یکی از محاسن و تأثیرهای مثبت کار مادلونگ، همان گونه که روبرت گلیو توضیح داده است، تأثیر او بر روش تحقیق دانشمندان در مورد مسئله جانشینی و تغییر نگاه آنان در عدم پذیرش این که پیامبر واقعاً امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را به عنوان جانشین تعیین کرده بود، است. گرچه گلیو در این نوشته، تنها به نکات مثبت کار مادلونگ اشاره کرده است، اما یکی از اشکالاتی که می توان در مورد روش شناسی مادلونگ و تبحر علمی نتیجه گیری های او مطرح کرد این است که درست است مادلونگ، متون باقیمانده از قرون اولیه ی اسلامی را برای استخراج وقایع تاریخی مناسب در نظر می گیرد و از نظر او نفی کلی منابع، تحت عنوان افسانه هایی که بعداً ساخته شده قابل قبول نیست؛ البته با این توضیح که با استفاده ی محتاطانه از آن ها، می توان تصویر دقیق تر و قابل اطمینان تری از تاریخ آن زمان، نسبت به آن چه که تاکنون تصور می شده است، به دست آورد؛ اما این نظر، در مقابل و برخلاف نظر محققانی مانند هارالد موتزکی است- که به تفصیل بیان خواهد شد- که اشکالهایی چون ناکافی بودن، گزینشی بودن، قطعی نبودن و مواردی از این قبیل را در مورد اطلاعاتی که در معدود منابع اصلی سیره منعکس شده است، بر سیره های نوشته شده درباره ی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) (مانند: واقدی، ابن سعد، ابن هشام و طبری) وارد می داند. این سیره ها بر اساس منابعی محدود و در واقع منحصراً مجموعه های وسیعی از احادیث درباره ی سیره ی نبوی که مربوط به قرن سوم هجری است، نوشته شده است و اطلاعات موجود در منابع بعد آن ها نیز هنوز به شیوه ای نظام مند، بررسی و با اطلاعات پیشین مقایسه نشده است.
از سوی دیگر، گرچه مادلونگ چنین نتیجه می گیرد که خلافت، حق امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بوده و برای آن شواهد مختلفی ارائه می کند، اما برخلاف آن چه که از نام و موضوع کتاب او- که درباره ی جانشینی است- انتظار می رود، همه ی مسائل را به شکلی جامع مطرح نمی کند و به اصل قضیه ی « امامت به نصب» از نظر شیعه در این کتاب اشاره ای نمی شود و از همین رو، مسئله غدیرخم در آن تقریباً در حاشیه و بسیار بسیار کمرنگ است.
در مقدمه ی این کتاب به تفصیل در مورد مسئله جانشینی و این که نیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چه بوده، بحث شده است؛ اما در میان این بحث های طولانی و مفصل، اشاره ای به غدیرخم نمی شود. مادلونگ در مقدمه ی کتاب خود که به تفصیل در مورد مسئله ی جانشینی بحث می کند، پس از بیان مقدماتی مفصل در مورد جانشینی انبیای گذشته و ..، این سؤال تقریباً بی پاسخ را مطرح می کند که: « پس چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از تنظیم برنامه ای صحیح برای تعیین جانشین خود کوتاهی کرد؟»(165)
مادلونگ در نقل روایات و گزارش هایی از عایشه و ابن عباس در مقدمه ی کتاب، حتی این گونه بیان می کند که: «شیعیان کوفه از زمان خلافت علی [علیه السّلام] مدعی شدند که پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم]، علی [علیه السّلام] را وصی خود قرار داد».(166) او در همین مقدمه ی کتاب، بدون ذکر نام غدیرخم تنها به این صورت می نویسد که:
محمد [صلی الله علیه و آله و سلم] در سال دهم هجری، علی [علیه السّلام] را به نمایندگی از خود به یمن فرستاد و رفتار او در آن جا عده ای را برانگیخت تا از او به پیامبر شکایت کنند. پس از بازگشت او، محمد [صلی الله علیه و آله و سلم] درست سه ماه پیش از رحلتش لازم دید که در اجتماع عظیمی به حمایت از پسر عمویش سخن گوید و ظاهراً آن هنگام، زمان مناسبی نبود تا علی [علیه السّلام] را به جانشینی منصوب کند. احتمالاً محمد [صلی الله علیه و آله و سلم] به امید آن که طول عمر او به اندازه ای باشد که یکی از نوه هایش را تعیین کند، این تصمیم گیری را به تأخیر انداخت.(167)
او در این کتاب مفصل خود، تنها در بحث جنگ نهروان- که به اواخر دوران خلافت آن حضرت مربوط است و در مقابل اصل تمام بحث های او در مورد جانشینی امیرالمؤمنین [علیه السّلام]، بحثی حاشیه ای است- به بیعت مجدد طرفداران امام با آن حضرت در مقابل خروج خوارج اشاره می کند (168). بنابراین، اشاره ی او به غدیرخم که اسسا مسئله ی جانشینی از نظر شیعه است، در غیر جایگاه مناسب خود ار نظر سیر بحثی و نیز در یک مطلب حاشیه ای قرار دارد.
تأملی در اعتبار منابع سیره از نگاه پژوهشگران غربی و روش تحقیق آنان
در مطالعه و تحقیق درباره ی مسئله غدیرخم- که از مهم ترین رویدادهای بحث انگیز دوران رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و تاریخ صدر اسلام است- ناگزیر بحث منابع سیره مطرح خواهد بود. مختلف بودن منابع سیره از جهت بازگویی دقیق و غیرجانبدارانه ی وقایع، گزینشی بودن اطلاعات در منابع سیره و ...، از جمله موارد جدی است که می توان در مورد منابع سیره مطرح کرد.به عنوان نمونه، لورا وچیا والیری(169) در مدخل «غدیرخم»(170) در ویرایش دوم دایرة المعارف اسلام در مورد منابع سیره می نویسد:
بسیاری از منابعی که مأخذهای اطلاعات ما از زندگانی پیامبراند ([مانند:] ابن هشام، طبری، ابن سعد و...) با سکوت، از ماجرای توقف پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] در غدیرخم عبور کردند و یا اگر به آن اشاره کردند، در مورد سخنرانی آن حضرت چیزی نگفتند ([این] نویسندگان به طور آشکار از آن هراس داشتند که با فراهم کردن زمینه برای جدلی های شیعه- که از این سخنان برای تقویت استدلالشان در مورد حق علی [علیه السّلام] برای خلافت استفاده می کنند- خصومت سنیان را- که بر سر قدرت بودند- جلب کنند). در نتیجه، زندگی نامه نویسان غربی در مورد زندگانی [حضرت] محمد [صلی الله علیه و آله و سلم] که نوشته هایشان بر پایه ی این منابع است- به آنچه که در غدیرخم روی داد، به یک شکل برابر اشاره نکرده اند ... .(171)
ماریا مسی داکیک(172) در مورد منابع سیره ای حدیث غدیرخم می گوید:
با ملاحظه ی بیشترِ نوشته های تاریخی سنی، تعجب آور نیست که نه در سیره ی ابن هشام- که تجدید نظر شده ی سیره ی ابن اسحاق است- و نه در بزرگترین تاریخ های سنی مانند تاریخ طبری یا ابن سعد، هیچ اشاره ای به حدیث غدیر نشده باشد. در هر صورت، بررسی بیشتر مشخص می کند که این حدیث در دیگر نوشته های نویسندگانی که در نظر سنی ها با همان درجه اعتباراند، وجود دارد. برای مثال، در أنساب الاشراف بلاذری، مورخ قرم سوم- که برخی از نقل های خطبه ی پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] در آن آورده شده است- این حدیث پوشش کامل داده شد و گسترده ترین پوشش واقعه ی غدیر در مسند محدث سنی، ابن حنبل و در کتاب های تاریخی خیلی بعدتر، مانند تاریخ مدینه ی دمشق این عساکر و البدایة و النهایة ابن کثیر- که وفادارانه طرفدار مذهب سنی بودند- آمده است. در حقیقت، در دو کتاب اخیر می توان تجزیه و تحلیل گسترده اصلاح و تجدید نظرهای مختلف این حدیث و نیز منابع این حدیث را یافت که با آن چه در بسیاری از وشته های شیعی تا دوران متأخر وجود دارد، برابر می کند.(173)
یکی از نمونه های عوامل مؤثر در ناکافی بودن اطلاعات موجود در منابع سیره، مسئله ای است که داکیک در مورد حدیث غدیرخم با اشاره به نظر جاکوب لسنر(174) در کتاب شکل گیری سلطه و حکومت عباسیان(175) بیان می کند. طبق گزارش داکیک بسیاری از نویسندگان فکری برجسته، مانند: طبری، ابن سعد، مسعودی و یعقوبی که از بیان حدیث غدیرخم دریغ ورزیدند و یا نقش خود را در بیان آن به خوبی ایفا نکردند، نمایندگان برجسته ی روایات تاریخی بنی عباس بودند. از این رو، به رغم تمایلات گوناگون در طرفداری از شیعه یا سنی، ممکن بود متأثر از فشارهای ایدئولوژیکی ای بوده باشند که برای ترویج حقانیت بنی عباس مطلوب بود؛ چرا که روایاتی مانند حدیث غدیرخم، [تنها] حقانیت علی [علیه السّلام] را ترویج می کرد، نه حقانیت عموم طایفه ی بنی هاشم را. دانشمندان اوایل دوران بنی عباس روشن ساختند که رژیم بنی عباس، تلاش زیادی برای ترویج حقانیت خود، بیش از ترویج حقانیت رقبای علوی خود انجام داد و این تلاش ها- که وقوع آن در مرحله ی بحرانی ای بود که قدیمی ترین مجموعه های باقی مانده ی تاریخ و حدیث فهرست برداری شد- ممکن است تأثیرهای ماندگار روی تاریخ نگاری اسلامی نهاده باشد.(176)
علاوه بر مسئله ی منابع سیره، روش مطالعه ی غربیان در منابع سیره نیز قابل تأمل است. هارالد موتزکی(177) در کتاب زندگی نامه ی حضرت محمد [صلی الله علیه و آله و سلم]: مشکل منابع(178) در مورد روش تحقیق غربیان در سیره ی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می گوید:
تقریباً، مطالعاتی نظام مند و نقادانه در زمینه ی منابع زندگانی حضرت محمد [صلی الله علیه و آله و سلم] وجود ندارد. مؤلفان سیره ای تاریخی به خود اجازه می دادند اطلاعاتی را از منابعی که خود آن را می پسندیدند، برگزینند. بنابراین، مطالعه نقادانه ی منابع- که گزارش های مختلف موجود را با هم مقایسه می کند و می کوشد تاریخ آن ها را مشخص کند- لازمه ای برای استفاده از این احادیث به عنوان منابعی تاریخی محسوب می شود.(179)
موتزکی اضافه می کند:
تاکنون احادیث بسیار کمی برای تعیین میزان قابلیت اعتماد حدیثهای سیره ای مورد تأمل قرار گرفته اند و تقریباً هیچ معیاری برای مقایسه ی متون احادیث وجود ندارد. روش های تحلیل اسناد نیز به تازگی پیشرفت کرده و تنها در مواردی استثنایی در زمینه ی اطلاعات سیره ای به کار گرفته شده است.(180)
طبق نظر موتزکی سیره هایی که تاکنون درباره ی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نوشته شده، بر اساس منابعی محدود و در واقع، منحصراً مجموعه های وسیعی از احادیث درباره ی سیره ی نبوی مربوط به قرن سوم هجری است ([مانند:] واقدی، ابن سعد، ابن هشام و طبری). اطلاعات موجود در منابع بعدی [نیز] هنوز به شیوه ای نظام مند بررسی و با اطلاعات پیشین مقایسه نشده است ... .(181)
غدیرخم و میزان شهرت آن در جامعه ی اسلامی نخستین
ماریا مسی داکیک در مورد شهرت حدیث غدیرخم در جامعه ی اسلامی نخستین، می نویسد:هم تاریخ مأخذ و هم احادیث تفسیری حدیث غدیرخم اشاره می کنند که این حدیث در بسیاری از دوره های نخستین اسلامی مشهور، منتشر و پراکنده بود؛ بنابراین دلیل معتبر و صحیحی وجود دارد که ارتباط منحصر به فردی که این حدیث میان مفهوم ولایت و شخص علی بن ابی طالب [علیه السّلام] برقرار می کند ...، در حقیقت بخشی از آگاهی عالمانه ی اسلامی از همان زمان های نخستین [نسبت به این موضوع] بود (182).
مطالعه قسمت های دیگر از فصل دوم کتاب داکیک نشان می دهد که ظاهراً منظور او از مشهور و پراکنده بودن حدیث غدیرخم، مشهور بودن آن در میان گروه خاصی از افراد جامعه ی اسلامی نخستین است، چرا که داکیک پس از نقل گزارش های مختلف موجود در منابعی که به غدیرخم اشاره کرده اند، یکی از سازگاری های قطعی را که میان گزارش ها وجود دارد، این می داند که تقریباً در این گزارش ها، حدیث غدیرخم منحصراً توسط کسانی که از نخستین اعضای جامعه ی اسلامی در مدینه بودند، تصدیق شد و این موضوع به این نکته اشاره دارد که به جز این گروه خاص، حدیث غدیرخم تا زمان نخستین جنگ داخلی (183) به طور گسترده شناخته شده نبود و یا به اطلاع عموم نرسیده بود.(184)
از نظر داکیک، هر زمان که امیرالمؤمنین [علیه السّلام] در دفاع از حق خویش به گفته های پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] در غدیرخم ارجاع می داد، مخاطب او افرادی از مسلمانان مدینه بودند؛ چه در میان مهاجران برجسته ای که شورا را تشکیل دادند و چه در مواجهه ی خصوصی با طلحة بن عبید، از صحابه ی اهل مدینه که علیه او شورش کرد. وقتی حدیث غدیرخم در حمایت از امیرالمؤمنین [علیه السّلام] توسط دیگران تصدیق می شد- چه از شرکت کنندگان در جنگ بدر، مانند ابوایوب انصاری که در قضیه ی میدان مرکزی کوفه شرکت داشت و چه صحابه ای برجسته، مانند سعد بن ابی وقاص که با معاویه، صحابه س مکی که در اواخر به دین جدید (اسلام) درآمد روبه رو شد-، از صحابه ی مدینه انتظار می رفت که این حدیث را بشناسند و آنان که خارج از این گروه بودند [نسبت به حدیث غدیرخم بی اطلاع بودند و] احتیاج بود که آنان را از این حدیث آگاه کرد. این عقیده که منحصراً جامعه ی اهل مدینه- و شاید اساساً افراد برگزیده و نخبه ی آن جامعه- نسبت به حدیث غدیرخم آگاهی داشتند، با زمان و مفادی که به خطبه ی پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] منتسب می کنند، سازگار است؛ [چرا که] در تمام گزارش ها آمده است که پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] این خطبه را در بازگشت از سفر مکه به مدینه، پس از تمام شدن حجة الوداع ایراد کرد. طبق نطر داکیک این بدین معناست که شاید مسلمانان مقیم مکه و بسیاری از مسلمانانی که از قبایل غیر ساکن در مدینه بودند، در اعلان رسمی [غدیرخم] حضور نداشتند و در واقع معاویه که اهل مکه بود، ادعا می کرد که از آن آگاهی ندارد.(185)
داکیک اشاره می کند که به رغم عدم وجود گزارش کامل از رویداد غدیرخم در بسیاری از منابع مهم اولیه، ارجاع های غیر مستقیم یا اشاره هایی به سخنان گزارش شده از پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] را در مورد این مناسبت خواهیم یافت که در جای جای مجموعه های مختلف حدیثی و تاریخی، حتی زمانی که آن منابع هیچ گزارشی را از این رویداد ارائه نکرده باشند؛ به شکل پراکنده وجود دارد. او نمونه های زیر را از منابعی که از آن به چنین نتیجه ای دست یافته است، به عنوان شواهد خود گزارش می کند:(186)
1. گزارش ابوطفیل عامر بن واثله، صحابی طرفدار امیرالمؤمنین [علیه السّلام] از مفاد استدلال آن حضرت برای حق خویش، در مورد خلافت در برابر اعضای شورای شش نفره پس از مرگ خلیفه دوم عمر بن خطاب که: « ... آیا غیر از من کسی در میان شما هست که رسول خدا [صلی الله علیه و آله و سلم] در مورد او فرموده باشد: هر که من فرمانروا (مولا)ی اویم، این فرمانروا (مولا)ی اوست؟» گفتند: خیر. پس فرمود: « آیا غیر از من کسی در میان شما هست که رسول خدا [صلی الله علیه و آله و سلم] در مورد او فرموده باشد: تو نسبت به من به منزله ی هارونی نسبت به موسی؛ جز آن که بعد من پیامبری نیست؟» گفتند: خیر. ... .(187)
2. درخواست امیرالمؤمنین [علیه السّلام] در دوران خلافت پرآشوب خود، از جمعیت بزرگی که در میدان مرکزی و عمومی کوفه (رحبه) جمع شده بودند، مبنی بر این که همه کسانی که در روز غدیرخم حضور داشتند و شنیدند که پیامبر فرمود: « هر که من فرمانروای اویم، علی فرمانروای اوست»، بایستند و به آن شهادت دهند.(188)
3. خطاب ابوایوب انصاری و گروهی از انصار مدینه به امیرالمؤمنین [علیه السّلام] در میدان مرکزی رحبه ی کوفه با عنوان «مولا» و اظهار تعجب آن حضرت [علیه السّلام] از این گفته ی آنان و پرسش از آنان که چگونه می تواند مولای آنان باشد؛ در حالی که همه ی آنان عرب های آزاد هستند. آنان در پاسخ حضرتش، حدیث غدیرخم و سخن پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] را به عنوان شاهد نقل کردند که فرمود: « من کنت مولاه فعلی مولاه».(189)
4. گفت و گوی سعد بن ابی وقاص (صحابه ای که از شرکت کنندگان در شورای شش نفره بود و از شخصیت هایی بود که از شرکت در نبرد نخستین جنگ داخلی (جنگ صفین) خودداری ورزید، با معاویة بن ابی سفیان (دشمن مهم امیرالمؤمنین [علیه السّلام] در نخستین جنگ داخلی) پس از شهادت آن حضرت و خلیفه شدن معاویه. سعد در این قضیه، معاویه را به خاطر مخالفتش با رهبری امیرالمؤمنین [علیه السّلام] بدین صورت سرزنش می کند که: « تو در حالی با علی [علیه السّلام] جنگیدی که می دانستی او نسبت به تو حق بیشتری برای [رسیدن] به قدرت (امر) دارد» و سخنان پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] در غدیرخم را در میان فهرستی از شایستگی های امیرالمؤمنین [علیه السّلام] و امتیازهای او در اسلام، به عنوان دلیل و شاهد خود بیان می کند و معاویه در پاسخ می گوید: « در این صورت تو ای سعد، بهتر از من نیستی ...، زیرا تو گرچه این را در مورد او می دانستی، از حمایت (نصرت) او امتناع ورزیدی».(190)
5. گفت و گوی خصوصی و چهره به چهره ی امیرالمؤمنین [علیه السّلام] با طلحة بن عبید، چهره ی برجسته ی مدینه در شُرُف شروع جنگ جمل و یادآوری نیمه ی آخر بیان پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] در غدیرخم- که در خدا درخواست می کند که: دوستان علی [علیه السّلام] را دوست و دشمنان او را دشمن بدار- و هشدار به طلحه در مورد عاقبت معنوی بد پافشاری بر شورش علیه او.(191)
داکیک سپس برای تأیید، به ادعای معاویه در مورد عدم آگاهی از حدیث غدیر اشاره می کند؛ اما واضح است که هیچ کدام از این موارد نمی تواند شاهد درستی برای این مدعا باشد. شورای شش نفره، شورایی بود خصوصی، با افراد مشخص شده توسط خلیفه دوم، در یک مکان محصور، به مدت سه روز، برای انتخاب خلیفه پس از مرگ او، و تنها، افراد حاضر در آن شورا خود را رقیب آن حضرت برای تصدی منصب خلافت می دانستند. بنابراین، این شورا یک صحنه ی عمومی نبود که تمام مردم مخاطب آن باشند؛ علاوه بر آن که این شورا در مدینه تشکیل شد و طبیعی است که اهل مدینه مخاطب آن حضرت باشند. در جنگ جمل نیز طلحه و زبیر از سردمداران شورش علیه آن حضرت بودند و عایشه را برای همراهی با خود تحریک کردند و باز هم طبیعی بود که آن حضرت برای دفع فتنه از میان مسلمانان، با سردمداران این فتنه اتمام حجت کند. زبیر پس از صحبت حضرت با او، بدون بازداشتن اصحاب جمل از جنگ با آن حضرت که خود، آنها را به مقابله با آن حضرت به بصره آورده بود، خود را از صحنه ی جنگ کنار کشید و جنگ را ترک کرد؛ اما طلحه به رغم اعتراف به حدیث غدیر و حقانیت آن حضرت، همچنان به مقابله با آن حضرت و حضور در صحنه جنگ پافشاری ورزید.(192)
استشهاد داکیک به ادعای معاویه مبنی بر عدم آگاهی از حدیث غدیرخم، به دلایل زیر نمی تواند صحیح باشد:
1. با توجه به آنکه از مسلمات تاریخ است که معاویه از سر سخت تری دشمنان امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بود. عدم اعتراف شخصیتی چون معاویه به حدیث غدیر، نه تنها امر عجیب و دور از انتظاری نیست، بلکه کاملاً طبیعی است که چنین شخصیتی درصدد انکار آن برآید.
2. نویسندگان سنی، افزون بر گزارش شرکت و همراهی معاویه و ابوسفیان در جنگ های حنین و طائف با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بعد از مسلمان شدن ظاهری در فتح مکه، تا قرار دادن معاویه در شمار کتاب وحی نیز پیش رفته اند (193) و اگر نوشته ها را ملاک قرار دهیم، طبق نظر آنان این دلالت بر آن دارد که او در اواخر دوران رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با آن حضرت بی ارتباط و از ماجراهای پیرامون آن حضرت بی اطلاع نبوده است. علاوه بر آن، اساساً بی اطلاعی کسانی چون معاویه از حادثه ی سرنوشت سازی چون غدیرخم، تقریباً محال است؛ چرا که کیاست سیاستمداران بزرگی چون معاویه و پدرش ابوسفیان، که از سردمداران مخالفت با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مکه بودند، اقتضای آن را داشت که دائماً از جریانات پیرامون پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مطلع باشند؛ به خصوص در مورد معاویه و ابوسفیان که با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت خویشاوندی نزدیک داشتند و ام حبیبه، همسر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، خواهر معاویه و دختر ابوسفیان بود.
3. توجه به این نکته مهم است که- همانگونه که بیان خواهد شد- حادثه ی غدیرخم به گونه ای بود که به طور طبیعی، به سرعت به صورت خبری مهم در مناطق مختلف دنیای اسلام انتشار می یافت.
این افراد [که نام و خصوصیات آنان بیان شد] 110 تن از بزرگان صحابه اند که در مورد حدیث غدیر، گزارش آنان را یافته ایم و چه بسا تعداد آنان بسیار بیش از این باشد که خود مسئله ای طبیعی است؛ زیرا کسانی که در روز غدیر این حدیث را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدند صدهزار نفر یا بیشتر بودند که طبیعتاً این شمار زیاد- همان گونه که هر مسافری حوادث مهمّی را که در سفر خود مشاهده کرده است، بیان می کند- پس از بازگشت به وطن های خویش، جریان غدیر را بازگو کرده اند؛ مگر شمار اندکی که کینه ها موجب امتناع آنان از بیان آن [حقیقت] گردید. نقل کنندگان حدیث از میان آن جمیعت- که اکثریت ایشان بودند- همانانند که نام برده شدند. گزارش برخی از کسانی که این حدیث را شنیدند- پیش از آن که به دیگران برسد- با مرگشان، در صحراها و دشت ها در دل بیابان ها پنهان گردید و عده ای نیز (چنان که در روایت زید بن ارقم اشاره شد) ترس از اوضاع و شرایط زمانه آنان را از بیان و یادآوری این یاد بزرگ بازداشت. از گروهی نیز که از اعراب بادیه نشین بودند، حدیثی دریافت نشده است... با این همه، بیان نام این عده از راویان حدیث غدیر در اثبات متواتر بودن آن کافی است.(195)
داکیک تنها به این دلیل که طبق گفته ی او، گزارش روایت شده از عامر بن واثله در مورد احتجاج امیرالمؤمنین (علیه السّلام) با اعضای شورای شش نفره به حدیث غدیر، تنها از طریق کسی چون عامر بن واثله که طرفدار امیرالمؤمنین (علیه السّلام) است روایت شده، با تردید به این روایت می نگرد.
واضح است که چنین اشکالی را نمی توان صحیح دانست؛ زیرا اصولاً و معمولاً عموم نقل های تاریخی، خبر واحد است و مهم آن است که این خبر با قراینی که بتوان به صحت آن اطمینان حاصل کرد، در تعارض و تضاد نباشد و واضح است که آن حضرت در چنین شرایطی به فضایل و برتری های خویش برای اتمام حجت استناد و اشاره کند. علاوه بر این، مسلّم است که حقایق و گزارش های این گونه ای که با منافع طرفداران نظام و فضای حاکم در آن زمان همسویی ندارد، تنها توسط طرفداران آن حضرت نقل شود؛ نه توسط منفعت طلبان طرفدار نظام حاکم و یا افراد ترسو که به انکار و سانسور و وارونه گزارش دادن حقایق مبادرت ورزند و به همین دلیل، آن را با مخفی ماندن، در حاشیه قرار گرفتن و از بین رفتن تدریجی مواجه کنند. باید توجه داشت که داکیک، در حالی در مورد این روایت تردید دارد که خود می نویسد:
وجود این روایت هم در گزارش منابع شیعی و هم غیر شیعی، نشان دهنده ی پذیرفته شدن این حدیث به عنوان یکی از تمایزها (فضایل)ی معنوی علی [علیه السّلام] است که در میان مؤلفان مختلف اولیه ی اسلامی، مشهور و در حد وسیع پذیرفته شده است.(196)
پی نوشت ها :
1- موژان مومن در کتاب مقدمه ای بر تشیع، تاریخچه و عقیده دوازده امامی An Introduction to Shi)i Islam- The History and Docuines of Twelver Shi) ism") در بحثی با عنوان «مسئله جانشینی [حضرت] محمد [صلی الله علیه و آله و سلم]» ( The Question of the Succession to Muhammad با اشاره به این نکته می نویسد: « جانشینی [حضرت] محمد [صلی الله علیه و آله و سلم] مسئله ای کلیدی و مهم در اسلام شیعی است و عامل اصلی و مهمی است که شیعیان را از اکثریت سنی جدا می کند.» او سپس با آغاز از حدیث یوم الإنذار در ابتدای دوران رسالت پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] و پایان بردن آن با ماجرای غدیرخم در سال آخر دوران رسالت و ماجرای دوات و قلم در آخرین روزهای زندگانی آن حضرت، به موارد متعدد معرفی امیرالمؤمنین (علیه السّلام) از طرف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به عنوان جانشین اشاره می کند.
( Momen Moojan. An Introduction to shi, i Islam: The History and Doctrines of Twelver shi,ism, United States, Yale University Press, 1985, pp. 11-15.)
2- Historicism.
3- phenomenological.
4- The Heart Of Islam- Enduring Values for Humanity, Seyyed Hossein Nasr, New York, 2002, Preface, p. viii.
5- Brockelmann, Von Carl.
6- Geschichte der islamischen Volker und Staaten.
این کتاب با عنوان تاریخ الشعوب الاسلامیه توسط نبیة أمین فارس و منیرا البعلبکی از آلمان به عربی ترجمه شده است. (البته اگر بخواهیم ترجمه اصلی و صحیح و کامل عنوان آلمانی کتاب را به عربی بیان کنیم، باید به صورت «تاریخ الشعوب و الدول الاسلامیة» بیان شود).
7- کامل بروکلمان، تاریخ الشعوب الاسلامیه، ترجمه به عربی نبیة أمین فارس و منیرا البعلبکی، 31-67.
8- همان، 83.
9- M. Radinson.
10- M. Rodinson, Mahomet, Paris, 1961.
11- R. Paret.
12- R. Paret, Muhammad und der Koran, 1957.
13- Brockelmann, Von Carl.
14- Brockelmann, Von Carl, Geschichte der islamischen Volker und Staaten, 1939.
15- "Muhammad".
16- Encyclopedia of the Qurān.
17- Uri Rubin.
18- "Muhammad".
19- Encyclopedia of Religion, 2nd Edition.
20- Karen Armstrong.
21- Muhammad" at Medina".
22- W. Montgomery Watt.
23- Muhammad": prophet and statesman".
24- W. Montgomery Watt.
25- Muhammad.
26- Merriam- Webster's Encyclopedia of World Religions.
27- Muhammad": A Biography pf the Prophet".
28- Karen Armstrong.
29- "Ali b. Abi Talib".
30- Encyclopedia of Islam, 2nd Edition.
31- L. Veccia Vaglieri.
خانم لورا ویچیا والیری، مستشرق ایتالیایی و استاد دانشگاه ناپل (Naples) ایتالیا در رشته تاریخ اسلام.
32- "Ali b. Abi Talib".
33- Encyclopedia of Quran.
34- Ali S. Asani.
