تجارت و روشهای کسب وکار، یکی از مهمترین حوزههایی است که با به کارگیری فناوریهای نوین اطلاعاتی و ارتباطی و اینترنت به سرعت و به شدت تحت تأثیر قرار گرفت. بسیاری از روشهای سنتی کسب درآمد متحوّل گشته و روشها و ارزشهای جدید فراوانی نیز پا به عرصه وجود نهادند.
ادامه دارد ...
منبع :
19. شهدت علي المضمون المسطور المکتوب. حرّره العبد الضعيف الفقير حسين بن علي بن شمسالدين محمد الجوشقاني.
20. شهدت علي المضمون المسطور المکتوب. حرّره العبد الفقير حسين بن نصراللّه نطنزي.
21. شهد بمضمون هذا الکتاب المسطور علاءالدين محمد [بن] فخرالدين [بن] علاءالدين طرقي.
22. بشهادة العبد الضعيف... بن مظفر نطنزي.
23. المقرّ الواقف المومي اليه، خلدت سيادته، اشهدني بما نسب فيه. حرّره العبد الضعيف مطهر بن محمد بن فضلاللّه الحسيني، عفي عنه.
24. الواقف المشاراليه، ادام اللّه تعالي سيادته و خلدت ايام دولته، اعترف بالمسند اليه فيه لدي. محمد بن يوسف علي الاصفهاني، اصلح اللّه حاله.
25. بر اين وقف گـواه شد محمد بن علاءالديـن نطنزي.
26. بحضور العبد الضعيف النحيف جناب سيادت پناهي واقف مشاراليه اقرار و اعتراف نمود. اقل العباد شيخ علي بن زينالعابدين العلائي بر اين معني شاهد شد. اصلحاللّه شأنهما و غفر لهما.
27. بدين موجب گواه شد. حرّره العبد عبد الصمد بن محمد علاءالدين نطنزي.
28. بدين موجب گـواهي دهم. العبـد صدرالدين طرقي.
29. بدين موجب گواه شدم.علي بن محمد بن... جوشقاني.
30. بدين موجب گواه شدم. خالد محمدشاه جوشقاني.
31. بدين موجب گواه شد ناصرالدين حيدر نطنزي.
32. بدين موجب گواه شدم... عزيز اللّه محمد جليل جوشقاني.
33. شهد بما فيه. حرّره العبد علي بن معينالدين بن شيخ حسين و اخوه، عفياللّه عنهم.
و هفت يا هشت تأييد ديگر که عبارتها و يا نام تأييدکنندگان درست خوانده نميشود. (57)
پی نوشت:
2- اگر اين جملات شعر باشد از نظر وزن بياشکال نيست.
3- اين کلمه را اين جانب اين طور خواندم. شايد طور ديگري هم خوانده شود.
4- در اينجا کلمهاي شبيه «باشد» ديده ميشود.
5- کذا.(و شايد «اعددتُ» صحيح باشد).
6- کذا.
7- در اصل: «خورکان».
8- کذا.
9- در اينجا کلمهاي است که شايد صحيح آن «شفا» باشد.
10- در اينجا کلمهاي است که «فقه» يا «فقير» خوانده ميشود.
11- نور:37.
12- فاطر: 9. در آيه 38. در سوره روم «يرسل» آمده، ولي دنباله آيه فرق ميکند، در سوره فاطر دنباله آيه مطابق متن است ولي تعبير «ارسل الرياح» به کار رفته است نه «يرسل الرياح».
13- اينجا کلمهاي است که شايد صحيح آن «دُها» باشد.
14- اينجا نيز کلمهاي است که شايد صحيح آن «انهماک» به معني «فرو رفتن» و «توغّل» در چيزي باشد.
15- که بعدها به سيدحسن واقف مشهور شده است.
16- يکي از روستاهاي اطراف نطنز که فعلاً در محدوده شهر واقع شده است.
17- الغاصّ = القاطع.
18- کذا. و شايد «او بهر» باشد.
19- طنبي: اتاقهاي تابستاني که درهاي متعدد داشته است.
20- گلخن و تون حمام.
21- جايي که پشت حمامها ميکندند براي اينکه فاضلاب حمام در آن جمع شود.
