فطرس
فطرس
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام

جلوه هایی از حقیقت «کربلا»، «عاشورا»، «امام حسین علیه السلام»، «گریه و سوگواری» در سخنان مرحوم حاج میرزا اسماعیل دولابی

 

عاشورا تجلّی خداست.

روز عاشورا، روز ظهور «لا اله الاالله» است.

تا ظهر عاشورا، کار عبد است و از ظهر به بعد، کار خدا.

نماز، روزه، قرآن، ایمان و… هر یک چهار فصل دارند؛ بهار ایمان، عاشورا است.

امام حسین علیه السلام را ابتدا خدا به توسط عشق، شهید کرد سپس شمر بوسیله ی تیغ.

ظهور حضرت ولیّ عصر، عجل الله تعالی فرجه جزای کربلاست. همه ی مصیبت های عالم در کربلا جمع شد و جزای آن، شد این آقا.

بنای نظام آفرینش بر قربانی شدن «مادون» برای «مافوق» است. همه ی موجودات طبیعت، خود را قربان مؤمن می کنند، او خود را قربان اهل بیت و آنها، خود را قربان خدا می کنند.

فی بیوت اذن الله ان ترفع: در خانه هایی که خداوند اذن فرموده که از آنجا ذکر خدا به آسمانها بالا رود، این خانه ها مثل چاه آرتزین است؛ کربلا یکی از آنهاست.

همه چیز از آب آفریده شده است. ماهی که از آب آفریده شده و غذایش آب است، در آب غوطه ور است و دائم می گوید آب، آب. جویبارها رود را، رودها دریا را و دریاها اقیانوس را می جویند. اقیانوس ها هم آب، آب می کنند و سر به آسمان برمی دارند. مخلوق، که هستی ای جز هستی خالق ندارد. یکپارچه عطش به خالق است!

در کربلا هم قحط آب بود و هم قحط محبت!

عصر عاشورا، پس از به شهادت رسیدن تمامی اصحاب و خودِ اباعبدالله و به آتش کشیده شدن و غارت شدن خیمه ها، در عالم حقیقت، مولایمان امام حسین(ع) بلند شدند و سر مبارکشان را به بدن خود ملحق فرمودند. سپس سرهای یک یک اصحاب را نیز به بدنها ملحق نمودند و آنها پیرامون حضرت نشستند. آن گاه حضرت کف یکی از دستان خود را به صورت پیاله درآورده و از انگشتان دست دیگرشان آبی درون آن جاری ساختند و همه ی اصحاب را سیراب نمودند. آن گاه مجلسی برپا شد که پیامبر خاتم و امیر مؤمنان و حضرت زهرا و امام مجتبی و همه انبیاء و اولیاء در آن حضور داشتند و امام حسین(ع) به شکرانه ی موفقیتی که خداوند در روز عاشورا نصیب آن حضرت و اصحاب بزرگوارش نمود میهمانی برگزار کردند و از همه ی انبیاء و اولیاء پذیرایی نمودند.

چه در بین اهل مَجاز و چه در بین عرفا، هیچ جا عشقی مانند آنچه در عاشوراست، طلوع نکرده است.

عرفات در حجّ شیعه، معرفت امام حسین علیه السلام است و حجّ ، بدون درک و وقوف عرفات، درست نیست.

فرمود: همه ی زمین ها کربلا و همه ی روزها عاشوراست؛ ولی نفرمود همه ی شما امام حسینید. گذاشت خودتان درک کنید!

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا: همه ی روزها عاشورا و همه ی سرزمینها کربلاست. پس بگرد و در خودت امام حسین را پیدا کن!

سالی یک بار عاشورا، شیعیان را می میراند و زنده می کند و «مُوتوا قبلَ اَنْ تَموتوا» را عملی می کند.

ماه محرم، یکی از ماه های تکامل است و محبّت و عزاداری برای امام حسین، انسان را زود به مقصد می رساند. «کُلنُّا سُفُن النَّجاه و سفینهُ الحسین اَسرع: همه ی ما اهل بیت، کشتی های نجاتیم ولی کشتی امام حسین سریع تر است!»

همه ی اهل بیت کشتی نجاتند، امّا کشتی امام حسین سریع تر است و وقتی که حرکت می کند، سایر کشتی ها کنار می کشند و راه را برای آن باز می کنند. امام حسین علیه السلام رو به خدا سریع است، تجلّی خدا هم به سوی او سریع است. راه خدا سخت است، امّا با امام حسین، خیلی آسان و کم کار است.

تجلّی امام حسین علیه السلام ، همدوش تجلّی خداست.

امام حسین، تجلی خداست. در حدیث هست که کسی که آن حضرت را با معرفت زیارت کند (و یا در روز عرفه، زیارت کند) «یُخالِطُه الله بِنَفْسِه» خداوند بنفسه با آن زائر، مخلوط می شود. این عبارت را هیچ یک از علما جرأت نکرده است باز کند و تشریح نماید.

امام حسین علیه السلام مجرا و نهری بین خدا و خلق است. هر کس محاذی او شود او را به بالا می برد. وقتی با امام حسین، کارت اصلاح شد؛ عبادتت هم تمام شد؛ دنیا هم تمام شد و به جای اصلی خودت رفته ای.

در دهه ی اول محرم، تجلّی امام حسین(ع) عالم را عوض می کند. در شب تاسوعا و عاشورا، اگر کسی چشم باطنش بینا باشد، می بیند که در عالم، هر مؤمن و کافری محزون است. وقتی صاحب خلقت محزون می شود، مخلوقات غمناک نشوند؟ آیا ممکن است همه ی شیعیان، مضطر باشند و دیگران محزون نشوند؟ اهل دنیا هم در این ایام در امر دنیایشان به زحمت می افتند و در اثر آن، محزون می شوند.

تمام مصیبت ها با یاد کربلا بی اثر می شوند. «یابْنَ الشّبیب إن کُنتَ باکیاً لِشیءٍ فَابکِ للحسین بن علی بن ابی طالب، امام رضا علیه السلام فرمود: ای پسر شبیب! اگر خواستی برای چیزی گریه کنی پس برای جدم حسین گریه کن».

غم کربلا، غم های دیگر را از بین می برد.

کسی که در عزای حسین علیه السلام بگرید یا بگریاند یا محزون شود، دیگر آتش دنیا و آخرت، او را داغ نخواهد کرد. دوستان اهل بیت در مجلس ذکر امام حسین علیه السلام، مثل حضرت ابراهیم علیه السلام هستند که خداوند، آتش را بر او سرد کرد.

غم، بدون امکان گریه، خیلی سخت است؛ اسمش حزن است. خزانه ی حُزن و عاشورا، دل حضرت زینب است.

حزن خیلی عجیب است، به دیگ زودپز که درش بسته است می ماند.

زیارت اربعین امام حسین، عرفات سیر مؤمنین است. هر کس عرفات را درک کرد حجّش مقبول است.

کربلا و عاشورا شرابی دارد که همه ی گناهان را آب می کند.

وهب نصرانی که از شهدای کربلاست، یک جوان نصرانی تازه داماد بود که در راه کربلا امام حسین(ع) را دید و به حضرت، دل باخت و با همسر و مادرش به حضرت پیوست؛ با کارش حضرت عیسی(ع) را روسفید کرد و به همه ی مسیحیان عالم آبرو داد. من همه ی مسیحی ها را به اعتبار او، زیبا می بینم.





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 این عزّت حسینى، چگونه عزّتى است؟ این افتخار، افتخار به چیست؟ آن کسى که حرکت حسین‌بن‌على علیه‌السّلام را بشناسد، مى‌داند که این عزّت، چگونه عزّتى است. از سه بُعد و با سه دیدگاه، این نهضت عظیم حسینى را که در تاریخ این‌طور ماندگار شده است، مى‌شود نگاه کرد. در هر سه بُعد، آنچه که بیش از همه چشم را خیره مى‌کند، احساس عزّت و سربلندى و افتخار است.

یک بُعد، مبارزه‌ى حق در مقابل باطلِ مقتدر است که امام حسین علیه‌السّلام و حرکت انقلابى و اصلاحىِ او چنین کرد. یک بُعد دیگر، تجسّم معنویت و اخلاق در نهضت حسین‌بن‌على است. در این نهضت عرصه‌ى مبارزه‌اى وجود دارد که غیر از جنبه‌ى اجتماعى و سیاسى و حرکت انقلابى و مبارزه‌ى علنىِ حق و باطل است و آن، نفس و باطن انسانهاست. آن‌جایى که ضعفها، طمعها، حقارتها، شهوتها و هواهاى نفسانى در وجود انسان، او را از برداشتن گامهاى بلند باز مى‌دارد، یک صحنه‌ى جنگ است؛ آن هم جنگى بسیار دشوارتر. آن‌جایى که مردان و زنان مؤمن و فداکار پشت سر حسین‌بن‌على علیه‌السّلام راه مى‌افتند؛ دنیا و مافیها، لذّتها و زیباییهاى دنیا، در مقابلِ احساس وظیفه از چشم آنها مى‌افتد؛ انسانهایى که معنویتِ مجسّم و متبلور در باطنشان، بر جنود شیطانى – همان جنود عقل و جنود جهلى که در روایات ما هست – غلبه پیدا کرد و به عنوان یک عدّه انسان نمونه، والا و بزرگ، در تاریخ ماندگار شدند. بُعد سوم که بیشتر در بین مردم رایج است، فجایع، مصیبتها، غصّه‌ها، غمها و خونِ‌دلهاى عاشوراست؛ لیکن در همین صحنه‌ى سوم، باز هم عزّت و افتخار هست. کسانى که اهل نظر و فکر و تأمّلند، باید هر سه بُعد را دنبال کنند.

در آن بُعدِ اوّل که امام حسین علیه‌السّلام یک حرکت انقلابى به راه انداخت، مظهر عزّت و افتخار بود. نقطه‌ى مقابلِ حسین‌بن‌على چه کسى بود؟ آن حکومت ظالمِ فاسدِ بدکاره‌اى بود که «یعمل فى عباداللَّه بالاثم و العدوان». نمودار اصلى این بود که در جامعه‌اى که زیر قدرت او بود، با بندگان خدا و انسانها با ستم، عدوان، غرور، تکبّر، خودخواهى و خودپرستى رفتار مى‌کرد؛ این خصوصیت عمده‌ى آن حکومت بود. چیزى که برایشان مطرح نبود، معنویت و رعایت حقوق انسانها بود. حکومت اسلامى را به همان حکومت طاغوتى که قبل از اسلام و در دورانهاى مختلف در دنیا وجود داشته است، تبدیل کرده بودند. در صورتى که بارزترین خصیصه‌ى نظام اسلامى، حکومت است؛ برجسته‌ترین بخشهاى آن جامعه‌ى ایده‌آلى که اسلام مى‌خواهد ترتیب دهد، شکل و نوع حکومت و رفتار حاکم است.

