تا شد به روي دست نبي (ص) مرتضي (ع) بلند
شد رايت جلال خدا برملا بلند
بشنيد چون كه نغمه «يا ايهاالرسول»
گرديد منبري همه از پشتهها بلند
مرآت پاك لميزلي، آيت جلي
شد بر سرير دست حبيب خدا بلند
آيين پاك ختم رسل ناتمام بود
گر بر نميشد آن مه برج ولا بلند
هنگامه شد به كوري چشمان دشمنان
شد بانگ مرحبا ز همه ما سوي بلند
خورشيد دين، سپهر يقين، ختم مرسلين
شد زين سبب ميان همه انبيا بلند
تا شد به عرش دست نبي ماه عارضش
شد اين ندا ز بارگه كبريا بلند
تكميل شد شريعت پاك محمدي
چونان كه گشت دين خدا را لوا بلند
اي مظهر صفات خداوند لايزال
وي از تو آسمان ولايت به پا بلند
هرجا كه بود پيكر هر ناتوان به خاك
هر جا كه بود ناله هر بينوا بلند
هر جا كه بود طفل يتيمي سرشكبار
هرجا كه بود شعله شور و نوا بلند
از بهر دستگيري آنان سپندوار
يكباره ميشد يد مشكلگشا بلند
تا خانهزاد خود كُنَدَت كردگار پاك
بهرت نمود خانه خود را بنا بلند
آهنگ «تفلحوا» چو شنيدي ز كوي دوست
و آواز خوش چو شد ز حريم حرا بلند
يكباره دست بيعت خود را از روي شوق
كردي به سوي شمس رُسل، مصطفي بلند
مدحتگر تو ذات جلالت مأب حق
مدح تو كرده با سخن «هل اتي» بلند
پا بر حريم خانه چون بگذاري از شرف
فرياد شوق ميشود از بوريا بلند
با ذوالفقار تو همه جا آشكار بود
دست بلند شير خدا، «لافتي» بلند
ما ريزهخوار خوان ولاي توايم و بس
از لطف توست اين كه بُوَد بخت ما بلند
خمّ غدير بود و به قدرت خدا نمود
جاه و جلال آن دُر يكدانه را بلند
در پهن دشت ظلمت كفر و نفاق و كين
همواره بود آيت شمس الضّحي بلند
باب المراد اهل جهاني و ميكنند
بر آستان قدس تو دست دعا بلند
اي نفس قدرت ازلي، - يا علي - نماي
نخل شكوه نهضت «روح خدا» بلند
ما پيروان مكتب سرخ ولايتيم
گر ميزنيم گام سوي كربلا بلند
عرش خدا زغصه بلرزاند، آن زمان
تيغي كه گشت بر سر آن مقتدا بلند
تا مست جام توست «براتي» به روزگار
سر ميكند به عشق تو روز جزا بلند
عباس براتيپور
گردآوري :گروه ادبيات تبيان زنجان
ادامه مطلب
صداي كيست چنين دلپذير ميآيد؟
كدام چشمه به اين گرمسير ميآيد؟
صداي كيست كه اين گونه روشن و گيراست؟
كه بود و كيست كه از اين مسير ميآيد؟
چه گفته است مگر جبرييل با احمد؟
صداي كاتب و كلك دبير ميآيد
خبر به روشني روز در فضا پيچيد
خبر دهيد:كسي دستگير ميآيد
كسي بزرگتر از آسمان و هر چه در اوست
به دستگيري طفل صغير ميآيد
علي به جاي محمد به انتخاب خدا
خبر دهيد: بشيري به نذير ميآيد
كسي كه به سختي سوهان، به سختي صخره
كسي كه به نرمي موج حرير ميآيد
كسي كه مثل كسي نيست، مثل او تنهاست
كسي شبيه خودش، بينظير ميآيد
خبر دهيد كه: دريا به چشمه خواهد ريخت
خبر دهيد به ياران: غدير ميآيد
به سالكان طريق شرافت و شمشير
خبر دهيد كه از راه، پير ميآيد
خبر دهيد به ياران:دوباره از بيشه
صداي زنده يك شرزه شير ميآيد
خم غدير به دوش از كرانهها، مردي
به آبياري خاك كوير ميآيد
كسي دوباره به پاي يتيم ميسوزد
كسي دوباره سراغ فقير ميايد
كسي حماسهتر از اين حماسههاي سبك
كسي كه مرگ به چشمش حقير ميآيد
غدير آمد و من خواب ديدهام ديشب
كسي سراغ من گوشه گير ميآيد
كسي به كلبه شاعر، به كلبه درويش
به ديده بوسي عيد غدير ميآيد
شبيه چشمه كسي جاري و تبپنده، كسي
شبيه آينه روشن ضمير ميآيد
علي (ع) هميشه بزرگ است در تمام فصول
امير عشق هميشه امير ميآيد
به سربلندي او هر كه معترف نشود
به هر كجا كه رود سر به زير ميآيد
شبيه آيه قرآن نميتوان آورد
كجا شبيه به اين مرد، گير ميآيد؟
مگر نديدهاي آن اتفاق روشن را؟
به اين محله خبرها چه دير ميآيد!
بيا كه منكر مولا اگر چه آزاد است
به عرصه گاه قيامت اسير ميآيد
بيا كه منكر مولا اگر چه پخته، ولي
هنوز از دهنش بوي شير ميآيد
علي هميشه بزرگ است در تمام فصول
امير عشق هميشه امير ميآيد...
شاعر:مرتضي اميري اسفندقه
گردآوري :گروه ادبيات تبيان زنجان
ادامه مطلب
السلام اي غدير! مَهبَط عشق!
مقصد دولت مسلّط عشق!
السلام اي غدير! مقصد يار!
وي گلافشان ز موجموج بهار!
چه بهاري توراست؟ كز خُم تو
مست عشقيم در تلاطم تو؟
تشنگان ولايتيم همه
عطش بينهايتيم همه
لب خشكم ارگ ترَك خوردهست
غيرتم بارها محك خوردهست
قصه اهل كوفه بودن چيست؟
مست آب و علوفه بودن چيست؟
لب، اگر تر كند علي (ع)، تيغيم
حنجرِ عارفانه تبليغيم
از ولايت هر آن كه دم نزند
نفس از بام صبحدم نزند
عشق را وقت استماع رسيد
وحي در «حجةالوداع» رسيد
ما علي (ع) را گرفتهايم هنوز
تا نبي (ص) را چو خويش، گُم نكنيم
از سبو مي زديم تا ديگر
جام را در شراب خُم نكنيم
ورنه «مروان»، «معاويه»، «هارون»
همگي از نبي (ص) سخن گويند
من، ولي، دستِ آن كسان بوسم
كز نبي (ص) زينبي (س) سخن گويند
غير آل علي (ع) كه ميداند؟
دين احمد، به تيغ، پابرجاست
حقِّ بدعتگذار، شمشير است
جايِ احساس و عشق، ديگر جاست
«ابن ملجم» نكشت، مولا را
مرگ، طاقت نداشت پيش علي (ع)
همه گفتند: امام را كشتند
ليك زنده است تا هميشه علي (ع)
لفط بر لفظ، من نميبافم
هر طرف بنگرم، علي (ع) بينم
نه در آن كوچه يا در اين خانه
هركجا بگذرم، علي (ع) بينم
اوست نوري زلامكان و زمان
كه جهان در شعاعهاش، گُم است
گر به دنبال ديدن اويي
عكسش افتاده در «غدير خُم» است
سني و شيعه را اگر فرقيست
اندك است آن چنان كه دشنه و تيغ
هر دو در قلب خصم، خواهد شد
تا كه خورشيد، سرزند زستيغ
آفتاب، آفتابِ اسلام است
بر سرِ ي، سرِ حسين (ع) ببين
دين، به تيغ دو تيغه، مديون است
«خيبر» و «خندق» و «حنين» بين
ذوالفقارِ ستيز! مولا
كوفيانه را به قعرِ گور فرست
جوشِ رجّالههاست از شش سو
سيصد و سيزده غيور فرست
همرهانم! برادران! ديريست
دشمنان، در كمين ما هستند
نه به دنبال، شوكت مايند
در پي مسخ دين ما هستند
بين ما، تا شكاف اندازند
فرقهها ساختند، بيهوده
اشتراكات را نهان كردند
چون چراغي كه ميزند دوده
روشنايي بجو، كه تاريكي
تيه گمراهي است باور كن
مصطفي، آن كه ماه كامل ماست
هم ستاره عليست، آري چون،
علي (ع) آيينه خداوند است
عشق از او، انعكاس مييابد
نور، بر گِرِد قامتش پيچد
ماهِ من، ناشناس ميتابد
ياد كن خلوتِ فقيران را
در شبِ سرِ يثرب و كوفه
گريهها، گريههاي مولاوار
رازها، رازهاي مكشوفه
پرده برداشت حيدر از اسرار
هرچه بود و نبود، با من گفت
غصهها را و زخمها را سرخ
دردها را كبود، با من گفت
بعد از آن صحبت غريبانه
اسمان را بنفش، ميبنيم
آخرين مرد، خواهد آمد و من
آسب و تيغ و درفش، ميبينم
آخرين مرد، آخرين اميد
آخرين حامي ولايت حق
آخرين گردبادِ نوراني
انتشار عدالت مطلق
نادر بختياري
گردآوري :گروه ادبيات تبيان زنجان
http://www.tebyan-zn.ir/persian_literature.htm
ادامه مطلب
رضا اسماعيلي
اي علي، اي ارتفاعت تا خدا بي نهايت، بيكران، بيانتها
اي علي، اي همسر بانوي اب جلوه حق، اسم اعظم، نور ناب
اي علي اي خوب، اي تنهاترين اي ملايك با نگاهت همنشين
اي علي، اي آفتاب حق سرشت اي قسيم روشنيهاي بهشت
اي فراتر از تصور، ازخيال بحر عرفان، آفتاب بيزوال
اي تو خورشيد نهان در زير ابر كوه علم و كوه حلم و كوه صبر
چون تو مردي نيست در اين روزگار هيچ تيغي نيز، همچون ذوالفقار
جان ما را كن ز عشقت منجلي اي فدايت جان عالم، يا علي
كاش ميكرديم بيعت تا بهار ميشكفتيم از كرامات علي
در بهارستان او گل ميشديم زائر آواز بلبل ميشديم
از غدير خم، سبويي ميزديم در صراط عشق، هويي ميزديم
زائر كوي تولا ميشديم جرعه نوش عشق مولا ميشديم
با نزول سوره سبز غدير باز ميكرديم، بيعت با امير
با علي، آيينهدار سرنوشت وارث بوي خدا، بوي بهشت
شد غدير خم، هلا، اي عاشقان! ميوزد عطر علي از آسمان
چيست تفسير غدير خم؟ علي عشق را، مولا، عدالت را، ولي
چيست تفسير غدير خم؟ ولا رستخيز عشق، بيعت با خدا
چيست تفسير غدير خم؟ حريم رو به روي ما، صراط مستقيم
چيست تفسير غدير خم؟ اميد مژده رحمت به امت، بوي عيد
چيست آيا اين غدير خم؟ سحر صبح صادق، نور لبخند ظفر
چيست آيا...؟ساقي و ساغر، شراب اتشي در جان هستي، عشق ناب
چيست آيا... ؟ خنده فتح المبين روز اكمال رسالت، عيد دين
چيست آيا...؟ سيب سرخي ناگهان سهم ما از عشق، آري عاشقان
در غدير خم خدا شد منجلي در دل خورشيدي مولا علي
چيره شد فرمانرواي آفتاب گشت سهم آفرينش، نور ناب
عشق باريد و زمين آيينه شد مهرباني وارد هر سينه شد
خاك را بوي نجيب گل گرفت عالم هستي، تب بلبل گرفت
آسمان شد با زمين همسايه باز شد زمين مهمانسراي اهل راز
چشمها با نور همبستر شدند قلبها با هم صميميتر شدند
قبله توحيد، آن جان جهان روح ايمان ، خاتم پيغمبران
در غديرستان خم، اعجاز كرد راز معصوم خدا را باز كرد
گفت پيغمبر: علي نور خداست بعد من، او پيشوا و مقتداست
اي شمايان! امت سبز زمين در ميان خلق عالم، بهترين
حرف حق اين است و در آن شبهه نيست هم علي حق است و هم حق با عليست
عشق را در قلب خود دعوت كنيد با علي،نور خدا، بيعت كنيد
اين حقيقت از كسي مستور نيست جانشين نور، غير از نور نيست
در غدير خم ولايت شد قبول برد بالا دست مولا را رسول
رفت بالا دست خورشيد غدير شد امام و متداي ما، امير
عشق، بيعت كرد با نور خدا شد عدالت، سرور و مولاي ما
نور احمد، برگرفت از رخ نقاب «آفتاب آمد، دليل آفتاب»
زين بشارت، آسمان خنديد مست نور باريد و طلسم شب شكست
شد جهان، آيينه باران علي عالم هستي، چراغان علي
جون علي، آيينه عدل است و داد دست در دست علي بايد نهاد
چون علي، نور خداي سرمد است بيعت ما با علي، با احمدست
شد ز عشق حق، وجودش صيقلي هر كه بيعت كرد، با نور علي
باز دل در كوي مستي گم شده عالم هستي، غدير خم شده
باز هم مستيم، از جام غدير باده مينوشيم با نام امير
باز فصل شور و شيدايي شده در زمين از عشق، غوغايي شده
آمده عيد ولايت، عاشقان روز اكمال رسالت، عاشقان
در غدير خم، بيا كامل شويم «ياعلي» گوييم و صاحبدل شويم
«ياعلي» گوييم تا بالا شويم قطرهها، اي قطرهها دريا شويم
با علي، نور خدا، بيعت كنيم عشق را در قلب خود، دعوت كنيم
با علي، هم عهد و هم پيمان شويم هم زبان و هم دل قرآن شويم
با علي، قرآن ناطق، بوتراب سوره عصمت، امام آفتاب
چون كه احمد گفت: او نور جليست بعد من، اي عاشقان! مولا، عليست
ادامه مطلب
عباس براتيپور
تا شد به روي دست نبي (ص) مرتضي (ع) بلند شد رايت جلال خدا برملا بلند بشنيد چون كه نغمه «يا ايهاالرسول» گرديد منبري همه از پشتهها بلند مرآت پاك لميزلي، آيت جلي شد بر سرير دست حبيب خدا بلند آيين پاك ختم رسل ناتمام بود گر بر نميشد آن مه برج ولا بلند هنگامه شد به كوري چشمان دشمنان شد بانگ مرحبا ز همه ما سوي بلند خورشيد دين، سپهر يقين، ختم مرسلين شد زين سبب ميان همه انبيا بلند تا شد به عرش دست نبي ماه عارضش شد اين ندا ز بارگه كبريا بلند تكميل شد شريعت پاك محمدي چونان كه گشت دين خدا را لوا بلند اي مظهر صفات خداوند لايزال وي از تو آسمان ولايت به پا بلند هرجا كه بود پيكر هر ناتوان به خاك هر جا كه بود ناله هر بينوا بلند هر جا كه بود طفل يتيمي سرشكبار هرجا كه بود شعله شور و نوا بلند از بهر دستگيري آنان سپندوار يكباره ميشد يد مشكلگشا بلند تا خانهزاد خود كُنَدَت كردگار پاك بهرت نمود خانه خود را بنا بلند آهنگ «تفلحوا» چو شنيدي ز كوي دوست و آواز خوش چو شد ز حريم حرا بلند يكباره دست بيعت خود را از روي شوق كردي به سوي شمس رُسل، مصطفي بلند مدحتگر تو ذات جلالت مأب حق مدح تو كرده با سخن «هل اتي» بلند پا بر حريم خانه چون بگذاري از شرف فرياد شوق ميشود از بوريا بلند با ذوالفقار تو همه جا آشكار بود دست بلند شير خدا، «لافتي» بلند ما ريزهخوار خوان ولاي توايم و بس از لطف توست اين كه بُوَد بخت ما بلند خمّ غدير بود و به قدرت خدا نمود جاه و جلال آن دُر يكدانه را بلند در پهن دشت ظلمت كفر و نفاق و كين همواره بود آيت شمس الضّحي بلند باب المراد اهل جهاني و ميكنند بر آستان قدس تو دست دعا بلند اي نفس قدرت ازلي، - يا علي - نماي نخل شكوه نهضت «روح خدا» بلند ما پيروان مكتب سرخ ولايتيم گر ميزنيم گام سوي كربلا بلند عرش خدا زغصه بلرزاند، آن زمان تيغي كه گشت بر سر آن مقتدا بلند تا مست جام توست «براتي» به روزگار سر ميكند به عشق تو روز جزا بلند
