اشارات :: دی ۱۳۸۶، شماره ۱۰۴
رزیتا نعمتى
نیمه راه حجه‏الوداع، آغاز بیدارى چشم‏هاى زمینیان بود. آسمان، در بلندى‏ها، سکته‏اى ملیح کرد تا شعر شعور على، در سینه عاشقانش سروده شود. آن روز، نگاه محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، اشاره به جبروت کرد و آرامش على علیه‏السلام اشاره به ملکوت.
خورشید و ماه
با محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، هر چه بالا مى‏روى، بالاتر مى‏بینى و این لیاقت، تنها شایسته على علیه‏السلام است که در تسخیر قلب ملایک، سابقه‏اى دیرینه دارد. غدیر، آنجاست که شاخه‏هاى على علیه‏السلام و محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به اتصال پیوندى به نام فاطمه علیهاالسلام اوج مى‏گیرد و دوازده میوه امامت از شجره طیبه‏شان، به دامان عاشقان مى‏افتد. آنجا، دستان توحیدى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله حجاب‏هاى ظلمانى را کنار مى‏زند تا آنچه از ناگفته‏هاى رسالت باقى مانده است، زمزمه کند.
مردم! بگویید به باد، به باران، به آفتاب و به آب که اینک على علیه‏السلام ، جانشین من است و در عبور روز و شب، ماه و خورشید، این‏چنین جایگاه خود را عوض مى‏کنند تا تاریکى، رهروانشان را نبلعد.
على حسن ختام رسالت
اینک محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، دست را به سمت آسمان بالا مى‏برد تا على علیه‏السلام را به همگان نشان دهد. این، حسن ختام زیباى رسالت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله است.
اینک، تنها وصى محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، بر سکّوى قلب‏ها، نشان افتخار و امامت را به سینه نورانى خویش مى‏آویزد تا عشق را دست به دست بچرخانند و به مقصد برسانند.
مکتب‏خانه على علیه‏السلام
آن روز، آنچه در ذهن محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏گذشت، اتصال راه‏هاى زمین به آسمان بود و این‏بار، مسافران را به جاده‏اى رو به آسمان هدایت کرد.
مردم، جهاز شتران را روى هم گذاشتند و محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله با دستان على علیه‏السلام ، آسمان را براى همیشه به زمین پیوند داد و این‏گونه آموخت که براى رسیدن به معبود، چگونه دست نیاز بر دامان على و آل او دراز کنیم.
زیرنویس‏ها
خجسته باد پیوند «نبوت» و «امامت» در نقطه اوجى به نام غدیر خم که غدیر، گره محکمى است براى رشته دیانت.
غدیر خم، عید تکمیل رسالت مبارک باد!





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: دی ۱۳۸۶، شماره ۱۰۴
سودابه مهیجى
صدا، آیه محکم پروردگار بود که از حنجره «لولاک» تراوید: بایستید! به رفتگان بگویید بازگردند و به نیامدگان بگویید بیایند... .
خدا به تماشا ایستاده بود و اقیانوس لایزال رحمت، دست‏هاى خورشید را در دست فشرد و بر فراز نظاره خلق، چون پرچمى به اهتزاز در آورد.
...و تو از غدیر آغاز شدى
تو همان لحظه آغاز شدى؛ همان جایى که گرماى کویر، بند بند آدمى را تبخیر مى‏کرد و ظهرِ بیابان، آن‏همه چشمان مشتاق را با حیرت مى‏نگریست، همان‏جایى که حجه‏الوداع، رو به پایان بود و رسول مهر، دست‏هاى روشنگر پس از خویش را به کائنات نشان مى‏داد.
و تو آغاز شدى؛ اگر چه آغاز تو را پیش‏ترها، لیله‏المبیت و خیبر گواهى داده بودند، اگر چه تو را از ازل، پابه‏پاى محمد، رقم زده بودند.
اتمام نعمت
هفت بند آسمان محکم شد؛ از آن روزى که تو بر فراز غدیر ایستادى و دستت، ستون مشیّد عرش، روبه پروردگار، بالا رفت.
تاریخ، از پیچ و خم سالیان و از پسِ خوابِ سر در گریبانش گردن کشید، تا جبل‏النورِ ولایت را ببیند و شانه‏هاى نخستِ امامت را بشناسد.
...و خدا، با تو، با غدیرِ تو دینش را کامل کرد و نعمت‏هایش را بر مؤمنینِ آخرالزمان، تمام... .
در امان ولایت تو...
این رداى عصمت، این خلعت موزون امامت، چه برازنده است بر قامت خیبرشکنِ تو!
این بزم شادمانى و تبریک، این عید مودّت و سرور، چه شکوهى دارد در پاى دامان تو!
آه، امیر یگانه عدالت و امانت، خوش به روزهاى از این پس که به یمن تو در تقویم هستى سبز مى‏شوند و تا قیامت از تو، با نام تو در امانِ ولایتند!
عرشیان، نام تو را دست به دست مى‏برند و دست افشانى مى‏کنند.
گوش کن؛ رامشگرانِ ملکوت، تو را صدا مى‏زنند:
اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو
زینت تاج و نگین از گوهر والاى تو...





