روزي كه با خشم طلاقنامه را امضا كردم و با عجله از دفترخانه بيرون آمدم. آن روز كه خنكي هواي پاييز به صورتم خورد از اين كه خودم را رها ديدم، به وجد آمدم. از اين كه 2 دخترم با خودم زندگي ميكنند و با فراغ بال ميتوانم از مدرك مهندسيام استفاده كنم. آن روز آنقدر ذوقزده بودم كه تصميم گرفتم درسم را ادامه بدهم، احساس ميكردم خوني تازه در رگهايم به جريان افتاده. آزاد و رها. يكي دو ساعت در خيابانها پرسه زدم. نم باران سر تا پايم را خيس كرد. از اين كه نه چتري داشتم و نه بالاپوش ضخيمي، ناراحت نبودم. از اين كه آقابالاسري منتظرم نبود، از اين كه ديگر نبايد سينجيم پس ميدادم، از اين كه كسي دائم نميگفت اين كار را بكن اين كار را نكن، تو به درد اين كارها نميخوري و با پولهايت چه كار ميكني؟ و چرا به بچهها نميرسي و... احساس شعف ميكردم. آن روز پاييزي، ساعتها، انبوه برگهاي نيمه تر و زرد را لگد كردم و براي خودم و بچههايم برنامه ريختم. انگار ميخواستم دنيا را تغيير دهم. من ميتوانستم دنيا كه نه ولي خودم را تغيير بدهم و به بخشي از خواستههايم برسم، اگر...». ناهيد، 37 ساله اين حرفها را ميگويد. در حالي كه نزديك به 2 سال از جدايياش ميگذرد، اما حالا هرچند از طلاقش پشيمان نيست و دائم تاكيد ميكند: «از اين كه از همسرم جدا شدم ناراضي نيستم. او انسانيت مرا لگدمال كرده بود و...» اما حرفها و دلمشغوليهاي جديدي دارد. حرفهايي كه موقعيت جديد او را يادآوري ميكند. شايد او انرژي آن روزها را ندارد، كمي بيانگيزه به نظر ميرسد، به گوشهاي خيره ميماند، كمتر حرف ميزند و....