پروانه نجاتي
دشت تا خيمه زد آهنگ خروشيدن را چاه هم تجربه كرد آتش جوشيدن را
دست خورشيد در آفاق رسالت چرخيد چنگ زد گيسوي ترديد پريشيدن را
و بيابان چه تبي داشت از انبوه سكوت تا مبارك كند اين آينه پوشيدن را
عشق ابلاغ شد و حلقه مستان گُل كرد تازه كرد آن خُم نو، چشمه نوشيدن را
پر شد آغوش غدير از دم «بخٍّ بخٍّ» تا بكوبد هيجانات نيوشيدن را
عطر «من كنتُ...» و غوغاي «علي مولاه» قافله قافله راند اين همه كوشيدن را
مهدي رحيمي
دستي به هوا رفت و دو پيمانه به هم خورد در لحظه «مي» نظم دو تا شانه به هم خورد
دستور رسيد از ته مجلس به تسلسل پيمانه «مي» تا سر ميخانه به هم خورد
دستي به هوا رفت و به تاييد همان دست دست همه قوم صميمانه به هم خورد
«لبيك علي »قطره باران به زمين ريخت «لبيك علي» نور و تن دانه به هم خورد
يك روز گذشت و شب مستي به سر آمد يعني سر سنگ و سر ديوانه به هم خورد
پس باده پريد از سر مستان و پس از آن بادي نوزيد و در يك خانه به هم خورد
ادامه مطلب
هر كه ما را دوست باشد گو على را باش دوست
(ابوالقاسم حالت ت :1393 - و: 1371 ه .ش)
اى برادر تا به كى دارى ز دور روزگار ----- در تن از تشويش تاب و بر دل از ادبار، بار
شكوه در وقت تعب كم كن كه با هم توام است ----- درد و دارو، زشت و زيبا، رنج وراحت ، گنج و مار
از جهان بى وفا رسم وفا كردن مخواه ----- وز درخت بى ثمر چشم ثمر دادن مدار
هر كسى برچيد دامان تعلق زين چمن ----- از سموم فتنه همچون سرو ماند بر كنار
گر كه خواهى گلشن جانت بگيرد خرمى ----- رو خس و خار هوى و آز را از بن برآر
رنجه مانى گر برنجى از قضاى آسمان ----- شاد باشى گر نخواهى جز رضاى كردگار
جاى اندر كنج عزلت كردن از بى همتى است ----- ماكيان از بى پرى در خانه مى گيردقرار
مرد ميدان حقيقت كى گريزد از ميان ؟ ----- غرق درياى محبت كى درافتد بر كنار؟
تا طريق مهر مى پويى ، مترس از رنج راه ----- تا شراب عشق مى نوشى مينديش ازخمار
نـوبـت عـشق و نشاط است از چه هستى دل غمين ؟ ----- فرصت سور و سرور است از چه هستى سوگوار
روز ناكامى گذشت آن به كه باشى كامران ----- وقت ناشادى گذشت آن به كه باشى شادخوار
از چـه در ايـن گـلـسـتـان چون غنچه باشى تنگدل ----- وز چه در اين بوستان چون لاله مانى داغدار؟
گر نباشى در چنين روزى به شادى پايبند ----- شاخه خشكى كه نوميد است از خود دربهار
تا كه دست دشمن حق درنيايد ز استين ----- شد برون از آستين امروز دست كردگار
آمد آن شاهى كه اندر وصف ذاتش گفته اند ----- لافتى الا على لاسيف الا ذوالفقار
روح مطلق ، شير حق ، شاه نجف ، صهر رسول ----- عين ايمان ، اصل دين ، كان كرم ، كوه وقار
جسم دانش ، جان بينش ، دست قدرت ، پاى شوق ----- روى طالع ، روح خوشبختى ،روان افتخار
دفتر حكمت ، كتاب فضل ، ديوان كمال ----- آفتاب عز و شوكت ، آسمان اقتدار
ميوه باغ سه روح و پنج حس و شش جهت ----- يكه سردار دو عالم ، سرور هفت وچهار
كاخ دين را پايگاه و باغ حق را باغبان ----- ملك جان را پادشاه و شهر دل را شهريار
درس رحمت را كتاب و روى زحمت را نقاب ----- جام دانش را شراب و شمع بينش راشرار
نااميدان را اميد و ناتوانان را توان ----- ناشكيبان را شكيب و بى قراران را قرار
در خلافت عدل او كاخ امان را بام ودر ----- در فتوت جود او شاخ كرم را برگ و بار
پند او پندى كه شد دست خطا را دستبند ----- لفظ او درى كه شد گوش سخن راگوشوار
آن كـه بـاشـد نـزد جودش صد چو حاتم شرمگين ----- و آن كه باشد پيش علمش صد چولقمان شرمسار
عقل عاجز شد ز وصف دانش و تقواى او ----- كان فزون بوداز حساب و اين برون بوداز شمار
گفت پيغمبر كه بعد از من على رهبر بود ----- در ره دين خدا و سنت پروردگار
هر كه ما را دوست باشد گو على را باش دوست ----- هر كه ما را يار باشد گو على را باش يار
حالت ارخواهى كه در محشر نباشى روسياه ----- روشن از مهر على شو در نهان وآشكار
(1)
على بهين مظهر انسان
( محمد حسين شهريار ت : 1283 ه . ش - و: 1367 ه . ش)
يا على نام تو بردم نه غمى ماند و نه همى
باءبى انت و امى
گوييا هيچ نه همى به دلم بوده ، نه غمى
باءبى انت و امى
توكه از مرگ و حيات اين همه فخرى ومباهات
على اى قبله حاجات
گويى آن دزد شقى تيغ نيالوده به سمى
باءبى انت و امى
گويى آن فاجعه دشت بلا هيچ نبوده است
در اين غم نگشوده است
سينه هيچ شهيدى نخراشيده به سمى
باءبى انت و امى
حق اگر جلوه با وجه اتم كرده در انسان
كان نه سهل است و نه آسان
به خود حق كه تو آن جلوه با وجه اتمى
باءبى انت و امى
منكر عيد غدير خم و آن خطبه و تنزيل
كر و كور است و عزازيل
باكر و كور چه عيد و چه غديرى و چه خمى
باءبى انت و امى
در تولا هم اگر سهو ولايت ! چه سفاهت ؟
اف بر اين شم فقاهت
بى ولاى على و آل ، چه فقهى و چه شمى !
باءبى انت و امى
تو كم و كيف جهانى و به كمبود تو دنيا
از ثرى تا به ثريا
شر و شور است و دگر هيچ نه كيفى و نه كمى
باءبى انت و امى
آدمى جامع جمعيت و موجود اتم است
گر به معناى اعم است
تو بهين مظهر انسان و به معناى اعمى
باءبى انت و امى
چون بود آدم كامل غرض ازخلقت عالم
پس به ذريه آدم
جز شما مهد نبوت نبود چيز مهمى
باءبى انت و امى
عاشق توست كه مستوجب مدح است و معظم
منكرت مستحق ذم
وز تو بيگانه نيازد نه به مدحى نه به ذمى
باءبى انت و امى
بى تو اى شير خدا سبحه و دستار مسلمان
شده بازيچه شيطان
اين چه بوزينه كه سرها همه را بسته به دمى
باءبى انت و امى
لشكر كفر اگر موج زند در همه دنيا
همه طوفان همه دريا
چه كند با تو كه چون صخره صما و اصمى
باءبى انت و امى
يا على خواهمت آن شعشعه تيغ زرافشان
هم بدو كفر سرافشان
بايدم اين لمعان ديده ، ندانم به چه لمى
باءبى انت و امى
(2)
در غدير خم
(خوشدل تهرانى 1293)
در غدير خم ، نبى خشت از سر خم برگرفت ----- خشت از خم ولاى ساقى كوثرگرفت
از خم خمر خلافت در غدير خم بلى ----- ساقى كوثر ز دست مصطفى ساغر گرفت
گـوش گـردون گـشـت كـر از هـاى و هـوى مـى كـشان ----- كز مى حب على امروز مستى درگرفت
يك طرف شورى بپا سلمان كند عماروار ----- يك طرف ميخانه را مقداد چون بوذرگرفت
دوستان را گاه شادى شد به رغم دشمنان ----- خواجگى خواجه قنبر ز دل غم برگرفت
خواست تا بر جام ، سنگ اندازد آن مشؤوم خصم ----- سنگبارانش خدا از طارم اخضرگرفت
سنگ بر پيمانه افكندن ز بد مستى چه سود ----- سنگ بر سر زن كه جاى مصطفى حيدرگرفت
آرى آرى مرتضى بر مسند احمد نشست ----- آرى آرى هل اتى از انما افسرگرفت
تا به پايان آورد امر رسالت را رسول ----- دامن همت پى ابلاغ بلغ برگرفت
ساخت منبر از جهاز اشتران شاه حجاز ----- صاحب منبر مكان بر عرشه منبر گرفت
تا يداللّه فوق ايديهم عيان گردد به خلق ----- دست پيش آورد و دست حيدر صفدرگرفت
آسمان يا ليتنى كنت تراب از دل سرود ----- بوتراب آن دم كه جا بر دست پيغمبر گرفت
گفت هر كس را منم مولا على مولاى اوست ----- حيدرش سرور بود آن كو مرا سرورگرفت
جانشين و قاضى دين و وصى من على است ----- اين بگفت و بازوى آن شاه گردون فرگرفت
بين امواج مخالف كشتى دين خداى ----- از تلاطم ايمنى با لنگر حيدر گرفت
بد هماى طبع من بشكسته پر از سنگ غم ----- باز از عشق على زى اوج معنى پرگرفت
خـوشـدل از فـيـض مـديـح شـاه مـردان مـرتـضـى ----- حـالـى از تـيـغ زبـان ، ملك سخن يكسرگرفت
(3)
عيد غدير
(مكرم اصفهانى ت : 1304 ه . ق - و: 1344 ه . ش)
در حج وداع نبى از گنبد گردون ----- روح القدس آمد به زمين روز همايون
بر ختم رسل تهنيت از خالق بيچون ----- در روز غدير آمد و آورد كه اكنون
بلغ و بما انزل من ربك اعمل
فرمان خداى احد آمد سوى احمد ----- كاى بنده زيبنده و اى عبد مؤيد
در امر خلافت كنمت امر مجدد ----- بايد برى امروز تو يرليغ مؤكد
بايد كنى امروز تو تبليغ معجل
انديشه مكن زان كه كند وسوسه خناس ----- در باب على يعصمك اللّه من الناس
بايد بشناسانيش امروز به نشناس ----- بازار خزف بشكنى از حقه الماس
حق را كنى آن گونه كه حق گفت مدلل
امروز اگر اين ره مقصود نپويى ----- وين صفحه پر خار و خس امروز نشويى
بر دست گل تازه نگيرى و نبويى ----- يا آن چه خدا گفته بگويى ، تو نگويى
تبليغ رسالت ز تو نايافته فيصل
بر پا ز جهاز شتر از امر پيمبر ----- شد منبرى آن جا و نبى رفت به منبر
بر حمد و به تهليل خدا گشت ثناگر ----- مردم همه گرد آمده از كهتر و مهتر
تا آن كه چه صادر شود از صادر اول
بگرفت كمربند على سيد بطحا ----- از دست نبى دست خدا رفت به بالا
بر خلق خدا سر خدا كرده هويدا ----- از رتبه عالى چو على رفت به اعلا
شد بر همه اولى چه ز اعلا و چه اسفل
پس ختم رسل روى سخن كرد به مردم ----- زد بانگ كه : هل لست بكم اولى منكم ؟
گفتند: بلى ، با شعف و شوق و تبسم ----- و آن گاه نبى بار دگر كرد تكلم
در وصف على كرد بيانات مطول
كاى فرقه ز مرد و زن و اعراب و قبايل ----- امروز به من پيك الهى شده نازل
اين بار گران را برسانمش به منزل ----- شاهد همه باشيد به حق ، حق شده و اصل
يعنى كه خلافت به على گشت محول
هرنفس نفيسى كه براونفس من اولى است ----- اين شخص شخيصش على اش سيدومولاست
بر دامن پاكش همه را دست تولاست ----- در حق على قول خداوند تعالى است
بد دين شما كامل و امروز شد اكمل
امروز على را به خلافت بنشاندم ----- بر نقشه باطل خط بطلان بكشاندم
بر سطح زمين تخم ولايت بفشاندم ----- شهدى به مذاق همه عالم بچشاندم
بر كام يكى ، شهد و به يك ذائقه ،حنظل
يا رب به مدد كار على باش مددكار ----- آزار كن آن را كه على را كند آزار
هر كس كه على را بكند خوار بكن خوار ----- بن عم مرا در همه جا باش نگهدار
مخذول كن آن كس كه نهد امر تومجمل
آمد چو ز منبر به زمين سيد لولاك ----- از شور زمين غلغله افتاد به افلاك
گفتند على را كه سمعنا و اطعناك ----- يا سيدنا نشكر اياه و اياك
فى حقك ما جاء بنا قد نتقبل
يا شاه نجف مخزن اسرار الهى ----- از فر تو دارند شهان افسر شاهى
درياى سخاى تو بود نامتناهى -----مكرم به جز از كوى تواش نيست پناهى
خواهد كنيش عقده لاينحل دل حل
(4)
قصيده غديريه در مدح حضرت شاه اولياء على مرتضى عليه من اللّه التحيه و الثناء
( الهى قمشه اى و: 1352ه. ش )
سـروش غـيـبـم به پرده دل سرايد از عشق داستانها ----- كه جز به مهر على فروزان نگرددانوار آسمانها
چو حسن او ماه دلربايى چو طلعتش جلوه خدايى ----- چو قامتش سرو با صفايى نديده چشمى به بوستانها
به هر دل افتد ز مهر نورش بنوشد از باده طهورش ----- به جامى از كوثر حضورش شودمجرد تن و روانها
شـنـيده نيروى سنانش ، فكندن عمرو و صد چو آنش ----- نديده اى قدرت روانش به كشور ملك لامكانها
بـه ملك جان شاه كشور است او،به شهر علم نبى در است او ----- به گنج حق پاك گوهراست او، خراج يك جلوه اش جهانها
ز حق مجيب دعاى آدم به امر ايزد وصى خاتم ----- فروغ اللّه و نور عالم ، فداى او جان جان جانها
ظـهـور عـيـن الكمال ايزد شهود كل الجمال ايزد ----- به قهر و سطوت جلال ايزد خدانمايى به چشم جانها
خـرد به كار على است حيران كه چيست اين سرسر سبحان ----- مثالى از بى مثال يزدان ،دراواز آن بى نشان نشانها
خليفه اللّه اعظم است او، معلم روح آدم است او ----- امير پاكان عالم است او امام مطلق بر انس و جانها
كـتاب ناطق امام بر حق معين طاها ولى مطلق ----- خلافتش بر جهان محقق حكومتش بر تن و روانها
على عالى امير ايمان ولى ايزد خديو امكان ----- وصى احمد سمى سبحان جلالتش برتر از بيانها
دو ديـده اش بـر جـمـال سرمد دو نرگسش مست حسن ايزد ----- بهشتيان ر ا به نص احمددو گوهرش سيد جوانها
هزار يك از صفاتت نكرده وصف اى امير عالم ----- اگر فرستد هزار دفتر، فرشته وحى از آسمانها
تـو ظـل خـورشـيد لايزالى ، تو ذات بيمثل را مثالى ----- تو ساقى جرعه وصالى به باغ رضوان به بوستانها