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: دی ۱۳۸۶، شماره ۱۰۴
میثم امانى
غدیر، پیام رهایى است؛ پیام گسیختن زنجیرهاى بسته بر پاى بشر، پیام تداوم پیامبرى است با همه آرمان‏هاى بلندش.
غدیر، ادامه بعثت است براى شکستن بت‏هاى فکر و دل، براى عبور از خودپرستى به خداپرستى، براى بیرون آمدن از اسارت خویش و رسیدن به آزادگى حقیقى که در سایه عبودیت حاصل مى‏شود.
غدیر، کمال نبوت است و دنباله خطى که پیامبر ترسیم کرده؛ تا هر چه رنگ و بوى تعصب را بشوید و هرچه دیوار تبعیض را بکوبد.
غدیر، اتمام نعمت است و دست‏خدا بر سر اهالى زمین تا با عدالت علوى، باقیمانده رسوم جاهلیت را بشکند، هرزه‏هاى شرک و نفاق را برچیند و خون طاغوت‏هاى جدید را بریزد.
غدیر، پایان رسالت است و على علیه‏السلام مولا مى‏شود تا پرچم پیامبر را پس از او به دست بگیرد و لباس رزم بپوشد براى آزادى بندگان خدا.
واپسین وصیت
پاى غدیر، سرنوشت معنویت شیعه رقم مى‏خورد و پیام آسمانى توحید، به کسانى که خدا را نه با زبان، که با مشاهده جان دریافته‏اند، مى‏رسد.
در گرماى بیابان، بر ریگ‏هاى تفتیده، بشر را به کسانى سپرده‏اند که جامع صفات نیکویند؛ در تنهایى، مرد عبادت و در میدان، مرد رشادت، در علم بى‏نظیر و در عمل بى‏بدیل.
در آخرین حج پیامبر، در نقطه جدایى کاروان‏ها، اسوه حکومت، معرفى مى‏شود تا زمام‏داران آینده، مشقِ خویش را بدانند و راه خویش را بیابند.
پاى برکه‏هاى غدیر، وصیت پیامبر نوشته مى‏شود:«کتاب خدا و اهل بیتم را به یادگار گذاشته‏ام تا در کوره‏راه‏هاى زندگى، گمراه نشوید. درس مساوات و برادرى را میان شما به یادگار گذاشته‏ام. شما با هم برادرید؛ خدایتان یکى و پدرتان یکى است؛ همه شما از آدمید و آدم از خاک است. عرب و عجم بر یکدیگر برترى ندارند؛ بهترین شما باتقواترین شماست».
«رسوم جاهلیت، باطل است دیگر. شیطان از این آب و خاک ناامید شده است.» در عطش‏زارِ دوردست، در آتشْ باران، وصیت پیامبر نوشته مى‏شود؛ اما کجایند کسانى که گردن نهند به پذیرش آن!
غدیر، بارها اتفاق افتاده بود
غدیر، در امتداد مدینه است.
غدیر، نه تنها در حجه‏الوداع پیامبر، که بارها رخ داده بود؛ در دعوت «عشیره الاقربین»، در «لیله المبیت»، در غزوه خندق.
غدیر، نه تنها در حجه‏الوداع پیامبر، که بارها شنیده شده بود؛ در «حدیث منزلت»، در حدیث «شهر علم»، در آیه‏هاى ولایت.
غدیر، روزِ بعد از روز بعثت نیست؛ غدیر روز اسلام است؛ از صبح تا شب؛ تمام دقیقه‏هایش، منطبق‏اند بر دقیقه‏هاى روز بعثت.
پیام کوتاه
غدیر، یک تاریخ است؛ تاریخى سرخ که اولش مدینه است، وسطش کربلا و آخرش ظهور.