35- "Farewell Pilgrimage".
36- Encyclopedia of Quran.
37- Devin J. Stewart.
38- Islam: A Short History.
39- Karen Aemstrong.
40- "Shi'i Islam".
41-The Qxford Encyclopedia of Islamic World.
42- Joseph A. Kéchichian.
43- Syed Husain M. Jafri.
44- Hamid Dabashi.
45- Ahmad Moussalli.
46- "How Did the Early Shi'a become Sectarian?".
47- Journal of the American Oriental Society, Vol. 75, No. 1. (Jan. - Mar, 1955), pp. 1-13.
48- Marshall G. S. Hodgson.
49- "SHI'ITE".
50- Merriam- Webster's Encyclopedia of World Religions.
51- بلاذری، انساب الأشراف، 108، 110 و 112 و تفسیر ابن کثیر، 15/2 (ابن کثیر شأن نزول آیه) (ألیوم أکملت لکم دینکم ...) را در مورد غدیر نمی داند، اما به حدیث « من کنت مولاه ...» در مورد غدیرخم اشاره می کند.
52- "The Unifying Of Thr Arabs".
53- ابن اثیر، اسد الغابة، 368/1- 369؛ 233/2؛ 92/3- 93، 274، 321، 28/4؛ 6/5 و ... .
54- نصر بن مزاحم المنقری، وقعة صفین، 338.
55- طبرسی، تفسیر مجمع البیان، 273/3- 274.
56- النسائی، السنن الکبری، 45/5- 130، 132، 134، 135، 136 و 155.
57- ابن ماجه، سنن، 54/1؛ الترمذی، سنن، 792/5 و ابن حجر، فتح الباری، 16/7.
58- Muhammad.
59- Encyclopedia of Islam, 2nd Edition.
60- Trude Ehlert.
61- "The Mission of Muhammad".
62- The history of Islamic political thought: from the Prophet to the present.
63- Antony Black.
64- The Succession to Muòhammad.: A Study of the Early Caliphate.
65- Wilferd Madelung.
66- "Ali b. Abi Talib".
67- Encyclopedia of Islam, 3d Edition.
68- Robert M. Gleave.
69- Ali b. Abi Talib".
70- The Oxford Encyclopedia of the Islamic World.
71- Abdulaziz Sachedina.
72- "Some Imami Shi'i Views on the Sahaba".
73- E. Kohlberg.
74- "Ali".
75- Merriam- Webster's Encyclopedia of World Religions.
76- "Ahl al- Bayt".
77- The Oxford Encyclopedia of the Islamic World.
78- Mary Elaine Hegland.
79- "The Venture of Islam: Conscience and History in a World Civilization".
80- Marshall G. S. Hodgson.
81- "The Evolution of the Shia".
82- E. Kohlberg.
83- "Early Shi'ism in History and Research".
40- Shi'ism.
85- E. Kohlberg.
86- Shi'ism.
87- Heinz Halm.
88- Shi'ism.
89- Encyclopedia of Religion, 2nd Edition.
90- Wilferd Madelung.
91- Shi'a.
92- Encyclopedia of Islam, 2nd Edition.
93- Wilferd Madelung.
94- "Imāma".
95- Encyclopedia of Religion, 2nd Edition.
96- Wilferd Madelung.
97- "Imāmate".
98- Encyclopedia of Religion, 2nd Edition.
99- Wilferd Madelung.
100- Shi'a.
101-Encyclopedia of Islam and the Muslim World.
102- Robert M. Gleave.
103- "Imāmah".
104- The Oxford Encyclopedia of Islamic World.
105- Abdulaziz Sachedin.
106- "Ali b. Abi Talib".
107- Encyclopedia Iranica.
108- E. Kohlberg.
109- I. K. Poonawala.
110- "Ali b. Abi Talib".
111- Encyclopedia of Religion, 2nd Edition.
112- Reza Shah- Kazemi.
113- "The Question of Succession".
114- "The Shi'ite Religion".
115- Danaldson.
116- Shi'a.
117- The Quran: an Encyclopedia.
118- Arzina R. Lalani.
119- "Recent Research into the History of Early Shi'ism".
120- Encyclopedia of Islam and the Muslim World.
121- Robert M. Gleave.
122- An Introduction to Shi'i Islam: The History and Docuines of Twelver Shi'ism.
123- Moojan Momen.
124- "Walayah".
125- The Quran: an Encyclopedia.
126- Hermann Landolt.
127- Early Shi'i thought: the teachings of Imam Muhammad al- Baqir.
128- Arzina R. Lalani.
129- "Ghadir Khumm".
130- Encyclopedia Iranica.
131- Maria Massi Dakake.
132- "Ghadir Khumm".
133- Encyclopedia Iranica.
134- Ahmad Kazemi Miussavi.
135- "Claiming the past: Ghadir Khumm and the Rise of Hafizi Historiography in Late Fatimid Gypt".
136- Paula Sanders.
137- "Ghadir Khumm".
138- The Quran: an Encyclopedia.
139- Asma Afsaruddin.
140- "Ghadir Khumm".
141- Encyclopedia of Islam, 2nd Edition.
142- L. Veccia Vaglieri.
143- "The Ghadir Khumm Tradition: Walayah and the Spiritual Distinctions of Ali b. Abi Talib".
144- The Charismatic Community: Shi'ite Identity in Early Islam.
145- Maria Massi Dakake.
146- The Charismatic Community: Shi'ite Identity in Early Islam.
147- Maria Massi Dakake.
خانم ماریا مسی داکِیک، استادیار مطالعات دینی در دانشگاه جرج میِسن آمریکا.
148- "The Ghadir Khumm Tradition: Walayah and the Spiritual Distinctions of Ali b. Abi Talib".
149- Robert M. Gleave.
پروفسور روبرت گلیو: استاد مطالعات عربی و اسلامی دانشگاه اگزتر انگلیس.
150- "Recent Research into the History of Early Shi'ism".
151- "The Succession to Muhammad".
152- W. Madelung, The Succession to Muhammad: A Study of the Early Caliphate (Cambridge: Cambridge University Press, 1996).
153- گلیو به عنوان نمونه به پژوهش زیر اشاره می کند: "Recent Research into the History of Early Shi'ism", p. 1603): P. Sanders, "Claiming the Past: Ghadir Khumm and the Rise of Hafizi Historiography in late Fatimid Egypt", Studia IsIamica, 75 (1992): 81-104.
154- Gleave Robert M., Recent Research into the History of Early Shi'ism, in: History Compass 7/6, 2009, pp. 1593-1605.
155- بابد توجه داشت که مادلونگ در نوشته خود به نص و منصوب بودن آن حضرت از طرف خدا اشاره و توجهی ندارد؛ بلکه آن را مطابق با آن چه که به طور عموم در شبه جزیره عربستان مرسوم بود، امری مورد قبول می داند.
156- Gleave Robert M., Recent Research into the History of Early Shi'ism, in: History Compass 7/6, 2009, pp. 1593-1605.
157- M. Morony, " Review of The Succession to Muhammad: A Study of the Early Caliphate ", JNES, 59.2 (2000): 153.
158- W. A. Graham, "Review The Succession to Muhammad: A Study of the Early Caliphate ", Muslim World, 89.2 (1999)": 194.
159- E. L. Daniel "Review The Succession to Muhammad", Middle East Journal, 52.3 (1998): 471.
160- I. Mattson, "Review of The Succession to Muhammad", Journal of Religion, 78.2 (1998): 321.
161- P. Crone "Review of The Succession to Muhammad", Times Literary Supplement, 4897 (7 Feb, 1997): 28
162- L. Caetani, Annali dell' Islam, Milan: U, Hoepli, 1905.
163- William Montgomery Watt, Early Islam: Collected Articles, Edinburgh: Edinburgh
University Press, 1990.
164- Gleave Robert M., Recent Research into the History of Early Shi'ism, in: History Compass 7/6, 2009, pp. 1593-1605.
165- The Succession to Muhammad: A Study of the Early Caliphate, 1997, Cambridge University Press, p. 18.
166- Ibid, p. 35.
167- Ibid, p. 18.
168- Ibid, p. 253.
169- L. Veccia Vaglieri.
170- "Ghadir Khumm".
171- Veccia Vaglieri L., "Ghadir Khumm". in Encyclopedia of Islam, 2nd ed., vol. 2, Brill, Leiden, 1991.
172- Maria Massi Dakake.
173- Dakake Maria Massi, The Charismatic Communty : Shi'ite Identity in Early Islam, pp. 36-37.
174- Jacob Lassner.
175- Jacob Lassner, "The Shaping of Abbasid Rule", Princeton, 1980.
176- Dakake Maria Massi, The Charismatic Communty : Shi'ite Identity in Early Islam, pp. 38.
177- Harald Motzki.
178- The Biography of Muhammad: The Issue of the Sources.
179- The Biography of Muhammad: The Issue of the Sources, edited by: Harald Motzki, Leidin, Brill, 2000, Introduction, pp. xiv- xv.
180- Ibid.
181- Ibid.
182- Dakake Maria Massi, The Charismatic Communty : Shi'ite Identity in Early Islam, Chapter II, pp. 47-48.
183- منظور داکیک از نخستین جنگ داخلی- همان طور که در فصل سوم کتاب جامعه کاریزماتیک: هویت شیعه در دوران اولیه اسلام اشاره می کند- جنگ صفین است.
184- Dakake Maria Massi, The Charismatic Community : Shi'ite Identity in Early Islam, Chapter II, pp. 43-44.
185- Ibid.
186- Ibid, pp. 41-43.
187- داکیک این رویداد را از (ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، 167/6- 168 ...) نقل کرده و در ادامه آن می نویسد: « در حالی که اعتبار سخنرانی گزارش شده از علی [علیه السّلام] به دلیل این که تنها از عامر بن واثله، شخصیت طرفدار علی [علیه السّلام] و نیز راوی حدیث غدیرخم نقل شده است که ادعا می کند که به طور اتفاقی سخنرانی علی [علیه السّلام] را از پشت در شورایی که توسط محافظان حفاظت می شد شنید، مورد سؤال است (ر. ک: امینی، الغدیر، 161/1 ...)، وجود این ارجاع به خطبه غدیرخم بدون توضیح یا تأکید خاصی، هم در گزارش منابع شیعی و هم غیر شیعی، نشان دهنده پذیرفته شدن این حدیث به عنوان یکی از تمایزها (فضائل) معنوی علی [علیه السّلام] است که در میان مؤلفان مختلف اولیه اسلامی مشهور و در حد وسیع پذیرفته شده است».
188- داکیک می نویسد: « شاید این درخواست در پاسخ به گردن کشی های قدرتمندی بود که در مورد حقانیت آن حضرت به عنوان خلیفه وجود داشت. طبق گزارش های مختلف، 12 یا 13 نفر- که تمام آنان از نخستین افراد جامعه اسلامی در مدینه و بر اساس برخی از متون، همه از کسانی بودند که در جنگ بدر شرکت داشتند- برخاستند تا خواسته او را عملی کنند (ابن حنبل، مسند، 84 و 118-119؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، 276/7- 277). در واقع با توجه به آن که در برخی از گزارش ها آمده که هفتاد نفر از کسانی که در جنگ بدر شرکت داشتند، با علی [علیه السّلام] در جنگ صفین شرکت کردند (نصر بن مزاحم، وقعة صفین، 236)، به نظر می آید که این تعداد، تعداد بسیار کمی است و اکثریت کسانی که احتمالاً باید حجة الوداع را با پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] انجام داده باشند و از کاروانی بوده باشند که پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] در غدیرخم برای آنان سخنرانی کرد حذف شده اند. گزارش شیعی از این رویداد، تا حدودی به طور غیر قابل توضیح اضافه می کند که براء بن عازب- که از حامیان وفادار حق علی [علیه السّلام] از زمان رحلت پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] بود (براء زمانی که علی [علیه السّلام] و عباس مشغول غسل دادن بدن پیامبر [صلی الله علیه و آله و سلم] بودند، با عجله نزد آنان می آید تا آنان را از حوادثی که در سقیفه بنی ساعده در حال رخ دادن بود، آگاه کند (ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، 219/1- 220)) و نیز یکی از کسانی بود که از ناقلان مهم حدیث غدیرخم و شرکت کننده در تمام جنگ های دوران خلافت علی [علیه السّلام] بودند- از گواهی دادن به این حدیث در این مناسبت خاص، سر باز زد (ر. ک: ابن بابویه، امالی، 107-108)».
189- داکیک این گزارش را از: ابن حنبل، مسند، 419/5 و ابن کثیر، البدایة و النهایة، 277/7 نقل می کند.
190- داکیک این گزارش را از: بلاذری، انساب الأشراف، 93/4 نقل می کند و در ادامه می نویسد: « با استدلال معاویه به نظر می آید که گناه و تقصیر مخالفت مستقیم او با علی [علیه السّلام]، نسبت به بی طرفی سعد گناه و تقصیر کمتری است زیرا معاویه برخلاف سعد، آگاهی قبلی از حادثه غدیرخم نداشت».
191- داکیک این گزارش را از: مسعودی، مروج الذهب، 373/2 نقل می کند و می نویسد: « این گزارش تنها و منحصراً در کتاب مروج الذهب مسعودی، مورخ طرفدار شیعه نقل شده است».
192- الحاکم النیسابوری، المستدرک علی الصحیحین، 366/3، 367 و 371 و البلاذری، أنساب الأشراف، 251 و ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، 108/25.
193- به عنوان نمونه: ابن الأثیر، أسد الغابة، 385/4؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، 406/7؛ ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، 333/4 و 55/59 و 67؛ الطبری، تاریخ الطبری، 421/2 و 358؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، 376/5 و ج 23/8.
194- عبدالحسین، امینی، الغدیر فی الکتاب و السنه و الأدب، 10/1 و الحموی، معجم البدان، 111/2 و 389.
195- عبدالحسین، امینی، الغدیر فی الکتاب و السنة و الأدب، 144/1.
196- بی میلی براء بن عازب برای گواهی دادن به حدیث غدیرخم و نیز اظهار تعجب امیرالمؤمنین (علیه السّلام) از خطاب شدن با عنوان مولا توسط گروهی از انصار در میدان مرکزی رحبه کوفه که داکیک مطرح کرده، مسئله ای است که در بحث «تفسیرهای شیعی و سنی از حدیث غدیرخم» مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
فصلنامه ی تخصصی امامت پژوهی، پاییز 1390
ادامه مطلب
با تدبر در قرآن مجید، آیاتی جلب توجه می کند که مفهوم واضح و صریحی از آن به ذهن خطور می کند و در عین حال برای درک کامل آن نیاز به مفسر قرآن است تا تفصیل آن معنی را در اختیار ما بگذارد.
آیه ی هفتم سوره انشراح از این دست آیات است، که با تشریح مراحل بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و عنایات پروردگار درباره ی برترین آفریده اش می فرماید:
( أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ، وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ، الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ، وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ)
سپس به آخرین مرحله از این رسالت عظیم آسمانی می رسد و می فرماید:
( فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصِبْ، وَإِلَى رَبِّکَ فَارْغَبْ)
این دو آیه صریحاً به پایان رسالت با کلمه «فَرَغتَ» و به حالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با جمله « إِلَى رَبِّکَ فَارْغَبْ» اشاره می کنند. آنچه در میان کلمات این دو آیه جلب توجه می کند، عبارت «فَانْصِبْ» است. این کلمه بدان معناست که هنگام فراغ از رسالت الهی و قبل از پر کشیدن به ملکوت اعلی هنوز یک وظیفه بر دوش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مانده که باید انجام شود و آن مسئله ی «منصوب کردن» است.
اما درباره ی این امر مهم که با این صراحت در اینجا مطرح شده، هیچ تفصیلی داده نشده مبنی بر اینکه موضوع چیست؟ و حضرت رسول چه کسی را و در چه زمانی و کجا باید منصوب فرماید؟! ائمه ی معصومین (علیهم السّلام) که تفسیر قرآن بر عهده ی ایشان نهاده شده، به تبیین این آیات پرداخته و روشن ساخته اند که مقصود از این آیه، منصوب کردن علی بن ابی طالب (علیه السّلام) به مقام امامت است. این امر در غدیر خم و در آخرین سال عمر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تحقق یافت، و در واقع آن حضرت با امتثال امر «فَانْصِبْ» بود که آن مراسم بسیار باعظمت را در غدیر تدارک دید.
مقاله ی حاضر در چهار مرحله به تشریح ابعاد تفسیری این آیه پرداخته و نزول آن را در غدیر و درباره ی مسئله ی امامت به اثبات می رساند. در مرحله ی اول به قرائت کسره یا فتحه در «فَانْصِبْ» می پردازد. مرحله ی بعدی ارائه ی اسناد و مدارک برای اثبات نزول آیه ی درباره ی غدیر است. مرحله ی سوم ارتباط کل سوره را با غدیر بیان می نماید. در آخرین مرحله منظور از «فراغت» و «منصوب کردن» با استناد به احادیث آمده است.
قرائت کسره یا فتحه در «فَانْصِبْ»
اولین سخنی که قبل از شأن نزول این آیه به نظر می رسد قرائت کلمه «فَانْصِبْ» است: آیا این کلمه را باید به کسر صاد خواند یا به فتح آن. در اینجا با یادآوری این که اختلاف قرائت در حد حرکات و اعراب کلمات قرآن، مسئله ای پذیرفته است، یادآور می شود که در روایات ما تصریح به قرائت کسره شده است. این تصریح گاهی با نام بردن «کسره» است و گاهی از ترکیب عبارت پیداست؛ زیرا اگر با فتحه خوانده شود به معنای «تلاش کردن» است؛ در این صورت فعل لازم بوده، نیازی به مفعول نخواهد داشت، ولی اگر با کسره خوانده شود به معنای «منصوب کردن» است و فعل متعددی بوده، بدون مفعول معنی نمی دهد و حتی گاهی به دو مفعول نیاز دارد؛ مثلاً « فَانْصِبْ عَلِیّاً» یعنی « علی را منصوب کن» و «فَانْصِبْ عَلِیّاً اِماماً» یعنی «علی را به امامت منصوب کن».در همه ی روایاتی که تفسیر ائمه (علیهم السّلام) از این آیه را بازگو می کند، حتی اگر تصریحی به « قرائت به کسر» نباشد، متعدی معنی کردن فعل، با ذکر یک یا دو مفعول، به معنای تأیید قرائت به کسر است.
اقتضای حکم و موضوع و روند مطلب در سوره نیز با قرائت کسره بیشتر تناسب دارد، زیرا «فَانْصِبْ» با فتحه یعنی: « تلاش کن و خود را به زحمت بینداز»، و معنای عبارت چنین می شود: « وقتی از وظیفه پیامبری فراغت یافتی، تلاش کن و خود را به زحمت انداز» که معنای چندان عمیقی را نمی رساند. ولی « فَانْصِبْ» با کسره یعنی «منصوب کن»، و معنای عبارت چنین می شود: « وقتی از وظیفه ی پیامبری فراغت یافتی، منصوب کن». که دقیقاً متوجه مسئله ی خلافت است که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مرحله ی پایانی نبوّت بدان اقدام می فرمود.
با این مقدمه درباره ی قرائت آیه، دو روایت از روایاتی را که به قرائت « فَانْصِبْ» با کسره تصریح دارند، نقل می کنیم و سپس از واکنش ویژه ی اهل سنت به اهمیت موضوع پی می بریم:
عَن اَبی عَبدِ اللهِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ علیه السلام عَن اَبیهِ علیه السلام اَنَّهُ قالَ فی قَولِهِ تَعالی، (فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصِبْ)، قالَ: فَانصَب بِکَسرِ الصّادِ. اِذا فَرَغتَ مِن اِقامَةِ الفَرائِضِ فَانصَب عَلِیّاً علیه السلام، فَفَعَلَ صلی الله علیه و آله (1) .
از امام صادق (علیه السّلام) از پدرشان امام باقر (علیه السّلام) نقل شده که درباره ی کلام خدای تعالی (فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصِبْ)، فرمود: فَانْصِبْ به کسر صاد است، [و معنایش چنین است که:] هرگاه از اقامه ی واجبات فراغت یافتی، علی را منصوب کن. و پیامبر- (صلی الله علیه و آله و سلم) - این دستور را عملی ساخت.
در این روایت به عبارت «بِکَسرِ الصّادِ» تصریح فرموده، و در عبارت بعدی هم جمله « فَانْصِبْ عَلِیّاً» را به کار برده که اگر با فتحه بخوانیم، نیاز به مفعول ندارد و معنی غلط می شود. در روایت دیگری با کلمه «قَرَأَ» تصریح به قرائت حضرت با کسره نموده و سپس با عبارت «فَانْصِبْ لَهُم عَلِیّاً اِماماً» مطلب را واضح تر نموده و نشان داده که منظور قرائت با کسره است که نیاز به مفعول دارد. متن روایت چنین است:
« اِنَّ جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدٌ علیه السلام قَرَأَ: ( فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصِبْ). قالَ: فَاِذا فَرَغتَ مِن اِکمالِ الشَّریعَةِ فَانصِب لَهُم عَلِیّاً اِماماً»(2)
«حضرت جعفر بن محمد (علیه السّلام) چنین قرائت کرد: «فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصِبْ»، و چنین معرفی کرد که « هرگاه از تکمیل شریعت فراغت یافتی، علی را به عنوان امام آنان منصوب نما».
با توجه به قرائت ائمه (علیه السّلام) با کسره در کلمه ی « فَانْصِبْ»، برخورد شدید برخی از اهل سنت و تأکید بر خارج ساختن آیه از موضوع «ولایت» جلب توجه می کند و ریشه مسئله را بازگو می نماید:
قالَ الزَّمَخشَری: وَ مِنَ البِدَعِ ما رُوِیَ عَن بَعضِ الرّافِضَةِ أَنَّهُ قَرَأَ «فَانْصِبْ» بِکَسرِ الصّادِ، اَی اِنصِب عَلِیّاً لِلاِمامَةِ.
زمخشری می گوید: از بدعت ها مطلبی است که از بعضی رافضیان نقل شده که کلمه ی «فَانْصِبْ» را در آیه با کسر صاد خوانده، یعنی علی را به امامت منصوب کن.(3)
قالَ ابنُ العَرَبِیِّ: مِنَ المُبتَدِعَةِ مَن قَرَأَ هذِهِ الأیَةِ «فَانْصِبْ» بِکَسرِ الصّادِ وَ الهَمُزِ مِن اَوَّلِهِ؛ قالُوا مَعناهُ اِنصِبِ الاِمامَ الَّذی تَستَخلِفُهُ، وَ هذا باطِلٌ فِی القَراءَةِ، باطِلٌ فِی المَعنی، لِاَنَّ النَّبِیَّ لَم یَستَخلِف اَحَداً.
ابن عربی می گوید: از بدعت گزاران است هر که در این آیه «فَانْصِبْ» به کسر صاد و همزه اوّلش بخواند. [آنان که چنین می خوانند] می گویند معنای آیه این است: « امامی را که جانشین توست منصوب کن». و این هم از نظر قرائت باطل است و هم از نظر معنی، زیرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هیچ کس را به جانشینی خود منصوب نکرد!(4)
بدعت شمردن قرائت آیه به کسر صاد، به ضمیمه ی کلمه ی «روافض» گویای همه چیز است؛ چرا که اختلاف قرائت آن هم در حدّ حرکات، هرگز بدعت شمرده نشده و در روایت اهل سنت نیز موارد بسیاری دارد. چگونه است که وقتی نوبت به شیعیان می رسد، بدعت به حساب می آید؟ پاسخ این سؤال را محیی الدین ابن عربی در پایان کلامش که در بالا آمد داده است؛ آنجا که می گوید: « این هم از نظر قرائت باطل است و هم از نظر معنی، زیرا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) کسی را به جانشینی خود منصوب نکرده است»!
پس بدعت بودنِ تغییر یک حرکت در کلمه ی «فَانْصِبْ» به خاطر آن است که به نظر ابن عربی خلافت انتصابی نیست، بلکه خلیفه را مردم باید انتخاب کنند! و ما می گوییم: چون خلافت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جز از طریق انتصاب ممکن نیست، بنابراین قرائت صحیح به کسر است و بدعت گزاران برای فرار از حقیقتِ خلافت و ایجاد بدعتِ خلافت انتخابی، آن را به فتح خوانده اند!!
تصریح به نزول آیه درباره ی غدیر
روایاتی که در تفسیر و شأن نزول این آیه وارد شده، در مواردی دقیقاً موقعیت زمانی آن را حجة الوداع و پس از اتمام حج معین می کند، و گاهی با پیش کشیدن بحث « مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیُّ مَولاهُ» در پی آیه به تحقق آن در غدیر اشاره می کند. سه روایت زیر گویای این جهت است:« عَن اَبی عَبدِ اللهِ علیه السلام قالَ: قَولُهُ « فَاِذا فَرَغتَ فَانصَب». کانَ رَسُولَُ اللهُ صلی الله علیه و آله حاجّاً، فَنَزَلَت: « فَإِذَا فَرَغْتَ» مِن حَجِّکَ «فَانْصِبْ» عَلِیّاً عَلَماً لِلنّاسِ.»
« امام صادق (علیه السّلام) فرمود: گفته ی خداوند: « آن گاه که فراغت یافتی منصوب کن». پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در سفر حج بود که چنین نازل شد: وقتی از حج خود «فراغت یافتی» علی را به عنوان عَلَمی برای مردم «نصب کن».»(5)
در این حدیث به نزول آیه در سفر حج که مقدمه ی غدیر بود، تصریح شده است. در حدیث دیگر «حجة الوداع» آمده که صراحت بیشتری دارد:
« (فَاِذا فَرَغتَ فَانصَب»). قالَ: فَاِذا فَرَغتَ مِن حَجَّةِ الوِداعِ فَانصِب اَمیر المُؤمِنینَ وَ اِلی رَبِّکَ فَارغَب.»
« در معنای آیه ی« فَاِذا فَرَغتَ فَانصَب» فرمود: وقتی از حجة الوداع فراغت یافتی، امیرالمؤمنین را منصوب کن و به سوی پروردگارت رغبت نما.»(6)
در حدیث سوم ضمن بازگفتن ماجرای غدیر به بیان این مسئله پرداخته که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از نزول این آیه فرمود: « مَن کُنتُ مَولاه...» و شکی نیست که حضرت این کلام را در غدیر فرموده است:
« عَن اَبی عَبدِ اللهِ علیه السلام: قالَ عَزَّ ذِکرُهُ: ( فَاِذا فَرَغتَ فَانصَب وَإِلَى رَبِّکَ فَارْغَبْ)، یَقُولُ: فَاِذا فَرَغتَ فَانصَب عَلَمَکَ وَ اَعلِن وَصِیَّک فَاَعلِمهُم فَضلَهُ عَلانِیَةً. فَقال صلی الله علیه و آله: «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیُّ مَولاهُ، اَللَّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ- ثَلاثَ مَرّاتٍ- ».
« امام صادق (علیه السّلام) فرمود: خداوند فرمود: (آنگاه که فراغت یافتی منصوب کن و به سوی پروردگارت رغبت نما)، می فرماید: «وقتی فراغت یافتی علامت خود را منصوب کن و جانشین خود را اعلان نما و فضیلت او را علناً بیان کن. این بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سه مرتبه فرمود: « هر کس من صاحب اختیار اویم، علی صاحب اختیار اوست؛ خدایا، دوست بدار هر کس او را دوست بدارد و دشمن بدار هر کس او را دشمن بدارد». »(7)
ارتباط کل سوره با غدیر
سوره انشراح حاکی از گشایش اساسی در رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است و خداوند خبر از انشراح صدر (گشادگی سینه) و آسودگی قلب آن حضرت می دهد. در این سوره از مسئولیتی عظیم یاد شده که با انجام آن سنگینی از دوش پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برداشته شده، دوران عسر و سختی پشت سر گذاشته می شود و دوران یُسر و آسایش فرا می رسد. کلید همه ی این گشایش ها علی بن ابی طالب (علیه السّلام) است، که آرامش نهایی و مطلق با منصوب کردن او به مقام امامت حاصل می شود. این تسلسلِ مراحل اسلام و ارتباط نهایی آن با غدیر، در کلام امام باقر و امام صادق (علیها السّلام) چنین ترسیم شده است:« کلام خداوند (أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ) یعنی: آیا به تو نفهمانیدیم جانشینت کیست؟ آیا او را یار تو و خوار کننده ی دشمن تو قرار ندادیم؟ همان دشمنی که کمر تو را می شکست. آیا از نسل علی، فرزندان انبیا را قرار نداده که هدایت یافته اند؟ ( وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ): تا آنجا که هر جا نام من (خدا) برده شود تو هم، ای پیامبر، همراه من نام برده می شوی. هرگاه از دنیای خود فارغ شدی، علی را برای ولایت منصوب کن تا به وسیله او از اختلاف هدایت یابند.»(8)
در حدیث فوق فرازهای سوره ی انشراح، انسجام مقام نبوت و ولایت را در مسیر بیست و سه ساله ی رسالت نشان داده است. در حدیثی دیگر به جزئیات بیشتری از این ارتباط پرداخته شده است:
« (أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ): آیا سینه ی تو را فراخ قرار ندادیم؟» فرمود: به وسیله ی علی (علیه السّلام) که او را جانشین تو قرار دادیم. آن گاه که مکه را فتح کرد و قریش به اسلام داخل شدند، خداوند سینه ی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و باطن او را گشایش عنایت فرمود. ( وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ): « مشکل تو را از دوشت برداشتیم.» فرمود: به وسیله علی (علیه السّلام) جنگی را که کمرت را می شکست یعنی بار آن بر کمرت سنگینی می کرد از دوشت برداشتیم. ( وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ): « و یاد تو را بلندآوازه قرار دادیم.» فرمود: هرگاه نام من (خدا) برده شود، نام تو هم ذکر می شود، و این همان کلام مردم است که می گویند: اَشهَدُ اَن لا اِلهَ اِلَّا اللهُ، وَ اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولَ اللهِ».
