اسرار غدیر خم
عید غدیر خم،عید ولی الله
Slideshow Image 1
Slideshow Image 2
Slideshow Image 3
Slideshow Image 4
Slideshow Image 5
Slideshow Image 6
Slideshow Image 7
درباره وبلاگ


دوست من دوستدار علی علیه السلام ! سلام بر تو و آنکه دوست می داری! می دانی که همه جا سخن از علی علیه السلام است. این روزها از نام مولایمان حیدر کراربر در و دیوار نوشته و گفتار بسیار می بینی. آری.... نامی آشنا که از هر نامی با آن آشناتری؛ چندان که شاید به یاد آوردی که هنوزنمی توانستیم پدر و مادرمان را صدا بزنیم یا حتی اسم خود را درست تلفظ کنیم که این نام را شناختیم . با ما همراه باشید سپاس پی نوشت:با نظرات خود ما را در هرچه بهتر شدن این وبلاگ یاری کنید

نويسنده
پيوندها
دل نوشته هایی به مناسبت عید سعید غدیر خم(1)
دل نوشته هایی به مناسبت عید سعید غدیر خم(1)

 

اقیانوسی به وسعت ازل و ابد

روزبه فروتن‌پی
یک روز دلم به جشنِ مولا علیه‌السلام می‌رفت
در عیدِ غدیرِ خُم به صحرا می‌رفت
هر کوه که در برابر می‌دیدم
چون دستِ علی علیه‌السلام بود که بالا می‌رفت
غدیر، برکه نیست؛ دریایی است که از دلش، اقیانوسی به وسعتِ ازل و ابد وَ به عمقِ تاریخِ درد، سر برآورده است.
غدیر، سر آغاز رسالتِ آسمانی تمام پیامبران خداست.
درختِ دین، در غدیر است که سر به ملکوت می‌ساید.
امامتِ دوازده خورشید، در روشنِ چشم‌های غدیر، طلوع کرده است.
اینک، دستِ تمامتِ اسلام است که بالا می‌رود.
اینک، دستِ نورانیِ قرآنِ ناطق است که تا عرش خدا اوج می‌گیرد.
اینک، زمین است که به آسمان می‌بالَد
اینک، خورشید است که بر تابشِ خود بر علی علیه‌السلام ، به زمین فخر می‌کند.
و اینک این کلماتِ آسمانی، از ملکوتِ کلامِ پیامبر علیه‌السلام منتشر می‌شود که:
«هر که را من مولا و سرپرستِ اویم، پس علی علیه‌السلام نیز مولا و سرپرست اوست؛ خدایا! دوست بدار هر که او را دست بدارد و دشمن بدار هر که او را دشمن بدارد».
علی علیه‌السلام ، آن نورِ اَزَلی است که پیش از آفرینشِ جهان، در رگانِ هستی، جاری بود.
علی علیه‌السلام ، آن هدایت‌کننده بزرگِ بهشت است که اگر دست‌های بیعت، با او راستین بودند، کام زمین، در عطش عدالت نمی‌سوخت.
اگر جهان، قدر غدیر را می‌دانست، اکنون آسمان‌ها آرزو می‌کردند که ای کاش لحظه‌ای به جای این کُره خاکی باشند!
هجدهم ذیحجه سالِ دهمِ هجری، روزی‌ست که هستی، تمامتِ خود را به غدیر بخشید.
این عید بزرگ بر شما مبارک باد.


آفتاب ولایت

منیره زارعان، اکبر مقدسی
امروز از غدیر خم آفتابی طلوع کرد که نه بر همه زمین، که بر همه خلقت تا دورترین ذرّات آن تابید. آفتابی که گرمایش حیات آفرینش بودو نورش مایه بیداری جان‌ها. آفتابی که طلوع کرد و هرگز به غروب فرو نخواهد نشست. آفتابی که نورش در عمق جان می‌نشیند و شور پرواز می‌دهد. آفتابی که در پرتو نورش تا بهشت می‌توان رفت. آفتابی که بهشت هم در انتظارش روز شماری‌ها کرد.
و امروز ما روز طلوع آن آفتاب را گرامی می‌داریم. مبارک باد طلوع آفتاب ولایت بر همه آنان که عاشق ولایتند.



ادامه مطلب
یک شنبه 17 آبان 1394 
غدیر خم و سقیفه بنی ساعده(1)
غدیر خم و سقیفه بنی ساعده(1)

نويسنده:جهانبخش ثواقب

چکیده

پژوهش حاضر درصدد بررسی این پرسش مهم است که آیا در ماجرای سقیفه که دوباره یا کمی بیشتر پس از واقعه غدیر رخ داد و گروه های رقیب درباره جانشینی رسول خدا(صلی الله علیه وآله) گفت و گو کردند، به حدیث غدیر استناد شد یا خیر؟ پس از تبیین اجمالی این دو حادثه تأثیرگذار در تاریخ اسلام و بیان مشابهت ها و تفاوت های آن دو، به منظور نزدیک شدن به هدف پژوهش، گزینه های متصوّر درباره رخداد یا عدم رخداد واقعه غدیر و نیز فرض های عدم استناد به غدیر در سقیفه، مطرح و تجزیه و تحلیل خواهد شد. هم چنین در این مقاله، در مورد استنادات شیعه مبنی بر رخداد واقعه غدیر و نیز تبیین شیعی جانشینی پیامبر(صلی الله علیه وآله) بحث شده است.
غدیر خم و سقیفه بنی ساعده

مقدّمه

در تاریخ صدر اسلام دو حادثه مهم رخ داده است که در وقایع پس از خود، به ویژه دسته بندی درونی نظام اسلامی تأثیر به سزایی داشته و هر دو مورد در ماه های پایانی عمر پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) واقع شده است. این دو حادثه عبارت اند از: 1 واقعه غدیرخم در هیجدهم ذیحجه سال دهم هجرت، 2 ماجرای سقیفه بنی ساعده در اوایل سال یازدهم هجرت. این دو حادثه، شباهت ها و تفاوت هایی دارند که به آن ها اشاره می کنیم:

الف) مشابهت ها

1 هر دو حادثه در اواخر حیات پیامبر(صلی الله علیه وآله) رخ داده است;
2 هر دو واقعه درباره مسئله جانشینی و زعامت و پیشوایی امت اسلامی پس از پیامبر(صلی الله علیه وآله) است;
3 هر دو واقعه با مردم ارتباط پیدا کرده و آنان از طریق تأیید و بیعت، حضور خود را اعلام نموده اند;
4 در هر دو حادثه، اصحاب پیامبر(صلی الله علیه وآله) حضور داشته اند;
5 در هر دو حادثه، محور موضوع به یکی از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه وآله) برای تصدی جانشینی برمی گردد و هر دو (علی و ابوبکر) از قبیله قریش (قبیله پیامبر(صلی الله علیه وآله)) بوده اند;
6 هر دو واقعه، مبدأ پیدایش دسته بندی مذهبی بعدی در اسلام و پیدایش دو نظام امامت و خلافت در تقابل با یکدیگر در تاریخ اسلام شده است; به عبارتی این دو واقعه، نقطه کانونی پیدایش دو مذهب تشیع و تسنن در جهان اسلام می باشند.

ب) تفاوت ها

1 اجتماع غدیر به صورت عام و گسترده از همه افراد قبایل و شهرهای اسلامی که در سفر حج (حجة الوداع) پیامبر(صلی الله علیه وآله) حضور داشته و در راه بازگشت بودند برگزار گردید، در حالی که اجتماع سقیفه ابتدا از سوی انصار برپا شد و سپس چند تن از مهاجران در آن اجتماع حضور یافتند; بنابراین، رنگ قبیله ای داشت و مجمعی عام نبود;
2 زمان واقعه غدیر و ابلاغ موضوع به پیروان، در ایام یکی از مراسم باشکوه مذهبی مسلمانان، یعنی سفر حج بوده است، در حالی که اجتماع سقیفه در اندوهناک ترین شرایط، یعنی زمان درگذشت پیامبر بزرگ اسلام(صلی الله علیه وآله) که مردم و بهویژه بنی هاشم بر بالین پیامبر و در حزن و اندوه بودند، واقع شد;
3 محل برگزاری اجتماع غدیر خم در محل جُحفه بود که به گروه خاصی تعلق نداشت و در فضایی باز و گشاده بود، اما مکان اجتماع سقیفه به گروهی خاص، یعنی بنی ساعده از انصار، وابسته بود. بنابراین، مکان رنگ قبیله ای داشت;
4 برگزار کننده غدیر شخص پیامبر(صلی الله علیه وآله) با مأموریت و انگیزه ای الهی بود، لکن برگزار کنندگان اجتماع سقیفه برخی از بزرگان قبایل و با انگیزه تصاحب خلافت و براساس رقابت قبیله ای صورت گرفت (غدیر در حضور پیامبر واقع شد، اما سقیفه در حال احتضار ایشان و در نتیجه با عدم حضور وی تشکیل شد);
5 در غدیر، مسئله ولایت و جانشینی پیامبر(صلی الله علیه وآله) با معیارهای دینی و با ابلاغ خدا به رسول، به مردم اعلام شد و موجب اکمال دین و اتمام نعمت و یأس کفار گردید، اما در سقیفه، مسئله خلافت با معیارهای قبیله ای و بیان تفاخرات به انگیزه رقابت با یکدیگر مطرح شد و تنازع نیروهای درون نظام اسلامی را در پی داشت; یعنی در واقع، اساس اختلاف و تفرقه مذهبی میان مسلمانان شد;
6 مسئله غدیر به نص بود، اما مسئله سقیفه به شورا و رایزنی شرکت کنندگان واگذار شد;
7 واقعه غدیر بسیار شفاف و با سخنرانی پیامبر و معرفی جانشین مورد نظر (حضرت علی(علیه السلام)) به جمع حاضر و سپس اعلام وصایت او انجام گرفت و مردمِ حاضر آشکارا شنیدند و تبریک گفتند و قرار شد به غایبان هم برسانند، اما اجتماع سقیفه، عجولانه، مخفیانه و با پیش دستی انصار برای تعیین زمام دار از میان خود، برگزار گردید، در حالی که کاندیداهای مورد نظر نیز به وضوح مشخص نبود. با رسیدن سه تن از مهاجران، اختلاف شدید شد و گفت و گوهای بعدی و اختلاف میان انصار موجب انتخاب خلیفه گردید. روز بعد، خلیفه را به مسجد آورده و از مردم خواستند بر کار انجام شده بیعت نمایند، حال آن که گروه بسیاری از مسلمانان که در مدینه بودند در اجتماع سقیفه حضور نداشتند;
8 شخصی که در غدیر به مردم معرفی شد از نظر سنی جوان، نماینده روح پویا و پرتحرک اسلام بود، اما منتخب سقیفه، متأثر از نظام شیخوخیت قبیله ای، شیخ به شمار می آمد و از سن بالا برخوردار بود و عمر او پس از انتخاب بیش از دو سال نپایید;
9 گستره جغرافیایی و انسانی نظام برآمده از سقیفه (خلافت) به دلیل در اختیار داشتن قدرت و حکومت بیشتر از گستره جغرافیایی و انسانی نظام برآمده از غدیر (امامت) بوده است.
در مجموع، غدیر در ماه ذیحجة الحرام (ماه حرام) ایام صلح و صفا، ماه ازدحام و فراخوانی عمومی مسلمانان، در پایان یک سفر معنوی در بازگشت از بیت الله الحرام و حرم امن الهی و پس از لبیکی همگانی به الله تعالی، در گستره صحرایی باز که رنگ تعلق گروهی خاص را نداشت، و توسط حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) که رسول خدا بود و به قوم و قبیله ای خاص تعلق نداشت، بلکه پیامبرِ رحمت برای جهانیان (و ما ارسلناک الاّ رحمة للعالمین)2 و اسوه حسنه3ای برای انسان ها بود، در پی آیه ابلاغ4 از جانب خدای متعال و با گزینش برترین فرد (در ایمان و عمل = تقوا، جهاد، خدمت به اسلام، علوم و معارف دینی و دیگر فضایل)، و در شادباش های مردم به او «بخ بخ اصبحت مولای کل مؤمن و مؤمنه» صورت گرفت، اما و سقیفه، بدون فراخوانی عمومی، خالی از قصد ابلاغ رسالت الهی، در فضای محدود سایبان (سقیفه) قبیله ای، در پی بروز دوباره عصبیت های جاهلی برای فراچنگ آوردن منصبی پیش از دست یابی دیگران بدان، و با به رخ کشیدن تفاخرات قومی و چانه زنی های سیاسی در پرتو سنت شیخوخیت، در اندوهناک ترین زمان تاریخ اسلام، و با نادیده انگاری وصایای پیامبر(صلی الله علیه وآله)(در غدیر، در کتابت حدیث، در اعزام جیش اسامه و...) به انجام رسید. این جاست که باید این پرسش را نمود که واقعه غدیر چه بود؟

واقعه غدیر خم

رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در دهمین سال هجرت، زیارت خانه خدا (کعبه) را با اجتماع مسلمانان آهنگ فرمود، و بر حسب امر آن حضرت در میان قبایل مختلف و طوایف اطراف اعلان شد، در نتیجه، گروه عظیمی به مدینه آمدند تا در انجام این تکلیف الهی (ادای مناسک حج بیت الله) از آن حضرت پیروی و تعلیمات ایشان را فرا گیرند. این تنها حجّی بود که پیغمبر(صلی الله علیه وآله) بعد از مهاجرت به مدینه انجام داد، نه پیش از آن و نه بعد از آن دیگر این عمل از طرف آن حضرت وقوع نیافت. این حج را به اسامی متعدد در تاریخ ثبت نموده اند، از قبیل: حجة الوداع، حجة الاسلام، حجة البلاغ، حجة الکمال و حجة التمام.
در این موقع، رسول خدا(صلی الله علیه وآله) غسل و تدهین فرمود و فقط با دو جامه ساده (احرام) که یکی را به کمر بست و آن دیگر را به دوش افکند روز شنبه 24 یا 25 ذیقعدة الحرام به قصد حج پیاده از مدینه خارج شد و تمامی زنان و اهل حرم خود را نیز در هودج ها قرار داد و با همه اهل بیت خود و به اتفاق تمام مهاجران و انصار و قبایل عرب و گروه عظیمی از مردم حرکت فرمود.5
اتفاقاً در این هنگام بیماری آبله یا حصبه در میان مردم شیوع یافته بود و همین عارضه موجب شد که بسیاری از مردم از عزیمت و شرکت در این سفر باز بمانند، با این حال، گروه بی شماری با آن حضرت حرکت نمودند که تعداد آن ها 124120 نفر و بیشتر ثبت شده است. البته اهالی مکه و آن ها که به اتفاق امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) و ابوموسی از یمن آمدند بر این تعداد اضافه می شوند.6
پس از آن که رسول خدا(صلی الله علیه وآله) مناسک حج را انجام داد، با جمعیت همراه خود آهنگ بازگشت به مدینه فرمودند. چون به غدیرخم (که در نزدیک جحفه است) رسیدند، جبرئیل امین فرود آمد و از جانب خدای تعالی این آیه را آورد: «یا ایّها الرسول بلّغ ما أنزل إلیک من ربّک و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته والله یعصمک من الناس».7
باید دانست که جحفه منزل گاهی است که راه های متعدد (راه اهل مدینه و مصر و عراق) از آن جا منشعب و جدا می شوند. ورود پیغمبر(صلی الله علیه وآله) و همراهان به آن نقطه در روز پنجشنبه هجدهم ذیحجه تحقق یافت.
در این هنگام آیه مذکور نازل شد و آن ها که از آن مکان گذشته بودند به امر پیامبر بازگشتند و آن ها که در دنبال قافله بودند رسیدند و در همان جا متوقف شدند. پیامبر نماز ظهر را با همراهان ادا نمود و پس از فراغ از نماز بر محل مرتفعی که از جهاز شتران ترتیب داده بودند قرار گرفت و آغاز خطبه فرمود و با صدای بلند همگان را متوجه ساخت. آن حضرت در خطبه خود پس از حمد و ستایش خدا و گواهی به رسالت خود، از پایان عمر خویش و از این که آنان در کنار حوض در آن سرا بر او وارد خواهند شد، به آنان خبرداد و از آنان خواست که مواظب دو چیز گران بها که در میان آن ها می گذارد باشند; یعنی کتاب خدا، ثقل اکبر و عترت (اهل بیت) خود، ثقل اصغر، که با تمسک به آن دو، گمراه نخواهند شد و آن دو نیز از هم جدا نمی گردند تا کنار حوض بر او وارد شوند. سپس دست علی(علیه السلام) را گرفت و او را بلند نمود تا این که مردم او را دیدند و شناختند. و فرمود: «ای مردم! کیست که بر اهل ایمان از خود آن ها سزاوارتر می باشد؟» گفتند: خدای و رسولش داناترند. فرمود: «همانا خدای مولای من است و من مولای مؤمنان هستم و اولی و سزاوارترم بر آن ها از خودشان پس هر کس که من مولای اویم علی(علیه السلام) مولای او خواهد بود.» و این سخن را سه بار و بنا به گفته احمد بن حنبل پیشوای حنبلی ها چهار بار تکرار فرمود. سپس دست به دعا گشود و گفت: «بار خدایا! دوست بدار آن که او را دوست دارد و دشمن دار آن که او را دشمن دارد و یاری فرما یاران او را و خوار گردان خوار کنندگان او را، و او را معیار و میزان و محور حق و راستی قرار ده». آن گاه فرمود: باید آنان که حاضرند این امر را به غایبان برسانند و ابلاغ نمایند».
هنوز جمعیت پراکنده نشده بود که امین وحی الهی رسید و این آیه را آورد: «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دیناً».8 در این موقع، پیامبر(صلی الله علیه وآله)فرمود: «الله اکبر، بر اکمال دین و اتمام نعمت و خشنودی خدا به رسالت من و ولایت علی(علیه السلام)بعد از من». سپس آن گروه تهنیت به امیرالمؤمنین را آغاز کردند و از جمله آنان، ابوبکر و عمر بودند که پیش دیگران گفتند: به به بر تو ای پسر ابی طالب که صبح و شام را درک نمودی در حالی که مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمن شدی. و ابن عباس گفت: به خدا سوگند که این امر (ولایت علی (علیه السلام)) بر همه واجب شد. آن گاه حسان بن ثابت در این باره، اشعاری سرود.9
علامه امینی، وقوع این واقعه مهم را در چنین مکانی با آن اجتماع بزرگ و در سفر عظیم حج و مأموریت پیامبر برای ابلاغ آن و نزول آیات در این باره، سپس اقدام پیامبر(صلی الله علیه وآله) در معرفی حضرت علی و تأکید پیامبر بر مردم که گواهی به ابلاغ بدهند و حاضران به غایبان برسانند، عنایت خدای متعال نسبت به نشر و انتشار حدیث غدیر می داند که مسلمانان با قرائت آن آیات، همه وقت و همه جا متوجه این واقعه و حدیث باشند و مرجع واقعی و پیشوای حقیقی خود را برای دریافت معالم دین و احکام آیین منزه اسلام بدون تردید تشخیص دهند. جدیت هایی که بعدها، پیشوایان دین اسلام نسبت به یادآوری و بازگو کردن واقعه غدیرخم داشته اند برای این بوده است که این تاریخ روشن و خاطره مقدس، پیوسته تازه و شاداب بماند و گذشت زمان، این واقعه را متروک و مخفی نسازد.10