تو جوهر قدرت خدايى تخلق وصف كبريايى ----- ز مهر حق در مثل ضيايى تو را سزدقدر و عز و شانها
تـو در غدير از خداى قادر امير باطن شدى و ظاهر ----- كه تاجدارى شرع اطهرتوراست شايسته نى فلانها
به ملك دين جز تو شه نزيبد بر اين فلك جز تو مه نزيبد ----- شهى به هر دل سيه نزيبدتويى گل و خارت اين و آنها
تو بسمل دفتر خدايى ، به كشتى شرع ناخدايى ----- شهنشه تاج انمايى ثناى حسن تو برزبانها
تـو خـسـرو هـل اتى مقامى بشير رحمت به خاص و عامى ----- ز كوثر عشق يا رجامى به عاشقان بخش و تشنه جانها
تـويـى كـه شـمـشـير آبدارت فكند سرها به خاك ذلت ----- بس آتش قهر و اقتدارت زمشركان سوخت دودمانها
ز امـر بـلـغ بـه حـكـم ايزد شدى تو چون جانشين احمد ----- رقيب گشت از حسد مخلد به نار محرومى از جنانها
بـه شـكر اعزاز پادشاهى به شيعيان از كرم نگاهى ----- مخواه ما را بدين تباهى نظر كن اى شه به پاسبانها
تو پرده دار ظهور ذاتى تو آينه جلوه صفاتى ----- تو كشتى نوح را نجاتى فراتر از گردش زمانها
چـو خـوانـمـى دفـتر و كتابت فصاحت بيحد كلامت ----- فزايدم معرفت پيامت زدايدم شبهت و گمانها
تـبـارك آن خـوش كتاب ايمان مفسر مجملات قرآن ----- فصاحتش نور چشم سحبان مسخرش عقل نكته دانها
بـه خيل خوبان تو پيشوايى بر اهل دل شاه اوليايى ----- غرض ز معراج مصطفايى كه آرداز غيبت ارمغانها
شـبـى كـه راز كـميل خوانم چو شمع روشن شود روانم ----- ز شوقت از ديده خون فشانم زدل كشم ناله و فغانها
صباح اگر خوانمى دعايت به پيشگاه ازل ثنايت ----- به چشم دل بينمى صفايت در آن حقايق وز آن بيانها
ز عـلـم و عـقـل و سخا و قدرت به زهد و حلم و تقى و همت ----- نديد چشم جهان مثالت نه در زمين نى در آسمانها
به سجده گه سر نهادى ز جور ابن ملجم مرادى ----- به گلشن قدس پرگشادى برستى ازجور سرگرانها
به تيغ زهر آبداده ناگاه شكافت آن جبهه به از ماه ----- فرشته فرياد زد كه اللّه برآمد از قدسيان فغانها
منم (الهى ) گداى كويت ز هر طرف چشم دل به سويت ----- كه افتدم يك نظر به رويت به وقت رحلت ز جسم جانها
الـهـيـم بـنـده تو شاهم به كوى عشقت فتاده را هم ----- كه بخشد ار غرقه در گناهم محبتت زآتشم امانها
(5)
غديريه
(دكتر قاسم رسا و: 1356 ه . ش)
آسمان خواهد كه امشب با زمين ساغر زند ----- جامى از صهباى روح انگيز و جان پرورزند
ساقى گلچهره امشب جلوه ديگر كند ----- مطرب خوش نغمه امشب پرده ديگر زند
آسمان پوشيده بر تن پرنيان نيلگون ----- خويشتن را چون عروسان زينت و زيور زند
گوشوار سيمگون بر گوش آويزد ز ماه ----- حلقه ها از در و مرواريد و از گوهر زند
ماه امشب خوش نشسته در ميان اختران ----- گاه نوشد باده گاهى بوسه بر اختر زند
دست افشان كهكشان و پاى كوبان مشترى ----- زهره در آغوش پروين باده در ساغرزند
اين همه زيور به خود بسته است امشب آسمان ----- تا مگر جامى ز دست ساقى كوثرزند
آسمان را گفتم اين بزم و نشاط از چيست ؟ گفت ----- چون كه فردا آفتاب از برج خاورسر زند
من در آن بزمى كنم خدمت كه شاه انبيا ----- مصطفى (ص ) تاج ولايت بر سر حيدر زند
در غدير خم چو دريا خلق خيزد موج موج ----- كشتى لولاك چون آن جا رسد لنگرزند
بر جهاز اشتران خواند محمد(ص ) خطبه اى ----- خطبه اى كاندر حلاوت طعنه بر شكرزند
كاين على باشد ولى اللّه ، بايد بعد من ----- بر سرير دين نشيند بر سرش افسر زند
هر كه من مولاى اويم بعد من مولاش اوست ----- مرد حق بايد قدم در راه اين رهبرزند
من همان شهرم كه باشد چون على آن را درى ----- ره به شهر علم يابد هر كه بر اين درزند
آسمان بر خاك افتاده است خواهد چون زمين ----- بوسه بر پاى على داماد پيغمبر زند
گفت جبريل امين را حق كه بعد از مصطفى ----- سكه شاهى به نام حيدر صفدر زند
آن كه خاكش رونق فردوس رضوان بشكند ----- و آن كه كاخش تكيه بر نه گنبد اخضرزند
آن كه قهرش لرزه بر اندام دشمن افكند ----- و آن كه خشمش آتش اندر قلعه خيبر زند
نيست اورنگ خلافت جز سزاوار على ----- پيش سلطان لاف شاهى گو گدا كمتر زند
اوست محور در فضا هر ذره اى گردنده اى است ----- چرخ اين گردنده ها بر گرد اين محور زند
چرخ برچيند بساط داوران را از زمين ----- تكيه چون بر مسند دين ، آيت داور زند
بنده دربار شاهى باش كز قدر و جلال ----- ناز بر خاقان فروشد طعنه بر قيصر زند
پرچم شاه ولايت بين كه در هر بامداد ----- خنده ها بر پرچم دارا و اسكندر زند
طبع شعر من كجا و مدح شاه اوليا ----- طاير انديشه آن جا كى تواند پر زند؟!
در پناه لطفش آسايد رسا چون خسته دل ----- دست بر دامان او در دامن محشر زند
صحنه غدير
مى رسد از خم ندايى دلپذير ----- كز ره آمد كاروانى با بشير
از دراى كاروان خم در خروش ----- وز خروش خم جهانى پر صفير
دست افشان از نشاط افلاكيان ----- پاى كوبان از طرب برنا و پير
سالكان راه حق را زير پاست ----- نرمتر خار مغيلان از حرير
از سفارتخانه كبراى حق ----- با همايون نامه نازل شد سفير
از حريم كبريا آمد سروش ----- تا گشايد پرده از رازى خطير
كرد روشن صحنه اسلام را ----- صحنه تاريخى عيد غدير
از وداع كعبه چون شد رهسپار ----- خواجه لولاك با جمعى كثير
در غدير خم به شاه انبيا ----- گشت فرمان صادر از حى قدير
كاى محمد(ص ) كن رسالت را تمام ----- كن فضا را روشن از بدر منير
بر على امر ولايت را سپار ----- كاو بود شايسته تاج و سرير
از جهاز اشتران آماده ساخت ----- منبرى پيغمبر روشن ضمير
خواند بر منبر پس از حمد خداى ----- خطبه اى شيوا و نغز و دلپذير
كاين على باشد ولى كردگار ----- بعد من بر خلق مولى و امير
نور او سرگشتگان را رهنما ----- لطف او افتادگان را دستگير
پارسايى عارف و بيدار دل ----- رهبرى دانا و بينا و بصير
بر ضعيفان پيشوايى مهربان ----- بر ستمكاران اميرى سختگير
اوست اقليم قدر را حكمران ----- اوست ديوان قضا را سردبير
در شجاعت شهسوارى بى قرين ----- در عدالت شهريارى بى نظير
رهبر آزادگان كز روى لطف ----- بند غم بگشايد از پاى اسير
بار ذلت گيرد از دوش گدا ----- گرد محنت شويد از روى فقير
در فنون رزم سردارى بزرگ ----- در مقام فضل استادى شهير
جملگى دادند با دست خداى ----- دست بيعت از صغير و از كبير
مدعى را با على هرگز مسنج ----- (گر چه باشد در نوشتن شير، شير)
جز مسير حق رسا راهى مپوى ----- هست راه رستگارى اين مسير
جشن ولايت
از خم رسيد مژده كه جشن ولايت است ----- لبريز خم ز باده لطف و عنايت است
خمخانه ولايت مولى گشوده شد ----- ساقى ز جاى خيز كه وقت سقايت است
در صحنه غدير به فرمان كبريا ----- در اهتزاز پرچم شاه ولايت است
آرى على پسر عم و داماد مصطفى ----- شايسته خلافت و امر وصايت است
زان چشمه زلال كه جوشيد در غدير ----- انهار معرفت همه جا در سرايت است
گفتار او شكوفه باغ فضيلت است ----- رخسار او طليعه صبح هدايت است
آيينه اى كه مظهر اخلاص و بندگى است ----- گنجينه اى كه منبع هوش و درايت است
ذات على است مظهر آيات كبريا ----- حيران بشر ز خلقت اين طرفه آيت است
برنامه خلافت سلطان اوليا ----- انفاق و دستگيرى و عدل و رعايت است
دعوت به اتحاد و صفا و يگانگى است ----- دورى ز اختلاف و فريب و سعايت است
از زهد و فضل و جود و جوانمردى على ----- در صفحه وجود هزاران حكايت است
گنجينه لئالى طبع بلند او ----- مشحون ز پند و حكمت و وعظ و روايت است
اسلام آبرو زدم ذوالفقار يافت ----- شاهى كه آيت ظفرش نقش رايت است
محراب راز ماتم آن قبله نياز ----- در دل هنوز ناله و بر لب شكايت است
از خون پاك فرق على جبهه وجود ----- خونين هنوز بر اثر آن جنايت است
با چهره شكفته شتابد به سوى حق ----- آن را كه بر قضاى الهى رضايت است
ما را زبان خامه توصيف نارساست ----- اوصاف خانه زاد خدا بى نهايت است
تا سايه ولاى على بر ديار ماست ----- ايمن نشين كه كشور ما در حمايت است
ما را بدوست چشم شفاعت به رستخيز ----- آن جا ز دوست گوشه چشمى كفايت است
طبع رسا چو چشمه تراوش كند هنوز ----- چون متصل به چشمه فيض و عنايت است
يداللّه فوق ايديهم
مصطفى در غدير خم كه رسيد ----- گشت ملهم ز جانب ملهم
چون على را گرفت بر سر دست ----- از پى امتثال امر مهم
ناگه از آسمان ندا برخاست ----- كه : يداللّه فوق ايديهم
(6)
غديريه و مدح حضرت اميرالمؤمنين على (ع)
طائى شميرانی (معاصر)
سايبان باور نكردم مه شود بر آفتاب ----- تا نديدم بر فراز دست احمد بو تراب
آرى آرى ماه بر خورشيد گردد سايبان ----- مصطفى گر آفتاب آيد على گر ماهتاب
قرص مه از آفتاب ار مى كند كسب ضيا ----- از چه آن خورشيد از اين مه سايه سازداكتساب
سايبان بر فرق خود او را بدان معنى نمود: ----- هر كه را باشد به سر اين سايه گرددكامياب
بر فراز دست خود او را گرفت از آن جهت ----- تا نمايد مطلبى از امر حق در احتجاب
در غدير خم چو شد از سوى خلاق مجيد ----- كرد جبريل امينش امر بلغ را خطاب
كاى رسول حق به جاى خويشتن منصوب كن ----- آن كه باشد حجت حق و تو را نايب مناب
تا به كى مهر درخشان داشتن در پشت ابر ----- تا به چند اسرار يزدان را نهفتن درحجاب
بر رخ امت ز امر خالق خود اى رسول ----- ساز اتممت عليكم نعمتى را فتح باب
جا به او رنگ خلافت ده شهى را كز ازل ----- دعوت پيغمبران با حب او شد مستجاب
نه به فرق خسروى تاج و صايت آن كه زد ----- از ازل بر لوح هستى نقش اين نيلى قباب
پس نبى بر امتثال امر يزدان كرد امر ----- منبرى بدهند آرايش ز تجهيز دواب
چون بپا گرديد آن منبر بر آمد اندر آن ----- خواند نزد خود على را آن شه مالك رقاب
بر فراز دست خود او را بدان حالت ببرد ----- كشكارا شد سپيدى زير كتف آن جناب
گفت چون من رخت بربندم از اين دار فنا ----- باز گويم كز نفاق اى قوم سازيد اجتناب
مى گذارم دو امانت را به جاى خويشتن ----- كن دو مى باشند هادى خلق را از شيخ وشاب
تا نگردند آن دو واصل بر لب كوثر به من ----- نيست بر آن دو جدايى تا صف يوم الحساب
اول از آن دو، كلام اللّه منزل هست ، آنك ----- نى شود حرفى از آن تفسير، در هفتادباب
دومين از آن دو مى باشد مطهر عترتم ----- كه خدا توصيفشان فرمود در ام الكتاب
هر كه را مولا منم او راست مولى اين على ----- هر كه را رهبر منم او راست رهبر اين جناب
امر او امر منست و امر من امر خدا ----- كرده بر من بس عذاب آن كس كه كرد او راعذاب
خلق را از بعد من فرمانروا باشد كه هست ----- بغض او بئس العذاب و حب او حسن المب
اى ولى اللّه تو بودى بوتراب آن گاه آنك ----- غوطه ور بد هيكل آدم هنوز اندر تراب
همچو طفلى كاو نمى خسبد به مهد از شوق شير ----- بهر خون كين نخسبد ذوالفقارت درقراب
معتصم بر حبل حبت گر شود شيطان به حشر ----- مى تواند خلق عالم را رهاند ازعذاب
لاله يى بى امر تو هرگز نرويد از زمين ----- ژاله يى بى اذن تو هرگز نبارد از سحاب
علم تو نخليست كان را مهر رخشانست بار ----- كوى تو شهريست كان را عرش يزدانست باب
يك حديث از رحمت تو هر چه در جنت نعيم ----- يك كلام از حكمت تو آنچه درگيتى كتاب
از شميم خلق تو هر هشت جنت يك شميم ----- وز محيط علم تو هر هفت دريا يك حباب
اى شه ملك نجف واى مخزن اسرار حق ----- چند طائى ز اشتياق درگهت در پيچ وتاب ؟
گر برانى شاكر ستم ور بخوانى ذاكرم ----- اين تو و اين مادحت اى خسرو گردون جناب
(7)
غديريه
طائى شميرانى (معاصر)
منت بنهاد ايزد امروز به مردم ----- كامد به نبى آيت اتممت عليكم
آورد سزاوار سزا را به كف امروز ----- گشتند رها خلق ز هر سوء تفاهم
آن شاه كه بدلايق ديهيم ولايت ----- بنشست به اورنك خلافت به ترنم
شد امر ز حق بلغ ما انزل اليك ----- كاى ختم رسل هادى كل بحر تنعم
تا چند پس ابر بود نير اعظم ----- تا كى در مقصود ز انظار بود گم
بردار دگر پرده ز اسرار رسالت ----- آن راز دگر فاش نما در بر مردم
بر تخت خلافت بنشان آن كه به هر عصر ----- برهاند رسولان را از رنج و تالم
يعنى كه على را بنشان جاى خود امروز ----- آن شاه كه دارد به همه خلق تقدم
جز او كه بود لايق اين رتبه عالى ؟ ----- آن جا كه بود آب چه آيد ز تيمم !