به تعبیر بزرگان آن روز، امامت را به سلطنت تبدیل کرده بودند. امامت یعنى پیشوایىِ قافله‌ى دین و دنیا. در قافله‌اى که همه به یک سمت و هدف والا در حرکتند، یک نفر بقیه را راهنمایى مى‌کند و اگر کسى گم شود، دست او را مى‌گیرد و برمى‌گرداند؛ اگر کسى خسته شود، او را به ادامه‌ى راه تشویق مى‌کند؛ اگر کسى پایش مجروح شود، پاى او را مى‌بندد و کمک معنوى و مادّى به همه مى‌رساند. این در اصطلاح اسلامى اسمش امام – امام هدایت – است و سلطنت نقطه‌ى مقابل این است. سلطنتِ به معناى پادشاهىِ موروثى، فقط یک نوعِ از سلطنت است. لذا بعضى سلاطین در دنیا هستند که اسمشان سلطان نیست، اما باطنشان تسلّط و زورگویى بر انسانهاست. هر کس و در هر دوره‌اى از تاریخ – اسم او هرچه مى‌خواهد باشد – وقتى به ملت خود یا به ملتهاى دیگر زور بگوید، این سلطنت است. این‌که رئیس جمهور یک دولتى – که در همه‌ى زمانها، دولتهاى مستکبر بوده‌اند و امروز مظهر آن، امریکاست – به خود حق بدهد که بدون هیچ استحقاق اخلاقى، علمى و حقوقى، منافع خود و کمپانیهاى پشتیبان خود را بر منافع میلیونها انسان ترجیح دهد و براى ملتهاى دنیا تکلیف معیّن کند، این سلطنت است؛ حالا اسمش سلطان باشد یا نباشد!

در دوران امام حسین علیه‌السّلام امامت اسلامى را به چنین چیزى تبدیل کرده بودند: «یعمل فى عباداللَّه بالاثم والعدوان». امام حسین علیه‌السّلام در مقابل چنین وضعیتى مبارزه مى‌کرد. مبارزه‌ى او بیان کردن، روشنگرى، هدایت و مشخّص کردن مرز بین حقّ و باطل – چه در زمان یزید و چه قبل از او – بود. منتها آنچه در زمان یزید پیش آمد و اضافه شد، این بود که آن پیشواى ظلم و گمراهى و ضلالت، توقّع داشت که این امام هدایت پاى حکومت او را امضاء کند؛ «بیعت» یعنى این. مى‌خواست امام حسین علیه‌السّلام را مجبور کند به جاى این‌که مردم را ارشاد و هدایت فرماید و گمراهى آن حکومت ظالم را براى آنان تشریح نماید، بیاید حکومت آن ظالم را امضا و تأیید هم بکند! قیام امام حسین علیه‌السّلام از این‌جا شروع شد. اگر چنین توقّع بى‌جا و ابلهانه‌اى از سوى حکومت یزید نمى‌شد، ممکن بود امام حسین همچون زمان معاویه و ائمّه‌ى بزرگوارِ بعد از خود، پرچم هدایت را برمى‌افراشت؛ مردم را ارشاد و هدایت مى‌کرد و حقایق را مى‌گفت. منتها او بر اثر جهالت و تکبّر و دورى از همه‌ى فضایل و معنویات انسانى یک قدم بالاتر گذاشت و توقع کرد که امام حسین علیه‌السّلام پاى این سیه‌نامه‌ى تبدیل امامت اسلامى به سلطنت طاغوتى را امضاء کند؛ یعنى بیعت کند. امام حسین فرمود «مثلى لا یبایع مثله»؛ حسین چنین امضایى نمى‌کند. امام حسین علیه‌السّلام باید تا ابد به عنوان پرچم حق باقى بماند؛ پرچم حق نمى‌تواند در صف باطل قرار گیرد و رنگ باطل بپذیرد. این بود که امام حسین علیه‌السّلام فرمود: «هیهات منّا الذّلّة(۴)». حرکت امام حسین، حرکت عزّت بود؛ یعنى عزّت حق، عزّت دین، عزّت امامت و عزّت آن راهى که پیغمبر ارائه کرده بود. امام حسین علیه‌السّلام مظهر عزّت بود و چون ایستاد، پس مایه‌ى فخر و مباهات هم بود. این عزّت و افتخار حسینى است. یک وقت کسى حرفى را مى‌زند، حرف را زده و مقصود را گفته است، اما پاى آن حرف نمى‌ایستد و عقب‌نشینى مى‌کند؛ این دیگر نمى‌تواند افتخار کند. افتخار متعلّق به آن انسان، ملت و جماعتى است که پاى حرفشان بایستند و نگذارند پرچمى را که آنها بلند کرده‌اند، توفانها از بین ببرد و بخواباند. امام حسین علیه‌السّلام این پرچم را محکم نگه داشت و تا پاى شهادتِ عزیزان و اسارتِ حرم شریفش ایستاد. عزّت و افتخار در بُعد یک حرکت انقلابى این است.

در بُعد تبلور معنویت هم همین‌طور است. بارها این را گفته‌ام که خیلیها به امام حسین علیه‌السّلام مراجعه و او را بر این ایستادگى ملامت مى‌کردند. آنها مردمان بد و یا کوچکى هم نبودند؛ بعضى جزو بزرگان اسلام بودند؛ اما بد مى‌فهمیدند و ضعفهاى بشرى بر آنها غالب شده بود. لذا مى‌خواستند حسین‌بن‌على را هم مغلوب همان ضعفها کنند؛ اما امام حسین علیه‌السّلام صبر کرد و مغلوب نشد و یکایک کسانى که با امام حسین بودند، در این مبارزه‌ى معنوى و درونى پیروز شدند. آن مادرى که جوان خود را با افتخار و خشنودى به طرف این میدان فرستاد؛ آن جوانى که از لذّات ظاهرى زندگى گذشت و خود را تسلیم میدان جهاد و مبارزه کرد؛ پیرمردانى مثل «حبیب‌بن‌مظاهر» و «مسلم‌بن‌عوسجه» که از راحتى دوران پیرمردى و بستر گرم و نرم خانه‌ى خودشان گذشتند و سختى را تحمّل کردند؛ آن سردار شجاعى که در میان دشمنان جایگاهى داشت – «حُرّبن‌یزید ریاحى» – و از آن جایگاه صرفنظر کرد و به حسین‌بن‌على پیوست، همه در این مبارزه‌ى باطنى و معنوى پیروز شدند.

آن روز کسانى که در مبارزه‌ى معنوى بین فضایل و رذایل اخلاقى پیروز شدند و در صف‌آرایى میان جنود عقل و جنود جهل توانستند جنود عقل را بر جنود جهل غلبه دهند، عدّه‌ى اندکى بیش نبودند؛ اما پایدارى و اصرار آنها بر استقامت در آن میدان شرف، موجب شد که در طول تاریخ، هزاران هزار انسان آن درس را فراگرفتند و همان راه را رفتند. اگر آنها در وجود خودشان فضیلت را بر رذیلت پیروز نمى‌کردند، درخت فضیلت در تاریخ خشک مى‌شد؛ اما آن درخت را آبیارى کردند و شما در زمان خودتان خیلیها را دیدید که در درون خود فضیلت را بر رذیلت پیروز و هواهاى نفسانى را مقهور احساسات و بینش و تفکّر صحیح دینى و عقلانى کردند. همین پادگان دوکوهه و پادگانهاى دیگر و میدانهاى جنگ و سرتاسر کشور، شاهد دهها و صدها هزار نفر از آنها بوده است. امروز هم دیگران از شما یاد گرفته‌اند؛ امروز در سرتاسر دنیاى اسلام آن کسانى که حاضرند در درون خود و در صف‌آرایى حقّ و باطل، حق را بر باطل پیروز کنند و غلبه دهند، کم نیستند. پایدارى شما – چه در دوران دفاع مقدّس و چه در بقیه‌ى آزمایشهاى بزرگ این کشور – این فضیلتها را در زمانه‌ى ما ثبت کرد. زمانه‌ى ما زمانه‌ى ارتباطات نزدیک است؛ اما این ارتباطات نزدیک همیشه به سود شیطان و شیطنتها نیست؛ به سود معنویتها و اصالتها هم هست. مردم دنیا خیلى چیزها را از شما یاد گرفته‌اند. همین مادرى که در فلسطین جوان خودش را مى‌بوسد و به طرف میدان جنگ مى‌فرستد، یک نمونه است. فلسطین سالهاى متمادى، زن و مرد و پیر و جوان داشت؛ اما براثر ضعفها و به دلیل آن‌که در میدان صف‌آرایى معنوى، جنود عقل نمى‌توانست بر جنود جهل پیروز شود، فلسطین دچار ذلّت شد و این وضعیت برایش پیش آمد و دشمنان بر آن مسلّط شدند. اما امروز وضعیت فلسطین، به گونه‌ى دیگرى است؛ امروز فلسطین به‌پا خاسته است؛ امروز ملت فلسطین – زن و مرد – در صف‌آرایى معنوى در درون خود توانسته است جانب معنویت را غلبه دهد و پیروز کند؛ و این ملت پیروز خواهد شد.

در آن صحنه‌ى سوم هم که صحنه‌ى فاجعه‌آفرینیهاى عاشوراست، آن‌جا هم باز نشانه‌هاى عزّت مشاهده مى‌شود؛ آن‌جا هم سربلندى و افتخار است. اگر چه مصیبت و شهادت است؛ اگرچه شهادت هر یک از جوانان بنى‌هاشم، کودکان، طفلان کوچک و اصحاب کهنسال در اطراف حضرت ابى‌عبداللَّه‌الحسین علیه‌السّلام یک مصیبت و داغ بزرگ است؛ اما هرکدام حامل یک جوهره‌ى عزّت و افتخار هم هست.





