فطرس
فطرس
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام

آمدی گوشه ی ویران چه عجب
زده ای سر به یتیمان چه عجب

تومپندار که مهمان منی
به خدا خوبتر ازجان منی

بسکه از جور فلک دلگیرم
اول عمر زعمرم سیرم

دل دختر به پدر خوش باشد
مهربانی ز دو سر خوش باشد

تو بهین بابا سرافراز منی
توخریدار من وناز منی

بعد از این ناز برای که کنم
جا به دامان وفای که کنم

اشک چشم من اگر بگذارد
درد دلهام شنیدن دارد

گرچه در دامن زینب بودم
تا سحر یاد تو هرشب بودم

گر نمی کرد به جان امدادم
ازغم هجر تو جان می دادم

آن قدرضعف به پیکر دارم
که سرت رانتوان بر دارم

امشب از روی تو مهمان خجلم
ازپذیرایی خود منفعلم

مژده عمه که پدر آمده است
رفته با پا و به سر آمده است

دیدنی گوشه ی ویرانه شده
جمع شمع وگل وپروانه شده

آخر ای کشته راه ایزد
پدرت سر به یتیمان می زد

توهم آخر پسر آن پدری
تو برآن نخل امامت ثمری

که به پیشانی تو سنگ زده ؟
که زخون بر رخ تو رنگ زده ؟

ای پدر کاش به جای سرتو
می بریدند سر دختر تو
علی انسانی





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

بابا سرم تنم جگرم پهلویم پرم
یکی دو تا که نیست کبودی پیکرم

بیش ازهمین مخواه وگرنه به جان تو
باید همین کنار تو تا صبح بشمرم

از تو چه مانده است ؟بگویم " که ای پدر"
ازمن چه مانده است ؟بگویی " که دخترم "

اندازه ی لب تو لبم شد ترک ترک
اندازه ی سر تو گرفتار شد سرم

از تونمانده است به جز عکس مبهمت
ازمن نمانده است به جز عکس مادرم

ازتوسوال می کنم انگشترت کجاست؟
که تو سوال می کنی از حال معجرم؟

دیدم خودم چگونه سرت را به طشت زد
حق می دهی بمیرم و طاقت نیاورم

مرد کنیز زاده ای ا زما کنیز خواست
بیچاره خواهر تو وبیچاره خواهرم

مرهم به درد این همه زخمی نمی خورد
بابا سرم تنم جگرم پهلو یم پرم


علی اکبر لطیفیان





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


من چهل منزل به دنبالت دویدم ای پدر
تا دراین ویران به دیدارت رسیدم ای پدر

دیدمت اما نه آن گونه که می بردم امید
من سر ببریده ات در بر کشیدم ای پدر

عشق بازی می کنم من با سر ببریده ات
ای که داغت را به جان ودل خریدم ای پدر

عمه ومن زائر رگهای خونین توایم
همچو او من هم شهامت آفریدم ای پدر

عمه رگ های تنت بوسیده ومن رگ های سر
ای غریب و تشنه عریان و شهیدم ای پدر

درکلاس عشق توشاگرد اول عمه شد
درمسیر کربلا از آنچه دیدم ای پدر

تا شنید از نیزه قرآن خواندنت راسر شکست
ورنه قرآنت به نی من هم شنیدم ای پدر

بردی اصغر را که آبش داده باز آری چه شد؟
آه ...آن شش ماهه رادیگر ندیدم ای پدر

درمیان کشتگانت هم نشان اونبود
هرچه گشتم بین یاران شهیدم ای پدر

یک دل کوچک کجا وسوز غم های بزرگ
جای خون آتش بجوشد در وریدم ای پدر

سید رضا موید





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

به دلم هست پدر دیدن من می آید
نه به پا بلکه به سردیدن من می آید

من توکل به خدا کرده ام و می دانم
پدرم وقت سحر دیدن من می اید

باهمین چشم که کم نور شده منتظرم
دلبر رفته سفر دیدن من می آید

بین اطفال که فرقی نگذارد بابا
بهر یک بوسه دگر دیدن من می آید

دیدم آن چوب چه با لعل لب بابا کرد
با لب رنگ جگر دیدن من می آید

تا بشویم زسر پاک پدر بوی شراب
باهمین اشک بصر دیدن من می آید

تا بگو ید که خودم می خرمت دخترمن
با دوصد ناز پدر دیدن من می آید

کاش بیدار شود دختر شامی بیند
دل شب قرص عمر دیدن من می آید

جواد حیدری





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

ای سر بی تن وخونین که به دامان منی
من تورا دختروتو جانی وجانان منی

به تمام اسرا فخر کنم کین دل شب
درمیان همه ای شاه تو مهمان منی

من نگویم که زمن بی خبری چون دیدم
سر نی دیده به من داری و گریان منی

نه زسیلی و نه از آبله گویم باتو
که تو مجروح تر ازپیکر بی جان منی

شرم دارم که کنم شکوه زاشفتگی ام
که تو آشفته تر ازموی پریشان منی

گرنشد پیش سرت برسر پا برخیزم
عفو کن چون به برپیکر بی جان منی

از نگاه تو هویدا ست مرا می بری ام
به فدایت که به فکردل نالان منی

حیدر توکلی

 

