اشارات :: بهمن ۱۳۸۲، شماره ۵۷
حسین هدایتی
نوایی حزن‏آور در تکاپوی کاروان می‏پیچد. تمام اشیاء، سر در گریبان خویش فرو برده‏اند و کاروانیان، زانو در آغوش زمستانی خود گرفته‏اند. هیچ کس را یارای چرخیدن نیست؛ طواف، رنگ ماتم گرفته است.
دست‏ها و دهان‏ها یخ کرده‏اند و شهر سنگی را تمنّای پذیرفتن این همه نیست. اشتران ماتم زده بر سنگفرش‏های ساییده ظهر می‏کوبند. قلب شکسته جهان در سینه ستبر عربستان می‏تپد.
آن مرد با چشم‏هایی از باران آمد و با چشم‏هایی از باران خواهد رفت. این آخرین بار است که لبخندهایش نوازشگر دریچه‏های بیت اللّه خواهد بود. رنج خداحافظی گلوی گسیخته زمین را می‏فشارد. رگبار مشت‏ها بر دیوارها، آوار سرها بر زانوها و باران اشک‏ها بر دامن‏ها...
شهر آرام آرام می‏شکند در خویش. الوداع، ای کوچه‏های بی‏کسی، ای خاطرات کودکی‏ها و تنهایی‏ها! خداحافظ، شهر پدر؛ شهر مادر! خداحافظ، ای عطر نافراموش ابی‏طالب؛ ای‏های و هوی سالخورده عبدالمطلب! الوداع، ای راه‏های بی‏راه، دقیقه‏های گذرنده و گرده حجرا، ای بوسه‏گاه شلاق‏های سوزان خورشید!





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: بهمن ۱۳۸۲، شماره ۵۷
امیر مرزبان
برخاست و رسالتش را تکمیل کرد؛ می‏دانست باغ فردا را چه گل‏هایی روشن می‏کند. غمگین علف‏های هرزه بود؛ و سرمست از عطر گل‏هایی که در راه بودند.
آهای، مردم! این، آخرین ودیعتی است که عشق بر شانه‏های خسته ولی صبور من گذاشته؛ مژده می‏دهم شما را به پیوند خدا و ملکوت با زمین، به پیوند بی‏وقفه نور و رنگین کمان، به بارانی که ریشه در خاک دارد و آسمان به شستن سر و روی خودش با آن، مباهات می‏کند.
خورشید نورش را از چشم‏های صبور این مرد می‏گیرد. ستاره‏ها تلالؤ آسمانی خنده‏های او هستند. هر چند این مرد غمگین کم می‏خندد؛ امّا باور کنید وقتی بخندد، دنیا را بهاری می‏کند!
بخند علی! تو می‏دانی تمام پیامبران قبل از منی! تو ادامه همه دلتنگی‏های من و حرا هستی! تو معنی دهنده تمام گریه‏های شبانه نوحی! تو هیبت موسا داری! تو نفس عیسا داری! تو از خون ابراهیمی، از تبار اسماعیل، از سلاله عشق، تو محمدی! تو من هستی و من توام؛ در آیینه وحدت ازلی!





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: بهمن ۱۳۸۲، شماره ۵۷
سید علی‏اصغر موسوی
نوری سبز، از عمق کهکشان‏ها درخشیدن گرفته بود و مثل ابر دل‏انگیز بهاری، بر بی‏کرانه‏های آسمان گسترده می‏شد.
زمین در بُهت نوروزی شگفت، خود را می‏آراست و آسمان غوغایی‏ترین روز خویش را در ازدحام فرشتگان نظاره می‏کرد.
جشنی بی‏نظیر در راه بود، جشنی که عطر دل‏انگیز نوروز را، لحظه لحظه، به مشام آسمانیان می‏رسانید و آن‏ها را از رستاخیز زمین، شگفت زده می‏کرد.
حتی تمام پیامبران، نشسته بر ارّابه‏های نور، از آسمان، راهیِ سرزمین «حجاز» بودند تا در جشن بزرگ و بی‏همانندِ «ولایت» شرکت کنند. یعنی همان حلقه اتصال نبوّت و امامت؛ یعنی همان ادامه راه انبیاء؛ یعنی آغازی زیبا و بشکوه، در مسیر هدایت مردم؛ یعنی تحقق حکومت صالحان بر زمین؛ یعنی کامل‏ترین عیار، در امتحان اهل تقوا.
نخستین جشن ولایت، در مکانی برپا می‏شد که تشنگانِ بی‏شماری، به دنبال اکسیر اعظم معرفت بودند تا از زلال آسمان کوثرش، بهره‏مند شوند.