22- ظرفي که آب حمام در آن گرم ميشود. معرّب «پاتيله» به معني ديگ دهن فراخ يا مطلق ديگ.
23- کنيزي بوده که سيدحسن واقف او را آزاد کرده است.
24- خانه و جايگاه ستوربانان و مهتران (در دستگاه پادشاهان مغول و خوانين و ثروتمندان آن دوره).
25- اينجا دو کلمه است که درست خوانده نميشود.
26- ظ.
27- قريهاي ديگر از قراء نطنز که فعلا داخل شهر قرار گرفته است.
28- بايد سراغش را از کتاب ميراث فرهنگي نطنز نگارش آقاي سيدحسين اعظم واقفي جلد مربوط به افوشته که هنوز چاپ نشده گرفت.
29- ظاهرا مقصود سند و قباله است.
30- شرح نصف ديگر بعدا خواهد آمد.
31- آسيابها.
32- اشقاص و حصص به يک معني است: سهمها.
33- اين بخش از وقفنامه که شامل موقوفات بر خانقاه و گنبد سبز، با خصوصيات و حدود آنهاست حاوي نامهاي مواضعي است که خواندن آنها براي کسي که اهل آن منطقه و آشناي با آن مکانها نباشد مشکل است از اينرو آن قسمت را نياورديم. اميد است در آينده نزديک در جلدهاي بعدي ميراث فرهنگي نطنز نگارش آقاي سيدحسين اعظم واقفي صورت کامل وقفنامه درج شود.
34- جمع رَبع به معني خانه و محلّه است.
35- نوعي دينار که در عهد مغول و تيموريان و صفويان متداول بوده است.
36- کلمهاي است که «مناصفة» خوانده ميشود.
37- اين سه مورد و برخي موارد ديگر با شيعه بودن سيدحسن واقف هماهنگ نيست.
38- اين سه مورد و برخي موارد ديگر با شيعه بودن سيدحسن واقف هماهنگ نيست.
39- اين سه مورد و برخي موارد ديگر با شيعه بودن سيدحسن واقف هماهنگ نيست.
40- شيره خرما يا انگور.
41- جمع فرش.
42- گويا معنايش اين باشد که مشغول ساختن آن هستند.
43- يک نوع گليم يا پارچه که از کتان منسوب به جهرم ساخته ميشده است.
44- يعني بتمامها.
45- نوههاي پسري.
46- شايد اين طور صحيح باشد.
47- در اصل تکرار شده است.
48- يعني بتمامها.
49- ظاهرا مقصود صاحب قدرتهاي زورگو است.
50- صدور جمع صدر به معني رئيس، و يکي از عناوين دولتمردان بوده است.
51- شايد طور ديگر خوانده شود.
52- به عقيده آقاي اعظم واقفي اين کاتب همان ابوبکر طهراني اصفهاني مؤلف تاريخ ديار بکريه است و اين نظريه دو شاهد قوي دارد: يکي اينکه در شرح حال او نوشتهاند که منشيگري ميکرده، و ديگر اينکه تاريخ کتابت اين وقفنامه با تاريخ زندگي او کاملا هماهنگ است، اما اينکه اين نسخهاي که در دست ماست به خط خود او باشد معلوم نيست، بلکه از عبارت دومي که در حاشيه نسخه آمده برميآيد که اين رونوشت اصل است و شايد از روي خط او نوشته باشند؛ زيرا برخي اغلاط املائي در آن ديده ميشود.
53- در وسط و پايان اين وقفنامه حدود چهل نفر از علماي نطنز و غير هم اين وقفنامه را تأييد و مهر و امضا کردهاند که از اين جهت هم اين وقفنامه اهميت خاصي دارد.
54- اين بانو احتمالاً همسر سيدحسن واقف بوده و گفته شده که ثروت سيدحسن واقف در اصل از آنِ همسرش بوده است. در پايان جمله يک کلمه ناخوانا وجود دارد.
55- در اينجا مهري است ناخوانا که بايد مهر سيدحسن واقف باشد.
56- دو کلمه ناخوانا.