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 

شب عاشورا، آخرين شب زندگی حسين(ع) 

سيدالساجدين عليه السلام مي فرمايد:

در آن شب، مرض بر من مستولي شده بود، عمه ام زينب عليهاالسلام مشغول پرستاري از من بود، پدرم در خيمه ي ديگري بود، غلامي از آزاد کرده هاي ابوذر (1) در خدمت آن حضرت بود و ايشان شمشير خودشان را در دست داشت و آن را اصلاح مي نمود، (2) آن حضرت در مقام يأس و نااميدي از دنياي غدار و شوق لقاي پروردگار حي اين اشعار را مي خواند:
يا دهر اف لک من خليل     کم لک بالاشراق والأصيل
من صاحب و طالب (3) قتيل           والدهر لا يقنع بالبديل
و انما الأمر الي الجليل       و کل حي سالک سبيل
اي روزگار ناپايدار! اف بر تو باد که هرگز به هيچ دوست و يار وفا نکردي.
چه بسيار صاحب در شهر و ديار که به قتل رساندي و از هيچ کس به بدل راضي نشدي.
و بازگشت همه به سوي خداوند جليل است و هر ذي حياتي لابد طريقي که من آن را سلوک مي نمايم، سلوک خواهد کرد.



 

حضرت اين اشعار را دو - يا سه مرتبه - تکرار نمود، تا اين که مراد آن بزرگوار را فهميدم و دانستم که به مرگ خود يقين کرده و از زندگاني دنيا مأيوس شده است.
در اين هنگام، گريه بر من غلبه کرده و گلويم را فشرد و لکن خود را نگهداري مي کردم که مبادا زنان و دختران بي تابي کنند، و لکن دانستيم که بلا نازل شده است.

  ولي وقتي عمه ام زينب خاتون عليهاالسلام اين اشعار را شنيد و چون زنان را جزع و اضطرابي است که تحمل ندارند، بي تاب شد و برخاست و با پاي برهنه که از اضطراب جامه بر زمين مي کشيد به خيمه ي آن امام مظلوم رفت و شيون زد و گفت:
واثکلاه! ليت الموت أعدمني الحياة، (اليوم) ماتت امي فاطمة عليهاالسلام، و أبي علي عليه السلام، و أخي الحسن عليه السلام، يا خليفة الماضي! و يا ثمال الباقي؛
اي برادر! کاش مرده بودم و اين حالت را از تو نمي ديدم، (امروز) پدرم، مادرم، برادرم حسن عليهم السلام از دنيا رفتند. اي يادگار رفتگان و پشت و پناه بازماندگان.
آن حضرت نظر به خواهرش کرد و ديدگان حق بينش پر از اشک شد و فرمود:
«يا اختاه! لا يذهبن حلمک الشيطان»؛
اي خواهر نيک اختر! حلم و بردباري را پيشه کن و شيطان را بر خود راه مده که تو را حصار حلم و صبر بيرون کند و در وادي جزع و اضطراب اندازد.
(در اين هنگام، اشک در ديدگان امام حسين عليه السلام حلقه زد و فرمود:) اي خواهر! «لو ترک القطاء (4) لنام»؛
اگر مرا مي گذاشتند خود را به مهلکه نمي افکندم. (5) .

حضرت زينب عليهاالسلام گفت:
«(يا ويلتاه!) أفتغتتصب نفسک اغتصابا، فذلک أقرح لقلبي، و أشد علي نفسي»؟
آيا به جبر و تعدي به اين مبتلا شده و راه چاره از تو منقطع گشته و به ضرورت، شربت ناگوار مرگ را بايد بنوشي؟ اين بر من سخت تر و دل را از
همه بيشتر مجروح مي گرداند.
آنگاه سيلي بر روي خود زد و مقنعه از سر کشيد و جامه ي صبر را چاک زد و بي هوش بر زمين افتاد. آن حضرت بر سر بالين آن دل سوخته ي وادي الم آمده و آب بر رخسار او زد، به هوش آمد و گفت:
يا اختاه! اتقي الله و تعزي بعزاء الله، و اعلمي أن أهل الأرض يموتون، و أهل السماء لا يبقون...»
اي خواهر نيک سير! از خدا بترس و به قضاي خدا راضي شو، بدان که همه ي اهل زمين، شربت ناگوار مرگ را مي نوشند و اهل آسمان ها باقي نمي مانند و بجز ذات مقدس الهي همه چيز در معرض زوال و فناء است.
پدرم، مادرم و برادرم، همه از من بهتر بودند، شهيد شدند و رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم که اشرف خلايق بود، از دنيا رفت.
امام حسين عليه السلام او را بسيار نوازش و موعظه فرمود و تسلي داد. آنگاه فرمود:
تو را قسم مي دهم اي خواهر! هنگامي که مرا کشتند صورت مخراش و جامه چاک مکن و واويلاه و اثبوراه مگو.
و از اين قبيل وعظ مي فرمود، پس او را آورد تا در نزد من نشانيد و به سوي اصحاب خود رفت و ايشان را امري چند کرده به خيمه ي خود رفت. (6) .
از بعضي از اخبار مستفاد مي شود که در آن شب، آن جناب، چشم هاي مبارکش به خواب نرفت و پيوسته مشغول تضرع و دعا و نماز و استغفار و عبادت خداوند بود.
و همچنين اصحاب آن جناب نيز نخوابيدند، گاهي مظلومي آن حضرت و اهل بيت آن حضرت را مي ديدند و راه چاره را مسدود مي يافتند در غم و اندوه بودند، و گاهي به شوق لقاي پروردگار و شوق مقامات سيد ابرار را به نظر
مي آوردند و بي آرام مي شدند. (7) .

 

 

پاورقي

(1) در مصدر آمده: بنام «جوين».
(2) در مصدر آمده: آن غلام سرگرم اصلاح و تميز کردن شمشير آن حضرت بود.
(3) در مصدر آمده: «أو طالب».
(4) در بحار آمده: «لو ترک القطاء ليلا لنام.
(5) منظور آن حضرت اين است که اگر: صيادان پرنده‏ي قطاء را در آشيانه‏اش به حال خود وامي‏گذاشتند، آسوده مي‏خوابيد.
(6) الارشاد: 93/2، بحارالانوار: 3-1/45.
(7) بحارالانوار: 3/45.



* پایگاه جامع عاشورا

* امام حسین (علیه السلام)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 

گريختن فراس مخزومي در شب عاشورا

«فراس بن جعده ي مخزومي «خويشاوندي نزديکي با امام داشت؛ زيرا پدرش جعده، مادرش ام هاني دختر ابوطالب بود و از جمله کساني بود که با حضرت حسين عليه السلام براي قيام بر امويان در روزگار معاويه، مکاتبه نموده و به امام در مکه پيوسته، و در طول اين مدت همراه امام بود تا اينکه به عراق رسيد، ولي هنگامي که وي سختي وضع و همدستي لشکريان بر جنگ امام را ديد، هراسان شد و از جنگ ترسيد و رعب و هراس بر او مستولي گشت، امام، پريشانيش را دريافت و به وي اجازه ي رفتن داد و او در تاريکي شب، پاي به فرار نهاد (1) .



و شهادت را به دست نياورد، همچنانکه گروه ديگري نيز پاي به فرار نهادند (2) و به ياري امام رستگار نشدند.

 

  پاورقي:

(1) انساب‏الاشراف 388 /3.
(2) حضرت سکينه روايت نموده: شنيدم پدرم را به کساني که همراهش بودند مي‏فرمود: شما همراه من آمديد چون مي‏دانستيد که من به سوي کساني مي‏آيم که از دل و زبان با من بيعت کرده‏اند و اينک مي‏بينيد که شيطان بر آنها چيره شده و ياد خدا را فراموش کرده‏اند و تصميمي جز کشتن من و کشتن کساني که همراه من جهاد مي‏کنند، ندارند و مي‏ترسم که اين را ندانيد و يا بدانيد و از شرم من، پراکنده نشويد و مکر و فريب نزد ما اهل‏بيت، حرام است، پس هر کس ياري ما را نخواهد، امشب براي او پوششي است، پس برود.
سکينه گفت: آنان، ده نفر و بيست نفر، پراکنده شدند و جز کمتر از هشتاد نفر، کسي همراه آن حضرت باقي نماند. اين مطلب را در جلد دوّم بغية النبلاء آمده است.


* پایگاه جامع عاشورا

* امام حسین (علیه السلام)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

« بسم الله الرحمن الرحيم ...؛ اين وصيت حسين‌بي‌علي است به برادرش محمد حنفيه. حسين گواهي مي‌دهد به توحيد و يگانگي خداوند و اين که براي خدا شريکي نيست و محمد (ص) بنده و فرستاده اوست و آئين حق ( اسلام ) را از سوي خدا ( براي جهانيان ) آورده است و شهادت مي‌دهد که بهشت و دوزخ حق است و روز جزا بدون شک به وقوع خواهد پيوست و خداوند همه انسان‌ها را در چنين روزي زنده خواهد نمود. »

 

امام در وصيت نامه‌اش پس از بيان عقيده خويش درباره توحيد و نبوت و معاد، هدف خود را از اين سفر اين چنين بيان نمود:

 

« من نه از روي خودخواهي و يا براي خوشگذراني و نه براي فساد و ستمگري از شهر خود بيرون آمدم؛ بلکه هدف من از اين سفر، امر به معروف و نهي از منکر و خواسته‌ام از اين حرکت، اصلاح مفاسد امت و احياي سنت و قانون جدّم، رسول خدا (ص) و راه و رسم پدرم، علي‌بن‌ابيطالب (ع) است. پس هر کس اين حقيقت را از من بپذيرد ( و از من پيروي کند ) راه خدا را پذيرفته است و هر کس رد کند ( و از من پيروي نکند ) من با صبر و استقامت ( راه خود را ) را در پيش خواهم گرفت تا خداوند در ميان من و بني‌اميه حکم کند که او بهترين حاکم است.