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: بهمن ۱۳۸۲، شماره ۵۷
حمیده رضایی
صحرا در پوست خویش نمی‏گنجد. برکه اشک شوق می‏ریزد و جریان اشتیاقش را موج می‏زند. دست‏های آفتاب و ماه در هم فرو می‏رود، آسمان از شوق، دستی بر پیشانی می‏کشد. ستاره‏ها بر مدار دست‏های قد کشیده می‏چرخند، بهار پشت پنجره‏ها دف می‏گیرد. بهار پشت پنجره‏ها ایستاده است، کل می‏کشد و دست می‏افشاند.
تبریک می‏گویند و با برق چشم‏های کینه‏توزشان خنجرهای کهنه دشمنی را تیز می‏کنند. نگاه می‏کنند و در زوایای شب، به دنبال روزنه‏ای می‏گردند تا خشم دیر سالشان را فریاد بزنند. هم‏چنان دست‏های آفتاب و ماه در هم فرو رفته است و در آسمان می‏درخشد، هم‏چنان کوهی از صبر زیر بار سال‏ها نامردمی، آن چنان استوار ایستاده است که پژواک صدایش را آسمان نیز می‏شنود.
درهای بسته تاریخ نعره می‏زنند و سر بر قفل‏های زنگ زده می‏کوبند. صحرا دو زانو نشسته و پلک‏های حیرت خویش را آن چنان گشوده که از چشم‏هایش خورشید مذاب جاری است. صدای زنگ شتران مست، صحرا را می‏لرزاند. همهمه‏ها فروکش می‏کند؛ قافله زیر سایه خورشید نفس تازه می‏کند؛ ریگزارهای سوخته بوی حادثه‏ای شگفت می‏دهند و این در دست‏های به هم پیوسته آفتاب و ماه تکمیل می‏شود.





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: بهمن ۱۳۸۲، شماره ۵۷
نزهت بادی
ولایت امیر المؤمنین علیه‏السلام ، چشمه حیات لازَمان و لا مکانی است که در جوشش همواره خویش، هیچ کس را از آن بیعت تاریخی محروم نمی‏کند.
از رحمت خدا دور است هرکه این باب فیض الهی را بر مشتاقان حق ببندد و نعمت ولایت را از آنان دریغ نماید.
آن منبری که در غدیر خم ساخته شد تا رسول خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بر فراز آن دست علی علیه‏السلام را در دست خویش بفشارد، تندیس اهورایی پیوند ولایت به نبوت بود که هنوز در عرصه تاریخ ماندگار است و انعکاس آن صدای ملکوتی حضرت خاتم که آیه حقانیّت وجود امیر المؤمنین علیه‏السلام را قرائت فرمود، هر لحظه در گوش‏های زمانه تکرار می‏شود.
یاران! شتاب کنید، مبادا از میوه‏های آسمانی این شاخه طوبی دستمان کوتاه بماند که درخت ولایت، ریشه در بوستان وحی دارد و شاخ و برگ در آسمان‏ها گسترده است.





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

باده بده ساقیا، ولى ز خُم غدیر
چنگ بزن مطربا، ولى به یاد امیر
تو نیز اى چرخ پیر، بیا ز بالا به زیر
داد مسرت ستان، ساغر عشرت بگیر
بلبل نطقم چنان، قافیه پرداز شد
که زهره در آسمان، به نغمه دمساز شد
محیط کون و مکان، دایره ساز شد
سرور روحانیون هو العلى الکبیر
نسیم رحمت وزید، دهر کهن شد جوان
نهال حکمت دمید، پر ز گل و ارغوان
مسند حشمت رسید، به خسرو خسروان
حجاب ظلمت درید، ز آفتاب منیر
فاتح اقلیم جود، به جاى خاتم نشست
یا به سپهر وجود، نیر اعظم نشست
یا به محیط شهود، مرکز عالم نشست
روى حسود عنود، سیاه شد مثل قیر
صاحب دیوان عشق، زیب و شرافت گرفت
گلشن خندان عشق، حُسن و لطافت گرفت
نغمه دستان عشق، رفت به اوج اثیر
به هر که مولا منم، على است مولاى او
نسخه اسما منم، على ست طغراى او
یوسف کنعان عشق، بنده رخسار اوست
خضر بیابان عشق، تشنه گفتار اوست
کیست سلیمان عشق، بردر جاهش فقیر
اى به فروغ جمال، آینه ذو الجلال
«مفتقر» خوش مقال، مانده به وصف تو لال
گر چه بُراق خیال، در تو ندارد مجال
ولى ز آب زلال، تشنه بود ناگزیر
محمدحسین اصفهانی