57- در عبارتهاي تأييدي و شهادتي نقلشده بسيار دقت شد، اما در عين حال احتمال ميرود که برخي کلمات را درست نخوانده باشم.
نويسنده: رضا استادي
پایان
_ همت مضاعف و كار مضاعف در امور خيريه و عام المنفعه (وقف، وظيفه واقفان و ...) _
منبع :
و شرط فرمود که موقوفات را زياده از زمان يک زرع و ارتفاع آن به اجاره ندهند و/ آن را به متغلّبه (49) اجاره ندهند نه در عقدي واحد و نه در عقود مختلفه، وقفي صحيح شرعي به حيثيتي که نتوان فروخت و به رهن نتوان کرده، تصرفات/ منافيه، هيچ فردي را از افراد، نه از متولي و نه قضات و نه صدور (50) و نه مباشران اوقاف را جايز نباشد و توليت (51) بر وجه مشروح شرط وقف فرمود.
حقّ التوليه در نصف اولادي يک ثمن، و از خيراتي را بدهند به مصارف مذکوره مقرره.
فمن بدّله بعد ما سمعه فانما اثمه علي الذين يبدّلونه، و عليه لعنة اللّه والملائکة والناس اجمعين
تحريراً في العشرين من ذيحجّة حجّة سبع و خمسين و ثمانمأئه.
حرّره العبد المذنب الراجي من اللّه النيل الاماني ابوبکر بن احمد بن مسعود طهراني (52) اصلح اللّه احواله في الدارين.(53)
اين سه عبارت در حاشيه اواسط وقفنامه آمده است:
1. الحمدللّه ما نسب الي الواقف يقبل اللّه منه الحسنات من المطلع الي المقطع اشهدني به فعلي ما عليه و له شاهد.حرّره محمد بن علي بن محمدي حامداً و مصلّياً و مسلّماً علي نبيّه.
2. چون به تاريخ ذيل الکتاب، باغ و شوشاد (از موقوفات سيدحسن واقف) که (در وقفنامه) ده جريب تحرير شده، در اصل و سواد ده جريب نبود و قدري از آن را غاصبين غصب کرده بودند و لهذا قطعه ملکي متصل بود به باغ سيد که صاحبان او اذيت به ملک وقف ميرسانيدند و صرفه حال موقوفعليهم در ابتياع بود، لهذا اقل السادات ابوتراب بن ابيالقاسم الحسيني توليةً و حسبة للّه زمين موصوف را که دوازده قفيز است از ورثه سليمان و شوشادي خريدم به سيريال فتحعليشاهي، و وقف نمودم به طريقه مرقومه متن و صيغه جاري شد. شهر رمضان المبارک سنه 1237 سبع و ثلاثين و مأتين بعد الالف.
3. هو، اقرار نمودم اقراري صحيح شرعي که جميع املاک و حصص مزبوره در اين صحيفه حق صريح و ملک صحيح واقف مزبور، اعلياللّه تعالي شأنه، تاجا حسنا بوده که وقف کرده به طريقي که در اين وقفنامه مسطور شده. مرا در اين حصص حقي نبوده و نيست واليوم اين وقف شرعي است. اضعف اماء اللّه بنت حمد... (54)
و اين است تأييدهاي ذيل وقفنامه:
1. ما نسب الّي في هذه الصحيفة صحيح و انّي بذلک معترف به (کذا)(55)
2. بمضمون ذلک يشهد محمد بن محمد بن عبدالکريم.
3. باعتراف الواقف المشاراليه، خلّد ظلاله، بالمنسوب اليه ضمن الوثيقة هذه. يشهد العبد محمد بن طاهر الحافظ، عفي عنهما.
4. علي اعتراف الواقف المشاراليه، خلّد سيادته، بما نسب اليه في ضمنه يشهد... (56) بن محمد الخزاعي.
5. علي اعتراف السيد الواقف المشاراليه، خلّد ظلاله، نشهد بما اضيف اليه في ضمنه و حکمت به. حرّره صاعد بن سعيد بن محتسب الخزاعي.
6. شهدت باعتراف الواقف کما هو المزبور في ضمن الصحيفة الشرعية. حرّره العبد الفقير حسين بن محمد بن رکنالدين...