و برادر ! اين است وصيت من به تو و توفيق از طرف خداست. بر او توکل مي‌کنم و برگشتم به سوي اوست. »

 

منبع: بحارالانوار، 44/329



* پایگاه جامع عاشورا

* امام حسین (علیه السلام)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 

شب عاشورا به روايت حضرت سکينه

 حديثي از کتاب «نورالعين» نقل شده که در آن آمده:
سکينه عليهاالسلام، دختر امام حسين عليه السلام گويد:
شب عاشورا، شب مهتابي بود، من در ميان خيمه نشسته بودم که ناگاه از پشت خيمه صداي گريه اي شنيدم. از ترس اين که مبادا خواهران و ساير زناني که مطلع نيستند، مطلع شوند، چيزي نگفتم، از خيمه بيرون آمدم و دلم گواهي خبر نمي داد، در راه دامن بر پايم مي خورد و مي افتادم و برمي خاستم، چون بيرون رفتم، ديدم پدرم نشسته و اصحابش دور او هستند، شنيدم که پدر به آنها مي فرمود:
بدانيد شما با من آمديد در حالي که مي دانستيد من به سوي جماعتي مي روم که با من، با دل و زبان بيعت کردند، حال مي دانيد که شيطان بر آنان غالب شده و خدا را فراموش کرده اند.


«والان ليس لهم مقصد سوي قتلي، و قتل من يجاهد بين يدي، و سبي حريمي بعد سلبهم»؛
حال بدانيد که ايشان را مقصدي سواي کشتن من و کساني که در راه من جهاد مي کنند و اسير کردن زنان من و غارت آنها نيست.
مي ترسم که شما از اين امر آگاهي نداشته باشيد، يا بدانيد و شرم کنيد، مکر و خدعه در نزد ما اهل بيت حرام است. پس هر کس از شما اين امر را دوست نمي دارد در اين شب برگردد. زيرا که شب، پرده اي است و کسي به کسي نيست... و هر کسي که ما را با جان خود ياري کند در درجات عاليه ي جنان با ما خواهد بود و به تحقيق که جد بزرگوارم خبر داد که:
«ولدي الحسين يقتل بأرض کربلاء غريبا وحيدا عطشانا (فريدا)، فمن نصره فقد نصرني و نصر ولدي القائم (ولو نصرنا بلسانه فهو في حزبنا يوم القيامة)»؛

فرزندم حسين در بيابان کربلا غريب، بي کس و تشنه کشته خواهد شد، پس کسي که او را ياري کند به تحقيق مرا ياري کرده است و در حزب ما خواهد بود و فرزندم قائم را ياري کرده، و اگر کسي به زبانش ما را ياري کرده است و در حزب ما خواهد بود و فرزندم قائم را ياري کرده، و اگر کسي به زبانش ما را ياري کند در قيامت در حزب ما خواهد بود.
سکينه عليهاالسلام مي گويد:
«فوالله! ما أتم کلامه الا و تفرق القوم من نحو عشرة و عشرين»؛
به خدا قسم! هنوز کلام آن حضرت تمام نشده بود که جماعتي از بي وفايان که به طمع دنيا با آن سيد هر دو سرا، همراهي داشتند، طريق بي وفايي را پيش گرفته و در وادي ضلالت منسلک شدند، دسته دسته در آن بيابان متفرق گشتند و کسي با آن غريب بيابان بلاي ابتلا نماند، مگر گروهي قليل که از هفتاد زيادتر و از هشتاد کمتر بودند.
در اين هنگام پدر بزرگوارم را ديدم که سر به زير انداخته در حزن و اندوه بود، چون اين صحنه را ديدم بغض و گريه گلويم را گرفت، اما خود را حفظ کردم و رو به آسمان نمودم و گفتم:
«اللهم انهم خذلونا فاخذلهم (و لا تجعل لهم دعاء مسموعا و سلط عليهم الفقر، و لا ترزقهم شفاعة جدي يوم القيامة)»؛
خدايا! آنان ما را ياري نکردند تو نيز آنان را واگذار، و دعاي ايشان را اجابت منما، و در زمين از براي ايشان سکنا قرار مده، و فقر را بر آنها مسلط کن، و آنان را از شفاعت جدم بي نصيب گردان.
سکينه عليهاالسلام مي گويد: من به خيمه برگشتم و اشک از ديدگان من ريخت، عمه ام ام کلثوم عليهاالسلام مرا ديد و گفت: به تو چه شده؟
قصه را برايش نقل کردم.
چون اين سخن را شنيد، ناله ي: «وا علياه! وا حسيناه! وا قلة ناصراه!» برآورد و گفت: نمي دانم چگونه از دست دشمنان خلاص خواهيم شد؟ کاش آنها راضي مي شدند که عوض برادرم، مرا بکشند.
زنان و مخدرات نيز با شنيدن ناله و گريه ي او جمع شدند و شروع به گريه کردند، صداي گريه از خيمه بلند شد. چون پدرم صداي گريه ي آنها را شنيد برخاست و پا در دامن زنان و اشک از ديده ريزان به سوي خيمه آمد، و فرمود: چرا گريه مي کنيد؟
عمه ام پيش آمد و گفت: اي برادر! ما را به مدينه برگردان.
فرمود: چگونه مي توان با اين گروه دشمنان به مدينه برگشت؟
عمه ام گفت:
«أجل، ذکرهم محل جدک و أبيک وجدتک و امک و أخيک»؛
جلالت جد، پدر، مادر، برادر و جده ي خود را بيان کن، شايد تو را نشناخته اند.
پدرم فرمود:
«ذکرتهم فلم يذکروا، و وعظتم فلم يتعظوا، لم يسمعوا قولي، (فما غير قتلي سبيل)»؛
به آنان گفتم گوش نکردند، آنها را موعظه کردم پند نپذيرفتند و گوش به سخن من ندادند و آنان جز کشتن من چيزي در نظر ندارند.
«و لابد أن تروني علي الثري جديلا...»؛
آه! آه! که چاره اي نيست مگر آن که مرا بر خاک افتاده ببيني، لکن شما را به تقوا و صبر وصيت مي کنم، و اين همان است که جد شما خبر داده و وعده ي او خلف نمي شود، و شما را به کسي مي سپارم که هر گاه پرده ي کسي را بدرد کسي نمي تواند آن را بپوشاند. (1) .

 

 

پاورقي

(1) الدمعة الساکبه: 271/4 و 272، به نقل از نورالعيون.



* پایگاه جامع عاشورا

* امام حسین (علیه السلام)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 در روايت شيخ مفيد رحمه الله و سيد بن طاووس رحمه الله آمده:
هنگامي که شب عاشورا نزديک شد، آن حضرت اصحاب کرام خود را جمع فرمود، حضرت سيد الساجدين علي بن الحسين عليهماالسلام مي فرمايد:
من بيمار بودم، لکن خود را به آنان نزديک نمودم، تا بشنوم که آن درمانده ي وادي بلا و سردار اهل ابتلا با اصحاب خود چگونه سلوک مي فرمايد؟!


شنيدم که پدر بزرگوارم افتتاح سخن را به حمد و ثناي الهي و ملک معبود فرمود و طريق شکرگزاري حي ودود پيمود و فرمود:
أما بعد؛ فاني لا أعلم أصحابنا أوفي و لا خيرا من أصحابي، و لا أهل بيت أبر و أوصل من أهل بيتي؛ فجزاکم الله (تعالي عني) خيرا؛
به راستي که من اصحابي را بهتر و باوفاتر از اصحاب خود نمي دانم و اهل بيتي نيکوتر و صله کننده تر از اهل بيت خود نمي دانم، پس خداي متعال شما را (از جانب من) جزاي خير دهد.

 


آگاه باشيد که يک روز ديگر زياده از عمر ما نمانده. من امشب شما را مرخص کردم و بيعت خود را از گردن شما برداشتم بر شما حرجي نيست، اينک ظلمت شب عالم را فراگرفته، آن را غنيمت دانسته هر يک به طرفي برويد.
و ليأخذ کل رجل منکم بيد رجل من أهل بيتي و تفرقوا في سواد هذا الليل، و ذروني و هؤلاء القوم، فانهم لا يريدون غيري؛
و هر يک از شما دست يکي از اهل بيت مظلوم مرا بگيريد و در اين ظلمت شب برويد و مرا بگذاريد با اين گروه ستمکاري که آنان همه به جهت کشتن من جمع شدند، چرا که آنان غير از مرا نمي خواهند.

 

 

شب عاشورا و اعلام وفاداري بني هاشم براي ياري امام حسين

در اين هنگام برادران، فرزندان، برادرزادگانش و اولاد عبدالله بن جعفر - که خواهرزاده ي آن حضرت بودند - زبان معذرت گشودند. جناب عباس عليه السلام به سخن درآمده و ديگران از او متابعت کردند، عرض کردند:
لم نفعل ذلک؟ لنبقي بعدک؟ لا أرانا الله ذلک أبدا؛
دست از ياري تو برداريم که بعد از تو زنده باشيم، خدا هرگز نخواهد که بعد از تو زنده باشيم، زندگي دنيا بي تو به کار نمي آيد.
آن حضرت فرمود:
يا بني عقيل! حسبکم من القتل بمسلم، فاذهبوا أنتم فقد أذنت لکم؛
اي اولاد عقيل! شهادت مسلم براي شما بس است، برگرديد، من شما را اذن مي دهم، برويد.
آنان جواب گفتند - و به روايت ابن بابويه: عبدالله بن مسلم در جواب گفت -:
آيا مردم چه مي گويند که ما بزرگ و آقاي خود و بني عم خود را که بهترين بني اعمام اند، تنها واگذاريم و حتي تيري با ايشان نيندازيم و شمشير و نيزه بکار نبريم و ندانيم چه بر سر ايشان آمد. به خدا! هرگز چنين نکنيم. و لکن جان، مال و عيال خود را فداي تو خواهيم کرد، تا هر چه بر سر تو آيد بر سر ما نيز آيد؛ «فقبح الله العيش بعدک».

