خطبه ی امام حسین(ع) در منی در چند منبع شیعی آمده و در تحف العقول هم ثبت شده و کلاً نشان می دهد که سیّد الشهدا(ع) از مدتها قبل می دیدند که شیب سیاسی و اجتماعی به سمت کربلاست و عِطر عاشورا در فضا هست و از این رو افکار عمومی را از مدتها قبل آماده می کردند و اخطارهای قبلی می دادند و زمینه را می ساختند برای اتّفاقی که قرار است چند ماه بعد بیفتد.
در آن خطبه ایشان به صراحت خطاب به علما و نخبگان،روشنفکران و مفسّران قرآن،اصحاب پیامبر(ص)،تابعین مؤثر و معتبر و در جمعی نزدیک به نهصد تن از بزرگان،سخنرانی تاریخی و بسیار مهمّی کردند که نوعی محاکمه و استیضاح بزرگان جهان اسلام و اصحاب و علما و قرّاء قرآن و مفسّران اسلام بود و نه فقط یک سند سیاسی- تاریخی بلکه یک سند شرعی و عقیدتی است و به آنها فرمودند اتّفاقاتی که دارد می افتد،چیزهایی نیست که از چشم شما پنهان مانده باشد؛چرا سکوت می کنید؟ شما حقّ ندارید بی تفاوت باشید؛زیرا اکنون،یا من کلمه ی حقّ را می گویم که باید به من ملحق شوید و یا شعار باطل می دهم که باید مرا متقاعد کنید.در هر صورت،سخنان مرا باید بشنوید و اگر ما را سزاوار حقّ حاکمیت و حقّ مقاومت و حقّ انقلاب و شورش در برابر اینان می دانید،بروید و مردم شهرهایتان را برای مبارزه،بسیج و به سمت ما فراخوان کنید تا به ما ملحق شوند.
همه ی اینها نشان می دهد که سیّدالشهدا(ع) قیام را از مدتها قبل از عاشورا،آغاز کرده بود.فرمود:«من می ترسم که اگر دیر بجنبید،اسلام بیش از این کهنه شود و ارزش ها مُندرس گردد و از رواج بیفتد و همه ی آن شعارها و عظمت ها و اصولی که به خاطر آنها سالها قیام شد و شهید دادیم و مبارزات وسیعی صورت گرفت،همه،بیات شود و اصلاح امور،دیر بشود.می دانیم که گاهی یک اقدام اگر به موقع،انجام بشود،مؤثر است اما اگر پس از موقع و دیر هنگام انجام گردد،حتی اگر ده برابر،انرژی بگذارید،دیگر تأثیری ندارد؛چنان که نهضت انتقامی توّابین و نمونه های دیگر بعد از ماجرای کربلا،تأثیری در سرنوشت مسلمین نگذاشت.
یعنی کوفیان توبه کردند که چرا در همراهی با سیّدالشّهدا(ع) کوتاهی یا حتی خیانت کرده بودند و نهضت توّابین در کوفه برای جبران عاشورا پا گرفت و هزاران تن هم کشته شدند؛ولی دیگر این خونها فایده ای نداشت؛حال آن که همانان اگر دو سال – سه سال قبل یا در عاشورا حاضر بوده و همان جا شهید می شدند،بسیار مؤثر بود و شاید سرنوشت جهان اسلام تغییر می کرد.پس از عاشورا،همه ی قیامهای متعدد اما نابهنگامی که در انتقام فاجعه ی عاشورا انجام گرفت،همه بی ثمر بود و ذکر برخی از آنان حتی در تاریخ هم نمانده است.
این تجربه نشان می دهد که «درست بودنِ عمل »،کافی نیست؛بلکه «بهنگام بودن» آن نیز لازم است و عمل صحیح،در زمان خودش باید انجام بشود.این موضوع بسیار مهمّی در همه ی مبارزات اجتماعی،فرهنگی و سیاسی و تربیتی است و همه جا صدق می کند.عمل صحیح،قبل از وقت هم نباید باشد؛چون میوه ی نارسیده را نباید چید،بعد از وقتش هم دیر خواهد بود.
استدلال امام حسین(ع) هم همین بود که من می ترسم که عقاید و ارزش ها کهنه شود؛این زخم،کهنه شود و اصول کم کم از سکه بیفتد و گوش ها نشنوند و به تدریج همه،گوش ها را به روی حرف حساب ببندند و به روی حرف های ناحساب،باز کنند و این اتّفاقی بود که بعدها افتاد.امام فرمودند:خیانتی که روحانیون یهود و مسیح به توحید و عدالت – که شعار همه انبیا(ع) بوده – کردند،همان خیانت را شماها نسبت به اسلام دوباره مرتکب نشوید.
فرمود:خداوند مگر در خصوص احبار نگفت:«لَولا یَنهاهُمُ الرّبانیون»؛یعنی چرا مردان خدا وقتی فساد و بی عدالتی را در جامعه می دیدند،وقتی تبعیض و دروغ و خیانت را می دیدند،سکوت کردند و اعتراض نکردند؟ گفته ی سیدالشّهدا(ع) به این معناست که این آیات،منحصر به روحانیون یهودی و مسیحی نیست؛شما علمای اسلام نیز مخاصب همین آیات هستید.زیرا شما بر سر اسلام همان بلایی را می آورید که آنها بر سر ادیان الهی پیشین آوردند و با این سکوتتان و کوتاهی در همکاری با من ،اسلام را ضایع می کنید.
شما می ترسید و به ظلمی که پیش چشم شما اتّفاق می افتد،تنها نگاه می کنید و نهی نمی کنید؛زیرا به دنبال نام و نان و موقعیت هستید و می خواهید به هر قیمت زنده بمانید یا می ترسید که با شما برخورد کنند.این سازش،یا رغبةً و یا رهبةً صورت می گیرد.فرمود:از خدا بترسید،از مردم نترسید،از صاحبان قدرت نترسید.آیات قرآن را هم بر آنان خواندند.و عرض شد که در این سخنرانی،حضرت فرمودند که دعوت به اسلام باید همراه با «ردّ مظالم» باشد.ردّ مظالم به معنی عقب زدن ستم ها و جبران بی عدالتی هاست.همچنین فرمود که دعوت به اسلام باید توأم با «مخالفة الظّالم» باشد؛یعنی درگیر شدن با ستمگر هم لازم است و صرفاً نباید کلی گویی کنید که ما با ظلم مخالفیم؛بلکه باید ظالم را پیدا کنید و یقه اش را بگیرید.این فرمایش حضرت سیّدالشّهدا(ع) در خطبه منی است.چون همه ی بزرگان اصحاب می گفتند:آقا،ما به طور کلی قبول داریم،صحیح می فرمایید،ما فرموده های شما را قبول داریم.در کلّ،درست است! اما سیّدالشّهدا(ع) می فرمود که این «به طور کل»،فایده ای ندارد و باید به طور جزء و مشخص،درگیر بشوید.کلی گویی و تکرار واضحات،کافی نیست.باید درگیر شوید.دیگر با سخنرانی نمی شود و کلّی بافی،کافی نیست.
جالب است که حضرت از مواردِ اصلی امر به معروف ونهی از منکر که جزء فلسفه ی قیام عاشوراست،«قسمةُ الفیء و الغنائم» را ذکر می کنند که همان توزیع عادلانه ی ثروت های عمومی و بیت المال و نیز گرفتن مال از اغنیا و ثروتمندان و هزینه کردن آن به نفع فقرا و محرومین و کاهش فاصله های طبقاتی است.
سیدالشهدا(ع) می گویند:«اینها تکلیف شرعی شما بود و کوتاهی کردید و من برای همین حقوق و حدود ضایع شده،قیام می کنم.شماها در جامعه احترام دارید و این احترام شما هم ناشی از عملکرد خودتان نیست؛بلکه به خاطر پیامبر(ص) و به احترام دین و انتساب شما به دین و به خداست.مردم جلوی پایتان بلند می شوند و شما را بر خود ترجیح می دهند:«یؤثرکم من افضل لکم علیه و لا یَد لکم عنده»؛کسانی که هیچ خدمتی به ایشان نکرده اید و هیچ فضیلتی هم برایشان ندارید،باز شما را بر خود مقدم می دانند و می گویند:شما جلوتر بفرمایید.این احترام و اعتبار را از کجا آورده اید؟ از دین.ولی کجا خرجش می کنید؟ در راه خودتان خرج می کنید.
این اعتبار اجتماعی را خرج دین نمی کنید.مثل حاکمان و شاهان،با دبدبه و کبکبه رفت و آمد می کنید و به تکلیف شرعی خود عمل نمی کنید.آیا می دانید که همه ی این اعتبار و احترامی که در جامعه دارید ،بدان خاطر بوده است که مردم از شما توقع دارندکه به حقّ خدا قیام کنید؟! اما چنین نکردید و در بیشتر حقوق خدا کوتاهی کرده و به تکلیفتان عمل نکردید:«عن اکثر حقِّه تقصُرون».
سپس فرمود:«امّا حقّ الضعفا فضیَّعتُم و امّا حقُّکم بزعمکم فطَلَبتم»؛حقّ ضعفا را ضایع کردید و پیش چشم شما،مستضعفین و فقرا و محرومین پامال شدند و شما برنیاشفتید؛اما درباره ی حقوق و منافع خودتان مجامله نکردید و همه ی آن را مطالبه کردید.هر جا سخن از منافع خودتان است،محکم می ایستید و هر جا سخن از حقوق محرومین و ضعفاست،کوتاه می آیید.
امام حسین(ع)به اصحاب پیامبر فرمود:«فلا مالاً بذلتموه»؛نه مالی در راه دین،بذل کردید و نه در راه خدا و انقلاب و جهاد عدالت،انفاق کردید.«و لا نفساً خاطرتم لِلّذی خلقها و لاعشیرةً عادیتموها فی ذات الله»؛نه حتی جانتان را یک بار هم در راه خالق این جان،به خطر انداختید؛یک سیلی برای دین نخوردید و نه به خاطر خدا با قوم و خویشهایتان که فاسد بودند،در افتادید.
همه ی این کوتاهی ها را کردید؛اما با وجود این،آرزوی بهشت الهی و همنشینی پیامبر(ص) در آخرت را هم دارید! «انتم تَتَمَنّوُن علی الله جَنَّتَه و مجاورة رسوله»؛می خواهید در بهشت،همنشین پیامبران و انبیا هم باشید در حالی که من منتظر انقام الهی برای شما هستم.حال که نه شما خود،اهل اقدام هستید و نه وقتی ما اقدام می کنیم،حاضرید از ما طرفداری و حتی یک دفاع خشک و خالی کنید،چگونه امید بهشت دارید؟!».
فرمود:«شما،مردان الهی و مجاهد را اکرام نمی کنید.شما که به نام خدا و به خاطر خدا در میان مردم محترمید و مردم به احترام پیامبر به شما احترام می گذارند،چرا در راه پیامبر(ص)،فداکاری نمی کنید؟ «قد ترون عهودَ الله منقوضَه فلا تَفزَعون»؛می بینید که پیمانهای الهی همه نقض شده و زیر پا انداخته شده و فریاد نمی زنید.«امّا اَنتم لبعض ذِمَم آبائکم تَفزعون»؛امّا همین که به یکی از پیمانهای پدران خودتان ذره ای جسارت می شود،فریاد می زنید.میثاق رسول الله(ص) در این جامعه،تحقیر شده و کورها،لالها،زمین گیرها،بیچاره ها و محرومین در شهرها رها شده اند و کسی به فکر محرومین و بیچاره ها نیست.کسی به اینان رحم نمی کند».
حسین (علیه السّلام) عقل سرخ – گفتگو با حسن رحیم پور(ازغدی)-مجموعه مباحث طرحی برای فردا(۲).
مرحوم علّامه مجلسی می نویسد: حضرت ، زنان را طلبید و دختران و خواهران را دربرکشید وهریک را به ثوابهای خداوند متعال تسلّی بخشید صدای شیون ازخیمه های حرم بلند گردید و صدای الوداع، الوداع و نالۀ الفراق الفراق اززمین به آسمان می رسید. سکینه دختر آن حضرت گفت: ای پدرتن به مرگ داده ای، ما را به چه کسی می سپاری؟ آن امام مظلوم گریست و فرمود: نوردیده من، هرکه یاوری ندارد تن به مرگ دهد. ای دخترم، یاورهمه کس خداست ورحمت خدا دردنیا وآخرت ازشما جدا نخواهد شد، برقضای خدا صبر کنید وشکیبایی نمائید که بزودی دنیای فانی منقضی می گردد، و نعمت های همیشگی آخرت پایان ندارد .(1)
حضرت دختری سه ساله داشت، درب خیمه نشسته بود و تماشای وداع حضرت نموده، گریه می کرد، تا اینکه آنجناب خواست ازخیمه بیرون بیاید آن دختر صغیر دامن پدرگرفت و ازخواهرخود سکینه کمک خواست که خواهر بیا دامن پدر بگیریم و نگذاریم بپای خود به سوی مرگ برود .
کلام این دختر بیشتر آتش به دل امام و زنها زد. حضرت او را بغل کرد، صورتش را بوسید، آن دخترگریه کنان گفت: بابا تا کی تشنه بمانیم؟ آن بزرگوار فرمود: « اِجْلِسِی عِنْدَالْخِیْمَةِ لَعَلّیِ اَتِیّکِ بِالْماءِ »
« دخترم کنار خیمه بنشین شاید بتوانم برایت آبی بیاورم » (2)
درروز عاشورا آن حضرت بعد ازشهادت یاران و نزدیکان و فرزندانش دو وداع داشت : یکی وداع عام ؛ چون همه موجودات بلکه همه ممکنات ازاشعه وجود او هستند، ازآن وداع جمیع موجودات ازهم گسیخته شد وخلل در تمام ارکان عالم واقع شد و منادی از عرش ندا کرد:
« أَ لا أَیَّتُها الْأُمّةِ الْمُتَحَیّرَةُ الظّالِمَةُ بَعْدَ نَبیِّها لا وَفَّقَکُمُ اللهُ لِاَضْحی وَلا فِطْرٍ»
« ای امّت سرگردان و ستمدیده برعترت پیامبر و کشندگان آنها، خداوند شما را ازعید اضحی و فطر محروم می کند».
دیگر، وداع خاص؛ که با خواص خود داشت که ازتتبّع اخبار معلوم می شود چند مرتبه بوده :
- وداع با اهل حرم محترم خود
- وداع خاص با حضرت سکینه مظلومه (3)
- وداع با رقیه صغیره ، چنانکه نافع بن هلال گوید: درمیان دوصف لشکر ایستاده ونگاه می کردم ، دیدم دختر کوچکی آمد و دامن امام مظلوم را گرفت و فرمود ای پدر، مرا دریاب که بسیار تشنه ام آن حضرت نگاهی به صورت آن طفل کرد گریست وفرمود: صبرکن ای نوردیده . « اَللهُ یَسْقیکَ فَاِنَّهُ وَکیلی »
« خداوند تورا آب خواهد داد همانا او وکیل من است» .
سپس دست اورا گرفت و به خیمه ها برگردانید.
نافع بن هلال گوید: پرسیدم این طفل کیست وچه نام دارد؟ شخصی گفت: دخترسه ساله حسین رقیّه است.
- وداع با علی اصغر
- وداع با زینب خاتون؛ که چنین روایت شده است : بعد از وداع عمومی با اهل حرم، زینب را طلبید و به او وصیت کرد، وسفارش اطفال و زنان را به او نمود و او را امر به صبر فرمود.