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: دی ۱۳۸۶، شماره ۱۰۴
سعیده خلیل نژاد
لب تشنه بود و سینه‏اش مى‏سوخت صحرا
پیوسته از هرم عطش مى‏سوخت صحرا
کم‏کم کویرستان سوت و کور مانده
از بارش ابر و طراوت دور مانده؛
دید و شنید آواى محزون اذان را
حس کرد بانگ کاروان حاجیان را:
این بوى ناب عطر فردوس برین است؟
یا نه، نسیم نام خیرالمرسلین است؟
اینجا غدیر است و على را مى‏شناسد
او از ازل قدر ولى را مى‏شناسد
آن روز خورشید از توان ماه مى‏گفت
مثل همیشه جامع و کوتاه مى‏گفت
با چهره‏اى لبریز لبخند و تبسم
دست على را برد بالا، گفت: مردم
بعد از من از امر ولایت سر نپیچید
از یارى مرد عدالت سر نپیچید
فرمود: مردم طبق فرمان‏هاى سرمد
این است مرد اول دین محمد
من یک مسلمانم ولى را مى‏شناسم
مولا على مولا على را مى‏شناسم
مهر على را تا ابد در سینه دارم
در سینه از مهر على گنجینه دارم.





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: دی ۱۳۸۵، شماره ۹۲
معصومه داوودآبادی
برکه در برکه، آواز بلند علوی‏ات پیچید و نگاه کویرآلودگان را به جاری شدن فراخواند. آسمان‏ها، دف زنان و هلهله کنان، سروری زمین را ستاره پاشیدند.
شانه‏هایت با کدام کوه نسبت داشت که این‏چنین شگفت، قله‏های عدالت را پرچم کوبیدی؟ درختان، قامت هاشمی‏ات را به احترام ایستاده‏اند؛ همچنان که تاریخ، ثانیه‏های بی‏رمقش را با نام تو برمی‏خیزد.
بایستید!... دین کامل شد
بایستید که آفتاب، روشن شدن ستاره‏ای بی‏بدیل را مژده خواهد داد!
بایستید که امروز، نعمت تمام می‏شود و دین کامل... و ایستادند؛ در کنار برکه‏ای که رسالت اقیانوس، در نگاهش می‏تپد. دست فاتح خیبر بالا می‏رود و آوایی در فضا می‏پیچد: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»
نخستین بارقه امامت
ای کوچه‏ها، سبز بپوشید! ای کبوتران، فرود آیید و بام‏ها را فرش کنید! ای چشمه‏ها، پا برهنه‏تر از همیشه بجوشید؛ نخستین بارقه‏های امامت، بر پنجره‏های جانمان تابیدن گرفته است. او حنجره‏های مچاله را فریاد خواهد آموخت، خاک‏های یتیم را پدری خواهد کرد و تشنگان مهربانی را دست نوازش خواهد بود.
علی آمد تا توفان‏های حریص، حریم سبز درختان را به بازی نگیرند. آمد تا عدالت در پشت حصارهای تبعیض، به فراموشی سپرده نشود. او به کودکانی می‏اندیشید که گرسنه نان محبت‏اند و به دخترانی که نگران روزهای آینده، سرنوشتشان را بغض کرده‏اند.
روحش را به مساحت رنج‏های مردم وسعت داده بود.
او آمد؛ با مهر ولایتی که همچنان بر پیشانی زمین می‏درخشد.