 


و به روايت شيخ مفيد رحمه الله:
از سيدالساجدين عليه السلام مروي است که حضرت امام حسين عليه السلام در آن شب امر فرمود خيمه هاي حرم محترم را نزديک يکديگر زدند، طناب هاي آنها را از يکديگر بيرون برند تا راه تردد مسدود گردد و بر دور آنها خندقي حفر نموده تا از هيزم پر کنند.
و به فرزند مظلومش علي اکبر عليه السلام امر فرمود که با جمعي به سوي فرات رفته مشکي چند آب بياورند.
آن والا مقام با بيست سوار و بيست پياده به سوي فرات رفتند و با نهايت خوف، چند مشکي آب آوردند.
حضرت فرمود: از اين آب بياشاميد که آخرين توشه ي شماست و غسل کنيد و جامه هاي خود را بشوييد که کفن شما خواهد بود. (1) .
آه! آه! چه گويم؟ آن جامه هايي که پوشيده بودند و به جاي کفن هاي خود اختيار فرموده بودند؛ در روز عاشورا با اين که از چوب و ني و شمشير و ناوک تير، پاره پاره شده و به خون و خاک آغشته شده بودند، آنها را نيز از آن شهيدان مضايقه کردند و از بدن پاره پاره ي ايشان کندند و آن ابدان لطيفه و اجساد شريفه را عريان و برهنه بر روي خاک انداختند، تا از شدت حرارت آفتاب پژمرده گرديدند.
بأبي الجسوم العاريات علي الثري
ما سترها الا مثار غبار
پدر و مادرم به فداي آن بدن هاي برهنه اي باد که بر زمين افتاده بودند و براي آنها جز غبار و خاک، ساتري نبود.
بأبي الجسوم الضايعات وحيدة
ما انسها الا وحوش قفار

پدر و مادرم به فداي آن بدن هاي شريفه اي که آنها را ضايع کرده و تنها گذارده بودند و انيسي براي آنان جز وحشيان صحرا نبود.

 

 

پاورقي

(1) امالي شيخ صدوق: 221 مجلس 30.



* پایگاه جامع عاشورا

* امام حسین (علیه السلام)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

دلهاي ياران امام، سرشار از ايمان بود؛ زيرا اباعبداللَّه عليه السلام آنان را با ارزشهاي والايش گداخته و آنان فضايل و برتريهايش را ديده و شتافتن وي را به سوي حق، ديده بودند. و اينکه آن حضرت به هيچ روي به دنبال جاه يا ثروت و يا مقام نبود، بلکه هرگونه معامله به حساب امّت و دينش را رد کرده بود، اين مسأله، در اعماق دلهايشان تأثير گذاشته و زندگي را ناچيز شمرده و مرگ را به استهزا گرفته بودند، لذا فداکاري و جانبازي خود را در راه آن حضرت، اعلام نمودند که سخنان بعضي از آنان چنين بوده است:

 

 

پاسخ مسلم بن عوسجه

«مسلم بن عوسجه» در حالي که اشکهايش بر صورتش روان بود، پيش آمد و خطاب به امام گفت: «آيا ما تو را رها کنيم، پس به چه چيزي از اداي حقت نزد خداوند عذر خواهي نماييم، به خدا قسم! از تو جدا نمي شوم تا نيزه ام را در سينه هايشان فرو برم و مادام که شمشيرم در دست من باشد، با آن ضربه مي زنم و اگر سلاحي به همراهم نمي بود، آنان را با سنگ مي زدم تا وقتي که همراه تو بميرم».
اين سخنان، ايمان عميق او را نشان مي دهد؛ زيرا او معتقد بود که نسبت به اداي حق ريحانه ي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله در برابر خداوند، مسؤول است و همه ي نيروهايش را در راه دفاع از آن حضرت، به کار خواهد برد.

 

 

 

 

پاسخ سعيد بن عبدالله

«سعيد بن عبداللَّه حنفي» به سخن آمد و وفاداري راستين خود را نسبت به امام اعلام نمود و گفت: «به خدا تو را رها نمي کنيم تا اينکه خداوند بداند که ما در وجود تو حرمت رسول او را حفظ کرده ايم... به خدا! اگر مي دانستم کشته شوم و زنده کردم و سپس سوزانده گردم و خاکسترم را بر باد دهند و اين کار، هفتاد بار در مورد من تکرار شود، از تو جدا نمي شدم تا اينکه در حمايت از تو جان دهم و چگونه اين کار را نکنم در حالي که يک بار کشته شدن است و آنگاه کرامتي که هرگز پاياني براي آن نباشد».
در فرهنگ وفاداري، والاتر و صادق تر از اين وفاداري نيست که او آرزو مي کند هفتاد بار کشته شود تا فداي امام گردد و حرمت رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله را حفظ کند و چگونه مرگ در راه او را خوش نداشته باشد در حالي که يک بار بيشتر نباشد و سپس کرامتي خواهد بود که آن را پاياني نيست.

 

 

پاسخ زهير بن قين

«زهير بن قين» در همان خطي حرکت کرد که برادرانش اعلام نموده بودند، وي گفت:«به خدا! دوست داشتم کشته شوم و باز زنده گردم و سپس کشته گردم و هزار بار اين چنين باشم و اينکه خداي عزوجل به وسيله ي آن کشته شدن را از جان تو و از جان اين جوانان از اهل تو دور کند...».
اين قهرمانان، به جايگاهي از بلند همتي رسيدند که هيچ انساني بدان جايگاه نرسيد، آنان درسهاي افتخارآميزي در فداکاري در راه حق داده اند.
ديگر ياران امام نيز مرگ در راه آن حضرت و جانبازي در فداکاري به خاطر حضرتش را خوش آمد گفتند، امام آنان را جزاي خير گفت (1) و براي همه ي آنان تأکيد نمود که به شهادت خواهند رسيد، آنان يکصدا فرياد برآوردند: «خداي را شکر که ما را به ياري تو کرامت بخشيد و به کشته شدن همراه تو مشرّف
ساخت، آيا خرسند نباشيم از اينکه همراه تو در جايگاهت باشيم اي فرزند رسول خدا؟!»
امام آنان را آزمود و آنان را گزيده ترين مردان، در راستي و وفاداري يافت، جانهايشان به نور ايمان درخشيده و از همه ي مشغوليات زندگي، آزاد گشته و يقين نموده اند که به سوي فردوس برين مي روند. بنا به گفته مورخان، تشنه ي شهادت بودند تا به نعمتهاي آخرت رستگار شوند.

 

 

پاسخ محمد بن بشير

از ميان ياران امام که به بالاترين درجات ايمان رسيده بودند، «محمد بن بشير حضرمي» بود که به وي خبر رسيد پسرش در سرزمين ري، اسير
گشته است. وي گفت: دوست ندارم او اسير شود و من بعد از او زنده بمانم. امام از اين سخنش دريافت که دوست دارد فرزنش را رها نمايد، پس به وي اجازه رفتن داد و فرمود: تو آزاد هستي، پس براي آزاد نمودن پسرت کوشش کن.
آن قهرمان عظيم، تصميم راستين خود را براي ملازمت امام و فداکاري در راه آن حضرت را اعلام نمود و گفت: «درّندگان مرا زنده زنده بخورند، اگر از تو جدا شوم...» (2) .
آيا اين صادقانه ترين تمثال ايمان عميق و فداکاري عظيم در راه امامي نيست که او را دوست داشتند و نسبت به وي اخلاص يافتند و مرگ را به خاطر وي ناچيز شمردند؟

 

 

پاورقي :

(1) المنتظم 338 /5. طبري، تاريخ 420 -419 /5.

(2) ابن‏عساکر، تاريخ 182 /14. تهذيب الکمال 407 /6. ترجمه امام حسين (ع) از طبقات ابن‏سعد، ص 70.



* پایگاه جامع عاشورا

* امام حسین (علیه السلام)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 

امام از مرگ خود سخن مي گويد

امام به خيمه اش آمد و شروع به وارسي شمشير خود و آماده کردن آن نمود، در حالي که مي گفت:

يا دهر افٍ لک من خليل     کم لک بالاشراق والاصيل
من صاحب و طالب قتيل     والدهر لا يقنع بالبديل
و انما الامر الي الجليل       و کل حي سالک سبيل


«اي روزگار! واي بر تو که چه دوستي هستي! و در بامداد و شامگاه چه بسيار است براي تو».
«از دوستان و طالبانت که کشته مي شوند و روزگار، کسي را به عوض نمي پذيرد».
«همانا کار به پروردگار بزرگ وابسته است و هر زنده اي، راهي را در پيش مي گيرد».



 

امام با اين ابيات، از مرگ شخص شريفش سخن گفته، در حالي که امام زين العابدين عليه السلام و حضرت زينب عليهاالسلام در خيمه بودند. امام زين العابدين عليه السلام هنگامي که سخن پدرش را شنيد، دانست که چه مي خواهد، پس بغض گلويش را گرفت و خاموش ماند و- بنا به آنچه مي گويد- دانست که بلا نازل شده است، ولي بانوي بني هاشم، هنگامي که اين ابيات را شنيد با پريشاني دانست که پاره ي تنش و باقيمانده ي خاندانش، به سوي مرگ عازم است و تصميم بر شهادت دارد لذا بر خود مسلط شد و در حالي که جامه اش بر زمين کشيده مي شد و چشمانش از اشک لبريز گشته بود، با کلمات بريده اي که قطعات قلبش با آنها خارج مي شدند، خطاب به برادرش گفت: «چه داغ و چه اندوهي است! کاش مرگ، زندگيم را مي گرفت، اي حسين جان! اي سرورم! اي باقيمانده ي اهل بيتم! آيا تسليم شده و از زندگي نااميد شده اي؟ امروز (گويا)، جدم رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله و مادرم فاطمه زهرا و پدرم علي و برادرم حسن عليه السلام در گذشته، اي باقيمانده ي گذشتگان و سرپرست بازماندگان» (1) .
امام با مهرباني به وي فرمود: «اي خواهرم! شيطان بردباريت را نابود نسازد».

حضرت زينب با چهره اي که رنگش دگرگون شده و اندوه شديد قلب مهربان رنج کشيده اش را پاره پاره کرده بود، روي به برادر کرد و با درد و رنج به او گفت:«آيا تو خود را به ستم و چيره گي مي گيري که آن اندوه مرا طولاني تر و قلبم را داغدارتر مي سازد».
آنگاه که يقين پيدا کرد که برادرش کشته مي شود، نتوانست شکيبايي خود را حفظ کند، پس گريبان خود را چاک زد و بر چهره ي خود کوبيد و بيهوش بر زمين افتاد (2) ديگر زنان نيز در آن گرفتاري سخت، با وي شريک شدند، حضرت ام کلثوم عليهاالسلام فرياد کشيد: «اي محمد! اي علي! اي مادرم! اي حسينم! بعد از تو ما تباه شده ايم».
آن منظره ي دردناک بر جان امام اثر کرد و قلب پاکش به اندوه و حسرت نشست و روي به آن بانوان، از دختران وحي کرد و آنان را دستور به شکيبايي و تحمل بار اين محنت بزرگ داد و فرمود: «اي خواهرم! اي ام کلثوم! اي فاطمه! اي رباب! بنگريد، هرگاه من کشته شدم، بر من گريبان چاک نزنيد و بر چهره ي خود چنگ نيندازيد و سخن بيهوده نگوييد» (3) .
امام بزرگوار، انواع سخت و جانکاهي از محنتها و مصيبتها را تحمل فرمود که به مقدار ايمانش به خداوند بود و هنوز از محنتي فارغ نشده بود که با سيلي از محنتهاي بزرگ رو به رو مي شد که انسان قادر به تحمل آنها نبود.