سپس می فرماید:
« (إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یسْرًا): « با هر سختی آسانی هست.» فرمود: مادامی که در سختی بودی آسانی برایت آمد. ( فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصِبْ): « آن گاه که فراغت یافتی منصوب کن.» فرمود: آن گاه که از حجة الوداع فراغت یافتی، امیرالمؤمنین را منصوب کن. ( وَإِلَى رَبِّکَ فَارْغَبْ): « و به سوی پروردگارت رغبت کن». »(9)
منظور از فراغت و منصوب کردن
نقطه ای که ارتباط دقیق این آیه را با غدیر روشن می کند، فهمیدن متعلَّقِ دو کلمه «فَرَغْتَ» و «فَانْصِبْ» است. آیا منظور فراغت از چه کاری و منصوب کردن چه کسی و به چه منصبی است؟ احادیث وارده در تفسیر آیه به غدیر، بر این دو نکته تأکید خاصی دارند.درباره ی متعلَّق «فَرَغْتَ» سه جهت به چشم می خورد که منظور از همه ی آنها یک مطلب است، ولی هر یک از بُعد خاصی به مسئله می نگرد:
1. إِذَا فَرَغْتَ مِن حَجِّکَ ... (10) إِذَا فَرَغْتَ مِن حَجَّةِ الوِداعِ ...(11)
در این روایت دو بعُد زمانی مورد تأکید قرار گرفته و نشان دهنده آن است که منصوب کردن امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در غدیر پس از مراسم حج، آن هم در سال حجة الوداع انجام گرفته است.
2. إِذَا فَرَغْتَ مِن دُنیاکَ(12)
در این مورد اشاره به نصب مقام ولایت در آخر عمر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
2. إِذَا فَرَغْتَ مِن نبُوَّتِکَ ...(13) إِذَا فَرَغْتَ مِن اِقامَةِ الفَرائِضَ ...(14) إِذَا فَرَغْتَ مِن اِکمالِ الشَّریعَةِ (15).
در این سه مورد آخر، «رسالت بودن» ابلاغ حکم ولایت مورد توجه است، و این نکته با سه تعبیر متفاوت مطرح شده است: نبوت، یعنی پس از انجام همه آنچه به عنوان نبوت بر عهده ی حضرت بود. اقامه ی فرائض، یعنی ولایت آخرین واجبی است که پس از همه ی آنها اعلام شد. اکمال شریعت، یعنی چیزی از آنچه دین خداست باقی نماند و فقط ولایت باقی ماند که باید به عنوان روح حاکم بر آنها پس از پایان اعلان آنها مطرح شود.
درباره ی متعلَّق «فَانْصِبْ» باید توجه داشت که فعل «نَصَبَ» به معنای منصوب کردن دو مفعول می خواهد که یکی منصوب شونده و دیگری منصبی است که وی بدان منصوب می گردد. مفعول اول در شش حدیث با ذکر نام حضرت به صورت «عَلِیّاً» آمده و در یک مورد «امیرالمؤمنین» آمده و در مورد دیگری هم «عَلَمَکَ» ذکر شده است. مفعول دوم هم در یک مورد «وَصِیّاً»، در یک مورد «اِماماً»، و در دو مورد «عَلَماً» و در دو حدیث دیگر به صورت جار و مجرور (لِلوِلایَةِ) آمده است، که مجموع عبارات از این قرار است:
1. فَانْصِبْ اَمیرَالمُؤمِنینَ.(16)
2. فَانْصِبْ عَلِیّاً.(17)
3. فَانْصِبْ عَلِیّاً اِماماً.(18)
4. فَانْصِبْ عَلِیّاً لِلوِلایَةِ.(19)
5. فَانْصِبْ عَلِیّاً وَصِیّاً.(20)
6. فَانْصِبْ عَلِیّاً عَلَماً لِلنّاسِ.(21)
7. فَانْصِبْ عَلَمَکَ وَ اَعلِن وَصِیَّکَ.(22)
هر یک از این کلمات نیز یادآور بعدی از ولایت مطلقه امیرالمؤمنین (علیه السّلام) است. امامت به معنای پیشوایی و رهبری مردم، وصایت از بعد جانشینی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، عَلَم بودن به معنای تنها و یگانه نشانِ هدایت بودن علی (علیه السّلام) است.
پی نوشت ها :
1- ابن حیون، شرح الاخبار، 245/1، ح270.
2- ابن شهر آشوب، مناقب، 226/1.
3- حسکانی، شواهد التنزیل، 451/2، پاورقی؛ به نقل از تفسیر کشاف زمخشری.
4- قرطبی، تفسیر القرطبی، 109/20.
5- مجلسی، بحارالأنوار، 135/36، ح91؛ بحرانی، عوالم العلوم، 151/3، ح227. آقا نجفی، تأویل الایات، 812/2، ح4.
6- مجلسی، بحارالأنوار، 133/36؛ قمی، تفسیر القمی، 428/2.
7- مجلسی، بحارالأنوار، 142/38، ح105؛ بحرانی، عوالم العلوم، 150/3، ح 226؛ کلینی، الکافی، 294/1.
8- ابن شهر آشوب، مناقب، 226/2.
9- مجلسی، بحارالأنوار، 133/36؛ قمی تفسیر القمی، 428/2.
10- مجلسی، بحارالأنوار، 135/36، ح91.
11- همان، 133/36.
12- ابن شهر آشوب، مناقب، 226/2.
13- آقا نجفی، تأویل الایات، 811/2.
14- ابن حیون، شرح الاخبار، 245/1، ح270.
15- ابن شهر آشوب، مناقب، 226/2.
16- مجلسی، بحارالأنوار، 133/36.
17- ابن حیون، شرح الاخبار، 245/1، ح270.
18- ابن شهر آشوب، مناقب، 226/2.
19- ابن شهر آشوب، مناقب، 226/2؛ حسکانی، شواهد التنزیل، 451/2، ح1116.
20- آقا نجفی، تأویل الایات، 811/2-812؛ مجلسی، بحارالأنوار، 133/36، ح87.
21- مجلسی، بحارالأنوار، 135/36، ح91.
22- مجلسی، بحارالأنوار، 142/38، ح105.
آقا نجفی، محمدتقی بن محمد باقر، تأویل الآیات الباهرات فی فضائل العترة الطاهرة، [بی جا]، امیرالمؤمنین (علیه السّلام)، 1364 ش.
ابن حیون، شرح الاخبارفی فضائل الائمة الأطهار، تحقیق محمد الحسینی الجلالی، قم، جامعة المدرسین فی الحوزة العلمیة بقم، مؤسسه النشر الاسلامی، 1409 ق.
ابن شهر آشوب، محمد بن علی، مناقب آل ابی طالب امیرالمؤمنین، تحقیق علی السید جمال اشرف الحسینی، قم، المکتبة الحیدریة، 1432 ق.
بحرانی، عبدالله بن نورالله، عوالم العلوم و المعارف و الاحوال من الایات و الاخبار و الاقوال، تألیف عبدالله البحرانی الاصفهانی و مستدرکاتها محمد باقر بن المرتضی الموحد الابطحی الاصفهانی، قم، مؤسسه الامام المهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف)، بی تا.
حسکانی، عبیدالله بن عبدالله، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل فی الآیات النازلة فی اهل البیت صلوات الله و سلامه علیهم، تحقیق محمدباقر المحمودی، [بی جا]، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة، 1427 ق.
قرطبی، محمد بن احمد، الجامع الاحکام القرآن، اعتنی به و صححه هشام سمیر البخاری، ریاض، دار عالم الکتب، 1423 ق.
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، اشراف لجنة التحقیق و التصحیح فی المؤسسة، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، 1412 ق.
کلینی، محمّد بن یعقوب، الکافی، چاپ پنجم، تهران، دار الکتب اسلامیه، 1363 ش.
مجلسی، محمدباقر بن محمدتقی، بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الأطهار، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1423 ق.
منبع مقاله :
فصلنامه ی تخصصی امامت پژوهی، پاییز 1390
ادامه مطلب
مقدمه
یکی از سؤالاتی که درباره ی واقعه غدیر خم ذهن بسیاری را به خود مشغول کرده و گاهی هم از آن سوء استفاده می شود، این است که با وجود انبوه حاضران در غدیر خم چرا بعد از پیامبر به فرمان او در غدیر توجه نشد؟ چه بسا کسانی در مواجهه با این پرسش چنین نتیجه بگیرند که با آمار بالای حاضران در غدیرخم اشتباه است یا انتصاب علی (علیه السّلام) به مقام ولایت دروغ است و این دو قابل جمع نیستند. کسانی که چنین نگاهی به ماجرای غدیر دارند، در ذهن خود پیشاپیش نوعی تقدس را نسبت به صحابه پیامبر مفروض گرفته اند؛ به این معنا که اگر واقعاً این جمع کثیر از صحابه در روز غدیر حاضر بودند و اگر واقعاً پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم)علی (علیه السّلام) را به عنوان جانشین خود معرفی کرده بود، محال بود اصحاب او پس از وفاتش با فرمان او مخالفت کنند.این نوشتار در پی آن است که با توجه به سوره مائده، به طور خلاصه بستر اعتقادی اطرافیان پیامبر را در آن مقطع زمانی مورد برسری قرار دهد و نهایتاً بدانجا برسد که نشان دهد حضور جمع کثیری از مردم در روز غدیر، منافاتی با نافرمانی از پیامبر ندارد؛ بلکه برعکس، جو اعتقادی میان اصحاب بسیار نگران کننده بوده و آنان آن چنان که باید و شاید مطیع دستورات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)نبوده اند و اکثریت جامعه در مسیر نفاق با مسلمانان و همکاری با دشمنان اسلام و پیامبر قرار داشتند.
قرآن اگر چه دربرگیرنده ی قصه های فراوانی است، اما هرگز نمی توان به آن کتاب قصه گفت چون هرگز از ویژگی های یک کتاب قصه تبعیت نمی کند؛ تکه های مختلف یک قصه را به بیان های مختلف در جای جای قرآن می توان یافت، اما چرا؟ راز این نکته را باید در تناسب آیات با زمان و مکان نزول آن ها جست و جو کرد؛ به عبارت دیگر، گرچه آیات قرآن محدود به زمان و مکان خاصی نیستند، اما بی ارتباط به زمان و مکان نزول نیز نیستند. از این رو اگر زمان و مکان نزول آیات قرآن را بدانیم، این آیات می توانند نکات مهمی را بازگو کنند.
درباره ی زمان نزول آیات سوره مائده چند نظر وجود دارد. قدر مشترک این نظرها آن است که این سوره در اواخر عمر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)و مشخصاً در دو ماه آخر عمر شریفشان نازل شده؛ بنابراین می تواند مبنای مناسبی برای بررسی وضعیت اعتقادی مسلمین در روزهای پایانی عمر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله و سلم)باشد. به نظر راقم این سطور تک تک آیات این سوره، مستقیم یا غیر مستقیم، به دنبال ترسیم چهره اعتقادی مسلمین در این روزهاست. بررسی همه ی آیات این سوره با چنین نگاهی مجال گسترده ای می طلبد ولی ارائه نمونه هایی از آن خالی از لطف نخواهد بود.
پرهیز از پیمان شکنی
( یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ أُحِلَّتْ لَکُمْ بَهِیمَةُ الْأَنْعَامِ إِلَّا مَا یتْلَى عَلَیکُمْ غَیرَ مُحِلِّی الصَّیدِ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ إِنَّ اللَّهَ یحْکُمُ مَا یرِیدُ)(1)
( ای کسانی که ایمان آورده اید، به قراردادها [ی خود] وفا کنید. برای شما [گوشت] چارپایان حلال گردیده، جز آنچه [حکمش] بر شما خوانده می شود، در حالی که نباید شکار را در حال احرام حلال بشمرید. خدا هر چه بخواهد فرمان می دهد)در سرآغاز سوره ی مائده، بدون هیچ مقدمه ای اصحاب و مسلمین به وفای عهد دعوت می شوند، گرچه ظاهراً آیه دعوت به یک موضوع کلی می کند، اما نمی توان ارتباط این موضوع را با اوضاع زمان نزول آیات و شیوع پیمان شکنی در میان اصحاب نادیده گرفت. آنچه این مفهوم را تقویت می کند، آن است که در ادامه ی سوره و در چندین موضع یکی از مشکلات رایج در بین یهودیان پیمان شکنی آنان با پیامبرانشان شمرده می شود. ادامه ی آیه به احکام خوراکی ها اشاره دارد و ارتباط آن با وفای عهد، خود پرسشی است که در آیات دیگر همین سوره می توان به پاسخ آن رسید.
احترام به شعائر الله و همکاری در نیکی
(یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تُحِلُّوا شَعَائِرَ اللَّهِ وَلَا الشَّهْرَ الْحَرَامَ وَلَا الْهَدْی وَلَا الْقَلَائِدَ وَلَا آمِّینَ الْبَیتَ الْحَرَامَ یبْتَغُونَ فَضْلًا مِنْ رَبِّهِمْ وَرِضْوَانًا وَإِذَا حَلَلْتُمْ فَاصْطَادُوا وَلَا یجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى وَلَا تَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ)(2)
( ای کسانی که ایمان آورده اید، حرمت شعایر خدا، و ماه حرام، و قربانی بی نشان، و قربانی های گردن بنددار، و راهیان بیت الحرام را که فضل و خشنودی پروردگار خود را می طلبند، نگه دارید. و چون از احرام بیرون آمدید [می توانید] شکار کنید، و البّته نباید کینه توزی گروهی که شما را از مسجد الحرام باز داشتند، شما را به تعدّی وادارد. و در نیکوکاری و پرهیزگاری با یکدیگر همکاری کنید، و در گناه و تعدّی دستیار هم نشوید، و از خدا پروا کنید که خدا سخت کیفر است.)احترام به شعائر الهی چیزی است که هر مسلمانی باید بدان پایبند باشد. ناگفته پیداست که هر کس که دینی را می پذیرد خود را ملزم به رعایت احکام آن و توجه به مقدسات آن دین می کند؛ مگر این که ایمان او واقعی نباشد و منافقانه تظاهر به ایمان کرده باشد. منافق در هر فرصتی که می یابد، مرزهای الهی را می شکند و به مقدسات می تازد، و از آنجا که پیامبر مأمور به ظاهر بوده، گرچه به باور قلبی منافقان واقف است، آنان را به رعایت حریم شعائر الله دعوت می کند. در ادامه آیه، خداوند مسلمین را به همکاری در برّ و نیکی دعوت می کند و از همکاری در گناه باز می دارد. گناه معمولاً به شکل فردی انجام می شود و هرگاه جمعی باشد، امنیت دینی و اعتقادی جامعه را نشانه گرفته است؛ یعنی همان جریان نفاق. با توجه به آیه قبل، در واقع می توان گفت در این آیه، خداوند منافقان را از پیمان شکنی و فتنه گری و اجتماع به باطل باز می دارد و به همکاری در برّ و نیکی دعوت می کند.
رعایت احکام دینی در خوراکی ها
(حُرِّمَتْ عَلَیکُمُ الْمَیتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَیرِ اللَّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّیةُ وَالنَّطِیحَةُ وَمَا أَکَلَ السَّبُعُ إِلَّا مَا ذَکَّیتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَأَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلَامِ ذَلِکُمْ فِسْقٌ)(3)
( بر شما حرام شده است: مردار، و خون، و گوشت خوک، و آنچه به نام غیر خدا کشته شده باشد، و [حیوان] خفه شده، و به چوب مرده، و از بلندی افتاده، و به ضرب شاخ مرده، و آنچه درنده از آن خورده باشد- مگر آنچه سر ببرید- و [همچنین] آنچه برای بتان سر بریده شده، و [نیز] قسمت کردن شما [چیزی را] به وسیله تیرهای قرعه. این [کارها همه] نافرمانی [خدا] ست.)شاید در نگاه نخست این آیه با موضوع مورد نظر ما بی ارتباط باشد. ولی با دقت بیشتر خواهیم دید که چنین نیست؛ غذا نیاز طبیعی و روزمره ی انسان است و احکام آن باید در روزهای آغازین دین به پیروان ابلاغ شود؛ پس چرا این احکام باید برای روزهای پایانی عمر پیامبر بماند؟ در پاسخ باید گفت که احکام خوراکی ها در آیات و سوره های قبل و سال ها قبل از این نیز ابلاغ شده و در اینجا تکرار می شود. این پاسخ، پرسش دیگری را پیش می کشد: « اگر قبلاً این احکام به اطلاع مسلمین رسانده شده است چرا باید دوباره تکرار شود؟» ابتدایی ترین پاسخی که به این پرسش می توان داد آن است که: « زیرا مسلمانان آن احکام را رعایت نکرده اند.» یعنی بعد از گذشت بیست و سه سال از بعثت پیامبر، عده ای از مسلمانان در مورد خوراکی ها هنوز طبق احکام جاهلیت عمل می کنند و این خود دلیلی است بر ضعف اعتقادشان. اگر کمی بیشتر دقت کنیم می بینیم یکی از موارد نهی شده خوردن گوشتی است که برای بتان قربانی شده است؛ از اینجا در می یابیم که با گذشت بیست و سه سال از رسالت پیامبر هنوز هم در مدینه و در بین مسلمین کسانی هستند که برای بت ها ارج و احترام قائل اند و برایشان قربانی می کنند؛ این یعنی نفاق و ناباوری قلبی نسبت به اسلام و شخص پیامبر. ادامه ی این آیه درباره ی ولایت و غدیر خم است که خود بحثی است مفصل.
یادآوری میثاق
( وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیکُمْ وَمِیثَاقَهُ الَّذِی وَاثَقَکُمْ بِهِ إِذْ قُلْتُمْ سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُور)(4)
( و نعمتی را که خد بر شما ارزانی داشته و [نیز] پیمانی را که شما را به [انجام] آن متعهد گردانیده، به یاد آورید، آن گاه که گفتید: « شنیدیم و اطاعت کردیم.» و از خدا پروا دارید که خدا به راز دل ها آگاه است.»این سوره در نخستین آیه، دعوت به وفای عهد می کند و در آیات دیگر نیز چندین بار بر این موضوع تأکید می کند. در اینجا از مسلمین می خواهد که میثاقشان را به یاد آورند و با یادآوری تقوا و این که خداوند بر دل ها نیز اشراف دارد، در واقع آنان را از نقض پیمان پرهیز می دهد. در آیه ی سوم از ولایت به عنوان «اتمام نعمت» یاد شده است. در اینجا نیز از آن به نعمت تعبیر می شود. در تفسیر قمی ذیل این آیه از امام صادق (علیه السّلام) می خوانیم:
( وَاذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیکُمْ وَمِیثَاقَهُ الَّذِی وَاثَقَکُمْ بِهِ). قال لَمَّا أخَذَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله و سلم)المِیثَاقَ عَلَیکُم وَ مِیثَاقَ عَلَیهِم بِالوَلَایَهِ. قَالُوا سَمِعنَا وَ أطَعنَا ثُمَّ نَقَضُوا مِیثَاقَهُ(5)
« هنگامی که رسول خدا از آنان به ولایت پیمان گرفت گفتند: « شنیدیم و اطاعت کردیم.» سپس پیمان خود را شکستند.»
دعوت به عدالت
(یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ لِلَّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ وَلَا یجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ)(6)
( ای کسانی که ایمان آورده اید، برای خدا به داد برخیزید [و] به عدالت شهادت دهید، و البّته نباید دشمنی گروهی شما را بر آن دارد که عدالت نکنید. عدالت کنید که آن به تقوا نزدیک تر است، و از خدا پروا دارید، که خدا به آنچه انجام می دهید آگاه است.)در این آیه خداوند مسلمین را دعوت به قسط و عدالت می کند و آن را از مصادیق تقوا برمی شمرد و تذکر می دهد که خداوند بر اعمال آن ها آگاه است، «وضع الشیئی فی محله» مشهورترین معنایی است که از عدالت وجود دارد. طبیعی است هر چه موضوعی که از جایگاه خود خارج شده مهم تر باشد بی عدالتی سنگین تر خواهد بود. مهم ترین موضوع در آخرین روزهای عمر پیامبر جانشینی است و اگر آن از مسیر الهی خود خارج شود قطعاً بی عدالتی بزرگی رخ داده است.
خیانت های مکرر
(فَبِمَا نَقْضِهِمْ مِیثَاقَهُمْ لَعَنَّاهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِیةً یحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ وَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُکِّرُوا بِهِ وَلَا تَزَالُ تَطَّلِعُ عَلَى خَائِنَةٍ مِنْهُمْ إِلَّا قَلِیلًا مِنْهُمْ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُحْسِنِینَ)(7)
( پس به [سزای] پیمان شکستنشان لعنتشان کردیم و دل هایشان را سخت گردانیدیم. [به طوری که] کلمات را از مواضع خود تحریف می کنند، و بخشی از آنچه را بدان اندرز داده شده بودند، به فراموشی سپردند. و تو همواره بر خیانتی از آنان آگاه می شوی، مگر [شماری] اندک از ایشان [که خیانتکار نیستند]. پس، از آنان درگذر و چشم پوشی کن و خدا نیکوکاران را دوست می دارد.»در آیات قبل، خداوند به برخی از مشکلات و نکات منفی یهودیان اشاره داشته است و در این آیه بر پیمان شکنی و انحراف گر بودن آنها تأکید می کند و این که آنان تحریف کننده کلام وحی نیز هستند. این که چرا باید در این مقطع زمانی و در این سوره از یهودیان و نکات منفی آنها یاد شود، خود نکته ی مهمی است که در آیات بعد روشن خواهد شد؛ در این آیه خداوند به روشنی از خیانت های مکرر افرادی در عصر رسول خدا یاد می کند که غالب مفسران، به قرینه ی آغاز آیه، مرجع ضمیر در «منهم» را یهودیان دانسته اند و خیانت های ذکر شده در این سوره را به آنها نسبت داده اند؛ اما اگر کمی بیشتر دقت کنیم می بینیم خداوند از رسولش می خواهد که این خیانتکاران را عفو کند! آیا منطقی است که خیانتکاران یهود که هم کافراند، هم معاند و هم خائن، عفو شوند؟ احتمال دیگری که به ذهن می رسد آن است که این خیانتکاران دست آموزان یهودیان از میان مسلمانان باشند که درس پیمان شکنی با پیامبران را از یهودیان آموخته اند. واژه ی خیانت بیشتر در مورد دوستان مصداق دارد تا در مورد کسانی که از آغاز جبهه گرفته، در خط مقابل ایستاده اند؛ البته با توجه به آیات بعد این سوره که از همکاری نزدیک اصحاب با یهودیان خبر می دهد، اگر خائنان را یهودیان بدانیم و خیانت آن ها را فریفتن مسلمین و منافق کردن آنها بدانیم، باز هم شاهدی بر بحث ما خواهد بود.
تهدید مخالفان
(إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِینَ یحَارِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَیسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَسَادًا أَنْ یقَتَّلُوا أَوْ یصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَیدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلَافٍ أَوْ ینْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذَلِکَ لَهُمْ خِزْی فِی الدُّنْیا وَلَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ)(8)
(سزای کسانی که با خدا و پیامبر او می جنگند و در زمین به فساد می کوشند، جز این نیست که کشته شوند یا بر دار آویخته گردند یا دست و پایشان در خلاف جهت یکدیگر بریده شود یا از آن سرزمین تبعید گردند. این رسوایی آنان در دنیاست و در آخرت عذابی بزرگ خواهند داشت.)بعد از تذکر به مخالفان و منافقان و ارشاد آنان برای کسانی که از لحن نرم درس نمی گیرند، از زبان تهدید نیز استفاده می شود، با توجه به اینکه در این زمان ظاهراً پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم)دشمن نظامی بیرونی ندارد باید گفت کسانی در این آیه به عنوان محارب با خدا و رسول او یاد شده اند، در بین همین مسلمین و اصحاب رسول خدا هستند؛ یعنی همان منافقان که در زمین فساد می گسترانند و خداوند مجازات سنگین دنیایی و عذاب عظیم اخروی را برایشان در نظر گرفته است.
حرکت به سوی خدا وسیله لازم دارد
(یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ وَجَاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ)(9)
( ای کسانی که ایمان آورده اید، از خدا پروا کنید و به او [توسل و] تقرب جویید و در راهش جهاد کنید، باشد که رستگار شوید.)این آیه جواب روشنی است برای کسانی که به باور نادرستشان می خواهند بدون پیامبر و امام به سوی خداوند حرکت کنند، خداوند از آنان می خواهد که از این تفکر سخیف دست بردارند و تقوا پیشه کنند و به دنبال وسیله باشند؛ حرکت با وسیله می تواند به رستگاری بیانجامد. در تفسیر علی بن ابراهیم قمی به نقل از امام باقر (علیه السّلام) می خوانیم:
« و قوله: (اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ). فقال تقربوا إلیهِ بِالإمام»(10)
« به سوی او به وسیله ی امام تقرب جویید.»
راه توبه باز است
(فَمَنْ تَابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَأَصْلَحَ فَإِنَّ اللَّهَ یتُوبُ عَلَیهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ)(11)
( پس هر که بعد از ستم کردنش توبه کند و به صلاح آید، خدا توبه او را می پذیرد، که خدا آمرزنده مهربان است.)در آیات قبل به شکل های مختلف از خیانت ها و کارشکنی های مسلمین صحبت شد. در این آیه خداوند اعلام می کند که راه توبه برای منافقان باز است و خداوند بخشاینده و مهربان است.
سرعت گرفتن به سوی کفر
(یا أَیهَا الرَّسُولُ لَا یحْزُنْکَ الَّذِینَ یسَارِعُونَ فِی الْکُفْرِ مِنَ الَّذِینَ قَالُوا آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَمِنَ الَّذِینَ هَادُوا سَمَّاعُونَ لِلْکَذِبِ سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِینَ لَمْ یأْتُوکَ یحَرِّفُونَ الْکَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَوَاضِعِهِ یقُولُونَ إِنْ أُوتِیتُمْ هَذَا فَخُذُوهُ وَإِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَمَنْ یرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِکَ لَهُ مِنَ اللَّهِ شَیئًا أُولَئِکَ الَّذِینَ لَمْ یرِدِ اللَّهُ أَنْ یطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِی الدُّنْیا خِزْی وَلَهُمْ فِی الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِیمٌ)(12)
( ای پیامبر، کسانی که در کفر شتاب می ورزند، تو را غمگین نسازند [چه] از آنان که با زبان خود گفتند: « ایمان آوردیم» و حال آن که دل هایشان ایمان نیاورده بود، و [چه] از یهودیان، [به سخنان تو] گوش می سپارند [تا بهانه ای] برای تکذیب [تو بیابند]، و برای گروهی دیگر که [خود] نزد تو نیامده اند، خبرچینی می کنند؛ کلمات را از جاهای خود دگرگون می کنند [و] می گویند: « اگر این [حکم] به شما داده شد، آن را بپذیرید، و اگر آن به شما داده نشد، پس دوری کنید.» و خدا هر که را بخواهد به فتنه درافکند. هرگز در برابر خدا برای او از دست تو چیزی بر نمی آید. اینانند که خدا نخواسته دل هایشان را پاک گرداند. در دنیا برای آنان رسوایی، و در آخرت عذاب بزرگ خواهد بود.)این آیه خبر از گرایش شدید مسلمین به سوی کفر دارد، این گرایش آن قدر ریشه دار و عمیق است که رسول خدا محزون شده و خداوند او را دلداری می دهد و از او می خواهد که اندوهگین نباشد.