ماجرای سقیفه

با انتشار خبر رحلت پیامبر(صلی الله علیه وآله)، در حالی که مدینه در ماتم و سوگ فرو رفته و علی(علیه السلام)، عباس بن عبدالمطلب عموی پیامبر و برخی اصحاب در تدارک غسل و تدفین پیامبر خویش بودند، جمعی از انصار در سقیفه بنی ساعده، جمع شده و بر آن بودند تا سعد بن عباده، شیخی از بزرگان خزرج را به جانشینی رسول خدا نصب کنند. ابوبکر، عمر و ابوعبیده جراح با شنیدن این خبر، بی درنگ و شتابان روانه سقیفه شدند، اما علی و عباس نیز که خبر را شنیده بودند، هم چنان به تدارک تدفین جنازه رسول خدا ادامه دادند. در اجتماع سقیفه، ابتدا سعد بن عباده درباره جانشینی رسول خدا سخنانی گفت. پس از خاتمه سخنان او، خزیمة بن ثابت در تأیید سعد و امتیاز انصار بر مهاجران در امر خلافت سخن گفت. به دنبال او، اُسَید بن حُضیر که او نیز از طایفه خزرج و از رقبای سعد بن عباده بود، به گفت و گو برخاست و از اختصاص پیشوایی مسلمانان به مهاجران و ابوبکر دفاع کرد. مدافعان و حامیان دیگر سعد، در قالب سخنانی به انکار ادعای اُسید پرداختند و کسانی نیز در تأیید او سخن گفتند. در این حال، ابوبکر به پا خاست و با تأیید فضایل و عزت انصار، مدعی شد که پیامبر با بیان روایت: «الائمةُ مِن قُریش» پیشوایی قوم را به مهاجران اختصاص داده است.11
به هر حال، در این گفت و گوها چندین نظریه درباره جانشینی پیامبر مطرح شد: ابتدا امارت انصار، سپس با حضور مهاجران، امارت دوگانه (یکی از انصار و دیگری از مهاجران)، آن گاه امارت مهاجران و وزارت انصار، و سرانجام امارت قریش.12 همین مورد اخیر تحت تأثیر روایتی که ابوبکر از قول پیامبر نقل کرد و به دلیل اختلاف درونی دو طایفه اوس و خزرج به نتیجه نشست. با بالا گرفتن گفت و گوها در حالی که خزرجیان به دو دسته مدافعان و مخالفان سعد بن عباده تقسیم شده بودند، ابوبکر، ابوعبیده یا عمر را شایسته خلافت شمرد و آنان نیز وی را شایسته دانسته و بی درنگ دستان او را برای بیعت فشردند. در این حال، اسید بن حضیر و خزرجی های مطیع او، سراغ ابوبکر آمده و با او بیعت کردند.13 این بیعت را که با حضور چند تن از صحابه و در غیبت غالب اصحاب برجسته دیگر رسول خدا(صلی الله علیه وآله)انجام شد، «بیعت سقیفه» نام داده اند. عمر نیز بعدها آن را «فلته»14 یعنی اقدامی نااندیشیده و شتابزده شمرد.
با انتشار خبر بیعت سقیفه، افزون بر علی(علیه السلام)، عباس، ابوسفیان و دست کم دوازده صحابه برجسته دیگر پیامبر به بیعت انجام شده اعتراض کردند. اگرچه ابوسفیان، پس از آن که به علی و عباس روی آورد و هیچ کدام پیشنهاد او را نپذیرفتند، به زودی تغییر عقیده داد و با خلیفه اول بیعت کرد، اما اصحاب نامور پیامبر تا چند ماه بعد که علی(علیه السلام) بیعت با ابوبکر را ضروری شمرد، هم چنان از بیعت امتناع کردند، کسانی مانند: سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مقداد بن عمرو، ابی بن کعب، براء بن عازب، خالدبن سعید العاص، ابوایوب انصاری، حذیفة بن یمان، خزیمة بن ثابت، ابوالهیثم بن تیهان، عثمان بن حنیف، سهل بن حنیف، بریدة بن خضیب اسلمی، ابوالطفیل. جز این صحابه، تعدادی دیگر از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه وآله) نیز در بیعت العامه سبقت نجستند و حضوری چشم گیر از خود نشان ندادند. اینان تنها و مدتی بعد، حاضر به بیعت با ابوبکر شدند. تعدادی از مشهورترین این صحابه به این قرارند: زبیر بن عوام، عبدالله بن عباس، فضل بن عباس، عتبة بن ابی لهب، ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطلب، عبدالله بن ابوسفیان بن حارث، حسان بن ثابت، حباب بن منذر، عبدالله بن مسعود و بشیر بن سعد.15
یک روز پس از بیعت سقیفه، صحابه ثلاثه بر آن شدند تا با فراخواندن مسلمانان به مسجد پیامبر، بیعت چند نفره روز گذشته را به بیعت عام تبدیل کنند. این اقدام انجام شد، اما باز هم علی(علیه السلام)که به مسجد کشانده شده بود از بیعت امتناع کرد و خلافت را حق انکارناپذیر خویش شمرد.16 به دنبال مقاومت علی(علیه السلام)، فاطمه دختر پیامبر نیز در دفاع از حق علی(علیه السلام)به پا خاست، اما تمام کوشش های وی نیز بی پاسخ ماند و یگانه دختر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) با بی مهری، مورد اذیت و آزار قرار گرفت.

سؤال های اصلی

1 آیا واقعه غدیر در تاریخ اسلام رخ داده یا بعدها طرفداران نظام امامت یعنی جریان شیعی، آن را ساخته و پرداخته اند؟ (آیا غدیر واقعه ای حقیقی است یا ساختگی؟)
2 آیا در سقیفه به واقعه غدیر خم و حدیث غدیر استناد شد؟ در صورت عدم استناد، چرا؟
3 چرا در سقیفه بر انتخابی بودن جانشین پیامبر و طرح معیارهای غیر قرآنی برای زمام دار تأکید شد؟
4 چرا با وجود حدیث غدیر، اجتماع سقیفه بدون حضور بنی هاشم و با شتاب برگزار گردید و حضرت علی(علیه السلام)حتی به عنوان داوطلب احتمالی (نه به عنوان صاحب حق و منصوص در غدیر) در صحنه رقابت دعوت نشد؟

فرضیه های واقعه غدیر

درباره وقوع یا عدم وقوع واقعه غدیر، چهار گزینه متصور است:
1 اصلا پیامبر(صلی الله علیه وآله) کسی را به جانشینی تعیین ننمود و کار امت را به خود آن ها واگذاشت و واقعه ای به نام غدیر خم روی نداده و غدیر جریان ساختگی توسط شیعیان است;
2 واقعه غدیر وقوع یافته است، لکن پیامبر(صلی الله علیه وآله) کسی را برای جانشینی معین ننمود، بلکه او با دریافت این که سال آخر عمرشان می باشد و آن حج، حجة الوداع است، راهنمایی ها و توصیه های لازم را در یک اجتماع بزرگ به پیروان نمودند; اجتماع پیام رسانی، توصیه ها و وداع بوده است;
3 واقعه غدیر رخ داده، پیامبر(صلی الله علیه وآله) هم حضرت علی(علیه السلام) را به مردم معرفی کرد و در شأن او سخن گفته است، لکن ولایت او به معنای دوستی با وی بوده، نه ولایت به معنای زعامت و رهبری سیاسی عموم مسلمانان پس از خود;
4 واقعه غدیر رخ داده و در آن اجتماع بزرگ مسلمانان، پیامبر(صلی الله علیه وآله) به عنوان یکی از آخرین مأموریت های الهی خود، رهبری و جانشین آینده جامعه اسلامی را به فرمان خداوند تعیین کرد و به مردم اعلام فرمود. با این اقدام، هم دغدغه مؤمنان نسبت به آینده دین، امت مسلمان و حکومت اسلامی بر طرف گردید، هم امیدها و نقشه های دشمنان و فرصت طلبان و منافقان که دل به آینده پس از پیامبر(صلی الله علیه وآله) بسته بودند بر باد رفت و سنگ یأس بر سینه آنان زده شد.
فرضیه اول را مستندات تاریخی، حدیثی، تفسیری و ادبی فراوان که به نقل واقعه غدیر پرداخته اند رد می کند و بر ساختگی بودن آن توسط شیعه، خط بطلان می کشد. علاوه بر آن، ادله کلامی متعدد که متکلمان (شیعی) ارائه کرده اند، واگذاری کار امت را به خویش، بی پایه ساخته و بر منصوص بودن آن، ادله ای اقامه کرده اند.
فرضیه دوم نیز با این توضیح نمی تواند جایگاهی داشته باشد، زیرا پیامبر(صلی الله علیه وآله) تا آن زمان تمامی دستورها و احکام اساسی دین اسلام را به مردم ابلاغ نموده و برای بیان هیچ یک از آن همه احکام، هیچ گاه چنین اجتماع بزرگی را با آن عظمت و تأکیدات درباره آن برای ایراد خطبه و غیره برپا نکرده بود. استفاده از چنان اجتماعی بزرگ در سفر حج جز پیام رسانی و ابلاغ یک موضوع مهم که به حیات آینده جامعه اسلامی مربوط می شد چیز دیگری نمی توانست باشد. توقف کاروانی بزرگ در وسط روز زیر آفتاب سوزان، در صحرایی بدون سایه بان و درخت و... برای بیان امر جزئی نبوده است، در حالی که اگر منظور، بیان حکم شرعی بود می توانست هنگام رفتن به مکه یا در موسم حج به مردم ابلاغ کند. ابلاغ موضوع غدیر در محلی که کاروان ها از یکدیگر جدا می شدند و به شهر و دیار خود می رفتند صورت گرفت تا پیام را به دیار خود منتقل کنند و حاضران بشنوند و به غایبان هم برسانند و به عنوان حادثه ای مهم در اذهان بماند و سال های آینده با گذر از آن مکان، آن حادثه در خاطره ها تجدید گردد.
فرضیه سوم نیز نمی تواند درست باشد، زیرا بیان دوستی حضرت علی(علیه السلام) یا در مفهوم عام تر اهل بیت و نزدیکان پیغمبر(صلی الله علیه وآله) به چنین مجمعی با آن مقدمات و تفصیل قضیه نیازی نداشت. اگر پیامبر برای مسلمانان محترم است تا آن حد که اشیای منسوب به او حرمت و ارزش دارد و بعدها آثار جزئی پیامبر از نشانه های خلافت محسوب می شد و دست به دست می گشت، اهل بیت او که به آن حضرت منسوب و از یک ریشه و درخت برآمده اند بر مسلمانان لازم است که با آن ها دوستی و مهر بورزند. این نگرش در صورتی می تواند درست باشد که قسمت اول حدیث که می فرماید «من کنت مولاه» را درباره رسول گرامی(صلی الله علیه وآله) نیز در همین معنا بدانیم. از سوی دیگر می دانیم که در قرآن مودت با خویشان پیامبر(صلی الله علیه وآله)به صراحت ذکر شده و پیشتر به مسلمانان ابلاغ شده و حتی به گونه ای مزد رسالت پیامبر می باشد:«قل لا اسئلکم علیه اجراً الّا المودة فی القربی»17 همان اهل بیتی که خداوند آن ها را از هر رجس و پلیدی مطهر گردانیده است.18 و اصولا وقتی بر اساس آیات قرآن مؤمنان، برادران یکدیگرند (انما المؤمنون اخوه)19 و بین آن ها باید دوستی و مودت برقرار باشد، یکدیگر را دوست داشته باشند، نسبت به هم مهربان و رحیم20 و تواضع و فروتنی داشتند باشند، و با دشمنان دوستی نورزند و با کمال عزت و سرافرازی با آن ها برخورد کنند،21 این دوستی با نزدیکان پیامبر(صلی الله علیه وآله)بیشتر از دیگران، طبیعی و امری عقلانی به نظر می رسد، و دیگر نیازی نبود جمع بزرگی از مردم را در آن سفر طولانی زیر گرمای آفتاب متوقف کنند تا پیامبر سفارش خویشان خود را به آن ها بنماید.
بدین ترتیب با حذف سه گزینه از این احتمالات، گزینه چهارم، همان نظریه ای است که دلایل متقن در تأیید آن اقامه شده و اصل وقوع آن از مسلمات تاریخی است. و در دلالت حدیث غدیر بر وصایت و جانشینی حضرت علی بن ابی طالب(علیه السلام) پس از پیامبر(صلی الله علیه وآله)، علاوه بر گواهی های تاریخی، از منظر کلامی نیز با ادله عقلی و نقلی (آیات و احادیث) استدلال شده است.
اینک با این مفروض که واقعه غدیر امری قطعی و حقیقی است نه ساختگی، و با توجه به این که فاصله بین این واقعه تا ماجرای سقیفه حدود هفتاد روز می باشد این سؤال مطرح می شود که چرا در آن اجتماع که درباره امر مهم جانشینی پیامبر تشکیل شد به غدیر استناد نکردند و موضوع جانشینی را در لوای امری که به شورای امت واگذار شده مطرح کردند و مدعیان دیگری غیر از بنی هاشم در صحنه با یکدیگر به رقابت پرداختند؟