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: دی ۱۳۸۵، شماره ۹۲
عباس محمدی
شاید باور نکنی که من از وقتی به دنیا آمده‏ام، در تمامی کلمات، دنبال عطر تو گشته‏ام. من به شوق سرودن تو شاعر شده‏ام. حتم دارم که اول شعرشان را همه شاعران برای تو گفته‏اند. دنیای با تو بودن خوب است؛ خوب‏تر از تمام سرنوشت‏های خوبی که می‏شود رقم زد؛ این را همه برکه‏های جهان نیز می‏دانند.
برکه، سوگند می‏خورد به امامت تو
من بهتر از سیب‏ها و یاس‏ها تو را می‏شناسم؛ چنانکه غدیر تو را می‏شناسد. برکه، دو زانو در مقابل تو آینه می‏شود. باد، گیسوی صحرا را شانه می‏زند. صدای گرامی پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله را بادها تا دل دورترین کوه‏ها می‏برد؛ «مَن کُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلیٌّ مَولاهُ» صدا، عطر امامت توست که جهان می‏شنود. برکه سوگند می‏خورد به امامت تو. همه رودها می‏آیند تا با دریای امامت تو پیوند بخورند. همه اقیانوس‏ها، غبطه می‏خورند به برکه‏ای که با دستان امامت تو وضو می‏کند.
آغاز امامت تو...
امروز، بادها نامت را دهان به دهان منتشر خواهند کرد. امروز، آفتاب بر سایه بلند تو سجده خواهد کرد. عطر تو در نسیم خواهد آمیخت و گیسوی درختان را شانه خواهد کرد. حتم دارم که امروز همه درختان، از عطر محبوبه‏های شب لبریز خواهند شد. امروز، همه‏ی شب‏بوها با رودها منتشر می‏شوند. رودها بغل بغل سیب سرخ می‏آورند و ماه، لبریز شکوفه‏های گیلاس خواهد شد. امروز آغاز امامت توست، با امامت تو زندگی آغاز می‏شود.
بلندبالا ایستاده‏ای
دست‏هایشان را یکی یکی در دست می‏فشاری، لبخندهایشان را می‏شناسی.
تو ایستاده‏ای؛ بلند، بالا، بلند بالا ایستاده‏ای؛ چونان سروی که آسمان را بر دوش می‏کشد. خورشید و ماه بر شانه‏هایت و ستاره‏ها در چشمانت. دعا کن در زمانه‏ای که چشم‏های روشن‏تر و گرم‏تر از خورشید تو شروع می‏شود، شب در مجاورت مدینه خانه نگیرد.





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: دی ۱۳۸۵، شماره ۹۲
حسین امیری
کاش رفتگان تاریخ هم برمی‏گشتند! کاش آیندگان را مجال وصالی بود؛ شاید ما غربت‏نشینان شهر غیبت هم شاهد می‏شدیم؛ آن‏گاه که محمد با گلوی خسته از گذر سال‏ها، مرتضی را تصنیف کرد.
یاد دارم عشق، سال‏های سال برای غدیر، جشن تولد می‏گرفت و امامت از دستان حقیقت باران، هدیه تولد می‏ستاند. یادم می‏آید کودکی افکار بکرم که دل به بازی بادکنکی می‏دادم و از درک عظمت غدیر غافل بودم و حالا می‏فهمم که چگونه مردمان مدینه، غدیر در یادشان ماند و علی از یادشان رفت.
کودکان به حج رفته مدینه از غدیر، تبریک و شادباشی شناختند و علی ماند و مسئولیت این قوم و علی ماند مولاییِ مردمی کم‏حافظه.
همه جا را چراغانی کنید!
ای مردمان کوچه تاریخ! زمان را چراغانی کنید؛ نکند حافظه تاریخ کم شود!
نکند خبر امامت ابوتراب، لای ورق‏های تاریخ، خاک بخورد! همه جا را چراغانی کنید؛ هر چراغی که به شکرانه برمی‏افروزید، آیه‏ای از حقانیت علی خواهد شد.
خاطره‏ای برای تشیع
غدیر، فقط آبگیری خشک نیست؛ غدیر، جغرافیای تنهایی علی و فاطمه است.
غدیر، خاطره تشیع است که نیمه شب‏ها و سحرگاهان، ذکر نام علی و فرزندانش را تداعی می‏کند.





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: دی ۱۳۸۵، شماره ۹۲
شیما اصغری
چقدر روشن بود راهی که می‏رفتند! انگار قلب‏هاشان یکی شده بود!
پاهایشان، آنها را به سوی قرارگاهی می‏کشاند؛ قرارگاهی در گوشه‏ای از برهوتِ دنیا؛ غدیرخم را می‏گویم.
آن برکه‏ای که همیشه بوی تنهایی می‏داد، اینک زمینه رشدِ ایمان و اتحاد شده بود!
این‏بار سکوت اندوهبارش را با فریاد «هر که من مولای اویم پس این علی مولای اوست» می‏شکست!
این‏بار، هویتِ خود را میان آن تجمع عظیم انسانی پیدا می‏کرد!
دست‏های بیعت
آن آبگیرِ پوسیده، با اعتقاد به کلمه «اللّه‏»، رنگ گرفت و غدیرخم شد؛ غدیرخمی که شاید تنها یک واسطه بود برای رسیدن به سه راهیِ انسانیت؛ جایی که نه مصر بود، نه حجاز و نه عراق، اما آسمان بود.
و اینک دست‏هایی که برای بیعت با عشق و بیداری و اتحاد، گره خورده‏اند تا فریادِ یا محمد و یا علی را با شیوایی و رسایی هرچه تمام‏تر، در گوش آسمان سردهند... !