 

 

پاورقي

(1) مقاتل الطالبيين، ص 112 -111.
(2) انساب‏الاشراف 393 /3. المنتظم 338 /5. البداية والنهاية 177 /8. السيدة زينب و اخبار الزينبيات، ص 21 -20.
(3) طبري، تاريخ 420 /5. انساب‏الاشراف 393 /3.

 


* پایگاه جامع عاشورا

* امام حسین (علیه السلام)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 امام به همراه اهل بيت و يارانش به عبادت روي آوردند و با دل و جانشان متوجه خدا شدند و بنا به آنچه مورخان مي گويند- و لوله اي همچون و لوله ي زنبوران داشتند، در حالي که در رکوع و سجود و قرائت قرآن بودند و هيچکدام طعم خواب را نچشيدند. آنان به مناجات خدا و تضرع به درگاهش روي آوردند و از او عفو و بخشش مي طلبيدند.

 

 

شادماني ياران امام

ياران امام از مژده ي شهادت در خدمت ريحانه ي رسول خدا صلي اللَّه عليه و آله شادمان بودند، مورخان در مورد آنان سخناني را نقل کرده اند که خردها را به شگفتي مي اندازد؛ مثلاً «حبيب بن مظاهر» به سوي يارانش خارج شد در حالي که مي خنديد و در شادماني فرورفته بود. «يزيد بن حصين تميمي» بر او اعتراض کرده مي گويد: «اينک زمان خنديدن نيست؟!».
«حبيب» با ايماني عميق به وي پاسخ مي دهد: «کدام جايگاه از اين به شادماني شايسته تر باشد؟! به خدا! طولي نمي کشد که اين ستمکاران با شمشيرهايشان بر ما خواهند تاخت و آنگاه حورعين را در آغوش مي گيريم» (1) .


«برير» نيز با «عبدالرحمن انصاري» به شوخي پرداخت، او از اين کار، در شگفت شد و به وي گفت: «اينک، زمان کار بيهوده نيست!!».
«برير» به وي پاسخ داد: «قوم من مي دانند که نه در پيري و نه در جواني، کار بيهوده را دوست نداشتم، ولي من به آنچه با آن روبه رو مي شويم شادمان هستم، به خدا! ميان ما و حورعين فاصله اي نيست جز اينکه اينان با شمشيرهايشان بر ما بتازند و دوست دارم که هم اينک بر ما بتازند» (2) .

 


در خانواده ي شهداي عالم همانند اين ايمان وجود ندارد که از آتشفشانهاي عظيم يقين و معرفت و نيت راستين و اخلاصي بزرگ منفجر شده است... آنان به رستگاري در بهشتهاي جاودانگي همراه با پيامبران و صديقان، شادمان شدند و يقين داشتند که به آسوده ترين مرگ، خواهند مرد، به بزرگترين مرگ در تاريخ بشريّت در همه ي نسلها و زمانها.

 

 

پاورقي

(1) کشي، رجال، ص 79 شماره 133.
(2) طبري، تاريخ 423 /5. البداية والنهاية 178 /8.



* پایگاه جامع عاشورا

* امام حسین (علیه السلام)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

حسين بن علي(عليهما السلام ) نزديک غروب تاسوعا پس از آن که از طرف دشمن مهلت داده شد( يا پس از نماز مغرب) در ميان افراد بني هاشم و ياران خويش قرار گرفت و اين خطابه را ايراد نمود:

«خدا را به بهترين وجه ستايش کرده و در شدايد و آسايش و رنج و رفاه در مقابل نعمت هايش سپاسگزارم. خدايا! تو را مي ستايم که بر ما خاندان، با نبوت، کرامت بخشيدي و قرآن را به ما آموختي و با دين و آيين آشنايمان ساختي و به ما گوش(حق شنو) و چشم(حق بين) و قلب(روشن) عطا فرمودي و از گروه مشرک و خدانشناس نگرداندي.

 

اما بعد، من اصحاب و ياراني بهتر از ياران خود نديدم و اهل بيت و خانداني باوفاتر و صديق تر از اهل بيت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما جزاي خير دهد».

 

آن گاه فرمود:«جدم رسول خدا(ص) خبر داده بود که من به عراق فراخوانده مي شوم و در محلي به نام عمورا و کربلا فرود آمده و در همان جا به شهادت مي رسم و اکنون وقت اين شهادت رسيده است. به اعتقاد من همين فردا، دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد نمود و حالا شما آزاد هستيد و من بيعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه مي دهم که از اين سياهي شب استفاده کرده و هر يک از شما دست يکي از افراد خانواده مرا بگيرد و به سوي آبادي و شهر خويش حرکت کند و جان خود را از مرگ نجات بخشد؛ زيرا اين مردم فقط در تعقيب من هستند و اگر بر من دست يابند با ديگران کاري نخواهند داشت، خدا به همه شما جزاي خير و پاداش نيک عنايت کند!»

 

آخرين آزمايش

حسين بن علي(عليهما السلام ) که در طول راه از مدينه تا کربلا و در موارد مختلف، شهادت خويش را اعلام نموده و به يارانش اجازه مرخصي داده و بيعت را از آنان برداشته بود، درشب عاشورا و براي آخرين بار نيزاين موضوع را با صراحت مطرح نمود که « قد قرب الموعد؛ يعني هنگام شهادت فرا رسيده است» و من بيعت خود را از شما برداشتم، از تاريکي شب استفاده کنيد و راه شهر و ديار خويش را پيش بگيريد.

اين پيشنهاد در واقع آخرين آزمايش بود از سوي آن حضرت و نتيجه اين آزمايش، عکس العمل ياران آن بزرگوار بود که هر يک با بيان خاص، وفاداري خود را به آن حضرت و استقامت و پايداري خويش را تا آخرين قطره خون اعلام داشتند و بدين گونه از اين آزمايش روسفيد و سرفراز بيرون آمدند.

حال پاسخ چند تن از اين ياران باوفا و اهل بيت صديق و باصفا:

1- اولين کسي که پس از سخنراني امام(ع) لب به سخن گشود برادرش عباس بن علي(ع) بود. او چنين گفت:" لا أرنا الله ذلک أبدا؛ خدا چنين روزي را نياورد که ما تو را بگذاريم و به سوي شهر خود برگرديم."

2- آن گاه ساير افراد بني هاشم در تعقيب گفتار حضرت ابوالفضل و در همين زمينه سخناني گفتند که امام نگاهي به فرزندان عقيل کرد و چنين گفت:" حسبکم من القتل بمسلم اذهبوا قد أذنت لکم؛ کشته شدن مسلم براي شما بس است، من به شما اجازه دادم برويد."

آنان در پاسخ امام چنين گفتند: در اين صورت اگر از ما سؤال شود که چرا دست از مولا و پيشواي خود برداشتيد چه بگوييم؟ نه، به خدا سوگند! هيچ گاه چنين کاري را انجام نخواهيم داد؛ بلکه ثروت و جان و فرزندانمان را فداي راه تو مي کنيم و تا آخرين مرحله در رکاب تو مي جنگيم.

3- يکي ديگر از اين سخنگويان، مسلم بن عوسجه بود که چنين گفت: ما چگونه دست از ياري تو برداريم؟ در اين صورت در پيشگاه خدا چه عذري خواهيم داشت؟ به خدا سوگند! من از تو جدا نمي شوم تا با نيزه خود سينه دشمنان تو را بشکافم و تا شمشير در اختيار من است با آنان بجنگم و اگر هيچ سلاحي نداشتم با سنگ و کلوخ به جنگشان مي روم تا جان به جان آفرين تسليم کنم.

4- يکي ديگر از ياران آن حضرت سعد بن عبدالله بود که چنين گفت: به خدا سوگند! ما دست از ياري تو برنمي داريم تا در پيشگاه خدا ثابت کنيم که حق پيامبر را درباره تو مراعات نموديم. به خدا سوگند! اگر بدانم که هفتاد مرتبه کشته مي شوم و بدنم را آتش زده و خاکسترم را زنده مي کنند، باز هم هرگز دست از ياري تو برنمي دارم و پس از هر بار زنده شدن به ياري ات مي شتابم؛ در صورتي که مي دانم اين مرگ يک بار بيش نيست و پس از آن نعمت بي پايان خداست.

5- زهيربن قين چنين گفت: يابن رسول الله! به خدا سوگند! دوست داشتم که در راه حمايت تو هزار بار کشته، باز زنده و دوباره کشته شوم و باز آرزو داشتم که با کشته شدن من، تو يا يکي از اين جوانان بني هاشم از مرگ نجات يابيد.

6- درهمين ساعت ها بود که خبر اسارت فرزند محمد بن بشيرحضرمي( يکي از ياران آن حضرت) به وي رسيد. امام به او فرمود: تو آزادي، برو و در آزادي فرزندت تلاش بکن.

محمد بن بشير گفت: به خدا سوگند! من هرگز دست از تو برنمي دارم! و اين جمله را نيز اضافه نمود: درندگان بيابان ها مرا قطعه قطعه کنند و طعمه خويش قرار دهند اگر دست از تو بردارم.

امام چند قطعه لباس قيمتي به او داد تا در اختيار کساني که مي توانند در آزادي فرزندش تلاش کنند قرار دهد.

آن گاه که حسين بن علي(عليهما السلام) اين عکس العمل را از افراد بني هاشم و صحابه و يارانش ديد و آن کلمات و جملاتي که دليل بر آگاهي و احساس مسؤوليت و وفاداري آنان به مقام امامت بود، شنيد در ضمن دعا براي آنان«جزاکم الله خيرا؛ خدا به همه شما پاداش نيک عنايت کند» قاطعانه و صريح فرمود: إني غداً أقتل و کلکم تقتلون...؛ من فردا کشته خواهم شد و همه شما، و حتي قاسم و عبدالله شيرخوار، نيز با من کشته خواهند شد."