احتمال های عدم استناد به غدیر در سقیفه

موارد زیر می توانند مبنای پاسخ های احتمالی به سؤال یاد شده باشند:
1 ظهور دوباره عصبیت های جاهلی: دور نیست که سنت های جاهلی و رقابت قدرت و عصبیت های قبیلگی در میان دسته های مدعی خلافت در سقیفه، مانع از استناد به واقعه غدیر درباره وصایت نبوی بوده است، زیرا در صورتی که غدیر مبنا قرار می گرفت مجالی برای رقابت و حضور دیگر گروه ها در تصدی منصب خلافت پیامبر(صلی الله علیه وآله) پدید نمی آمد; به بیان دیگر، تنها در صورت مخدوش ساختن و بی اعتبار کردن یا فراموشی غدیر، زمینه برای بهره برداری های سیاسی مهیا می شد.
2 وسوسه رهبری حکومت برای دنیا طلبان: می دانیم که دعوی نبوت توسط حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) در جامعه جاهلی که از روی صدق و حقیقت بود سرانجام موجب شکل گیری حکومتی واحد با آیین واحد و رهبری واحد و با مرکزیت سیاسی در مدینه شد که بخش وسیعی از جزیرة العرب را در حوزه حاکمیت خویش قرار داد. قرار گرفتن پیامبر(صلی الله علیه وآله) در رأس چنین نظامی که عرب به خویش ندیده بود علاوه بر جنبه دینی و معنوی او، حشمت سیاسی ایشان را به عنوان رهبر در دیده ها برجسته می کرد و بر اعتبار خاندان بنی هاشم که رسول الله(صلی الله علیه وآله) از آن خاندان بود می افزود. این موقعیت جدید در جزیرة العرب برای بزرگان قبایل که بزرگ ترین واحد سیاسی ایشان قبیله و بالاترین منصبی که می توانستند بدان دست یابند «شیخ» قبیله بوده است، وسوسه کننده و اشتها آور بود، زیرا با طرح دعوی مشابه پیامبر(صلی الله علیه وآله) یا دعوی عهده داری خلیفگی او، می توانستند در رأس نظامی سیاسی قرار گیرند که هم قدرت، هم شهرت و هم ثروت را برای آن ها به ارمغان می آورد. از این رو پس از موفقیت پیامبر(صلی الله علیه وآله)در تأسیس حکومت اسلامی در جزیرة العرب، کسانی با دعوی پیامبری، در میان قبایل ظاهر شده و در ارتداد مردم کوشیدند و جریان پیامبران دروغین یا متنبّی ها شکل گرفت این جریان از اواخر حیات پیامبر با حرکت اسود عَنْسی آغاز شد و ادامه این تحرکات پس از درگذشت ایشان اوضاع جزیرة العرب را دست خوش آشفتگی، و نظام خلافت را تهدید کرد. مُسیلمه، طُلیحه و سجاح از این نمونه پیامبران دروغین می باشند. سرانجام این شورش ها که به اهل ردّه معروف اند در ایام خلافت خلیفه اول با نیروی نظامی سرکوب شدند و شکست خوردند.
اما تلاش دیگر از جانب بزرگانی صورت گرفت که امتیاز «صحابی» پیامبر را داشته و از اصحاب او به شمار می رفتند. این گروه، موضوع «امارتِ» جامعه اسلامی و «خلیفه رسول الله» بودن را مطرح کرده و سعی در تصدی این منصب داشتند. بزرگانی از انصار چون سعد بن عباده خزرجی، تنی چند از مهاجران چون ابوبکر، عمر و ابوعبیده جراح در اجتماع سقیفه، نامشان مطرح شد و پس از گفت و گوها و مشاجره ها ابوبکر به عنوان اولین خلیفه برگزیده شد. پس از مدتی، تعدادی دیگر از اصحاب چون عثمان، طلحه، زبیر، عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابی وقاص در شورای شش نفره نامزد این منصب شدند و در ادامه، امویان، کینه توزترین دشمنان پیامبر(صلی الله علیه وآله) در دوران نبوت، و از پس آن ها عباسیان، ردای خلافت را بر دوش کشیدند و با این منصب نه در رأس قبیله یا حکومتی در جزیرة العرب، بلکه بر امپراتوری گسترده اسلامی با جغرافیای سیاسی وسیع در شرق و غرب، حکومت می راندند. در این منصب، قدرت سیاسی، نظامی، اقتصادی و معنوی خلافت در دست شخصی به نام خلیفه قرار می گرفت و مسلمانان ملزم به تبعیت و اطاعت از او به عنوان «اولوالامر» و «امیرالمؤمنین» بودند.
3ـ اقدام حکومت های بعدی (معارضان با اندیشه شیعی) در حذف استناد به غدیر در سقیفه: این احتمال را از زاویه نگرش مذهبی نیز می توان مطرح کرد و آن این که شاید در سقیفه، به غدیر استناد شده لکن بعدها که تاریخ نگاری اسلامی در سده دوم به نگارش در آمده، این استنادها توسط قدرت های حاکم که مبانی قدرت آن ها را مخدوش می کرد، محو گردیده است; یعنی در واقع، این اقدام انگیزه ای بود به منظور مشروعیت بخشیدن به شیوه انتخاب خلیفه در سقیفه، و مشروع سازی و مقبول نمایی کل جریان خلافت در حیات سیاسی مسلمانان.
4 تعمّد مورّخان در مغفول گذاشتن استناد به غدیر در سقیفه: مبنای این احتمال بر آن است که مورخان را مقصر بپنداریم، با این توضیح که مورخان که گزارش گران رسمی وقایع تاریخ اسلام و سلسله های اسلامی بوده و از نظر مذهبی غالباً به تسنن گرایش داشته در حمایت از نظام غالب (نظام خلافت) و برای مشروعیت بخشیدن به شیوه انتخاب خلیفه، به عمد از نقل شفاف واقعه غدیر و نیز از اشاره به استناد به غدیر در سقیفه پرهیز کرده اند.
5 طرح شیوه شورایی یا انتخابی جانشین پیامبر در برابر شیوه نص (اجتهاد در برابر نص) به عنوان ترفندی برای دست یابی به قدرت و حکومت: با توجه به اهمیت رهبری در اسلام و نظام دینی موجود که میراث ارزش مند پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) بود، گزینش برترین فرد برای تصدی آن، امری ضروری و بایسته بود. این گزینش می بایست بر اساس ویژگی های قرآنی صورت می گرفت. بهترین انتخاب که خالی از هر گونه شک و ریب باشد همان تعیین الهی و ابلاغ توسط رسول خدا(صلی الله علیه وآله)بود که در دیدگاه شیعه در غدیر صورت گرفت (نظریه منصوص بودن امامت). اگر این نظریه نیز مبنا نباشد در آن نظام دینی که با معیارهای خاص قرآنی رفتار می شد بنا به شواهد و قراین متقن، برترین فرد جهت انتخاب، علی(علیه السلام) بود، لکن ترفندی که می توانست جامعه را از این انتخاب دور سازد، مبنا قرار دادن معیارهای غیر قرآنی و منبعث از نظام قبیلگی (مانند شیخوخیت و...) و طرح شیوه انتخابی یا شورایی جانشین بود که در آن صورت با رقابت گروه ها برای برتری دادن خود بر دیگری و میدان داری شیوخ، نه مجالی برای استناد به غدیر و اقبال به علی(علیه السلام) بود و نه شانسی برای شخص جوانی چون ایشان که در آن معرکه با آن رویکرد، امتیازی به دست آورد.
6 رقابت قدرت در میان سران گروه های موجود در مدینه و تعمد آنان در غفلت از غدیر: در واقع، بعد از غدیر خم که امام علی در آن به وصایت منصوب شد، تمام کسانی که آرزوی قدرت و حکومت داشتند به تدریج شروع به کار کردند تا بتوانند زمینه را آماده و پس از پیامبر، قدرت را قبضه کنند. این ها سخت تلاش می کردند و زمینه هم آماده بود. اقدام پیامبر در نصب جانشین، برای عده ای دردسر ایجاد کرده بود. این ها پیامبر را تحمّل می کردند، ولی کارها و نصب های او را برای دوام دین، خوش نداشتند. این بود که از سال آخر حیات پیامبر اسلام به تدریج، زمینه چنین حرکاتی آماده شد تا جایی که پیامبر برخی مسائل را به بعضی از همسرانش نمی گفت. حتی بعضی افراد با این تصور که پیامبر هم از هوا و تعصب و تمایلات خانوادگی و گرایش های قومی و فامیلی به دور نیست (بر خلاف نص قرآن: «و ما ینطق عن الهوی ان هو الاوحیٌ یوحی»22 به این مسئله اعتراض داشتند که نبوت و امامت نباید هر دو در یک خانواده (بنی هاشم) جمع شود. بنابراین، ابلاغ رهبری را انکار و از محوّل شدن کار به شورا طرفداری می کردند. طبیعی است در چنین حالتی، حزبی که می توانست تبلیغات را اداره کند، شورا را به دست می گرفت و از نتیجه آن بهره مند می شد.23
مقارن وفات پیامبر در جامعه اسلامی، سه حزب و گروه برای به دست گرفتن قدرت و خلافت وجود داشت: 1 حزبی که با دو خلیفه اول و دوم و سعدبن ابی وقاص تشکیل می شد. به این حزب یا گروه، حزب «تَیم» و «عَدی» هم می گویند. شاخه نظامی این حزب را خالدبن ولید اداره می کرد، 2 حزب ابوسفیان (طُلقاء)، 3 حزب انصار خزرجی به رهبری سعد بن عباده که رئیس خزرج بود.
حزب اول که مقارن سال آخر حیات پیامبر تشکیل شد امکاناتش از دیگران بیشتر بود، زیرا در خانه خود پیامبر نیز خبرچین داشت و خیلی خوب می توانست از مسائل و حوادث آگاه شود.
حزب ابوسفیان که حزب امویان بود با نقطه ضعف هایی که داشت در آغاز به تنهایی نمی توانست مدعی قدرت شود مگر در پناه کسانی دیگر که وجهه اجتماعی داشتند.24 از این رو ابوسفیان ابتدا سراغ علی(علیه السلام) و سپس عباس رفت، اما چون آنان بیعت و حمایت او را نپذیرفتند، تغییر عقیده داد و با ابوبکر بیعت کرد و از این جا این حزب به تدریج، زمینه چینی نمود تا آن گاه که خلافت اموی را پایه گذاری کرد.
حزب دیگر، یعنی انصار که قدرتش بیشتر بر مردم مدینه متکی بود، به ریاست سعد بن عباده برای فردای رهبری زمینه سازی می کردند. اینان می گفتند ما شما مهاجران را جا دادیم و امکانات و قدرت مالی در اختیارتان نهادیم، و چون در جامعه نفوذ داریم باید یکی از افراد ما قدرت رهبری جامعه را به دست گیرد. سعد بن عباده انصاری پس از این که دریافت قدرت رقیب (حزب تیم وعدی به اضافه سایر افراد متنفذ قریش) قوی است، به شکل تاکتیکی به امام علی(علیه السلام) متمایل شد و به عنوان طرفداری از او کنار رفت، اما بعد در حوارین ترور شد و مرگ او را به جن نسبت دادند! در واقع، حزب رقیب برای جلوگیری از پیوستن حزب انصار به بنی هاشم با توطئه ای (ترور توسط خالد بن ولید) سعد را از میان برداشتند.
از سوی دیگر، بنی هاشم نیز به عنوان یک گروه مطرح بودند و کسانی چون عبدالله بن عباس، سهل بن حنیف، مقداد، عمار، عثمان بن حنیف، سلمان فارسی و ابوذر، از صحابی های شکنجه دیده و مبارز در آن میان بودند. این گروه، نیروی کمتری داشتند، اما از نظر مکانت اجتماعی و سابقه اسلامیت بالاتر بودند.25
تفسیر برخی از این گروه ها از دین و حکومت اسلامی، تفسیری قومی و قبیله ای بود و با هدف قدرت راندن بر جامعه، درصدد به دست گیری حکومت بودند; در واقع در پی تقسیم قدرت بودند، نه اعتلای کلمة الله و دوام دین. از این رو با طرح ایرادهایی چون جوان بودن علی، عدم آشنایی به سیاست، شوخ بودن، از میان برنده نسل عرب (در جنگ ها) و مخالفت قبایل با امارت او و... ، بر معیارهای شیخوخیت، سیاست مدار بودن (اهل مماشات و سازش و مداهنه بودن)، و پذیرش نزد قبایل، تکیه کردند تا بتوانند با حذف منصوب پیامبر(صلی الله علیه وآله) قدرت و حکومت را در اختیار خویش گیرند.
بنابراین، بروز عصبیت های جاهلی، رقابت قدرت برای دست یابی به حکومت، وسوسه رهبری برای دنیاطلبان، کینه ورزی قریش در حذف بنی هاشم، در طرح شیوه دیگری برای تعیین زمام دار جامعه اسلامی و نادیده گرفتن نص و تعیین (در غدیر) مؤثر بود و بعدها نیز در خلافت اسلامی، هم از جانب حاکمیت و هم از جانب مورخان رسمی به غفلت یا به عمد، استناد به غدیر در سقیفه به فراموشی سپرده شد.

پی‌نوشت‌ها:

1 دکتری تاریخ ایران اسلامی، استادیار .
2 . انبیاء(21) آیه 107.
3 . احزاب(33) آیه 21.
4 . مائده(5) آیه 70.
5 . ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 3، ص 225; مقریزی، امتاع الأسماع، ص 511; علامه عبدالحسین امینی، الغدیر، ج 1، ص 29.
6 . حلبی، السیرة الحلبیه، ج 3، ص 283; ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص 18 و علامه امینی، همان، ج1، ص 29 30.
7 . مائده(5) آیه 70.
8 . همان، آیه 3.
9 . ر. ک: علامه امینی، همان، ج 1، ص 30 34.
10 . همان، ص 34 38.
11 . ابن هشام، السیرة النبویه، ج 4، ص 310; ابن سعد، همان، ج 3، ص 181 188; ابن قتیبه دینوری، الامامة و السیاسه، ج 1، ص 4 9، ج4، ص 1342 1351; تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 522 523; مسعودی، التنبیه والاشراف، ص 261 و کامل ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج1، ص 372 374، 395 404 و ج 2، ص 12 22.
12 . ر.ک: یعقوبی، همان، ج1، ص 522; ابن اثیر، همان، ج 2، ص 12 و نخجوانی، تجارب السلف، ص 8.
13 . ابن هشام، همان، ج 4، ص 308; سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 67; یعقوبی، همان، ج 1، ص523 و طبری، همان، ج 4، ص 1351.
14 . ابن اثیر، همان، ج 2، ص 15.
15 . ر. ک: یعقوبی، همان، ج 1، ص 523 527.
16 . مسعودی، مروج الذهب، ج 1، ص 657.
17 . شوری(42) آیه 23.
18 . «انما یریدالله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً» (احزاب(33) آیه 33).
19 . حجرات(49) آیه 10.
20 . فتح(48) آیه 29.
21 . مائده(5) آیه 54.
22 . نجم(53) آیات 3 4.
23 . ر. ک: صادق آیینه وند، تاریخ سیاسی اسلام، ص 91 92.
24 . همان، ص 92 93.
25 . همان، ص 96.

کتاب نامه
1 . قرآن کریم
2 . آیینه وند، صادق، تاریخ سیاسی اسلام، چاپ پنجم: ]بی جا[، مرکز نشر فرهنگی رجا، 1371.
3 . ابن اثیر، عزالدین، کامل (وقایع بعد از اسلام)، ترجمه عباس خلیلی، ج 1، تهران، موسسه مطبوعاتی علمی، ]بی تا[.
4 . ابن جوزی، تذکرة الخواص، تهران، مکتبة نینوی، ]بی تا[.
5 . ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، بیروت، دارصادر .
6 . ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، چاپ دوم: بیروت، مؤسسة الاعلمی، 1390ق/ 1983م.
7 . ابن سعد، طبقات الکبری، بیروت، دارصادر، 1405ق.
8 . ابن هشام، ابومحمد عبدالملک، السیرة النبویه، تحقیق مصطفی سقا و دیگران، بیروت، دارالمعرفه، ]بی تا[.
9 . اربلی، علی بن عسیی، کشف الغمه فی معرفة الائمه، تحقیق سید هاشم رسولی، تبریز، ]بی تا[.
10 . امینی، عبدالحسین، الغدیر، ترجمه محمدتقی واحدی، ج 1 و 2، تهران، کتابخانه بزرگ اسلامی، 1362.
11 . جوینی، ابراهیم بن محمد، فرایدالسمطین، تحقیق محمدباقر محمودی، بیروت، مؤسسة المحودی، ]بی تا[.
12 . حاکم نیشابوری، ابوعبدالله، المستدرک علی الصحیحین، بیروت، دارالمعرفه، ]بی تا[.
13 . حلبی، علی بن برهان الدین، السیرة الحلبیه، ج 3، بیروت، المکتبة الاسلامیه، ]بی تا[.
14 . خوارزمی، اخطب، المناقب للخوارزمی، نجف، چاپ حیدریه، 1385ق.
15 . دینوری، ابومحمد عبدالله بن مسلم، الامامة و السیاسه، مصر، 1388ق.
16 . ذهبی، شمس الدین، میزان الاعتدال، بیروت، دارالمعرفه، 1382 ق.
17 . سیدرضی، نهج البلاغه حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)، ترجمه محمد دشتی، قم، مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امیرالمؤمنین(علیه السلام)، 1379.
18 . سیوطی، جلال الدین، تاریخ الخلفاء، تحقیق محمدمحیی الدین عبدالحمید، مصر، مطبعة السعاده، 1371ق.
19 . شهیدی، سیدجعفر، زندگانی فاطمه زهرا(علیها السلام)، چاپ پنجم: تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1364.
20 . طبرسی، احمدبن علی، احتجاج، شرح و ترجمه نظام الدین احمد غفاری مازندرانی، ج1، تهران، المکتبة المرتضویه، ]بی تا[.
21 . طبری، محمدبن جریر، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 4، چاپ سوم: تهران، انتشارات اساطیر، 1363.
22 . طوسی، ابوجعفر محمدبن حسن، امالی، تصحیح محمدصادق بحرالعلومی، بغداد، المکتبة الأهلیه، 1384ق/ 1964م.
23 . مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج 43، چاپ دوم: بیروت، مؤسسة الوفا، 1403ق/1983م.
24 . مروزی، احمدبن ابی طیفور، بلاغات النساء، بیروت، دارالنهضة الحدیثه، 1972م.
25 ـ مسعودی، ابوالحسن علی بن حسین، التنبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم: تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1365.
26 . مسعودی، ابوالحسن علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوم: تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1365.
27 . مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ترجمه هاشم رسولی محلاتی، ج 1، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، تاریخ مقدمه 1346.
28 . مقریزی، امتاع الأسماع بماللرسول من الأبناء و الأموال و الحفدة و المتاع، تحقیق محمدعبدالحمید نمیسی، چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، 1420 ق / 1999م.
29 . نخجوانی، هندوشاه بن سنجر، تجارب السلف، تصحیح و اهتمام عباس اقبال، چاپ سوم: تهران، کتابخانه طهوری، 1357.
30 . یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمدابراهیم آیتی، ج 1، چاپ سوم: تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1363.
منبع: فصلنامه تاریخ در آینه پژوهش، شماره 5

 



ادامه مطلب
یک شنبه 17 آبان 1394 

احادیث و روایات امام علی(ع) در باره ی لجاجت

قال علی علیه الصلاه و السلام :

اللجاج شوم ،

لجاجت شوم است.

(غررالحکم و دررالکلم – حدیث ۸۹۸۵ )

خیر الاخلاق ابعدها عن اللجاج ،

بهترین اخلاق ها دورترین آنها از لجاجت است.

(میزان الحکمه – حدیث ۵۶۶۷)

لیس للجوج تدبیر ،

لجوج تدبیر ندارد.

(میزان الحکمه – حدیث۵۶۶۱)

اللجاج یعقب الضر ،

لجاجت زیان و خسران بدنبال دارد.

(غررالحکم – حدیث ۸۹۹۲)

راکب اللجاج متعرض للبلاء ،

کسی که بر مرکب لجاجت سوار است در معرض بلا و گرفتاری می باشد.

(غررالحکم – حدیث ۹۰۰)

اللجاج ینبو براکبه ،

مرکب لجاجت صاحب خود را به زمین می زند.

(غررالحکم – حدیث ۸۹۸۹)

اللجاج ینتج الحروب و یوغر القلوب ،

لجاجت جنگ ها به بار می آورد و دل ها را کینه ور می سازد.

(میزان الحکمه – حدیث ۵۶۶۲ )

اللجاج اکثر الاشیاء مضره فی العاجل و الآجل ،

لجاجت زیانبارترین چیزها در دنیا و آخرت است.

(غررالحکم – حدیث۸۹۹۷ )

من لج وتمادی فهو الراکس الذی ران الله علی قلبه و صارت دائره السوء علی راسه ،

آنکه لجاجت کند و بر این لجاجتش پای فشارد او همان بخت برگشته ای است که خداوند بر دلش پرده (غفلت) زده و پیشامد های ناگوار بر فراز سرش قرار گرفته است.

(میزان الحکمه – حدیث ۵۶۶۸ )

 



ادامه مطلب
پنج شنبه 25 مهر 1392 

حضرت علي(ع) در واپسين لحظات حيات باعزت و عظمت خويش، وصيت گهربار و سرشار از نكات آموزنده داشتند.

 
به گزارش ايسنا، در سالروز ضربت خوردن مولي‌الموحدين حضرت ابوتراب علي بن ابي طالب(ع) نكاتي از وصيت‌نامه آن حضرت خطاب به فرزند بزرگوارشان امام حسن را مرور مي‌كنيم.  
اين آن چيزي است كه علي پسر ابوطالب وصيت مي‎كند: به وحدانيت و يگانگي خدا گواهي مي‎دهد و اقرار مي‎كند كه محمد بنده و پيغمبر اوست، خدا او را فرستاده تا دين خود را بر ديگر اديان پيروز گرداند. همانا نماز، عبادت، حيات و زندگاني من از آن خداست. شريكي براي او نيست، من به اين امر شده‎ام و از تسليم شدگان اويم.  
فرزندم حسن! تو و همه فرزندان و اهل بيتم و هر كس را كه اين نوشته من به او رسد را به امور ذيل توصيه و سفارش مي‎كنم:
 
1- تقواي الهي را هرگز از ياد نبريد، كوشش كنيد تا دم مرگ بر دين خدا باقي بمانيد.
 
2- همه با هم به ريسمان خدا چنگ بزنيد، و بر مبناي ايمان و خداشناسي متفق و متحد باشيد و از تفرقه بپرهيزيد، پيغمبر فرمود: اصلاح ميان مردم از نماز و روزه دائم افضل است و چيزي كه دين را محو مي‎كند، فساد و اختلاف است.
 
3- ارحام و خويشاوندان را از ياد نبريد، صله رحم كنيد كه صله رحم حساب انسان را نزد خدا آسان مي‎كند.
 
4- خدا را! خدا را! درباره يتيمان، مبادا گرسنه و بي سرپرست بمانند.
 
5- خدا را! خدا را! درباره همسايگان، پيغمبر آن قدر سفارش همسايگان را فرمود كه ما گمان كرديم مي‎خواهند آنها را در ارث شريك كند.
 
6- خدا را! خدا را! درباره قرآن؛ مبادا ديگران در عمل كردن، بر شما پيشي گيرند.
 
7- خدا را! خدا را! درباره نماز؛ نماز پايه دين شماست.
 
8- خدا را! خدا را! درباره كعبه، خانه خدا، مبادا حج تعطيل شود كه اگر حج متروك بماند، مهلت داده نخواهد شد و ديگران شما را طعمه خود خواهند كرد.
 
9- خدا را! خدا را! درباره جهاد در راه خدا، از مال و جان خود در اين راه مضايقه نكنيد.
 