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: دی ۱۳۸۵، شماره ۹۲
شهلا خدیوی
دین، چیزی کم داشت و فاصله‏اش تا کامل شدن، علی علیه‏السلام بود...
وقتی دستان محمد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله و علی علیه‏السلام در آسمان اوج گرفت و به هم رسید، برکه کم‏جان غدیر، اشک شوق جاری کرد.
غدیر، همه همهمه‏ها را می‏شنید: «بیعت می‏کنیم با دل‏های خود و جان‏های خود و دست و زبان خود...»
گیسوان بلند نخلستان‏ها در هوای علی علیه‏السلام وزیدن گرفت. گل از روی گل شکفت و دل‏های خسته و بی‏رمق روزگار، سرشار از شادمانی شد.
ولایت
بازوی علی علیه‏السلام را گرفت و بالا برد. آسمان، هم‏پای او قد کشید. سروها، خودشان را بالا کشیدند.
نسیم، در گوش آسمان زمزمه می‏کرد:
«هر کس من پیشوای اویم، علی علیه‏السلام پیشوای اوست...»
جبرئیل فرود آمد. بوی خوش پیامش، زمین را عطرآگین کرد. خدا او را با عهد بزرگی فرستاده بود؛ عهد ولایت.
هیچ‏گاه زمین بی‏حجت نمی‏ماند...





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: دی ۱۳۸۴، شماره ۸۰
روزبه فروتن‏پی
یک روز دلم به جشنِ مولا علیه‏السلام می‏رفت
در عیدِ غدیرِ خُم به صحرا می‏رفت
هر کوه که در برابر می‏دیدم
چون دستِ علی علیه‏السلام بود که بالا می‏رفت
غدیر، برکه نیست؛ دریایی است که از دلش، اقیانوسی به وسعتِ ازل و ابد وَ به عمقِ تاریخِ درد، سر برآورده است.
غدیر، سر آغاز رسالتِ آسمانی تمام پیامبران خداست.
درختِ دین، در غدیر است که سر به ملکوت می‏ساید.
امامتِ دوازده خورشید، در روشنِ چشم‏های غدیر، طلوع کرده است.
اینک، دستِ تمامتِ اسلام است که بالا می‏رود.
اینک، دستِ نورانیِ قرآنِ ناطق است که تا عرش خدا اوج می‏گیرد.
اینک، زمین است که به آسمان می‏بالَد
اینک، خورشید است که بر تابشِ خود بر علی علیه‏السلام ، به زمین فخر می‏کند.
و اینک این کلماتِ آسمانی، از ملکوتِ کلامِ پیامبر علیه‏السلام منتشر می‏شود که:
«هر که را من مولا و سرپرستِ اویم، پس علی علیه‏السلام نیز مولا و سرپرست اوست؛ خدایا! دوست بدار هر که او را دست بدارد و دشمن بدار هر که او را دشمن بدارد».
علی علیه‏السلام ، آن نورِ اَزَلی است که پیش از آفرینشِ جهان، در رگانِ هستی، جاری بود.
علی علیه‏السلام ، آن هدایت‏کننده بزرگِ بهشت است که اگر دست‏های بیعت، با او راستین بودند، کام زمین، در عطش عدالت نمی‏سوخت.
اگر جهان، قدر غدیر را می‏دانست، اکنون آسمان‏ها آرزو می‏کردند که ای کاش لحظه‏ای به جای این کُره خاکی باشند!
هجدهم ذیحجه سالِ دهمِ هجری، روزی‏ست که هستی، تمامتِ خود را به غدیر بخشید.
این عید بزرگ بر شما مبارک باد.





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0


  • تعداد صفحات :14
  •    
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • >  
POWERED BY RASEKHOON.NET