7. يشهد بما فيه. حرّره شمسالدين محمود بن محمد محتسب.
8. المقّر الواقف المشاراليه، خلد ظلاله، اشهدني بما فيه. حرّره العبد الضعيف المذنب عبدالوهاب بن عبدالعزيز... حامدا...
9. شهد بمضمون هذا الکتاب عبدالکريم بن عبداللطيف نوري.
10. شهد بما فيه. حرّره الفقير عبداللّه بن محمود.
11. الواقف... صدر عنه ذا بطريق مزبور و... فاشهدني بکلّه... و انا العبد الفقير الي المعبود محمود بن عبد الکريم بن محمد عفياللّه عن سيئاته.
12. يشهد بما فيه. حرّره العبد الداعي عبدالصمد بن... بن عبدالصمد الخزاعي.
13. يشهدني المقرّ الواقف المشاراليه، خلّدت سيادته، بما اسند اليه فيه و انا العبد الضعيف عزيزاللّه بن محمد الديلمي عفي عنهما.
14. يشهد علي اقرار الواقف، خلّد اللّه تعالي ظلاله العالية، بما فيه. حرّره العبد الداعي حسامالدين...
15. اقرّ الواقف المزبور، خلّد ايام سيادته. اشهدني بمضمونه و انا العبد الضعيف المحتاج الي رحمة ربه الغني ابن العزيز بن محمد الديلمي القزويني المشتهر... اصلح اللّه شأنه.
16. بشهادة العبد الفقير الضعيف. حرّره محمد مظفر منوچهر نطنزي.
17. بشهادة العبد الضعيف. حرّره محمد بن صدرالدين الجوشقاني.
18. بشهـادة العبـد. حـرّره علـي بن ابراهيـم... النطنزي.
ادامه دارد ...
منبع :
و تعيين مصارف ربوع (34) و منافع موقوفات مذکوره،/ زادها اللّه تعالي، بر اين وجه که مفصّل ميشود نمود تعيين صحيح شرعي:
مدرّس، يک نفر که علوم شرعيه در خانقاه مذکور/ افاده کند، هر روز دو دينار کپکي (35) و سه من غلّه:
طلبه که به استفاده علوم شرعيه قيام نمايند چهار نفر، هر يک را هر روز يک من و نيم غلّه به وزن نطنز/ وظيفه بدهند؛
امام مسجد که بين العشائين و صبح تلاوت کند و امامت صلوات خمس به جاي آورد يک نفر، هر روز وظيفه او را ده من غلّه/ لازم دارند؛
مؤذّن که در خانقاه به اذان صلوات خمس قيام نمايد، و به خدمت صادرين و واردين اقدام کند يک نفر، هر روز يک من غلّه... (36) به وزن/ آنجا؛
فرّاش که خانقاه را آب و جاروب کند و بسط فروش نمايد و در ليالي شمع و چراغ افروزد يک نفر؛
حفاظ که در خانقاه و گنبد سبز تلاوت کنند،/ دو نفر، به همان دستور هر روز هر يک را يک من غلّه؛
طبّاخ که آش/ از براي صادرين و واردين و مجاورين ترتيب نمايد، آش هر صباح پنج من آرد و يک من چربي و ازبراي صادرين و واردين ومستحقّين بهقدر احتياج، چنانچه لايق باشد منوطبه رأي متولّي؛
ايّام و ليالي/ متبرکه مثل عيدين و ليلة القدر اعني شب بيست و هفتم رمضان (37) و شب براة و روز دوازدهم ربيعالاوّل (38) و روز عاشورا (39) پانصد دينار کپکي به اطعمه/ لايقه صرف نمايد، و در شبهاي ماه رمضان هر شب پنج من برنج سفيد و يک من روغن گاو و پنج من دوشاب (40) و دو من روغن کنجد/ از براي حلوا و پنج من نان؛
روشنايي در ليالي متبرکه، شمع: نيم من، روغن چراغ: نيم من، و در شبهاي ديگر آن مقدار/ که ضرورت باشد از روغن چراغ؛
فروش (41) در هر محل که ضروري باشد؛
و ظروف و اواني و اثاث هر مقدار که ضرورت افتد، متولّي/، کما يري، به مصلحت مرتّب دارد.