- وداع با ذوالجناح؛ روایت شده که دردفعه آخر که آن امام مظلوم برآن سوارشد فرمود: ای ذوالجناح مرا هلال کن ، امروز تشنه و گرسنه بودی، این دفعه آخراست که برتو سوار می شوم .
- وداع با کشته ها وآب فرات ؛ روایت شده که آن حضرت نظر به سوی بدنهای اهل بیت و اصحاب کرد، دید همه پاره پاره درصحرا افتاده اند گریست و فرمود: «این شهادت گوارایتان باد، هر آینه رستگار شدید رستگاری عظیم و ما بزودی به شما ملحق خواهیم شد ». سپس نگاهی به فرات کرد و فرمود: آه حسرت بارمن برتو ای آب فرات « در کنار تو بزرگان ما تشنه کشته می شوند و کوچکان ما ازتشنگی می میرند، گویا برما حرام شده ای » .
- وداع با ملائکه رحمان وجنّیان
- وداع با عبدالله پسر امام حسن (ع)
- وداع با خداوند عالم ؛ که فرمان مبارک ازآسمان فرود آمد وآن حضرت عیالات خود را به خداوند مهربان واگذاشت . (4)
نقل شده که چون امام حسین (ع) با قلبی سوزان آهنگ میدان نمود، ندایی نحیف و آوازی ضعیف شنید، روی برگرداند، خواهرش زینب را دید که نالان می آید امام (ع) فرمود: خواهرم ، برای چه ازخیمه بیرون آمدی ؟ ... عرض کرد: وصیت مادرم به یادم آمد که سفارش نمود: آنجایی که جدّم رسول خدا می بوسید ببوسم . پس حضرت زینب حلقوم مبارکش رابوسید و هردو بسیار گریستند، آنگاه امام(ع) او را تسلّی داده و باز گردانید. (5)
- وداع سیدالشهداء با امام سجاد(ع) ؛ روایت شده که دردفعه آخرکه ازجنگ مراجعت نمود با بدن چاک چاک به بالین امام سجاد(ع) آمد آن دو بزرگوار دست به گردن یکدیگر درآوردند وآنقدر گریستند که نزدیک بود بیهوش شوند، سپس اسرار امامت و رموز غیبت به او سپرد و فرمود:
« یا عَلیِّ،عَلَیْکَ بِالصَّبْرِ وَ تَقْوی » (6)
------------------------------------------------------------
1- جلاء العیون/ 407
2- ریاض القدس: 2/142
3- انوارالشهادة/ 160
4- انوارالشهادة /173تا 182
5- الطرازالمذهب: 1/ 230 ونظیرآن در تذکرة الشهداء /311 نقل شده
6- انوارالشّهادة / 170 ف 14
پس از نماز صبح(1) امام حسین (ع) یاران خودرا برای جنگ به صف نمود، زهیر بن قین را سمت راست لشکر و حبیب بن مظاهر را در سمت چپ و پرچم را بدست برادرش حضرت عبّاس (ع) سپرد (2)و خیّام را در پشت سرقرار داد و اطراف آن را که از پیش خندق کنده بودند، پر از هیزم و چوب نموده آتش زدند، تا دشمن از پشت سرشان نیاید.
از آنسو عمر سعد لشکرخویش را آراست، عمروبن حجّاج را در سمت راست، شمربن ذی الجوشن درطرف چپ، عروة بن قیس را فرمانده سوارگان و شیث بن ربعی را امیر بر پیادگان کرد و پرچم را به دست غلامش درید داد. دراین هنگام یک گروه از دشمن اسبهای خود را در اطراف خیمه های آن جناب به جولان آورده، آن خندق را در پشت خیمه ها و آتش را که در آن شعله می کشید دیدند،شمر به صدای بلند گفت: ای حسین، به آتش شتاب کرده ای پیش از قیامت.
امام حسین (ع) فرمودند: ای پسر زن بزچران(3) تو به سوختن در آتش سزاوارتری . مسلم بن عوسجه خواست او را با تیر بزند ، امام حسین (ع) جلوگیری نموده، فرمود: خوش ندارم آغاز جنگ با من باشد. (4)
حضرت شتر خود را خواست و برآن سوارشدوبه آواز بلند که همه مردم بشنوند فرمود: گفتار مرا بشنوید و شتاب نکنید تا حق شما را بر خود درپند و اندرز ادا کنم، و عذرآمدن خود را برشما آشکار کنم. « پس شما و شریکان خود هر مکر و تدبیری دارید انجام دهید تا امربر شما پوشیده نباشد آنگاه به من بپردازیدو مرا مهلت ندهید همانا ولیّ من خدایی است که قرآن رافرستاده و او یار و یاور نیکوکاران است».
چون خواهران و دختران وی این کلمات را شنیدند گریستند و آنجناب حضرت عبّاس و حضرت علی اکبر را فرستاد تا آنها را ساکت کنند و فرمود: بجان خودم بعد از این بسیار بگریند.
آنگاه فرمود: نسب مرا به یاد آورید و ببینید من کیستم و به خود آیید و خویش را سرزنش کنید ، مگر من پسر دختر پیغمبر شما و فرزند وصی و پسر عموی او نیستم ؟ آیا به شما نرسیده آنچه رسول خدا(ص) دربارۀ من و برادرم فرمودکه: این دو سید جوانان اهل بهشتند؟ اگر باور نداریدکه من راست می گویم، درمیان شما کسانی هستند که اگر از آنها بپرسید شما را خبر دهند، از جابربن عبدالله انصاری، ابو سعید خدر ی، سهل بن سعدساعدی ، زید بن ارقم، انس بن مالک، بپرسید.
آیا این گفتار رسول خدا (ص) جلوگیری از ریختن خون من نمی کند؟
شمر گفت: من خدا را بر یک حرف پرستش می کنم اگر بدانم چه میگویی. حبیب بن مظاهر گفت: بخدا من تو را چنین می بینم که بر هفتاد حرف خدا راپرستش کنی ، و من گواهی می دهم که تو راست میگویی و نمی دانی آن حضرت چه می فرمایند، چون خداوند بر دل تو مُهر نهاده است .
امام حسین (ع) ادامه داد: اگر دراین سخن هم تردید دارید، در این هم شک دارید که من پسردختر پیغمبر شما هستم؟
وای بر شما آیا کسی از شما را کشته ام که خون او را می طلبید؟ یا مالی از شما برده ام؟ آنها خاموش شدند و سخنی نگفتند.
آن حضرت فریاد زد: ای شبث بن ربعی، و ای حجّار بن ابجر، و ای قیس بن اشعث ، و ای یزید بن حارث، آیا شما به من ننوشتید که میوه ها رسیده و باغها سرسبز شده و اگر بیایی سپاهی آراسته درفرمان توست، رو به ما آور؟ قیس بن اشعث گفت: ما ندانیم چه می گویی، ولی به فرمان پسر عمویت یزید و ابن زیاد سرفرود آر، تا از جانب آنها آنچه دوست داشته باشی ببینی .
امام حسین (ع) فرمود:« نه بخدا قسم، هرگز دست خواری به شما نخواهم داد و مانند بندگان فرار نخواهم نمود».
آنگاه فرمود: ای بندگان خدا، همانا من به پروردگار خود و شما پناه می- برم از اینکه آزاری به من برسانید، و به پروردگار خود و شما پناه می برم از هر سرکشی که به جز ایمان نیاورد. آنگاه شتر خویش را خوابانید و به عقبة بن سمعان دستور داد آن را عقال کند. (5)
مرحوم سید بن طاووس روایت کرده اند: سربازان عمر سعد- لعنهم الله- سوار شدند، حضرت حسین (ع) بُریر را فرستاد تا آنان را پندی دهد، ولی به اندرزش گوش ندادند، و بر آنها تذکراتی داد که سودی نبخشید. لذا امام حسین (ع) شخصاً بر مرکب خود سوار شد و آنان را دعوت به سکوت فرمود، ساکت شدند.
بعد از حمد و ثنای پروردگار و درود بر محمّد (ص) و بر ملائکه و پیامبران الهی، فرمود: مرگ و پریشانی برشما ای مردم، که حیران و سرگردان بودید، و ما را به دادرسی خویش خواندید، همینکه ما شتابان برای دادرسی شما آمدیم، شمشیری که می بایست طبق سوگندهایتان برای یاری ما بکشید به روی ما کشیدید، و آتشی را که ما بجان دشمنان مشترکمان افروخته بودیم برای خود ما دامن زدید.
امروز به نفع دشمنان خود و زیان دوستان گرد آمده اید، با اینکه دشمنان شما نه رسم عدالتی در میان شما گذاشته اند، و نه امید تازه ای به آنان بسته اند. وای بر شما، ما را رها کردید پیش از آنکه شمشیر در یاری ما از نیام بکشید و یا اضطراب خاطری داشته باشید .
لکن با شتابزدگی مانند ملخ دست به این کار زدید، و همچون پروانه بر این کارهجوم آوردید، مرگ بر شما ای بردگان کنیزکان و رانده شدگان احزاب، و رها کنندگان کتاب، ای جمعیّت سراپا گناه و ای شریک شدگان شیطان ، آیا اینان را یاری می کنید و ما را خوار ؟ آری به خدا نیرنگی است که از دیرزمان درشماست، و به برگها و ریشه های شما پیچیده و شاخه های شما را فرا گرفته و شما ناپاک ترین میوۀ آم درختید که برای باغبان همچون استخوان گلو گیرید، ولی برای غاصب، لقمه ای گوارا.
« آگاه باشید، این زنا زاده، فرزند زنا زاده (ابن زیاد) مر برسر دو راهی مرگ وذلّت نگهداشته، هرگز مباد که ما ذلّت رابر مرگ اختیار کنیم. خدا و پیغمبرش و مردم با ایمان و دامنهای پاک و پاکیزه که ما را پروریده و صاحبان غیرت و حمیّت و مردمی که زیر بار ستم نروند، و تن به ذلّت ندهند، همه و همه به ما اجازه نمی دهند که فرمانبری لئیمان را برکشته شدن شرافتمندانه برگزینیم».
سپس چند شعر از فروة بن مسیک خواندند، و درپایان فرمود: به خدا قسم پس از این جنایت بیش از مقدار سوار شدن اسبی درنگ نخواهید کرد، که همچون سنگ آسیا سرگردان، به ناراحتی و اضطراب دچار خواهید شد. اکنون هر مکر و تدبیری دارید انجام دهید و با شریکان خود همدست شوید و مشورت کنید تا امر بر شما پوشیده نماند، سپس به کشتن من بپردازید و مهلتم ندهید همانا بر خدایی که پروردگار من بر راه راست است. پس آنان را نفرین کرده فرمود: بارانهای آسمان را از آنان باز دار و سالهایی را مانند سالهای قحطی یوسف برآنان بفرست و جوان ثقیفی (مختار) را بر آنان مسلط فرما تا ساغرهای تلخ و ناگوار مرگ را در کامشان خالی کندو هر قاتلی را به سزای قتل نفس و هر ضاربی را برای زدن کیفر دهد، و انتقام من و اصحاب و پیوستگان و پیروان مرا باز ستاند، اینان مرا فریب دادند، دروغگو شمردند و دست از یاری ما برداشتند و تویی پروردگار ما، توکل ما فقط بر توست، به تو روی آوردیم وبازگشت همه به سوی توست.
پس از مرکب فرود آمد و اسب سواریپیغمبر که « مرتجز» نام داشت طلب نمود، و بر آن سوار شد و اصحاب خود را برای جنگ صف آرایی نمود. (6)
مرحوم مقرّم قبل از نقل این خطبه می نویسد: حضرت امام حسین (ع) سوار بر اسب خود شد و قرآنی گرفت و بر سر خود گرفت وبر سر خود گشود، و مقابل آن قوم ایستاد وفرمود: ای قوم بین من وشما کتاب خدا و سنّت جدّم رسول خدا (ص) باشد، سپس برای خود و برای آنچه با او بود از شمشیر نبی اکرم(ص) و زره و عمامه آن بزرگوار گواهی گرفت، و آن جماعت او را تصدیق کردند.
آنگاه از آنها پرسید: برای چه برکشتن من اقدام می کنید؟
گفتند: به خاطر اطاعت از امیر خود عبیدالله بن زیاد. لذا آنحضرت این خطبه را انشا فرمود. (7)
ابتدا آنحضرت عمر سعد را فرا خواند ، عمر با اینکه دیدار حسین (ع) را نا خوش داشت ولی آمد. سپس آنحضرت فرمود: ای عمر، آیا مرا می کشی به امید آنکه این زنازاده پسر زنازاده به تو حکومت ری و گرگان دهد. والله که این ولایت برای تو ناگوار باشد و به مقصود خود نخواهی رسید، این عهدی است که به من رسیده، هرچه خواهی بکن که پس از من نه به دنیا شادگردی ونه درآخرت . عمر خشمگین شد و روی بگردانید و به سپاه خود بانگ زد؛ چه انتظار می کشید، همه یکباره بتازید که اینها یک لقمه بیش نیستند. (8)
طبری از سعد بن عبیده روایت کرده که پیر مردان کوفه بالای تلّ ایستاده بودندو برای سیّدالشهداء (ع) می گریستند و می گفتند:
« اَللّهُمَّ اَنْزِلْ نَصْرَکَ »
« خدایا نصرت خود را بر او نازل فرما ».
گفتم : ای دشمنان خدا، چرا فرود نمی آیید او را یاری کنید؟
سعید گفت: دیدم حضرت سیدالشهداء (ع) مردم را موعظه می فرمود در حالیکه جبّه ای از برد پوشیده بود.(9)
------------------------------------------------------------
1- مرحوم شوشتری می گوید : موذن امام حسین (ع) حجاج بن مسروق بود که او نیز از شهداست، امام حسین به ساران خود عرض کرد که گواهی می دهم که همه ما به جز امام سجاد(ع) کشته می شویم .
2- بنا بر نقل بعضی 20 نفر از اصحاب خود را با زهیر درطرف راست و 20 نف ربا حبیب در طرف چپ قرار داد و خودشان در قلب دشمن قرارگرفت.
3- مادر شمر به زنا و به دنائت فطرت و خبث معروف بوده و گویندکه او هنگامیکه به مکانی می رفت در راه تشنه شد از شبانی آب طلب کرد، گفت: آب نمی دهم تا مقصود مرا حاصل کنی واو قبول کردوشمر را حامله شد.
4- ارشاد: 2/98 ، تاریخ طبری : 5/423
5- ارشاد: 2/100 و تاریخ طبری : 5/424، کامل ابن اثیر: 4/61 ، الموسوعه /418ح401
6- لهوف/96، الموسوعه/421ح 402 ، بحارالانوار: 45/8، مقتل خوارزمی : 2/6
7- مقتل مقرّم / 286
8- بحارالانوار:45/8، نفس المهموم/245
9- تاریخ طبری : 5/392، منتهی الامال: 1/347
معنی تحریف
تحریف که ازمادۀ « حرف» درزبان عربی است، یعنی متمایل کردن یک چیز ازآن مسیر اصلی و وضع اصلی که داشته باشدیا باید داشته باشد. به عبارت دیگر، تحریف نوعی تغییر و تبدیل است،ولی تحریف مشتمل برچیزی است که کلمۀ « تغییر» و «تبدیل» نیست.