10- خدا را! خدا را! درباره زكات؛ زكات آتش خشم الهي را خاموش مي‎كند.
 
11- خدا را! خدا را! درباره ذريه پيغمبرتان، مبادا مورد ستم قرار گيرند.
 
12- خدا را! خدا را! درباره صحابه و ياران پيغمبر، رسول خدا (صلي الله عليه و آله) درباره آنها سفارش كرده است.
 
13- خدا را! خدا را! درباره فقرا و تهيدستان، آنها را در زندگي شريك خود سازيد.
 
14- خدا را! خدا را! درباه بردگان، كه آخرين سفارش پيغمبر درباره اين‌ها بود.
 
15- در انجام كاري كه رضاي خدا در آن است بكوشيد و به سخن مردم (در صورتي كه مخالف آن هستند) ترتيب اثر ندهيد.
 
16- با مردم به خوشي و نيكي رفتار كنيد چنانكه قرآن دستور داده است.
 
17- امر به معروف و نهي از منكر را ترك نكنيد؛ نتيجه ترك آن اين است كه بدان و ناپاكان بر شما مسلط خواهند شد و به شما ستم خواهند كرد، آنگاه هر چه نيكان شما دعا كنند، دعاي آنها برآورده نخواهد شد.
 
18- بر شما باد كه بر روابط دوستانه ما بين خويش بيفزاييد، به يكديگر نيكي كنيد، از كناره‎گيري و قطع ارتباط و تفرقه و تشتت بپرهيزيد.
 
19- كارهاي خير را به مدد يكديگر و به اتفاق هم انجام دهيد، از همكاري در مورد گناهان و چيزهايي كه موجب كدورت و دشمني مي‎شود، بپرهيزيد.
 
20- از خدا بترسيد كه جزا و كيفر خدا شديد است.
 
خداوند همه شما را در كنف حمايت خود محفوظ بدارد و به امت پيغمبر توفيق دهد كه احترام شما (اهل بيت) و احترام پيغمبر خود را پاس بدارند. همه شما را به خدا مي‎سپارم . سلام و دورد حق بر همه شما ... .
 
پي‎نوشت‎ها:
 
مقاتل الطالبين، صص 44 – 28،
 
ابن اثير، ج 3، صص 197 – 194،
 
مروج الذهب، ج 2، صص ‍ 44 –40.

برچسب‌ها: غدير در روايات "> <-TagName->
330853
چهل حديث از كلمات قصارامام علي (ع)
 

قال علي عليه السلام :

1.احسن الي المسي تسده

هر كه بد كرد با خود كرد تو نكويي كن و از آن بگذر
نيكويي كن به بد كننده ي خويش كز نكويي شوي بر او مهم تر

2.ومن كلامه،ادب المرء خير من ذهبت

ادب آموز و مال را بگذار زينت مرد باشد از ادبش
نزد ارباب دين و دانش هست ادب مرد بهتر از ذهبش

3.اخوان هذا الز‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍مان جواسيس العيوب

دوست مشمار آن جماعت را كه به تو يارو آشنا باشند
دوستان و برادران زمان جمله جاسوس عيبها باشند

4.و من كلامه بشر نفسك بالظفر بعدا لصبر

در همه كار صبربايد كرد كه بود صبر از همه بهتر
مژده ده نفس خويش را آخر كه پس از صبر ميرسي به ظفر

5.توكل علي الله يكفيك

تكيه بر كار روزگار مكن تا نسازد ز عمر بيزارت
رو توكل به حضرت حق كن تا كفايت كند همه كارت

6.و من كلامه (ع)،تاكيد الموده في الحرمه

با همه مردان به حرمت باش تا بدارند جمله حرمت تو
حرمت دوست را نگه مي دار تا مؤكد شود محبت تو

7.ثبات الملك با لعدل

ملك اگربايدت عدالت كن هست وابسته ذات ملك به عدل
ملك ويران شود ز بي عدلي بود آري ثبات ملك به عدل

8.و من كلامه:ثواب الاخره خير من نعيم الدنيا

در جهان كار آخرت مي كن بايدت گر ثواب روز جزا
زان كه باشد ثواب ان دنيي بهتر از جمله نعمت دنيا

9.جمال المرء في الحلم

بردباري خوش است مردم را كارها را مدار بر حلب است
خواري آمد نتيجهي سبكي زينت و زيب مرد درحلب است

10.و من كلامه ،جليس السوء شيطان

در جهان همنشين نيك طلب بهره ور شو ز صحبت نيكان
دور از همنشين بد مي باش كه بود همنشين بد شيطان

11.حلي الرجال،الادب

به حلي ادب محلي شو ازلباس ادب مشو عريان
سرور اوليا چنين فرمود كه ادب هست زيور مردان

12.من كلامه حرم الوفاء علي من لا اصل له

در وفا اصل را بسي دخل است بشنو اين را كه دارد اصل تمام
هر كه بد اصل و بد نهاد بود هست بروي وفاي اصل حرام

13.من كلامه ،خف الله تامن من غيره

هر كه او از خداي مي ترسد مي نترسد ز كافر و مؤمن
از خداوند ذو الجلال بترس تا از غير خدا شوي ايمن

14.خير الاصحاب من يدلك علي الخير

ببر از دوستان بي ايمان كه تو را مي برند جانب دير
بهترين مصاحبان ان است كه دلالت كند تو را بر خير

15.من كلامه(ع)،خالف نفسك تسترح
تابع نفس هر كه شد به يقين مي كشد در جهان بسي محنت
كار جز بر خلاف نفس مكن تا بيايي فراغت و راحت

16.من كلامه (ع)،خليل المرء دليل عقله

خردوعقل هركسي به جهان شود از دوستار او معلوم
يار نيكو گزين كه مي گردد عقل هر كس زيار او معلوم

17.دواء القلب،الرضا،بالقضاء

هر كه دارد ز دهر درد دلي چاره اش صبروانقياد ورضاست
سخن مرتضي علي اين است درد دل زادوا رضا به قضاست

18.من كلامه (ع)،دار من جفاك تخجيلا
تا تواني به كس جفا نكني كز جفا نيست جز جفا حاصل
با جفا كار خود مدارا كن تا شود از جفاي خويش خجل

19.ذنب واحد كثير،والف طاعه قليل

تا تواني دلابه طاعت كوش طاعت كردگار مغتنم است
يك گنه مرد را بود بسيار طاعت ارباشدش هزاركم است

20.رويه الحبيب جلاء العين

چون ز ناديدن رخ ياراست موجب ضعف و بي جلايي چشم
ازرخش ديده برمداركه هست ديدن دوست روشنايي چشم

21. رتبه العلم اعلي الرتب

صاحب علم راست مرتبه اي كه به تعريف مي نيايد راست
رتبهي علم را شه مردان گفت بالاترين مرتبه هاست

22.و من كلامه (ع)،زياره الحبيب اطراء المحبه

پرستش دوستان كندهمه وقت هر كه او قدر دوستان داند
رفتن دوستان به ديدن دوست دوستي را زياده گرداند

23.زينه الباطن خيرمن زينه الظاهر

باطن خويش را مزين ساز ظاهر خود چه مي كني طاهر
زينت باطن از سر تحقيق بهتر از زيب و زينت ظاهر

24.و من كلامه ،سيره المرء تنبي عن سريرته

آنچه درباطن كسي مخفيست زود ظاهر شود ز سيرت او
چون خبر ميدهد به قول امير سيرت مرد از سيرت او

25.و من كلامه (ع)،شرط الالفه ترك الكلفه

گر توراميل الفت است به كس تابعش باش تا شود الفت
بگذراز كلفت گذشته كه هست شرط الفت گذشتن از كلفت

26.صمت الجاهل ستره

جاهلان را خموش بايد بود تا نگردد عيوبشان ظاهر
خامشي در زمانه جاهل را پوشش عيب او شود آخر

27.ومن كلامه ،صاحب الاخيار،تامن من الاشجار

هر كه خواهد در امان باشد نيكوان را كند مصاحب و يار
با كسان نكو مصاحب شو تاشوي ايمن از همه اشرار

28.و من كلامه،ضياء القلب من اكل الحلال

گر تو روشندلي حرام مخور باشد از خوردن حرام،وبال
دايما لقمه ي حلال طلب هست روشندلي زاكل حلال

29.طال عمر من قصر تعبه

درزمانه چه عمرخواهدداشت؟ بر دل ان را كه صد علم باشد
عمر ان كس دراز خواهد بود كه ورا رنج و غصه كم باشد

30.و من كلامه(ع)،طاعه العدو هلاك

هر كه فرمان خصم خويش برد حال او در جهان چه سان باشد
آدمي را اطاعت دشمن بي تكلف هلاك جان باشد

31.ظل عمر الظالم قصير

ظل ظالم بسي نخواهد بود ور بود خود به جاي ظل الله
سايه اش را مكن پناه كه هست سايه ي عمر ظالمان كوتاه

32.و من كلامه (ع)،عسر المرء مقدمه اليسر

هر كه را حال او پريشان است رفع خواهد شد آن پريشاني
مرد را در جهان پر غم و درد بعد دشواري است آساني

33.غدرك من دلك علي الاسائه

از فريب كسان مشو غافل گر تو مرد بهوش و با خردي
مي فريبد تو را يقين آن كس كه دلالت همي كند به بدي

34.و من كلامه،فطنه المرء يدل علي اصله

هركه رانيست طبع وذات وخرد هست گويا قصور در قصرش
مرد را زيركي و خوش طبعي شاهد است و دليل بر اصلش

35.قول المرء يخبر عما في قلبه

مي توان فهم كرد در انسان از بد و نيك آنچه حاصل اوست
زان كه قول وحديث هرمردي هست مخبراز آنچه در دل اوست

36.و من كلامه،لين الكلام قيد القلوب

تا تواني سخن درشت مگو تا نمايي به چشم مردم خوب
سخن نرم گو با مردم سخن نرم هست قيد قلوب
37.نور قبرك بالصلوه في الظلم

تابه كي خفته اي؟شبي برخيز از گناهان خويشتن ياد آر
قبر خود را زنور روشن ساز به نمازونيازدرشب وتار

38.و من كلامه،ويل لمن ساء خلقه وقبح خلقه

خلق نيكو و خلقت نيكو ز آتش آن جهان كند دورت
واي آن كس كه درجهان بودش بدي خلق و زشتي صورت

39.هيهات من نصيحه العدو

نيك خواهي نيايد از اعداء بشنو اين نكته را به وجه حسن
دشمنت گر نصيحتي بكند دور باش از نصيحت دشمن

40.ياتيك ما قدر لك
كرم ولطف حضرت حق بين كه نگيرد تو را به تقصيرت
به تو خواهد رسيد آخر كار آنچه حق كرده است تقديرت

منبع: www.bahjat.org 



ادامه مطلب
سه شنبه 23 مهر 1392 


 
 

مهدي  منتظر در نهج البلاغه

   دنيا پس از چموشي همچون شتري كه از دوشيدن شيرش (بخاطر بچه اش)  امتناع ميورزد با مهرباني همانند مادر نسبت به بچه اش رو مي آورد.(آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: ) مي خواهيم بر آنان كه در زمين ناتوان شمرده شدند تفضل نموده و آنان را پيشوايان جهان و وارثان زمين قرار دهيم.

 

 

حكمت 147 نهج البلاغه

« اللَّهُمَّ بَلَي! لاَ تَخلُو الأَرضُ مِن قَائِم لِله بِحُجَّۀ، إِمَّا ظَ اهِرًا مَشهُورًا، وَ إِمَّا خَائِفًا مَغمُورًا، لِئلاَّ تَبطُلَ حُجَ جُ الِله وَ بَيِّنَاتُهُ. وَ كَم ذَا وَ أَينَ  أُولئِكَ؟ أُولئِكَ وَ الِله الَأقَلُّونَ عَددًا، وَ الَأعظَمُونَ عِندَ الِله قَدرًا.  يَحفَظُ الُله بِهِم حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ، حَتَّي يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُم، وَ يَزرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشبَاهِهِم. هَجَم بِهِمُ العِلمُ عَلي حَقِيقَۀِ البَصِ يرَةِ، وَ بَاشَرُوا رُوحَ اليَقِينِ، وَ استَلَانُوا مَا استَعوَرَهُ المُترِفُونَ، وَ أَنَسوُا بِمَا استَوحَشَ مِنهُ الجَاهِلُونَ، وَ صَحِبُوا الدُّنيَا بِأَبدَان أَروَاحُهَا مُعَلَّقَۀٌ بِالَمحَلِّ الأَعلَي. أُولئكَ خُلَفاءُ الِله فِي أَرضِهِ، وَ الدُّعَاةِ إِلي دِينِهِ. آهِ آهِ شَوقًا إِلي رُؤيَتِهِم! انصرِف يَا كُمَيلُ إِذَا شِئتَ . »


بار خدايا چنين است كه هرگز زمين به لطف تو از كسي كه با حجت و دليل بامر حق قيام كند و دين الهي را بر پا دارد خالي نخواهد ماند، خواه ظاهر باشد و آشكار  ( مثل امامان يازده گانه معصوم )  خواه در حال ترس و پنهاني، تا دلائل الهي و مشعلهاي فروزان او از بين نرود.  و آنها چند نفرند و كجايند؟ آنان بخدا سوگند تعدادشان اندك، اما از حيث مقام و منزلت نزد خدا بسي بزرگ و ارجمندند. خداوند به وسيله آنان حجت ها و دلائل روشنش را پاسداري كند، تا آنرا به كساني همانند خود بسپارند و بذر آن را در دلهاي افرادي چون خودشان بيفشانند.  علم و دانش با حقيقتي آشكار بدانها روي آورد؛ و آنها روح يقين را با نهادي آماده و پاك لمس نمايند؛ آنچه را دنياپرستان هوس باز دشوار و ناهموار شمرند، آنها براي خويش آسان و گوارا دانند؛ و آنچه را ابلهان از آن هراسان باشند، بدان انس گيرند. دنيا را با تن هائي همراهي كنند كه ارواحشان بجهان بالا پيوسته است. آنها در زمين خلفاي الهي باشند و دعوت كنندگان بدينش. آه آه بسي مشتاق و آرزومند ديدارشان هستم، اي كميل هم اكنون اگر مي خواهي بازگرد.


 اين فراز از سخنان امام اميرالمؤمنين علي(ع) تحت شماره 147 كلمات نهج البلاغه ذكر شده، و عدّه اي از اعلام ادب و تاريخ و حديث از اهل تسنن نيز آن را آورده اند.