گر شهر علومى تو، على هست در آن ----- در شهر ز در هر كه نگرديد شود گم
گر علم بجويند پس از تو ز كه جويند ----- چون بوى خوش از عود برآيد نه ز هيزم
ازيم گهر آرند برون نزدل مرداب ----- از نى شكر آرند به كف نزدم كژدم
اجرا نشود گر كه چنين امر در امروز ----- فرمان رسالت نگرفتست تخاتم
فرمان توقف ز نبى پس شده صادر ----- آنان كه فتادند چو دريا به تلاطم
پس امر بفرمود جهاز شتران را ----- چون منبرى آرند بسويى به تراكم
پس گشت بدان منبر آن مهبط تنزيل ----- چون عيسى جان بخش كه در چرخ چهارم
بگرفت روى دست پس آن گاه على را ----- بگشود چو غنچه دو لب از بهر تكلم
فرمود به هر كس كه منم سرور و مولا ----- او راست على سرور و مولا ز تقدم
از طاعت او هر كه به پيچد سر تسليم ----- در روز جزا مى گزد انگشت تندم
يار است مرا هر كه بدو جست تولا ----- خصم است مرا هر كه بدو يافت تخاصم
اى ذات تو بر شخص نبى ياور اول ----- وى شخص تو بر ذات خدا مظهر دوم ...
تو كرده يى از جود جهان را سه طلاقه ----- نگذشت اگر آدم خاكى ز دو گندم
بر خاطر فرمان جناب تو بود گر ----- افلاك زند دور، درخشند گر، انجم ...
شاها منم آن طائى معزول ثناگو ----- كز مدح تو بر سنگ دهم شور و ترنم
با جان مگر از دل برود شوق ثنايت ----- آن سان كه مرا هست به مدح تو تصمم
(8)
به كام دهر چشاندى مي ز خم غدير
محمود شاهرخى (معاصر)
تويى كه ذكر جميلت به هر زبان جارى است ----- زلال ياد تو در جويبار جان جارى است
مدام زمزم وصف تو اى سلاله نور ----- به باغ خاطر هر طبع نكته دان جارى است
نسيم مهر تو اى مهربان به دشمن و دوست ----- چو عطر عاطفه در خاطر جهان جارى است
صداى عدل تو اى خصم اهل جور، هنوز ----- به سان صاعقه در گوش آسمان جارى است
روان به سينه ما كوثر محبت توست ----- چو موج نور كه در نهر كهكشان جارى است
به كام دهر چشاندى ميى ز خم غدير ----- كه شور و جوشش آن در رگ زمان جارى است
از آن زمان كه حرم مطلع جمال تو شد ----- به سوى كعبه چو ريگ روان ، روان جارى است
هماره جوشش خون تو اى روان بهار ----- به نبض لاله و سورى و ارغوان جارى است
ز چشمه سار ولاى تواى خلاصه لطف ----- به جويبار زمان فيض جاودان جارى است
بود ولاى تو و آل تو چو كشتى نوح ----- كه بى مخاطره در بحر بيكران جارى است
ز ابر خاطر من مى چكد ثناى على ----- چو اشك شوق كه از چشم عاشقان جارى است
(9)
افسر ولايت
محمدعلى مردانى(معاصر)
هر كه پا در راه پيغمبر گذارد ----- بر سرش دست خدا افسر گذارد
هر كسى جوياى حق باشد خداوند ----- بر دل او مهر پيغمبر گذارد
آن كه ره جويد به باب علم احمد(ص ) ----- تاابد بر آستانش سر گذارد
فاش برگو سالك گم كرده ره را ----- بيهده عمرى به بحر و بر گذارد
آن كه مى جويد حريم كبريا را ----- تا كه سر بر كعبه داور گذارد
آنكه پوشد جامه احرام بر تن ----- شب به بالين ، سر به چشم تر گذارد
بانگ لبيكش رود بر آسمانها ----- تن به خاك گرم در مشعر گذارد
گر نباشد در دلش نقش تولا ----- بار پيش سيل ويرانگر گذارد
از صفا و مروه و سعيش چه حاصل ----- جان خود را گر در آن معبر گذارد
تا بجويد باب علم مصطفى را ----- گو قدم در مكتب بوذر گذارد
بر كف آرد دامن حبل المتين را ----- دل بر آن درگاه چون قنبر گذارد
چو خليل اللّه اگر جويد گلستان ----- با ولايش جامه در آذر گذارد
آن كه بهر بندگى بر درگهش سر ----- صد هزاران ميثم و اشتر گذارد
آن كه در اجراى امر حى سبحان ----- پا به جاى پاى پيغمبر گذارد
تا فنا سازد بت و بتخانه يكسر ----- پا به روى دوش آن سرور گذارد
عرش ، خم از بهر تعظيمش كند سر ----- سجده چون بر خالق اكبر گذارد
مى كند خاموش شمعى را وزين ره ----- داغها بر سينه كافر گذارد
تيغ عدلش در احد از دشمن دين ----- چون احد تلى ز خاكستر گذارد
آن كه مهر آسمان در پيش عزمش ----- ماند از رفتار و كروفر گذارد
آن ابر مردى كه از اشك يتيمى ----- اشك غم مى ريزد و خنجر گذارد
آن كه در روز غدير خم پيمبر ----- از ولايت بر سرش افسر گذارد
چون كه يك روح اند اما در دو پيكر ----- با نبى او پاى بر منبر گذارد
طبع مردانى درين روز مبارك ----- رخ به خاك آن گران اختر گذارد
بر اساس نظم ، بنيان سخن را ----- بر فراز گنبد اخضر گذارد
عيد غدير
باز از لطف باغبان ازل ----- بلبل طبع با هزار امل
كرد در باغ معرفت پرواز ----- گرد سرو و شقايق و صندل
بر سر شاخ لاله و سنبل ----- گه به اعلا پريد و گه اسفل
گاه شد زير برگ گل پنهان ----- گاه گل ريخت در كنار و بغل
تشنه شهد عشق بود و از آن ----- گشت در جستجوش مستعجل
يافت چون ره به كوى پير خرد ----- داد جان را به مهر او صيقل
جرعه اى زان مى طهورش داد ----- روح پرور شدش ز فيض ازل
مرغ دل تارها شد از اين دام ----- شد معماى بعد منزل حل
شده قمرى خموش و گل همه گوش ----- تا زند مرغ طبع بانگ غزل
در مديح ولى اعظم حق ----- حجت كردگار و صدر اجل
ميزبان مقام اوادنى ----- ثانى فرد صادر اول
آن عدو بند كز غياب و حضور ----- بست و بگشود دست ديو دغل
كافرم گر خداش خوانم ، ليك ----- ذات حق را بود بزرگ مثل
بانى بارگاه كن فيكون ----- ولى كردگار عز و جل
به جز احمد كه هست ختم رسل ----- بر همه انبيا به علم افضل
باب علم است و پيش اوست يكى ----- عهد ماضى و حال و مستقبل
بهر تبليغ حضرتش به غدير ----- آمد از حق كتابتى منزل
تا ولايت به او كند تفويض ----- در بر خلق ، احمد مرسل
مرتفع منبرى به امر خدا ----- كرد آماده از جهاز جمل
روى دست رسول مظهر حق ----- همچو مهرى كه سر زند ز جبل
خصم دون ماند زير بار حسد ----- چون گرفتار در ميان وحل
گفت احمد كه هر كه خصم على است ----- شهد گردد به كام او حنظل
بر محبان او ز لطف خداى ----- زهر، شيرين شود چو شير و عسل
گشته از ذات كبريا ساطع ----- چارده نور در يكى جدول
همه هستند مظهر يزدان ----- همه در نزد حق اعز و اجل
هر كرا مهرشان بود در دل ----- گر به خروار يا بود خردل
روز ميعاد يوم لا يغنى ----- سرفراز است در ميان ملل
يا على ! اى خديو كشور جان ----- لوح تفصيل عالم مجمل
از تو شد آيت خدا ظاهر ----- از تو شد دين مصطفى اكمل
صوت ناقوس و صحبت اصنام ----- شد مبدل به ذكر خير عمل
تا تو در كعبه آمدى به وجود ----- خصم دون را دو ديده شد احول
به ولايت كه دشمنان تو را ----- نيست راه نجات بل هم اضل
نيست حصن حصين مهر تو را ----- از فسون و گزند دهر، خلل
مهديت گر نبود ما را يار ----- كار اسلاميان بدى مختل
يا على كن مدد خمينى را ----- رشته عمر دشمنش بگسل
مسلمين را ز لطف كن پيروز ----- حزب صدام را نما منحل
نهضت ماست ، نهضت قرآن ----- فارغ از غدر و مكر و كيد و حيل
شكر للّه كه دشمن اسلام ----- هست گمراه و احمق و مبطل
دانش آموز مكتب توحيد ----- بر همه عاقلان بود اعقل
پيرو مكتب حسين تواند ----- جان نثار امام و مرد عمل
يا على كن مدد كه در ره دين ----- عقل گردد به راه ما مشعل
چون شهيدان ما كه پوشيدند ----- بر تن خود ز خون ، حرير و حلل
در مديح تو برد مردانى ----- نرد عشق از فرزدق و دعبل
هماى رحمت در ولايت على (ع)
اگر از ره حقيقت سپرى ره ولا را ----- نگرى به ديده دل جلوات كبريا را
به طواف كعبه بينى همه جان ماسوى را ----- شنوى به گوش جان اين نغمات جانفزا را
على اى هماى رحمت تو چه آيتى خدا را ----- كه به ما سوى فكندى همه سايه همارا
بود از على مزين به زمانه رايت دين ----- ز جلالتش حرم را بود اين جلال و آيين
چو جمال اوست مرآت پيمبران پيشين ----- ز كمال اوست روشن دل خاتم النبيين
دل اگر خدا شناسى همه در رخ على بين ----- به على شناختم من به خدا قسم خدارا
به جز از نبى به عالم دگرى نمى تواند ----- كه به باغ دين نهالى چو على بپروراند
چو مقام مرتضى را چو نبى كسى نداند ----- به سرير حق كسى را به جز او نمى نشاند
به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند ----- چو على گرفته باشد سر چشمه بقا را
به عدوى توست عالم همه جان به سان برزخ ----- به فلك رسد دما دم ز زمين نواى بخ بخ
نبرد زمانه از ياد جفاى خصم ، آوخ ----- چو به دست توست جانا ز صراط حق سر نخ
مگر اى سحاب رحمت تو ببارى ارنه دوزخ ----- به شرار قهر سوزد همه جان ما سوى را
به خدا كسى نيامد چو على ولى ذوالمن ----- كه كند چراغ دين را ز فروغ عدل روشن
چـو عـلـى بـه جاى احمد، كه به مرگ مى دهد تن ؟ ----- به جز از على چو نبود به جهان مغيث و مامن
برو اى گداى مسكين در خانه على زن ----- كه نگين پادشاهى دهد از كرم گدا را
به خدا كسى كه پوشد به تن از ولاش جوشن ----- كند از كرم كريمش ز عذاب حشرايمن
شودش حساب آسان بودش جحيم گلشن ----- ز كرامتش عجب نى كه كرم كند به دشمن
به جز از على كه گويد به پسر كه قاتل من ----- چو اسير توست اكنون به اسير كن مدارا
چو على كسى نيامد كه شود به نفس غالب ----- چو على كسى نباشد به صراط و عدل طالب
به جز از على نبى را نبود وصى و نايب ----- چو على كسى نباشد به فضايل و مناقب
به جز از على كه آرد پسرى ابوالعجايب ----- كه علم كند به عالم شهداى كربلا را
چو شرار عشق جانان شده از ازل فروزان ----- دل عاشقان گدازان شده چون لهيب سوزان
همه سر به كف در اين راه سمند عشق تازان ----- نظرى كن از حقيقت به گروه سرفرازان
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاكبازان ----- چو على كه مى تواند كه به سر برد وفارا
در بحر انما را به سخن نمى توان سفت ----- مه آسمان دين را نتوان به ابر بنهفت
ز شكوفه زار طبعم گل مدح دوست بشكفت ----- چو ولايت على را شه انبيا پذيرفت
نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت ----- متحيرم چه نامم شه ملك لافتى را
به زمانه نيست كس را به از اين مقام رفعت ----- كه على كند عطايش به كرم نشان دولت
بودم اميد احسان ز مقام آل عصمت ----- كه ز مرحمت دهندم به زمانه تاج مدحت
به دو چشم خونفشانم هله ، اى نسيم رحمت ----- كه ز كوى او غبارى به من آر توتيارا
على اى كه داده رجحان ز عطاى خود خدايت ----- به جهان آفرينش زده سكه ولايت
تويى آن اميد هستى كه ز پرتو عطايت ----- شده عدل ، سايه گستر شده جاودان لوايت
به اميد آن كه شايد برسم به خاك پايت ----- چه پيامها كه دادم همه سوز دل ، صبا را
على اى خليفة اللّه ، على اى بزرگ انسان ----- كه بود قضا به امرت ، قدرت مطيع فرمان
سر طاعت تودارد به سپهر، مهر تابان ----- ز تو مى رسد به درمان همه درد دردمندان
چو تويى قضاى گردان به دعاى مستمندان ----- كه ز جان ما بگردان ره آفت قضارا
به مقام و جاه احمد، به خداى هر دو عالم ----- كه ولايت على شد سبب نجات آدم
نبود چو حصن مهرش به جهان حصار محكم ----- بودم اميد احسان ز على ولى اعظم
چه زنم چو ناى هر دم ز نواى شوق او دم ----- كه لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوارا
دل بينوا ندارد به زمانه غير آهى ----- كه به جز على نباشد به خدا مرا پناهى
به جز از طريق مهرش ننهم قدم به راهى ----- مگر آن اميد جانم كند از كرم نگاهى
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهى ----- به پيام آشنايى بنوازد آشنا را
على اى مراد مردانى ايا خجسته كوكب ----- كه ز لعل جانفزايت شده جام دل لبالب
چو به مدح توست عمرى به ادب گشوده ام لب ----- مددى كه ره بيابم به حريم دوست يارب !