کفری که مسلمین بدان گرایش یافته اند چیست؟ با توجه به قرینه هایی که در این سوره وجود دارد مثل قربانی برای بت ها یا ارتباط با یهود و نصاری، می توان گفت که بت پرستی، مسیحیت و یهودیت بارزترین موارد آن است. در این میان گرایش به یهود بیشتر و خطرناک تر است و در این سوره درباره آنان بیشتر صحبت شده و بیشتر هشدار داده شده است. در ادامه خداوند به ایمان نفاق آمیز آنان اشاره می کند که با زبان چیزی را می گویند که در دل بدان ایمان ندارند. در ادامه به گوش دادن دقیق اصحاب به سخنان پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم)با تعبیر «سمّاعون» اشاره می شود؛ اما این گوش دادن دقیق برای پذیرش نیست؛ بلکه « للکذب» است یعنی آنها در سخنان پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم)دقیق می شوند، بلکه بهانه و نکته ای برای تکذیب سخنان او بیابند و این فاجعه بزرگی است. تعبیر «سمّاعون» دوباره تکرار می شود و این بار خبر از جاسوسی اصحاب می دهد؛ آنان به سخنان پیامبر با دقت گوش می دهند تا چیزی از قلم نیندازد و بی کم و کاست به سوی کسانی که نزد پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم)نیامده اند و متخصص در تحریف هستند منتقل کنند. آنان سخنان پیامبر (صلی الله علیه وآله و سلم)را برای اصحاب ارزش گذاری می کنند؛ بخشی را می گویند بپذیرید و بخشی را می گویند نپذیرید. عمق نفاق و فاجعه در همین جاست. این چه ایمان آوردنی است که مسلمانان برای سنجش و پذیرش سخنان پیامبرشان به دشمن او متوسل شوند؟
ولایت یهود
(یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْیهُودَ وَالنَّصَارَى أَوْلِیاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ وَمَنْ یتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ)(13)
( ای کسانی که ایمان آورده اید، یهود و نصاری را اولیاء [خود] مگیرید [که] بعضی از آنان دوستان بعضی دیگرند. و هر کس از شما آنها را به دوستی گیرد، از آنان خواهد بود. آری، خدا گروه ستمگران را راه نمی نماید.)در این سوره مکرر از نکات منفی یهودیان یاد شده و در این آیه مسلمین از پذیرش ولایت آنان نهی می شوند. درباره واژه « ولی» سخن بسیار است. بارزترین معانی این واژه «سرپرست» و «دوست» است. با توجه به مطالب این سوره درباره یهودیان و این که مسلمین حتی برای سنجش و پذیرش سخنان پیامبر سراغ یهودیان رفتند و خود را تسلیم سخنان آنان کرده بودند، می توان گفت که در اینجا معنی «سرپرست» برای واژه «ولی» تناسب بیشتری دارد و مسلمین از پذیرش سرپرستی یهودیان نهی شده اند؛ هر چند اگر واژه «ولی» به معنی «دوست» هم باشد باز خبر از رذالت مسلمین آن دوره می دهد که با چه افراد پستی پیمان دوستی بسته اند. در ادامه آیه خداوند تصریح می کند که هر کس ولایت یهود را بپذیرد، از یهودیان شمرده می شود و در شمار ظالمان خواهد بود و خداوند ظالمان را هدایت نخواهد کرد.
خداوند نیازی به ایمان منافقان ندارد
(یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یحِبُّهُمْ وَیحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِینَ یجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلَا یخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یؤْتِیهِ مَنْ یشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ)(14)
( ای کسانی که ایمان آورده اید، هر کس از شما از دین خود برگردد، به زودی خدا گروهی را می آورد که آنان را دوست می دارد و آنان [نیز] او را دوست دارند. [اینان] با مؤمنان، فروتن، [و] بر کافران سرفرازند. در راه خدا جهاد می کنند و از سرزنش هیچ ملامتگری نمی ترسند. این فضل خداست. آن را به هر که بخواهد می دهد، و خدا گشایشگر داناست.)در آیه قبل دیدیم که خداوند پذیرش ولایت یهودیان را به منزله ورود در شمار آنان یعنی ارتداد دانست، و در آیه 94 همین سوره خداوند اکثر این مردم را فاسق معرفی می کند. اینان گمان دارند که با کثرت خود و اقلیت مسلمان حقیقی دین خدا دچار مشکل خواهد شد. خداوند در این آیه خبر از پاکدلانی می دهد که خدا را دوست دارند و خداوند هم آنان را دوست دارد و ملامت ملامتگران در آنان تأثیری ندارد و شجاعانه در راه خدا جهاد می کنند. در این که این گروه چه کسانی هستند مفسران اختلاف نظر دارند، در تفسیر علی بن ابراهیم قمی می خوانیم:
« نزلت فی القائم و أصحابه الذین یُجاهِدونَ فِی سَبِیلِ اللهِ وَ لا یَخافُونَ لَومَة لائِمٍ»(15)
یهودیان دین شما را بازیچه ساخته اند
(یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَکُمْ هُزُوًا وَلَعِبًا مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَالْکُفَّارَ أَوْلِیاءَ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ)(16)
( ای کسانی که ایمان آورده اید، کسانی را که دین شما را به ریشخند و بازی گرفته اند [چه] از کسانی که پیش از شما به آنان کتاب داده شده و [چه از] کافران، اولیاء [خود] مگیرید، و اگر ایمان دارید از خدا پروا دارید.)در این آیه به صراحت از مخالفت یهودیان با اسلام سخن به میان می آید و این که آنان اسلام را بازیچه خود ساخته اند و نیز به روابط برخی از مسلمین با یهودیان و این که آنها یهودیان را اولیاء خود ساخته اند اشاره می کند و از آنان می خواهد از این کار بپرهیزند و تقوا پیشه سازند قسمت اخیر آیه بیان می کند که پذیرش ولایت یهودیان، با ایمان سازگاری ندارد؛ بنابراین اینان ایمان دروغین به رسول خدا آورده اند و همچنان که در آیات قبلی اشاره شد باید چنین افرادی را در شمار یهودیان قلمداد کرد؛ نه در زمره مسلمین.
ولایت، سد راه منافقان
با توجه به مرور اجمالی برخی از آیات سوره مائده دیدیم که در این سوره از زوایای مختلف اوضاع اعتقادی مسلمین به تصویر کشیده شده است:
- پیمان شکنی می کنند.
- با یهود و نصاری روابط حسنه دارند.
- یهودیان را اولیاء خود برگزیده اند.
- پیامبر را تکذیب می کنند.
- برای یهودیان جاسوسی می کنند.
- از یهودیان دستور می گیرند.
- پذیرش سخنان پیامبر را در گرو تأیید یهود قرار داده اند.
- در مورد خوراکی ها از احکام جاهلی پیروی می کنند.
- هنوز برای بت ها قربانی می کنند.
در این اوضاع نابسامان، عمر رسول خدا (صلی الله علیه وآله و سلم)نیز رو به اتمام است و تنها یک جانشین الاهی می تواند مسیر دینی جامعه را مطابق قوانین الاهی به پیش ببرد؛ از این رو موضوع ولایت به شکل های مختلف در این سوره مطرح می شود. بارزترین نمونه های آن آیات غدیر و آیه ولایت است که شرح و توضیح آنان خود بحثی است گسترده.
بعد از این مرور گذرا بر سوره مائده، اگر توجه مجددی به پرسش آغازین این نوشتار داشته باشیم، می توانیم بگوییم اکثریت جامعه آن روز، همچنین اکثر حاضران در غدیر در شمار منافقان بودند؛ همان تعبیری که رسول خدا خود در آغاز خطبه غدیریه تصریح می کند:
« لعلمی بقلة المتقین و کثرة المنافقین». پس پر واضح است که اینان در انتقال پیام غدیر به آیندگان و دیگران سستی کنند.
پی نوشت ها :
1- مائده/ 1.
2- مائده/ 2.
3- مائده/ 3.
4- مائده/ 7.
5- قمی، تفسیر القمی، 163/1.
6- مائده/ 8.
7- مائده/ 13.
8- مائده/ 33.
9- مائده/ 35.
10- قمی، تفسیر القمی، 168/1.
11- مائده/ 39.
12- مائده/ 41.
13- مائده/ 51.
14- مائده/ 54.
15- قمی، تفسیر القمی، 17/1.
16- مائده/ 57.
قرآن مجید.
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، اشراف لجنة التحقیق و التصحیح فی المؤسسة، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، 2141 ق.
منبع مقاله :
فصلنامه ی تخصصی امامت پژوهی، پاییز 1390
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله ربّ العالمين و الصلاة و السلام علي خير عباده محمّد و آله الطاهرين و اللعنة و العذاب علي أعدائهم أعداء الله، من الاوّلين و الاخرين.
روز غدير، يادآور امامت حضرت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) و انتصاب آن عزيز بر اين مقام والا است.
اما او کدامين گاه امام نبوده تا از انتصابش بر اين جايگاه رفيع، در غدير يا ديگر زمان سخن گوييم؟
چه بسا اين نکته بر برخي گران آمده و گويند: شگفتا از اينان! ما اثبات اصل امامت او را طلب مي کنيم و خواهان دليل بر جانشين بي واسطه وي پس از رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) هستيم، حال اينان مي گويند: او کدامين زمان امام نبوده است؟
معناي چنين ادعاي بزرگي چيست؟ و راه اثبات آن کدام است؟
به بياني روشن تر آن چه را ما مدّعي آنيم، اين سخن است که از همان زمان که سرور ما محمّد مصطفي (صلي الله عليه و آله و سلم) پيامبر بوده، مولاي ما علي مرتضي (عليه السّلام) نيز امام و وصي او بوده است و خداي متعال در همان گاه که اراده و مشيتش بر نبوت و پيامبري آن بزرگوار تعلّق گرفته، بر امامت اين عزيز نيز تعلّق يافته است.
چه بسا اين کلام بر گوش برخي ناآشنا و بر سينه بعضي گران آمده از آن رخ برتابند؛ ولي سزد پيش از آن که کلام مدّعي را شنوي به شتاب داوري نکن؛ پس نيک بنگر که راه اين است.
امامت به دست خداوند است
پيش از ورود به اصل بحث، بيان اين نکته ضروري به نظر مي رسد که امامت عهد و پيماني به سان نبوت است. پس به دست خداي متعال بوده و هيچ کس بدان مقام رفيع نائل نمي گردد، مگر آن را که او اراده فرموده باشد و خداوند سبحان نيز تعيين اين امر را حتي به پيامبر خود (صلي الله عليه و آله و سلم) وامگذارده تا چه رسد به امت او.بر اين نکته برهان هاي محکم و دليل هاي متقن بسياري از کتاب الهي و سنت نبوي دلالت دارند. در روايتي نقل شده، نبي اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) حتي در سخت ترين اوضاع و احوال و در هنگامه اي که بيش از هر زمان به ياري و نصرت نياز داشت، باز هم بر اين امر تصريح مي فرمود.
تاريخ نگاران و سيره نويسان آورده اند:
هنگامي که پيامبر خدا شريعت خود را بر قبايل عرب عرضه داشت، بعضي از آنان گفتند: « اگر ما برآن چه مي گويي با تو بيعت کرده و هم پيمان شويم و خدا تو را بر مخالفانت پيروز کند، آيا پس از تو رهبري اين امر به دست ما خواهد بود؟ »
آن حضرت پاسخ داد:
الأمر إلي الله يضعه حيث شاء؛ (1)
اين امر به دست خداست و او به هر که بخواهد واگذار مي کند.
پس چه کسي است که خداوند خواست امر امامت براي او باشد؟ و چه وقت درخواست کرد؟
از عالم نور تا روز انذار
خداوند متعال در همان گاه که نبي اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را آفريد، اميرمؤمنان علي (عليه السّلام) را نيز خلق فرمود. آن دو بزرگوار در عالم نور و با هم آفريده شدند. سپس پروردگار سبحان اراده فرمود که محمّد بن عبدالله (صلي الله عليه و آله و سلم) پيامبر باشد و علي بن ابي طالب (عليهماالسّلام) جانشين او و اين امر از همان ابتداي آفرينش آن دو بزرگوار بود.از اين رو جانشيني و خلافت اميرمؤمنان علي (عليه السّلام) در همان زمان تثبيت شد که نبوت و پيامبري خاتم الانبياء (صلي الله عليه و آله و سلم) تعيين گشت.
اين موضوع را نبي اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، همان راستگوي امين براي ما چنين بيان فرموده اند:
کنت أنا و عليّ نوراً بين يدي الله عز و جلّ، يسبّح الله ذلک النور و يقدّسه، قبل أن يُخلق آدم بألف عام، فلّما خلق الله آدم رکّب ذلک النور في صلبه، فلم يزل في شيء واحدٍ حتّي افترقنا في صلب عبدالمطّلب، ففيَّ النبوّة و في عليّ الخلافة؛ هزار سال پيش از آفرينش آدم، من و علي در نزد خداي عزّ و جلّ يک نور بوديم. آن نور خداوند را تسبيح و تقديس مي کرد تا هنگامي که پروردگار سبحان آدم را آفريد. آن گاه اين نور را در صلب وي قرار داد. پس از آن نيز پيوسته اين نور يکي بود تا سرانجام ما را در صلب عبدالمطلب به دو شاخه تقسيم فرموده و از اين رو نبوت در من و جانشيني و خلافت در علي است.
هم چنين پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) مي فرمايد:
إنّ الله عزّ و جلّ أنزل قطعةً من نور، فأسکنها في صلب آدم، فساقها حتي قسّمها جزء ين، جزء في صلب عبدالله، و جزء في صلب أبي طالب، فأخرجني نبيّاً و أخرج عليّاً وصيّاً؛ (2)
خداوند عزّ و جل نوري فرو فرستاده و در صلب آدم جاي داد و آن را به همان شکل سير داده تا سرانجام به دو بخش تقسيم نمود. بخشي را در صلب عبدالله و بخش ديگر را در صلب ابوطالب به وديعت نهاد. سپس مرا نبي و علي را وصي من از صلب پدرانمان خارج نمود.
و بدين گونه همان زمان که سرور ما محمد مصطفي (صلي الله عليه و آله و سلم) به نبوت برگزيده شد، مولاي ما علي مرتضي (عليه السّلام) نيز به جانشيني و امامت بعد او انتخاب گرديد... .
سپس آن بزرگوار، پيامبر، زاده شد و اين بزرگوار امام پس از او ... و چون آن حضرت مبعوث گشت اين عزيز اول مسلمان شد. (3)
و هنگامي که آن حضرت خويشان و نزديکان خود را هشدار داده و به ياري دعوت نمود، (4) فقط اين گرامي با او بيعت کرده و هم پيمان شد؛ همان زمان که فرمود:
يا بني عبدالمطلب! إنّي بعثت لکم خاصّة و إلي الناس عامّة فأيّکم يبايعني علي أن يکون خليفتي؟
اي فرزندان عبدالمطلب! من براي شما به طور خاص و براي همه مردم به طور عمومي مبعوث شده ام؛ پس کدام يک از شما با من بيعت مي کند تا جانشين من گردد؟
و البته تنها کسي که به آن حضرت پاسخ داد اميرالمؤمنين (عليه السّلام) بود. (5)
گويا آن بزرگوار که اين گونه پرسيد و اعلام فرمود، مأمور شده بود تا از اراده الهي و تقدير وي در عالم ذر پرده افکند و بدين طريق سنگ زيرين امامت اين عالم را در آن روز بنا نهد.
از روز انذار تا غدير
از آن روز به بعد، نبي اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در هر فرصت و موقعيت و در ميان هر گروه و جماعت و در هر جنگ و نبرد از اين حقيقت پرده برمي داشت و با عبارات و کلمات مختلف آن را به ديگران مي رساند... .گاه او را به پيامبران تشبيه مي کرد و مي فرمود:
من أراد أن ينظر إلي آدم في علمه، و إلي نوح في فهمه، و إلي موسي في مناجاته، و إلي عيسي في سمته، و إلي محمّد في تمامه و کماله و جماله، فلينظر إلي هذا الرجل المقبل؛
هرکه مي خواهد به علم آدم و فهم و درايت نوح و راز و نياز موسي و سکينه و وقار عيسي و کمال و جمال محمّد بنگرد، به اين مرد که نزد من مي آيد نگاه کند.
هنگامي که حاضران سرهايشان را بلند کردند و براي ديدن اين شخص گردن هايشان را کشيدند، تنها علي (عليه السّلام) را ديدند. (6)
در جاي ديگر مقام و منزلت او را نسبت به خويش مانند منزلت هارون نسبت به موسي برمي شمرد و مي فرمود:
أنت منّي بمنزلة هارون من موسي إلّا انّه لا نبي بعدي؛ (7)
تو براي من مانند هارون براي موسي هستي جز آن که پس از من پيامبري نخواهد بود.
در زماني ديگر برتري وي را به سبب داشتن مهم ترين صفت و خصوصيت امام- يعني اعلميت- اعلام نموده و مي فرمود:
أنا مدينة العلم و علي بابها، فمن أراد المدينة فليأتها من بابها؛ (8)
من شهر علم هستم و علي دروازه آن است. هر کس مي خواهد وارد اين شهر شود بايد از دروازه آن وارد شود.
در مرتبه چهارم به محبوب ترين فرد در نزد خود و پروردگارش اشاره مي فرمود: همان خصوصيتي که بي ترديد برتري وي را از همگان و در نتيجه امامت او را بر ديگران به اثبات مي رساند.
زماني که مرغ بريان شده اي به نزد آن حضرت آوردند تا ايشان تناول فرمايد، آن عزيز فرمود:
اللهمَّ إئتني بأحبّ خلقک إليک و إلي يأکل معي من هذا الطائر؛
پروردگارا! محبوب ترين فرد در نزد تو و من را به نزد من آور تا از اين غذا ميل کند.
ابوبکر پيش آمد؛ اما حضرت او را نپذيرفتند و دعاي خويش را تکرار فرمودند.
عمر آمد و حضرت او را نيز نپذيرفتند.
سرانجام علي بن ابي طالب (عليهماالسّلام) به نزد ايشان آمد و حضرت نيز بي درنگ آن عزيز را دعوت نموده و به همراه وي غذا را تناول فرمود. (9)
دربار پنجم در هنگامه نبرد خيبر، پس از آن که آن دو نفر- ابوبکر و عمر- شکست خوردند و بازگشتند. پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:
لأُعطين الراية غداً رجلاً يفتح الله علي يديه يحبّ الله و رسوله و يحبّه الله و رسوله؛
فردا پرچم سياه مسلمانان را به مردي مي دهم که خداوند پيروزي را به دست او قرار خواهد داد. او خدا و پيامبرش را دوست دارد وخدا و پيامبر نيز او را دوست دارند.
شب را همگي به انتظار گذرانده و اميد گرفتن پرچم را از دستان پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) در دل مي پروراندند؛ ولي صبح دمان حضرت فرمود:
أين علي؟
علي کجاست؟
گفتند: چشم درد دارد.
با اين حال حضرت او را طلبيدند و از آب دهان مبارک خويش بر چشم او نهادند و برايش دعا فرمودند و چنان شد که گويا هيچ دردي در ميان نبوده است. سپس پرچم را به او دادند تا آن که پيروزي و فتح به دست او جاري شد. (10)
در دفعه ي ششم که ابوبکر را براي ابلاغ سوره برائت به اهل مکه مأمور کرده بودند، از ميانه راه وي را عزل نموده و حضرت علي (عليه السّلام) را براي اين امر مهم فرستاده و فرمودند:
لا ينبغي لأحد أن يبلّغ هذا إلّا رجل من أهلي؛ (11)
شايسته نيست کسي تبليغ اين امر را به دست گرفته و پيام الهي را به ديگران رساند، مگر آن کسي که از اهل من باشد.
اين موارد يکي پس از ديگري ادامه يافت تا آن که روز غدير فرا رسيد. آن هنگام که پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) واپسين روزهاي عمر شريف خود را سپري مي نمود، فرمان يافت آن چه را از ابتداي دعوتش بارها و بارها فرموده بود بار ديگر بر همگان اعلام نمايد. بدين سان ماجراي غدير و حديث آن واقع شد؛ همان واقعه عظيمي که دانشمندان مسلمان بر ثبوتش اذعان، بر تواترش تصريح و پيرامونش کتاب ها نگاشته اند تا آن جا که از مسلّمات تاريخ گشته است؛ به گونه اي که شک و ترديد در وقوع ان را به مثابه شک و ترديد در وجود نبي اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و نبوّت آن بزرگوار مي توان شمرد.
حديث غدير
پس از آن که آواي برپايي نماز جماعت به امامت خاتم پيامبران حضرت محمّد مصطفي (صلي الله عليه و آله و سلم) در صحراي جحفه طنين افکند و تمام آن جمعِ بسيار صف بستند، حضرت نماز ظهر را با آنان اقامه فرمود. سپس از جا برخاسته و در مقابل آنان ايستاد و فرمود:أيّها الناس! قد نبّأني اللطيف الخبير أنّه لم يعمّر نبي إِلّا نصف عمر الّذي قبله، و إنّي أُوشک أن أُدعي فأُجيب، و إنّي مسؤول و أنتم مسؤولون. فماذا أنتم قائلون؟
اي مردم! پروردگار لطيف و دانا مرا آگاه نموده که هر پيامبري نصف عمر پيامبر پيش از خودش زندگي خواهد کرد. پس زمان دعوت من نيز نزديک گشته و من به زودي آن را خواهم پذيرفت. پس بدانيد- درباره آن چه انجام داده ام- از من سؤال خواهند کرد و شما نيز بازخواست مي شويد. آن هنگام شما چه خواهيد گفت؟
قالوا: نشهد أنک قد بلّغت و نصحت وجهدت. فجزاک الله خيراً؛
پاسخ دادند: همگي شهادت مي دهيم که تو پيام الهي را بر ما رسانده و ما را نصيحت نمودي و در اين راه تلاش بسيار کردي. خدا تو را جزاي نيک دهد.
حضرت فرمود:
ألستم تشهدون أن لا إله إلّا الله، و أنّ محمداً عبده و رسوله، و أنّ جنّته حقّ، و ناره حقّ، و أنّ الموت حقّ، و أنّ الساعة آتية لا ريب فيها، و أنّ الله يبعث من في القبور؟
آيا شهادت مي دهيد که هيچ معبودي جز خدا نيست و محمد بنده و پيامبر اوست و بهشت و دوزخ و مرگ حق است و شکي در قيامت نيست و خدا تمام مردگان را برخواهد انگيخت؟
پاسخ دادند: بر همه اين ها شهادت مي دهيم.
حضرت فرمود:
اللهمّ! اشهد؛
خدايا! تو بر سخن ايشان گواه باش.
سپس فرمود:
أيّها الناس! ألا تسمعون؟
اي مردم! آيا سخنان مرا خوب مي شنويد؟
پاسخ گفتند: آري.
فرمود:
فإنّي فرط علي الحوض، و أنتم واردون عَلَيَّ الحوض، و إنَّ عرضه ما بين صنعاء و بصري، فيه أقداح عددالنجوم من فضّة، فانظروا کيف تخلفوني في الثقلين؛
بدانيد که من در کنار حوض خواهم بود که شما بر من وارد مي شويد. وسعت اين حوض هم چون فاصله شهر صنعاي يمن تا بصراي دمشق است و جام هايي از نقره به عدد ستارگان آسمان بر آن شناور است. پس نيک بنگريد که پس از من چگونه از اين دو شيء گران بها ( که پس از خود بر جاي مي گذارم ) پيروي مي کنيد؟
برخي پرسيدند: کدام دو شيء اي رسول خدا؟!
حضرت فرمود:
الثقل الأکبر کتاب الله، طرف بيدالله عزّ و جلّ و طرف بأيديکم، فتمسّکوا به لا تضلوّا، و الآخر الأصغر عترتي، و إنّ اللطيف الخبير نبّأني أنّهما لن يفترقا حتي يردا عَلَيَّ الحوض. فسألت ذلک لهما ربّي، فلا تقدموهما فتهلکوا، و لا تقصروا عنهما فتهلکوا؛
ثقل اکبر همان کتاب خدا که يک سوي آن در نزد پروردگار و سوي ديگرش در دست شماست؛ و ثقل کوچک تر که عترت من است. به اين دو تمسّک کنيد تا گمراه نگرديد. خداوند لطيف خبير مرا آگاه نموده که اين دو هرگز از هم جدا نمي گردند تا آن که در کنار حوض بر من وارد آيند. من نيز همين را در مورد آن دو از پروردگارم مسئلت نمودم. پس، از آن دو پيشي نگيريد که هلاک مي گرديد و عقب نيز نمانيد که نابود مي شويد.
سپس آن حضرت دست علي (عليه السّلام) را گرفته بلند نمود تا تمام آن جماعت ايشان را ديدند و ادامه داد و فرمود:
أيّها الناس! من أولي الناس بالمؤمنين من أنفسهم؟
اي مردم! چه کسي بر مؤمنان از خودشان صاحب اختيارتر است؟
پاسخ دادند: خدا و پيامبرش بهتر مي دانند.
حضرت فرمود:
إنّ الله مولاي، و أنا مولي المؤمنين، و أنا أولي بهم من أنفسهم. فمن کنت مولاه فعليٌّ مولاه؛
خداي متعال مولاي من و من مولاي مؤمنان هستم و از خودشان بر ايشان شايسته ترم. پس هر که را من مولاي او هستم، علي مولاي اوست. و اين جمله را سه بار تکرار فرمود و ادامه داد:
اللهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه، و أحبّ من أحبّه، و أبغض من أبغضه، و انصر من نصره، و اخذل من خذله، و أدر الحقّ معه حيث دار. ألا فليبلّغ الشاهدُ الغائبَ؛ (12)
پروردگارا! بر هر کس ولايتش را پذيرفت ولي باش و با آن کس که با او عداوت نمود دشمن باش و هر که او را دوست داشت دوست بدار و بر هر که به او بغض نمود خشم گير.
ياورش را يار باش و هر کس که او را رها نمود رهايش کن.
و حق را هرگونه که او بود به دورش قرار ده.
آگاه باشيد که شاهدان اين سخن را بايد به غائبان برسانند.
ويژگي ها و امتيازات غدير
در غدير آن چه را که رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) از ابتداي بعثتش به صورت پراکنده درباره حضرت علي (عليه السّلام) فرموده بود جمع کرده و يک جا بيان نمود.افزون بر آن، غدير ويژگي هايي را در خود جاي داد که پيش از آن در تبليغ هاي ديگر پيامبر نبود. و بدين سان از اهميت فوق العاده اي برخوردار گرديد که اهتمام و عنايتي خاص را در تمام جوانب مي طلبيد.
- از جمله اين ويژگي ها صراحت کلام پيامبراکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و روشني مقصود ايشان بود، تا آن جا که حضرت به کلام تنها اکتفا نفرموده و عملاً نيز مقصود خود را معرفي نمودند.
- ايشان در همان حال که سخن خود را مي فرمودند، دست علي (عليه السّلام) را که در جانب راستش ايستاده بود گرفته و بالا بردند و با اين عمل نيز شخص مورد نظر خود را به همگان نشان دادند.
- از ديگر خصوصيات اين تبليغ نزديک بودن زمان آن به وفات پيامبراکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و اطلاع خود حضرت از اين امر بود.
آن بزرگوار در ضمن خطبه اش فرمود:
يوشک أن ادعي فاجيب...؛
من به زودي به سوي پروردگارم دعوت مي شوم که آن را خواهم پذيرفت... .
پوشيده نيست که اين گونه سخن در چنين موقعيتي، تأثير عميقي بر حاضران گذاشته و حجت را بر همگان تمام و هر عذر و بهانه اي را از آنان مي ستايد.
- هم چنين از ديگر امتيازات ماجراي غدير، وقوع آن در ميان جمعيت بي نظيري از مسلمانان بود. پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) از مدتي قبل اين حج را آخرين حجشان اعلام فرموده بودند؛ در نتيجه گروه هاي بسياري از مسلمانان به مدينه آمده تا براي آخرين بار همراه پيامبرشان به حج مشرف شوند و عده زيادي نيز در هنگام مناسک به ايشان پيوستند تا از فيض همراهي با رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) بهره برند و در نهايت جمعيتي را رقم زدند که جز خداي متعال شمارشان را نمي دانست.
پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) به همراه اين خيل عظيم مناسک حج را به پايان رسانده و راه بازگشت پيش گرفتند و چون به منطقه غدير خم که محل جدايي راه هاي اهل مدينه از مصريان و عراقيان بود رسيدند، توقف نموده و به انتظار نشستند تا آنان که عقب مانده بودند برسند. هم چنين امر فرمودند تا آنان که جلو رفته اند نيز بازگردند. پيامبرخدا (صلي الله عليه و آله و سلم) پس از اقامه نماز برخاستند و خطبه مفصلي خواندند و بدين سان سخن خود را به گوش تمامي آنان رساندند.
- از ديگر ويژگي هاي تبليغ غدير، نزول کلام خداوند متعال است که پيش از خطبه آن حضرت اين آيه نازل شد: (13)
« يَا اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلّغ ما أُنزِلَ إِلَيکَ مِن رَبِّکَ وَ إِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَاللهُ يَعصِمُکَ مِنَ النَّاسِ »؛ (14)
اي پيامبر! آن چه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده است به مردم برسان و اگر چنين نکني، رسالت او را انجام نداده اي و خداوند تو را از خطرات مردم حفظ مي کند.
بعد از خطبه آن بزرگوار اين آيه نازل شد: (15)
« اليَومَ أَکمَلتُ لَکُم دينَکُم وَ أَتمَمتُ عَلَيکُم نِعمَتي وَرَضيتُ لکُم الإسلامَ ديناً »؛ (16)
امروز دين شما را برايتان کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را آيين شما پذيرفتم.
- هم چنين از ديگر نکات ممتاز اين تبليغ تبريک و تهنيت گفتن آن جماعت بر اميرالمؤمنين (عليه السّلام) است.
البته از نخستين کساني که براي اين امر، قدم پيش گذاشتند ابوبکر و عمر بودند! ... در حالي که مي گفتند:
بخٍ بخٍ لک يابن أبي طالب، أصبحت وأمسيت مولاي و مولي کلّ مؤمنٍ و مؤمنة؛ (17)
خوشا به حال تو اي پسر ابوطالب که مولاي ما و مولاي هر مرد و زن مؤمن شدي.
- و نيز از نکات خاص اين تبليغ پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) شعري بود که حسّان بن ثابت با اجازه خواستن از آن حضرت سرود. وي پس از اتمام سخنان پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) گفت: اي رسول خدا! به من اجازه فرماييد از سخنان شما درباره علي (عليه السّلام) چند بيتي بسرايم.