ابن ابي الحديد همچون بسياري از شارحان نهج البلاغه (با توجه به جمله هاي « قائم لله بحجۀ »  و  « خلفاء الله في ارضه » و « الدعاة الي دينه » و ديگر جملات و قرائن مندرجه در اين فراز از كلام امام كه جز بر پيامبر و امام معصوم بعد از او، بر هيچ مقام و شخصيتي منطبق نمي شود) نتوانسته است دلالت اين قسمت از سخنان آن بزرگوار را بر عقيده شيعه در مورد امامت و خلافت علني يازده امام معصوم، و امامت و خلافت توأم با غيبت امام دوازدهم حضرت مهدي(ع) انكار نمايد و نوشته است: اين جمله اعتراف صريح امام نسبت به مذهب اماميه است. لكن بر اساس عقيده شخصي اش  (انكار تولد حضرت مهدي(ع)) در جا زده و مي گويد:  جز آنكه اصحاب ما آن را حمل بر وجود ابدال مي نمايند كه اخبار نبوي درباره آنان وارد گرديده.  و اين همان پوشاندن لباس باطل بر حق و بعكس است كه قرآن مجيد مي فرمايد:
 "و لاَتَلبِسُوا الحَقَّ بِالبَاطِلِ وَ تَكتُمُوا الحَقَّ وَ أَنتُم تَعلَمُون " حق را بباطل مپوشانيد و آن را كتمان كنيد در حاليكه مي دانيد حقيقت چيست و حق كدام است. و نيز مي فرمايد: " لِمَ تَلبِسُونَ الحَقَّ بِالبَاطِلِ وَ تَكتُمُونَ الحَقَّ وَ أَنتُم تَعلَمُون"  چرا حق را بباطل مي پوشانيد و آن را كتمان مي كنيد در حاليكه مي دانيد حقيقت چيست و حق كدام است.
امام (ع) در اين فراز پر محتوي از كلام خود، قبل از هرچيز توجه مسلمانان را به ضرورت مسأله رهبري در اسلام و نياز بي چون و چراي جامعه اسلامي به وجود امام واجد شرائط، در هر عصر و زماني معطوف داشته و در قالب راز و نياز، يا شاهد گرفتن خدا بر گفتار خود در بيان يك حقيقت ديني خاطرنشان مي كند كه:  نبايد صحنه زمين از كسي كه قائم بامر حق و بر پا دارنده آن باشد خالي بماند؛ چه در اين صورت حجت هاي الهي خلل پذير، و نشانه هاي او باطل خواهد شد. از آن پس امام اميرالمؤمنين(ع) به تشريح موقعيّت امامان راستين و مقام رهبري اسلام (كه در وجود خود و فرزندان معصومش خلاصه گرديده)  مي پردازد و مجدداً نظر مسلمانان را بدين نكته متوجه مي كند كه: عهده دار مقام رهبري و مسؤول زعامت بر مسلمانان، يا از آزادي براي تصدي و انجام وظائف رهبري در جهت نشر علوم قرآن، ترويج احكام اسلام، جواب گوئي به مشكلات و مبارزه با فساد برخوردار است  (همچنانكه حضرتش با ده نفر از امامان ديگر هر يك تا حدّي از اين آزادي برخوردار بودند) و يا بر اثر حاكميت زمامداران خود فروخته و ستمگر، و نا مساعد بودن زمينه براي انجام وظيفه رهبري
از ترس جان خود و شيعيانش در حالت ناشناسي و پنهاني بسر مي برد (همچنانكه امام دوازدهم حضرت مهدي(ع) با چنين موقعيتي روبرو و مبتلا گرديد . آري، تا آنجا جو حاكم، امام و شيعيانش را وادار به اختفاي از دشمن و تقيه كرد كه طبق احاديث مربوطه شيعيان بخاطر مسائل امنيتي حتي از تصريح به نام امام دوازدهم ممنوع گرديده، و با رمز و اشاره از حضرتش سخن مي گفتند. و در مرحله سوم اميرالمؤمنين(ع) به تعداد امامان اشاره نموده، و با اداء سوگند، كمي و محدوديت آنها را اعلام و تأكيد فرموده است؛
آنچنانكه با در نظر گرفتن احاديث وارده از ناحيه پيامبر(ص) درباره خلفاي اثني عشر تنها با ائمه دوازدهگانه مورد قبول شيعه مي تواند منطبق گردد، ديگر هيچكس.
در مرحله چهارم امام (ع) پس از برشمردن يك سلسله برتري ها و ويژگيهاي معنوي اين گروه كه تنها در خور شأن پيامبران و جانشينان آنهاست مي فرمايد: " اينان خلفاي خدا در زمين و دعوت كنندگان بدين او هستند."
اكنون در صورتي كه مي بينيم قرآن مجيد از پيامبران الهي همچون داوود بعنوان خليفه خدا نام برده و مي گويد: " يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلنَاك خَليفَۀً فِي الَأرضِ فَاحكُم بَينَ النَّاسِ بِالحقِّ "
اي داوود! ما تو را خليفه خود در روي زمين قرار داديم؛ پس بين مردم به حق داوري  نما.  بدين نكته پي خواهيم برد كه جز پيامبر و جانشين بر حق او كه نقش رهبري و تعليم و تربيت مردم را بعهده دارند، كسي نمي تواند خليفه خدا در زمين باشد. بنابراين مقصود اميرمؤمنان(ع) از اين عده خلفاء، همان امامان راستين شيعه مي باشد كه مسؤوليت راهنمائي و رهبري مسلمانان از طرف خدا وسيله پيامبرش به دوش آنها نهاده شده است.  و اما خلفاي انتخابي مردم را (بفرض اينكه انتخاب صد در صد صحيح و بي قلب و غش انجام شده باشد) نمي توان از آنان به " خليفه خدا "تعبير كرد و تنها ميتوان بعنوان " خليفه مردم"
از آنها نام برد. لكن متأسفانه زمامداران اسلامي و متصديان مقام خلافت كه از آغاز امر در برابر اهل بيت تشكيل جبهه داده بودند، نه خليفۀ الله بودند (بدليل آنكه هيچگونه نصّي بر خلافت هيچيك از ناحيه خدا و رسولش اعلام و ارائه نشده بود) و نه خليفه مسلمين (چون به آراء عمومي مراجعه نشده بود).  آري، همانطوري كه خود در بسياري از مراسم انتخاباتي دنيا ملاحظه مي كنيم كه قبل از رفتن مردم بپاي صندوقهاي رأي، آنها را با آراء از پيش تهيه شده پر مي كنند ؛ يا كارگردانان و آمارگران صندوقها، نام هركس را كه قرار است مي خوانند و موفقيتش را اعلام مي كنند ؛ و تنها بر اساس تباني و توطئه قبلي با گروهي انگشت شمار، پستها تقسيم مي شود. خلافت اين افراد هم دست كمي از انتخابات اين چنيني نداشته است. مگر نه اين بود كه زمامداري نخستين متصدي خلافت بعد از پيامبر(ص) بدون شركت و رضايت و موافقت بني هاشم و شخصيتهاي صحابه و آنهائي كه به اصطلاح اهل تسنن اهل حل و عقد بودند، انجام گرفت؟! و اميرالمؤمنين(ع)در اينباره فرمود :  « وَاعَجَبَا! أَتَكُون الخِلافَۀُ بِالصِّحاَبَۀِ وَ لَا تَكُون بِالصِّحَابَۀِ وَ القِرَابَۀِ »  و چه شگفت انگيز است!  آيا امرخلافت باعنوان صحابي بودن مقرر مي گردد اما با عنوان  صحابي باضافه خويشاوندي نه؟!  و نيز فرمود:  « فَإِنْ كُنتَ بِالشُّورَي مَلَكتَ أُمُورَهُم***فَكَيفَ بِهَذَا وَ المُشِيرُونَ غُيَّبُ وَ إِنْ كُنتَبِالقُربَي حَجَجتَ خَصِيمَهُم***فَغَيرُكَ أَولَي بِالنَّبِي وَ أَقرَبُ » و مگر جز اين بود كه عمر تنها با ميل شخص ابوبكر و قرار طرفين روي كار آمد؟! و مگر غير از اين بود كه شوراي خلافت از طرف عمر، بعد از وي علي را براثر تمرد از عمل به سيره شيخين از تصدي خلافت معزول و ممنوع ساخت، و عثمان را بر أساس تعهد به عمل بر سيره شيخين روي كار آورد؛ و اين نقشه اي بود كه عمر طراح آن بود و بدست يك يا دو نفر از أعضاي شوراي شش نفري اجرا و پياده شد.  و آيا زمامداران بني اميه، بني مروان و بني العباس با تهي دستي از تمام شرائط خلافت و انواع كمبودهاي عقيدتي و اخلاقي جز وراثت پدري و خانوادگي...، يا تباني و سازش با چند نفر حاشيه نشينان دربار خلافت و تعزيه گردانان حكومت در هر عصر و دوره يي، و يا كشتار اهل حق و ايجاد خفقان در بين مردم مسلمان، و خلاصه به استضعاف كشاندن مسلمانان و سوء استفاده از عناوين اسلامي و ضعف بنيه فكري و مالي مردم چه چيز در رسيدن آنان به مقام خلافت و زمامداري مؤثر بود؟!!

اكنون بر ميگرديم به اصل سخن كه بر اساس توضيحي كه داده شد موضوع أبدال و أقطاب را (كه ناشي از افكار خرافي و صوفيانه اهل تسنن و فاقد هر گونه ريشه اسلامي است) نميتوان آنچنانكه ابن ابي الحديد ادعا و تفسير نموده فرمايش، امام را بر آن منطبق نمود. راستي جاي بسي تعجب و تأسف است كه دانشمندي اديب، مورخ، متكلم و تا حدي حديث شناس، و آشنا با واقعيت هاي اسلامي همچون ابن ابي الحديد اين گونه براي فرار از رفتن زير بار خلفاي بر حق پيامبر (ص)  و امامان راستين شيعه و مورد احترام اهل تسنن (كه همه شؤون مادي و معنوي آنها بر مردم آشكار و قابل درك بوده و هست))  تن بدين خرافات داده، و در حقيقت كلام صريح و روشن مولاي متقيان اميرمؤمنان عليه السّلام را به باد مسخره گرفته است، و مي گويد مقصود آن حضرت از اين سخنان ابدال و اقطاب بوده است. در حاليكه قرآن مجيد از اين گونه افراد كج گرا چنين تعبير مي كند:
" وَ جَحَدُوا بِهَا وَ استَيقَنَتهَا أَنفُسُهُم ظُلمًا وَ عُلُوًا "
انحراف گرايان در حاليكه حق را به يقين مي شناختند از روي ظلم و سركشي آن را انكار كردند.

 

حكمت  209 نهج البلاغه

« لَتَعطِفَنَّ الدُّنيَا عَلَينَا بَعدَ شَماسِهَا عَطفَ الضَّرُوسِ عَلي وَلَدِهَا،[ (وَ تَلا عقيب ذلك:) وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذِينَ استُضعِفُوا فِي الأَرضِ وَ نَجعَلَهُم أَئِمَّۀً وَ نَجعَلَهُمُ الوَارِثِين». 
دنيا پس از چموشي همچون شتري كه از دوشيدن شيرش (بخاطر بچه اش)  امتناع ميورزد با مهرباني همانند مادر نسبت به بچه اش رو مي آورد.(آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: ) مي خواهيم بر آنان كه در زمين ناتوان شمرده شدند تفضل نموده و آنان را پيشوايان جهان و وارثان زمين قرار دهيم.

اميرالمؤمنين علي(ع)در اين فراز از سخنان خود چنين خاطر نشان فرموده كه دنيا پس از روگردانيدن از اهل بيت پيامبر (ص) دير يا زود انعطاف نشان داده، بدانها رو كند.
اكنون آيا مقصود از اين رو كردن، پيروزي افراد برتر و شايسته تر بر كفر و ظلم جهاني، به شكل حكومت و استقرار حق است، يا ضعف و نابودي دشمنان و از بين رفتن موانع و بالاخره آماده شدن زمينه براي گسترش آثار علمي و اخلاقي آنها در سراسر گيتي؟!
هر دو نظريه، بويژه نظريه نخست از طرف شارحان نهج البلاغه ارائه گرديده؛ ولي پر واضح است كه نشر آثار علمي و اخلاقي اهل بيت بطور مطلق و همه جانبه، مستلزم حاكميّت مطلقه و پيروزي كامل بر عموم دشمنان است؛ و اين مطلب با توجه به گواه قرار دادن حضرت، آيه شريفه را بر كلام خود، امري است قطعي. زيرا آيه شريفه بيانگر پيروزي و رهبري و دست يابي مطلق و بي قيد و شرط مستضعفان است نسبت به آنچه در اختيار مستكبران و تحت نفوذ زمامداران گمراه و تجاوزگر قرار گرفته؛ و تحقق چنين امري جز  به استقرار حكومت جهاني حق و عدالت به دست اهل بيت، به چيزي ميسّر نگردد؛ و مصداق آن به اتفاق عموم « حضرت حجۀ بن الحسن العسكري »  عجّل الله تعالي فرجه الشريف است.

ابن ابي الحديد پيرامون اين سخن گويد: اماميه پنداشته اند كه حضرتش با  اين جمله به امام غائبي وعده داده است كه در آخر الزمان به زمامداري زمين نائل خواهد شد. و اصحاب ما گويند:  اين جمله وعده به امامي است كه صاحب اختيار زمين و مسلط بر كشورهاي جهان خواهد شد؛ ولي لازمه اين وعده موجود بودن و غائب بودن او نيست؛ بلكه در صحت اين تعبير كافي است كه در آخر وقت بوجود آيد.  بدين ترتيب ملاحظه مي كنيد كه ابن ابي الحديد ايراد كلام امام (ع) را درباره حضرت مهدي(ع) پذيرفته؛ اما مثل هميشه از اعتراف به ولادت و حيات آن بزرگوار امتناع ورزيده است. اكنون مي گوئيم درست است كه لازمه ايراد اين وعده، موجود بودن و غائب بودن امام مهدي(ع) به هنگام سخن نيست؛ لكن با توجه به ولادت آن حضرت در سال 255  (يا 256) هجري قمري، نه در حال حاضر مانعي از انطباق سخن امام اميرالمؤمنين
علي(ع) بر آن بزرگوار وجود دارد، و نه در عصر ابن ابي الحديد كه حدود چهار قرن از تولد آن حضرت مي گذشته؛ چه ابن ابي الحديد در رجب 644 تأليف « شرح نهج البلاغه » را آغاز، و در آخر صفر 649 به انجام رسانيده است و در نتيجه مقصود از اين كلام همانست كه شيعه اماميه گفته و مي گويد.


حكمت يكم (در قسمت حكمت هاي شگفتي آور نهج اللاغه)

 « فاذا كان ذلك، ضرب يعسوب الدين بذنبه، فيجتمعون إليه كما يجتمع قزع الخريف »
پس آنگاه كه وضع اين چنين شد، پيشواي  دين به خشم آيد و آمادگي خود را اعلام كند؛ در اين موقع مؤمنين باشتاب دورش جمع شوند، همانگونه كه ابرهاي پائيزي به هم پيوسته شوند.

در لغت عرب « يعسوب » به ملكه زنبور عسل گفته مي شود؛ و چون روش زندگاني اين حيوان بظاهر كوچك، اما پر بركت برخوردار از موقعيت رهبري زنبوران عسل است كه با جاه و جلال، و داراي نقش حياتي در جهت پيدايش و زيست صدها و هزارها زنبور عسل، و محصول ارزنده و شفابخش آنها است، در حقيقت أنفع و أطهر حيوانات است؛ اميرمؤمنان(ع) از فرزندش حضرت قائم(ع ( (به خاطر نقش رهبري و روش حكومتي حضرتش كه توأم با عدل و أمنيت جهاني، و مايه سعادت و نجات بشر، و  مفيدترين و منزه ترين حكومتهاي جهان از انواع آلودگي و وابستگي و تجاوزها خواهد بود) تعبير به « يعسوب » فرموده و گويد:
يعسوب دين بهنگام ظهور همچون شير كه به هنگام غضب دم بر زمين مي زند و نعره مي كشد حالت خشم از خود نشان دهد؛ و با قاطعيت خود را معرفي، و آمادگيش را براي قيام جهاني اعلام فرمايد. در اين موقع مؤمنان، آنچنانكه توده هاي ابر پائيزي با سرعت به هم مي پيوندند، از هر سوي دنيا، شتابان به دور او گرد آيند و با رهبري حضرتش وارد صحنه عمل شوند. نيز پيامبر اسلام (ص) كراراً از امام اميرالمؤمنين علي(ع) بعنوان  « يعسوب » دين نام برده؛ چنانكه شخص امام (ع) نيز در كلماتش، از خود تعبير به « يعسوب » فرموده است. سيد رضي، مؤلف « نهج البلاغه » مي گويد:  « يعسوب » آقاي بزرگي است كه در آن روز زمامدار مردم خواهد بود و « قزع » توده هاي ابر بدون آب است.

ابن ابي الحديد مي نويسد: اين خبر از پيشگوئي هائي مي باشد كه امام ايراد نموده؛  و از مهدي آخرالزمان ياد فرموده است. و معناي « ضَرَب بِذَنبِه » به حال استقرار و آرامش در آمدن بعد از اضطراب است. چه « يعسوب » ملكه زنبور عسل و رهبر آن است؛ و بيشتر اوقاتش در حال پرواز با دو بال خود مي باشد؛ و هنگامي كه دم خود را بر زمين مي زند ديگر از پرواز و حركت باز ايستاده، به آرامش گرايد. آنگاه مي نويسد: خواهيد گفت: اين نظريه همانند عقيده اماميه است در اينكه مهدي به حال ترس و پنهاني در گوشه و كنار زمين به سر برد؛ آنگاه در آخر الزمان ظهور كند و در مركز حكومت خود ثابت و مستقر گردد. ولي من مي گويم طبق مذهب ما (اهل تسنن) بعيد نيست كه امام مهدي، همان كسي كه در آخر الزمان ظهور مي كند، نخست از روي مصلحتي كه خدا از آن آگاه است در حال اضطراب و پراكندگي حكومت نمايد، و از آن پس حكومتش مستقر، و پراكندگيش سامان يابد.

 در اين جا باز مي بينيم ابن ابي الحديد براي فرار از رفتن زير بار ولادت و غيبت آن حضرت،
به توجيه ناموجه پرداخته ؛ و احتمالات غير قابل انطباق با پيشگوئي اميرالمؤمنين(ع) را دستاويز قرار داده ؛ و با لقمه دور سر گردانيدن، همان نظريه شيعه را ارائه مي دهد، منتها در قالب عقيده شخصي خودش.
نيز هِروي اين فراز را به نقل از اميرالمؤمنين(ع) آورده ، ، و همچون ابن ابي الحديد پيرامون آن اظهار نظر كرده است.
 و زمخشري گويد: جمله « ضَرَب بِعَسِيبِ ذَنبِه»  ( كه معنايش دم بر زمين زدن است) در اين مورد به معناي ايستادگي و پايداري او با پيروان خويش است.
 ابن اثير بدنبال نقل اين جمله مي نويسد: مقصود دوري گزيدن از برخورد با فتنه و شتابان سير كردن با اتباع خود در زمين ميباشد.
 و علامه قندوزي در باب  74 كتاب « ينابيع الموده » منظور امام اميرالمؤمنين (ع) را از اين سخن، حضرت مهدي(ع) دانسته است.

در پايان، با توجه به اظهار  نظرهائي كه درباره اين فراز از سخن امام(ع) بعمل آمده چنين استفاده ميشود:
1. پيشگوئي امام اميرالمؤمنين علي(ع) از ظهور فرزندش حضرت مهدي(عج) به عنوان يك امر مسلم و شدني
2. ظهور حضرت مهدي (ع) بشكل قيام گسترده ديني، و بعنوان زمامدار مطلق و بي چون و چراي جهان اسلام
3. حضرتش، همانند ملكه زنبور عسل، از يكسو نقش مركزيت و رهبري جامعه مؤمنين را به عهده خواهد داشت؛ و از سوئي وجود مقدس او در روش حكومتي مايه خير و بركت و موجوديت افراد بشر است، چنانكه ملكه زنبور عسل خود منشأ پيدايش و ادامه حيات هزاران هزار زنبور كارگر، فعال و عسل ساز مي باشد.
4. هنگام ظهورحضرت مهدي (ع) توده هاي انبوه مردم از گوشه و كنار جهان همچون توده هاي ابر پائيزي با شوق و شتاب به سوي او رهسپار، و پروانه وار دور شمع وجودش گرد آيند
5. حضرت مهدي (ع) بدون هيچگونه برخورد زيان بخشي با فتنه ها و از ناحيه فتنه جويان با پيروان خود به پيروزي مطلق ميرسد و سرانجام مشكلات و موانع يكي پس از ديگري از سرراهش برطرف خواهند شد.


------------------------------------------------------------------------------

برگرفته از كتاب "مهدي منتظر در نهج البلاغه" تأليف مهدي فقيه ايماني



ادامه مطلب
سه شنبه 23 مهر 1392 

بررسى آيه «اليوم يئس...» در اوايل سوره مائده اين آيه آمده است: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم واخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا -مائده/3.

اين دو قسمت كه هر دو با «اليوم‏» شروع مى‏شوند، ضمن يك آيه هستند نه دو آيه، و قدر مسلم اين است كه هر دو هم مربوط به يك مطلب است نه دو مطلب.ترجمه اين آيه را عرض مى‏كنم بعد به شرح معنى آن از روى قرائن مى‏پردازم.

كلمه «يوم‏» - يعنى روز - وقتى با «الف و لام‏» ذكر مى‏شود(الف و لام عهد)گاهى به معنى آن روز است و گاهى به معنى امروز، در هر دو مورد به كار برده مى‏شود.به معنى «آن روز» در جايى به كار مى‏رود كه قبلا يك روزى را نام برده‏اند بعد مى‏گويند در آن روز.ولى اگر بگوييم فلان كس اليوم وارد شد يعنى همين امروز وارد شد. «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم‏» (حالا ما نمى‏گوييم مقصود آن روز است‏يا امروز، شرحش را بعد مى‏دهيم.)در آن روز(يا امروز)كافران از دين شما مايوس شدند «فلا تخشوهم‏»

پس، از آنها ديگر بيم نداشته باشيد.يعنى چه آنها از دين شما مايوس شدند؟يعنى آنها ديگر مايوس شدند كه بر دين شما پيروز و فائق شوند و آن را از ميان ببرند.چون مايوس شدند دست از كار و فعاليت و آن روشى كه قبلا عليه اسلام داشتند برداشتند.

از آنها ديگر بيم نداشته باشيد.جمله بعد خيلى عجيب است، مى‏فرمايد: «و اخشون‏» اما از من بترسيد.صحبت اين است كه امروز از ناحيه آنها بيم نداشته باشيد ولى از ناحيه من بيم داشته باشيد، با توجه به اينكه بحث درباره خود دين است. بيم از آنها اين بود كه از ناحيه آنان به اين دين آسيب برسد.مى‏فرمايد نترسيد، ديگر آنها نمى‏توانند آسيبى برسانند «و اخشون‏» از من بترسيد.قهرا معنايش اين است كه اگر آسيبى به اين دين برسد، از طرف من مى‏رسد.حال اين چه مفهومى مى‏تواند داشته باشد كه بعد از اين از كفار نترسيد بر دين خودتان، از من بترسيد، بعد عرض مى‏كنيم كه مقصود چيست.