انواع تحریف
تحریف انواعی دارد و از همه مهمتراین است که تحریف یا لفظی است و یا معنوی . تحریف لفظی این است که ظاهریک چیز را عوض کنند. مثلاً شخصی سخنی به شما گفته است، شما یک چیزی از گفتۀ او کم کنید، یا یک چیزی روی گفتۀ او بگذارید، و یا جمله های اورا پس وپیش کنید که معنی اش فرق کند . بالاخره در ظاهر و در لفظ سخن او تصرّف کنید؛ این را می گویند « تحریف لفظی» . اما تحریف معنوی اینست که شما درلفظ تصرّف نمی کنید، لفظ همین است که هست، ولی این لفظ را طوری می شود معنی کرد که همان معنی صاف و راست و مستقیم آن است، مقصود گوینده هم همین بوده است ، و طوردیگری می توان معنی کرد که خلاف مقصد و مقصود گوینده است. وقتی که می خواهید این کلام را برای او شرح بدهید آن را طوری معنی می کنید که مطابق مقصود خود شما باشد نه مطابق مقصد اصلی گوینده. این را می گویند« تحریف معنوی» .
درقرآن کریم کلمۀ « تحریف» [به کاررفته است] مخصوصاً درمورد یهودیها که اینها قهرمان تحریف درجهان اند، نه امروز، ازوقتی که تاریخ یهودیت دردنیا به وجود آمده است. نمی دانم این نژاد چه نژادی است که تمایل عجیبی به قلب حقایق و تحریف کردن دارد و لهذا همیشه کارهایی را دراختیار می گیرند که درآن کارها بشود حقایق را تحریف و قلب کرد.
تحریف همین است؛ پیچ دادن، کج کردن یک چیز، آن را ازمسیر اصلی منحرف کردن، اینها درکتابهای الهی تحریف کردند. قرآن بسیاری ازجاهها کلمۀ تحریف را [آورده] ، یا این کلمه راهم نیاورده و به صورت دیگری مطلبرا بیان کرده است، ولی مفسّرین ذکرکرده اند که تحریفی که قرآن ذکر می کند، اعمّ از تحریف لفظی و تحریف معنوی می باشد.
تحریف ازنظر موضوع
گذشته ازاینکه تحریف لفظی داریم و تحریف معنوی، تحریف ازنظر موضوع نیز فرق می کند. یک وقت هست تحریف در یک سخن عادی است .
یک وقت هست تحریف دریک موضوع بزرگ اجتماعی است. مثلا تحریف کردن درشخصیتها، شخصیتهایی هستند که قولشان حجّت است، عملشان برای مردم حجّت است، خُلقشان برای مردم نمونه است. یک کسی تحریف می کند، سخنی به علی(ع) نسبت می دهد که نگفته است یا مقصودش چیز دیگربوده است. این دیگرخیلی خطرناک است.خُلقی، خویی را به پیامبر، به امام- که مردم ازآنها پیروی می کنند- نسبت می دهد درصورتی که خُلق او جوردیگری بوده است. تحریف دریک حادثۀ تاریخی که این حادثه ازنظراجتماع یک سند است، سند اجتماعی است، پشتوانۀ اخلاق است، پشتوانۀ تربیت است، این دیگرچقدراهمّیّت دارد، وای به حال آنکه تحریفات ، چه تحریف لفظی وچه تحریف معنوی، درموضوعاتی صورت بگیردکه آن موضوعات موضوع عادی نیست.
حادثۀ کربلا برای ما مردم خواهی نخواهی یک حادثۀ بزرگ اجتماعی است؛یعنی این حادثه درتربیت ما، درخلق وخوی ما اثردارد، حادثه ای است که خود به خود ، بدون اینکه هیچ قدرتی ما مردم را مجبور کرده باشد، میلیونها نفر و قهراً میلیونها ساعت برای شنیدن و استماع قضایای مربوط به آن صرف می کنیم. این قضیه را ما باید همانطوری که بوده است، بدون کم و زیاد تلقی کنیم و اگر کوچکترین دخل و تصرفی از طرف ما دراین حادثه صورت بگیرد، حادثه را منحرف می کند، بجای اینکه ما ازاین حادثه استفاده کنیم قطعاً ضرر خواهیم کرد.
نمونه هایی از بعضی تحریفهایی که درلفظ و ظاهرشده است، یعنی درشکل قضیه، درچیزهایی که نسبت داده اند، ذکر می کنیم.
نمونه اول
درمقدمات قضایا ایشان [ قضیه ای ] نقل می کنند و من هم شنیده ام، مکررهم شنیده ام. یکی از قضایایی که همۀ ما شنیده ایم [این است که] راجع به روابط حضرت ابوالفضل و حضرت سید الشّهداء می گویند: روزی امیرالمؤمنین علی(ع) دربالای منبر بود و خطبه می خواند. امام حسین (ع) فرمود: من تشنه ام، آب می خواهم، حضرت فرمود: کسی برای فرزندم آب بیاورد. اول کسی که ازجا برخاست، کودکی بود که همان حضرت ابوالفضل عبّاس بود. ایشان رفتند و از مادرشان یک کاسۀ آب گرفتند و آمدند. درحالی وارد شد که [آنرا] روی سرش گرفته بود و آب هم می ریخت. امیرالمؤمنین علی(ع) چشمشان که به این منظره افتاد، اشکشان جاری شد. به آقا عرض کردند: آقا شما چرا گریه می کنید؟ فرمود: بله، قضایای کربلا یادم افتاد. معلوم است که این گریز به کجاها منتهی می شود.
حاجی نوری دراینجا بحثی دارد که می گوید: شما می گویید علی دربالای منبربود و خطبه می خواند. علی فقط در زمان خلافتش بود که منبر می رفت و خطبه می خواند، پس درکوفه بوده است. خلافت حضرت امیر درکوفه درچه سالی بود؟ بین سال 36و 41. درآنوقت امام حسین درچه سنی بود؟ مردی بود تقریباً 33ساله .
می گوید آیا اصلاً این حرف معقول است که یک مرد 33ساله درحالیکه پدرش دارد مردم را موعظه می کند، خطابه می خواند، یکدفعه وسط خطابه بدود: آقا من تشنه ام، آب می خواهم؟ اگریک آدم معمولی اینکار را بکند، می گویید: چه آدم بی ادبی است. و تازه حضرت ابوالفضل درآن وقت کودک نبوده، یک جوان در حدود پانزده ساله بوده است. یک چنین جعلی، تحریفی [کردند]. حالا غیراز موضوع دروغ بودنش ، ازنظر ارزش آیا این شأن امام حسین را بالا می برد یا پایین می آورد؟ مسلم است که پایین می آورد. یک دروغی به امام نسبت دادیم و آبروی امام را بردیم ، طوری حرف زدیم که امام را درسطح بی ادب ترین افراد مردم تنزل دادیم که درحالیکه پدری مثل علی داردحرف میزند تشنه اش می شود، طاقت نمی آوردکه جلسه تمام شود، حرف آقا را قطع می کند: من تشنه ام ، بگویید برای من آب بیاورند.
نمونه دوم
دربارۀ این ماجرا که قاصدی از قاصدهای کوفه برای ابا عبدالله نامه آورده بود این طور نقل کرده اند- یعنی اینطور بسته اند، تحریف وجعل کرده اند- که آمد خدمت آقا جواب خواست، آقا فرمود: سه روزدیگربیا ازمن جواب بگیر. سه روزدیگر که سراغ گرفت، گفتند: آقا امروز عازم رفتن است. این هم گفت: پس حالا که آقا بیرون می روند، من بروم جلال و کوکبۀ پادشاه حجاز را ببینم که چگونه است؟ رفت دید آقا خودشان روی یک کرسی مثلاً مرصّعی نشسته اند، بنی هاشم روی کرسیهای چنین وچنان نشسته- اند، بعد محملها و عمارتهایی آوردند، چه حریرها ، چه دیباجها،چه چیزها درآنجا بود . بعد مخدّرات را آوردند با چه احترامی سواراین محملها کردند.
اینها را می گویند و می گویند، بعد می گویند اما عصر روز یازدهم اینها که چنین محترمانه آمدند، آن وقت دیگر چه حالی داشتند.
حاجی نوری می گوید: این حرفها یعنی چه ؟ این تاریخ است، امام حسین درحالیکه بیرون آمد این آیه را می خواند: « فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ» (2) یعنی خودش را دراین بیرون آمدن تشبیه می کرد به موسی بن عمران دروقتی که ازفرعون فرارمی کرد و [ازشهر] بیرون می آمد«قالَ عَسی رَبّی اَنْ یَهْدیَنی سَواءَ السَّبیلِ » (3). یک قافلۀ بسیار بسیار ساده- ای حرکت کرده بود. مگرعظمت ابا عبدالله به این است که یک کرسی مثلاً زرّین برایش گذاشته باشند؟ یا عظمت خاندان او به این است که سوار محملهایی شده باشند که آنها را از دیباج و حریر پوشانده باشند، اسبهایشان چطور باشد، شترهایشان چطور باشد، نوکرهایشان چطورباشند؟ کجا بوده یک چنین چیزهایی ؟
نمونه سوم
یکی از معروف ترین قضایا که حتی یک تاریخ به آن گواهی نمی دهد، قصۀ لیلا مادر حضرت علی اکبر است، البته ایشان مادری به نام لیلا داشته اند ولی یک مورخ نگفته است که لیلا درکربلا بوده است. امّا چقدر ما روضۀ لیلا و علی اکبر خواندیم، روضۀ آمدن لیلا به بالین علی اکبر، حتی من درقم درمجلسی که به نام آیة الله بروجردی تشکیل شده بود، البته خود ایشان نبودند، همین روضه را شنیدم که علی اکبر رفت به میدان ، حضرت به لیلا فرمود: ازجدم شنیدم که دعای مادردرحق فرزند مستجاب است. برو درفلان خیمۀ خلوت، موهایت را پریشان کن و درحق فرزندت دعا کن، بلکه خداوند این فرزند را سالم به ما برگرداند.
اصلاً لیلایی در کربلا نبوده است ، بعلاوه این منطق، منطق حسین نیست . منطق حسین درروز عاشورا منطق جانبازی است. دربارۀ علی اکبر تمام مورخین نوشته اند که دربارۀ هرکس که آمد اجازه خواست، اگربه نحوی می شد حضرت عذری برایش ذکرکند ذکرمی کرد الّا برای علی اکبر « فَاسْتَأذَنَ اَباهُ فَاَذِنَ لَهُ » یعنی تا اجازه خواست، گفت: برو.
حالا چه شعرها خوانده می شود:
خیز ای بابا ازاین صحرا رویم نک به سوی خیمۀ لیلا رویم
چند سال پیش درهمین تهران، درمنزل یکی از علمای بزرگ این شهر، یکی ازاهل منبر روضۀ لیلا خواند. یک چیزی من آنجا شنیدم که به عمرم نشنیده بودم . گفت وقتی که حضرت لیلا رفت درآن خیمه و موهایش را پریشان کرد، بعد نذرکرد که اگر خدا علی اکبر را به او سالم برگرداند و در کربلا کشته نشود، از کربلا تا مدینه ریحان بکارد.(سیصد فرسخ راه است) این را گفت، یک مرتبه زد زیر آواز که : « من نذرکردم که اگراینها برگردند، راه طفّ را ریحان بکارم» . این بیشتر برای من اسباب تعجب شد که این شعر عربی ازکجا پیداشد؟ بعد رفتیم دنبالش گشتیم، دیدیم این طفّی که دراین شعرآمده کربلا نیست، « طف» آن سرزمینی بوده که لیلا [معشوق] مجنون عامری، همین عاشق معروف، درآن سرزمین سکونت می کرده، و این شعر ازمجنون است برای لیلی، و این آدم این شعررا برای لیلا مادر علی اکبر و برای کربلا می خواند. آخر اگر یک مسیحی یا یک یهودی یا یک آدم لامذهب درآنجا باشد، او نمی فهمد که اینها را این بابا ازخودش جعل کرده؛ می گوید تاریخ اینها چه مزخرفاتی دارد. العیاذباالله اینها زنهایشان شعورندارند؟ « نذر میکنم ازکربلا تا مدینه ریحان بکارم» یعنی چه؟
نمونه چهارم
ازاین بالاتر میگویند: درهمان گرماگرم روز عاشورا که می دانیم مجال نمازخواندن هم نبودو امام نمازخوف خواند،(4) امام فرمود حجلۀ عروسی راه بیندازید ، من می خواهم عروسی قاسم را بایکی ازدخترهایم ، لااقل شبیهش هم شده، دراینجا ببینم. ( حالا قاسم یک بچۀ سیزده ساله است) چرا؟ آخرآرزو دارم ، آرزو را که نمی توانم به گورببرم. شما را بخدا ببینید، یک حرفی است که اگر به زن دهاتی بگویی، به او برمی خورد. گاهی ازیک افراد سطح پایین می شنویم که [من آرزو دارم عروسی پسرم را ببینم، عروسی دخترم را ببینم ] حالا دریک چنین گرما گرم زد وخورد که مجال نمازخواندن نیست، می گویند حضرت فرمود که من درهمینجا می خواهم دخترم را برای پسر برادرم عقد کنم و یک شکل عروسی هم شده است دراینجا راه بیندازم. یکی از چیزهایی که از تعزیه- خوانی های قدیم ما هرگز جدا نمی شد، عروسی قاسم بود، قاسم نو کدخدا ، یعنی قاسم نوداماد؛ درصورتی که این قضیه درهیچ کتابی از کتابهای تاریخ صحّت ندارد.
این مرد عالم حاجی نوری می گوید: اول کسی که این قضیه را درکتابش نوشته است، ملا حسین کاشفی بوده درکتابی به نام « روضة الشهداء» و اصل قضیه دروغ و صددرصد دروغ است. گفت:
بس که ببستند براو برگ وساز گرتو ببینی نشناسیش باز
اگرسید الشهدء (ع) بیاید چه می بیند؟ می بیند ما برای او اصحاب و یارانی ذکرکرده ایم که او اصلاً یک چنین اصحاب ویارانی نداشته است. مثلاً درکتاب محرق القلوب- که اتفاقاً نویسنده اش عالم و فقیه بزرگی است ولی دراین موضوعات اطلاع نداشته – نوشته است یکی ازاصحابی که درروز عاشورا از زیر زمین جوشید هاشم مرقال بودو یک نیزۀ هجده ذرعی هم دستش بود. آخر یک کسی هم گفته بود سنان ابن انس که به قول بعضی سر امام رابرید ، نیزه ای داشت که شصت ذرع بود. گفتند آخر نیزۀ شصت ذرعی که نمی شود. گفت، خدا ازبهشت برایش فرستاده بود. محرق القلوب نوشته است که هاشم بن عتبۀ مرقال با نیزۀ هجده ذرعی پیدا شد. درحالیکه این هاشم بن عتبه ازاصحاب حضرت امیر بوده و دربیست سال پیش کشته شده بود. برای امام یارانی ذکر می کنیم که نداشته است.
چند نمونۀ دیگر
زعفر جنی جزء یاران امام حسین است؛ دشمنانی ذکر می کنند که [امام چنین یاری] نداشته است. درکتاب اسرارالشهادة نوشته است که درکربلا یک میلیون و ششصد هزار نفر لشکر عمرسعد بود. آخر اینها از کجا پیداشدند؟ اینها هم همه از کوفه بودند. مگر چنین چیزی می شود؟ درآن کتاب نوشته است امام حسین درروز عاشورا سیصد هزار نفررا با دست خودش کشت. با بمبی که روی هیروشیما انداختند، تازه شصت هزارنفر کشته شد . من چند روز پیش حساب کردم که اگرفرض کنیم که شمشیر مرتب بیاید و درهرثانیه یک نفر کشته شود، سیصد هزارنفر، هشتاد وسه ساعت و بیست دقیقه وقت می خواهد. دیدند که جور در نمی آید، چه بکنند؟ گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بود. [ همچنین نوشته است] حضرت ابو الفضل بیست و پنج هزار نفر را کشت. حساب کردم شش ساعت و پنجاه و چند ثانیه وقت می خواهد اگر در هر ثانیه یک نفر کشته شده باشد. پس باید حرف حاجی نوری را که می گوید: امروز اگر کسی بگرید، اگرکسی بخواهد ذکر مصیبت کند، برمصائب جدیدۀ ابا عبدالله باید بگرید، براین دروغهایی که به ابا عبدالله (ع) نسبت داده می شود.