* اشعار





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


بابا بیا و دور وبرم را نگاه کن
ویرانه ای که گشته حرم را نگاه کن

گرمی شانه های تو یادم نرفته است
سنگی که هست زیر سرم را نگاه کن

امشب بیا زیارت مادر نه دخترت
از او رخ کبود ترم را نگاه کن

من وارث شکسته ترین بازویم پدر
بربازوی سه ساله ورم را نگاه کن

گویا تنم به زیر سم اسب رفته است
در هم شکسته بال وپرم را نگاه کن

من مثل تو زداغ برادر شکسته ام
خم گشته است این کمرم را نگاه کن

محشر شده که کودک تو پیر گشته است
یکسر سفید موی سرم را نگاه کن

چوب یزید را به سرش خرد می کنم
چون صبح می شود اثرم را نگاه کن
جواد حیدری

 

* اشعار





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


حالا که آمدی جگرم را نگاه کن
ته مانده های بال وپرم را نگاه کن

بیش ازسلام کردن و احوال پرسی ام
قاب سیاه چشم ترم را نگاه کن

رنگی به چهره دارم اگر ای عزیز من
خون لخته های دور سرم را نگاه کن

گر آن غروب غارت آتش ندیده ای
امروز پای شعله ورم را نگاه کن

از معجر شکسته و چادر نماز من
گل جا مه ی بنفشه ترم را نگاه کن

من مثل تو فراق برادرکشیده ام
خم گشته است این کمرم را نگاه کن

باور نمی کنی که چه رفته به معجرم
این گیسوان مختصرم را نگاه کن

احسان محسنی فر

 

* اشعار





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


با کاروان نیزه سفر می کنم پدر
با طعنه های حرمله سر می کنم پدر

مانند خواهران خودم روی ناقه ها
درپیش سنگ سینه سپر می کنم پدر

از کوچه نگاه وقیح یهودیان
با یک لباس پاره گذر می کنم پدر

حالا برو به قصر ولی نیمه شب تورا
با گریه های خویش خبر می کنم پدر

این گریه جای خطبه ی کوبنده ی من است
من هم شبیه همه خطر می کنم پدر

بادیدن جراحت پیشانی ات دگر
از فکر بوسه صرف نظر می کنم پدر

شام سیاه زندگی ام را به لطف تو
خورشید روی نیزه سحر می کنم پدر

امشب اگر که بوسه نگیرم من ازلبت
دراین قمار عشق ضرر می کنم پدر

وحیدقاسمی

 

* اشعار





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

ای از سفر رسیده که مهمان دختری
اول بگو مرا کی ازاین شهر می بری

مثل کبوتری که به او سنگ می زنند
از ضرب تازیانه ندارم دگر پری

جای تعجب است که من زنده مانده ام
هرکس که دیده گفته عجب طفل لاغری

ازقول من بگو به عمو بعد مردنم
باید برای غسل من آبی بیاوری

موی سفید وقد کمان ورخ کبود
حالا مرا ببین و بگو شکل مادری

خودرا برای مقدمت آماده کرده ام
چه گوشواره ا ی چه لباسی چه معجری

هفده سوار دور و برت دیده ام به نی
اما توبین آن همه زخمی ترین سری

لب های چاک خورده ی تو حرف می زند
تقصیر چوب بوده چنین سرخ و پرپری

قدری از این محاسن خاکستری بگو
غیرازتنورنیست مگر جای بهتری

مانند رگ رگ تو دلم ریش ریش شد
جانم فدای تو چه گلویی چه حنجری


علی صالحی


 