حضرت فرمودند:
قل علي برکة الله؛
به لطف و برکت خدا، بگو.
حسّان برخاست و چنين سرود:
ينهاديهم يوم الغدير نبيّهم *** بخمّ فأسمع بالرسول مناديا
و قد جاءه جبريل عن أمر ربّه *** بأنّک معصوم فلاتک وانيا
و بلّغهم ما أنزل الله ربّهم *** إليک و لا تخش هناک الأعاديا
فقام به إذا ذاک رافع کفّه *** بکفّ عليّ معلن الصوت عاليا
فقال: فمن مولاکم و وليّکم *** فقالوا و لم يبدوا هناک تعاميا
إلهک مولانا و أنت وليّنا *** و لن تجدن فينا لک اليوم عاصيا
فقال له: قم يا عليّ فإنّني *** رضيتک من بعدي إماماً و هاديا
فمن کنت مولاه فهذا وليّه *** فکونوا له أنصار صدق مواليا
هناک دعا اللّهمّ والِ وليّه *** و کن للّذي عادي عليّاً معاديا
فياربّ انصر ناصريه لنصرهم *** إمام هدي کالبدر يجلوا الدياجيا؛ (18)
تو نيز بر سخن پيامبر گوش فرا ده.
جبرئيل نيز از جانب پروردگارش به نزد او آمده و پيغام آورده بود که تو از گزند ديگران در امان هستي.
پس آن چه را خدا؛ پروردگار آن ها بر تو نازل نموده به اينان ابلاغ کن و از دشمني ها نهراس.
پس او نيز برخاست و در حالي که دست علي را بالا برده بود با صدايي رسا اعلام کرد و گفت:
مولا و وليّ شما کيست؟ آنان در حالي که هيچ کدامشان نمي توانستند به کوري تظاهر کنند، گفتند:
خداي تو مولاي ما و تو نيز وليّ ما هستي و امروز هيچ کدام از ما را از اين امر روي گردان نمي يابي.
و پيامبرشان فرمود: اي علي! برخيز که من خشنودم که تو امام و هدايت گر پس از من هستي.
پس هر که من مولاي او هستم اين علي مولاي اوست. اي مردم موالي و ياران راستين او باشيد.
سپس پيامبرشان دست به دعا برداشت و گفت: خدايا! بر هر کس ولايتش را پذيرفت تو ولي باش و با آن که به او دشمني نمود دشمن باش.
پروردگارا! ياورش را بر ياريش يار باش. يار همان امام هدايت گري که به سان ماه شب چهارده تاريکي ها را مي زدايد.
پر واضح است که سراينده اين شعر از نامداران اصحاب پيامبر بوده و اين ابيات را در حضور آنان و با اجازه آن حضرت سروده است و در پايان نيز پيامبر آن را تأييد نموده و نيکو شمردند.
عنايت و اهتمام به حديث غدير
به سبب نکاتي که يادآور شديم، غدير و حديث آن از اهميت و برتري خاصي نسبت به ديگر روزها و احاديثي که پيامبرخدا (صلي الله عليه و آله و سلم) در آن ها اين خبر عظيم را بيان کرده اند برخوردار گرديد. از اين رو اهل بيت (عليهم السّلام) و پيروانشان در راه اثبات و نشر آن در ميان امت پيامبر از هر فرصتي بهره جسته و براي باقي نگه داشتن آن در اذهان و بر سر زبان ها در طول تاريخ و نيز براي حفاظت وصيانت از شأن نبي اکرم و دور نمودن هر نصبتي به آن بزرگوار همّتي والا بکار بسته اند.البته آن چه موجب گشت تا بعد از وفات پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) اختلاف و نزاع برخيزد نيز همين امر بود؛ يعني اعلام حق اهل بيت در امامت بعد از پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) به فرمان خداي متعال و آن که هيچ سخني از جانب خداوند و پيامبرش بر خلافت آنان که بر مسندش تکيه زدند يافت نمي شد.
به همين سبب نيز اميرمؤمنان علي (عليه السّلام) بارها و بارها اصحاب پيامبر را در مناسبت هاي مختلف بر اين حديث سوگند مي دادند که تاريخ نيز برخي از آن ها را براي ما نقل نموده است:
1. در روز شورا از آن جماعت خواست تا بر سخنانش شهادت دهند و همگي آنان بدان اقرار نمودند؛ (19)
2. در جنگ جمل؛ (20)
3. در جنگ صفين؛ (21)
4. در کوفه. حاضران را بر اين موضوع سوگند داد که عده اي اقرار کرده و برخي هم اظهار فراموشي نمودند که به آن اشاره اي خواهيم داشت؛ (22)
5. هم چنين حضرت صديقه کبري (عليها السّلام) در سخنان خود به غدير احتجاج نمود؛ (23)
6. ديگر امامان اهل بيت (عليهم السّلام) و بزرگان خاندان پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نيز در سخنان خود به غدير احتجاج کردند. (24)
هم چنين جمعي از انصار که در ميان آن ها ابوايوب انصاري، خزيمة بن ثابت، عمار بن ياسر و پسر تيهان بودند، آن هنگام که در کوفه به نزد اميرالمؤمنين (عليه السّلام) آمده و گفتند: سلام بر تو اي مولاي ما.
حضرت فرمود: چگونه من مولاي شما هستم در حالي که شما از عرب هاي آزاد هستيد و بنده کسي نيستيد؟
آنان پاسخ دادند: ما خودمان در روز غدير از پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيديم که فرمود:
من کنت مولاه فعلي مولاه؛ (25)
هر که من مولاي او هستم علي مولاي اوست.
فراتر اين که برخي از صحابه نيز در مقابل مخالفان خود به اين حديث احتجاج نموده اند. هنگامي که معاويه از سعد بن ابي وقاص خواست تا اميرالمؤمنين (عليه السّلام) را سلب نموده و دشنام دهد، سعد در پاسخ او به همين حديث شريف احتجاج کرد. (26)
عمروبن عاص نيز در يکي از نامه هايش براي معاويه با همين حديث به او پاسخ گفته است. (27)
پي نوشت ها :
1. انسان العيون: 154/2.
2. اين حديث را که به « حديث نور » معروف است احمد بن حنبل شيباني، ابوحاتم، عبدالله بن احمد، ابن مردويه، ابونعيم اصفهاني، ابن عبدالبرّ، خطيب بغدادي، ابن مغازلي، ديلمي، ابن عساکر، رافعي، محبّ طبري، ابن حجر عسقلاني و ديگران نقل کرده اند. براي آگاهي بيشتر از اين موضوع به جلد پنجم از موسوعه ما نفحات الازهار في خلاصة عبقات الانوار که از نظر سند و دلالت بحث شده، مراجعه شود.
3. پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) به اين امر شهادت داده اند، و شخص اميرمؤمنان علي (عليه السّلام) در موارد متعدّدي آن را بيان فرموده اند. ر.ک: المستدرک علي الصحيحين: 136/3، سنن ابن ماجه: 57/1، الخصائص نسائي: 3، الاستيعاب: 457/2، اسدالغابة: 18/4، حلية الاولياء: 66/1، تاريخ طبري: 213/2، مجمع الزوائد: 102/9، تاريخ بغداد: 233/4، سنن ترمذي: 214/2 و ديگر منابع. البته اگر کسي بحث ما را ملاحظه کند خواهد ديد که منظور از نخستين مسلمان همان معناي گفتار خداوند متعال است که مي فرمايد: « قُل إنِّي أُمِرتُ أَن أَکُونَ أَوَّلَ مَن أَسلَمَ »: « بگو من مأمورم که نخستين مسلمان باشم »؛ (سوره ي انعام: آيه ي 14).
4. سوره ي شعراء: آيه ي 214.
5. اين حديث را که به « حديث الدار » معروف است محدّثان، تاريخ نگاران و سيره نويسان نقل کرده اند: از جمله احمد بن حنبل در مسند: 111/1، نسائي در الخصائص: 18، طبري در تاريخ: 216/2، ابن اثير جزري: 24/2، متقي هندي در کنزالعمال، 392/6، 397، حلبي در سيره: 304/1، هيثمي و ديگر عالمان.
6. اين حديث را که به« حديث الأشباه » معروف است، عبدالرزّاق بن همام، احمد بن حنبل، ابوحاتم رازي، ابن شاهين، حاکم نيشابوري، ابن مردويه، ابونعيم اصفهاني، بيهقي، ابن مغازلي، ديلمي، محبّ طبري، و گروه ديگري نقل کرده اند و ما درباره سند و متن آن در موسوعه نفحات الازهار في خلاصة عبقات الانوار بحث کرده ايم.
7. حديث منزلت را عدّه اي از دانشمندان اهل سنّت از جمله بُخاري، مسلم نيشابوري، احمد بن حنبل، ابوداوود طيالسي، ابن سعد، ابن ماجه، ابن حبّان، ترمذي، طبري، حاکم نيشابوري، ابن مردويه، ابونعيم اصفهاني، خطيب بغدادي، ابن عبدالبرّ، ابن حجر عسقلاني و ديگران نقل کرده اند. ما در موسوعه نفحات الازهار في خلاصة عبقات الانوار از نظر سند و دلالت درباره ي آن بحث کرده ايم.
8. اين حديث را عبدالرزّاق بن همام، يحيي بن معين، احمد بن حنبل، ترمذي، بزّار، طبري، طبراني، حاکم نيشابوري، ابن مردويه، ابونعيم اصفهاني، ماوردي، خطيب بغدادي، ابن عبدالبرّ، بيهقي، ديلمي، ابن عساکر، ابن اثير، نووي، مزّي، علائي، ابن حجر عسقلاني و ديگران نقل کرده اند. اين موضوع در جلد دهم و يازدهم موسوعه ما نفحات الازهار في خلاصة عبقات الانوار بيان شده است.
9. اين حديث را ابوحنيفه، احمد بن حنبل، ابوحاتم رازي، ترمذي، بزّار، نعماني، ابويعلي، طبري، بغوي، طبراني، دارقطني، حاکم نيشابوري، ابن مردويه، ابونعيم اصفهاني، بيهقي، خطيب بغدادي، ابن عبدالبرّ، ابن عساکر، ابن اثير، مزّي، ذهبي، ابن حجر عسقلاني، و ديگران نقل کرده اند. اين حديث نيز يکي از احاديث بحث شده از نظر سندي و دلالتي در جلد سيزدهم موسوعه ما نفحات الازهار في خلاصة عبقات الانوار است.
10. « حديث رايت » را بخاري و مسلم در موارد متعددي در صحيح خود از جمله در بخش فضائل اميرالمؤمنين (عليه السّلام) نقل کرده اند و احمد بن حنبل در مسند: 322/5، و نسائي در الخصائص: 6، ابن سعد در الطبقات الکبري: 80/2، ابن عبدالبرّ در الاستيعاب: 450/2، بيهقي در السنن الکبري: 362/6، متّقي هندي در کنزالعمّال: 284/5، خطيب بغدادي در تاريخ بغداد: 5/8، ابن ماجه، حاکم نيشابوري، هيثمي و ديگران نقل کرده اند. ما در اين باره نوشتار جداگانه اي داريم که در سلسله نوشتارهاي اعتقادي چاپ شده است.
11. اين حديث را ترمذي در سنن: 183/2، نسائي در الخصائص: 20، حاکم نيشابوري در المستدرک علي الصحيحين: 51/3، احمد بن حنبل در مسند: 3/1 و 151، هيثمي در مجمع الزوائد: 119/9، متّقي هندي در کنزالعمّال: 246/1، جلال الدين سيوطي در الدرّ المنثور: 209/3 و عدّه اي از حافظان اهل سنّت نقل کرده اند.
12. از جمله راويان « حديث غدير » عبارتند از: محمّد بن إسحاق، عبدالرّزاق، شافعي، احمد بن حنبل، بخاري در تاريخ خود، ترمذي، ابن ماجه، بزّار، نسائي، ابويعلي، طبري، بغوي، ابن حبّان، طبراني، دارقطني، حاکم نيشابوري، ابن مردويه، ابونعيم اصفهاني، بيهقي، ابن عبدالبرّ، خطيب بغدادي، زمخشري، ابن عساکر، ابن اثير، ضياء مقدسي، محبّ طبري، مزّي، ذهبي، ابن کثير، ابن حجر عسقلاني، جلال الدين سيوطي و عالماني ديگر. ما درباره اين حديث از نظر سند و دلالت در جلدهاي 6-9 در موسوعه نفحات الازهار في خلاصة عبقات الانوار بحث نموده ايم.
13. نزول اين آيه را در غدير: طبري، ابن ابي حاتم، ابن مردويه، ثعلبي، ابونعيم اصفهاني، واحدي، ابوسعيد سجستاني، حسکاني، ابن عساکر، فخر رازي، نيشابوري، عيني، جلال الدين سيوطي، و ديگران نقل کرده اند؛ ر.ک: نفحات الازهار في خلاصة عبقات الانوار.
14. سوره ي مائده: آيه ي 67.
15. نزول اين آيه را در غدير: طبري: ابن مردويه، ابونعيم اصفهاني، خطيب بغدادي، ابن مغازلي، خوارزمي، حمويني، ابن عساکر، ابن کثير، جلال الدين سيوطي، و ديگران نقل کرده اند؛ ر.ک: نفحات الازهار في خلاصة عبقات الانوار.
16. سوره ي مائده: آيه ي 3.
17. اين روايت را ابوبکر بن ابي شيبه، احمد، ابوسعد خرگوشي، ثعلبي، ابوسعد، سمعاني، خطيب تبريزي، ابن کثير، مقريزي، محبّ طبري نقل کرده اند: ر.ک: نفحات الازهار في خلاصة طبقات الأنوار: 133/7.
18. اين اشعار را حافظان اهل سنّت از جمله: ابوسعد خرگوشي، ابن مردويه، ابونعيم اصفهاني، ابوسعيد سجستاني، موفّق بن احمد مکّي خوارزمي، ابوالفتح نطنزي، سبط ابن جوزي، حافظ گنجي، صدر حمّوئي، جمال زرندي، جلال الدين سيوطي و ديگران نقل کرده اند. براي آگاهي بيشتر در اين زمينه: ر.ک نفحات الازهار في خلاصة عبقات الأنوار: 8 و جلد دوم الغدير.
19. الغدير: 159/1.
20. همان: 186/1.
21. همان: 195/1.
22. ر.ک نفحات الازهار: 9/9-27.
23. اسني المطالب: 49.
24. الغدير: 197/1-200.
25. اين روايت را احمد بن حنبل، طبراني، ابن مردويه، ابن اثير، ابن کثير، محبّ طبري، هيثمي، قاري و ديگران نقل کرده اند؛ ر.ک: نفحات الازهار في خلاصة عبقات الأنوار: 139/9.
26. اين روايت را بخاري، مسلم، احمد بن حنبل، ترمذي، ابن ماجه و ديگران نقل کرده اند. البته آنان براي کاستن از شناعت آن سخنان و پوشاندن ننگ هاي پيشوايشان معاويه با واژگان گوناگون در آن دخل و تصرّف کرده اند؛ چرا که در حديث آمده است: « روزي معاوية بن ابوسفيان به سعد گفت: چرا به ابوتراب (علي (عليه السّلام)) دشنام نمي دهي؟ سعد گفت: وقتي سه فضيلت از او را که پيامبر درباره ي او گفته به ياد مي آورم نمي توانم به او دشنام دهم... ».
ولي اين جريان در برخي از کتاب ها چنين آمده است: معاويه در يکي از سفرهاي خود به حج، نزد سعد رفت و سخن از علي (عليه السّلام) به ميان آمد. معاويه از آن حضرت بدگويي کرد. سعد از اين امر خشمگين شد؛ آن گاه ويژگي هاي چندي از علي (عليه السّلام) را يادآور شد که حديث غدير از آن جمله بود.
در البداية و النهايه ابن کثير جمله « معاويه از آن حضرت بدگويي کرد و سعد خشمگين شد » حذف شده است.
احمد بن حنبل نيز اين جريان را چنين نقل کرده است: در نزد شخصي سخن از علي (عليه السّلام) به ميان آمد، سعد بن ابي وقاص نيز که در آن جا حضور داشت گفت: آيا درباره علي بدگويي مي کنيد...؟
و در کتاب الخصائص از سعد چنين نقل شده که گويد: روزي در جايي نشسته بودم که از علي بن ابي طالب بدگويي کردند.
من گفتم: به راستي که از پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده ام... .
و برخي از نگارندگان حديث، اصل داستان را حذف کرده و مي نويسند:
سعد بن ابي وقاص گويد: پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) درباره علي سه ويژگي بيان فرمود: ... .
براي آگاهي بيشتر در اين زمينه ر.ک: نفحات الأزهار في خلاصة عبقات الأنوار: 34/6.
27. المناقب خوارزمي: 130.
حسيني ميلاني، سيّدعلي؛ (1390)، غدير آخرين جايگاه اعلام عمومي، تهران: انتشارات الحقايق، چاپ چهارم
ادامه مطلب
شواهد حديث غدير
موارد بسياري بر اثبات حديث غدير و دلالت آن بر امامت حضرت امير(عليه السّلام) گواه است که برخي از آن ها را به اختصار يادآور مي شويم:1. شخصي که مرتد شده بود به نزد پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) آمد و گفت: اي محمّد! از طرف خدا به ما دستور دادي که گواهي بدهيم خدايي جز او نيست و تو هم پيامبر او هستي و گفتي نماز و روزه و حج به جاي آوريم و زکات بپردازيم ما هم همه را قبول کرديم. اما تو به اين ها راضي نشدي تا اين که دست پسرعمويت را گرفتي و بالا بردي و او را بر ما برتر قرار دادي و گفتي: « هر که من مولاي او هستم، علي نيز مولاي اوست ». آيا اين مطلب از جانب خود توست يا از طرف خدا؟
رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:
والله الّذي لا إله إِلّا هو! إنّ هذا من الله؛
سوگند به خدايي که معبودي جز او نيست، اين مطلب از طرف خداوند است.
آن مرد نيز به پيامبر پشت کرده و همان طور که به سوي مرکب خود مي رفت گفت: خدايا! اگر آن چه محمّد مي گويد راست است، سنگي از آسمان بر ما فرود آور و يا به عذابي سخت ما را مبتلا کن.
و پيش از آن که به مرکب خود برسد خداوند متعال سنگي بر او نازل فرمود که بر سرش فرود آمده و از نشيمنگاهش خارج شد و همان لحظه هلاک گشت.
سپس خداوند متعال اين آيه هاي شريفه را بر پيامبرش وحي فرمود که اين ها آخرين آيه هاي نازل شده در مورد غدير بودند:
« سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقعٍ * لِلکافِرينَ لَيسَ لَهُ دافِعٌ * مِنَ اللهِ ذِي المَعارِجِ »؛ (1)
تقاضاکننده اي درخواست واقع شدن عذابي کرد که براي کافران فرود آيد که هيچ دفع کننده اي بر آن نيست. از سوي خداوندي که صاحب معارج است. (2)
2. هم چنين از جمله شواهد بر معناي حديث غدير، حديثي است که با اين عبارت نقل شده:
من کنت أولي به من نفسه فعلي وليّه؛
هر کس که من بر او از خودش اولويت دارم علي نيز بر او اولويت دارد.
3. هم چنين روايت ديگري که اهل سنّت نقل کرده اند تأييد ديگري بر اين معناست:
برخي به عمربن خطاب گفتند: تو با علي به گونه اي هستي که با هيچ يک از صحابه پيامبر نيستي؟!
او پاسخ داد: زيرا او مولاي من است. (3)
4. از ديگر شواهد بر معناي حديث غدير، کلام دانشمند بزرگ اهل سنّت ابن حجر مکّي است که در مقام جواب به اين حديث شريف مي گويد:
« پذيرفتيم که او ( اميرالمؤمنين (عليه السّلام) ) اولي و پيش تر است؛ اما نمي پذيريم که در امامت اولويت داشته باشد؛ بلکه وي فقط در اطاعت و تقرب، اولويت دارد؛ مثل اين آيه قرآن که مي فرمايد:
« إِنَّ أَولَي النّاسِ بِإِبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ »؛ (4)
به راستي سزاوارترين مردم به ابراهيم کساني هستند که از او پيروي کردند.
بر اين ادعا نه تنها پاسخ محکمي در ردّ آن وجود ندارد؛ بلکه پاسخ ظاهري نيز بر رد آن يافت نمي شود؛ فراتر اين که همين معنا واقع شده؛ زيرا ابوبکر و عمر نيز همين معنا را فهميده اند. به همين سبب وقتي آن سخن پيامبر را شنيدند به او ( اميرالمؤمنين (عليه السّلام) ) گفتند: اي پسر ابوطالب! مولاي هر مرد و زن مؤمن شدي.
و اين روايت را دانشمند اهل سنّت، دارقطني نقل کرده و هم چنين روايت کرده که به عمر گفته شد: تو با علي به گونه اي هستي که با هيچ يک از صحابه پيامبر نيستي؟ و او پاسخ داد: زيرا او مولاي من است. (5)
در پاسخ ابن حجر مي گوييم اگر بپذيريم مقصود پيامبر از اولي بودن، اولي و شايستگي در پيروي است؛ با اين وجود آيا کسي جز امام، اولويت و شايستگي در پيروي و اطاعت دارد؟
موضع گيري هاي ضد و نقيض
موضع صحابه و تابعين آن ها در جريان غدير و پس از آن و به هنگام روبه رو شدن با حديث غدير تناقضي آشکار دارد؛ به گونه اي که در ابتدا ابوبکر و عمر تبريک گفتند و حسان شعر سرود. پس از وفات رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) گروهي بر آن شهادت دادند و جمع ديگري بر آن احتجاج کردند.در مقابل نيز فهري به نبوت پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شک و ترديد وارد نمود.
ابوطفيل چنان وانمود کرد که گويا ماجرايي در کار نبوده و هيچ نمي داند، آن جا که مي گويد: از نزد او ( اميرالمؤمنين (عليه السّلام) ) در حالي که سخنانش برايم ناخوشايند بود، خارج شدم. با زيد بن ارقم برخورد کردم و به او گفتم: از علي شنيدم که چنين و چنان ادعا مي کند!
زيد گفت: مگر تو نمي داني؟ من خودم از رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيدم که در مورد او چنين مي فرمود. (6)
گروهي نيز همه را کتمان کردند و امام (عليه السّلام) آنان را نفرين کرد که از جمله آن ها عبدالرحمان بن مدلج، جرير بن عبدالله بجلي، يزيدبن وديعه، زيدن بن ارقم، انس بن مالک و براء بن عازب هستند.
احمد بن حنبل از عبدالرحمان بن ابي ليلي نقل مي کند که او در محل رحبه حضور داشت. اميرمؤمنان علي (عليه السّلام) فرمود:
انشدالله رجلاً سمع رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) و شهد يوم غدير خم إِلّاقام؛
هر کس را که در روز غدير شاهد سخن پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) بوده سوگند مي دهم که برخيزد.
دوازده نفر برخاستند و گفتند: هنگامي که پيامبر دست او ( اميرالمؤمنين (عليه السّلام) ) را گرفته بود ما وي را ديديم و شنيديم که رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:
اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره و اخذل من خذله؛
خدايا! بر هر که او را ولي خود مي داند، ولي باش و هر کس را که با او دشمني مي کند دشمن بدار و ياورش را يار باش و آن کس که او را خوار کند ذليل نما.
اما سه نفر از جا برنخاستند. پس حضرت ( اميرالمؤمنين (عليه السّلام)) آن ها را نفرين کرد و هر سه به آن نفرين مبتلا شدند. (7)
و در روايتي که ابن اثير نقل نموده اين گونه آمده است: عدّه اي اين مطلب را کتمان کردند. پس هيچ يک از دنيا نرفتند مگر آن که کور شده يا به بلايي سخت مبتلا گشتند. (8)
و در روايت متقي هندي نيز چنين آمده است: گروهي اين مطلب را کتمان کردند و همگي پيش از مردن کور شده و پيسي گرفتند. (9)
راوي ديگري مي گويد: نزد زيد بن ارقم رفتم و به او گفتم: خويشاوندي دارم که از تو حديثي درباره علي (عليه السّلام) در روز غدير براي من نقل کرده است. دوست دارم اين حديث را از خود تو بشنوم.
زيد گفت: شما اهل عراق هستيد و مسائلي بين شما هست ( که من نمي توانم مطلبي بگويم ).
به او گفتم: از جانب من نگران نباش ( و بگو ).
او بعد از آن که مطمئن شد، گفت: آري، درست است. ما در منطقه جحفه بوديم که... . (10)
ديگري نقل مي کند که به سعد بن ابي وقّاص گفتم: مي خواهم مطلبي بپرسم، اما از تو بيم دارم.
سعد گفت: من که عموي تو هستم! پس هر چه مي خواهي بپرس.
راوي گويد: به او گفتم: تو موقعيت رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) را در روز غدير و در ميان خودتان گفتي که... . (11)
شخص ديگري گويد که به زهري گفتم: از اين ماجرا- غدير- در شام سخن مگو که دو گوش تو، از دشنام به علي پرخواهد شد.
او در پاسخ گفت: سوگند به خدا! من فضايل و مناقبي از علي مي دانم که اگر بازگو مي کردم مرا مي کشتند. (12)
غدير و علما و دانشمندان
بيشتر محدّثان و متکلّمان ماجراي غدير و حديث آن را آن چنان که بوده نقل نموده اند (13) که به برخي از مآخذ و مدارک آن ها اشاره نموديم.البته بعضي از آنان نيز به پيروي از پيشينيان خود ( صحابه ) آن را کتمان نموده اند.
بعضي ديگر بخش نخستين آن را نقل نکرده اند، آن جا که پيامبراکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:
ألست أولي بالمؤمنين من أنفسهم؟
آيا من بر مؤمنان از خودشان اولي و سزاوارتر نيستم؟
و برخي نيز بخش پاياني آن و دعاي حضرت را نقل نکرده اند که فرمود:
اللهمّ وال من والاه و عاد من عاداه؛
پروردگارا! بر آن کس که ولايتش را پذيرفت ولي باش و آن کس را که با او دشمني کند دشمن باش.
اگرچه هيچ کدام از اين موضع گيري ها سودي نبخشيد؛ چرا که:
اعتراض
آن چنان که فهري مرتکب شد- کفري بود که عذاب الهي را به دنبال خود نازل کرد.کتمان حقيقت
چنان که برخي ديگر انجام دادند- عصيان بزرگي بود که نفرين و ذلّت را در پي داشت.تحريف روايت
خيانتي بود که گذشتِ روزگار آن را برملا مي نمود.با اين حال تمامي اين ها بايد باشد، اما اين بار با وجهه اي عالمانه و رنگ و لعابي علمي! يعني خدشه در دلالت و معناي حديث.
اين موضع گيري و اقدام نيز- با آن که از جانب کساني است که به احاديث و سخنان نقل شده در مورد غدير توجهي ندارند- اين نکته را آشکار مي کند که بي ترديد حديث غدير امر عظيمي را بيان نموده که اين چنين مورد اختلاف و نزاع قرار گرفته است.
معناي حديث غدير
بي گمان هر انسان منصفي در قضيه غدير و حديث آن اندکي تأمّل کند، يقين مي کند که واژه ي « مولي » در اين حديث شريف بر امامت حضرت علي (عليه السّلام) و جانشيني آن بزرگوار تصريح دارد؛ زيرا پيامبر گرامي اسلام (صلي الله عليه و آله و سلم) پيش از اين عبارت فرموده اند:ألست أولي بالمؤمنين من أنفسهم؟ (14)
آيا من بر مؤمنان از خودشان اولي و صاحب اختيارتر نيستم؟
حضرت با اين سخن خويش به اين آيه شريفه « النَّبيُّ أَولي بِالمُؤمِنينَ مِن أَنفُسِهِم » (15) اشاره فرموده و بر لزوم پيروي آنان و نافذ بودن فرمانش، از آنان اقرار گرفت؛ آن سان که آيه شريفه نيز بر اين امر دلالت دارد. (16)
پس از اين مقدمات بود که فرمود: من کنت مولاه فعلي مولاه؛ (17) و اين همان معنايي بود که تمام حاضران در آن مجلس و در رأس آن ها اميرمؤمنان علي (عليه السّلام)، حسّانِ شاعر، آن دو نفر و ديگر صحابه از سخن آن بزرگوار برداشت کردند.
هم چنين همان معنايي بود که فهري آن را انکار نمود، و بر ابوطفيل سنگين آمد و فلان و فلان! هم آن را کتمان کردند.
البته همان معنايي است که برخي دانشمندان با انصاف مانند تقي الدين مقريزي بدان اعتراف نموده و در کتاب خود چنين آورده است:
ابن زولاق چنين گفته است: در روز هجدهم ذي حجه- روز غدير- گروهي از مردم مصر، مغرب و اطراف آن براي خواندن دعا جمع مي شدند؛ زيرا آن روز را به مناسبت وصيت پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) به اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب در جانشيني پس از خود، عيد مي دانستند. (18)
شواهد بسيار ديگري نيز بر اين معنا گواه است که- به برخي از آن ها اشاره نموديم- نهايت و چکيده همه آن ها اين سخن است:
واژه ي « مولي » در حديث شريف نبوي؛ يعني کسي که حق اولويت در اطاعت و صاحب اختياري و حکم کردن از آنِ اوست و اين يعني ولايت کبري و امامت عظمي.