اربعین می رسد، همۀ مردم این روضه را گوش می کنند که اسرا از شام که برمی گشتند، آمدند به کربلا و درآنجا با جابر ملاقات کردند، امام زین العابدین با جابر ملاقات کرد، درصورتی که این مطلب جز در کتاب لهوف که آن هم خود سید بن طاووس درکتابهای دیگرش آن را تکذیب کرده و لااقل تایید نکرده است، درهیچ کتابی نیست و هیچ دلیل عقلی هم قبول نمی کند. ولی مگر می شود این را از مردم گرفت. دراربعین تنها موضوعی که مطرح است موضوع زیارت امام حسین است چون اولین زائرش جابر بوده است و دراین روز زیارت امام حسین سنت شده است. اربعین جز موضوع زیارت امام حسین (ع) هیچ چیز دیگری ندارد،موضوع تجدید عزای اهل بیت نیست، موضوع آمدن اهل بیت به کربلا نیست، اصلاً راه شام ازکربلا نیست، راه شام به مدینه ازخود شام جدا می شود. باز هم اگر بخواهیم نمونه ذکر کنیم نمونه هایی دارد.
غنای حادثۀ کربلا از نظر نقلهای معتبر
آن چیزی که بیشتر دل انسان را به درد می آورد این است که اتفاقاً درمیان وقایع تاریخی، کمتر واقعه ای است که از نظر نقلهای معتبر به اندازۀ حادثه کربلا غنی باشد.
قضایای کربلا قضایای روشنی است و سراسر این قضایا هم افتخار آمیز است، ولی ما آمده ایم چهرۀ این حادثه تابناک تاریخی را تا این مقدار مشوَّه کرده ایم .
عوامل تحریف :
1- اغراض دشمنان
عاملهای تحریف بر دو نوع است. یک نوع از عاملهاست که عاملهای عمومی است، یعنی به طور کلی در تواریخ دنیا این عوامل وجود دارد و تواریخ را دچار تحریف می کند، اختصاص به حادثۀ عاشورا ندارد. مثلاً همیشه اغراض دشمنان خود یک عاملی است برای اینکه حادثه ای را دچار تحریف کند. دشمن برای اینکه به هدف و غرض خود برسد، تغییر و تبدیلهایی درمتن تاریخ می دهد ویا توجیه و تفسیرهای ناروایی از تاریخ می کند. در حادثۀ کربلا هم این نوع از عامل دخالت داشت، یعنی دشمنان درصدد تحریف نهضت حسینی برآمدند. همانطوری که دردنیا معمول است که دشمنان، نهضتهای مقدّس را به افساد و اخلال و تفریق کلمه و ایجاد اختلاف و امثال اینها متهم می کنند، حکومت اموی خیلی کوشش کرد برای اینکه چنین رنگی به نهضت حسینی بدهد.
ازهمان روز اول چنین تبلیغاتی شروع شد. مسلم که به کوفه آمده بود، یزید ضمن ابلاغی که برای ابن زیاد برای حکومت کوفه صادر می کند، این گونه می نویسد: « مسلم پسر عقیل به کوفه آمده است و هدفش اخلال و افساد و ایجاد اختلاف در میان مسلمانان است، پس برو و او را سرکوب کن». وقتی هم که مسلم گرفتار می شود و او را به دارالامارۀ ابن زیاد می برند، ابن زیاد همین جمله ها را به مسلم می گوید: « پسر عقیل، تو را چه شد که به این شهر آمدی؟ مردم وضع آرام و مطمئنی داشتند. آمدی در این شهر آشوب کردی، ایجاد اختلاف کردی، فتنه انگیزی کردی » . مسلم هم مردانه جواب داد، گفت: اولاً آمدن ما به این شهر ابتدائی نبود. مردم این شهر از ما دعوت کردند، و نامه های فراوان نوشتند. بعد هم حکوت اموی برای اینکه ] دراین واقعه ] تحریف معنوی کرده باشد، از این جور قضایا زیاد گفت، ولی به اصطلاح نگرفت، یعنی تاریخ اسلام تحت تاثیر این تحریف واقع نشد . شما یک نفر مورخ و یک نفر صاحب نظر را در دنیا پیدا نمی کنید که این گونه اظهار نظر کرده و گفته باشد حسین بن علی، العیاذ بالله ، قیام نابجایی کرد، آمد تا کلمۀ مردم را تفریق کند، اتحاد را ازمیان ببرد؛ خیر، این تحریف اثر نکرد که نکرد. پس دشمن نتوانست در حادثۀ کربلا تحریفی ایجاد کند. در حادثه کربلا با کمال تاسف هرچه تحریف شده است، از ناحیۀ دوستان است.
2- تمایل بشر به اسطوره سازی
عامل دوم، تمایل بشر است به اسطوره سازی و افسانه سازی . این هم باز در تمام تواریخ دنیا وجود دارد. در بشر یک حس قهرمان پرستی هست، یک حسی هست که دربارۀ قهرمانهای ملی و قهرمانهای دینی افسانه می سازد. ولی میان افسانه ای، داستانی، جعلی، تحریفی که در یک حادثۀ عادی باشد[و تحریفی که دریک حادثۀ مهم تاریخی باشد] حالا مردم دربارۀ دیگران هرچه می خواهند بگویند، بگویند.
اما افرادی که شخصیت آنها شخصیت پیشوایی است و قول آنها، فعل و عمل آنها، قیام و نهضت آنها سند و حجّت است، در اینها نباید تحریفی واقع شود، در سخنشان، درشخصیتشان، در تاریخچه شان. دربارۀ امیرالمؤمنین علی (ع) چقدر افسانه خود ما شیعیان بافته ایم. دراینکه علی مرد خارق العاده ای است، بحثی نیست. مثلاً شجاعت علی. دوست و دشمن اعتراف کردند که شجاعت علی یک شجاعت فوق افراد عادی بوده است. علی با هیچ پهلوانی نبرد نکرد مگر آنکه آن پهلوان را کوبید و به زمین زد. این چیزی نیست که درآن، جای انکار باشد. فوق العادگی داشته، ولی در حد یک بشر فوق العاده، یک بشری که در میدان جنگ هیچ کس حریفش نبود. اما مگر افسانه سازها و اسطوره سازها به همین مقدار قناعت کردند؟ شما ببینید چه حرفها در همین زمینه ها گفتند. حاجی نوری، این مرد بزرگ، در کتاب لؤلؤ و مرجان انتقاد می کند، می گوید: برای شجاعت ابوالفضل درجنگ صفّین- که اصل شرکت حضرت هم معلوم نیست، اگرهم شرکت کرده یک بچۀ پانزده ساله بوده است- نوشته اند ابوالفضل العباس مردی را پرتاب کرد به هوا، یکی دیگر را پرتاب کرد، یکی دیگر را، تا هشتاد نفر. هشتادمی را که پرتاب کرد، هنوز اولی به زمین نیامده بود. اولی که آمد به زمین دو نیمش کرد، دومی را دو نیم کرد، سومی را ... و از این افسانه ها .
درحادثۀ کربلا، یک قسمت از تحریفاتی که صورت گرفته است معلول حس اسطوره سازی است. و مبالغه ها و اغراقهایی شده است.
ملّا آقای دربندی دراسرارالشهادة نوشته است عدد لشکریان عمر سعد سوارۀ آنها ششصد هزار نفر بود، پیادۀ آنها دو کرور و مجموعشان یک میلیون و ششصد هزار نفر بود، همه هم اهل کوفه بودند. آخر کوفه مگرچقدر بزرگ بود؟ کوفه یک شهر تازه سازی بود. هنوز سی و پنج سال بیشتر از عمر کوفه نگذشته بود، چون کوفه را درزمان عمربن خطّاب ساختند و کوفه مرکز سپاهیان اسلام بود. عمر دستور داد این شهر را دراینجا بسازند برای اینکه لشکریان اسلام در نزدیکی ایران یک مرکزی داشته باشند. همۀ جمعیت کوفه معلوم نیست درآنوقت آیا به صد هزار نفر می رسیده یا نمی رسیده است. آنوقت یک میلیون و ششصد هزار نفر سپاهی در آن روز جمع بشود و حسین بن علی (ع) هم سیصد هزار نفر آنها را بکشد، این با عقل جور در نمی آید. این[سخن] این قضیه را به طورکلی از ارزش می اندازد.
این حس اسطوره سازی خیلی کارها کرده است. ما که نباید یک سند مقدّس را دراختیار افسانه سازها قرار بدهیم. ما وظیفه داریم اینها را از چنگ این افسانه سازها بیرون بیاوریم. حالا برای فرات هرکه هرچه می- خواهد بگوید. اما برای حادثۀ عاشورا، حادثه ای که ما دستور داریم هر سال آن را به صورت یک مکتب زنده بداریم، آیا صحیح است که دراین داستان این همه افسانه وارد بشود؟
3- عامل خصوصی
عامل سوم یک عامل خصوصی است. دو عاملی که عرض کردیم درتمام تواریخ دنیا وجود دارد. اما در خصوص حادثۀ عاشورا یک عامل بالخصوصی است که این عامل سبب شده است که در این داستان بالخصوص، جعل واقع شود. آن عامل چیست؟ پیشوایان دین از زمان پیغمبر اکرم و زمان ائمّۀ اطهار دستور اکید و بلیغ داده اند که باید نام حسین بن علی زنده بماند، باید مصیبت حسین بن علی (ع) هرسال تجدید شود، چرا؟ بحث دراین « چرا » است. این چه دستوری است در اسلام؟ چرا این همه ائمۀ دین به این موضوع اهتمام داشتند؟ چرا برای زیارت حسین بن علی این همه اهتمام و ترغیب است، این همه تشویق است؟ ما باید به این«چرا» دقت کنیم. حسین مکتب عملی در اسلام تاسیس کرد. حسین (ع) نمونۀ عملی قیامهای اصلاحی است. خواستند مکتب حسین زنده بماند، خواستند حسین سالی یک بار با آن نداهای شیرین و عالی و حماسه-انگیزش ظهور پیدا کند،فریادکند:« اَلْمَوْتُ اَوْلی مِنْ رُکوبِ الْعارِ» (5)
( مرگ از زندگی ننگین بهتر است ) .
خواستند اینها زنده بمانند، مکتب حسین زنده بماند، تربیت حسینی زنده بماند، پرتوی از نور حسینی در این ملت بتابد. فلسفه اش خیلی روشن است. گفتند نگذارید این حادثه فراموش شود. حیات و زندگی شما بستگی به این حادثه دارد. انسانیت و شرف شما بستگی یه این حادثه دارد، اسلام را با این وسیله می توانید خوب زنده نگه دارید.
پس ترغیب کردند به این مجلس عزای حسینی را زنده نگه دارید. راست است. عزاداری حسین بن علی واقعاً فلسفه دارد، فلسفۀ بسیار بسیار عالی هم دارد. هرچه ما در این راه کوشش کنیم، به شرط اینکه هدف این کار را تشخیص بدهیم بجاست. اما متاسفانه عده ای این را نشناختند، خیال کردند که بدون اینکه مردم را به مکتب حسین (ع) آشنا کنیم، به فلسفۀ قیام حسینی آشنا کنیم، عارف به مقامات حسینی کنیم، همین قدر که مردمی آمدند و نشستند و یک گریه ای را نفهمیده و ندانسته کردند، دیگر کفارۀ گناهان است.
استفاده از وسیلۀ نا مقدس برای هدف مقدس
از این [مطلب ] یک مطلب بالاتری پیدا شد، که این نکته را باز مرحوم حاجی نوری در لؤلؤ و مرجان کاملاً ذکر کرده است و آن این است که عده- ای آمدند گفتند گریه بر امام حسین ثوابش آنقدر زیاد است که از هر وسیله ای برای این کار می شود استفاده کرد. یک حرفی را امروزیها در آورده اند که می گویند: هدف وسیله را مباح می کند؛ هدفت خوب باشد وسیله ات هر چه شد،شد. اینها هم گفتند: ما اینجا یک هدف مقدس و منزه داریم و آن گریستن بر امام حسین (ع) است. حالا این گریستن روی چه فلسفه ایست، کاری به آن ندارد؛ باید گریست. بسیار خوب، به چه وسیله بگریانیم ؟ به هر وسیله که شد. هدف که مقدس است، وسیله هرچه شد،شد.
این موضوع که دستگاه حسینی یک دستگاه جدایی است و از هر وسیله- ای برای گریاندن می شود، استفاده کرد. این خیال، این توهم دروغ و غلط، یک عامل بزرگی شد برای جعل و تحریف.
حاجی نوری در کتابش نوشته است یکی از علمای نجف که اهل یزد بود برای من نقل کرد، گفت من در جوانی یک سفری پیاده و از راه کویر به خراسان می رفتم. (شاید محرم بود) در یکی از دهات حدود نیشابور و تربت مسجدی بود، من چون جایی نداشتم به مسجد رفتم. یک مردی آمد آنجا پیش نمازی کرد، مردم هم نماز خواندند. بعد رفت منبر برای مردم صحبت کند. یک وقت من با کمال تعجب دیدم که فراش مسجد یک دامن سنگ آورد بالای منبر تحویل این آقا داد. حیرت کردم که برای چیست؟ تا رسید به روضه و گریز. دستور داد چراغها را خاموش کردند. چراغها را که خاموش کردند دیدم شروع کرد به پراندن سنگ به مستمعین. فریاد آخ سرم، آخ دستم، آخ سینه ام بلند شد. بعد چراغها را روشن کردند. دیدم سرها مجروح شده و باد کرده و مردم در حالیکه اشکشان می ریزد، بیرون می روند. رفتم سراغ او و گفتم آقا این چه کاری بود که کردید؟ من امتحان کرده ام، اینها با هیچ روضه ای گریه نمی کنند، چون گریه کردن بر امام حسین (ع) اجر وثواب زیادی دارد، ومن دیدم راهش منحصر به این است که سنگ به سر اینها بزنم و ازاین راه آنها را بگریانم ، چون هدف وسیله را مباح می کند. هدف، گریه بر امام حسین است ولو اینکه آدم یک دامن سنگ به سر مردم بزند. پس این یک عامل خصوصی در این قضیه بوده است که در این جعلها و تحریفها دخالت داشته است.
نوشته اند یک مردی رفت خدمت مرحوم صاحب مقامع و گفت من دیشب خواب وحشتناکی دیدم. گفت چه خوابی دیدی ؟ گفت: خواب دیدم که با این دندانهای خودم گوشتهای بدن امام حسین (ع) را دارم می کنم. این مرد عالم لرزید، سرش را پایین انداخت، یک مدتی فکر کرد، گفت: شاید تو مرثیه خوان هستی؟ گفت: بله آقا، گفت: دیگر بعد از این یا اساساً مرثیه خوانی را ترک کن یا از کتابهای معتبر نقل کن . تو با این دروغهایت داری گوشت امام حسین (ع) را با دندانهایت می کنی. این لطف خدا بوده که لااقل در این رؤیا به تو نشان بدهد.