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اشارات :: بهمن ۱۳۸۲، شماره ۵۷
اکرم کامرانی اقدام
این بار هم، سفری دیگر، چونان گذشته، و بازگشتی دوباره از آخرین سفر، بی‏شباهت به گذشته؛ حجه الوداع، برکه نزدیک است و حقیقت نزدیک‏تر، در چند قدمی.
سیل کاروانیان، خاک سوزانِ حجاز را در می‏نوردند.
تاریخ سالخورده حجاز، گرد زمان بر پلک‏هایش، با چشم‏های نیمه باز انتظار حماسه‏ای دیگر را می‏کشد و باز هم...
امین وحی از پس پرده‏های غیب، از ورای ابرهای کبودِ آسمان حجاز، از جانب او...
امّا این بار با سبزترین پیام، با زلال‏ترین نزول می‏آید «یا ایها الرّسول بلِّغ ما اُنزل إِلَیْکَ من ربک»
زبان بلیغ رسول در آشوب می‏افتد و باز هم پیامی سبز، حجم وجودش را پر می‏کند؛ یا ایها الرّسول بلِّغ ما انزل إِلَیْکَ من ربک» سخت در اندیشه است که چگونه و این بار... پیام دوباره، کاخ اندیشه‏اش را فرو می‏ریزد.
«فَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رسالتَه»، دل آشوبه‏اش، زدوده می‏شود و... به خواست رسول، قافله می‏ایستد، درست کنار غدیر، دریاترین برکه، حماسی‏ترین جایگاه تاریخ.





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

اسماعیل نورى علاء
آرى...خم!
شربدار ولایت‏
غدیر حادثات‏
و میان منزل افشاى رازهاست.
بنگریدش‏
که بر اوج دست و بازو
در چنگ چنگالى از نور
ایستاده است‏
به ابرها نزدیکتر تا به ما
و نگاه نمى‏کند
نه در چشمان مشتاق‏
نه در دیدگان دریده از حسد.
به این ترانه گوش کنید
که در هفت آسمان مى‏طپد:
«هر که مرا مولاى خویش بداند اینکه فرا چنگ من ایستاده مولاى اوست».آرى 
امروز همه چیز کامل است‏
معیارى بدنیا آمده‏
که در سایه‏اش‏
نیک و بد از هم مشخصند.
در این زلال،باید جان را به شستشو نشست‏
در غدیر،یک تاریخ تبلور پیدا کرد.
و بدینسان،آن دشت که دیروز گمنامش،
کندى و سستى قافله‏ها را مى‏زدود،
امروز،
طلوع آفتاب ولایت را بستر شد.
آن برکه آب،میانه کویرى برهوت،
که رنج و خستگى مسافران را به جان مى‏خرید،
امروز،
چشمه جوشان و همیشه جارى پهنه آرمان‏هاى والا گشت.
بدینسان بود که پیامبر(درود خدا بر او و خاندانش)
ندا در داد:
آنها که بى‏ولایت على(سلام خدا بر او)رفته‏اند،
باز گردند و
در کناره غدیر،«آینه بلند اى آسمان کویر»
با حماسه‏ساز نهضت اسلام،روح مطهر زمان،
بیعتى دوباره کنند،
و در طبیعت حقیقت،تنفسى روحنواز و مستى‏زا...
و اینگونه بود که به یکباره،
ـاز کالبد بى‏جان یک دشت پر سکوت‏
غوغاى اجابت و پذیرش برخاست.و هیاهوى سر در گم انسانى،
ـدر بازتاب مرزهاى روشنى و جاودانگى‏
جوششى مداوم یافت،
بیراهه‏ها،نهاده شد،
و حجت در جانشان بیامیخت.
راستى را،
مگر خورشید در غروبش،
ماه را به نور افشانى،نمى‏گمارد؟
و مگر دریا،
ابر را،
از خود و براى خود،غنا نمى‏بخشد؟
در این زلال،باید جان را به شستشو نشست و از این دریا،باید گوهرهاى ناب به دست آورد.
در غدیر که به چه مى‏اندیشد؟
در غدیر گویا محمد صلى الله علیه و آله مى‏اندیشد:
بدون على علیه السلام چگونه خواهد رفت؟
و على علیه السلام مى‏اندیشد:
بدون محمد صلى الله علیه و آله چگونه خواهد رفت؟
و على علیه السلام مى‏اندیشد:
بدون محمد صلى الله علیه و آله چگونه خواهد ماند؟
و مردم بین همین رفتن و ماندن است که به ابهامى شگفت گرفتار آمده‏اند:
این همان محمد صلى الله علیه و آله است که مى‏ماند،اگر با على بیعت مى‏کردیم،
و این حتى على علیه السلام است که مى‏رود،اگر بیعت را شکستیم!!
توده مردم به چگونگى بیعت مى‏اندیشند و سران توطئه به شکستن بیعت...!!