ز نـواى مـرغ يـاحـق بـشـنـو كـه در دل شـب ----- غـم دل بـه دوسـت گـفتن چه خوش است شهريارا
(11)
پی نوشت ها
1- ديوان حالت ، كتابخانه ابن سينا، تهران ، 1341 ه . ش ، ص 199
2- غدير در شعر فارسى ، صص 106، 107، 108
3- غدير در شعر فارسى ، صص 150، 151
4- غدير در شعر فارسى ، صص 16 ـ 17 ـ 18
5- كـليات ديوان حكيم الهى قمشه اى ، انتشارات علميه اسلاميه ، چاپ چهارم 1408ه.ق ، تهران ، ص 320
6- ديوان كامل دكتر رسا، كتابفروشى باستان ، مشهد، 1348 ه.ش ، صفحات ../../48
7- كليات ديوان طائى شميرانى ، ج 2، 1366 ه . ش ـ تهران ، صص 31 و 41، 325
8- كليات ديوان طائى شميرانى ، صص 326، 327
9- محمود شاهرخى در غبار كاروان (مجموعه شعر)، سازمان انتشارات كيهان ، تهران ، 1370 ه . ش ، صفحه 308
10- تضمين شعر بلندآوازه شاعر فقيد شهريار.
11- محمد على مردانى ، فروغ ايمان (مجموعه اشعار)، انتشارات امير كبير، تهران ، 1367 ه . ش
ادامه مطلب
غديريه
( ابوتراب هدائى ت : 1276 ـ و: 1373 ه . ش )
هر چه بينى در بسيط خاك كج خوى شرير ----- هر كه بينى مانده در چنگال آمالش اسير
كفر و الحاد و نفاق و دور ماندن از صواب ----- و اين پليديها و ظلمت هست ز انكارغدير
چون رسول اللّه خاتم گشت مامور از خدا ----- تا نمايد ره ، بشر را سوى احسان كثير
تا رهاند از پريشانى و جهل و خودسرى ----- هم نمايد راه روشن را براى هر بصير
آمدش جبريل و گفتا: اى امير انبيا ----- اى كه در كانون خلقت نيست مانندت نظير
من تو را از جانب يزدان پيام آورده ام ----- اى كه هستى بر خلايق هم بشير و هم نذير
اى كه بر ذرات عالم مى رسد از توحيات ----- واى كه در عرش علا باشد تو را جا وسرير
تا رهانى خلق را از تيرگيهاى ضلال ----- تا كنى بينا به نور باطن خود هر ضرير
تا كنى بنيان دين را استوار و پايدار ----- تا نماند حجتى از بهر افراد شرير
مجمعى اندر غدير خم بپرداز و بگو ----- بعد من باشد على بر ارض و ما فيها سفير
حكم او حكم من است و حكم من حكم خدا ----- حب او ايمان و بغضش كفر و زين نبودگزير
فرض بر هر فرد انسان است تا از روى صدق ----- رخ نهد بر آستان اين جوانمرد دلير
هست جنت جايگاه پيروان صادقش ----- هر كه از او روى تابد دوزخش باشد مسير
هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست ----- هست اين فرمان رب خالق حى قدير
حاضران گفتند پذيرفتيم و يك تن زان گروه ----- بخ بخ گفت و بيعت كرد و خواند او راامير
ليك بعد از رحلت او كند آن كان نفاق ----- چاهى اندر معبر آن سفله خويان قصير
تا به آل مصطفى ظلم و جفا سازد روا ----- تا ببندد راه را بر حق شناسان بصير
تا زند آتش به باب معبر روح الامين ----- تا شود خون از جفايش قلب زهراى خبير
تا كه بعد از اندكى از جور و بيداد يزيد ----- اهل بيت او شود در دست اهريمن اسير
تا هدايى را زبان گوياست خواهد از خدا ----- تا مصون مانند، از هر رنج ، ياران امير
(1)
توتياى ديده
ذبيح اللّه صاحبكار (معاصر)
اى توتياى ديده من خاك پاى تو ----- وى كنج خلوت دل عالم سراى تو
هر مو به تن زبان شده تا از تو دم زند ----- چون نى پر است هر رگ جان از نواى تو
گاهى برآى از دل و در ديده جلوه كن ----- اى صدهزار ديده و دل مبتلاى تو
داغ محبت تو چراغ دل من است ----- اين لاله زار يافت صفا از صفاى تو
دانم چسان ز درد كشم انتقام ، اگر ----- دستم رسد به تربت دارالشفاى تو
سوزد در انجمن ، دل پروانه ، جان شمع ----- بر حال من كه سوخته ام درهواى تو
اين نيم جان كه مانده ز تاراج غم به جا ----- يكبار رو نما كه بود رونماى تو
هر كس ز جام عشق تو نوشيد جرعه اى ----- بيگانه شد ز خويش چو شد آشناى تو
از دل كجا روى كه جز اين كلبه حقير ----- در عالم وجود بود تنگ جاى تو
اى رهنماى قافله عشق ، همتى ----- كز پا فتاده خسته دلى در قفاى تو
آنان كه از براى تو مردند، زنده اند ----- مرده ست آن كسى كه نميرد براى تو
بى جلوه تو ديده ما را فروغ نيست ----- بى حاصل است طاعت ما بى ولاى تو
در كار خلق ، هر گره مشكلى كه هست ----- گردد گشوده در كف مشكل گشاى تو
من عاجزم ز وصف و ثناى تو ياعلى ----- زيرا كه حق نموده به قرآن ثناى تو
روز غدير خم به جهان گشت آشكار ----- جاه تو و جلال تو و كبرياى تو
دست سهى ز دامن مهرت جدا مباد ----- اى توتياى ديده ما خاك پاى تو
(2)
بيعت با خورشيد
محمد جواد غفور زاده شفق (معاصر)
چه روى داده كه مهتاب دلپذير شده است ----- ستاره دستخوش طلعت منير شده است
مگر سپيده دم بيعت است با خورشيد ----- كه مهر گوشه نشين ماه گوشه گير شده است
خبر رسيد كه با حكم كاروانسالار ----- قرار قافله در ساحل غدير شده است
صفاى باغ ولايت ـ كه سبز باد مدام ـ ----- ز دلنوازى اين بركه در كوير شده است
امين وحى هم احرام بست از اين ميقات ----- كه بار عاطفه گلفرش اين مسير شده است
فرشته گفت كه يا ايهاالرسول بخوان ----- بخوان حديث ولا را كه دير دير شده است
به حكم روشن ما انزل اليك اينك ----- رسول از پى ابلاغ ، ناگزير شده است
فضا ز عطر نفسهاى پاك پيغمبر ----- پر از شميم بهشتى است دلپذير شده است
ز شوق آمدنش دشت پرنيان پوشيد ----- ز يمن مقدم او موج شن ، حرير شده است
صدا صداى رسول خداست در صحرا ----- سكوت سايه سنگين آبگير شده است
به هر كه رهبر ومولى منم ، على مولاست ----- و اين عليست كه بر مؤمنان امير شده است
خوشا سعادت آزاده اى على پيوند ----- كه در حصار تولاى او اسير شده است
پس از حبيب خدامحور هدايت اوست ----- كه مهر او سبب صافى ضمير شده است
شهيد شيوه آزادگى و شاهد وحى ----- ز فيض اوست كه علامه شهير شده است
امين مرز تشيع امينى نستوه ----- حماسه ساز بلنداى الغدير شده است
كسى كه در ره احياى اين سترگ پيام ----- زده است سينه به دريا به كام شير شده است
كسى كه رنج سفر ديد و در سراسر عمر ----- ز خود گذشته در اين خطه خطير شده است
طلايه دار ظفرمندى از قبيله علم ----- كه در حريم ولايت خطرپذير شده است
به مرزبانى رسم تشيع علوى ----- مجاهدى كه كمر بسته و دلير شده است
على است آن شب قدرى كه ناشناخته ماند ----- كه پيش مرتبتش آسمان حقير شده است
به ياد غربت او در بهار خاطره ها ----- بنفشه با دل خونين بهانه گير شده است
(3)
غديريه سرير ولايت
قاسم سرويها (معاصر)
على بر سرير ولا مى نشيند ----- به جاى نبى ، مرتضى مى نشيند
به امر خدا بر سرير ولايت ----- مه آسمان ولا، مى نشيند
على جانشين است چون مصطفى را ----- كه بر مسند مصطفى مى نشيند
چو بد مدعاى على حق پرستى ----- على هم بر اين مدعا مى نشيند
على ز امر حق پيشوا گشته امروز ----- كه بر مسند پيشوا مى نشيند
چو اقضاكم از مصطفى آمد او را ----- از آن بر سرير قضا مى نشيند
بود مؤمنان را امير معظم ----- كه بر معنى انما مى نشيند
على چون بود حاكم كشور دل ----- نه بر تخت ، بر قلبها مى نشيند
به جاى نبى گر نشيند به جز او ----- به يزدان قسم بر خطا مى نشيند
بوداهل بيت نبى كشتى نوح ----- به كشتى كنون ناخدا مى نشيند
على گر نشيند به جاى پيمبر ----- بود جاى او و بجا مى نشيند
على گر نشيند بر اورنگ اسلام ----- به مهر و وفا و صفا مى نشيند
اگر او شود قائد خلق گيتى ----- دگر ريب و روى و ريا مى نشيند
على گر شود حكمران مر بشر را ----- دگر ظلم و جور و جفا مى نشيند
على گر نشيند به كاخ عدالت ----- پى محو هر ناروا مى نشيند
على گر نشيند به تخت خلافت ----- پى يارى بينوا مى نشيند
بود سرويا شيعه شادان كه امروز ----- على ، بر سرير ولا مى نشيند
(4)
نقش رهبرى
سيد محمد خسرونژاد خسرو (معاصر)
چون مرتضى به جاى نبى انتخاب شد ----- بر روى شيعيان جهان فتح باب شد
نص صريح آيه يا ايهاالنبى ----- امروز از خدا به محمد خطاب شد
راز خفى كه بين نبى بود با خدا ----- با امر حق عيان به همه شيخ و شاب شد
فرمان حق رسيد كه در حجة الوداع ----- احمد براى نصب على در شتاب شد
در آفتاب وادى سوزان الغدير ----- ظاهر به روى دست نبى آفتاب شد
شايسته مقام نبى غير او نبود ----- زان رو على به امر خدا انتخاب شد
تا زد نبى به نام على نقش رهبرى ----- نقش مخالفان همه نقش بر آب شد
بر جن و انس رهبر و مولا و پيشوا ----- بعد از نبى به امر خدا بوتراب شد
آنها كه بود در دلشان كينه على ----- دلهايشان ز آتش حسرت كباب شد
آن كاخهاى مرتفع آرزويشان ----- يكباره سرنگون شد و يكجا خراب شد
هر بنده اى كه دامن مهر على گرفت ----- فارغ ز هول و وحشت روز حساب شد
دست طلب به دامن او زن كه در جهان ----- هر كس گرفت دامن او كامياب شد
هر كس كه گشت داخل حصن ولايتش ----- ايمن به روز حشر ز بيم عذاب شد
نوروز شيعيان جهان عيد مرتضى است ----- روزى كه شادمان دل ختمى مب شد
ما را ظهور مهدى او آرزو بود ----- كز انتظار او دل هر شيعه آب شد
خسرو چه جاى خنده بود كز غم زمان ----- بيرون بسى ز ديده ما خون ناب شد
(5)
غديريه
عبدالحسين فرزين (معاصر)
امشب از ميمنت افلاك منور بينم ----- عالم آراسته و در زر و زيور بينم
آسمان نورفشان ز انجم و اختر بينم ----- خاك را در كف انوار مسخر بينم
ماه رخشنده چنان خسرو خاور بينم ----- از پرن پرتو ناهيد فزونتر بينم
آنچه بينم همه در جلوه ديگر بينم ----- شعف و شور به هر چهره و رخ در بينم
از زمين هلهله بر گنبد اخضر بينم ----- گوش چرخ فلك از هلهله ها كر بينم
شب فرخ اثر عيد غدير است امشب ----- خاك پر نورتر از ماه منير است امشب
بوستان دردى و بهمن فرح افزاست هنوز ----- كوه و صحرا و در و دشت مصفاست هنوز
نفس باد صبا غاليه آساست هنوز ----- روى دلدار بهين منظر و مرئى ست هنوز
همچنان ارزش گل عالى و والاست هنوز ----- خار خوار است و خسك در رده بيجاست هنوز
ابر آذار گهر ريز و گهر زاست هنوز ----- بى بها از كرمش لؤلؤ لالاست هنوز
بلبل دلشده را غلغل و غوغاست هنوز ----- جغد را كوخ عدم مسكن و ماواست هنوز
تيغ حق آخته بر پيكر اعداست هنوز ----- مدعى زار و سرافكنده و رسواست هنوز
شب فرخ اثر عيد غدير است امشب ----- خاك پر نورتر از ماه منير است امشب
حج بجا آمد و مقصود امم حاصل شد ----- بهره ور امت آگاه دل و مقبل شد
هر يك از قافله ها در جهتى راحل شد ----- كاروان نبوى نيز سوى منزل شد
در نور ديد بيابان و به خم واصل شد ----- متوقف شد و آسوده و فارغ دل شد
لطف حق بار دگر قافله را شامل شد ----- ناگهان ابر كرم بارور و باذل شد
مستفيض از كرم معنوى اش عاقل شد ----- بر محمد ز خدا وحى چنين نازل شد