اگر کسی تاریخ عاشورا را بخواند، می بیند از زنده ترین و مستند ترین و پرمنبع ترین تاریخهاست. ما احتیاجی [ به این دروغها] نداریم. حالا گذشته از این که اصلاً دروغ جعل کردن کار غلطی است، احتیاجی نیست، آنقدر راست هست که همانها را اگر بگوییم کافی است. مرحوم آخوند خراسانی می گفته است اینهایی که دنبال روضۀ نو نشنیده هستند بروند روضه های راست را پیدا کنند که آنها را احدی نشنیده است.
تحریف معنوی
تحریف معنوی یعنی چه؟ مثلاً در یک جمله ممکن است ما را از لفظ نه کم کنیم ونه زیاد، ولی آنجا که می خواهیم توجیه و تفسیر کنیم که درست بر خلاف و بر ضد معنی واقعی این جمله باشد. من برای این مطلب فقط یک مثل کوچک عرض می کنم تا مطلب روشن شود. نقل کرده اند- از نقلهای مسلّم است- در روزی که مسجد مدینه را بنا می کردند و عمار یاسر بسیار تلاش صادقانه می کرد،پیغمبر اکرم به او فرمود: « یا عَمّارُ تَقْتُلُکَ الْفِئَةُ الْباغِیَةُ » ای عمار، تو را آن دسته ای می کشند که سرکش اند؛ اشاره به آیۀ قرآن که اگر دو دسته از مسلمانان با یکدیگر جنگیدند، شما در میان آنها اصلاح کنید، اگر یک دسته سرکشی کرد، شما به نفع آن دستۀ دیگر علیه دستۀ سرکش وارد بشوید. این جمله ای که پیغمبر اسلام دربارۀ عمار فرمود، شخصیت بزرگی به عمارداد و لهذا که عمار در صفّین در خدمت امیرالمؤمنین بود، وزنۀ بزرگی در لشکر علی شمرده میشد و بودند افراد ضعیف الایمانی که تا وقتی که عمار کشته نشده بود، هنوز مطمئن نبودند که عملی که در رکاب علی انجام می دهند به حق است یعنی معاویه و سپاهیان او جایز است. روزی که عمار در لشکر امیرالمؤمنین به دست اصحاب معاویه کشته شد یکمرتبه فریاد از همه جا بلند شد که حدیث پیغمبر صادق آمد، بهترین دلیل برای اینکه معاویه و یارانش بر باطل هستند این است که اینها قاتل عمارند و پیغمبر اکرم در گذشته خبر داد که « یا عَمّارُ تَقْتُلُکَ الْفِئَةُ الْباغِیَةُ » یعنی مصداق آیه «وَاِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمؤُمِنینَ اقْتَتَلوا فَاَصْلِحوا بَیْنَهُما فَاِنْ بَغَتْ اِحْدیهُما عَلَی الْاُخْری فَقاتَلوا الَّتی تَبْغی حَتّی تَفی ءَ اِلی اَمْرِ اللهِ » امروز دیگر مثل آفتاب روشن شد که لشکر معاویه لشکر یاغی یعنی سرکش و ظالم و ستمگر است و حق با لشکریان علی است. پس به نصّ قرآن باید به نفع لشکریان علی علیه لشکریان معاویه وارد جنگ شد.
این قضیه تزلزلی در لشکر معاویه ایجاد کرد. معاویه که همیشه با حیله و نیرنگ کار خودش را پیش می برد، اینجا دست به یک تحریف معنوی زد چون نمی شد انکار کرد و گفت پیغمبر دربارۀ عمار چنین سخنی نگفته است، چون شاید پانصد نفر آدم در همانجا بودند که شهادت می دادند که ما این جمله را از پیغمبر شنیدیم یا از کسی شنیدیم که او از پیغمبر شنیده بود. بنابراین این جمله پیغمبر دربارۀ عمار قابل انکار نبود، معاویه و اصحابش تصمیم گرفتند دست به یک تحریف معنوی بزنند. وقتی شامیها می آمدند اعتراض کردند، می گفتند معاویه چه می گویی؟ ما عمار راکشتیم. و پیغمبر فرمود: می گفت اشتباه کرده اید؛ درست است، پیغمبر فرمودکه عمار را آن فئۀ سرکش، لشکر سرکش می کشد، ولی عمار را که ما نکشتیم. می گفتند: ما کشتیم ، لشکریان ما کشتند. می گفت: نه ، عمار را علی کشت که او را به اینجا آورد و موجبات کشتنش را فراهم آورد. هرکس که می آمد اعتراض می کرد، معاویه و عمرو عاص با چنین توجیهی ذهن او را راضی می کردند و اورا به لشکریان برمی- گرداندند. در حادثۀ تاریخی عاشورا که از یک طرف علل و انگیزه هایی دارد و ازطرف دیگر هدفها و منظورهای عالی، ما مسلمانها، ما شیعیان حسین بن علی تحریف کردیم، همانطوری که معاویه بن ابی سفیان جملۀ پیغمبر را درمورد عمارکه فرمود : « تَقْتُلُکَ الْفِئَةُ الْباغِیةُ » تحریف کرد؛ یعنی حسین یک انگیزه ای داشت، ما چیز دیگری برایش تراشیدیم؛ حسین هدف و منظور خاصی داشت ، ما یک هدف و منظور دیگری برای او تراشیدیم. ابا عبدالله نهضتی کرده است فوق العاده با عظمت و مقدس .
تمام شرایط تقدس یک نهضت در نهضت ابا عبدالله هست که نظیرش در دنیا وجود ندارد.
دو تحریف معنوی در هدف امام حسین (ع)
امام حسین (ع) می گوید من نهضت کردم برای امر به معروف، برای اینکه دین را زنده کنم، برای اینکه با مفاسد مبارزه کنم، نهضت من یک نهضت اصلاحی اسلامی است. ما آمدیم یک چیز دیگری گفتیم . دو تا تحریف معنوی در اینجا کردیم. یک جا گفتیم حسین بن علی قیام کرد که کشته شد برای اینکه گناهان ما آمرزیده شود. حالا اگر بپرسند آخر این درکجاست؟ خود حسین چنین چیزی گفت ؟ پیغمبر گفت؟ امام گفت؟ چنین حرفی را چه کسی گفت؟ می گوییم ما به این حرفها چکار داریم.
امام حسین کشته شد برای اینکه گناهان ما بخشیده شود. نمی دانیم که این فکر را ما از دنیای مسیحیت گرفته ایم. ملت مسلمان خیلی چیزها را ندانسته از دنیای مسیحیت برضد اسلام گرفت. یکی همین هست. یکی از اصول معتقدات مسیحی مسألۀ [به] صلیب رفتن مسیح است برای اینکه فادی باشد. الان « الفادی » لقب مسیح است. این از نظر مسیحیت جزء متن مسیحیت است. می گویند عیسی به دار رفت و این به دار رفتن عیسی کفارۀ گناه امت شد، یعنی گناهان خودشان رابه حساب عیسی می گذارند. تحریف معنوی دومی که از نظر تفسیر و توجیه حادثۀ کربلا رخ داد این بود که گفتند می دانید چرا امام حسین رفت و کشته شد؟ یک دستور خصوصی فقط برای او بود و به او گفتند تو برو خودت را به کشتن بده. معلوم است، اگر یک چیزی دستورخصوصی باشد، به ما و به شما دیگر ارتباط پیدا نمی کند یعنی قابل پیروی نیست. اگر بگویند حسین چنین کرد، تو چنین بکن. می گوید حسین از یک دستور کلی و عمومی است مربوط نیست .
از اینجا ما حادثه را از نظر اثر مفید داشتن عقیم کردیم. خیلی به نظر کوچک می آید که بگویند دستور خصوصی بود. ولی می گوییم وقتی گفتی دستور خصوصی ، معنایش این است که دستورهای عمومی دراین زمینه ها کافی و وافی نیست . یعنی اگر دستور خصوصی نمی رسید اسلام دستوری نداشت که بگوید در چنین شرایطی باید حرکت و قیام کرد، بلکه اسلام می گفت هرچه به نظرتان می رسد عمل کنید.این خیانتی است به حسین بن علی (ع) . آیا خیانتی از این بالاتر هم دردنیا صورت گرفته است؟ این است که تحریف معنوی که درحادثۀ عاشورا صورت گرفته است، از آن تحریفات لفظی صد درجه خطرناکتر است.در تحریف لفظی مثلاً کسی می گوید من حدس می زنم روز عاشورا هفتاد و دو ساعت بود، بعد هم اصرار می کند که هفتاد و دو ساعت بود. آنکه می گوید سیصد هزار نفر را حسین بن علی کشت. و ازاین دروغها، اینها برای هدف حسین بن علی آنقدر خطر ندارد که این تحریفهای معنوی خطرناک است. بنابراین ما آمدیم نهضت حسین بن علی را که خود هدف و منظوری داشته است مسخ و تحریف کردیم.
پس چنین حادثه ای را باید زنده نگه داشت . حادثه ای که یک جمعیّت هفتاد و دو نفری، از نظر روحی یک جمعیت سی هزار نفری را شکست دادند. چطور شکست دادند؟ اولاً با اینکه اینها در اقلیت بودند و کشته شدنشان قطعی بود، یک نفر از اینها به دشمن ملحق نشد، اما از آن سی هزار نفر به اینها ملحق شدند، یکی از سردارانشان حربن یزید ریاحی و سی نفر دیگر . این دلیل بر این است که از نظر روحی اینها برده- اند و آنها باخته اند .عمر سعد در کربلا کارهایی کرده است که دلیل بر شکست روحی خودش است . تاریخ را بخوانید.چرا در کربلا اینها از جنگ تن به تن پرهیز داشتند؟اول حاضر شدند.طبق معمولی که در آن دوره ها بوده است، یک نفر از این طرف میرود ،یک نفر از آن طرف می آید.چند نفر که آمدند با اصحاب حسین مبارزه کردند ، اینقدر به اینها نیروی روحی دادند که عمر سعد دستور داد جنگ تن به تن متوقف شد .
گفته اند این عزا را احیا کنید و زنده نگه دارید که این نکته ها را بفهمید و در یابید، برای اینکه عظمت حسین را درک کنید، برای اینکه اشکی اگر می ریزد ،از روی معرفت باشد . معرفت حسین شما را اهل حق و حقیقت می کند ،اهل عدالت می کند،یک مسلمان واقعی میکند.مکتب حسین ، مکتب انسانسازی است نه مکتب گنهکار سازی .حسین سنگر عمل صالح است نه سنگر گناهکاری .
خطر تحریف
خطراتی است که در این تحریفات وجود دارد. خطر تحریف فوق العاده زیاد است. تحریف ضربت غیرمستقیم است که از ضربت مستقیم کاری تر است. اگر کتابی تحریف بشود، چه تحریف لفظی و چه تحریف معنوی، اگر کتاب هدایت باشد تبدیل به کتاب ضلالت می شود، اگر کتاب سعادت باشد تبدیل به کتاب شقاوت می شود. اگر کتابی باشد که انسان را رو به بالا می برد، در اثر تحریف رو به پایین می آورد. اساساً به کلی آن حقیقت را عوض می کند؛ نه تنها بدون خاصیت می کند، بلکه اثر معکوس دارد.
دو نقطۀ ضعف مردم در مجالس عزاداری
یکی از نقاط ضعف این است که معمولاً، هم صاحبان مجالس یعنی مؤسسین مجالس- چه آنهایی که در مساجد تأسیس یک مجلس می کنند و چه آنهایی که در منازلشان، اگر جمعیت ازدحام بکند راضی است، اگر جمعیت ازدحام نکند راضی نیست. این، نقطۀ ضعف است. این جلسات که برای این نیست که جمعیت ازدحام بکند. هدف آشنا شدن با حقایق و مبارزه کردن با تحریفات است.
نقطۀ ضعف دوم عوام الناس در مجالس عزاداری ، این مسئلۀ شور و واویلا بپا شدن است. باید منبری حتماً در آخر ذکر مصیبت کند و در این ذکر مصیبت هم نه تنها مردم اشک بریزند، اشک بریزند قبول نیست، باید مجلس از جا کنده شود، باید شور و واویلا بپا شود. من نمی گویم مجلس از جا کنده نشود، من می گویم این نباید هدف باشد. من می گویم اگر کسی در آن مسیر صحیح با بیان حقایق و واقعیات بدون آنکه یک روضۀ دروغی بخواند، بدون اینکه جعلی بکند، بدون اینکه تحریفی بکند.
اگر اشکی از روی صداقت و حقیقت ریخت ، شور و واویلا هم بپا شد، مجلس هم کربلا شد، بسیار خوب؛ ولی وقتی که نبود، آن وقت ما باید با امام حسین بجنگیم، دشمنی کنیم؟ دروغ ببندیم؟ دروغ بگوییم؟
وظیفۀ علما در دورۀ ختم نبوت مبارزه با تحریف است و خوشبختانه ابزار این کار هم در دست است و بازهم خوشبختانه هستند و بوده اند در میان علما افرادی که با این نقاط ضعف مبارزه کرده اند. کتاب لؤلؤ و مرجان که من در همین موضوع حادثه عاشورا در آن سه شب نام می بردیم از مرحوم حاجی نوری (ره)،درست یک قیام به وظیفۀ بسیار مقدسی است که این مرد بزرگ کرده است، مصداق اول این حدیث است که« اِذا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فَلْیُظْهِرِ الْعالِمُ عِلْمَهُ». در این طور موارد وظیفۀ علماست که حقایق را بدون پرده به مردم بگویند ولو مردم خوششان نمی آید. وظیفۀ علماست که با اکاذیب مبارزه کنند و مشت دروغگویان را باز کنند.
رسوا کردن (جرح) راوی
غیبت حرام است اما یک نوع غیبت وجود دارد که علمای بزرگ نه تنها آن راحرام نمی دانندبلکه آنراواجب می دانندکه به آن «جرح راوی» میگویند. یک کسی ازپیغمبر (ص) حدیث روایت می کند، از امام روایت می کند، آیا شما فوراً باید قبول کنید؟ نه، باید تحقیق کنید که این چگونه آدمی است؟ راستگوست یا دروغگو؟ اگر در زندگی او یک نقطۀ ضعفی- عیبی، نقصی، دروغی، فسقی- را کشف کردید، اینجا برشما جایز است، بلکه لازم است در متن کتابها این آدم را رسوا کنید، بگویید فلان کس مثلاً اسحق بن احمری نهاوندی، که فلان روایت را مثلاً روایت شهربانو را ولو در کافی نقل کرده است، یک آدم جعّال و وضّاع و درغگویی بوده است. او را در مقابل تاریخ باید رسوا کرد. این کار اسمش « جرح » است. بنابراین دراینجا چون صحبت تحریف و قلب حقایق وسط است باید دروغگو را رسوا کرد.
از خداوند تبارک و تعالی توفیق می خواهیم که دلهای همه را به حق و حقیقت رهبری بفرماید، گناهانی که از طریق تحریف یا غیر تحریف مرتکب شده ایم بر ما ببخشاید، به ما توفیق بدهد که این وظیفه و رسالتی را که در این زمینه داریم به خوبی انجام بدهیم.
خدایا عاقبت امر همۀ ما را ختم به خیر بفرما.
---------------------------------------------------------------------
1- مائده/13.
2- قصص/21
3- قصص/22
4- حتی دو نفر از اصحاب خودشان را برای امام سپر قرار دادند که امام بتوانند این دو رکعت نماز خوف بخوانند.
5- همان، ج 45/ص50.