[در ادامه آيه مى‏فرمايد: ] «اليوم اكملت لكم دينكم‏» آن روز(يا امروز)دين شما را كامل كردم، به حد كمال رساندم «و اتممت عليكم نعمتى‏» و نعمت‏خودم را به پايان رساندم.در اينجا دو كلمه نزديك به هم ذكر شده است: اكمال و اتمام.اين دو كلمه خيلى به هم نزديكند: كامل كردم يا تمام كردم.

فرق اكمال و اتمام

فرق اين دو كلمه(در فارسى و بيشتر در عربى)با يكديگر اين است كه «تمام‏» در جايى گفته مى‏شود كه يك چيزى اجزائش بايد پشت‏سر يكديگر بيايد، تا وقتى كه هنوز همه اجزائش مرتب نشده، مى‏گوييم ناقص است، وقتى كه آخرين جزئش هم آمد، مى‏گوييم تمام شد.مثل يك ساختمان كه مى‏گوييم ساختمان تمام شد.يك ساختمان تا وقتى كه پايه‏هايش را بالا آورده‏اند و حتى سقف آن را هم زده‏اند، تمام نيست.تا همه اجزائى كه براى يك ساختمان لازم است - كه اگر نباشد از آن ساختمان نمى‏شود استفاده كرد - نباشند، مى‏گوييم اين ساختمان تمام نيست.وقتى همه اجزاء بود به طورى كه بتوان در آن سكنى گزيد، مى‏گوييم تمام شد.اما در مساله «كامل‏» اين طور نيست كه[شى‏ء غير كامل]جزء ناقصى دارد بلكه ممكن است هيچ جزء ناقص و ناتمامى نداشته باشد ولى هنوز كامل نباشد.مثلا يك جنين در رحم مادر به حد تمام مى‏رسد يعنى همه ساختمانش تمام مى‏شود، بچه هم به دنيا مى‏آيد ولى هنوز انسان كاملى نيست‏يعنى آن رشدى را كه بايد بكند نكرده است.رشد كردن غير از اين است كه جزء ناقصى داشته باشد.در واقع اختلاف كامل و تمام با يكديگر اختلاف كيفى و كمى است.

قرآن از يك طرف مى‏گويد: «اليوم اكملت لكم دينكم‏» در اين روز دين شما را به حد كمال رساندم، و از طرف ديگر مى‏گويد: «و اتممت عليكم نعمتى‏» نعمت‏خودم را هم به حد اتمام رساندم «و رضيت لكم الاسلام دينا» در امروز من اسلام را براى شما به عنوان يك دين پسنديدم.يعنى اين اسلام، امروز آن اسلامى است كه خدا مى‏خواسته آن باشد.واضح است كه مقصود اين نيست كه اسلام همان اسلام سابق است ولى خدا نظرش تغيير كرده!بلكه مقصود اين است كه چون اكنون اسلام به حد كمال و حد تمام رسيد، اين همان دين مرضى الهى است.آن دينى كه خدا مى‏خواسته همين اسلام كامل شده و تمام يافته است.

مفهوم آيه بيش از اين نيست.هر چه هست درباره كلمه «اليوم‏» است كه مقصود كدام روز است؟كدام روز است در اين حد از اهميت كه قرآن مى‏گويد در آن روز دين كمال يافت و نعمت‏خدايى به اتمام رسيد.اين بايد يك روز خيلى مهمى باشد، يك حادثه خيلى فوق العاده‏اى بايد در آن روز واقع شده باشد، و اين ديگر مربوط به شيعه و سنى نيست.

از عجايب قضيه اين است كه از ما قبل و ما بعد اين آيات هم هيچ چيزى كه دلالت بر آن روز بكند فهميده نمى‏شود. خلاصه از قرائن لفظى خود آيه چيزى [درباره آن روز]نمى‏شود فهميد.يك وقت هست كه قبل از آيه‏اى حادثه يا جريان يا مطلب خيلى مهمى را نقل كرده بعد مى‏گويد «امروز» يعنى به مناسبت آن مطلبى كه در اينجا گفتيم.در اين مورد اينطور نيست چون قبل از اين آيه دستورات بسيار ساده‏اى هست راجع به اينكه گوشت چه حيوانى بر شما حلال است و گوشت چه حيوانى بر شما حرام است، حكم ميته چنين است، خون بر شما حرام است، گوشت‏خنزير(يعنى خوك)بر شما حرام است و...يكمرتبه مى‏گويد: «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» .اين كه تمام مى‏شود دو مرتبه برمى‏گردد به همان سياق اول كه چه گوشتى حرام است و در صورت اضطرار مانعى ندارد: «فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف...» يعنى اين آيات به شكلى است كه اگر ما آن قسمت را از وسط آن برداريم، ما قبل و ما بعد آن به همديگر متصل مى‏شود بدون اينكه كوچكترين خللى وارد شود كما اينكه همين مضمونى كه در ما قبل و ما بعد اين آيات آمده در دو سه جاى ديگر قرآن تكرار شده بدون اينكه اين امر در وسط قرار بگيرد، و مطلب نيز متلائم و كامل مى‏باشد.

مقصود از «اليوم‏» كدام روز است؟

اين است كه در اينجا مفسرين اعم از شيعه و سنى در اين تلاش هستند كه معنى «اليوم‏» را به دست آورند كه اين «امروز» چه روزى است؟اين كار دو راه دارد.يك راه اين است كه ما از قرائن بفهميم يعنى از قرينه مضمون ببينيم اين مضمون به چه روزى مى‏خورد، درباره چه روزى مى‏شود چنين جمله‏اى آمده باشد؟ديگر اينكه از تاريخ و حديث بفهميم كه شان نزول اين آيه چيست.گروهى كه راه اول را انتخاب مى‏كنند به تاريخ و سنت و حديث - كه در حديث چه آمده است درباره اينكه اين آيه چه وقت و به چه مناسبت نازل شد - كار ندارند، مى‏گويند ما به مضمون آيه نگاه مى‏كنيم.در نتيجه گفته‏اند كه اين آيه مربوط به زمان بعثت است، پس «اليوم‏» يعنى «آن روز» نه «امروز» .

اين را هم برايتان عرض بكنم كه اين آيات در اوائل سوره مائده است كه سوره پنجم قرآن مى‏باشد و با آيه‏يا ايها الذين امنوا اوفوا بالعقودشروع مى‏شود، و سوره مائده به اتفاق جميع مفسرين آخرين سوره‏اى است كه بر پيغمبر(ص)نازل شده است‏يعنى سوره‏اى است مدنى.حتى از سوره‏اذا جاء نصر الله و الفتح‏هم ديرتر نازل شده است.البته يكى دو تا آيه را گفته‏اند كه بعد از اين سوره نازل شده كه در سوره‏هاى ديگر قرار داده شده است ولى سوره‏اى بعد از اين سوره نازل نشده است.

اين سوره جزء آخرين آياتى است كه بر پيغمبر نازل شده است.

نظريات مختلف درباره «اليوم‏»

1.روز بعثت

گفتيم بعضى گفته‏اند كه مقصود از «اليوم‏» «آن روز» است نه «امروز» .مى‏گوييم روى چه قرينه‏اى؟مى‏گويند وقتى مى‏گويد «اليوم‏» و يك روزى را آنچنان توصيف مى‏كند كه در اين روز من اسلام را براى شما به عنوان يك دين پسنديدم، قاعدتا اين روز بايد همان روز بعثت پيغمبر باشد.جواب داده‏اند كه شما اين سخن را به قرينه رضيت لكم الاسلام دينامى‏گوييد.اين درست است در صورتى كه جملات قبلش نبود زيرا صحبت اين است كه من امروز دين را به پايان رساندم و نعمت را به حد اتمام رساندم، [و حال آنكه]روز بعثت روز شروع اين نعمت بوده است. رضيت لكم الاسلام دينانيز به اين عنوان است كه حالا كه اسلام كامل شد و نعمت اسلام تمام شد من اين[دين]را به عنوان آن اسلامى كه مى‏خواهم، براى شما پسنديدم.پس «اليوم‏» نمى‏تواند روز بعثت باشد.

2.روز فتح مكه

از روز بعثت كه بگذريم، روز ديگرى كه احتمال داده‏اند (اينها هيچ قرينه‏اى ندارد، فقط احتمال است.چون گفته‏اند، ما هم نقل مى‏كنيم) ، روز فتح مكه است.

گفته‏اند يك روز ديگر هم در تاريخ اسلام روز خيلى مهمى است(راست هم مى‏گويند روز خيلى مهمى است)و آن، روز فتح مكه است كه آيه نازل شد: انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر (فتح/1 و 2 )

مكه در جزيرة العرب از نظر روحى وضع و موقعيت عجيبى داشت.بعد از عام الفيل و داستان اصحاب فيل كه حمله كردند به مكه و به آن وضع عجيب شكست‏خوردند، تمام مردم جزيرة العرب يك اعتقاد عظيمى به كعبه به عنوان معبد بزرگ پيدا كرده بودند.غرور قريش هم از همانجا بود.قريش اين[قضيه]را به حساب خودشان گذاشتند و گفتند بله اين كعبه است كه چنين احترامى دارد كه لشكرى با آن قدرت مى‏آيد و آنچنان دچار بلاى آسمانى مى‏شود كه كسى از ايشان باقى نمى‏ماند.ببينيد ما چقدر مهم هستيم!از آن پس قريش عجيب غرور پيدا كردند و در مردم جزيرة العرب نيز يك نوع اطاعت و فرمانبردارى از ايشان پديد آمده بود.بازار مكه رواج بسيار يافت.آنها هر تحكمى كه دلشان مى‏خواست، به مردم مى‏كردند.مردم هم روى همين جنبه روانى و اعتقادى كه به كعبه پيدا كرده بودند، اطاعت مى‏كردند.

از آن هنگام مردم اعتقاد پيدا كردند كه محال است كسى بر كعبه قدرت پيدا كند و مسلط شود.پيغمبر اكرم مكه را فتح كرد بدون خونريزى، بدون هيچ ناراحتى و بدون اينكه كوچكترين آسيبى به كسى برسد.شايد پيغمبر اكرم كه اينهمه عنايت داشت به اينكه مكه را بدون خونريزى فتح كند، غير از مساله حرمت كعبه كه مى‏خواست محفوظ بماند، اين مساله را نيز در نظر داشت.اگر در جاى ديگر مى‏جنگيدند، چنانچه صد مسلمان هم كشته مى‏شدند، كسى به حساب چيزى نمى‏گذاشت، ولى اگر در فتح مكه به مسلمانها آسيبى مى‏رسيد، مى‏گفتند ببينيد!همان كارى كه بر سر اصحاب فيل آمد، بر سر اصحاب محمد آمد.پيغمبر اكرم مكه را آنچنان فتح كرد كه خون هم از دماغ كسى نيامد، نه از مسلمين و نه از كفار.فقط خالد بن وليد روى كينه‏هاى خودش، در گوشه‏اى از مكه كه عده‏اى مقاومت مى‏كردند، دو سه نفر از آنها را كشت.

بعد كه اين خبر به پيغمبر اكرم رسيد عجيب آنها را تهديد كرد كه چرا چنين كارى كرديد؟!و تبرى جست: خدايا من از تو تبرى مى‏جويم از كارى كه اين مرد كرد و من هرگز به اين كار راضى نبودم.

اين بود كه فتح مكه از نظر روانى اثر فوق العاده‏اى در مردم جزيرة العرب گذاشت.گفتند معلوم مى‏شود كه وضع ديگرى است.محمد(ص)آمد مكه را تصرف كرد و هيچ آسيبى هم به او نرسيد.بعد از اين بود كه ديگر مردم جزيرة العرب تسليم مى‏شدند، هى آمدند و اسلام اختيار كردند.آيه قرآن مى‏فرمايد: لا يستوى منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل اولئك اعظم درجة من الذين انفقوا من بعد و قاتلوا (حديد/10) در نزد خدا مردمى كه قبل از فتح مكه براى اسلام فداكارى جانى يا مالى كردند، با آنها كه بعد از فتح مكه چنين كردند برابر نيستند، چون قبل از فتح مكه هنوز مسلمين در اقليت بودند [و اين اعمال آنها]روى ايمان كامل بود ولى بعد از فتح مكه مردم خود به خود مى‏آمدند[و اسلام اختيار مى‏كردند].ايمان بعد از فتح مكه ارزش ايمان قبل از فتح مكه را نداشت.پس در اينكه روز فتح مكه روز پيروزى عظيمى براى اسلام است هيچ بحثى نيست و ما هم بحثى نداريم.

گفتيم برخى گفته‏اند شايد مقصود از روزى كه قرآن اينهمه به آن اهميت مى‏دهد اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى‏روز بزرگ فتح مكه باشد.(همان طور كه عرض كردم دليلى در لفظ يا در تاريخ براى اثبات اين سخن نيست.) اين سخن هم گذشته از اينكه هيچ قرينه و تاريخى آن را تاييد نمى‏كند، صدر آيه نيز آن را تاييد نمى‏كند چون آيه مى‏گويد: اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى نعمت‏خودم را به پايان رساندم، يعنى چيزى باقى نمانده كه نگفته باشم، همه چيز را گفتم، و حال آنكه ما مى‏دانيم بسيارى از دستورات اسلام بعد از فتح مكه نازل شده است.اين بااتممت عليكم نعمتى‏نمى‏سازد.وقتى مى‏گويد من اين ساختمان را به پايان رساندم، مسلما منظور ساختمان نيمه تمام نيست.بسيارى از آيات و از جمله همه سوره مائده كه اتفاقا مفصل و زياد است و دستور هم زياد دارد، بعد از فتح مكه نازل شده.چطور مى‏تواند اين آيه كه جزء سوره مائده است مربوط به فتح مكه باشد كه در سال هشتم هجرى بوده در حالى كه سوره مائده در اواخر سال دهم هجرى نازل شده است.اگر هم بگوييم تنها اين آيه[در فتح مكه]نازل شده، باز با اتمام نعمت جور در نمى‏آيد.

در اينكه منظور از «اليوم‏» در اين آيه روز فتح مكه باشد، ايراد ديگرى نيز هست و آن اينكه آيه مى‏گويد: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم‏امروز كافران از دين شما مايوس شدند يعنى از تسلط بر دين شما مايوس شدند.آيا در روز فتح مكه اينطور شد؟ درست است كه اين فتح اثر عظيم داشت ولى آيا آن روز روزى بود كه ديگر كافران بكلى از اينكه اين دين از بين برود مايوس شدند؟نه.

3.روز قرائت‏سوره برائت به وسيله امير المؤمنين در منى

روز ديگرى را نيز روز مهمى شمرده‏اند(كه مهمتر بوده است)و گفته‏اند احتمالا مقصود آن روز است‏يعنى روز قرائت‏سوره برائت به وسيله اميرالمؤمنين در منى در سال نهم هجرى.فتح مكه يك فتح نظامى بود و به موجب آن، قدرت نظامى و حتى قدرت معنوى اسلام عجيب تثبيت‏شد ولى هنوز پيغمبر با كفار با شرايط صلح زندگى مى‏كرد، قرار داد صلح بسته بود و لهذا آنها هم حق داشتند در خانه كعبه طواف كنند و در مكه باشند و نيز حق داشتند كه در حج‏شركت كنند.يك سال هم[مراسم حج]به همين صورت بود: مسلمين شركت مى‏كردند، آنها هم شركت مى‏كردند.

مسلمين مراسمشان را مطابق اسلام انجام مى‏دادند، آنها هم مطابق رسوم خودشان انجام مى‏دادند.در سال نهم هجرى سوره برائت نازل شد.بعد كه اين سوره نازل شد قرار شد كه اميرالمؤمنين برود اين سوره را در منى در مجمع عمومى بخواند كه از اين پس ديگر مشركين حق ندارند در مراسم حج‏شركت كنند و اين مراسم خاص مسلمين است و بس.

داستان معروف است كه حضرت رسول اول ابوبكر را فرستادند به عنوان اميرالحاج.او رفت ولى هنوز بين راه بود كه آيه نازل شد.اينكه ابوبكر سوره برائت را هم با خود برد يا از اول سوره برائت نبود و او فقط براى امارة الحاج رفته بود، مورد اختلاف مفسرين است ولى به هر حال اين، مورد اتفاق شيعه و سنى است و آن را جزء فضائل اميرالمؤمنين مى‏شمارند كه پيغمبر اكرم اميرالمؤمنين را با مركب مخصوص خودش فرستاد و به او فرمود برو كه بر من وحى نازل شده است كه اين سوره را بر مردم نبايد بخواند مگر تو يا كسى كه از توست.اميرالمؤمنين رفت و در بين راه به ابوبكر رسيد.داستان را اينطور نقل كرده‏اند كه ابوبكر در خيمه‏اى بود.شتر مخصوص پيغمبر نعره‏اى كشيد.او اين صدا را مى‏شناخت.گفت اين صداى شتر پيغمبر است، چرا اين شتر اينجاست؟ناگاه ديد على(ع)آمده است.خيلى ناراحت‏شد.فهميد خبر مهمى است. گفت: آيا خبرى شده؟فرمود: پيغمبر مرا مامور كرده كه سوره برائت را بر مردم بخوانم.گفت: آيا چيزى عليه من هم نازل شده يا نه؟فرمود: نه.

در اينجا اختلاف است: سنيها مى‏گويند على رفت و سوره برائت را قرائت كرد و ابوبكر به سفر ادامه داد و اين يك پست از او گرفته شد.ولى عقيده شيعه و بسيارى از اهل تسنن همان طور كه در تفسير الميزان نقل شده اين است كه ابوبكر از آنجا برگشت و تا به پيغمبر اكرم رسيد گفت: يا رسول الله!آيا چيزى عليه من در اين سوره نازل شده است؟فرمود: نه.

روز اعلام سوره برائت هم براى مسلمين روز فوق‏العاده‏اى بود.در آن روز اعلام شد كه از امروز ديگر كفار حق ندارند در مراسم حج‏شركت كنند و محيط حرم اختصاص به مسلمين دارد، و مشركين فهميدند كه ديگر نمى‏توانند به وضع شرك زندگى كنند، اسلام شرك را تحمل نمى‏كند، همزيستى با اديان مثل يهوديت، نصرانيت و مجوسيت را مى‏پذيرد ولى همزيستى با شرك را نمى‏پذيرد.گفته‏اند شايد مقصود از «اليوم‏» اين روز باشد.