تشکيک ها و ايرادها
از جمله اشکالات سستي که بر اين معنا وارد شده آن است که بعضي گفته اند:« ولايت در اين حديث به معناي ياري رساندن و محبت است » و استدلال ادبي نموده اند که وزن « مفعل »- که « مولي » بر اين وزن است- به معناي « افعل » نمي آيد. پس ناگزير معناي أولي براي « مولي » درست نيست.
اينان يا نادانند و يا به ناداني تظاهر مي کنند؛ زيرا مفسران، محدثان و اهل لغت بزرگ اهل سنت تصريح کرده اند که واژه ي « مولي » به معناي « أولي » آمده و آيه شريفه « فَاليَومَ لا يُؤخَذُ مِنکُم فِديَةٌ وَ لا مِنَ الَّذينَ کَفَرُوا مَأواکُمُ النَّارُ هِيَ مَولاکُم وَ بِئسَ المَصيرُ » (19) و برخي آيات ديگر را به همين معنا تفسير نموده اند.
از جمله کساني که با صراحت به اين معنا اشاره نموده اند مي توان به فرّاء، ابوزيد، ابوعبيده، اخفش، ابوالعباس ثعلب، مبرّد، زجّاج، ابن انباري، رمّاني، جوهري، ثعلبي، واحدي، زمخشري، نيشابوري، بيضاوي، نسفي، ابوسعود، شهاب خفاجي و ... اشاره نمود. (20)
اينان چون دريافته اند که اين ادعا اعتباري ندارد، به ناچار لب به اعتراف گشوده و سخن به حقيقت گفته اند. گرچه برخي از ايشان نپذيرفته اند که مراد از اين برتري، اولويت در تصرف و صاحب اختياري است؛ بلکه آن را اولويت در محبت و دوستي و بعضي نيز اولويت در پيروي و تبعيت دانسته اند.
البتّه اين سخن نيز مانند ادّعاي نخست فارغ از دليل بوده و بي بنياد است و شاهدي بر آن يافت نمي شود.
اگر هم بپذيريم که اين اولويت در پيروي و محبت بي قيد و شرط است، باز هم اين اولويت به امام اختصاص خواهد داشت.
اما برخي از مطرح کنندگان معناي سوم- يعني اولويت در پيروي براي کلمه « مولي »- چون سستي سخن خود را دريافتند، ناگزير به حق اعتراف کرده و گفته اند که « درست است که مقصود حديث شريف اولويت در امر امامت مي باشد؛ ولي اين اولويت فقط در دوران امامت خود اميرالمؤمنين بوده است؛ يعني پس از اتمام دوره سه خليفه نخست، نه بدون فاصله و بعد از پيامبر ».
اين ادعا نيز به چند علت غيرقابل قبول است:
1. در برخي روايات غدير عبارت « بعد از من » از پيامبراکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نقل شده است. چنان که تاريخ نگار بزرگ اهل سنّت ابن کثير در کتاب البداية و النهايه از عبدالرزاق همين گونه نقل کرده و در شعر معروف حسّان نيز اين چنين نقل شده است.
2. شرط لازم براي آن که ولايت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) را به بعد از دوره عثمان اختصاص دهيم آن است که از پيامبراکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) عبارت صريح و آشکاري بر خلافت آن سه نفر نخست داشته باشيم و بتوانيم آن را با حديث غدير جمع کنيم که البته اهل سنّت خود بر نبود چنين عبارت صريح و آشکاري اقرار دارند.
3. عبارت « هر کس »- که در حديث شريف غدير آمده- از عبارت هاي عام است که همه ي مخاطبان و از جمله آن سه نفر را نيز شامل مي شود. بنابراين خلافت آن سه نفر پيش از حضرت امير(عليه السّلام) بي معناست.
4. پذيرفتن اين تأويل براي معناي « مولي » رد آشکار سخن ابوبکر و عمر است؛ زيرا آن دو نخستين کساني بودند که به نزد اميرالمؤمنين (عليه السّلام) آمده و با اين عبارت به او تبريک گفتند: « خوشا به حال تو که مولاي ما و مولاي هر مرد و زن مؤمن شدي ».
5. علاوه بر اين، محدثان اهل سنّت نقل کرده اند که ابن مسعود گويد: در شبي که گروهي از جنيان به محضر پيامبر آمده بودند، من نيز در نزد ايشان بودم. پس از رفتن آنان حضرت آهي کشيد. به ايشان عرض کردم: چه شده اي رسول خدا؟
فرمود:
نعيت إليّ نفسي يابن مسعود!
خبر نزديکي مرگم به من رسيده اي پسر مسعود!
عرض کردم: پس کسي را به جانشيني خود برگزينيد.
حضرت پرسيد: چه کسي را؟
گفتم: ابوبکر را. حضرت سکوت کرد.
مدتي گذشت و حضرت دوباره آهي کشيد.
عرض کردم: پدر و مادرم قربانت شوند! اي رسول خدا! چه شده؟
ايشان دوباره فرمودند:
نعيت إليّ نفسي يابن مسعود!
خبر نزديکي مرگم به من رسيده اي پسر مسعود!
عرض کردم: کسي را به جانشيني انتخاب کنيد!
حضرت دوباره پرسيد: چه کسي را؟
اين بار گفتم: عمر را.
اين بار نيز حضرت سکوت کرد و سخني نگفت.
زماني ديگر گذشت دوباره ايشان آهي کشيد و من پرسيدم: چه شده اي سول خدا؟ حضرت همان پاسخ را فرمودند.
من بار ديگر گفتم: کسي را براي جانشيني خود برگزينيد و ايشان نيز همان سؤال را تکرار فرمودند. من اين بار در پاسخ نام علي را بردم.
حضرت فرمود:
أما والّذي نفسي بيده، لئن أطاعوه ليدخلون الجنّة أکتعين؛ (21)
سوگند به آن که جانم به دست اوست، اگر مردم از او اطاعت کنند همگي وارد بهشت مي شوند.
حال به رغم آن که تمامي تأويلات و توجيهات اينان يکي پس از ديگري فرو مي ريزد و در نهايت چاره اي نمي يابند جز آن که زبان به اعتراف گشوده و بر دلالت حديث غدير به امامت حضرت علي (عليه السّلام) بعد از پيامبراکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اقرار نمايند؛ اما باز راه ديگري در پيش گرفته و يکي از علماي متأخر آنان مي گويد:
« چه دليلي داريم که اين امامت را به معناي حاکميت و رياست بدانيم؟ چه بسا امامت او باطني باشد و ابوبکر و جانشينان او، امام ظاهر و آشکار باشند »!
گويا که تقسيم امامت به مدّعيان اين سخن واگذار شده و ايشان نيز امامت باطني را براي اميرمؤمنان علي (عليه السّلام) قرار داده- چنان که صوفيه نيز مدعي آن هستند- و امامت ظاهري را براي ديگران در نظر گرفته اند! و گويا اينان نمي دانند که « مولي » به معناي رئيس، حاکم، صاحب اختيار و معاني اين چنيني مي آيد؛ معاني که همگي بر حاکميت و رياست دلالت دارد. (22)
بين غدير و حوض کوثر
و به اين ترتيب غدير آخرين مرحله و جايگاه ابلاغ و اعلام امامت حضرت اميرمؤمنان علي (عليه السّلام) بود، با اين تفاوت که در اين مرتبه پيامبراکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) با کنايه و اشاره سخن نگفت؛ بلکه با صراحت و آشکارا مطلب خويش را بيان فرمود و بي گمان آن چه فرمود در بيان مقصودي که داشت جامع و کامل بود که اگر چنين نبود آيه « اکمال دين » از جانب خداي متعال نازل نمي شد که« اَليَومَ أَکمَلتُ لَکُم دينَکُم وَ أَتمَمتُ عَلَيکُم نِعمَتي... »؛ (23)
امروز دين شما را برايتان کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم... .
البته در همان روز پيش از خطابه پيامبر « آيه تبليغ » نيز فرود آمده که در آن، تأکيد خداي متعال بر تبليغ اين پيام به تهديد پايان يافته بود که:
« وَإِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ »؛ (24)
و اگر چنين نکني، رسالت او را انجام نداده اي.
و در اين هنگام تهديد و هشدار از سرکشي مخالفان و تحريف و تغيير در امر الهي صورت گرفت و چه زود و سريع تحريف و سرکشي به وقوع پيوست!
به راستي رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) آن چه را که بر عهده اش بود به طور کامل انجام داد؛ اما در واپسين روزهاي عمر شريف خود، در حالي که پس از آن هرگز بسياري از آنان را نمي ديد؛ ولي از تصميم آنان بر آن چه که مي خواستند انجام دهند نيک آگاه بود... .
و چه زود و سريع به وقوع پيوست...!
گرچه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) منزلگاه بعدي را به آنان يادآور شده بود؛ همان وادي که دوباره همگي در آن گرد مي آمدند و بر او وارد مي شدند! و بي ترديد آن بزرگوار با کلام خويش بين « آبگير کوچک غدير » و « درياي پهناور کوثر » پيوندي ناگسستني ايجاد کرد؛ آن هنگام که فرمود:
أيها الناس! ألا تسمعون؟
اي مردم!آيا همگي سخن مرا مي شنويد؟
پاسخ دادند: آري مي شنويم.
حضرت فرمود:
فإنّي فرط علي الحوض و أنتم واردون عليّ الحوض؛
من در رسيدن به حوض کوثر بر شما پيشي مي گيرم و شما را در آن جا بر من وارد مي شويد.
البته اعتقاد به حوض کوثر امري ضروري است؛ زيرا که پنجاه نفر از اصحاب پيامبراکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) حديث آن را نقل نموده اند(25) و حتي برخي از بزرگان منکر آن را کافر شمرده اند.
آري، کوثر را به آن ها يادآوري کرد تا آنان سخني را که پيش از آن گفته بود به ياد آورند. حضرت فرموده بود:
أنا فرطکم علي الحوض و ليرفعنّ رجال منکم، تمّ ليختلجنَّ دوني، فأقول: يا ربّ أصحابي!
فيقال: إنّک لا تدري ما أحدثوا بعدک؛
من پيش از شما در کنار حوض کوثر خواهم بود و شما بر من وارد خواهيد شد؛ اما برخي از شما کنار زده مي شويد و از من دور مي گرديد و من عرض خواهم کرد: پروردگارا! اينان اصحاب من هستند! ليک ندا خواهد آمد: تو نمي داني که اين ها بعد از تو چه کارهايي انجام دادند!
در روايتي ديگر ادامه اين حديث چنين آمده که حضرت فرمودند:
فأقول: سحقاً سحقاً لمن غيّر بعدي؛ (26)
و من خواهم گفت: از رحمت خدا به دور باد آن که پس از من مرتد شده و يا دينم را تغيير داد.
ظاهر عبارت آن است که مقصود پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) تنها مردان نبوده، بلکه همه اصحاب از زن و مرد را در نظر داشته است و به يقين عايشه نيز در زمره آنان بوده است؛ زيرا روزي به او گفتند: آيا پس از وفات، تو را در نزد رسول خدا به خاک بسپاريم؟
او پاسخ داد: من بعد از او کارهايي انجام داده ام که بهتر است مرا در کنار ديگر همسران وي دفن کنيد.
از اين رو او را در بقيع به خاک سپردند. (27)
بلکه به يقين مي توان گفت که سخن پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) شامل تمام کساني مي شود که هم اين واقعه تاريخي را تحريف کرده و تغيير دادند و هم چنين همه آنان که تا روز رستاخيز چنين کنند. و سرانجام همگي در کنار حوض بر پيامبر گرامي اسلام (صلي الله عليه و آله و سلم) وارد خواهند شد.
پروردگارا! ما به آن چه تو نازل فرموده اي ايمان آورده و از رسول تو پيروي نموده ايم؛ پس ما را در زمره شاهدان قرار ده و آخرين سخن ما اين است که تمام حمدها و سپاس ها از آنِ خداوندي است که پروردگار جهانيان است و صلوات خدا بر حضرت محمّد و خاندان پاک او باد.
پي نوشت ها :
1. سوره ي معارج: آيه ي 1-3.
2. نزول اين آيه در اين واقعه را ابوعبيد هروي، ابوبکر نقّاش، ثعلبي، قرطبي، سبط بن جوزي، حمويني، زرندي، سمهودي، ابوسعود، شربيني، حلبي، منّاوي و ديگران نقل کرده اند. ر.ک: نفحات الازهار في خلاصة عبقات الأنوار: 340/8-400.
3. ر.ک: نفحات الازهار في خلاصة عبقات الانوار: 141/9-144.
4. سوره ي آل عمران: آيه ي 68.
5. الصواعق المحرقه: 26.
6. مسند احمد: 370/4، الخصائص: 100، البداية و النهايه: 346/7، الرياض النضره: 223/2.
7. مسند احمد: 119/1.
8. اسدالغابة: 321/4.
9. کنزالعمّال: 115/15.
10. مسند احمد: 368/4.
11. کفاية الطالب: 62.
12. أسد الغابه: 8/1.
13. يعني ابتدا و انتهاي حديث را آن سان که پيش تر آورديم، نقل نموده اند؛ ولي برخي از آن ها جريان را به طور کلي روايت نکرده اند و گفته اند: پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) خطبه خواند ( مسند احمد: 372/4 )؛ برخي گفته اند: « آن چه خدا مي خواست گفت » ( المستدرک: 109/3 ) برخي ديگر گفته اند: در آن روز آن چه تا روز رستاخيز نياز بود بيان کردند ( مجمع الزوائد: 105/9 ) با اين بيانات راويان، پس سخنان پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) که در روز غدير بيان فرمود چه شد؟ و چرا آن خطبه تاريخي را نقل نکرده اند.
14. اين جمله در ابتداي حديث، در روايت احمد بن حنبل، ابن ماجه، بزّار، نسائي، ابويعلي، طبري، ابن حبّان، طبراني، دارقطني و ديگر محدّثان بزرگ اهل سنّت آمده است.
15. سوره ي احزاب: آيه ي 6.
16. سوره ي حشر: آيه ي 7.
17. اين فراز را با « فاء » تقريح احمد بن حنبل، نسائي، طبري، طبراني، ضياء مقدسي، محاملي، ابويعلي، ابن کثير، سمهودي، متقي هندي و ديگران نقل کرده اند.
18. المواعظ و الاعتبار: 220/2.
19. سوره ي حديد: آيه ي 15.
20. ر.ک: نفحات الازهار: 15/8-88.
21. اين روايت را گروهي از علماي اهل سنّت از جمله احمد بن حنبل، ابونعيم اصفهاني، شبلي، خوارزمي، عمر ملّا، عبدالقادر طبري و ... نقل کرده اند. ر.ک: نفحات الأزهار في خلاصة عبقات الأنوار: 274/9 -279.
22. ر.ک: نفحات الازهار في خلاصة عبقات الأنوار: 89/8-113.
23. سوره ي مائده: آيه ي 3.
24. سوره ي مائده: آيه ي 67.
25. لقط اللآلي المتناثره: 251.
26. اين حديث در دو صحيح بخاري و مسلم و ديگر صحاح و منابع ديگر آمده است. ر.ک: صحيح بخاري: 87/4، باب في الحوض.
27. المستدرک علي الصحيحين: 6/4. وي اين روايت را بنابر نقل شيخين صحيح دانسته است؛ المعارف: 134 و منابع ديگر.
1. قرآن کريم.
الف
2. الإستيعاب: ابن عبدالبرّ، دارالکتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال 1415.
3. أُسدالغابه: ابن اثير جزري، دارالکتب علميّه، بيروت، لبنان.
4. اسني المطالب في أحاديث مختلفة المراتب: ابن درويش الحوت، مکتبه التجارية الکبري، مصر، چاپ اول، سال 1355.
5. الامالي: ابوجعفر محمّد بن علي بن حسين بن موسي بن بابويه قمي، معروف به شيخ صدوق، مؤسسه بعثت، قم، چاپ يکم، سال 1417.
6. انسان العيون مشهور به السيرة الحلبيّة: علي بن برهان الدين حلبي، مکتبة مصطفي بابي حلبي، مصر، چاپ اول، سال 1384.
ب
7. البداية و النهايه ( تاريخ ابن کثير ): اسماعيل بن عمر قرشي بصري معروف به ابن کثير، چاپ دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ يکم، سال 1407.
ت
8. تاريخ طبري ( تاريخ الاُمم و الملوک ): سلمان بن احمد بن ايّوب لخمي طبري، از منشورات کتابفروشي اروميّه، قم، ايران.
9. تاريخ بغداد: خطيب بغدادي، دارالکتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال 1417.
10. تفسير ثعلبي ( الکشف و البيان ): امام ثعلبي، نشر مصطفي بابي حلبي، مصر، سال 1388.
11. تفسير فرات: فرات بن ابراهيم کوفي، تحقيق محمّد کاظم، مؤسسه چاپ و نشر وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، تهران، چاپ يکم، سال 1410.
ح
12. حلية الاولياء: ابونعيم اصفهاني، دارالکتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال 1418.
خ
13. الخصائص: عبدالرحمان احمد بن شعيب نَسائي، مجمع إحياء الثقافة الإسلامية، قم، ايران، چاپ اول، سال 1419.
د
14. الدرالمنثور في التفسير بالمأثور: جلال الدين سيوطي، دارالکتب علميّه، بيروت، چاپ اول، سال 1421.
ر
15. الرياض النضره: محب الدين طبري، دارالکتب علميّه، بيروت، لبنان.
س
16. سنن ابن ماجه: ابن ماجه قزويني، دارالجيل، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال 1418.
17. سنن تِرمذي: محمّد بن عيسي بن سوره تِرمذي، دارالفکر، بيروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1403.
18. السنن الکبري: احمد بن حسين بيهقي، دارالکتب العلميّه، بيروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1414.
ش
19. شواهد التنزيل: حافظ عبيدالله بن احمد، معروف به حاکم حسکاني، مجمع احياء الثقافة الاسلاميه، چاپ اول، سال 1411.
ص
20. صحيح بُخاري: ابوعبدالله محمّد بن اسماعيل بُخاري جُعفي، دار ابن کثير، دمشق، بيروت، يمامه، چاپ پنجم، سال 1414.
21. صحيح مسلم: مسلم بن حجّاج قشيري نيشابوري، مؤسسه عزالدين، بيروت، لبنان، چاپ اول، 1407.
22. الصّواعق المُحرقه: ابن حجر هيتمي مکّي، مکتبة القاهرة، قاهره، مصر.
ط
23. الطبقات الکبري: محمّد بن سعد، دارالکتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1418.
غ
24. الغدير: علامه عبدالحسين احمد اميني، مرکز الغدير، قم، ايران، چاپ اول، سال 1416.
ف
25. الفصول المهمّة في معرفة الأئمّه: ابن صباغ مالکي، مکتبة دارالکتب التجاريه.
26. فيض القدير: محمّد بن عبدالرؤوف مَناوي، دارالکتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال 1415.
ک
27. کفاية الطالب في مناقب علي بن ابي طالب (عليهماالسّلام): محمّد بن يوسف گنجي شافعي، مطبعه حيدريه، نجف اشرف، سال 1390.
28. کنزالعُمّال: متّقي هندي، دارالکتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال 1419.
ل
29. لقط اللآلي المتناثرة في الأحاديث المتواتره: محمّد مرتضي حسيني زبيدي.
م
30. مجمع الزوائد و منبع الفوائد: حافظ نورالدين علي بن ابي بکر هيثمي، دارالفکر، بيروت، لبنان، سال 1412.
31. المستدرک: حاکم نيشابوري، دارالکتب علميّه، بيروت، چاپ اول، سال 1411.
32. مسند احمد: احمد بن حنبل شيباني، دار احياء التراث العربي، بيروت، لبنان، چاپ سوم، سال 1415.
33. المصنّف: ابن ابي شيبه، دارالفکر، بيروت، لبنان، سال 1414.
34. المعارف: ابو محمّد عبدالله بن مسلم بن قُتَيبه، دارالکتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال 1407.
35. مناقب آل ابي طالب: محمد بن علي بن شهرآشوب سروي مازندراني، ذوي القربي، قم، سال 1421.
36. المناقب: ابن مغازلي، دارالأضواء، بيروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1214.
37. المناقب خوارزمي: خوارزمي، مؤسسه نشر اسلامي، قم، چاپ دوم، سال 1414.
38. المواعظ و الاعتبار بذکر الخطط و الآثار: تقي الدين احمد بن علي مقريزي.
ن
39. نفحات الأزهار في خلاصة عبقات الأنوار: آية الله سيدعلي حسيني ميلاني، قم، نشر الحقايق، چاپ دوم، سال 1426.
منبع مقاله :
حسيني ميلاني، سيّدعلي؛ (1390)، غدير آخرين جايگاه اعلام عمومي، تهران: انتشارات الحقايق، چاپ چهارم
ادامه مطلب
نگاهي به حديث غدير(1)
پيش از آن كه به بررسي سند «حديث غدير» بپردازيم و دلالت آن را بر خلافت و جانشيني بلافصل مولانا اميرالمؤمنين عليه السلام توضيح دهيم، ناگزيريم به دو متن از حديث غدير كه در مصادر معتبر اهل تسنّن آمده است اشاره نماييم:به روايت احمد بن حنبل
احمد بن حنبل در كتاب مسند خود، به سند صحيح از زيد بن ارقم چنين نقل مي كند:همراه رسول خدا صلي الله عليه و آله در سرزميني به نام «خمّ» فرود آمديم. پيامبرخدا صلي الله عليه و آله به نماز امر فرمود و در شدّت گرما نماز را به پا داشت و پس از آن براي ما خطبه اي ايراد فرمود. براي آن سرور- با پارچه اي كه بر درخت تنومندي انداخته بودند- سايباني آماده شد. آن بزرگوار در ضمن خطبه اش چنين فرمود:
ألستم تعلمون؟ ألستم تشهدون أنّي اولي بكلّ مؤمن من نفسه؟؛
آيا نمي دانيد؟ آيا شهادت نمي دهيد كه من به هر مؤمني از خودش (در تمام امور) سزاوارترم؟
همه ي مخاطبان در جواب گفتند: آري.
حضرت فرمود:
فمن كنت مولاه فإنّ عليّاً مولاه. اللهم عاد من عاداه و وال من والاه (1)؛
هركه من مولا و سرپرست او هستم، پس علي مولا و سرپرست اوست. خدايا! دشمن بدار هركه با علي دشمني ورزد؛ و دوست بدار آن كه با او از در دوستي درآيد.
به روايت نَسائي
اين روايت را نَسائي، نويسنده كتاب سنن، به سند صحيح از ابوالطّفيل، از زيد بن ارقم چنين نقل مي كند:هنگامي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله از حجّه الوداع مراجعت مي فرمود، در غديرخّم فرود آمد. امر فرمود كه زير درختان آن جا را جاروب كردند، سپس فرمود:
كأنّي قد دعيت فأجبت و إنّي تارك فيكم الثقلين، أحدهما أكبر من الآخر: كتاب الله و عترتي أهل بيتي، فانظروا كيف تخلّفوني فيهما، فإنهما لن يفترقا حتي يردا عليّ الحوض؛
گويا به سوي حقّ تعالي فرا خوانده شده ام؛ از اين رو دعوت او را اجابت كردم. به راستي كه من در ميان شما دو گوهر گرانبها به جاي مي گذارم كه يكي از آن دو بزرگتر از ديگري است: قرآن كتاب خدا و عترتم كه اهل بيت من هستند. پس توجّه داشته باشيد كه پس از من با آن دو چگونه رفتار خواهيد كرد. همانا آن دو هرگز از يكديگر جدا نمي شوند تا اينكه در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.
سپس فرمود:
إنّ الله مولاي و أنا وليّ كلّ مؤمن؛
به راستي كه خداوند مولا و سرپرست من است و من وليّ و سرپرست هر مؤمني هستم.
آن گاه دست علي عليه السلام را گرفت و فرمود:
من كنت وليّه فهذا وليّه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه؛
هركس من سرپرست او هستم، پس اين ( علي ) سرپرست اوست.
خدايا! دوست بدار كسي كه او را دوست دارد، و دشمن باش با كسي كه با او دشمني ورزد.
ابوالطّفيل مي گويد: به زيد بن ارقم گفتم: آيا خودت اين كلام را از رسول خدا صلي الله عليه و آله شنيدي؟
زيد گفت: به راستي (2) كه در آن سرزمين در زير آن درختان كسي نبود مگر اين كه با چشمانش آن حضرت را ديد و با گوش هايش اين كلام را از او شنيد.(3)
آن چه بيان شد دو متن از حديث شريف غدير بود كه به سند معتبر از زيد بن ارقم نقل شد.
نكاتي ارزنده
اكنون توجّه به چند نكته ضروري است كه به آن ها اشاره مي شود:نكته ي يكم.
حديث غدير در صحيح مسلم، مسند احمد و در بسياري از منابع حديثي اهل تسنّن چنين آمده است كه راوي گويد: رسول خدا صلي الله عليه و آله براي ما خطبه خواند. (4)در تعبير ديگر، راوي مي گويد: پيامبرخدا صلي الله عليه و آله برخاست و براي ما خطبه خواند؛ ولي در المستدرك آمده است: پس پيامبرخدا صلي الله عليه و آله برخاست و خطبه خواند و در آن خطبه حمد و ثناي الهي را به جاي آورد و مردم را به آن چه كه خدا مي خواست موعظه كرد. (5)
حافظ ابوبكر هيثمي در مجمع الزّوائد مي نويسد: راويان گويند: به خدا سوگند! پيامبر تمام اموري را كه تا روز رستاخيز واقع مي گردد براي ما بازگو كرد. (6)
اكنون حق ما نيست كه از راويان، محدّثان و كساني كه خود را امين بر سنّت رسول خدا صلي الله عليه و آله قلمداد مي كنند بپرسيم كه به راستي اين خطبه اي كه پيامبرخدا صلي الله عليه و آله در روز غدير ايراد فرموده و تمام اموري را كه تا روز رستاخيز رخ خواهد داد بيان نموده كجاست؟
چرا از نقل اين خطبه خودداري كرده اند؟
آيا اين پرسش، پرسشي بي جا و بي مورد است؟
آيا تاريخ اين حقّ مسلم را به نسل هاي آينده نمي دهد كه درباره ي عدم نقل چنين ميراث گرانبهايي ( كه بنابر نقل مجمع الزّوائد هيثمي مشتمل بر جميع وقايع آينده و امور مهمّ مربوط به سرنوشت اين امّت بود) گذشتگان را مورد مؤاخذه قرار بدهند؟ چرا و به چه دليل از نقل اين اثر گران قيمت خودداري ورزيدند؟
پيامبرخدا صلي الله عليه و آله در آن خطبه حمد و ثناي الهي را به جاي آورد و مردم را به آن چه كه خدا مي خواست موعظه كرد.
پس مواعظ رسول خدا صلي الله عليه و آله در روز غدير چه شد؟
تذكّرات آن سرور در آن روز چه شد؟
چرا خطبه را ترك كرده و نقل نكردند؟
مگر اينان حافظان سنّت رسول خدا صلي الله عليه و آله نبودند؟
مگر وظيفه ي مسلّم آنان نقل فرمايشات دُرَربار آن سرور عالميان براي امّت نبود؟
چه شد كه با خودداري از نقل چنين ميراث پربهايي خسارتي جبران ناپذير بر پيكره ي ذخاير علمي اين امت وارد نمودند؟ آيا جوابي قانع كننده براي اين خطاي گذشت ناپذير مي توانند ارائه دهند؟
نكته دوم:
در علم حديث، قانوني وجود دارد كه مي گويند:الحديثُ يُفسّرُ بَعضُهُ بعضاً؛
برخي از حديث ها، برخي ديگر را تفسير و بيان مي نمايند.
يعني حديث به سان قرآن است، آن سان كه برخي از آيات قرآن مفسّر و مبيّن آيات ديگري است و پرده ي اجمال و ابهام را از آيات ديگر برمي دارد؛ در روايات نيز همين گونه است.
با توجه به دو متن حديثي كه با سند صحيح ارائه شد؛ متن يكي، متن ديگري را تفسير مي كند؛ به اين بيان كه در يك نقل آن مي فرمايد:
من كنت مولاه فإنّ عليّاً مولاه؛
و در نقل ديگري مي فرمايد:
من كنت وليّه فهذا وليّه؛
به عبارت ديگر، در يك نقل واژه «مَوْلي » و در نقل ديگر واژه ي «وليّ» به كار برده شده است. بنابراين اگر كسي در معناي واژه ي «مَوْلي» تشكيك نمايد و بگويد: مولي در اين حديث شريف به معناي «وليّ» يا «اَوْلي» نيست، به طور مسلّم وجود « وليّ » در نقل دوم، جايي براي اين تشكيك باقي نمي گذارد.
البتّه در جاي خود، شاهدهاي بسياري در نقل هاي مختلف- كه از نظر سندي صحيح هستند- متن حديث غدير وجود دارد كه تمام آن ها مفسّر و مبيّن كلمه ي «مَوْلي» هستند. همان گونه كه اشاره شد اين ها بر فرض آن است كه ما در فهم معناي كلمه ي «مَوْلي» در حديث غدير دچار ترديد و ابهام شده و محتاج به تفسير، بيان و اقامه ي شاهد باشيم كه در اين صورت از اين قرائن به اصطلاح «منفصله» استفاده خواهيم كرد و حال آن كه در خود نقلي كه كلمه ي «مَوْلي» موجود است، قرائن متّصله بسياري است كه جايي براي ابهام اين لفظ باقي نمي گذارد.