1- در جنگ احد که 70تن از مسلمانان شهید شدند ، زنان مسلمان- ازجمله امّ سلمه- درسوگ شهیدان جامۀ سیاه در برکردند.(1)
2- ابو نعیم اصفهانی نقل می کند: هنگامیکه خبرشهادت امام حسین (ع) به امّْ سلمه رسید، د رمسجد پیامبر (ص) قبّه ای سیاه زد و جامۀ سیاه پوشید. (2)
3- اسماء بنت عمیس، پس از جنگ موته در عزای همسر خویش« جعفر طیّار» لباس سیاه پوشید.(3)
4- یکی از فرزندان امام زین العابدین (ع) نقل می کند که پس از شهادت امام حسین (ع)،زنان بنی هاشم در ماتم آن حضرت لباسهای سیاه و جامه های خشن پوشیدند و هرگز از سرما شکایت نمی کردند و پدرم علیّ بن الحسین (ع) به علّت (اشتغال آنها به) مراسم عزاداری برای ایشان غذا درست می کردند.(4)
5- هنگامیکه یزید، اهل بیت رسول خدا را طلبید و آنان را میان ماندن در شام و برگشتن به مدینه مخیّر نمود، گفتند: « ما بیش از هر چیز دوست داریم که برای امام مظلوم مجلس ماتم و عزا برپا کنیم وگریه و زاری کنیم.
یزید گفت: آنچه می خواهید انجام دهید. آنگاه خانه هایی را برای آنان مهیّا ساخت، پس از زنان بنی هاشم و طائفه قریش کسی باقی نماند، جز اینکه (به نشانۀ عزاداری ) برای حسین (ع) لباس سیاه پوشیدند، و به مدت هفت روز برای آن حضرت ندبه و زاری کردند.(5)
6- پس از خطبۀ تاریخی امام سجّاد (ع) د رمسجد جامع دمشق، منهال برخاست و گفت: چگونه هستی ای فرزند رسول خدا؟امام سجاد (ع) فرمود: چگونه می شود حال کسی که پدرشبه قتل رسیده باشد و اهل و عیالش اسیر شده باشند؟ همانا من و اهل بیتم لباس عزا پوشیده ایم و پوشیدن لباس نو برما روا نیست. (6)
7- سلیمان بن راشد از پدرش نقل می کند که امام سجاد(ع) را دیدم که جبّه ای سیاه رنگ و جلوباز پوشیده بودند. (7)
8- نعمان بن بشیر هنگامیکه خبر شهادت امام حسین (ع) را به گوش اهالی مدینه رسانید، همۀ مردها سیاه پوشیدند و فریادو ناله سردادند.(8)
9- سلیمان بن ابی جعفر (عموی هارون) در تشییع پیکر مطهّر امام کاظم (ع) جامۀ سیاه پوشیده بود.(9)
10- سیف بن عمیره، صحابی بزرگ امام کاظم (ع) در سوگنامۀ خود می- گوید:
و الیس ثیاب الحزن یوم مصابه ما بین اسود حالک او اخضر
در روز شهادت آن حضرت ( روز عاشورا ) جامه های عزا بر تن کن، یا به رنگ سیاه تند و یا سبز تیره (10)
این ده مورد ثابت می کند که در قرون اولیه اسلام نیز همانند روزگار ما لباس سیاه علامت عزا بوده است. قضیه اول و دوم به بانویی مربوط می شود که هفت سال همسر پیامبر (ص) بود و بیش از پنجاه سال با امامان معصوم از نزدیک مربوط، و محشور و مأنوس بوده است. ودایع امام علی و امام حسین (ع) درنزداو بود، و امام حسین (ع) او را مادر خطاب می کرد، با توجه به اینکه اقامۀ مراسم عزا از مسائل مبتلابه بود و همواره رخ میداد، می توان عمل او را به تقریر معصومین (ع) نیز نسبت داد و عمل او را علاوه بر سیره کاشف از سنت دانست .
مورد سوم درباره اسماء بنت عمیس است که همواره در محضر حضرت فاطمه زهرا و امیر المؤنان (ع) حضور داشت، عمل او نیز بیش از مسأله سیره برای ما مطرح می باشد.
درمورد چهارم باید گفت که وجودافرادی چون عقیلۀ بنی هاشم، نائبه حضرت زهرا، قهرمان کربلا، حضرت زینب کبری (ع) در میان بانوان سیاه پوش ، مسأله را از حدّ سیره بالاتر می برد.
مورد پنجم نیز عیناً همانند مورد چهارم است و در حدّ حجّت شرعی است.
اینک روایاتی که حاکی از قول یا عمل معصوم می باشد:
1- اصبغ بن نباته گوید: بعد از شهادت مولای متقیان امیرالمؤمنان (ع) وارد مسجد کوفه شدم، دیدم که حضرت حسن و حسین (ع) جامۀ سیاه به تن کرده بودند. (11)
2- بعد از شهادت امیرالمؤنان (ع)، عبدالله بن عباس به سوی مردم بیرون آمد و گفت: امیرالمؤمنین از میان ما رفت و برای خود جانشینی گذاشت که اگر دوست دارید به سوی شما بیرون آید، وگرنه کسی رابرکسی (اجباری) نیست . مردم به گریه افتادند و گفتند: بیرون آید، پس امام حسن (ع) در حالیکه جامه های سیاه پوشیده بود به سوی مردم بیرون آمد وبرای آنان خطبه خواند. (12)
3- رسول اکرم (ص) در آستانۀ رحلت خودسیاه پوشیده بودند، امام صادق (ع) نیز می گویند: رسول اکرم هنگام رحلت پیراهنی سیاه بر تن کرده بود.
4- بعداز شهادت امام حسین (ع) فرشته ای از فرشتگان بهشتی بر دریاها فرود آمد و بالهای خود را بر فراز آن گسترد و سپس شیهه ای کشید و گفت: « ای اهل دریاها جامۀ عزا برتن کنید که فرزند رسول خدا (ص) را سر بریدند. (13)
5- سکینه دختر امام حسین (ع) خطاب به یزید گفت: دیشب خواب دیدم که ... سپس خادم بهشتی دستم را گرفت و داخل قصر نمود. آنجا با پنج بانوی بزرگ و نورانی روبرو شدم که در میان آنها زنی بزرگوارو نورانی تر از همه به چشم می خورد که موی پریشان کرده و لباس سیاه پوشیده بودو در دستش پیراهنی خون آلود...او فاطمه زهرا (س) بود.(14)
6- امام حسن عسگری(ع) دراوصاف روز نهم ربیع فرمودند:
« یَوْمَ نَزْعِ السَّوادِ»
« روز بیرون آوردن جامه های سیاه است ». (15)
------------------------------------------------------------
1- سیرۀ ابن هشام : 3/159
2- عیون الاخبار از عماد الدین ادریس قریشی /109
3- مجمع الزوائد هیثمی : 3/16
4- محاسن برقی / 420ح195، بحارالانوار: 45/188
5- منتخب طریحی : 2/482، بحارالانوار: 45/196
6- مقتل ابی مخنف / 217، ناسخ التواریخ زندگی امام سجاد(ع)
7- کافی : 6/449، وسائل : 5/34ب 18 احکام ملابس ح2
8- مقتل ابی مخنف/222
9- بحارالانوار: 48/227
10-منتخب طریحی: 2/437
11- در سال 352هجری معزّالدوله امر کردکه دهۀ اول محرم مردم لباس سیاه تن کنند و بازارها را ببندند.
12-سیاهپوشی درسوگ ائمّۀ نور/233به نقل از رسالۀ آیة الله مامقامی
13- بحارالانوار : 45/221
14- بحارالانوار: 45/195
15- مستدرک: 3/326 ب 48 از احکام ملابس ح 30
1- ازسید علی حسینی نقل شده که گفت: درمشهد مقدس روزعاشورا یکی از رفقا برای ما کتاب مقتل می خواند، به این حدیث رسید که حضرت باقر (ع) فرمودند:
« هرکس درمصیبت حسین (ع) اشک چشمش روان شود اگرچه به اندازه بال مگسی باشد، خداوند گناهان او را بیامرزد اگرچه به قدرکف دریا باشد » .
شخصی درمجلسی بود انکاراین حدیث کرد و گفت: این را عقل نمی- پذیرد، و بحث درگرفت، وبعد ازآن متفرق شدیم.
همان شب درخواب دید که قیامت برپاشده و مردم درزمینی همواربرانگیخته شده اند، گرما شدت یافت و تشنگی غالب گشت، هرطرف به طلب آب رفت نیافت، تا اینکه به حوض بسیاربزرگ پرآبی را دید که آب آن ازبرف سردتراست . و درکنار آن دو مرد وزن سیاهپوش محزون ایستاده اند.
پرسید: ایشان کیستند؟ گفتند: حضرت محمد (ص) و علی(ع) و فاطمه علیها السلام.
گفت: چرا اینها سیاه پوشیده اند و محزون هستند؟ گفتند: مگرامروز عاشورا نیست؟ اینها به همین خاطر محزون هستند.
گوید: نزدیک حضرت فاطمه علیهاالسلام رفتم و درخواست آب نمودم . آن حضرت نظرتندی به من ... (بقیه در ادامه مطلب)
کردند و فرمودند: تو منکرفضل گریه بر نور دیده من حسین هستی؟ که او را از روی ظلم و دشمنی کشتند. خدا لعنت کند کشنده، و ستم کننده براو، و کسی راکه مانع او شد ازآشامیدن آب.
پس ازخواب بیدارشدم و ازگفته خود پشیمان شدم و به سوی خدا توبه کردم. (1)
2- مرحوم نوری ازاستاد بزرگوارخود عالم جلیل القدر علامه شیخ عبدالحسین تهرانی نقل می کندکه چون میرزا نبی خان ازدنیا رفت – و او ازخواص محمد شاه قاجاربودکه هرگناهی را مرتکب می شد و درتظاهر به فسق و فجور ضرب المثل بود – درخواب دیدم که درباغهای سرسبز و عمارتهای عالی که گویا دربهشت است تفریح می کنم، و با من کسی بود که صاحبِ خانه ها و قصرها را می شناخت.
بجائی رسیدیم، گفت: اینجا برای میرزا نبی خان است و اگردوست داری اورا ببینی درآنجا نشسته است، واو را نشان داد.
متوجه او شدم دیدم تنها درتالاری نشسته است، چون مرا دید اشاره کرد که بیا بالا، من نزد او رفتم، ایستاد به من سلام کرد و مرا درصدرمجلس نشانید، و خود همانند زمان حیاتش نشست .
من ازحال ومکانش درفکربودم، او ازصورت من دریافت و گفت: ای شیخ، گویا تعجب می کنی ازجایگاه من دراینجا، با اعمال بدم دردنیا که آتش جهنّم را می طلبید . گفتم: آری.
گفت: من درطالقان معدن نمکی داشتم که هرسال اجاره آن را به نجف می فرستادم تا صرف اقامۀ عزاداری حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) شود، و این مکان عوض آن عمل به من داده شده است.
با تعجّب ازخواب بیدارشدم و فردا درمجلس درسم خوابم را بیان کردم.
یکی ازفرزندان عالم فاضل مولا مطیع طالقانی گفت: خوابت درست است. او درطالقان معدن نمک داشت که هرساله نزدیک به صد تومان
( به پول آن روز) اجاره اش بود، آن را به نجف می فرستاد و با نظارت پدرم صرف عزاداری حضرت سید الشّهداء می شد.
استاد فرمودند: قبلاً خبرنداشتم که او درطالقان معدن دارد و درآمدش را خرج عزاداری می کند. (2)
3- مرحوم فاضل دربندی در« اسرارالشّهادة» می نویسد: شخصیّتی ازطائفه هندو ملقّب به افتخارالدّوله – که قبلاً دردولت هند منصب مستوفی الممالکی داشته- هرسال درماه محرّم مال زیادی دراقامۀ عزای حضرت حسین (ع) بذل می کرد، دریکی از سالها دو برابرسالهای قبل عطا نمود، به مرض شدیدی مبتلا گردید بطوریکه به حالت احتضارو اغماء افتاد. ناگاه صحت و سلامت برای او حاصل گردید و ازجای برخاست و مسلمان شد.
ازاو سببش را پرسیدند، گفت: حضرت سید الشهداء (ع) را دیدم که فرمودند: « قُمْ قَدْ عافاکَ اللهُ تَعالی بِبِرّکَةِ اِقامَتِکَ تَعْزِیَتی».
« برخیز که خداوند بخاطربرپا داشتن عزای من تو را عافیت بخشید».
وی درآموختن احکام الهی کوشش می کرد و با خانوادۀ خود که آنها نیز مسلمان شده بودند، ازهند به کربلا هجرت کرد ، و اموال قیمتی خود را به آستان حسینی هدیه نمود، و اکنون از أعبد و ازهد مردم آنجا می باشد. (3)
4- محتشم پسری داشت که از دنیا رفت، چند بیت شعر دررثای وی گفت. شبی رسول خدا (ص) را درخواب دید که به او فرمودند:
« تو برای فرزند خود مرثیه می گویی ولی برای فرزند من مرثیه نمی گویی؟ »
گوید: بیدارشدم ولی چون دراین رشته کارنکرده بودم ، ندانستم چگونه مرثیه آن حضرت را شروع کنم.
شب دیگر درخواب آن حضرت فرمود: « چرا درمصیبت فرزندم مرثیه نگفتی ؟» عرض کردم: چون تا کنون دراین وادی قدم نزده ام .
فرمودند: بگو: « بازاین چه شورش است که درخلق عالم است » .
بیدارشدم ، همان مصرع را مطلع قراردادم و آنچه می بایست سرودم، تا به این مصرع رسیدم: « هست ازملال گرچه برّی ذات ذوالجلال» در اینجا ماندم که چگونه این مصرع را به آخر برسانم که به مقام خداوند جسارتی نکرده باشم .
شب حضرت ولیّ عصر- ارواحنا فداه- را درخواب دیدم فرمودند: چرا مرثیه خود را تمام نمی کنی ؟ عرض کردم: دراین مصرع مانده ام .
فرمود: بگو: « او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال »
بیدار شدم، این مصرع را ضمیمه آن نموده وبیت را به آخر رساندم .(4)
------------------------------------------------------------
1- بحارالانوار: 44/293،منتخب طریحی: 2/83
2- دارالسلام: 2/233
3- وقایع الایّام / 12
4- الکلام یجرّالکلام: 2/110، ولکن مرحوم ملّا علیّ خیابانی در وقایع الایّام / 58 بجای رسول اکرم (ص) می نویسد: امیرالمؤمنین (ع) را درخواب دید.
با مراجعه به روایات کثیره در فضیلت گریه بر آن بزرگوار و کتاب شریف «الخصائص الحسینیّه» مرحوم شوشتری(ره)، بعضی از فوائد آن را بیان می کنیم:
1- کفّارۀ گناهان است، که برای گریه کننده بر حضرتش گناهی باقی نمیماند، روایات آن متواتر است.
2- سبب بالا رفتن درجات می شود، و هیچ رتبه ای بالاتر از رتبۀ خاتم انبیاء و اوصیاء او (ع) نمی باشد و گریه کننده با ایشان و در درجۀ ایشان خواهد بود.
3- صلۀ حضرت رسول (ص) می باشد.
4- همراهی با حضرت فاطمۀ زهرا (ع) است، زیرا آن بی بی هر روز گریه می کند.
5- و نیز همراهی با حضرت بقیة الله (ع) استکه آن حضرت می فرمایند:
«فَلَأَ نْدُبَنَّکَ صَباحاً وَ مَساءً» یعنی «هرصبح وشام برایت ناله سرمیدهم».
6- اداء حقّ پیغمبر خدا (ص) و ائمّه هدی (ع) می باشد.
7- گریه نکردن بر امام حسین (ع) جفا به حضرت رسول (ص) می باشد.
8- اداء مزد رسالت می باشد که مودّت ذی القربی است.