كه پس از تو ولى اللّه و وصى عامل شد ----- بلغ امرى كه رسالت به على كامل شد
شب فرخ اثر عيد غدير است امشب ----- خاك پر نورتر از ماه منير است امشب
جبرئيل امر خدا تا به نبى اعلان كرد ----- بر قبايل شه لولاك عمل آسان كرد
قرشى و حبشى جمع بدان ميدان كرد ----- منبرى را ز جهاز شتران بنيان كرد
خطبه اى خواند سپس امر خدا تبيان كرد ----- جانشينى على را به عموم عنوان كرد
شمس رخشنده بتابيد و جهان رخشان كرد ----- نتوان پرتو خورشيد به گل پنهان كرد
خنك آن شخص كه فرمانبرى از فرمان كرد ----- رستگار است هر آنكو به على پيمان كرد
شب فرخ اثر عيد غدير است امشب ----- خاك پر نورتر از ماه منير است امشب
نور حق ، مظهر ايمان ، سرو سردار على است ----- وصى بر حق و مولاى سزاوار على است
بوالحسن شير خدا، سرور احرار على است ----- ياور و ابن عم مرسل دادار على است
لافتايى كه بود قامع كفار على است ----- دافع شر و ريا كارى اشرار على است
خفته بر جاى نبى قائد بيدار على است ----- آن كه شد بر كتف خواجه اخيار على است
حرم آن كو كه بپرداخت ز اغيار على است ----- قبله حاجت شاهان ، شه ابرار على است
كعبه و مقصد عشاق وفادار على است ----- وه كه فرزين سبب حرمت ابرار على است
شب فرخ اثر عيد غدير است امشب ----- خاك پر نورتر از ماه منير است امشب
(6)
گل هميشه بهارم غدير آمده است
(سيد مصطفى موسوى گرمارودى ت :1334ه .ش)
گل هميشه بهارم ، ببين خزان باقى است ----- خراش صاعقه بر چهر آسمان باقى است
حديث سيلى طوفان به چهره گل سرخ ----- هنوز بر دهن ياس و ارغوان باقى است
ز ابر فتنه تگرگى كه ريخت بر سر ما ----- هزار غنچه پرپر به بوستان باقى است
نشان مرگ و بلا بود در كوير سكوت ----- غريو رعد كه در گوش هر كران باقى است
شكست كشتى امن از شقاوت طوفان ----- به روى آب فقط دست بادبان باقى است
هزار سال گذشت وز تازيانه برق ----- شيار زخم بر اندام ناروان باقى است
پرندگان بهارى ز باغ كوچيدند ----- به روى شاخه نشانى ز آشيان باقى است
اميد رويش گل را خزان ربود ز باغ ----- اميد رجعت سرسبز باغبان باقى است
گل هميشه بهارم غدير آمده است ----- شراب كهنه ما در خم جهان باقى است
خداى گفت كه : اكملت دينكم آنك ----- نواى گرم نبى در رگ زمان باقى است
قسم به خون گل سرخ در بهار و خزان ----- ولايت على و آل ، جاودان باقى است
گل هميشه بهارم بيا كه آيه عشق ----- به نام پاك تو در ذهن مردمان باقى است
(7)
عيد غدير است و روز شادى عالم
امير برزگر خراسانى (معاصر)
عيد و گه عشرت است و باده كشيدن ----- روز وصال و گل مراد تو چيدن
دوره هجران گذشت و روز وصال است ----- باده بده ، باده اى ، كه پاك و حلال است
پاى بكوب از نشاط و دست بيفشان ----- در ره دلبر هر آنچه هست بيفشان
گاه نشاط است و روز عيد غدير است ----- فخر بشر مصطفى به خلق بشير است
مى دهد اين مژده را به توده آدم ----- كز طرف حق ، على ولى است به عالم
بعد نبوت ولايت است و امامت ----- تا كه جهان باقى است ، تا به قيامت
خالق بر مرتضى نموده عنايت ----- دوخته بر قامتش قباى ولايت
داده به دستش لواى رهبرى دين ----- كرده جهان را به عدل و داد وى آذين
كيست على آن كه هر چه هست همه اوست ----- آن كه بزرگ است نزد دشمن چون دوست
آن كه مقامش فزون ز حد بيان است ----- آن كه ولايش سعادت دو جهان است
مظهر جمله صفات خالق اكبر ----- قافله سالار خلق حيدر صفدر
آن كه به كنه وجود و ذات و صفاتش ----- كس نرسيده ست در حيات و مماتش
آن كه بود افتخار عالم و آدم ----- آن كه دمش جان دهد به عيسى مريم
آن كه تبر در كف خليل خدا شد ----- بر سر نمروديان چو تير بلا شد
منجى نوح نبى ، به بحر و بر آمد ----- خضر نبى را، دليل و راهبر آمد
گاه عصا شد به دست موسى عمران ----- گاه بر انگشترى ، نگين سليمان
گاه شده يوسف و به چاه فتاده ----- گاه قدم بر سرير ماه نهاده
اوست كه از انما لوا به كف اوست ----- اوست كه از هل اتى عطا به كف اوست
معنى ايمان و مظهر شرف و داد ----- سبزترين سرو باغ عالم ايجاد
آينه در آينه جلال جمالش ----- عالم هستى حكايتى ز كمالش
مهر و مه از او گرفته روشنى و نور ----- نيست ز چشمى نهان اگر نبود كور
دست من و دامن ولاى يداللّه ----- آن كه ز درد دل چو من بود آگاه
مرحمتى يا على به خسته دلان كن ----- دوزخ ما را ز لطف باغ جنان كن
رحمتى اى آن كه جز تو دادرسى نيست ----- هر چه كه باشد تويى و جز تو كسى نيست
راحت جانهاى زار خسته تويى تو ----- مرهم زخم دل شكسته توئى تو
هر چه قلندر بود تو برگ و نباتى ----- هر كه سكندر شود تو آب حياتى
در دل نوميد من تو نور اميدى ----- شام سياه مرا تو صبح سپيدى
ما به تو اميد بسته ايم و حقيريم ----- بنده و درمانده و به نام اميريم
(8)
كعبه دلها
غلامرضا غلامپور (معاصر)
در غدير خم ، طلوع نور بود ----- خم ، تجلى گاه ، كوه طور بود
كاروانى شد، مقيم آن زمين ----- كاروان سالار، ختم المرسلين
غرق شادى ، جمله افلاكيان ----- خرم و سرمست خيل خاكيان
جبرئيل آورد، پيغام از خدا ----- بر حبيب او، رسول مصطفى (ص )
گفت آوردم ، به فرمان كريم ----- بهر تو اينك پيامى بس عظيم
امتت را آگه از اين راز كن ----- عقده از كار دو عالم باز كن
داد فرمان خاتم پيغمبران ----- تا به پا شد، منبرى در آن مكان
بر فراز منبر آن ، والا مقام ----- كرد حجت بر مسلمانان تمام
گفت پيغمبر(ص ) كه بعد از من على ----- رهبر خلق و امام است و ولى
پس بخوانيد اى قدح نوشان خم ----- آيه اليوم اكملت لكم
خانه زاد خانه امن خدا ----- شد وصى و جانشين مصطفى
خانه زاد كعبه نورى منجلى است ----- كعبه دلهاى مشتاقان على است
خانه زاد كعبه بر دوشش به شب ----- مى برد شام يتيمان عرب
تا مبادا كودكى بى نان و آب ----- سر نهد بر بستر و بالين خواب
(9)
بركه سرشار هدايت
طاهره موسوى گرمارودى (معاصر)
عيد غدير است و جهان در سرور ----- كون و مكان غرق نشاط است و نور
بانگ طربخوانى كروبيان ----- سوى زمين مى رسد از آسمان
شيعه كند فخر بر اهل زمين ----- زان گه بود در صف اهل يقين
اهل يقينى كه مرامش ولاست ----- در نظرش آل على مقتداست
اى شرف اهل ولايت ، غدير! ----- بركه سرشار هدايت ، غدير!
آب حياتى كه سكندر نيافت ----- آن تويى و سوى تو بايد شتافت
زمزم و كوثر ز تو كى بهترند؟ ----- آبروى خويش ز تو مى خرند
خلقت گيتى چو خدا مى نمود ----- منبع آن از رشحات تو بود
اين كه كند زنده همه چيز آب ----- زاب غدير است نه از هر سراب
از ازل اين بركه به جا بوده است ----- آينه لطف خدا بوده است
بر لب اين بركه باغ بهشت ----- دست ملايك گل آدم سرشت
بركه نه ، بل قلزم آب حيات ----- بر لب آن كشتى اهل نجات
بر لب اين بركه وضو كرد عشق ----- آبروى خويش از او كرد عشق
قطره اى از آن كه ز دستش گريخت ----- خون شهيدان شد و بر خاك ريخت
حرمت اين بركه ندانست كس ----- جز نبى و نايب ايشان و بس
آوخ اگر معرفتى خلق داشت ----- كى به خود اين بركه فرو مى گذاشت ؟
(10)
خوشترين ايام
قاسم استادى ثابت (معاصر)
از غدير خم نداى روح پرور بشنويد ----- نغمه من كنت مولى از پيمبر بشنويد
گر چه در روز الست اين نغمه را بشنيده اند ----- گوش جان بايد گشودن تا مكرربشنويد
روى گلفرش زمين اين آسمانى نغمه را ----- از لب لعل نبى از قول داور بشنويد
از جهاز اشتران چون منبرى آراستند ----- حكم يزدان را به خلق از عرش منبر بشنويد
رو سوى امت نمود آن مصطفاى كردگار ----- كاى جماعت جمله از مولى و چاكربشنويد
در غدير خم شدم ماءمور از سوى خدا ----- تا به حق ، حق را رسانم بار ديگر بشنويد
مى كنم امروز حجت بر خداجويان تمام ----- نشنويد امروز اگر، فرداى محشر بشنويد
من به هر نفسى كه اولايم على اولى بود ----- رستگاريد، از دل و جان گفته ام گربشنويد
همرهان كردند بيعت با على در آن كوير ----- ذكر بخ بخ اى مولى ، مكرر بشنويد
شام عيد است و جلال اين خجسته عيد را ----- از زبان اطهر فتاح خيبر بشنويد
شد سؤال از او چه روزى خوشترين روز توبود ----- پاسخش را با شعف اى اهل محضربشنويد
گفت روى دست پيغمبر به صحراى غدير ----- بهترين روزم بد، ار داريد باور بشنويد
باز پرسيدند از او از سختى ايام عمر ----- ميزند گفتار او بر قلب نشتر بشنويد
گفت آن روزى كه سيلى بر رخ زهرا زدند ----- رنج و اندوه من از ديوار و از در بشنويد
موسم عيد است ثابت وقت آن آمد كه باز ----- از غدير خم نداى روح پروربشنويد
(11)
خم غدير
حبيب اللّه چايچيان (حسان) ت:1302 ه .ش)
خم غدير و ساقى صهباى احمد است ----- بزم سرور و عيد احباى احمد است
شور عظيم تاجگذارى مرتضى است ----- روز ظهور آيت كبراى احمد است
فرمان رسيده از طرف ذات كبريا ----- بعد از نبى ، على است كه بر جاى احمد است
يعنى يكى است امر نبى و وصى او ----- احكام مرتضى همه فتواى احمد است
در پرده گفت آنچه خدا گفت از على ----- امروز روز جلوه معناى احمد است
دهها هزار زاير حق كرده ازدحام ----- مرآت حق نما قد و بالاى احمد است
صحراست پر خروش و گدازنده آفتاب ----- يا رب مگر قيامت دنياى احمد است
طاها به روى منبر و حيدر كنار اوست ----- امروز يك نمونه ز فرداى احمد است
معراج مرتضى است كه همدوش مصطفى است ----- دست على به دست تواناى احمداست
حال عبادت است حسان در نشاط ما ----- فرمان اين سرور به امضاى احمداست
(12)
خم سراى ولايت
نصراللّه مردانى (معاصر)
قسم به جان تو اى عشق ، اى تمامى هست ----- كه هست هستى ما از خم غدير تومست
در آن خجسته غدير تو ديد دشمن و دوست ----- كه آفتاب بود آفتاب بر سر دست
نشان ز گوهر آدم نداشت هر كه نبود ----- به خم سراى ولايت خراب و باده پرست
به باغ خانه تو كوثرى بهشتى بود ----- كه بر ولاى تو دلبسته بود صبح الست
در آن ميانه كه مستى كمال هستى بود ----- به دور سرمديت هر كه مست شد پيوست
بساط دوزخيان زمين ز خشم تو سوخت ----- چو در سپاه ستم برق ذوالفقار توجست
هنوز اشك تو بر گونه زمان جارى است ----- ز بس كه آه يتيمان ، دل كريم تو خست
ز حجم غربت تو مى گريست در خود چاه ----- از آن به چشمه چشمش هميشه آبى هست
هنوز كوفه كند مويه در غريبى تو ----- زمانه از غم تنهايى ات به گريه نشست
دمى كه خون تو محراب مهر رنگين كرد ----- دل تمامى آيينه ها ز غصه شكست
(13)
واژه نامه
آب حـيـات : آب زنـدگـانـى كـه بـه آن آب حـيـوان نـيـز مـى گويند و خوردن آن موجب عمر ابـدى مـى شـود. چنان كه حضرت خضر از آن آب نوشيد و عمر ابدى يافت . در اصطلاح عرفاتجلى حق است بر دل سالك .