نكته ي سوم.
مسلم بن حَجّاج قُشَيري نيشابوري نيز در صحيح خود به نقل حديث شريف غدير پرداخته بي آن كه آن را نقل نمايد؛ يعني فقط به نقل ابتداي حديث كه همان مضمون حديث ثقلين است بسنده كرده، در صورتي كه بنابر نقل نَسائي پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود:كأنّي قد دعيت فاجبت و إنّي تارك فيكم الثقلين، أحدهما أكبر من الآخر. كتاب الله و عترتي اهل بيتي، فانظروا كيف تخلّفوني فيهما، فإنّهما لن يفترقا حتّي يردا علي الحوض؛
گويا به سوي حقّ تعالي فراخوانده شده ام؛ از اين رو دعوت او را اجابت كردم. به راستي كه من در ميان شما دو گوهر گرانبها به جاي مي گذارم، يكي از آن دو بزرگتر از ديگري است: قرآن كتاب خدا و عترتم كه اهل بيت من هستند. پس توجّه داشته باشيد كه پس از من با آن دو چگونه رفتاري خواهيد كرد. همانا آن دو هرگز از يكديگر جدا نمي شوند تا اين كه در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.
آن گاه حضرتش فرمود:
إنّ الله مولايَ و أنا وليُّ كُلِّ مؤمنٍ...(7)؛
به راستي كه خداوند مولا و سرپرست من است و من وليّ و سرپرست هر مؤمني هستم.
به ديگر سخن، مسلم نيشابوري، فقط بخشي از حديث غدير را كه همان مضمون حديث ثقلين است با اندك تغييري در الفاظ نقل كرده است؛ ولي بخشي را كه با خطبه ي غدير و نصب اميرالمؤمنين عليه السلام به خلافت بلافصل ارتباط مستقيم دارد، نقل نكرده است. آن جا كه مي فرمايد:
من كنت مولاه فهذا علي مولاه؛
هركه من مولا و سرپرست او هستم، پس علي مولا و سرپرست اوست.
ولي با اين حال ما از مسلم بن حَجّاج سپاسگزاريم؛ چرا كه دست كم همين مقدار از حديث را به عنوان حديث غدير نقل كرده است تا معلوم باشد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله خطبه اي به نام خطبه ي غدير ايراد فرموده است؛ زيرا بُخاري حتي كلمه اي از خطبه ي مفصل غدير را نقل نكرده است ( !! ) از اين رو جا دارد كه از مسلم بن حجّاج براي همين اندازه از امانت داري او تشكر كرد!
شايد كسي از مسلم بن حجاج در عدم نقل بخش پاياني حديث غدير دفاع كند و بگويد: اساتيد مسلم و راويان حديث، بيش از اين مقدار براي او نقل نكرده اند. يا بگويد: مسلم بر مبناي شروط و ضوابطي كه در كتاب صحيح دارد، سند ديگري از اسانيد حديث غدير جز اين حديث ناقص داراي آن شرايط نيافته كه مشتمل بر همين مقدار از الفاظ است و او در نقل آن مقدار نيز كوتاهي نكرده است.
در پاسخ اين دفاع بايد گفت: اين مطالب، فرضيه اي بيش نبوده و پذيرفتني نيست؛ ولي با اين وجود ما از مسلم بن حَجّاج براي نقل همين مقدار از حديث به عنوان « حديث غدير » تشكّر مي نماييم.
كوتاه سخن اين كه بررسي «حديث غدير» به فرصت بيشتري نياز دارد كه در اين مختصر نمي گنجد؛ از اين رو ما به ذكر سرفصل ها و نكات مهمّ آن اكتفا مي كنيم.
پي نوشت ها :
1. مسند احمد بن حنبل: 501/5، حديث 18838.
2. در برخي از منابع آمده است: به خدا سوگند!
3. فضائل الصحابة: 15، حديث شماره ي 45، خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام: 96، حديث 79.
4. ر.ك: صحيح مسلم، 1873/4، حديث 36، مسند احمد بن حنبل: 498/5، حديث 18815.
5. المستدرك: 533/3.
6.مجمع الزوائد: 104/9 و 105.
7.خصائص اميرالمؤمنين عليه السلام : 93.
حسيني ميلاني، سيّدعلي؛ (1390)، غدير آخرين جايگاه اعلام عمومي، تهران: انتشارات الحقايق، چاپ چهارم
ادامه مطلب
نگاهي به حديث غدير(3)
در اين مقاله، به گوشه اي از تلاش هاي عالمان اهل تسنّن در توجيه واقعه ي تاريخي غدير مي پردازيم.بزرگان اهل سنّت راه هايي را براي توجيه اين واقعه به كار برده اند تا مفاد اين حديث شريف با اتفاقات پس از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله منافات نداشته باشد؛ ولي آن ها با انكار يكي از قطعي ترين سنّت هاي رسول خدا صلي الله عليه و آله خود را از مصاديق اين آيه شريفه قرار داده اند و به دوران جاهلي بازگشته اند. آن سان كه خداوند متعال در قرآن كريم مي فرمايد:
« وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً »(1)؛
محمد صلي الله عليه و آله فقط فرستاده خداست و پيش از او فرستادگان ديگري نيز بودند آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، شما به عقب بازمي گرديد (و اسلام را رها كرده به دوران جاهليت برمي گرديد)؟ و هركس به جاهليت بازگردد هرگز به خدا ضرر نمي زند.
اينك به بخشي از تلاش هاي ناكارآمد انان در برابر حديث غدير اشاره مي نماييم.
1. علي عليه السلام در حجّه الوداع نبوده است!
پيش از طرح اين مسأله، جاي شگفتي و خنده است كه اهل سنّت به چنين مسأله اي پرداخته اند. آنان ادّعا مي كنند كه علي بن ابي طالب هنگام حجّه الوداع در يمن بوده و به هنگام حضور رسول خدا صلي الله عليه و آله در مناسك حجّ و مراجعت از مكّه، در كنار آن حضرت نبوده است. بنابراين تمام احاديثي كه درباره ي واقعه ي غديرخمّ ( اين كه پيامبر خدا صلي الله عليه و آله دست علي عليه السلام را گرفت و او را به عنوان خليفه و جانشين خود به مردم معرفي كرد و فرمود: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» ) دروغ محض است! چرا كه علي در يمن بود.تعجّب نكنيد اگر بگوييم كه گوينده اين سخن سخيف و بي اساس فخر رازي است؛ ولي جاي بسي خوش بختي است كه ابن حجر مكّي نويسنده كتاب الصواعق المحرقه، اين ادّعا را مردود دانسته است.(2) هم چنين شرح كنندگان احاديث نبوي صلي الله عليه و آله كه اهل سنّت در فهم احاديث به آن ها مراجعه مي كنند اين سخن را ردّ كرده اند.
روش ما در پژوهش هاي علمي، اين است كه به كتاب هاي عالماني هم چون : مَناوي ( نگارنده فيض القدير )، شيخ علي قاري (شارح شفاء قاضي عياض و نگارنده مرقاة در شرح مشكات) و از شرح هايي كه نوشته شده است نيز به شرح مواهب لدّنية (نگارش زرقاني مالكي ) مراجعه كنيم؛ چرا كه اينان شارحان و عالمان بزرگ در علم حديث هستند و سخنان و نظريه هاي آنان در شرح و بيان معاني احاديث در نزد اهل سنّت حجّت است. ما با مراجعه به اينان به سخنانشان احتجاج مي كنيم و اهل تسنّن را به وسيله سخنان علماي خودشان ملزم مي نماييم.
به عنوان نمونه ملاّ علي قاري در كتاب المرقاة مي نويسد:
نبود علي عليه السلام در مكه كلامي باطل است؛ زيرا در تاريخ ثابت شده است كه علي عليه السلام از يمن برگشته بود و در حجّه الوداع همراه رسول خدا صلي الله عليه و آله حضور داشت.(3)
از طرفي در كتاب هاي صحيح ششگانه، مسندهاي اهل سنّت و منابع ديگر- آن جا كه واقعه ي خروج از احرام در حجّ را ذكر كرده اند- به اين مطلب تصريح كرده اند كه علي عليه السلام در حجّه الوداع همراه رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده است.
از اين رو سخن فخررازي كه علي عليه السلام در آن زمان در يمن بوده است، از جهت ديگري نشان گر صحّت حديث غدير بوده و بر امامت و خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام دلالت كامل دارد.
2.مناقشه در صحّت حديث غدير
راه ديگري كه اهل سنّت براي بي اعتبار كردن «حديث غدير» پيموده اند، اشكال كردن در صحّت حديث غدير است. برخي از آنان از جمله فخر رازي گفته اند: ما صحّت حديث غدير ر ا نمي پذيريم.در پاسخ به اين مناقشه، در گذشته يادآور شديم كه عدّه ي بسياري از بزرگان اهل تسنّن به تواتر «حديث غدير» تصريح نموده و اين حديث شريف را در كتاب هايي كه فقط به نقل احاديث متواتر پرداخته و به همين علت تأليف شده است، ذكر كرده اند.
3. ادعاي عدم تواتر «حديث غدير »
از راه كارهاي ناكارآمد ديگري كه براي بي اعتبار كردن حديث غدير صورت گرفته، ادّعا شده است كه حديث غدير متواتر نيست.ابن حزم اندلسي و بعضي از پيروانش قائل به عدم تواتر «حديث غدير » هستند و از معاصران نيز شيخ سليم بشري مالكي مصري، در نامه اي كه به سيّد شرف الدين رحمه الله مي نويسد، چنين مي نگارد:
شما شيعيان قائليد كه امامت، اصلي از اصول دين است و شكّي نيست كه اصول دين جز با خبرهاي متواتر و يا دليل هاي قطعي ثابت نمي شود و ما در تواتر «حديث غدير» با شما موافق نيستيم. در نتيجه امامت علي با حديث غدير ثابت نمي شود.
به عبارت ديگر، اينان صحّت حديث غدير را پذيرفته اند؛ ولي در تواتر آن اشكال كرده اند. پس اگر تواتر حديث غدير تمام نشود، استدلال به امامت علي عليه السلام نيز تمام نخواهد شد؛ زيرا حديثِ ظني، گرچه صحيح و معتبر باشد؛ ولي نمي تواند اصلي از اصول دين را ثابت كند؛ زيرا اصول دين ناگزير بايد با قطع و يقين ثابت شود و حديث ظنّي، مفيد قطع نبوده و نخواهد توانست امر قطعي را ثابت كند.
در پاسخ اين اشكال مي گوييم: در صورتي اين ايراد وارد است كه تواتر « حديث غدير » ثابت نشود؛ ولي ما اهل سنّت را ملزم مي كنيم كه پيشوايان بزرگ آن ها افرادي چون: ذهبي، ابن كثير، ابن جَزَري، سيوطي، كتّاني، زبيدي، متّقي هندي و شيخ علي قاري بر تواتر « حديث غدير » تصريح كرده اند.
از طرفي در شرح حال ابن حزم اندلسي نوشته اند كه وي از نواصب بوده و با اهل بيت عليهم السلام دشمني داشته است. در احوالات او مي نويسند: شمشير حجّاج بن يوسف ثقفي ( در دشمني با علي عليه السلام ) با زبان ابن حزم دو برادرند كه از يك مادر زاده شده اند. شقي تر از ابن حزم كساني هستند كه از او پيروي كرده و سخنان باطل اين شخص ناصبي را مستند آراي خود قرار داده اند.
البتّه كمبود فرصت از قلم فرسايي بيشتر در اين باره جلوگيري مي كند؛ وگرنه به برخي از سخنان باطل اين مرد اشاره مي كرديم كه بنابر اين گفته هايش مي توان به كفر او حكم كرد.
بنابراين با اعتراف بزرگان و پيشوايان اهل تسنّن به تواتر «حديث غدير» اين اشكال نيز از كار افتاد.
4. آيا كلمه ي «مَولي» در كلام عرب به معناي «اَولي» آمده است؟
اساسي ترين اشكال اهل سنت بر دلالت «حديث غدير» اين است كه دلالت اين حديث بر مدعاي شيعه وقتي تمام است كه كلمه ي «مَولي»- كه در حديث شريف آمده است - در استعمالات فصيح عرب به معناي «اَولي» آمده باشد.پيرامون اين اشكال شيخ عبدالعزيز دهلوي، صاحب كتاب تحفه ي اثنا عشرية مي نويسد: به اتّفاق اهل لغت، واژه «مَولي» به معناي «اَولي» استعمال نشده است. وي با اين ادّعا، «حديث غدير» را از دلالتش بر مدّعاي شيعه ساقط كرده و ادّعا مي كند كه هيچ يك از اهل لغت واژه « مولي » را به معناي « اولي » به كار نبرده اند.
ما با سه روش به عبدالعزيز دهلوي و همفكرانش پاسخ مي دهيم:
1.حديث شريف غدير تنها با واژه ي «مَولي» نقل نشده است؛ بلكه با واژگاني هم چون: «وليّ»، «امير» و مانند اين دو نيز آمده است كه پيش تر به آن ها اشاره شد.
2.پيش تر تذكّر داديم كه
الحديثُ يُفسِّرُ بعضُهُ بعضاً؛
برخي از حديث ها، برخي ديگر را تفسير و بيان مي نمايند. بنابراين بر فرض اين كه واژه ي «مَولي» در «حديث غدير» مبهم باشد، با استفاده از نقل هاي ديگر ابهام كه آنان مدّعي هستند برطرف شده و در نتيجه، اشكال وارد بر حديث شريف منتفي خواهد شد.
3.آن چه كه اساس و بنيان اشكال اهل سنّت را فرو مي ريزد اين است كه در قرآن كريم (4) و احاديث صحيحي كه در كتاب هاي اهل تسنّن؛ از جمله صحيح بُخاري و صحيح مسلم موجود است واژه «مَولي»، به معناي «اَولي » به كار رفته است.
گفتني است كه ورود در اين بحث به طور تفصيلي و در پرتو استدلال به قرآن، روايات، اشعار فصيح عرب و كاربردهاي ادبي زبان عرب به مجال وسيع تري نياز دارد كه ما در اين مجال فقط به ذكر اسامي عدّه اي از بزرگان تفسير، لغت و ادب اهل تسنّن بسنده مي كنيم كه اينان تصريح كرده اند كه واژه ي « موْلي » در لغت عرب، به معناي « اَولي » آمده است:
1.ابوزيد انصاري، لغوي معروف؛
2.ابوعبيده بصري ( معمّر بن مثنّي )؛
3.ابوالحسن اخفش؛
4.ابوالعبّاس ثعلب؛
5.ابوالعبّاس مُبرّد؛
6.ابواسحاق زجّاج؛
7.ابوبكر بن انباري؛
8.ابونصر جوهري، نويسنده كتاب معروف صِحاح اللّغه؛
9.جارالله زمخشري، نويسنده تفسير معروف كشّاف؛
10.حسين بَغَوي، نويسنده كتاب تفسير مصابيح السنّه؛
11.ابوالفرج ابن جوزي حنبلي؛
12.ناصرالدّين بيضاوي، نگارنده كتاب معروف تفسير بيضاوي؛
13.نَسَفي، نويسنده كتاب معروف تفسير نَسَفي؛
14.ابوالسّعود عمادي، نويسنده تفسير معروف ابوالسُّعود؛
15.شهاب الدّين خفاجي، صاحب حاشيه ي مفصّل بر تفسير بيضاوي؛
هم چنين برخي از بزرگان لغت و ادب در توضيحاتي كه بر تفسير بيضاوي نوشته اند بر اين مطلب تصريح نموده اند. به نظر مي رسد كه تصريح همين مقدار از دانشمندان بزرگ اهل تسنّن در پاسخ به اين اشكال كافي است.
كوتاه سخن اين كه: واژه ي « مولي » در قرآن كريم به كار رفته و به « أولي » تفسير شده است، آن جا كه خداوند متعال مي فرمايد:
« هِيَ مَوْلاَکُمْ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ » (5)؛
جايگاه شما آتش است و همان شايسته ي شماست و چه بد جايگاهي است.
مفسّران در تفسير اين آيه گفته اند:
هي أولي بكم و بئس المصير؛
آتش شايسته شماست و چه بد جايگاهي است.
البته در اين زمينه احاديث بسياري رسيده است و اين مطلب در اشعار عربي فصيح نيز آمده و در واژگان لغويان نيز بيان شده است. (6)
5. «حديث غدير» بر امامت بلافصل، دلالت نمي كند!
آن گاه كه اهل سنت نتوانستند با روش هاي علمي «حديث غدير» را بي اعتبار سازند، دلالت آن را زير سؤال بردند و گفتند: ما دلالت «حديث غدير» را بر امامت علي عليه السلام و اين كه او به سان پيامبر صلي الله عليه و آله به مؤمنان از خودشان شايسته تر است، مي پذيريم؛ ولي اين حديث به خلافت بلافصل او دلالت ندارد؛ بلكه برخلافت آن حضرت پس از عثمان بن عفّان- همان طوري كه در خارج واقع گرديده است- دلالت مي كند و منظور پيامبرخدا صلي الله عليه و آله از اين حديث، خلافت و امامت اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از عثمان و در مرتبه چهارم است!بايد دانست كه اهل سنّت ابوبكر و عمر را بر عثمان، برتري و تفضيل مي دهند؛ ولي در اين كه آيا علي عليه السلام افضل است يا عثمان، اختلاف دارند! و برخي از آنان، علي عليه السلام را بر عثمان برتري مي دهند.
البتّه ما با استناد به كتاب هاي اهل تسنّن، مي توانيم اثبات كنيم كه طبق احاديثي كه در فضايل خلفاي سه گانه آمده عثمان برتر از شيخين است. در اين صورت اگر عثمان بر شيخين برتري داده شود و علي عليه السلام هم از عثمان افضل باشد- آن سان كه عدّه ي زيادي از بزرگان اهل تسنّن بر اين عقيده اند- به طور قطع و يقين، اميرالمؤمنين عليه السلام از همه ي امّت افضل خواهد بود و اين خود يكي از ادلّه ي امامت و خلافت بلافصل آن بزرگوار خواهد بود.
در هر صورت، اهل تسنّن با اين اشكال، دلالت «حديث غدير»را برخلافت بلافصل نفي كرده و مي گويند «حديث غدير» فقط خلافت علي عليه السلام را بعد از عثمان بن عفّان ثابت مي كند.
پاسخ از اشكال
ما اين اشكال را از سه جهت پاسخ مي دهيم و مي گوييم:نخست. ادّعاي آنان كه «حديث غدير » بر خلافت علي عليه السلام بعد از عثمان دلالت مي كند، به دليل هاي قطعي و مقبول در نزد شيعه و سني نياز دارد كه امامت ابوبكر، عمر و عثمان را پس از رسول خدا صلي الله عليه و اله ثابت كند و تا چنين امري ثابت نشود، اين اشكال وارد نخواهد بود. بديهي است كه اگر طبق اعتقاد آنان يك حديث قطعي و يقيني و مورد اتفاق طرفين بود، نزاعي بين شيعه و سنّي نمي ماند. با اين كه چنين حديثي بر اثبات خلافت سه خليفه پيشين وجود ندارد. بنا بر اين اصل اين اشكال، به تعبير علمي « مصادره ي به مطلوب » (7) و بطلان چنين استدلالي روشن است.
دوم. بنابر مضمون «حديث غدير»، علي عليه السلام از اين سه نفر نيز نسبت به خودشان اَولي و شايسته تر است؛ زيرا با توجه به آن چه بيان شد، همان اولويّتي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله بر امت داشت، بدون كم و كاست و بر طبق مفاد «حديث غدير» براي اميرالمؤمنين عليه السلام ثابت است.
سوم. طبق روايات صحيحي كه وارد شده است ابوبكر، عمر و عثمان در روز عيد غدير و به هنگام بيعت با اميرالمؤمنين عليه السلام، امامت و خلافت آن حضرت را تبريك و تهنيت گفتند. عمربن خطّاب در آن روز به اميرمؤمنان عليه السلام اين گونه خطاب كرد:
بخٍّ بخٍّ يا عليُّ! اصبحت مولاي و مولي كلّ مؤمن و مؤمنه؛
مبارك بر تو اي علي! مولاي من و هر مرد و زن مؤمن گرديدي.
اين تبريك و تهنيت عمر يكي از مشهورترين عبارات و ورد زبان همگان است؛ هم چنان كه عمر بن خطّاب در هفتاد مورد اعتراف كرد و گفت:
لولا عليُّ لهلك عمر؛
اگر علي نبود، عمر هلاك شده بود.
از اين اعتراف عمر نيز هر عالم و جاهل و هر بزرگ و كوچكي حتي كودكان باخبرند.
حال آنان اين روايات را چگونه توجيه مي كنند؟ و با وجود چنين شواهدي چگونه «حديث غدير» را نشان گر بر امامت علي عليه السلام بعد از عثمان مي دانند؟
به راستي آيا بيعت سه خليفه ي نخست در روز غدير با اميرمؤمنان علي عليه السلام به خلافت بعد از عثمان مقيّد بوده است؟!
در هر صورت اين اشكال نيز فايده اي ندارد و آنان متوجّه اين موضوع هستند.
6. آيا «حديث غدير» بر امامت باطني دلالت مي كند؟
آخرين تيري كه در تركش براي خصم مانده اين است كه برخي از اهل تسنّن امامت را به دو بخش تقسيم كرده اند:1.امامت باطني؛
2.امامت ظاهري.
امامت باطني- كه امامت در نزد متصوّفه نيز همين است - همان امامت در معنا و قضاياي معنوي و امور باطني است و به پندار برخي از اهل تسنّن، علي عليه السلام امام مسلمانان و خليفه ي بلافصل رسول خدا صلي الله عليه و آله در امور باطني است و سه خليفه ي نخست، همان خلفاي ظاهري بر مسلمانان هستند و حقّ حكومت و امر و نهي دارند كه امّت بايد مطيع آنان بوده و از اوامر و نواهي آنان اطاعت كنند.
اينان چنين مي گويند. گويي امر امامت و رياست عامّه ي بر امّت امري است كه به نظر آنان موكول شده است تا به اختيار خود،آن را به دو قسم نمايند؛ سپس هر بخشي را به هركه مي پسندند و هواي نفسشان به آن طرف مايل است عطا كنند؛ به گونه اي كه بخشي را به حضرت علي عليه السلام و فرزندانش عليهم السلام عطا نمايند و بخش ديگري را به خلفاي سه گانه، آن گاه به معاويه؛ سپس به يزيد و پس از آن به متوكّل و... تا امروز ارزاني دارند. گويي امر امامت در اختيار آنها و روي هوا و هوس آن هاست كه به علي عليه السلام بگويند: تو امام به اين معنا هستي و تو فلاني امام به معناي ديگر.
گويا اينان سخن خداوند متعال را نشنيده اند و يا شنيده اند؛ ولي خود را به ناشنوايي مي زنند كه مي فرمايد:
« وَ رَبُّکَ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَ يَخْتَارُ مَا کَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ تَعَالَى عَمَّا يُشْرِکُونَ » (8)؛
پروردگارت هرچه را بخواهد مي آفريند و اختيار مي كند و آنان [ در برابر او ] اختياري ندارند. خدا از شرك آنان منزّه و برتر است.
آيا اين بيان تهديدآميز آيه ي كريمه و حكم نمودن به شرك كساني كه براي خود حقّ اختيار قائلند، براي جلوگيري از خودكامگي كساني كه مدّعي اعتقاد به قرآن هستند كافي نيست؟
البتّه به طور كامل روشن شد كه اين اشكال به مَضحكه شبيه تر است تا سخن علمي، و نهايت چيزي كه از اين اشكال استفاده مي شود، اين است كه اهل تسنّن از هرگونه مناقشه ي قابل قبولي در دلالت «حديث غدير» عاجز گشته اند كه به اين مطالب واهي پناه آورده اند.
خداوند متعال مي فرمايد:
«فَلاَ وَ رَبِّکَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَکِّمُوکَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً» (9)؛
به پروردگارت سوگند كه آنان مؤمن نخواهند بود، مگر اين كه در اختلافات خود، تو را به داوري برگزينند و پس از داوري تو، در دل خود احساس ناراحتي نكرده و كاملاً تسليم باشند.
اين پژوهش را با دعاي قرآني به پايان مي بريم كه:
«رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ» (10)؛
خدايا! به ما در دنيا نيكي عطا كن، و در آخرت نيز نيكي عطا فرما، و ما را از عذاب آتش حفظ فرما.
و مي گوييم:
« الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهذَا وَ مَا کُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْ لاَ أَنْ هَدَانَا اللَّهُ » (11)؛
ستايش ويژه خداوندي است كه ما را به اين (هدايت ها) رهنمون شد و اگر خدا ما را هدايت نكرده بود، ما از راه يافته گان نبوديم.
آري، خداي سبحان را سپاسگزاريم كه ما را از پيروان ولايت اميرمؤمنان علي عليه السلام و فرزندان معصوم او قرار داد و پاياني ترين فراخواني ما همان سپاس بي پايان از پروردگار جهانيان است و درود خدا بر محمّد و خاندان پاك آن حضرت باد.
پي نوشت ها :
1. سوره آل عمران: آيه 144.
2. الصواعق المحرقه: 25.
3. مرقاة المفاتيح في شرح مشكاة المصابيح: 574/5.
4. رك صفحه 56 همين كتاب.
5. سوره ي حديد: آيه ي15.
6.براي آگاهي بيشتر از موارد استعمال واژه ي «مَولي» به معناي «اَولي» مي توانيد به كتاب: نفحات الازهار في خلاصة عبقات الانوار- بخش «حديث غدير» - مراجعه نماييد.
7. مصادره به مطلوب به معناي مدّعي را عين دليل قرار دادن است.
8. سوره ي قصص: آيه 68.
9. سوره نساء: آيه 65.
10. سوره بقره: آيه 201.
11. سوره اعراف: آيه 43.
حسيني ميلاني، سيّدعلي؛ (1390)، غدير آخرين جايگاه اعلام عمومي، تهران: انتشارات الحقايق، چاپ چهارم
ادامه مطلب
نگاهي به حديث غدير(2)
در اين مقاله نكاتي را پيرامون اثبات حديث غدير بيان مي نماييم:1. غدير از ديدگاه قرآن
درباره ي واقعه ي غدير و اهميت اين روز، آياتي از قرآن نازل شده است. پيش از خطبه غدير اين آيه نازل شد:« يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ » (1)؛
اي پيامبر! آنچه از جانب پروردگارت بر تو نازل شده است، ( به مردم ) ابلاغ كن؛ و اگر چنين نكني، رسالت خدا را انجام نداده اي.
آن گاه كه پيامبرخدا صلي الله عليه و آله خطبه را به پايان رساند، اين آيه كريمه فرو فرستاده شد:
« الْيَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِينَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْکُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِيناً » (2)؛
امروز دين شما را به حدّ كمال رسانده و نعمت را بر شما تمام كردم و آيين اسلام را برايتان برگزيدم.
هنگامي كه خطبه ي غدير پايان يافت و مسأله بيعت با اميرمؤمنان علي عليه السلام به طور جدي مطرح شد، عربي درخواست عذاب نمود و اين آيه درباره ي او نازل شد:
« سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ »(3)؛
درخواست كننده اي تقاضاي وقوع عذابي نمود.
خلاصه ي شأن نزول اين آيه ي مباركه چنين است:
پس از آن كه واقعه ي غدير پايان يافت، شخصي به نام «حارث بن نُعمان فهري » نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله آمد و با حالي آشفته به حضرتش چنين خطاب كرد: ما را به نماز گزاردن امر نمودي امتثال كرديم. دستور به پرداخت زكات فرمودي اطاعت كرديم و... و اكنون بازوي پسرعمويت را گرفته و او را به عنوان وليّ و سرپرست بر ما نصب نمودي! آيا اين دستور از پيش خود توست يا از خدا ؟
پيامبرخدا صلي الله عليه و آله در پاسخ فرمود:
والذي لا إله إلاّ هو، هذا من الله؛
به خدايي كه جز او معبودي نيست سوگند! اين فرماني از جانب خداوند است.
حارث پشت كرد و به طرف مركب خود حركت كرد و مي گفت: خدايا! اگر آن چه محمّد مي گويد حق است، باراني از سنگ هاي آسماني بر ما ببار و يا عذاب دردناكي بر ما فرو فرست!
هنوز به مركبش نرسيده بود كه خداوند سنگي فرو فرستاد كه بر فرقش خورد و از دامنش بيرون گشت. در اين هنگام خداوند اين آيه را نازل فرمود:
« سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ * لِلْکَافِرينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ »(4)؛
درخواست كننده اي تقاضاي وقوع عذابي كرد. اين عذاب براي كافران است و هيچ كس نمي تواند آن را دفع كند. (5)
اين آيه و آياتي ديگر، درباره ي واقعه ي غدير خمّ است و هريك از اين آيه ها بحث مستقلّ و جداگانه اي را مي طلبد كه به فرصتي بيش از اين نيازمند است؛ از اين رو پژوهندگان را به منابع مربوط به اين آيات ارجاع مي دهيم.