در پاسخ گفته‏اند كه اين مطلب بااتممت عليكم نعمتى(نعمت را به پايان رساندم، ساختمان را تمام كردم)جور در نمى‏آيد چون بسيارى از دستورات بعد از آن روز رسيده است.اين روز حتما بايد از روزهاى آخر عمر پيغمبر باشد كه ديگر بعد از آن دستور جديدى نرسيده باشد. (1) اينهايى كه گفته‏اند مقصود از «اليوم‏» فلان روز است، هيچ دليلى ندارند يعنى گذشته از اين كه تاريخ تاييد نمى‏كند، قرائن هم تاييد نمى‏كند.

بيان شيعه

1.از جنبه تاريخى

شيعه در اينجا يك بيانى دارد كه مدعى است هم مضمون آيات، آن را تاييد مى‏كند و هم تاريخ.پس مطلب در دو قسمت بايد بحث‏شود، يكى اينكه مضمون آيات تاييد مى‏كند و ديگر اينكه تاريخ تاييد مى‏كند.

اگر بخواهم قسمت دوم را بحث كنم يك مساله تاريخى خيلى مفصلى است.

اغلب كتابهايى كه در اين مورد نوشته‏اند بيشتر روى اين جهت تكيه كرده‏اند كه از جنبه تاريخى و از جنبه حديثى ثابت كنند كه آيه‏اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا در غدير خم نازل شده است.كتاب الغدير همين مطلب را ثابت مى‏كند.گذشته از كتب حديث، در مورد مورخين هم همين طور است.قديمترين كتاب تاريخى اسلام از كتابهاى تاريخ عمومى اسلامى و از معتبرترين كتابهاى تاريخ اسلامى كه شيعه و سنى آن را معتبر مى‏شمارند كتاب تاريخ يعقوبى است.مرحوم دكتر آيتى هر دو جلد اين كتاب را ترجمه كرده‏اند.كتاب بسيار متقنى است و در اوايل قرن سوم هجرى نوشته شده است.ظاهرا بعد از زمان مامون و حدود زمان متوكل نوشته شده.اين كتاب كه فقط كتاب تاريخى است و حديثى نيست، از آن كتابهايى است كه داستان غدير خم را نوشته است.كتابهاى ديگرى - كه آنها را هم اهل تسنن نوشته‏اند - نيز حادثه غدير خم را ذكر كرده‏اند.

هنگامى كه به غدير خم كه نزديك جحفه (از جنبه قرائن موجود در آيه) است رسيدند، قافله را متوقف و اعلام كردند كه مى‏خواهم درباره موضوعى با مردم صحبت كنم.(اين آيه‏ها نيز در آنجا نازل شد.)بعد دستور داد كه منبرى برايش درست كنند.از جهاز شتر و چيزهاى ديگر مركز مرتفعى ساختند.

حضرت رفت بالاى آن و مفصل صحبت كرد: «الست اولى بكم من انفسكم؟قالوا: بلى‏» .

آنگاه فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه‏» .بعد از اين بود كه اين آيه نازل شد: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى.

استدلال شيعيان يكى از جنبه تاريخى است كه مى‏گويند وقتى ما مى‏بينيم در لفظ آيه‏اليوم يئس الذين كفروا من دينكم‏اين مطلب نيست كه «امروز» كدام روز است، به تاريخ و شان نزول‏ها مراجعه مى‏كنيم.در نتيجه مى‏بينيم[روايات]نه يكى، نه دو تا و نه ده تا بلكه به طور متواتر مى‏گويد اين آيه در روز غدير خم نازل شد كه پيغمبر(ص) على(ع)را به جانشينى خودش نصب كرد.

ولى ما مى‏خواهيم ببينيم آيا قرائنى كه در خود آيه هست نيز همين را كه تاريخ تاييد مى‏كند، تاييد مى‏نمايد يا نه؟آيه اين است: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم امروز(يا بگوييم آن روز)كافران از دين شما مايوس شدند.اين را ما ضميمه مى‏كنيم به يك سلسله آيات ديگرى در قرآن كه مسلمين را تحذير مى‏كند، مى‏ترساند و مى‏گويد كافران دائما نقشه مى‏كشند و دوست دارند كه شما را از دينتان برگردانند و عليه دينتان اقدامات مى‏كنند.هم راجع به اهل كتاب دارد و هم راجع به غير اهل كتاب: ود كثير من اهل الكتاب لو يردونكم من بعد ايمانكم كفارا حسدا من عند انفسهم   .پس، از يك طرف ما مى‏بينيم كه[خداوند]در آياتى از قرآن گوشزد مى‏كند كه كفار طمع بسته‏اند به از بين بردن دين شما، و از طرف ديگر مى‏بينيم در آن آيه مى‏گويد ولى امروز ديگر مايوس شدند، از امروز ديگر فعاليت كافران عليه دين شما به پايان رسيد «فلا تخشوهم‏» ديگر از ناحيه آنها بيمى نداشته باشيد «واخشون‏» از من بترسيد.بعد از اين از اينكه دينتان از بين برود يا ضعيف شود و هر چه كه بر سرتان بيايد، بايد از من بترسيد. «از من بترسيد» يعنى چه؟مگر خدا دشمن دين خودش است؟نه، اين آيه همان مطلبى را مى‏گويد كه در آيات زيادى از قرآن به صورت يك اصل اساسى هست راجع به نعمتهايى كه خداوند بر بنده‏اش تمام مى‏كند.مى‏فرمايد: ان الله لا يغير ما بقوم حتى يا: «ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏» (.انفال/53) .مضمون اين است: خداوند هر نعمتى را كه بر قومى ارزانى بدارد، آن نعمت را از آنها نمى‏گيرد مگر وقتى كه آن مردم خودشان را از قابليت بيندازند، يعنى مگر اينكه آن مردم خودشان به دست‏خودشان بخواهند آن نعمت را زايل كنند.اين مطلب اساسا يك اصل اساسى در قرآن مجيد است.

محكمات و متشابهات

به مناسبت اين آيه لازم است مطلبى را كه در خيلى موارد به كار مى‏آيد عرض بكنم.آيات قرآن بعضى، بعضى ديگر را تفسير مى‏كنند(القران يفسر بعضه بعضا).قرآن كتاب مبين است، آشكار و آشكار كننده است.خود قرآن مى‏گويد آيات من دو گونه است: محكمات و متشابهات.آيات محكمات را آيات مادر مى‏نامد كه تعبير عجيبى است: «هو الذى انزل عليك الكتاب منه ايات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات‏» (آل عمران/7) .آيه متشابه آيه‏اى است كه مفهومى دارد كه آن را چند جور مى‏شود پياده كرد.آيه محكمه را فقط يك جور مى‏توان پياده كرد.قرآن كه آيات محكمات را آيات مادر مى‏نامد يعنى آيات متشابه را با كمك آيات محكمه مى‏شود پياده كرد.اگر آيه‏اى از قرآن را چندگونه بشود پياده كرد، ما حق نداريم آن را پياده كنيم مگر اينكه رجوع كنيم به ساير آيات قرآن كه با توجه به آنها خواهيم دانست كه چگونه بايد آن را پيداه كرد. معنى آيه متشابه اين نيست كه مجمل است‏يا لغتى در آن است كه معنايش را نمى‏دانيم، بلكه آيه متشابه يعنى آيه‏اى كه مى‏شود آن را به چند گونه شبيه يكديگر توجيه كرد.

مثلا در قرآن آياتى است راجع به مشيت مطلقه الهى كه همه چيز به مشيت الهى است.استثنا نمى‏كند.از جمله اين آيه است كه به همين معنا متشابه است: «قل اللهم مالك الملك تؤتى الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بيدك الخير انك على كل شى‏ء قدير (.آل عمران/26) .

ديگر تاكيدى از اين بالاتر نمى‏شود: مالك اساسى همه ملكها و قدرتها تو هستى و به هر كه ملك بدهى تو مى‏دهى و از هر كه منتزع بكنى تو مى‏كنى و به هر كه عزت بدهى تو مى‏دهى، از هر كه عزت بگيرى و ذلت بدهى تو مى‏دهى، خير منحصرا در دست توست و تو بر همه چيز توانا هستى.

اين آيه از اين نظر متشابه است كه آن را چند گونه مى‏شود پياده كرد.همين قدر مى‏گويد كه همه چيز به مشيت الهى است، و اين، دو جور ممكن است باشد، يكى اينكه در مشيت الهى هيچ چيزى شرط هيچ چيز نيست، كما اينكه بعضى همين طور نتيجه‏گيرى غلط كرده و گفته‏اند بنابراين ممكن است تمام شرايطى كه ما آنها را شرايط عزت مى‏ناميم پيدا بشود ولى به دنبال آن به جاى عزت ذلت بيايد، و ممكن است تمام شرايطى كه ما آنها را شرايط ذلت مى‏ناميم حاصل شود اما پشت‏سر آن عزت بيايد!در سعادت دنيا و سعادت آخرت هيچ چيزى شرط هيچ چيز نيست چون همه چيز به مشيت الهى است!در نتيجه ممكن است‏يك قومى يا يك فردى در دنيا به سعادت كامل نائل بشود بدون هيچ مقدمه‏اى، يا به بدبختى كامل برسد بدون هيچ مقدمه‏اى، و يا در آخرت يك قومى به اعلى عليين برده شوند بدون هيچ شرط و مقدمه‏اى و قوم ديگرى در قعر سجين فرو بروند بدون هيچ مقدمه‏اى.متاسفانه بعضى از مسلمين كه به آنها اشاعره مى‏گويند همين استفاده را از اين آيه كرده و گفته‏اند هيچ مانعى ندارد كه پيغمبر خدا برود به جهنم و ابو جهل برود به بهشت چون خدا گفته همه چيز به مشيت الهى است! ولى اين يك نوع پياده كردن غلط است.آيه فقط مى‏گويد همه چيز به مشيت الهى است اما كيفيت جريان مشيت را بيان نكرده و نگفته است كه مشيت الهى كه سعادت و شقاوت و عزت و ذلت به مشيت اوست، چگونه كار مى‏كند.پس اين آيه را چند گونه مى‏توان پياده كرد.ولى وقتى ما به آيات ديگر قرآن مراجعه مى‏كنيم، آنها آيات مادر مى‏شوند و اين آيه را تفسير مى‏كنند.مثلا اين آيه در كمال صراحت مى‏گويد: «ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها على قوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏» (انفال/53) .يا آيه ديگر كه از يك نظر اعم است مى‏گويد: «ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏» (رعد/11) .

اين دو آيه هر كدام چيزى دارد كه ديگرى ندارد.آيه دوم مى‏گويد: خدا آنچه را كه بر قومى هست از آنها نمى‏گيرد مگر آنچه را كه در ايشان هست، خودشان از خودشان بگيرند.اين آيه اعم است، يعنى خداوند نعمتى را كه قومى دارند از آنها نمى‏گيرد و تبديل به نقمت نمى‏كند مگر خودشان را عوض كرده باشند، نقمتى را هم كه قومى دارند از آنها نمى‏گيرد باز مگر خودشان را عوض كرده باشند.ولى آيه اول فقط در مورد نعمتهاست و به نقمتها كار ندارد اما با يك نكته اضافى و آن اينكه مى‏فرمايد: «ذلك بان الله لم يك مغيرا» اين بدان موجب است كه خدا چنين نبوده است.(قرآن مى‏گويد: «ما كان الله‏» خدا چنين نبوده است، يعنى خدايى خدا ايجاب نمى‏كند.)بر ضد خدايى خداست كه نعمتى را گتره از قومى سلب كند.اينكه مشيت‏خداوند گتره و گزاف جريان پيدا كند و هيچ چيزى را شرط هيچ چيز قرار ندهد، بر خلاف حكمت و كمال ذات و خدايى اوست.پس اين آيات، آيات مادرند نسبت به آن آيه.آيه‏هايى كه راجع به مشيت است همين قدر مى‏گويد كه همه چيز به مشيت‏خداست. اين آيه مى‏گويد ولى مشيت‏خدا اينچنين در عالم جريان دارد، اينچنين قانونى دارد.پس در قرآن اين مطلب يك اصل اساسى بسيار متينى است و در آيات زيادى تكرار شده است كه اگر شكر نعمت مرا بجاى آوريد يعنى اگر از نعمت من درست استفاده كنيد آن را ابقا مى‏كنم و اگر با نعمت من بازى كنيد، كفران نعمت كنيد، آن را از شما سلب مى‏كنم.

پس معنى «اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم واخشون‏» اين است كه ديگر كافرها، بيرون جامعه اسلامى[از اينكه دين شما از بين برود]مايوسند، از ناحيه آنها ديگر خطرى براى عالم اسلامى نيست، از من بترسيد، يعنى از خودتان بترسيد.

اى جماعت مسلمين!بعد از اين اگر خطرى باشد آن است كه خودتان با نعمت اسلام بد عمل كنيد، كفران نعمت كنيد، آن استفاده‏اى را كه بايد ببريد نبريد، در نتيجه قانون من در مورد شما اجرا شود: «ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏» .از اين روز ديگر خطرى از خارج، جامعه اسلامى را تهديد نمى‏كند، خطر از داخل تهديد مى‏كند.

استاد شهيد مرتضى مطهرى(ره)


گردآوري:گروه قرآن سايت تبيان زنجان
http://www.tebyan-zn.ir/quran.html



ادامه مطلب
سه شنبه 23 مهر 1392 

ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه مي نويسد: پيامبر(ص) با آن همه فضائلى كه براى على(ع) برشمرده باز هم همه را نگفته از ترس اينكه مردم او را معبود خود بشمارند، چنانكه به او فرمود: «سوگند به آنكه جانم در اختيار اوست اگر نه اين بود كه مى‏ ترسم جمعى‏ از امت درباره تو همان بگويند كه نصارى درباره مسيح گفتند، سخنى درباره‏ ات‏ مى‏ گفتم كه از مقابل هيچ گروه از مردم نگذرى مگر اينكه خاك از زير پاهايت‏ براى تبرك بردارند.»


 
هنگامى كه امام علي(ع) تصميم گرفت‏ با خوارج نبرد كند، به آن حضرت گفته شد: آنها از پل نهروان گذشته اند، امام(ع) چنين فرمود: «قتلگاهشان كنار نهر است‏»! قتلگاه آنان، اين سو، در كنار نهر است! به خدا سوگند از آنها حتى ده نفر باقى نخواهد ماند و از شما ده نفر كشته نخواهد شد!. و قال(ع) لمّا عزم على حرب الخوارج و قيل له: إن القوم قد عبروا جسر النهروان. مَصَارِعُهُمْ دُونَ النُّطْفَةِ، وَاللهِ لاَ يُفْلِتُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ، وَلاَ يَهْلِكُ مِنْكُمْ عَشَرَةٌ. مقصود از «نطفه‏» آب نهر است و اين فصيح‌ترين كنايه در مورد آب است؛ گر چه آب‏ زياد و فراوان هم باشد، در گذشته نيز كه شبيه اين سخن گذشت اشاره به چگونگى اين كنايه‏ نموديم.(در خطبه 48)

 
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مى‏ نويسد: اين از اخبارى است كه به حد تواتر رسيده و در ميان مردم مشهور است اين‏ از معجزات و اخبار غيبى امام(ع) مى‏ باشد. مانند اين خبر هيچ احتمال اشتباه‏ اندازى در آن وجود ندارد نه نسبت‏ به‏ اصحاب خود و نه نسبت‏ به خوارج و اين خبر بدون كم و كاست‏ به وقوع‏ پيوست. مسلما اين امرى است‏ خدائى كه امام(ع) از ناحيه پيامبر(ص) دريافت‏ داشته است، چه اينكه نيروى بشرى از درك چنين مطلبى عاجز است: سپس اضافه مى‏ كند، اخبار غيبى امام(ع) آنقدر زياد است كه عده‏ اى‏ درباره‏ اش غلو كردند و پيامبر(ص) با آن همه فضائلى كه براى على(ع) برشمرده باز هم همه را نگفته از ترس اينكه مردم او را معبود خود بشمارند، چنانكه به او فرمود: «و الذى نفسى بيده لو لا انى اشفق ان يقول طوائف من امتى فيك‏ما قال النصارى فى ابن مريم لقلت اليوم فيك مقالا لا تمر بملاء من الناس‏الا اخذوا التراب من تحت قدميك للبركة‏: سوگند به آنكه جانم در اختيار اوست اگر نه اين بود كه مى‏ ترسم جمعى‏ از امت درباره تو همان بگويند كه نصارى درباره مسيح گفتند، سخنى درباره‏ ات‏ مى‏ گفتم كه از مقابل هيچ گروه از مردم نگذرى مگر اينكه خاك از زير پاهايت‏ براى تبرك بردارند»! ولى با اين حال عده‏ اى ادعاى الوهيت امام علي(ع) را نمودند و با آنكه امام آنها را كيفر نمود باز هم دست‏ برنداشتند. (شرح ابن ابى الحديد، جلد 5 صفحه‏3-6)

 
در كتاب نهج البلاغه برخى اخبار غيبى از آن حضرت روايت شده كه در ادامه از نظر شما مي گذرد.

 
1- شهر بصره غرق مى ‏شود

 
پس از اينكه جنگ جمل به پايان رسيد و بصره فتح شد. على(ع) خطبه‏ اى ايراد كرد كه بخشى از آن، از خبرهاى غيبى آن حضرت به شمار مى‏ آيد. فرمود: وايم الله لتغرقن بلدتكم كانى بمسجد كم كجؤجؤ سفينة...: به خدا سوگند شهر شما غرق مى‏ شود و مسجد شما به سان سينه كشتى (كه بدنه آن در آب فرو مى‏ رود و تنها سينه‏ اش روى آب ظاهر است) ديده مى‏ شود خداوند از بالا و پايين به اين شهر عذاب خواهد فرستاد. ابن ابى الحديد در شرح اين كلام مى‏ نويسد: بصره تاكنون دوبار در آب غرق شده است يك بار در زمان «القادر الله» و بار ديگر در زمان «القائم بامرالله» طغيان آب‏هاى خليج فارسى اين شهر را در آب فرو برد و از آن همه ساختمان تنها قسمتى از مسجد جامع همان طور كه على(ع) خبر داده بود در ميان آب ديده مى‏ شد و در اين دو حادثه تمام خانه‏ ها خراب شد و جميعت زيادى غرق شدند.

 
2- معاويه بر سرزمين عراق مسلط مى‏ گردد

 
امير مؤمنان(ع) خبر مى‏ دهد كه او پيش از معاويه از دنيا مى‏ رود و معاويه پس از او بر عراق مسلط مى‏ گردد و سپس مى‏ افزايد: «انه سيامركم بسبى و البرائة منى...: از شما مى‏ خواهد كه به من ناسزا گوئيد و از من بيزارى جوييد...» همانطور كه على(ع) خبر داده بود، معاويه پس از آن حضرت بر عراق مسلط شد و از مردم خواست كه به آن حضرت ناسزا بگويند و از او بيزارى جويند و داستان اسف‏ انگيز ناسزاگويى به على(ع) حتى در خطبه‏ هاى نماز جمعه كه از زمان معاويه به دستور او مرسوم شده بود در تواريخ ثبت و ضبط است.