و شرط فرمود جناب واقف مشاراليه که عمارت رقبات موقوفه و مصالح زراعت/ هر مقدار که محتاجاليه باشد را مقدّم دارند، و بعد از آن عمارت خانقاه مذکور و گنبد سبز و گنبدي که در خانقاه مذکور طرح انداختهاند (42) بر/ ديگر مصارف مقدّم دارند.
و همچنين وقف کرد واقف مشاراليه بر خانقاه مذکور چهار طاق جهرمي صوف (43) / رنگارنگ به قدر صفّه و شاهنشين که فرش آن باشد و شرط فرمود که از خانقاه بيرون نبرند بي عذري شرعي.
و همچنين واقف مشاراليه/، طاب ابنيته، وقف فرمود بر خانقاه مذکور سه عدد ديگ مسين جهت طبخ آش که مقرر شده يکي بزرگ به وزن دوازده من و يکي ميانه به وزن هشت من و/ يکي کوچک به وزن چهار من و پانزده عدد طبق مسين به وزن هفت من و نيم و پانزده عدد طاس به وزن هفت من و نيم، جهت اطعام مستحقّين و مساکين،/ که در آن خانقاه باشند.
و وقف فرمود واقف مشاراليه يک نصف باقي شايع کامل/ تامّ از آنچه مزبور گشت از مواضع و حصص مذکوره باَسرها (44) بر احفاد (45) خود اعني اعيان السيادة، ارکان السعادة، قابل الفضائل/ النفسية، والمفاخر الانسية، رضيع لبان الفضائل والمعالي، ازهار اشجار الجود والکرم، انوار مصابيح السودد (46) علي الامم، المخصوص/ بعواطف ربّ البيت والحرم:
سيد کمال الدين اسماعيل و سيد ظهير الملّة والدين نوراللّه، و سيد شمسالدين احمد فرزندان جناب/ سيادت اياب، رفعت مآب، مرتضيِ اعظم افخم، ينبوع مکارم الشِيَم، افتخار العترة الطاهرة والذرية الزاهرة،/ تاج الاماثل، و فخر الاماجد، سيد شرف الملّة والدين حسين بن عاليجناب واقف مشاراليه، متّعهم اللّه تعالي بظلّ والدهم و جدهم/ مادامت الفلک الدوّار علي سبيل الناصفة، للاوّل مثل الاخرين، که يک نصف که عبارت باشد از ربع کل، وقف/ باشد بر سيد کمالالدين اسماعيـل، و نصفي بر دو برادر او بينهمـا علي السويّة.
و بعد از ايشان و بعد از ايشان (47) بر ذکور اولاد ايشان به همين کيفيت که/ ياد کرده شد، پس بر اولاد اولاد ايشان به طريق ترتيب نه تشريک، و بعد از آن بر اولاد اولاد اولاد بطناً بعد بطن و نسلاً بعد/ نسل، والعياذ باللّه، بعد انقطاع النسل، وقف باشد بر اقارب جناب واقف مشاراليه بر ترتيب مذکور، و چون انقطاع و انقراض/، والعياذ باللّه، بر اقارب نيز راه يابد، وقف باشد بر سيدي صالح عفيف که به قريه افوشته متوطن باشد، و بعده بر فقرا و مستحقّين خانقاه مذکور.
و واقف مشاراليه/، اعلياللّه شأنه، تفويض فرمود توليت موقوفات مزبوره را بحذافيرها (48) از خانقاه و اولاديه و خيراتيه اولاً به نفس شريفه خود/، لازالت محروسة عن الآفات، و بعد از انقراض حيات او، والعياذ باللّه، به اسنّ ارشد اصلح موقوفعليهم مشار اليهم، از احفاد مزبوره، و بعد از ايشان به يکي از اولاد ايشان که/ سعادت اتصاف به وصفين مذکورين قرين روزگار او باشد، و به وصفين مزبورين متّصف و محلّي، و همين سبيل در اعقاب بطناً بعد بطن/، لازالوا موجودين متّصفين بصفات الکمال، ملحوظ است.
ادامه دارد ...
منبع :