9- شایسته صلوات خداوند می شود، چنانکه در حدیثی وارد شده:
«اَلا وَ صَلَی اللهُ عَلَی الْباکِینَ عَلَی الْحُسَیْنِ رَحْمَةً وَ شَفَقَةً» (1)
10- گریه بر امام حسین (ع) فدای ذبح اسماعیل است،که چون ابراهیم گوسفند را عوض پسرش فدا نمود آرزو کرد کاش پسرش را ذبح کرده بود تا به بالاترین درجات نائل آید، خداوند قضیه کربلا را به او وحی نمود و او بر آن حضرت گریست، پس وحی شد که این جزع را در عوض ذبح اسماعیل قبول کردیم.
11- فردای قیامت همۀ چشمها گریان است، مگر چشمی که بر امام حسین (ع) گریه کرده باشد.
12- مورد شفاعت پیامبر اهل بیت او (ع) قرار گیرد.
13- پیامبر (ص) دست گریه کننده بر حسین(ع) را می گیرد و از صراط عبور می دهد.
14- اجر یک قطره اشک بر آن حضرت این است که در بهشت جاویدان بماند و پیوسته بر درجات بهشتی او بیفزایند.
------------------------------------------------------------
1- بحارالانوار:44/304
مرحوم بیرجندی گویندبرای زمین کربلا اسامی بسیار است از همه معروف تر کربلا می باشد که از کربله مشتق شد ه به معنای سستی پای .
معنای دیگر آن فرو رفتن به آب گل است و نیز به معنای پاک نمودن و بار دادن گندم برای نرمی و پاکی آن زمین از کوه و سنگ کربلا گویند . و یا مشق از کربل می باشد و آن گیاهی است که گل سرخ روشن داد شاید آن گیاه در این زمین بسیار بوده ...
چون از قبل محل تزلزل و ابتلای انبیا و اولیاء بوده – چنانکه از حدیث مفصل « منتخب طریحی » ظاهر است – به این ملاحظه ممکن است مخفف کرب و بلاء باشد...
احتمال آخر صحیح تر است چون از احادیث استفاده می شود که مخفف کرب و بلاء است . مراد آن سرور از کربلا در عبارت « بین النواویس و کربلا » ( در خطبه خود که قبلا گذشت ) قریه کربلاست چه قریه کربلا دهی معین بوده و نواویس ممکنست که در آن وقت مقبره معروفه ای بوده در آن نزدیکی از یهود و نصاری که در دهات و قراء کوفه ساکن بودند که حضرت امیرالمومنین علیه السلام مدتی شریح قاضی را از کوفه عزل فرمود:و او را به آنجا فرستاد تا میان یهود خارج کوفه حکم و قضاوت کند.
شاید آن سرور می دانست که پسر سعد ملعون اجساد خبیثه یاران خود را در آنجا دفن خواهد کرد که بدتر و شقی تراز هر یهودی و نصرانی و مجوسی خواهند بود . از این جهت آن موضع را نواویس فرموده که موضعی در جهنم می باشد . چنانکه در روایت صدوق علیه الرحمه در باب قضا کتاب « فقیه » آمده که نواویس از شدت گرمی خود به خداوند شکایت کرد خطاب به به او رسید که ساکت باش زیرا مکان قاضیانی که بنا حق قضاوت می کنند و صلاحیت آن را ندارند از تو گرم تر است و عذاب آنها سخت تر می باشد.
فاضل کامل و مطلع خبیر سید عبدالحسین – کلید درا بقعه مبارکه حضرت سید الشهدا علیه السلام – می فرمود: نواویس تا نزدیک پل سفید می باشد که قبرستان بابل بوده و در آنجا مرده ها را میان خم می گذاشتند و دفن می کردند و فعلا در آن خمها – که پیدا شده – خاکی است که چون در آتش بریزند بوی گندی از آن ساطع می شود. و کربلا شهری مقابل نواویس و دو نهر – علقمه و نینوی – بوده که الان آثاری از نهر علقمه موجود است ....1- شیخ صدوق (ره) از امام رضا (ع) روایت کرده که فرمودند: محرّم ماهی بود که مردم جاهلیّت جنگ را در آن حرام می دانستند
« فَاسْتُحِلَّتْ فیهِ دِماءُنا، وَ هُتِکَتْ فیهِ حُرْمَتُنا وَ سُبِی فِیهِ ذَارِینا وَ نِساوُنا وَ اضْرِمَتِ النِّیرانُ فی مَضارِبَنا وَ انْتُهِبَ ما فیِها مِنْ ثِقْلِنا وَ لَمْ تُرْعَ لِرَسُولِ اللهِ حُرمَةٌ فی اَمْرِنا »
« لکن بنی امیّه خون ما را در آن حلال شمردند و حرمت ما را هتک کردند، و فرزندان و زنان ما را اسیر نمودند، و آتش به خیمه های ما زدند، و آنچه اثاثیه در آنها بود دزدیدند ، و حرمت رسول خدا (ص) را دربارۀ ما مراعات نکردند ».
روز شهادت حسین (ع) چشم ما را زخم کرد و اشک ما را روان ساخت، و عزیز ما را در زمین کربلا خوار نمود و ما را تا روز قیامت دچار گرفتاری و بلا ساخت.
« پس بر بزرگواری چون حضرت امام حسین (ع) باید گریست، که گریه بر او گناهان بزرگ را محو می کند».
سپس فرمودند: شیوه پدرم این بود که چون محرّم می شد کسی او را خندان نمی دید، و اندوه بر او غالب می شد تا روز دهم، و روز دهم روز مصیبت و حزن و گریه اش بود و می فرمود: در این روز حضرت حسین (ع) کشته شد. (1) .
2- از حضرت امام رضا (ع) روایت شده که : « هر کس روزعاشورا دنبال حوائج خود نرود و کارهای خود را تعطیل کند خداوند حاجتهای دنیا و آخرتش را برآورد ».
و هر کس روز عاشورا روز مصیبت و حزن و گریه او باشد،خدای عزّوجل روز قیامت را روز فرح وشادی او سازد و در بهشت چشمش به ما روشن شود. و هر کس روز عاشورا را روز برکت داند و برای خانه اش چیزی ذخیره کند، درآنچه ذخیره کرده برکت نباشد و روزقیامت با یزید و عبیدالله بن زیاد و عمر سعد در درک اسفل ( بدترین جای دوزخ ) محشور گردد. (2)
3- شیخ طوسی از عقبه نقل می کند که حضرت باقر (ع) فرمودند: هرکس حسین بن علی (ع) را در روز دهم محرّم زیارت کند تا آنکه نزد قبر آن حضرت گریان شود، در روز قیامت با ثواب دوهزار حجّ و دو هزار عمره و دو هزار جهاد، که آن حجّ و عمره و جهاد را با رسول خدا (ص) وائمه طاهرین (ع) انجام داده باشد خدا را ملاقات می کند.
راوی عرض کرد: فدایت شوم، کسی که درشهرهای دور از کربلاست و رفتن نزد قبر آن حضرت برایش ممکن نیست چه کند؟
فرمودند: نزدیک زوال آفتاب به صحرا یا بر بام خانۀ خود برود، و به سوی آن حضرت با سلام اشاره کرده و بر قاتلین او لعن و نفرین کند و دو رکعت نماز بخواند آنگاه بر حسین (ع) ندبه و گریه نماید،و کسانی را که درخانه اش هستند – اگر از آنها تقیّه نمی کند- به گریستن بر آن حضرت وا دارد، و درخانۀ خود مجلس عزا و مصیبت آن حضرت برپا کند،و به یکدیگر تعزیت بگویند، من برای او تمام این ثوابها را ضامنم.
گفتم: فدایت شوم، شما این ثوابها را ضامن شده و کفالت می کنید؟
فرمودند: آری من ضامن و کفیلم برای کسی که این عمل را بجا آورد.
گفتم:چگونه یکدیگر را تعزیت بگویند؟ فرمودند: بگوئید:
« اَعْظَمَ اللهُ اُجوُرَنا وَ اُجوُرَکُمْ بِمُصابِنا بِالْحُسَیْنِ (ع) وَ جَعَلَنا وَ اِیّاکُمْ مِنَ الطّالِبینَ بِثارِهِ مَعَ وَلِیّهِ الْاِمامِ الْمَهْدِیِ (عج) مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ (ص) »
و اگر بتوانید در آن روز کارهای خود را تعطیل کنید، زیرا که آن روز، روز نحسی است و حاجت مؤمن برآورده نمی شود، و اگر برآورده شود مبارک نخواهد بود و خیری در آن نمی باشد. و برای منزل خود در این روز چیزی ذخیره نکنید ، چون برکت نداشته وبرای اهلش مبارک نمی باشد.
اگر این اعمال را انجام دهید خداوند برای آنها ثواب هزار حجّ و هزار عمره و هزار جهاد که همه رادرخدمت رسول خدا (ص) انجام داده بنویسد وبرای او ثواب مصیبت هر پیامبر و رسول و وصیّ و صدّیق و شهیدی که از دنیا رفته یا شهید شده باشد از اول خلقت دنیا تا قیامت خواهد بود.
علقمه به آن حضرت عرض کرد:دعائی به من تعلیم فرمائید که دراین روز هرگاه آن جناب را از دوریا ازنزدیک زیارت کردم آنرا بخوانم.
فرمودند:هرگاه دو رکعت نماز بجا آوردی بعد از اشاره کردن به سلام و گفتن تکبیر این زیارت (زیارت عاشورا ) را بخوان که همانند زوّار آن حضرت از ملائکه دعا کرده ای ، و خداوند برای تو صد میلیون درجه بنویسد و مانند کسی که با امام حسین (ع) شهید شده خواهی بود. تا اینکه دردرجات ایشان شریک شده و از جمله آنها شناخته شوی. و برای تو ثواب زیارت هر پیامبر و رسول و هر کس که حضرت حسین (ع) را زیارت کرده از روزی که آن حضرت شهید شده نوشته شود. (3)
4- حضرت باقر (ع) فرمودند: روز شهادت حضرت حسین (ع) پدرم دل درد داشته و در خیمه بود، و من می دیدم که چگونه موالیان و دوستان ما با امام حسین (ع) رفت و آمد می کردند و برایش آب طلب می نمودند،و آن جناب گاهی برسمت راست سپاه و گاهی بر طرف چپ سپاه و گاه بر قلب دشمن حمله می کرد. و آن حضرت را طوری کشتند که رسول خدا(ص) نهی فرموده بود که هیچ جانداری را آنگونه نکشند،« او را با شمشیر و نیزه و سنگ و چوب و عصا شهید کردند، و بعد از آن بر بدن شریفش اسب تاختند» . (4)
5- عبدالله بن سنان روایت کرده که روز عاشورا خدمت حضرت صادق (ع) رسیدم، آن بزرگوار را آشفته روی و اندوهگین دیدم که اشک از چشمان مبارکش مانند مروارید جاری بود. عرض کردم:یا بن رسول الله خداوند چشمان شما را نگریاند برا ی چه گریه می کنید؟ فرمودند: « آیا غافل هستی؟ مگر نمی دانی در مثل چنین روزی حسین بن علی (ع) شهید شد». عرض کردم: ای آقای من، دربارۀ روزۀ امروز چه می فرمائید؟ فرمودند: روزه بدار بدون نیت و افطار کن بدون خواندن دعای آن ، آن را روزه کامل قرار نده بلکه ساعتی بعد از نماز عصر با آب افطار کن، چون دراینوقت « جنگ از آل رسول برطرف شد و آن فتنۀ بزرگ فرو نشست» .
سی تن از بنی هاشم با موالیان ایشان درمیدان به خاک افتادند که شهید شدن آنها بر رسول خدا (ص) سخت و دشوار بود. اگر آن حضرت زنده می-بود ( خود آن بزرگوار برای آنها سوگواری می کرد) و به او تسلیت داده میشد. راوی گوید: امام صادق (ع) سخت گریست که محاسن شریفش تر شد. (5)
------------------------------------------------------------
1- امالی صدوق / 128م 27 ح 2 ، بحارالانوار:44/283 ح 17
2- امالی صدوق / 129 ح 4، بحارالانوار: 44/ 284ح18
3- مصباح شیخ طوسی / 713 ، مفاتیح الجنان
4- بحارالنوار: 45/ 91 ب 37ح 30
5- مصباح شیخ طوسی / 724، بحارالانوار: 45/ 63ح 3
الف – عالم بزرگوار مرحوم بحرانی می نویسد: بعید نیست استثناء پوشیدن لباس سیاه در ماتم امام حسین (ع) از این اخبار ( دال بر کراهت پوشیدن لباس سیاه )، چون روایات مستفیضه داریم که امر به اظهار شعائر حزن می کند و تایید می شود به روایتی که علّامه مجلسی (ره) از برقی در کتاب « محاسن » از عمر بن زین العابدین (ع) نقل می- کند.(1)
ب – مرحوم علّامه نوری پس از ذکر روایاتی که حاکی از حسن و رجحان پوشیدن لباس مشکی در عزای سالار شهیدان (ع) است می نویسد:
این اخبار و قضایا اشاره یا دلالت بر مکروه نبودن یا رجحان پوشیدن لباس سیاه در عزای امام حسین (ع) دارد، همانطور که سیره بر آنست.(2)
ج – عالم بزرگوار مرحوم سید محمد کاظم یزدی – صاحب عروة الوثقی – در پاسخ سؤالی در همین زمینه می نویسد:
بلی، راجح و موجب خوشنودی پیغمبر خدا و ائمه هدی (ع) است به لحاظ اینکه نوعی از اظهار مصیبت و حزن است، و از بعضی اخبار هم رجحان و مطلوبیّت آن استفاده می شود بنابراین پوشیدن لباس سیاه به غرض مذکور مستثنی است.
علاوه براین مطالب گفته شده سیره عدّه ای از مراجع عالیقدر تقلید از گذشته براین اصل استوار است که از اول محرم تاپایان ماه صفر جامۀ سیاه می پوشیدند و در طول این دو ماه جامۀ سیاه را از تن خارج نمی کردند.
برخی از بزرگان در این مورد کتب مستقلّی نوشته اند که از آنجمله :
1- ارشاد العباد الی الاستحباب لبس السواد علی سیدالشهداء و الأئمة الامجاد
تالیف : سید جعفر طباطبایی نوه صاحب ریاض چاپ 1404ه قم.
2- سیاه پوشی در سوگ ائمه نور
تالیف : علی ابوالحسنی منذر – معاصر – چاپ 1375ش. در 392صفحه قم
3- عزاداری سید الشهداء (ع)
تالیف : سبط حسین زیدی – معاصر – چاپ 1415ه216صفحه
4- عزاداری از دیدگاه مرجعیّت شیعه
تالیف : علی ربانی خلخالی – معاصر – چاپ 1415ه240 صفحه قم
------------------------------------------------------------
1- الحدائق الناصرة: 7/118
2- مستدرک الوسائل : 3/328
شیخ مفید( رحمة الله ) می نویسد: چون ازیاران امام حسین (ع) جزسه تن ازخاندانش بجای نماند، روبه لشگرنموده ازخود دفاع می کرد وآن سه نفرازآن جناب حمایت و دفع دشمن می کردند، تا آنکه آن سه نفر نیز کشته شدند وحضرت تنها ماند .
زخم های گران که برسرو بدنش رسیده بود او را سنگین کرده ، ولی با شمشیر به آن بیشرمان حمله می کرد وآنان ازبرابرشمشیرش به راست وچپ پراکنده می شدند .