همه ياران آن حضرت با شنيدن اين بيان يک صدا چنين گفتند: ما نيز از خداي بزرگ سپاسگزاريم که با ياري تو به ما کرامت و با کشته شدن در رکاب تو به ما عزت و شرافت بخشيد. اي فرزند پيامبر! آيا ما نبايد خشنود باشيم از اين که در بهشت با تو هستيم؟

طبق نقل خرائج راوندي امام پرده را از جلو چشم آنان کنار زد و يکايک آنان محل خود و نعمت هايي که در بهشت برايشان مهيا شده است مشاهده نمودند.

 

منبع : کتاب سخنان حسين بن علي عليهما السلام ، از مدينه تا کربلا ، محمد صادق نجمي ، ص 198.



* پایگاه جامع عاشورا

* امام حسین (علیه السلام)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 

اجازه ي رفتن امام به یاران و پاسخ آنها

امام، ياران و اهل بيتش را در شب دهم محرم فراهم آورد و از آنها خواست تا در گستره ي زمين، رها شوند و او را تنها گذارند تا سرنوشت قطعي شده ي خود را ببيند، آن حضرت مي خواست آنان در کار خويش آگاه و با خبر باشند، پس به آنان فرمود: «خداي را به بهترين ستايش، مي ستايم و او را در خوشي و ناخوشي سپاس مي گويم... خداوندا! تو را سپاس مي گويم که ما را با نبوّت کرامت بخشيدي و قرآن را به ما آموختي و در دين، آگاهمان ساختي و براي ما گوشها و ديده ها و قلبها قرار دادي و ما را از مشرکان نساختي.

 


اما بعد: من ياراني با وفاتر و بهتر از يارانم نمي شناسم، پس خداوند همه ي شما را به جاي من پاداش خير دهد، همانا من گمان مي کنم که روز (وعده) ما با اين دشمنان، فردا باشد، من به همه ي شما اجازه داده ام که از من رها شويد، مرا بر شما عهد و پيماني نيست، اين شب، شما را پوشانده است پس آن را به کار گيريد و هر کدام از شما دست مردي از اهل بيت مرا بگيرد- که خداوند همه شما را پاداش نيک دهد- سپس در مناطق و شهرهايتان متفرق شويد تا اينکه خداوند گشايشي پيش آورد که اين قوم کسي جز مرا نمي طلبند و اگر مرا به دست آورند، از طلب ديگران، دست مي کشند» (1) .
عظمت ايمان در اين سخنان گرانقدر نمايان شده است، جنبه ي مهمي از طرز تفکر امام را نشان مي دهد که پيشتاز کرامت انساني بود؛ زيرا در اين موضعگيري دقيق،همه ي انواع کجرويها را رها کرد و ياران و اهل بيتش را در برابر حقيقت امر قرار داد و نتيجه ي حتمي آن را که همان کشته شدن و جانبازي باشد، براي آنان بيان کرد؛ چون چيزي جز آن وجود نداشت... و علاقه مند شد او را رها کنند و در تاريکي شب از او جدا شوند و تاريکي شب را پوششي براي خود قرار دهند، شايد آنان شرم داشتند که در روشنايي روز از او دور گردند و يا اينکه از او مي ترسيدند که آنان را از تعهداتشان در قبال خود حلّيت داد و آنان را آگاه نمود که خود او شخصاً هدف آن درندگان وحشي بود که اگر او را به دست مي آوردند،حاجتي به طلبيدن غير از او نداشتند.

 

 

 

پاسخ اهل بيت امام حسين

هنوز امام سخنانش را پايان نداده بود که برگزيدگان پاک از اهل بيتش،به پا خاستند و اعلام نمودند که آنان همان راهي را که او انتخاب کرده است، بر مي گزينند و در مسيرش، به دنبال او خواهند بود و جز شيوه اش را برنگزينند، آنان همگي با چشماني اشکبار به سخن آمدند و گفتند: «چرا اين کار را انجام دهيم؟ براي اينکه بعد از تو باقي بمانيم؟ خداوند آن روز را هرگز به ما نشان ندهد».
ابتدا برادرش ابوالفضل عباس اين سخنان را آغاز کرد و جوانمردان پاک از فرزندان خاندان نبوت از او پيروي کردند. امام روي به عموزادگانش، از فرزندان عقيل نمود و به آنان فرمود: «کشته شدن مسلم برايتان کافي است، برويد که من به شما اجازه داده ام».
جوانان آل عقيل يک زبان فرياد کشيدند: «در آن صورت مردم چه خواهند گفت؟ و ما چه مي گوييم؟ ما بزرگ و سرور و عموزادگانمان- که بهترين عموزادگان هستند- رها کرديم و همراه آنان نه تيري پرتاب نموديم و نه با نيزه اي ضربه زديم و نه شمشيري کشيديم و نمي دانم که چه کرده اند؟ نه به خدا چنين نکنيم، بلکه جانهايمان، اموالمان و خانواده هايمان را فداي تو مي کنيم و همراه تو مي جنگيم تا به آنجا برسيم که تو به آن وارد شوي، خداوند زندگي پس از تو را زشت بدارد» (2) .

 

 

 

پاورقي :

(1) ابن‏اثير، تاريخ 58 -57 /4. ابن‏جوزي، منتظم 338 -337 /5 کلام آن حضرت، به صورت ديگري روايت شده!؛ زيرا در مقتل حسين از عبداللَّه عوالم 347 -346 /17 آمده است که آن حضرت فرمود: «شما از بيعت من رها هستيد، پس به خاندان و دوستان خود بپيونديد. و به اهل‏بيتش فرمود: شما را اجازه دادم که از من جدا شويد؛ زيرا شما به سبب چند برابر بودن تعداد و نيروهايشان قدرت برابري با آنان را نداريد و مقصود آنان کسي جز من نيست، پس مرا با آنان بگذاريد که خداوند عزيز و جليل مرا کمک مي‏کند و از حسن نظرش مرا بي‏نصيب نمي‏سازد؛ همچنانکه با گذشتگان پاکمان عمل کرده است. پس عده‏اي از افراد اردوگاهش از او جدا شدند اما اهل‏بيتش به او گفتند: ما از تو جدا نمي‏شويم، آنچه تو را غمگين سازد، ما را نيز غمگين مي‏کند و آنچه به تو مي‏رسد به ما هم مي‏رسد، ما هرگاه همراه تو باشيم، به خداوند نزديکتر خواهيم بود. حضرت به آنان گفت: اگر خودتان را براي آنچه من به آن تصميم گرفته‏ام مهيّا نموده‏ايد، بدانيد خداوند جايگاههاي بلند را به خاطر تحمل ناگواريها به بندگانش مي‏بخشد و اگر خداوند مرا همراه آنان که از خاندانم رفته‏اند- من آخرين کسي هستم که از آنها باقي مانده است- به کراماتي مخصوص گردانيده که همراه آنها تحمل ناخواسته‏ها آسان مي‏شود، بخشي از کرامتهاي خداوند براي شما خواهد بود و بدانيد که دنيا، شيرين و تلخش خواب است و بيداري در آخرت خواهد بود و رستگار کسي است که در آنجا رستگار شود و بدبخت کسي است که در آنجا بدبخت باشد».

(2) طبري، تاريخ 419 /5. ابن‏اثير، تاريخ 58 -57 /4.



* پایگاه جامع عاشورا

* امام حسین (علیه السلام)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

 

برنامه ريزي نظامي جنگ در شب عاشورا

امام، برترين و دقيق ترين برنامه ريزي نظامي در آن روزگار را طرح ريزي نمود و جبهه ي خود را به صورت برجسته و شگفت انگيز، منظم ساخت و اردوگاه خود را در محافظت شديدي قرار داد.

آن حضرت در تاريکي شب، به همراه «نافع بن هلال» خارج شد و به ناهمواريهاي اطراف نظر انداخت و آنها را به دقت بررسي کرد تا مبادا در هنگام جنگ، کمينگاهي براي دشمنان گردند، آنگاه به يارانش دستور داد تا اين اقدامات را انجام دهند:
اول: چادرها، و از آن جمله خيمه هاي هاشميان و ياران را به يکديگر نزديک سازند، به نظر ما آنها در چندين رديف از هر طرف بودند نه يک رديف تنها و علت اين اقدام اين بود که راهي براي نفوذ دشمن و گذشتن از ميان آنها وجود نداشته باشد (1) .


دوّم: کندن خندقي در پشت چادرها که در اطراف خيمه هاي خويشان و خانواده ي آن حضرت بود و پر کردن آن باهيزم تا هنگام جنگ، آتش زده شود (2) ، علت اين دستور به جهات زير بوده است:

الف- براي اينکه خانواده هايشان در هنگام عمليات جنگي از دشمن در امان باشند؛ زيرا دشمن نمي تواند از آتش بگذرد و بر آنها بتازد.
ب- روبه رو شدن با دشمن از يک سمت و متعدد نبودن جبهه هاي جنگي، با توجه به اندک بودن ياران امام، اگر اين چاره جويي نبود، دشمن از چهار طرف آنها را محاصره مي کرد و در مدت اندکي آنان را نابود مي ساخت و جنگ يک روز کامل به طول نمي انجاميد.


اينها بعضي از نقشه هايي است که امام آنها را به کار برد که بر آگاهي کامل آن حضرت به برنامه ريزيهاي نظامي و آشنايي ايشان با مسايل دقيق آنها دلالت دارد.