آذار: يكى از ماههاى رومى
آفتاب عز و ناز: استعاره است براى رسول اكرم (ص )
امتثال : اطاعت كردن و به جا آوردن فرمان
اذفر: تيزبو، تندبو، خالص
انين : ناله و زارى از درد
اصحاب اليمين : اصحاب سعادت و نجات (سوره 56 / 27، 28، 90، 91)
اندرپسين : سرانجام ، آخرت
ايـاب خـلـق : اشـاره اسـت بـه (ايـاب الـخـلق اليكم ): بازگشت مردم به جانب شما (اهل البيت ) است .
(بخشى از زيارت جامعه : مفاتيح الجنان )
الست : آيا من نيستم ؟ (سوره اعراف / 172 (رك : عهدالست )
احرى : شايسته تر، سزاوارتر
اجرى : وظيفه - جيره
ام الكتاب : آيات محكمات قرآن (كنايه از على (ع ))
آصف بن برخيا: وزير حضرت سليمان (ع )
بعير: شتر
بحر مسجور: درياى پر و مالامال
بـدر چـرخ لى مع اللّه : كنايه از رسول اكرم (ص ) [ر.ك : حديث نبوى : لى مع اللّه وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب او نبى مرسل ]
بسام : خنده رو
بعد اللتيا و اللتى : پس از چنان و چنين ، بعد از تلاش و مجادله بسيار
بيضاء: روشن ، سپيد
بابى انت و امى : پدر و مادرم فداى تو باد
بنت العنب : دختر رز، شراب
بخشگر نارو جنت : قسيم بهشت و دوزخ (كنايه از على (ع ))
بهل : (فعل امر از هليدن ) فروگذار، رها كن
بـخ لـك : اشـاره اسـت به سخن ابابكر و عمر در غدير خم پس از نصب حضرت على (ع ) به خلافت وصايت و ولايت : (بخ بخ لك يابن ابى طالب اصبحت و امسيت مولاى و مولا كل مؤمن و مؤمنة )
پرن : ستاره هاى پروين ، ثريا
تهليل : لا اله الا اللّه گفتن ، ذكر توحيد حق تعالى
توسن : اسب سركش و رام ناشده
تسنيم : نهرى است در بهشت كه در بالاى غرفه ها جارى است .
(سوره 83 / 27، 28)
تنين : اژدها
تكسين و تگين : نام پادشاهان ترك و چگل
تضليل : گمراهى ، گمراه كردن
ثمين : گرانبها
جبت : بت
جندل : سنگ
چار مادر: عناصر اربعه (آب ، خاك ، باد و آتش )
حـج وداع : (حجة الوداع ) آخرين سفر حج حضرت رسول (ص ) كه پيامبر(ص ) در غدير خم على (ع ) را به وصايت و ولايت و جانشينى خود تعيين فرمود.
حسام : شمشير برنده
حبذا: آفرين ، مرحبا (از ادات مدح )
حى لا يزال : زنده بى زوال ، خداوند متعال
حبل : ريسمان
خسرو گردون سرير: اشاره به رسول اكرم (ص ) و معراج آن حضرت
خاذل : واگذارنده - خواركننده
خير المساء: بهترين شامگاه
خان انگبين : كندوى عسل
خناس : وسوسه ديو سركش و واپس رونده (سوره ناس / آيه 4)
خزف : سفال
ده عقول : عقول عشره ، ده فرشتگان
دست احد: دست خدا، يداللّه كنايه از على (ع ) (اشاره است به سوره فتح آيه 10)
ذنب لا يغفر: گناه نابخشودنى
رطب اللسان : شيرين گفتار
ربقه : حلقه رسن
روح القدس : جبرئيل
زيب : زيور، زيبنده ، سزاوار
سها: ستاره اى است ريز در بنات النعش
سود: (ماضى فعل سودن ) ساييد
سليل : فرزند
سكر: مستى
سيدالورى : سرور و آقاى مردم
سر حى لايزال : راز خداى زنده پاينده اشاره به وجود مقدس على (ع ) است
سويدا: مركز دل ، ميان قلب
سر اللّه : كنايه از على (ع ) است
سحبان وائل : از معروفترين فصحاى عرب
سيد بطحا: پيامبر اكرم (ص )
ساغر: پياله شراب ، منظور شاعر ساغر ولايت و امامت است
ساقى حق : (ساقى كوثر) كنايه از على (ع ) كه ساقى كوثر است
سعير: دوزخ ، آتش دوزخ
شبر و شبير: امام حسن (ع ) و امام حسين (ع )
شه عرش آستان : كنايه از وجود مقدس پيامبر(ص ) با اشاره به معراج آن حضرت است
شه لولاك : كنايه از پيامبر اكرم (ص ) با اشاره به حديث قدسى (لولاك لما خلقت الافلاك )
شيخ و شاب : پير و جوان
صرصر: باد تند
صيت : آوازه ، شهرت
صلاى عام : ندايى كه براى دعوت و فراخواندن همگان است
صادر اول : منظور رسول اكرم (ص ) است با توجه به اين كه آن حضرت فرمود: اول ما خلق اللّه نورى
صخره صما: سنگ سخت
صهر: داماد
صدا: انعكاس صوت ، پژواك
صادق : از اسماى الهى است
صاحب حوض : على (ع )
صهبا: شراب انگورى سرخگون
صفير: بانگ ، بانگ مرغان ، سوت
ضرير: كورو نابينا
ضيغم : شير درنده ، شير نر
ضرغام : شير درنده ، شير نر
طغات : (جمع طاغى ) سركشان و طاغيان
طير مشوى : مرغ بريان شده (14)
طه : نام يكى از سوره هاى قرآن و لقبى است براى حضرت محمد(ص )
طائف : طواف كننده
طره : زلف و موى جلو پيشانى
عينين اعمى : دو چشم كور
عدل : بار يك طرف كه بر پشت ستور برند (غياث )، برابر، همسر
عرش : تخت
عقده لا ينحل : گره ناگشوده ، غمى كه بر دل مى نشيند
عصات : (جمع عاصى ) عصيان كنندگان ، سركشان از امر خدا...
عين اليقين : يكى از مراحل يقين است كه اول آن (علم اليقين ) و آخر آن (حق اليقين ) است
عيوق : ستاره اى سرخ رنگ و روشن در كنار راست كهكشان كه نگهبان ثرياست (غياث )
عظام رميم : استخوانهاى پوسيده
عزازيل : شيطان
عصير: شيره انگور
عين ياسين : كنايه از على (ع )
عقار: شراب
غره : سپيدى پيشانى
غسلين : خون و چرك و زردآبى كه از بدن دوزخيان سرازير مى شود
غوث انام : فريادرس مردمان
غمام : ابر
فاختار: فاخته
فزع : ترس
فيصل يافتن : تمام شدن ، به پايان رسيدن
قمع : شكستن و زدن و خوار كردن
قاضى اكبر: على (ع ) است كه پيامبر اكرم (ص ) در حق وى فرمود: اقضاكم على
قراب : غلاف
قطب امكان (قطب عالم امكان ): كنايه از پيامبر(ص ) و ائمه اطهار(ع )
قتب : پالان شتر، جهاز شتر
قامع فجار: از بين برنده نابكاران و اهل فسق و فجور
كلال : خستگى ، درماندگى
كم : آستين
لـيـلة المبيت : شبى است كه على (ع ) بر جاى رسول اللّه (ص ) خوابيد و حضرت محمد(ص ) به غار
ثور پناه برد و سپس به مدينه هجرت فرمود.
لمعان : درخشندگى
لاهوت : عالم امر، عالم غيب
للّه در قائل : خدا بر نيكى گوينده بيفزاياد
لالى : (جمع لؤلؤ) مرواريدها
محيط: دريا
مالك رقاب : فرمانروا، صاحب اختيار
مطلع النهار: خاستگاه خورشيد، پديدارى روز، مشرق
ماء وطين : آب و خاك ، كنايه از وجود خاكى انسان است
مهر يثرب : خورشيد مدينه ، منظور رسول اكرم (ص ) است
ماه بطحا: منظور حضرت رسول (ص ) است
مكين : جاى گزيننده ، جاى گيرنده
مصباح : چراغ
مشكات : چراغدان
مدام : هميشه ، به معنى شراب هم آمده است
مثال : فرمان
مشؤوم : نحس و نامبارك
مـشـؤوم خـصم : اشاره است به حارث بن نعمان كه انكار ولايت على (ع ) كرد و سنگى از آسمان بر سرش فرود آمد (ر.
ك : آيه شريفه ساءل سائل بعذاب واقع )
مخذول : خوار شده ، واگذاشته شده
مويه : زارى
مغيث : فريادرس
مزمر: ساز و عود كه مى نوازند (غياث )
معتكف : جاى اعتكاف و گوشه گزينى
مطير: باران زا
مهيمن : ايمن كننده از خوف ، گواه ، از اسمهاى الهى
ملتقط: برچيده شده ، جاى برچيدن ميوه
مقتطف : چيده شده ، جاى چيدن
مطوى : درهم پيچيده شده (غياث )
ملجى : پناهگاه
مجلا: محل جلوه و جلوه گرى
مدينة الاصنام : شهر بتها
مجمل : كوتاه و مختصر
متابع : پيرو
نقير: چاهك خرد بر پشت هسته خرما، كنايه از چيزى اندك
نـخـلـه طـور: درخـتـى در وادى ايـمـن در حـوالـى كـوه طـور كـه از آن انـوار حـق تـعالى بر
حضرت موسى (ع ) تجلى كرد (غياث )
نسناس : نوعى از حيوان كه بر يك پاى خود مى جهد، به صورت نصف آدمى است داراى يك گوش ،
يك چشم و يك دست و يك پاى دارد (غياث )
نواصب (جمع ناصب ، ناصبى ): نام گروهى از مسلمانان اند كه با على (ع ) دشمنى مى ورزند
نفس طه : جان پيامبر اكرم (ص ) كنايه از على (ع ) است
نبى يا نوى : قرآن مجيد
نعم الغدات : نيكوترين و روشنترين بامداد
ناسوت : عالم طبيعت و اجسام
نقشبند ماء وطين : كنايه از خداوند متعال
نوروز اضحى : نوروز درخشنده و درخشان
وحل : گل
هـل لـسـت (الست ): اشاره است به سخن حضرت رسول (ص ) خطاب به مردم در غدير خم :الست اولى بالمؤمنين من انفسهم ؟ قالوا: بلى
همال : انباز و همتا
هشت بستان : كنايه از بهشت است
يرليغ : حكم و فرمان
ياسين : نام يكى از سوره هاى قرآن ، لقبى است براى حضرت رسول (ص )
آيات
انما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا (احزاب / 33)
انـمـا ولـيكم اللّه و رسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون .
(مائده / 55) اين در شان على (ع ) نازل شده است كه در حين نماز انگشترى خود را به سائل داد.
ذالـك الـيـوم هـدى لـلـمـتـقـيـن : شـاعـر به آيه اول سوره بقره : ذالك الكتاب لاريب فيه هدى للمتقين .نظر داشته است .
الرحمن على العرش استوى : خداوند بخشايشگرى كه بر عرش عالم وجود با علم و قدرت بى پايانش
محيط و مسلط است .(سوره طه / 5)
قـل تعالوا ندع بخشى از آيه 61 سوره 3 است كه در باره مباهله با علماى نجران در سال 10هجرى
مطابق 24 ذيحجه اتفاق افتاد كه ترسايان پرداخت جزيت را قبول كردند.
تمام آيه چنين است : فمن حـاجك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل : تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم ونسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ...و آت ذالقربى حقه (سوره 17 / 26)
و اما ان كان من اصحاب اليمين فسلام لك من اصحاب اليمين (واقعه / 90-91)
و يقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا (نبا / 40)
و هـو الـذى مـرج الـبـحرين هذا عذب فرات و هذا ملح اجاج و جعل بينهما برزخا و حجرامحجورا (فرقان / 53)
يداللّه فوق ايديهم (فتح / 10)
يعصمك اللّه من الناس (اشاره است به بخشى از آيه 67 سوره مائده )
تـمام آيه چنين است : يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته واللّه يعصمك من الناس ان اللّه لا يهدى القوم الكافرين
يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا ولا هم ينصرون (دخان / 41)
احاديث و برخى عبارات عربى
انا قسيم اللّه بين الجنة والنار (على (ع ) - بحارالانوار ج 25 ص 352)
اول من يدخل الجنة محبك و اول من يدخل النار مبغضك (حديث نبوى (ص ))
انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى (حديث نبوى )
آتنى كاسا رويا سائغا للشاربين : جام سيراب كننده اى كه براى نوشندگان گواراست برايم بياور.
بغض على سيئة لاتنفع معها حسنة (كنزالعمال ج 6 ص 158)
خمرت طينة آدم بيدى اربعين صباحا (حديث قدسى )
سلونى قبل ان تفقدونى از سخنان على (ع )
على مع الحق و الحق مع على يدور معه حيثما دار (حديث نبوى )
قال رسول اللّه (ص ) لعلى (ع ): انت امامى يوم القيامة فيدفع الى لواء الحمد فادفعه اليك و انت تذود الناس عن حوضى (حديث نبوى (ص ))
قـال داوود(ع ): يا رب لماذا خلقت الخلق ؟ قال : كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف (حديث نبوى )
لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا (از سخنان مولى على (ع ))
لا سيف الا ذوالفقار و لافتى الا على (بيان جبرئيل امين در وصف على (ع ))
مـن اراد ان يـتـخـلـص مـن هـول الـقـيـامـة فليتول وليى وليتبع وصيى و خليفتى من بعدى ، على بن ابيطالب ، فانه صاحب حوضى يذود عنه اعدائه ليسقى اولياءه (حديث نبوى )
ولاية على بن ابيطالب حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابى (حديث نبوى (ص ))
يا على ! انت اول من يدخل الجنة و بيدك لوائى و هو لواء الحمد.