2. شمار راويان حديث غدير از صحابه
طبق تحقيقي كه انجام يافته است، بيش از يكصد و بيست مرد و زن صحابي به نقل حديث غدير پرداخته اند و محدثان اهل سنّت در كتاب هايشان با سلسله سندهاي خود حديث غدير را از اين ها نقل كرده اند كه اين روايت ها در كتابب هايي كه به طور مستقل در زمينه حديث غدير نوشته شده آمده اند.در ميان مورّخان و سيره نويسان، نسبت به شمار حاضران در روز غدير و شنوندگان خطبه ي رسول خدا صلي الله عليه و آله اختلاف نظر است كه بنا بر برخي از اقوال، شمار حاضران در آن اجتماع، يك صد وبيست هزار نفر بوده است و واضح است كه با توجّه به اين نقل، حديث غدير فقط از يک هزارم حاضران، به ما رسيده است.
3. راويان حديث غدير از تابعين
نكته ديگر اين كه تعداد راويان حديث غدير از تابعين، چند برابر صحابه است. البتّه اين امري روشن است؛ زيرا افراد بسياري از تابعين اين حديث شريف را از يك صحابي شنيده اند و اين حديث را براي تعداد زيادي از شاگردان خود نقل كرده اند. از اين رو شمار علماي اهل تسنّن در قرون متمادي كه در زمره راويان حديث غدير به شمار مي آيند به صدها نفر مي رسد.4. اسناد حديث غدير
حديث غدير با سندهاي بسياري نقل شده و فراتر از حدّ تواتر است. از اين رو سندهاي اين حديث قابل شمارش نيست. سه شاهد بر اين مطلب مي توان ارائه كرد:نخست. كتاب هايي كه درباره ي سندهاي حديث غدير تأليف شده به حدّي زياد است كه اگر بخواهيم به نام آن ها اشاره كرده و نگارندگان آن ها را - از علماي بزرگ گذشته - معرفي كنيم، سخن به درازا مي كشد و در اين نوشتار نمي گنجد.
دوم. عدّه اي از نگارندگان بزرگ اهل تسنّن، با جمع آوري احاديث متواتر، كتاب هايي در اين زمينه تأليف كرده اند كه « حديث غدير » نيز در بسياري از آن تأليفات، به عنوان حديثي متواتر ذكر شده است. براي نمونه به ذكر چند مورد اكتفا مي شود:
1.جلال الدين عبدالرحمان سيوطي كه يكي از بزرگ ترين علماي اهل تسنن در قرن نهم و دهم و داراي تأليفات بسياري است، چند كتاب جداگانه در احاديث متواتر تأليف نموده و «حديث غدير» را در آن ها آورده است. (6)
2.مرتضي زبيدي، نويسنده ي كتاب تاج العروس كه از معتبرترين كتاب هاي لغوي است، يكي از تأليفاتش را به احاديث متواتر اختصاص داده و « حديث غدير » را در آن ذكر كرده است. (7)
3.كتّاني نيز كتابي را در احاديث متواتره نگاشته و «حديث غدير» را در آن آورده است. (8)
4. شيخ علي متقي هندي، نگارنده كتاب كنزالعمّال، كتاب ويژه اي در احاديث متواتر نگاشته و «حديث غدير» را در آن آورده است.
5. ملاّ علي قاري هروي نيز كتابي در خصوص احاديث متواتر تأليف نموده است و «حديث غدير» را در آن ذكر كرده است.
بنابراين، «حديث غدير» در كتاب هايي كه به احاديث متواتر اختصاص دارد موجود است.
سوم. عدّه ي زيادي از محدّثان و حافظان بزرگ اهل تسنن به تواتر حديث غدير تصريح نموده اند كه براي نمونه به ذكر نام سه نفر از آنان اكتفا مي شود:
1.شمس الدين ذهبي، با تعصّب شديدي كه به عقايد اهل تسنّن دارد مي گويد: حديث غدير متواتر است و من يقين دارم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله اين سخن را فرموده است. (9)
2.ابن كثير دمشقي نيز در كتاب البدايه و النّهايه به تواتر «حديث غدير» اعتراف مي كند. (10)
3.حافظ كبير شمس الدين جَزَري نيز در كتاب اَسني المطالب في مناقب عليّ بن ابي طالب عليهما السلام به تواتر « حديث غدير» اعتراف مي نمايد. (11)
البته ما در اين جا فقط به چهار نكته ي اساسي اشاره كرديم كه هر كدام از آن ها به تأليف جداگانه اي نياز دارد و از حوصله اين نوشتار بيرون است.
نگاهي به راويان حديث غدير
همان طور كه بيان شد، حديث غدير در اصطلاح «دراية الحديث» فراتر از حدّ تواتر است و شكّي در صدور آن از رسول خدا صلي الله عليه و آله نيست، آن سان كه شمس الدّين ذهبي به اين مطلب تصريح كرده است؛ ولي اكنون اسامي مشهورترين راويان اين حديث را از پيشوايان و حافظان اهل سنّت در قرون مختلف ذكر مي نماييم:1.محمّد بن اسحاق، نويسنده كتاب سيره ابن اسحاق؛
2.مَعْمَر بن راشد؛
3.محمّد بن ادريس شافعي، پيشواي شافعي ها؛
4.عبدالرزّاق بن همّام صنعاني، استاد بُخاري و نگارنده كتاب المصنّف؛
5.سعيد بن منصور، نويسنده كتاب المُسند؛
6.احمد بن حنبل شيباني، پيشواي حنبلي ها و نگارنده كتاب المسند؛
7.ابن ماجه ي قزويني، نويسنده يكي از صحاح ششگانه؛
8. ابوعيسي تِرمذي، نويسنده يكي ديگر از صحاح ششگانه؛
9.ابوبكر بزّار، نگارنده المسند؛
10.ابوعبدالرحمان نَسائي، نويسنده كتاب سنن، يكي از صحاح ششگانه؛
11.ابويَعْلي موصلي، نگارنده كتاب المسند؛
12.ابوجعفر محمّد بن جرير طبري، مؤلف دو كتاب مشهور و معروف تفسير و تاريخ؛
13.ابوحاتِم ابن حِبّان، نويسنده كتاب الصحيح؛
14.ابوالقاسم طبراني، نويسنده كتاب هاي معجم صغير، اوسط و كبير؛
15.حافظ ابوالحسن دار قُطْني.
وي در زمان خود پيشواي بغداد بوده است و در ميان مشايخ حديث عامّه، به « اميرالمؤمنين در حديث» لقب يافته است؛
16. حاكم نيشابوري، نگارنده كتاب المستدرك علي الصّحيحين؛
17.ابن عبدالبَرّ، مؤلف كتاب الاستيعاب؛
18.خطيب بغدادي، نويسنده كتاب تاريخ بغداد؛
19.ابونعيم اصفهاني، نگارنده كتاب هاي حليهة الاولياء، دلائل النبوّة و كتاب هاي ديگر؛
20.ابوبكر بيهقي، نويسنده كتاب السنّن الكبري؛
21.بَغَوي، نگارنده كتاب مصابيح السنّه؛
22.جارالله زمخشري، مؤلف كتاب الكشّاف؛
23.ابن عساكر دمشقي، نويسنده كتاب تاريخ مدينة دمشق؛
24.فخر رازي، نويسنده كتاب مفاتيح الغيب، معروف به تفسير كبير؛
25.ضياء مَقْدِسي، نويسنده كتاب المختاره؛
26.ابن اثير جَزَري، نويسنده كتاب اُسدالغابه؛
27.حافظ كبير ابوبكر هيثمي، نويسنده كتاب مجمع الزوائد؛
28.حافظ مِزّي از حافظان بزرگ اهل تسنّن، نويسنده كتاب تهذيب الكمال؛
29.حافظ ذهبي، نويسنده كتاب تلخيص المستدرك و كتاب هاي ديگر؛
30.حافظ خطيب تبريزي، نويسنده كتاب مشكاةالمصابيح؛
31.نظام الدين نيشابوري، نويسنده كتاب غرائب القرآن در تفسير؛
32.ابن كثير دمشقي، نگارنده كتاب تفسير القرآن العظيم معروف به تفسير ابن كثير و كتاب البداية و النّهايه در تاريخ؛
33.حافظ ابن حجر عسقلاني.
اهل تسنّن او را به « شيخ الاسلام » ملقّب ساخته و يكي از علماي بزرگ آن ها به شمار مي آيد كه در نقل روايات و استدلال هايش مورد اعتماد است. او كتاب هاي زيادي نوشته كه مهم ترين آن ها فتح الباري في شرح صحيح البُخاري است.
34.عيني حنفي، نويسنده كتاب عمدة القاري في شرح صحيح البُخاري؛
35. حافظ جلال الدين سيوطي، نويسنده كتاب هاي بسيار و معروف؛
36.ابن حجر مكّي، نويسنده كتاب الصّواعق المحرقه؛
37.شيخ علي متّقي هندي، نويسنده كتاب كنزالعمّال؛
38.شيخ نورالدّين حلبي، نويسنده كتاب السيرة الحلبيّه؛
39.شاه وليّ الله دهلوي.
وي نويسنده كتاب هاي بسياري است. اهل سنّت او را «علّامه هند» ناميده، بر كتاب هايش اعتماد كرده و از آن ها نقل مي نمايند؛
40.شهاب الدين خفاجي.
وي شخصيّتي محقق اديب و محدّث است. او كتاب نسيم الرّياض را در شرح شفاء قاضي عياض نوشته و تعليقه ي مفصّلي بر تفسير بيضاوي نگاشته است كه هر دو از كتاب هاي معتبر در نزد اهل سنّت هستند.
41.مرتضي زبيدي، نويسنده كتاب تاج العروس في شرح القاموس؛
42.احمد زيني دحلان، نويسنده كتاب السّيره الدحلانيه؛
43.شيخ محمّد عبده مصري، نويسنده كتاب هاي تفسير و شرح نهج البلاغه و آثار ديگر.
آري، اينان از مشهورترين و معروف ترين راويان «حديث غدير» در قرن هاي مختلف هستند.
چرا اهل سنّت حديث غدير را نقل نكرده اند؟
در پاسخ اين پرسش ناگزيريم اشاره اي گذرا به اين مطلب بنماييم كه اگر پژوهش گر با انصاف و آزادانديش به سندها و متن هاي «حديث غدير» توجّه نمايد، به قراين بسياري دست مي يابد كه انگيزه هاي عدم نقل و يا موانع نقل « حديث غدير » را به وضوح روشن مي سازد. ما براي نمونه با ارائه ي چند متن و با نقل هاي مختلف، به يكي از آن موانع اشاره مي كنيم.يكي از راويان چنين مي گويد: ابن ابي اوفي بينايي خود را از دست داده بود. او را در راه رو خانه اش ديدم و درباره ي حديثي از او پرسيدم.
گفت: به راستي كه شما مردم كوفه حالاتي داريد كه نمي توانيم برايتان احاديث را نقل نماييم.
گفتم: خداوند كارهايت را به سامان برساند! واقعيت آن است كه من از آن گروه نيستم و از طرف من مشكلي براي تو ايجاد نخواهد شد.
وقتي خاطرش از جانب من آسوده شد، گفت: كدام حديث را مي خواهي براي تو نقل كنم؟
راوي گويد: گفتم: حديث علي عليه السلام در غديرخم را ...(12)
راوي ديگري مي گويد: نزد زيد بن ارقم رفتم و به او گفتم: دامادم از تو حديثي در شأن علي عليه السلام در روز غديرخم براي من نقل كرده است. من دوست دارم آن حديث را از خودت بشنوم.
زيد بن ارقم در پاسخ گفت: شما مردم عراق حالاتي داريد كه مانع از نقل حديث براي شما مي شود.
به او گفتم: از طرفِ من مشكلي براي تو ايجاد نخواهد شد.
وقتي از جانب من مطمئن شد، درخواست مرا پذيرفت و گفت: آري، ما در جُحْفه بوديم... سپس واقعه را تا آخر نقل نمود.
به او گفتم: آيا رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود:
اللهمّ وال منْ والاهُ و عادِ من عاداهُ؟
خدايا! دوست بدار هركه او را دوست دارد و دشمن باش با كسي كه با او دشمني ورزد.
زيد بن ارقم گفت: من آنچه را كه شنيدم به تو بازگو كردم.(13)
اكنون اگر اين حديث را كه در مسند احمد از زيد بن ارقم نقل شده است، با حديثي كه در بخش پيشين از زيد بن ارقم آورديم- كه آن نيز در مسند احمد آمده بود- بسنجيد، به خوبي درمي يابيد كه در اين نقل، از بيان ذيل حديث كه همان جمله ي دعاي رسول خدا صلي الله عليه و آله در حقّ دوستان و نفرين آن بزرگوار بر دشمنان اميرالمؤمنين عليه السلام است خودداري شده است، آن جا كه فرمود:
فمن كنت مولاه، فإنّ عليّاً مولاه، اللهمّ عاد من عاداه و وال من والاه؛
هركه من مولا و سرپرست او هستم، پس علي مولا و سرپرست اوست. خدايا! دشمن بدار هركه با علي دشمني ورزد؛ و دوست بدار آن كه با او از در دوستي درآيد.
در حالي كه همين جمله توسّط خود زيد بن ارقم در كتاب مسند احمد- آن سان كه گذشت- موجود است.
جالب توجّه اين كه احمد بن حنبل اين دو حديث را با فاصله ي چند صفحه آورده است؛ ولي زيد بن ارقم در يك حديث كلام رسول خدا صلي الله عليه و آله را به طور كامل بيان نمي كند و از نقل دعاي پاياني حديث خودداري مي نمايد و در حديث ديگر، كه براي شخص ديگري بوده، حديث را با دعاي پاياني آن نقل مي نمايد.
البتّه ما به زودي متن ديگري را از معجم كبير طبراني، خواهيم آورد كه زيد بن ارقم اين حديث را به طور كامل و با دعاي پاياني آن براي شخص سومي بيان مي كند.
پيش از نقل روايت زيد بن ارقم از معجم كبير طبراني، به كيفيّت نقل زير نيز توجّه نماييد!
راوي مي گويد: به سعد بن ابي وَقّاص - كه يكي از راويان حديث غدير و از بزرگان صحابه به شمار مي رود، و به پندار اهل تسنّن يكي از ده نفري است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله مژده بهشت به آنان داده است! - گفتم: مي خواهم درباره ي مطلبي از تو سؤال نمايم؛ ولي از تو تقيّه مي كنم! (14)
سعد گفت: هرچه مي خواهي بپرس؛ زيرا من عموي تو هستم.
راوي گويد: جايگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله در ميان شما در روز غدير چگونه بود؟ ...
سعد بن ابي وقّاص شروع به نقل حديث نمود. (15)
به شرايط حاكم بر مردم آن زمان درباره حديث غدير توجّه كنيد! به راستي با چه مشكلات و سختي هايي اين حديث را از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله كه در آن واقعه حضور داشتند اخذ مي كردند. تا آن جا كه راوي مي گويد: مي خواهم مطلبي از تو بپرسم؛ ولي از تو تقيّه مي كنم!
در نقل ديگري كه طبراني در معجم كبير نقل كرده است اين گونه مي خوانيم. راوي مي گويد: عدّه اي در اطراف زيد بن ارقم حلقه زده بودند. شخصي در بين آنان ايستاد و گفت: آيا زيد در ميان شماست؟
گفتند:آري، اين شخص زيد بن ارقم است.
آن شخص گفت: اي زيد! تو را به خدايي كه معبودي جز او نيست سوگند مي دهم! آيا از رسول شنيدي كه درباره ي علي فرمود:
مَن كُنتُ مَلاهُ فَعَليُّ مولاهُ، اللهمّ والِ مَنْ والاهُ و عادِ مَن عادَاهُ؟
زيد گفت: آري.
او پس از دريافت اين پاسخ از جماعت دور شد.
گويا موقعيّت اين گونه بوده است كه وقتي شخصي مي خواهد حقيقت قضيّه را دريابد، چاره اي ندارد جز اين كه پرسش خود را با سوگند همراه نمايد تا اين كه زيد بن ارقم به احترام سوگندي كه او را داده است! واقعه را همان گونه كه از پيامبرخدا صلي الله عليه و آله شنيده است بيان كند.
تواتر لفظي حديث غدير
با توجه به آن چه بيان شد، سند و متن «حديث غدير» بررسي شد و دانستيم كه اين حديث از احاديث متواتر است؛ بلكه به مراتب فراتر از حدّ تواتر است. اكنون مي خواهيم اين تواتر را اثبات كنيم. تواتر- آن سان كه در مباحث مربوط به آن آمده است- بر سه قسم است:1.تواتر لفظي؛
2.تواتر اجمالي؛
3.تواتر معنوي.
با توجّه به اين كه گروهي از دانشمندان اهل سنّت حديث غدير را در كتاب هايي كه به احاديث متواتر تعلق دارد، نقل كرده اند، روشن مي شود كه اين حديث- با همان متني كه گذشت- داراي تواتر لفظي است كه خود نكته ي مهمّي است؛ زيرا دانشمندان علم حديث و درايه اهل سنّت مي گويند كه تواترِ لفظي در احاديث نبوي جدّاً اندك است، به گونه اي كه گفته اند: فقط يك حديث متواتر لفظي داريم و آن گفتار پيامبر صلي الله عليه و آله است كه مي فرمايد:
إنّما الأعمالُ بالنيّات؛
كردارها فقط در گرو نيت هاست.
گاهي به اين حديث، حديث ديگري نيز مي افزايند.
آنان مي گويند: احاديثي كه از پيامبرخدا صلي الله عليه وآله رسيده گرچه متواترند؛ ولي تواتر معنوي يا اجمالي دارند. البته اين سخن در بيشتر احاديثي كه بتوانيم به پيامبراكرم صلي الله عليه و آله به طور قطع و يقين نسبت دهيم جاري است؛ ولي- هم چنان كه مشاهده مي شود و با قرايني كه ذكر شد- « حديث غدير » از احاديث متواتر لفظي است و اين مطلب به خاطر اهميتش قابل دقّت است.
شيخ عبدالعزيز دهلوي در كتاب تحفه اثنا عشريّه (16) مي گويد:
اگر حديثي به حدّ تواتر رسيد و صدورش از رسول خدا صلي الله عليه و آله قطعي شد، در حكم آيه ي قرآن خواهد بود؛ پس همان گونه كه قرآن كريم قطعيّ الصدور و از جانب خداوند متعال است و جايز نيست واژه اي از آن رد و يا باطل شود و هركه چنين كند كافر خواهد بود و ترديدي در اين مطلب نيست؛ چرا كه با تواتر قطعي به دست ما رسيده است؛ همان طور هر حديثي كه با سندهاي قطعي و يقيني و در حدّ تواتر از رسول خدا صلي الله عليه و آله به ما برسد، به منزله ي آيه اي از آيات قرآن خواهد بود.
نتيجه ي كلام دهلوي پيرامون حديث غدير اين مي شود كه فرمايش رسول خدا صلي الله عليه و آله كه فرمود: مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِيُّ مَولاهُ؛ از اين جهت كه به صدور آن از پيامبراكرم صلي الله عليه و آله قطع و يقين داريم؛ همانند آيه اي از آيات قرآن بوده و تكذيب و رد آن حرام است.
حديث غدير بيان گر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام
اكنون پس از اثبات تواتر «حديث غدير»، مي خواهيم چگونگي دلالت اين حديث شريف را بر باور شيعه كه امامت اميرالمؤمنين عليه السلام است بررسي كنيم.خلاصه ي استدلال بر امامت اميرالمؤمنين عليه السلام اين گونه است:
رسول خدا صلي الله عليه و آله در واقعه غدير ابتدا با اشاره به آيه كريمه: « النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ »(17)؛ « پيامبر نسبت به مؤمنان از خودشان اولي و سزاوارتر است» از حاضران اقرار گرفت كه آن بزرگوار نسبت به مؤمنان از خودشان اَولي و سزاوارتر است.
آنچه از اين آيه ي كريمه استفاده مي شود اين است كه در تمام اموري كه مردم از طرف شارع نسبت به آن امور ولايت و حقّ تصرف دارند، پيامبر نسبت به مردم در آن امور، اولي و سزاوارتر است؛ از اين رو آن حضرت نيز از مردم بر همين معنا اقرار گرفت، آن گاه از اين اقرار نتيجه گرفت و فرمود:
فمن كنت مولاه فعليّ مولاه؛
پس هركه من مولا و سرپرست او هستم، علي مولا و سرپرست اوست.
در متن ديگري آمده است كه فرمود:
فمن كنت وليّه فعليّ وليّه؛
پس هركه من ولي و سرپرست او هستم، علي ولي و سرپرست اوست.
در متني ديگر نيز آمده است كه فرمود:
فمن كنت أميره فعليّ أميره؛
پس هركه من امير او هستم، علي امير اوست.
بنابراين رسول خدا صلي الله عليه و آله اولويّتي را كه بر مردم به حكم قرآن داشت، همان اولويت را براي اميرالمؤمنين عليه السلام نيز ثابت فرمود.
آن گاه همه مردم با اميرالمؤمنين عليه السلام به فرمان رسول خدا صلي الله عليه و اله بر همين امر بيعت كردند و بر آن حضرت با لقب « اميرالمؤمنين » سلام دادند و به او تهنيت گفتند و اشعاري نيز در اين زمينه از شاعران مشهور آن زمان در همان مجمع سروده شد.
بايد دانست كه محور استدلال به « حديث غدير» واژه ي «مَولي» است و اين واژه در زبان عرب به معناي «اَولي » استعمال شده است كه هم در قرآن كريم به كار رفته است، آن جا كه مي فرمايد:
« فَالْيَوْمَ لاَ يُؤْخَذُ مِنْکُمْ فِدْيَةٌ وَ لاَ مِنَ الَّذِينَ کَفَرُوا مَأْوَاکُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلاَکُمْ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ »(18)؛
پس امروز نه از شما فديه اي پذيرفته مي شود و نه از كفرورزان؛ جايگاهتان آتش است و همان شايسته شماست و چه بد سرانجامي است.
و هم در احاديث معتبر رسول خدا صلي الله عليه و آله، به خصوص در صحيح بُخاري و صحيح مسلم و در اشعار و كاربردهاي ادبي زبان عربي فصيح آمده است.
اكنون با در نظر گرفتن اين شواهد، استدلال به «حديث غدير» بر اساس قرآن كريم، احاديث رسول خدا صلي الله عليه و آله و كاربردهاي ادبي زبان عربي فصيح تمام خواهد بود.
بنابر مقتضاي «حديث غدير»، اميرمؤمنان علي عليه السلام نسبت به هر مؤمني- جز رسول خدا صلي الله عليه و آله - از خود مؤمن اولي و شايسته تر است؛ چه ايمان آن مؤمن واقعي باشد يا ادّعايي و چه او از بزرگان صحابه و رؤساي قبايل عرب باشد و يا از ديگر مردم.
ناگفته نماند كه در مقابل اين استدلال، ديدگاه علمي مخالفان را نيز بايد در نظر گرفت كه ما اين مطلب را در بخش سوم بررسي خواهيم كرد.
چكيده
تاكنون بيان شد كه براي «حديث غدير » ريشه هايي اساسي در قرآن كريم، روايات قطعيّ الصدور از رسول خدا صلي الله عليه و آله - كه مورد اعتراف فريقين است- و اخبار و آثار وجود دارد.مناظرات و احتجاجات بسياري به « حديث غدير» از جانب اميرمؤمنان علي عليه السلام، پاره ي تن رسول خدا صلي الله عليه و آله فاطمه ي زهرا، ائمه اطهار عليهم السلام، بزرگان صحابه و دانشمندان صورت گرفته است.
هم چنين «حديث غدير» را شعراي بزرگ صحابه و حتي شعراي قرون مختلف سروده و در اشعارشان آورده اند.
آري، حديث غدير داراي جايگاه قابل توجّهي است و از چنين اصول و ريشه هايي مستحكم و غيرقابل ترديد برخوردار است. ما اگر بخواهيم عنان قلم را در اين نوشتار رها سازيم، نيازمند مجالي بسيار وسيع تر از اين نوشتار است؛ چرا كه مناظره هايي كه درباره «حديث غدير» صورت گرفته، خود به تنهايي نيازمند نوشتاري جداگانه است. به گونه اي كه مطالب گفتني و شنيدني پيرامون احتجاج حضرت صدّيقه ي طاهره، فاطمه زهرا عليها السلام به «حديث غدير»، بيش از محتواي اين نوشتار است. فاطمه يزهرايي كه پاره تن رسول خدا صلي الله عليه و آله است، و اين خصوصيّت موضوعي نيست كه به سادگي بتوان از آن چشم پوشيد و اهميّتش را ناديده گرفت.
رسول خدا صلي الله عليه و آله در ضمن حديثي فرمود:
فاطمه بعضه منّي؛
فاطمه پاره ي تن من است.
اين حديث در كتاب هاي صحيح شش گانه و منابع معتبر ديگر اهل سنّت آمده است؛ حديثي كه در نزد آنان ثابت شده و معتبر است. به خاطر همين سخن رسول خدا صلي الله عليه و آله، عدّه ي بسياري از بزرگان اهل تسنّن تصريح كرده اند كه حضرت فاطمه زهرا عليها السلام از همه ي افراد امّت حتي ابوبكر و عمر برتر است؛ در حالي كه آنان مقام اميرالمؤمنين عليه السلام را بعد از عثمان بن عفّان، و عثمان را پس از شيخين مي دانند و افضليّت و برتري را بدين گونه كه خلافت صورت گرفته است مي پندارند.
البته اين مطلب ميان اهل تسنّن مشهور است؛ ولي عدّه اي از آنان به خاطر سخني كه رسول خدا صلي الله عليه و آله در فضيلت و برتري حضرت فاطمه زهرا عليها السلام بيان فرموده، آن انسيّه حوراء را بر شيخين نيز برتري داده اند.(19)
مطالبي كه درباره ي اثبات سند، متن و دلالت «حديث غدير» مطرح شد، با چشم پوشي از شواهد بسياري است كه در متن حديث غدير وجود دارد؛ شواهد بسياري كه در روايات قطعي الصدور از رسول خدا صلي الله عليه و آله آمده است كه از آن جمله مي توان به «حديث ولايت» اشاره كرد كه خود بحث مفصّل و مستقلي مي طلبد. (20)
پي نوشت ها :
1. سوره مائده: آيه 67.
2. سوره مائده: آيه 3.
3. سوره معارج: آيه 1.
4. سوره معارج: آيات 1 و 2.
5. تفسير ثعلبي: 35/10، شواهدالتنزيل : 381/2.
6. ر.ك: نظم المتناثر من الحديث المتواتر: 195، النصائح الكافيه: 92، نفحات الازهار: 319/8.
7. ر.ك: ملحقات احقاق الحق: 10/23.
8. نظم المتناثر من الحديث المتواتر: 194، حديث 232.
9. سير اعلام النبلاء: 335/8.
10. البدايه و النهايه: 213/5.
11. اسني المطالب في مناقب علي بن ابي طالب عليهما السلام: 3 و4.
12. مناقب عليّ بن ابي طالب عليه السلام، ابن مغازلي: 16.
13. مسند احمد: 368/4.
14. توجه داريد كه چگونه حتّي خودشان را از يكديگر تقيّه مي كردند.
15. كفاية الطّالب في مناقب علي بن ابي طالب عليه السلام: 62.
16. اين كتاب به صورت اختصار به زبان عربي و به قلم آلوسي بغدادي و با پاورقي هاي يكي از دشمنان دين چاپ و منتشر شده است. وي در اين پاورقي ها با دشنام و كلمات نامربوط، بغض و كينه ي خود را به اهل بيت عليهم السلام و شيعيان آن بزرگوار ابراز داشته است.
17.سوره احزاب: آيه 6.
18.سوره حديد، آيه 15.
19.ما در اين مورد و به لحاظ اهميّت خاصي كه دارد، كتاب جداگانه اي تحت عنوان مظلوميت برترين بانو نگاشته ايم و اين كتاب چندين بار تجديد
چاپ شده است.
20.در اين مورد نيز كتابي تحت عنوان نگاهي به حديث ولايت از سلسله پژوهش هاي اعتقادي چاپ شده است.
حسيني ميلاني، سيّدعلي؛ (1390)، غدير آخرين جايگاه اعلام عمومي، تهران: انتشارات الحقايق، چاپ چهارم
ادامه مطلب
- غدیر در قرآن
- عید سعید قربان ، آیات و احادیث ، اسناد و ...
- غدیر در روایات
- مقالات مرتبط با غدیر خم
- اشعار غدیرانه
- خطبه های غدیر خم
- نهج البلاغه
- میراث مكتوب غدیر
- غدیر واهل سنت
- غدیر در كلام حضرت زهراعلیهاالسلام
- وقایع غدیر
- کتاب های دانلودی غدیرانه
- غدیر وولایت فقیه وبصیرت
- غدیر واحادیث آن
- داستان های غدیر
- پیامک های غدیرانه
- غدیر در کتب اهل سنت
- علی (ع) در کلام امام خمینی (ره)
- غدیر در سیره معصومین
- عید غدیر خم وحضرت علی (ع) در کلام رهبر
- عید غدیر خم در فضای مجازی
- سبک زندگی در نگاه علی (ع)
- دستنوشته ی های غدیرانه ی من
- علی (ع)در کلام بزرگان وشخصیت ها
- کل بازديد : 359476
- تاريخ ايجاد وبلاگ: دوشنبه 22 مهر 1392
- تعداد کل نظرات : 9
- تعداد کل پست ها : 517
- آخرين بروز رساني : سه شنبه 23 شهریور 1395

