 

 

امام حسين و سرکشي به تپه ها و گردنه هاي اطراف

بهبهاني گويد:
شبي امام حسين عليه السلام از خيمه ها بيرون آمد و دور شد. نافع بن هلال (3) شمشير خود را برداشت و به سرعت خود را به امام رساند. ديد که آن حضرت تپه ها و بلنديهاي مشرف به خيمه گاه را بررسي مي کند. به پشت خود نگاه کرد و مرا ديد. پرسيد: کيستي؟ نافع گفت: منم فدايت شوم! بيرون آمدن شبانگاه تو به طرف لشکرگاه اين طغيانگر نگرانم ساخت. فرمود: هلال! بيرون آمده و اين تپه و بلنديها را بررسي مي کنم تا مبادا پناهگاهي براي حمله به خيمه گاه ما در روز نبرد باشد. آنگاه درحالي که دست چپ مرا گرفته بود برگشت فرمود: به خدا که اين همان وعده ي تخلف ناپذير است. سپس فرمود: نافع! نمي خواهي از بين اين دو کوه، هم اينک راه خود را گرفته و بروي و خود را نجات دهي؟ نافع به پاي حضرت افتاد و عرض کرد: مادر نافع، به عزايش
بنشيند، سرورم! شمشيرم را به هزار و اسبم را به هزار خريدم. از تو جدا نمي شوم تا آنکه اين دو از رفتن و بريدن بازمانند. آنگاه از من جدا شد و به خيمه ي خواهرش رفت. به اميد آنکه زود بيرون آيد. کنار خيمه ايستادم. خواهرش از او استقبال کرد و برايش پشتي گذاشت. نشست و با خواهر محرمانه سخن گفت. چيزي نگذشت که زينب به گريه افتاد و صدايش بلند شد: واي برادرم! شهادت تو را مي بينم. سرپرستي اين مشت زنان و کودکان هم به گردن من مي افتد. اين گروه هم آنچنان که مي داني با ما کينه اي ديرينه دارند. امتحاني سخت است. شهادت اين جوانان برگزيده و ماههاي بني هاشم بر من سخت است. آنگاه پرسيد: آيا يارانت را آزموده اي؟ من بيم دارم هنگام نبرد، تو را تنها گذارند. امام گريست و فرمود: به خدا قسم آنان را آزموده ام. آنان جز دليرمردان نجيب نيستند که همچون انس کودک به شير مادر، با مرگ مأنوس و همدمند.
چون نافع آن سخنان را شنيد، دلش سوخت و گريست و راه خود را به طرف خيمه ي حبيب بن مظاهر انداخت. او را ديد که نشسته و شمشيرش در دست اوست. سلام داد و بر در خيمه نشست. حبيب پرسيد: نافع! براي چه بيرون آمده اي؟ نافع ماجرا را گفت. حبيب گفت: به خدا اگر انتظار فرمان امام نبود، همين شبانه بر آنان مي تاختم. نافع گفت: حبيب من! حسين را در حال نگراني خواهرش نزد وي گذاشتم. فکر مي کنم زنان ديگر هم مثل زينب در حسرت و بيم، باشند. مي خواهي يارانت را جمع کني و با زناني سخني بگويي که دلشان آرام شود و بيمشان برود؟ صحنه اي از حضرت زينب ديدم که قرار از من ربود. حبيب گفت: باشد.
حبيب از سويي و نافع از سوي ديگر رفت. ياران را صدا کردند، همه از خيمه هايشان بيرون آمده و جمع شدند. وي به بني هاشم گفت: شما به خيمه هايتان برگرديد، چشمانتان بي خواب مباد! آنگاه خطاب به اصحاب گفت: اي غيرتمندان! اي شيرمردان! نافع چنين و چنان خبر مي دهد. خواهر پيشوايتان را ديده که با ديگر افراد خانواده، گريان و هراسانند. خبر دهيد که چه تصميمي داريد؟ همه شمشيرها برکشيدند و عمامه ها از سر برگرفتند و گفتند: حبيب! به خدايي قسم که ما را با اين موقعيت، شرافت بخشيد. اگر اين گروه حمله کنند، سرهايشان را درو مي کنيم و آنان را خوار و ذليل به نياکانشان ملحق مي سازيم و به سفارش پيامبر خدا درباره ي فرزندان و دخترانش عمل مي کنيم. گفت: پس با من بياييد. برخاست و راه افتاد. آنان هم در پي او، تا آنکه بين طنابهاي خيمه ها ايستاد و صدا زد: اي خاندان ما! اي سروران ما! اي خاندان رسول خدا! اينک اين تيغهاي جوانان شماست. سوگند خورده اند که جز در گردن بدخواهان شما فرو نبرند و اين نيزه هاي جوانان شماست که قسم خورده اند جز در سينه هاي آنان که جمع شما را پريشان
مي کنند وارد نکنند.
حسين عليه السلام به زنان فرمود: نزد آنان بيرون رويد اي خاندان خدا. زنان همه بيرون آمدند، در حالي که نالان بودند و مي گفتند: اي پاکمردان! از زنان فاطمي پشتيباني کنيد. چه عذري خواهيد داشت روز ديدار با جدمان رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم اگر ما از آنچه بر ما فرود آمد شکايت کنيم. آن حضرت بگويد: مگر حبيب و يارانش حاضر نبودند و نمي ديدند و نمي شنيدند؟
به خدا قسم آنان چنان ضجه زدند و ناليدند که اسبهايشان به آن صدا گرد آمدند و شيهه کنان اين سو و آن سو مي رفتند. گويا هر يک، سوار و صاحب خود را صدا مي زد. (4) .

پاورقي


(1) در برخي منابع، هلال بن نافع آمده است.
(2) الدمعة الساکبة، ج 4، ص 273.

(3) البداية والنهاية 177 /8.
(4) وسيلة المآل في مناقب الآل، ص 190. البداية والنهاية 187 /8.



* پایگاه جامع عاشورا

* امام حسین (علیه السلام)





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 22 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

خیمه به یاران امید می دهد، به کودکان پناه می دهد، آرامش بخش بی بی زینب سلام الله علیها  در مقابل دشمنان بدسیرت و نفهم؛ خیمه می داند که بچه ها به یک سایه بانی محتاج اند تا به استراحت ادامه بدهند! و همچنین سعی می کند مکان خوبی را برای آنان تدارک ببیند؛ چراکه بعدها این موقعیت راحت، تبدیل به ترس و وحشت و خاموشی خواهد شد! و نیز به خوبی درک می کند که خودش هم مفری از آتش ندارد و در غم ارباب خیمه ها باید بسوزد.

خیمه غریب است و نیز صاحب خیام هم. ظاهرش با باطنش یکی است. اگر ظاهرش بسوزد، باطن هم عدمی خواهد شد. خیمه نقش پناهگاه ظاهری از دید مستقیم به نوامیس اهل بیت علیهم السلام و دیگر همراهان ایشان را دارد و این پوشش، باعث حفظ حیا و عفت دین و مردانگی مردان خداست. نقش حفظ حجاب را در طول این مدت قلیل به عهده گرفته و تا آخرین دقایقی که پابرجاست، خوب از این وظیفه فائق می آید.

از میان خیمه های زمین گیر در أرض کربلا، عجب جایگاهی دارد خیمه ارباب... چه سخنانی رد و بدل می شود در آن خیمه عظیم الشأن... چه گفتگو هایی بین خواهر و برادر به میان می آید... چه شب هایی که خیمه ارباب شاهد نفس کشیدن های فرزندان امام المتقین علیه السلام است... از کجا معلوم؟ شاید روزی همین جا قبله گاه اهل معرفت به مقام شامخ حضرت حسین بن علی علیهماالسلام باشد... شاید همین خیمه روزی معروف به شش گوشه گردد... خدا بهتر می داند.

خیمه حبیب و دیگر دوستان امام علیه السلام فضای صحبت درباره سبقت گرفتن است از بنی هاشم؛ هم از جهت شهادت و هم از جهت رفتن به کارزار... (مبادا احدی از بنی هاشم بخواهد زودتر از حبیب و مسلم بن عوسجه و جون و سعید بن عبدالله و... به میدان برود..)

اما خیمه و علمدار...!!

خیمه می داند که علمداری می خواهد که حامیش باشد. علمدار، مایه قوت و استحکام بیشتر خیمه خواهد بود... علمدار و خیمه دوشادوش هم از اهل خیام مراقبت می کنند... اما خیمه تا کی می تواند با علمدار پابرجا بماند؟! آن موقع که عمود آهنین، امید خیمه و خیمه نشینان را نا امید می کند، خیمه را چه حالی است؟! خیمه باید ندای ای اهل حرم میر و علمدار نیامد را زودتر از دیگران به یاد سپارد...

خیمه باید این آمادگی را داشته باشد که بدون علمدار هم بتواند به یاری بچه ها بشتابد و بتواند یاور خوبی برای آنان به شمار آید.

بعد از این همه سختی که به سر خیمه آمد، در غم ارباب شهید شد و شهادت داد که امام حسین علیه السلام و یارانش غریبانه به شهادت رسیدند





نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

از مراسم سنتى عزادارى براى سيد الشهدا«ع‏» و ديگر ائمه مظلوم،كه همراه نوحه‏خوانى و با آهنگى خاص بر سر و سينه مى‏زنند،گاهى هم سينه خود را لخت كرده،بر آن‏مى‏زنند.اصل اين سنت،بويژه در ميان عربها رواج داشته است.بعدها به صورت موجوددر آمده كه با انتخاب نوحه‏هاى سنگين،حركات دست‏بر سينه مى‏خورد.به فردى هم كه‏بر سينه خود زده، عزادارى مى‏كند،«سينه زن‏»مى‏گويند.

 

اينگونه نوحه‏گرى،ابتدا بصورت فردى بوده،اما با مرور زمان به شكل گروهى ودستجات سوگوارى در آمده است.«دسته گردانى و سينه زنى و نوحه خوانى كه در زمان‏صفويه رايج‏شده و توسعه پيدا كرده بود،در عصر قاجاريه با توسعه و تجمل بيشتر درپايتخت رواج داشت...دسته گردانى در عصر قاجار،بويژه در زمان ناصر الدين شاه با آداب و تشريفات و تجمل بسيار برگزار مى‏شد.

 

دسته‏هاى روز با نقاره و موزيك جديد وعلم و بيرق و كتل،و دسته‏هاى شب با طبقهاى چراغ زنبورى و حجله و مشعل به راه‏مى‏افتاد و در فواصل دسته سينه‏زنها با آهنگ موزون سينه مى‏زدند.نوحه خوانى و سينه‏زنى حتى در اندرون شاهان قاجار،بين خانمهاى اندرون نيز متداول بود...» (1)

 

پى‏نوشت:

1-      موسيقى مذهبى ايران،ص 26.





نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی
(تعداد کل صفحات:47)      [ <>   [ 10 ]   [ 11 ]   [ 12 ]   [ 13 ]   [ 14 ]   [ 15 ]   [ 16 ]   [ 17 ]   [ 18 ]   [ 19 ]   [ > ]  

.: Weblog Themes By Rasekhoon:.