* اشعار





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


خبر آمد که زمعشوق خبر می آید
ره گشایید که یارم زسفر می آید

کاش می شد که ببا فند کمی مویم را
آب و آیینه بیارید پدر می آید

نه تو از عهده ی این سوخته بر می آیی
نه دگر موی سرم تا به کمر می آید

جگرت بودم و درد تو گرفتارم کرد
غالبا درد به دنبال جگر می آید

راستی گم شده سنجاق سرم پیش تونیست ؟
سرکه آشفته شود حوصله سر می آید

هست پیراهنی از غارت آن شب به تنم
نیمه عمامه از آن بهر تو درمی آید

به کسی ربط ندارد که ترا می بوسم
که بجز من زپس کارتو بر می آید

راستی هیچ خبر دار شدی تب کردم
راستی لاغری من به نظر می آید

راستی هست به یادت دم چادر گفتی
دختر من به تو چادر چقدرمی آید

سرمه ای را که تو ازمکه خریدی بردند
جای آن لخته ی خون رو بصر می آید

محمد سهرابی





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

کوچکترین نبود ولی چندساله بود
خونین ترین نبود ولی داغ لاله بود

هرکس که دیر چهره ی اورا قبول کرد
زهراترین کبود رخ بی قباله بود

صد بغض درگلوی خرابه شکفته شد
هر گوشه ی خرابه خودش باغ ناله بود

سرمست می شد از طبق و نعره می کشید
انگار سر نبود به دستش پیاله بود

ا زدامنش به جای کفن استفاده شد
این سهم پاره پاره ی عمر سه ساله بود

از روز دفن گشتن خود احتیاط کرد
آری فقیه بود ولی بی رساله بود

رضا جعفری

 

* اشعار





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سرکن
بزرگی کن شبی را سردراین بیت محقر کن

اگر غنچه بخندد باز گردد گل شود غم نیست
نظر ای باغبان برغنچه نشکفته پرپر کن

اگر از طشت دیدی عمه را و چشم بستی
نیم من عمه بگشا چشم و برمن نازکمتر کن

زبان را نیست نیرویی که گویم عمه ممنونم
تو بگشا لعل لب از او تشکر جای دختر کن

اگر می شد لب لعل تو ازهم باز می کردم
توبگشا لعل لب ازاو تشکر جای دختر کن

اگر می شد لب لعل تو ازهم باز می کردم
ولی دردست من آنقدرنیروهست باورکن

نه جای تو نه جای من نه جای عمه ام اینجاست
مرا با خود ببر همراه و همبازی اصغر کن

علی انسانی

 

* اشعار





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی

مجنون شبیه طفل تو پیدا نمی شود
زین پس کسی بقدرتولیلا نمی شود

درد رقیه تو پدرجان یتیمی است
درد سه ساله ی تو مداوا نمی شود

شان نزول راس تو ویرانه من است
دیگر مگرد شان تو پیدا نمی شود

بی شانه نیز می شود امروز سرکنم
زلفی که سوخته گره اش وا نمی شود

بیهوده زیر منت مرهم نمی روم
این پا برای دختر تو پا نمی شود

صدزخم بر رخ تودهان باز کرده اند
خواهم ببوسم از لبت اما نمی شود

چوب از یزید خورده ای وقهر با منی
از چه لبت به صحبت من وا نمی شود

کوشش مکن که زنده نگه داری ام پدر
این حرف ها به طفل تو بابا نمی شود

محمدسهرابی

* اشعار





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


از لحظه های اول شام غریبان
رنج اسارت دیده ام تا این خرابه

وقت وداعت بوسه ای برمن ندادی
از کارتو رنجیده ام تا این خرابه

بعد از علی اصغرت سوگند بابا
تنها به تو خندیده ام تا این خرابه

از لحظه ی برگشت اسب بی سوارت
با عمه ام نالیده ام تا این خرابه

از خارجی بودن یتیمی یا اسیری
من حرف ها بشنیده ام تا این خرابه

ازترس اینکه ازسر نیزه بیفتی
من بارها ترسیده ام تا این خرابه

از دیدن روی خبیث شمر اخنس
چون جوجه ای لرزیده ام تا این خرابه

بابازبس دیر آمدی من پیر گشتم
من صد قیامت دیده ام تا این خرابه

ازبعد توهینی که برلعل لبت شد
قربان شدن شد ایده ام تا این خرابه
جواد حیدری

 

* اشعار





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی


نیمه شب بود که درهای اجابت وا شد
یوسف گمشده دخترکی پیدا شد

آنکه همراه سخن هاش همه لکنت بود
چون که چشمش به پدر خورد زبانش وا شد

چون که عطرپدرش را به خرابه حس کرد
یا علی گفت و به صد رنج زجایش پاشد

هاتفی داد ندا چشم تو روشن خانم
آنکه می گفت نداری تو پدر رسوا شد

رفت و تاروز جزا بهر تسلای یتیم
شام بد نام ترین نقطه این دنیا شد

سوره کوثر این قافله را دق دادند
بازهم زینب غمدیده ما تنها شد

محمد حسین رحیمیان

 

* اشعار





نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر 1390  توسط قاسمعلی جمالی
(تعداد کل صفحات:5)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]  

.: Weblog Themes By Rasekhoon:.