 

http://www.sibtayn.com





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

خطبه‌ رسول‌ خدا صلّی‌ الله‌ علیه‌ وآله‌ وسلّم‌ در غدیر خمّ
چون رسول خدا صلى الله علیه و آله در وادی غدیر از نماز ظهر فارغ شد، بر آن منبر جهازى بالا رفت و در حالیکه در وسط جمعیت قرار گرفته بود صداى خود را به خواندن خطبه بلند کرد و به طورى بلند خطبه مى‏خواند که صدایش را به همه جمعیت مى‏رساند، و چنین ایراد خطبه کرد:

«حمد و ستایش مختص ذات خداوند است، و ما به او ایمان داریم، و توکل بر او مى‏نمائیم، و پناه مى‏بریم به خداوند از شرور نفس‏هاى خودمان، و از زشتى‏هاى کردارمان، آنچنان خداوندى که اگر کسى گمراه شود، راهنماى او نخواهد بود، و اگر کسى را هدایت نماید، دیگر گمراه کننده‏اى نخواهد داشت، و شهادت مى‏دهم که معبودى جز خداوند نیست، و اینکه محمد بنده او و فرستاده اوست.




لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0

دشت غوغا بود، غوغا بود، غوغا در غدیر
موج مى‏زد سیل مردم، مثل دریا در غدیر
تشنگی‌ها بود و توفان بود و شن بود و غبار
محشرى از هر چه با خود داشت صحرا، در غدیر
کاروان آرام و بى تشویش لنگر مى‏گرفت
تا بگیرد کاروان سالارشان جا در غدیر
گردها خوابید کم کم، کاروان خاموش شد
تا پیمبر خود چه خواهد گفت آیا در غدیر!
تا افق انبوه مردان صحارى بود و دشت
و سکوتى، تا کند آن مرد لب وا در غدیر
مرد اما با نگاهى گرم در چشمان شوق
جستجو مى‏کرد محبوبش على را در غدیر
پس به مردان عرب فرمود: «بعد از من على است
هر که من مولاى اویم اوست مولا در غدیر»
گردها خوابیده بود و کاروان خاموش بود
خوانده مى‏شد انتهاى قصه ما در غدیر
در شکوه کاروان آن روز با آهنگ زنگ
بى گمان بارى رقم مى‏خورد فردا در غدیر
اى فراموشان باطل! سر به پایین افکنید!
چون پیمبر دست حق را برد بالا در غدیر
حیف! اما کاروان منزل به منزل مى‏گذشت
کاروان مى‏رفت و حق مى‏ماند تنها در غدیر!
علیرضا سپاهى لائین

 

http://www.sibtayn.com





لينک مطلب
 توسط حمیدرضا نوری در چهارشنبه 25 آبان 1390    نظرات 0


  • تعداد صفحات :14
  •    
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • >  
POWERED BY RASEKHOON.NET