قيل يا رسول اللّه من صاحب لواك فى الاخرة ؟ قال : صاحب لواى فى الدنيا على بن ابيطالب (حديث
نبوى (ص ))
اما تنظروا الغصن لقد شاخ : آيا نمى نگرى كه شاخه درخت پير شده است ؟
صانك اللّه : خدا تو را نگهدارى كناد
پی نوشت ها
1- ابـوتـراب هـدايـى ، راه سعادت (برگزيده اشعار)، بنياد پژوشهاى اسلامى ، چ1 ، 1374 ه . ش ، مشهد، ص 31
2- بـيعت با خورشيد، انجمن ادبى اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى خراسان ، 1376 مشهد، ص 62
3- بيعت با خورشيد، ص 68
4- قاسم سرويها، سروستان ، انتشارات قاسمى ، مشهد، 1367 ه . ش ، ص 307
5- بيعت با خورشيد. ص 37
6- عبدالحسين فرزين ، برگ سبز (مجموعه شعر)، چاپخانه طوس ، مشهد، 1358 ه . ش ، ص 12
7- غدير در شعر فارسى ، صص 178، 179
8- بيعت با خورشيد، ص 25
9- بيعت با خورشيد، ص 74
10 - بيعت با خورشيد، ص 98
11- بيعت با خورشيد، ص 120
12- غدير در شعر فارسى ، ص 129
13- روزنامه خراسان (ويژه غدير) شماره 13816 (4 ارديبهشت 1376).
14- اشـاره است به حديثى كه مورد اتفاق است كه براى پيامبر(ص ) روزى مرغ بريانى هديه آورده شـده بـود وحـضرت (ص ) فرمودند من اين غذا را با محبوبترين افراد در نزد خدا و من ، ميل دارم بخورم ، درين موقع على (ع )آمد و با آن كه سه بار خادم حضرت از ورود على (ع ) بنا به عذرى مانع گـرديد اما بار سوم حضرت على (ع ) واردشد و غذا را با پيامبر اكرم (ص ) تناول كرد. (ر.ك : ترجمه مناقب ابن مغازلى چاپ تهران ، 1398 ه ، ص 326
ادامه مطلب
غدیریه
هر چه بینى در بسیط خاک کج خوى شریر —– هر که بینى مانده در چنگال آمالش اسیر
کفر و الحاد و نفاق و دور ماندن از صواب —– و این پلیدیها و ظلمت هست ز انکارغدیر
چون رسول اللّه خاتم گشت مامور از خدا —– تا نماید ره ، بشر را سوى احسان کثیر
تا رهاند از پریشانى و جهل و خودسرى —– هم نماید راه روشن را براى هر بصیر
آمدش جبریل و گفتا: اى امیر انبیا —– اى که در کانون خلقت نیست مانندت نظیر
من تو را از جانب یزدان پیام آورده ام —– اى که هستى بر خلایق هم بشیر و هم نذیر
اى که بر ذرات عالم مى رسد از توحیات —– واى که در عرش علا باشد تو را جا وسریر
تا رهانى خلق را از تیرگیهاى ضلال —– تا کنى بینا به نور باطن خود هر ضریر
تا کنى بنیان دین را استوار و پایدار —– تا نماند حجتى از بهر افراد شریر
مجمعى اندر غدیر خم بپرداز و بگو —– بعد من باشد على بر ارض و ما فیها سفیر
حکم او حکم من است و حکم من حکم خدا —– حب او ایمان و بغضش کفر و زین نبودگزیر
فرض بر هر فرد انسان است تا از روى صدق —– رخ نهد بر آستان این جوانمرد دلیر
هست جنت جایگاه پیروان صادقش —– هر که از او روى تابد دوزخش باشد مسیر
هر که من مولاى او هستم على مولاى اوست —– هست این فرمان رب خالق حى قدیر
حاضران گفتند پذیرفتیم و یک تن زان گروه —– بخ بخ گفت و بیعت کرد و خواند او راامیر
لیک بعد از رحلت او کند آن کان نفاق —– چاهى اندر معبر آن سفله خویان قصیر
تا به آل مصطفى ظلم و جفا سازد روا —– تا ببندد راه را بر حق شناسان بصیر
تا زند آتش به باب معبر روح الامین —– تا شود خون از جفایش قلب زهراى خبیر
تا که بعد از اندکى از جور و بیداد یزید —– اهل بیت او شود در دست اهریمن اسیر
تا هدایى را زبان گویاست خواهد از خدا —– تا مصون مانند، از هر رنج ، یاران امیر
( ابوتراب هدائى ت : ۱۲۷۶ ـ و: ۱۳۷۳ ه . ش )
ابـوتـراب هـدایـى ، راه سعادت (برگزیده اشعار)، بنیاد پژوشهاى اسلامى ، چ۱ ، ۱۳۷۴ ه . ش ، مشهد، ص ۳۱
—————————————————————————————————-
قصیده غدیریه
سـروش غـیـبـم به پرده دل سراید از عشق داستانها —– که جز به مهر على فروزان نگرددانوار آسمانها
چو حسن او ماه دلربایى چو طلعتش جلوه خدایى —– چو قامتش سرو با صفایى ندیده چشمى به بوستانها
به هر دل افتد ز مهر نورش بنوشد از باده طهورش —– به جامى از کوثر حضورش شودمجرد تن و روانها
شـنـیده نیروى سنانش ، فکندن عمرو و صد چو آنش —– ندیده اى قدرت روانش به کشور ملک لامکانها
بـه ملک جان شاه کشور است او،به شهر علم نبى در است او —– به گنج حق پاک گوهراست او، خراج یک جلوه اش جهانها
ز حق مجیب دعاى آدم به امر ایزد وصى خاتم —– فروغ اللّه و نور عالم ، فداى او جان جان جانها
ظـهـور عـیـن الکمال ایزد شهود کل الجمال ایزد —– به قهر و سطوت جلال ایزد خدانمایى به چشم جانها
خـرد به کار على است حیران که چیست این سرسر سبحان —– مثالى از بى مثال یزدان ،دراواز آن بى نشان نشانها
خلیفه اللّه اعظم است او، معلم روح آدم است او —– امیر پاکان عالم است او امام مطلق بر انس و جانها
کـتاب ناطق امام بر حق معین طاها ولى مطلق —– خلافتش بر جهان محقق حکومتش بر تن و روانها
على عالى امیر ایمان ولى ایزد خدیو امکان —– وصى احمد سمى سبحان جلالتش برتر از بیانها
دو دیـده اش بـر جـمـال سرمد دو نرگسش مست حسن ایزد —– بهشتیان ر ا به نص احمددو گوهرش سید جوانها
هزار یک از صفاتت نکرده وصف اى امیر عالم —– اگر فرستد هزار دفتر، فرشته وحى از آسمانها
تـو ظـل خـورشـید لایزالى ، تو ذات بیمثل را مثالى —– تو ساقى جرعه وصالى به باغ رضوان به بوستانها
تو جوهر قدرت خدایى تخلق وصف کبریایى —– ز مهر حق در مثل ضیایى تو را سزدقدر و عز و شانها
تـو در غدیر از خداى قادر امیر باطن شدى و ظاهر —– که تاجدارى شرع اطهرتوراست شایسته نى فلانها
به ملک دین جز تو شه نزیبد بر این فلک جز تو مه نزیبد —– شهى به هر دل سیه نزیبدتویى گل و خارت این و آنها
تو بسمل دفتر خدایى ، به کشتى شرع ناخدایى —– شهنشه تاج انمایى ثناى حسن تو برزبانها
تـو خـسـرو هـل اتى مقامى بشیر رحمت به خاص و عامى —– ز کوثر عشق یا رجامى به عاشقان بخش و تشنه جانها
تـویـى کـه شـمـشـیر آبدارت فکند سرها به خاک ذلت —– بس آتش قهر و اقتدارت زمشرکان سوخت دودمانها
ز امـر بـلـغ بـه حـکـم ایزد شدى تو چون جانشین احمد —– رقیب گشت از حسد مخلد به نار محرومى از جنانها
بـه شـکر اعزاز پادشاهى به شیعیان از کرم نگاهى —– مخواه ما را بدین تباهى نظر کن اى شه به پاسبانها
تو پرده دار ظهور ذاتى تو آینه جلوه صفاتى —– تو کشتى نوح را نجاتى فراتر از گردش زمانها
چـو خـوانـمـى دفـتر و کتابت فصاحت بیحد کلامت —– فزایدم معرفت پیامت زدایدم شبهت و گمانها
تـبـارک آن خـوش کتاب ایمان مفسر مجملات قرآن —– فصاحتش نور چشم سحبان مسخرش عقل نکته دانها
بـه خیل خوبان تو پیشوایى بر اهل دل شاه اولیایى —– غرض ز معراج مصطفایى که آرداز غیبت ارمغانها
شـبـى کـه راز کـمیل خوانم چو شمع روشن شود روانم —– ز شوقت از دیده خون فشانم زدل کشم ناله و فغانها
صباح اگر خوانمى دعایت به پیشگاه ازل ثنایت —– به چشم دل بینمى صفایت در آن حقایق وز آن بیانها
ز عـلـم و عـقـل و سخا و قدرت به زهد و حلم و تقى و همت —– ندید چشم جهان مثالت نه در زمین نى در آسمانها
به سجده گه سر نهادى ز جور ابن ملجم مرادى —– به گلشن قدس پرگشادى برستى ازجور سرگرانها
به تیغ زهر آبداده ناگاه شکافت آن جبهه به از ماه —– فرشته فریاد زد که اللّه برآمد از قدسیان فغانها
منم (الهى ) گداى کویت ز هر طرف چشم دل به سویت —– که افتدم یک نظر به رویت به وقت رحلت ز جسم جانها
الـهـیـم بـنـده تو شاهم به کوى عشقت فتاده را هم —– که بخشد ار غرقه در گناهم محبتت زآتشم امانها
( الهى قمشه اى و: ۱۳۵۲ه. ش )
کـلیات دیوان حکیم الهى قمشه اى ، انتشارات علمیه اسلامیه ، چاپ چهارم ۱۴۰۸ه.ق ، تهران ، ص ۳۲۰
—————————————————————————————————-
ترکیب بند در عید غدیر
اى گلرخ دلفریب خود کام —– وى دلبر دلکش دل آرام
شد وقت که باز دور ایام —– گامى بزند موافق کام
برخیز تو نیز آسمان وار —– یکروز به کام ما بزن گام
بستان و بده بگو سرودى —– برخیز و برو بیا بزن جام
چون خرمن گل به عشوه بنشین —– چون سرو روان به جلوه بخرام
از شام به عیش کوش تا صبح —– وز صبح به طیش باش تا شام
امروز بگو مگر چه روز است —– تا گویمت این سخن به اکرام
موجود شد از براى امروز —– آغاز وجود تا به انجام
امروز ز روى نص قرآن —– بگرفت کمال ، دین اسلام
امروز به امر حضرت حق —– شد نعمت حق به خلق اتمام
امروز وجود، پرده برداشت —– رخساره خویش جلوه گر داشت
امروز که روز دار و گیر است —– مى ده که پیاله دلپذیر است
چون جام دهى به ما جوانان —– اول به فلک بده که پیر است
از جام و سبو گذشت کارم —– وقت خم و نوبت غدیر است
برد از نگهى دل همه خلق —– آهوى تو سخت شیرگیر است
در عشوه آن دو آهوى چشم —– گر شیر فلک بود،اسیر است
در چنبر آن دو هندوى زلف —– خورشید سپهر،دستگیر است
مى نوش که چرخ پیر امروز —– از ساغر خورپیاله گیر است
امروز به امر حضرت حق —– بر خلق جهان على امیراست
امروز به خلق گردد اظهار —– آن سر نهان که درضمیر است
آن پادشه ممالک جود —– در ملک وجود بر سریراست
چندان که به مدح او سرودیم —– یک نکته ز صدنگفته بودیم
( حاج میرزا حبیب خراسانى ت : ۱۲۶۶ ه و: ۱۳۲۷ ه . ق )
دیوان حاج میرزا حبیب خراسانى ، به سعى و اهتمام على حبیب ، کتابفروشى زوار، تهران ، چ ۴، ۱۳۶۱ ه . ش ،صص ۳۲۴، ۳۲۵
—————————————————————————————————-
اعجاز خلقت
مولای ما نمونهی دیگر نداشته است —- اعجاز خلقت است و برابر نداشته است
وقت طواف دور حرم، فکر می کنم —- این خانه بیدلیل ترک بر نداشته است
دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی—- آیینهای برای پیامبر نداشته است
سوگند می خورم که نبی شهر علم بود —- شهری که جز علی در دیگر نداشته است
طوری ز چارچوب، در قلعه کنده است —- انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است
یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود —- یا جبرئیل واژهی بهتر نداشته است
چون روز، روشن است که در جهل گم شده است —- هر کس که ختم ناد علی بر نداشته است
این شعر استعاره ندارد برای او —- تقصیر من که نیست برابر نداشته است
سید حمیدرضا برقعی
ادامه مطلب
- غدیر در قرآن
- عید سعید قربان ، آیات و احادیث ، اسناد و ...
- غدیر در روایات
- مقالات مرتبط با غدیر خم
- اشعار غدیرانه
- خطبه های غدیر خم
- نهج البلاغه
- میراث مكتوب غدیر
- غدیر واهل سنت
- غدیر در كلام حضرت زهراعلیهاالسلام
- وقایع غدیر
- کتاب های دانلودی غدیرانه
- غدیر وولایت فقیه وبصیرت
- غدیر واحادیث آن
- داستان های غدیر
- پیامک های غدیرانه
- غدیر در کتب اهل سنت
- علی (ع) در کلام امام خمینی (ره)
- غدیر در سیره معصومین
- عید غدیر خم وحضرت علی (ع) در کلام رهبر
- عید غدیر خم در فضای مجازی
- سبک زندگی در نگاه علی (ع)
- دستنوشته ی های غدیرانه ی من
- علی (ع)در کلام بزرگان وشخصیت ها
- کل بازديد : 360014
- تاريخ ايجاد وبلاگ: دوشنبه 22 مهر 1392
- تعداد کل نظرات : 9
- تعداد کل پست ها : 517
- آخرين بروز رساني : سه شنبه 23 شهریور 1395

