شمرملعون که چنان دید سوارگان را پیش خواند وآنان را درپشت پیادگان قرارداد و به تیراندازان دستورداد او را تیرباران کنند . تیرها به سوی آن مظلوم رها شدند، آنقدرتیر بربدن شریفش نشست که مانند خارپشت شد. پس آن حضرت ازجنگ باآن نامردان بازایستاد، و مردم دربرابرش صف زدند . خواهرش زینب که چنین دید ازخیمه بیرون آمد، وبه عمرسعد فریاد زد: « وَیَلْکَ یا عُمَرُ، أَ یَقْتَلُ ابوُ عَبْدِاللهِ وَ اَنْتَ تَنْظُرُ اِلَیْهِ ؟»
« وای برتو ای عمر، آیا ابی عبدالله رامی کشند و تو نگاه می کنی؟»
عمرپاسخی به زینب نداد.
حضرت زینب فریاد زد :
« وَیْحُکُمْ اَما فِیکُمْ مُسْلِمٌ ».
« وای برشما ، آیا درمیان شما مسلمانی نیست »
کسی پاسخش نداد .
راوی گفت:شمر به اطرافیان بانک زد؛ درباره این مرد منتظر چه هستید؟(1) با صدور این فرمان یک حمله همه جانبه آغاز کردند:
زرعة بن شریک با شمشیر برشانه چپ حضرت زد که امام حسین (ع) با شمشیر خود اورا از پای درآورد . و دیگری با شمشیر بردوش مقدس اوزد که به روی زمین افتاد. دیگرآن حضرت خسته شده بود، چنان ضعیف غالب گشته بود که می خواست برخیزد ولی به روی زمین می افتاد . دراین هنگام سنان بن انس نخعی نیزه به گودی گلوی حضرت فروبرد وسپس نیزه را بیرون کشید و براستخوانهای سینه اش کوبید . آنگاه آن ملعون تیری رها کرد که برگلوی آن جناب نشست وبه روی زمین افتاد .
حضرت برخاست ونشست و تیررا ازگلویش بیرون آورد، هردو کف دست بزیرخون گرفت همینکه پرازخون شد، سروصورت خود را رنگین کرد و می فرمود : با همین حال که به خونم آغشته ام وحقّم را غضب کرده اند خداوند را ملاقات خواهم کرد .
عمرسعد به مردی که درطرف راستش بود گفت : وای برتو فرود آی وحسین را راحت کن .
راوی گفت: خولی بن یزید پیش دستی کرد که سر حضرت را ببرد، لرزه به اندامش افتاد . پس سنان بن انس از اسب فرود آمد و شمشیر برگلوی حضرت زد و می گفت : بخدا قسم من سرتو را از بدن جدا خواهم کرد و می دانم که تو پسر رسول خدایی ، وپدرو مادرت از پدر ومادر همه مردم بهترند سپس سر مقدّس آن بزرگوار را برید .
به نقل علامه مجلسی رحمة الله حصین بن نمیر تیری بر دهان آن حضرت زد ، و ابو ایّوب غنوی تیربرحلق شریفش زد وزرعة بن شریک ضربتی بر کتف آن مظلوم وارد ساخت و سنان نیزه بر سینه آن غریب فروکرد .
هنگام شهادت به وسیله شمر لعین آن حضرت فرمود:
« یا جَدّاهُ ، یا مُحَمَّداهُ یا اَبَا الْقاسِماهُ وَ یا اَبْتا یاعَلِیّاُه، یا اُمّاهُ یا فاطِماهُ »
اینک مظلوم و با لب تشنه کشته می شوم و غریب از دنیا می روم . (2)
شمرگوید: چون خواستم بین سرو بدن حسین (ع) جدایی انداختم، دو لب او حرکت می کرد نزدیک آمدم شنیدم که می گوید:
«اِلهی شیعَتی وَ مُحِبّی » (3)
« خدایا ، شیعیان ودوستانم » .
نقل شده چون شمر ملعون اراده کشتن آن حضرت را داشت ، دید که لبهای مبارک آن حضرت حرکت می کند، یقین کرد که او را نفرین می کند
چون سر خود را نزدیک برد شنید که می فرماید: خداوندا من به عهد خود وفا کردم و جانم را درراه تو نثار کردم تو نیز به عهد خود وفا کن وگناهکاران امّت جدّم را به من ببخش ، ومن می دانم که درعهد تو خلافی نیست .
مرحوم علامه مجلسی رحمة الله می نویسد: ازحضرت امام زین العابدین (ع)
روایت شده که قاتل آن حضرت سنان بن انس لعین بود . و مشهور آنست که شمر حرامزاده ازاسب بزیر آمد وخواست که سرآن سرور را جداکند . حضرت فرمودند میدانستم کشنده من تو خواهی بود ، زیرا که تو پیسی ، و درخواب دیدم که سگانی برمن حمله کردند و مرا می دریدند و درمیان آنها سگ ابلق پیسی بود که بیشتر برمن حمله می کرد، وجدّم رسول خدا(ص) نیز چنین خبرداده بود .
آن حرامزاده درخشم شد وگفت: مرا به سگ تشبیه می کنی ؟ ودرآن وقت تشنگی آن حضرت به نهایت رسیده بود وزبان شریفش را از نهایت عطش می جوید وطلب آب می کرد .
آن ملعون می گفت که فرزند ابوتراب ، تو ادعا می کنی که پدرت ساقی حوض کوثر است ، صبرکن تا تو را آب دهد ، حضرت فرمودند : آیا مرا می-
کشی و می دانی که من کیستم ؟ آن لعین گفت : تورامی شناسم ، مادرتو فاطمه زهرا، وپدر تو علی مرتضی ، وجدّ تو محمّد مصطفی است ،
وتو را می کشم و پروا نمی کنم .
پس به دوازده ضربت سرمبارک آن حضرت را ازبدن مطهّرش جدا کرد.
لشکریان سه مرتبه باصدای بلند تکبیر گفتند، آنگاه زمین بلرزید و مشرق ومغرب را ظلمتی عظیم فراگرفت، ولرزه براندام مردم افتاد، وصاعقه پی درپی بوجود آمد وآسمان خون تازه بارید .
نافع بن هلال روایت نموده که با سربازان عمرسعد ملعون ایستاده بودم که یکی فریاد زد : امیر، مژده که شمرحسین را می کشد .
گوید: ازمیان لشکربیرون رفتم و درمیان دو صف بربالین حسین (ع) ایستادم و او درحال جان دادن بود
« فََاللهِ مارَاَیْتُ قَطُّ قَتیلا مُضْمِخا بِدَمَهِ اَحْسَنَ مِنْهُ وَلا اَنْوَرَ وَجْهاً وَلَقَدْ شَغَلَنی نُورُ وَجْهَهُ وَ جَمالُ هیَبْةِ الْفِکْرَةُ فی قَتْلِهِ »
« بخدا قسم هرگز کشته آغشته به خونی را زیباتر و نورانی تر ازاو ندیدم زیرا من آنچنان مات نور آن صورت ومحو جمال آن قیافه شده بودم که مرا از اندیشه کشتن او بیرون برده بود».
1- طبری می نویسد : آن حضرت زمان درازی ازروز زنده بماند و اکرلشکر میخواست می توانست اورا بکشد لکن بعضی ازبعضی دیگر پرهیز می کردند وهردسته می خواست دیکری خون اورا به گردن بگیرد. ابی مخنف می گوید امام حسین (ع) سه ساعت زنده مانده بود .
2- ینابیع الموده / 349ب 61
3- معالی السبطین : 2/ 25
چون حضرت به زمین افتاد، اسب آن جناب ازمولای خود حمایت می کرد ، بر سواران می پرید و آنها را اززین به زمین می کشید ، و با لگد می مالید و می کشت تا آنکه چهل نفر راکشت ، آنگاه خود را به خون امام حسین (ع) آغشته نمود، بلند شیهه می کشید و دستها به زمین می کوفت، وبه طرف خیمه ها می رفت.(4)
درروایت امام صادق (ع) چنین آمده است ... ( واسب امام حسین (ع) یال و کاکل خود را بخون او آغشته کرد ، وشیهه کنان به سوی خیمه هامی –دوید. چون دختران پیغمبر صدای شیهه اسب را شنیدند ازخیمه ها بیرون دویدند ، واسب را بی صاحب دیدند ، دانستند که حسین (ع) کشته شده، امّ کلثوم دست برسرنهاد و ندبه می کرد و می گفت: وا مُحَمَّداهُ،
این حسین است که دربیابان افتاده و عمّامه و ردایش به غارت رفته...(5)
علامه مجلسی رحمة الله نقل می کند:
اسب حسین (ع) ازدست لشکر گریخت ( چون عمرسعد ملعون گفته بود او رابگیرید و نزد من بیاورید ) و کاکل بخون حضرت آغشته کرد و به سوی خیمه زنان دوید وشیهه می کشید ، ونزد خیمه ها سربه زمین نهاد تا جان داد .
------------------------------------------------------------
4- مناقب ابن شهرآشوب : 4/58 ، بحار الانوار : 45/ 56
5- امالی صدوق / 163 م 30
حضرت امام حسین (ع) بطرف میدان حرکت نمود درحالیکه شمشیر در دست داشت، ودل از دنیا بریده، و بسوی شهادت و لقای پروردگار می- شتافت.با اینکه تمام مصیبتها درآن حضرت جمع بود، تشنگی فراوان ، شدت حرارت آفتاب، زیادی زخم و جراحات، مع ذلک گرد اضطراب بر دامن وقارش ننشست وتزلزل در ساحت وجودش راه نیافت.
و با این حال میزد و می کشت، وزمین را از لوث وجد آن منافقان پاک می- کرد.
در« کبریت احمر » نقل شده است که حضرت حسین (ع) درحمله های خود، بعضی از اهل کوفه را با آنکه می توانست آنها را بکشد اما نمی- کشت. علت آن را از آن حضرت پرسیدند فرمود: آنکه درصلب او مؤمنی باشد نمی کشم .
ازامام زین العابدین (ع) نقل شده است که فرمودند: روزعاشورا کسانی را دیدم که به پدرم نیزه ( یا شمشیر) می زند وآن حضرت متعرّض آنها نمی-شد . چون امامت به من منتقل شد دانستم که چون از محبّین ما در صلب آنها بود، پدرم آنها را نمی کشت. (1)
روایت است که آن حضرت غیراز مجروحین 1950 نفراز آن لشکر ملعون را کشت .
------------------------------------------------------------
1- معالی السبطین : 2/ 17
ابو ثمامۀ صیداوی که نام شریفش عمروبن عبدالله است، چون دید هنگام زوال است، خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد: یا ابا عبدالله، جان من به فدای تو باد، می بینم که این لشکر به شما نزدیک گشته اند، لکن سوگند به خدا، تا من کشته نشوم شما شهید نخواهید شد، و دوست دارم که نماز ظهر را با شما بگزارم، آنگاه خدای را ملاقات کنم.
حضرت سر به سوی آسمان بلند کرده فرمودند: نماز را به یادآوردی، خدا تو را از نمازگزاران و ذاکران محسوب گرداند. آری اینک اول وقت نماز است.
آنگاه فرمودند: از این قوم بخواهید دست از جنگ بردارند تا ما نماز گزاریم. حصین بن نمیر(1) چون این بشنید فریاد زد که نماز شما قبول نیست.
حبیب بن مظاهر فرمود: ای الاغ (ای خیابتکار) نماز پسر خدا (ص) قبول نمی شود و نماز تو قبول می شود؟(2)
روایت شده که حضرت سیّدالشهداء (ع) به زهیربن قین و سعیدبن عبدالله فرمودند: پیش روی من بایستید تا من نماز ظهر را بجا آورم.
آنها جلو ایستادند و تن خود را هدف تیرهای دشمن نمودند. حضرت با نصف اصحاب نماز خوف گذاشت ( و نیمی دیگر مشغول دفع دشمن بودند). روایت شده که سعید بن عبدالله در پیش روی آن حضرت ایستاد و خود را هدف تیر نموده بود، هرگاه تیر از جانب راست یا چپ می آمد، پیش آن می ایستاد. پیوسته بر او تیر افکندند تا بر زمین افتاد و می گفت: خدایا این مردم را مانند لعن عاد و ثمود، لعنت کن. خدایا سلام مرا، و رنج این زخمها که به من رسید به پیامبرت برسان، و بگوی که در یاری و نصرت ذریّۀ او بود. این بگفت وجان داد. و در بدن او بغیر از زخم شمشیر و نیزه، سیزده چوبه تیر یافتند. (3)
ابن نما (ره) گوید: بعضی گفته اند؛ آن حضرت و اصحابش نماز را فرادی و با اشاره بجای آوردند.(4)
چون حضرت امام حسین (ع) از نماز فارغ شدند به باقی مانده اصحاب خود فرمودند: « ای بزرگواران، این بهشت است که درهایش به سوی شما باز شده، و نهرهایش جاری و میوه هایش رسیده است، و این رسول خدا (ص) و شهیدانی هستند که در راه خدا جان باخته اند، و پدرم و مادرم درانتظار قدوم شما وآرزومند و مشتاق دیدار شمایند، پس از دین خدا و دین پیامبر او جانبداری کنید و از حریم پیغمبر دشمنان را دفع نمائید.اصحاب گفتند: جانهای ما فدای خون شما ، قسم به خدا ، تاخون در رگ ماست نخواهیم گذاشت به شما و به اهل بیت شما آسیبی برسد».
به روایت ابن نما(ره) عمر سعد تیراندازان را به فرماندهی عمروبن سعید فرستاد. باقیماندۀ اصحاب حسین را تیر باران و اسبهای آنها را پی کردند و برای آن حضرت سواره ای باقی نماند.(5)
------------------------------------------------------------
1- مرد تبهکار گستاخی که روز عشورا به امام حسین (ع) زبان درازی کرد« حصین بن نمیر» می باشد. مختصر تاریخ دمشق : 7/192
2- بحارالانوار : 45/21 ، نفس المهموم / 279
3- بحارالانوار: 45/21، نفس المهموم/275
4- مثیر الاحزان/65
5- مثیر الاحزان/66
بسم الله الرحمن الرحیم
حُبُّ الحسین(ع) روح مسلمانی من است
حُبُّ الحسین(ع) پایه ایمانی من است
از منظر روایت ارباب معرفت
حُبُّ الحسین(ع) صورت انسانی من است
آن نعمتی که هست امان من الجَهیم
حُبُّ الحسین(ع) مِهرحسین جانی من است
حُبُّ الحسین(ع) حُب خداوند عالم است
حُبُّ الحسین(ع) هدیه سبحانی من است
از فوق عرش هاتف غیبی ندا دهد
حُبُّ الحسین(ع) نغمه روحانی من است
چون ریسمان محکم قرآن طلب کنم
حُبُّ الحسین(ع) واژه قرآنی من است
هرکس که طالب گل خوشبوی جنت است
حُبُّ الحسین(ع) عطر گلستانی من است
قبل از همه بهشت نصیب که می شود
حُبُّ الحسین(ع) برگه مهمانی من است
هر کام را که طعم فراتش نمی دهند
حُبُّ الحسین(ع) طعم محبانی من است
محشوربا رسول خدا طول سجده است
حُبُّ الحسین(ع) سجده طولانی من است
شوقُ الحسین(ع) امن و امان من است
حُبُّ الحسین(ع) رأیت نورانی من است
چون غرب در تلاطم گرداب غم شود
حُبُّ الحسین(ع) ناجی طوفانی من است
حُبُّ الحسین(ع) کشتی نورو هدایت است
این اعتقاد یار خراسانی من است
لبیک ما به طالب خون حسین چیست؟
حُبُّ الحسین(ع) پرچم ایرانی من است