 
3- از آنها 10 نفر جان به سلامت نمى‏ برند و از شما هم 10 نفر كشته نمى‏ شوند

 
در نبردى كه ميان امام علي(ع) و خوارج در كنار نهروان رخ داد امام پس از اتمام حجت و بازگشت گروهى از آنان به صفوف امام، رو به ياران خود كرد و فرمود: «مصارعهم دون النطفة والله لايفلت منهم عشرة ولايهلك منكم عشرة: «قتلگاه آنان كنار آب نهروان است به خدا سوگند، از گروه آنان 10 نفر جان به سلامت نمى ‏برند و از شما هم 10 تن كشته نمى‏ شود.» ابن ابى الحديد مى‏ گويد: اين خبر غيبى يكى از معجزات على(ع) است كه نقل آن نزديك به تواتر رسيده است و در نبردى كه ميان امام و خوارج نهروان رخ داد همه شاهد بودند كه 9 نفر از خوارج جان به سلامت بردند و از ميان ياران على(ع) فقط هشت تن به شهادت رسيدند.

 
4- مروان بن حكم حكومت بسيار كوتاهى خواهد داشت

 
مروان بن حكم در جنگ جمل اسير شد و امام حسن(ع) و امام حسين(ع) از پدر عفو او را خواستند. حضرت او را آزاد كرده و سپس فرمود: «اما ان له امرة كلعقة الكلب انفه و هو ابوالاكبش الاربعة و ستلقى الامة منه و من ولده يوماً احمر: آگاه باشيد براى اين مروان فرمانروايى كوتاهى است بسان ليسيدن سگ بينى خود را (اين تعبير كنايه از كوتاهى مدت فرمانروائى است) او پدر چهار رئيس است و امت اسلامى از فرمانرواصى او و فرزندانش روز خونينى خواهند ديد.» همان طور كه آن حضرت خبر داده بود مروان به حكومت رسيد اما حكومت او بيش از نه ماه طول نكشيد و چهار فرزندش كه يكى از آنها عبدالملك و سه تاى ديگر عبارتنداز: عبدالعزيز، بشر و محمد به رياست رسيدند عبدالملك، خليفه شد و آن سه والى مصر و عراق و جزيره شدند و امت اسلامى از مروان و فرزندانش روزهاى خونينى ديدند كه روشن‏ ترين گواه آن، ظلم و ستم و خونريزى‏ هايى است كه به دست حجاج بن يوسف خونخوار كه از طرف عبدالملك مروان، والى و استاندار عراق بود انجام شد.

 
5- جوان ثقفى بر شما مسلط مى‏ شود و هستى شما را غارت مى‏ كند

 
«اما و الله ليسلطن عليكم غلام ثقيف الذيال الميال يا كل خضرتكم و يذيب شحمتكم...: آگاه باشيد به خدا سوگند جوانى متكبر و ستمگر از طائفه ثقيف بر شما مسلط مى ‏شود كه سبزه شما را مى‏ خورد و پيه شما را آب مى‏ كند كنايه از اينكه به جان و مال شما رحم نمى‏ كند و همه را از آن خود مى‏ داند».اين جوان ثقفى همان حجاج بن يوسف ثقفى خونخوار و ستمگر معروف بود كه در ايام حكومت خود به جان و مال مردم افتاد و هزاران نفر را به قتل رسانيد.

 
6- برنامه مهدى موعود(عج) پيروى از قرآن و هدايت است

 
«يعطف الهوى على الهدى اذا عطفوا الهدى على الهوى و يعطف الرأى على القرآن اذا عطفوا القرآن على الرأى: هنگامى كه مردم هدايت را پيرو هواهاى نفسانى خود قرار دهند مهدى موعود (ع) مى‏ آيد و هواهاى نفسانى را مغلوب هدايت مى‏ نمايد و نيز هنگامى كه مردم قرآن را بر آراء و نظريات و تمايلات شخصى خود تطبيق نمودند آن حضرت آراء و نظريات را تابع قرآن قرار مى‏ دهد برنامه آن حضرت حكومت قرآن و هدايت است.»

 
7- اگر بخواهيم از همه خصوصيات شما خبر دهم مى‏ توانم

 
«والله لوشئت ان اخبركل رجل منكم بمخرجه و مولجه و جميع شأنه لفعلت ولكن اخاف ان تكفروا فى برسول الله صلى الله عليه و آله...: به خدا سوگند اگر بخواهم مى‏ توانم از همه خصوصيات هر كدام شما كه از كجا و چگونه و به چه هدف آمدى و چه تصميم داريد و خصوصيات ديگر خبر دهم. اما مى‏ ترسم درباره من غلو كنيد و مرا از رسول خدا(ص) بالاتر بدانيد و يا به خدايى من معتقد شويد و اين عقيده موجب كفر شما شود.» ابن ابى الحديد در ذيل اين كلام، مى‏ نويسد: اين گفتار على(ع) مانند گفتار حضرت مسيح(ع) است كه مى‏ گفت: از معجزه‏ هاى من اين است كه «و أُنبتكُم بما تاكلون و ما تدّخَرون فى بيوتكم: شما را از غذايى كه در خانه مى‏ خوريد و از آنچه ذخيره مى‏ كنيد خبر مى‏ دهم.»

 
8- زمانى بيايد كه از اسلام فقط نام آن باقى ماند

 
«يأتى على الناس زمان لايبقى فيهم من القرآن الارسمه و من الاسلام الااسمه مساجدهم يومئذ عامرة من البناء خراب من الهدى...: روزگارى بيابد كه در ميان مردم از قرآن جز خواندن و قرائت و از اسلام جز نامى باقى نماند، در آن زمان مساجد از حيث بنا و ساختمان معمور و آباد است اما از جهت هدايت و معنويت خراب است (مسلمانان به اسم اسلام و قرآن اكتفا مى‏ كنند و رفتن به مساجد هم جنبه تشريفات به خود مى‏ گيرد در صورتي كه اسلام و قرآن بايد در متن زندگى آنان باشد.»

 
9- خوارج پس از من با خوارى و ذلت زندگى خواهند كرد

 
«اما انكم ستلقون بعدى ذلا شاملا وسيفاً قاطعاً واثرة يتخذها الظالمون فيكم سنة: آگاه باشيد پس از من با ذلت همه جانبه و شمشير برنده و استبداد روبرو مى‏ گرديد اموال و حقوق شما را ستمگران مى ‏گيرند و اين كار درباره شما براى هميشه معمول و رسم مى ‏گردد: همان طور كه اميرمؤمنان(ع) خبر داد خوارج پيوسته از طرف حكومت‏ ها، مورد تعقيب قرار گرفته اموال آنان پيوسته از طرف ستمگران تصاحب مى ‏شد.»

 
10- از هر چه سؤال كنيد خبر مى‏ دهم 

«فاسألونى قبل ان تفقدونى، فوالذى نفسى بيده لا تسألونى عن شى‏ء فيما بينكم و بين الساعة... الا انباتكم...: در اين خطبه اميرمؤمنان(ع) حدود آگاهى خويش از غيب را بيان مى‏ كند و مى ‏فرمايد: «از هر چه كه تا قيامت پيش مى ‏آيد سؤال كنيد جواب خواهم داد و از هر نبرد و جنگى كه پيش مى ‏آيد و خصوصيات آن، تعداد افرادى كه كشته مى ‏شوند يا مى‏ ميرند و اينكه در كجا كشته مى ‏شوند و كجا به خاك سپرده مى ‏شوند از همه اين‏ها آگاهى دارم.»


ادامه مطلب
سه شنبه 23 مهر 1392 


به نقل از روابط عمومي راديو معارف، با عنايت به اهميت آموزه هاي نهج البلاغه در موضوع مديريت و سيماي كارگزاران  هشدارهاي حضرت امير عليه السلام به كارگزاران حكومتيحكومت اسلامي و ضرورت بازخواني راهبردهاي مديريتي آن،شرح نامه هايي از اين كتاب وزين را در قالب برنامه «در محضر ولايت» به عموم مخاطبان به ويژه مسوولان تقديم مي كند.

در اين سري از برنامه كه از 5 مهر 92 آغاز مي‌شود آيت الله قربانعلي دري نجف آبادي از صاحبنظران مباحث مديريت اسلامي به موضوعاتي چون: برخورد با خيانت كارگزاران طبق نامه سوم نهج البلاغه، هشدار ناروا از بيت المال طبق نامه پنجم نهج البلاغه، سرزنش از خيانت اقتصادي كارگزاران طبق شرح نامه هفدهم نهج البلاغه و ... مي‌پردازد.

برنامه «در محضر ولايت» كاري از گروه انديشه و حكمت به سردبير تهيه كنندگي و نويسندگي سيد روح الله شجاعي و گويندگي محبوبه حسني جمعه‌ها از ساعت 12:50 از شبكه راديويي معارف تقديم شنوندگان فرهيخته صداي فضيلت و فطرت مي‌شود.

علاقمندان به دريافت قسمت‌هاي پخش شده اين برنامه مي‌توانند به صفحه اختصاصي برنامه «در محضر ولايت» در سايت راديومعارف مراجعه نمايند.


ادامه مطلب
سه شنبه 23 مهر 1392 


 
كدام فرشته خطبه عقد حضرت زهرا(س) را خواند

حضرت على(ع) فرمود: تصميم به ازدواج گرفتم، ولى جرأت نمى‌كردم به حضرت رسول(ص) عرض كنم تا اينكه روزى بر حضرت وارد شدم و آن حضرت‌ فرمود: آيا ميل و رغبتى به ازدواج دارى؟

خبرگزاري فارس: كدام فرشته خطبه عقد حضرت زهرا(س) را خواند

به گزارش خبرنگار آيين و انديشه فارس، نخستين روز از آخرين ماه سال قمري، سالروز پيوندي آسماني است كه ديگر هيچ‌گاه مانند آن در تاريخ تكرار نشد. علي عليه‌السلام، پيشواي پارسايان با فاطمه عليهاالسلام، برترين بانوي جهان پيمان عشق بست و خدا والاترين فرستاده خويش را بر اين پيمان گواه گرفت.

بركت اين ازدواج، عمري به گستردگي آفتاب دارد؛ همچنان كه ياد و نام آن در تاريخ براي هميشه ماندگار شد، اول ذيحجه، روزي مبارك براي همه نوگاماني است كه دل به زندگي فاطمي داده‌اند تا شادي خود را با خاطره هميشه روشن آن روز مبارك، پيوند زنند.

و چه زيباست كه امامي معصوم از فرزندان آن حضرت به روايت اين ازدواج پر خير و بركت بپردازد، در ادامه شرح ماجراي پيوند آسماني يار نبي با ياس نبي از زبان امام رضا عليه‌السلام مي‌آيد:

 

*شرح ماجراي ازدواج علي(ع) و فاطمه(س) از زبان امام رضا(ع)

حضرت رضا(ع) فرمود: پدرم از پدرش جعفر بن محمّد و آن حضرت از پدر خود از جدّ بزرگوار خويش(ع) نقل فرمود كه:

حضرت على(ع) فرمود: تصميم به ازدواج گرفتم، ولى جرأت نمى‌كردم، اين‌ مطلب را به حضرت رسول(ص) عرض كنم و مدتى اين موضوع شب و روز در فكرم بود تا اينكه روزى بر حضرت رسول(ص) وارد شدم و آن حضرت‌ فرمودند: اى علي!

عرض كردم: بفرماييد اى رسول خدا!

فرمود: آيا ميل و رغبتى به ازدواج دارى؟

عرض كردم: رسول خدا خود داناتر است -و گمان بردم ‌حضرت يكى از زنان قريش را به عقد من درآورند- و من از اينكه فرصت ازدواج‌ با فاطمه را از دست دهم، نگران بودم و متوجّه نشدم كه چه شد كه حضرت مرا صدا زدند و در خانه ام‌سلمه به خدمتشان رسيدم.

وقتى به من نگاه كردند، چهره‌شان درخشيد، تبسّمى فرموده به گونه‌اى كه سفيدى دندان‌هايشان را كه ‌مى‌درخشيد ديدم، حضرت به من فرمودند: اى على! مژده! چرا كه خداوند مسأله ازدواج تو را كه فكر مرا مشغول كرده بود، خود به عهده گرفت.

گفتم: قضيه چيست يا رسول اللّٰه!؟

حضرت فرمودند: جبرئيل با سنبل و قرنفل بهشتى‌ نزد من آمد و آن‌ها را به من داد، من آن دو را گرفتم و بوييدم و گفتم: اى جبرئيل! اين سنبل و قرنفل را به چه مناسبت آورده‌اى؟

او گفت: خداوند تبارك و تعالى‌ ملائكه ساكن بهشت و نيز ساير ساكنين آن را امر فرموده كه تمام بهشت‌ها را با تمام درخت‌ها و رودخانه‌ها و ميوه‌ها و قصرهايش آذين بندند و به بادهاى‌ بهشتى دستور داده تا با بوى انواع عطر بوزند و حورالعين را به خواندن‌ سوره‌هاى «طه»، «طس»، «شورى» و سوره‌هايى كه با «طسم» شروع‌ مى‌شود امر فرمود و به يك منادى دستور داد كه چنين جار بزند:

اى ملائكه من و اى ساكنين بهشت من! شاهد باشيد كه فاطمه دختر محمّد را به عقد على بن ابى‌طالب در آوردم و به اين كار راضى و خشنودم، اين دو از يك ديگرند.

سپس ‌خداوند تبارك و تعالى به ملكى از ملائكه بهشت به نام راحيل - كه در بلاغت‌ هيچ يك از ملائكه به پاى او نمى‌رسند- امر فرمود كه خطبه بخواند، او نيز خطبه‌اى خواند كه اهل آسمان و زمين چنين خطبه‌اى نياورده بودند، سپس به ‌يك منادى دستور داد تا چنين جار بزند:

اى ملائكه من و اى ساكنين بهشت من! به على بن ابى‌طالب حبيب محمّد و فاطمه دختر محمّد تبريك بگوييد، چه‌ اينكه من براى آنان خير و بركت قرار دادم.

راحيل گفت: بركت تو بر آن دو بيشتر از آنچه ما در بهشت و منزلت براى آنان مشاهده كرديم نيست؟

خداوند فرمود: اى ‌راحيل! از جمله بركت من بر آن دو اين است كه آنان را بر محبّت خودم، با هم‌ همراه مى‌كنم و حجّت خود بر مردم قرارشان مى‌دهم و قسم به عزّت و جلالم ‌كه از آن دو، نسل و فرزندانى به وجود خواهم آورد كه در زمين گنجينه‌داران و معادن حكمت خود قرارشان خواهم داد، بعد از پيامبران، آنان را حجّت بر مردم قرار مى‌دهم.

پس مژده بده اى علىّ! كه من نيز، همچون خداى رحمان، دخترم فاطمه را به ازدواج تو درآوردم و آنچه را كه خداوند براى او پسنديد، من نيز پسنديدم.

حال دست همسر خود را بگير كه تو از من نسبت به او سزاوارترى، جبرئيل ‌به من خبر داد كه بهشت و اهل آن، مشتاق شما دو نفرند و اگر خداوند تبارك ‌و تعالى نمى‌خواست از نسل شما حجّتى بر خلق برگزيند، خواسته بهشت و اهل بهشت را در مورد شما دو نفر اجابت مى‌فرمود، پس تو چه خوب برادر و چه خوب داماد و چه خوب همدمى هستى و رضايت خدا براى تو كافى است و از رضايت هر كس ديگر بهتر است.

حضرت على(ع) گفت: «رَبِّ أَوْزِعْنِي‌أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ اَلَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَ‌»؛ پروردگارا! مرا بر آن دار كه شكر نعمتى كه‌ به من دادى، به جاى آرم، حضرت رسول(ص) نيز آمين گفتند.

منبع: عيون اخبار الرضا(ع)



ادامه مطلب
سه شنبه 23 مهر 1392 


ما الآن مشغول كاشت و برداشت هستيم بايد توجه داشته باشيم كه چه مي‌كاريم تا آن جا چه برداشت كنيم. آنچه مايه دلگرمي ماست، حبّ امام اميرالمؤمنين(ع) است كه قسيم‌الجنة و النار است.


مأمون عباسي از امام ابوالحسن الرضا (ع) پرسيد: اين كه شما مي‌گوييد: «عليٌ قسيمُ الجنّة و النّار؛ علي تقسيم‌كننده بهشت و جهنم است» يعني چه؟

امام رضا (ع) به او فرمود: مگر اين روايت را خود شما نقل نمي‌كنيد كه عبدالله بن عباس، جد شما از رسول خدا (ص) نقل كرده است: «حُبٌ عليٍ ايمانٌ و بغضُ عليًّ كفرٌ؛حب علي ايمان و بغض علي كفر است».

آيا اين حديث از نظر شما صحيح است؟ گفت:‌ بله. فرمود: وقتي بنا شد حبّ و بغض علي (ع) ملاك بهشتي و جهنمي شدن باشد، پس صحيح است كه بگويي: علي تقسيم‌كننده بهشت و جهنم است. مأمون از اين جواب خوشحال شد و گفت: «لا ابقاني الله بعدك يا ابالحسن؛ خدا مرا بعد از تو زنده نگه ندارد»، يعني خدا آن روزي را نياورد كه من باشم و تو نباشي. «اشهد انك وارث علم رسول الله؛ من شهادت مي‌دهم كه وارث علم پيامبر تو هستي».

بعد، وقتي امام از مجلس مأمون بيرون آمد، ابوالصّلت هروي، كه خدمت امام بود، عرض كرد: آقا، چه جواب خوبي به مأمون دادي. فرمود: من به قدر فهم او جواب دادم؛ حقيقت مطلب از اين بالاتر است؛ پدرم از آباء كرامش از اميرالمؤمنين (ع)‌ نقل كرده كه فرموده است، رسول خدا (ص) به من فرمود:

«يا عليُّ انت قسيم الجنة و النّار يوم القيامة تقول للنّار هذا لي و هذا لك؛ اي علي، تو تقسيم‌كننده بهشت و جهنم هستي در روز قيامت، به جهنم مي‌گويي اين از آن من و اين از آن توست».

يعني،‌ در روز قيامت، جهنم مطيع فرمان علي (ع) است و طعمه خود را كه كافران و منافقان هستند، از دست علي (ع) مي‌گيرد و به فرمان او، آنها را در كام خود فرو مي‌كشد و به دوستان علي (ع) جرأت نزديك شدن ندارد، مگر اين كه باز به فرمان علي (ع) برخي از گنهكاران شيعه نياز به گوشمالي موقت داشته باشند.



ادامه مطلب
سه شنبه 23 مهر 1392