نظريات فارابي
طبقه بندي علوم
1. راهنماي شخص محقق در فراگيري علوم است.
2. امكان مقايسه كردن بين علوم (موضوعبندي) را فراهم ميكند.
3. شناخت مدعيان دروغين علم از عالمان واقعي (ملاك عالم بودن) را ميسّر ميسازد.
4. آگاهي به حدود دانستنيهاي عالمان را ممكن ميگرداند.
5. امكان استفاده عمومي از علوم براي افراد فراهم است.46
بنابراين، هدف فارابي از اين تقسيمبندي، صرفا شمارش علوم مشهور (روش استقرايي) نبوده، بلكه بر اساس ترتيب عقلي47 و به كمك استقرا مشخص و طبقهبندي شده است.
فارابي درباره طبقهبندي علوم دو بيان دارد. هرچند در بدو نظر، اين دو بيان كمي با هم متفاوت به نظر ميرسند، ولي با دقت در اين دو بيان، ميتوان فهميد كه طبقهبندي علوم در كتاب التنبيه علي سبيل السعادة حاكم بر طبقهبندي علوم در احصاء العلوم است.48
بنابراين، لازم است ابتدا طبقهبندي علوم در كتاب التنبيه علي سبيل السعادة بيان شود. سپس طبقهبندي علوم در كتاب احصاء العلوم و در پايان، طبقهبندي تركيبي با توجه به رابطه ميان اين دو بيان ارائه گردد:
الف) نظريه طبقهبندي علوم فارابي در كتاب «التنبيه علي سبيل السعادة»: وي در اين كتاب علوم را بر دو دسته دانسته است:
علوم نظري؛ علوم عملي.
همچنين فارابي در اين كتاب، علوم نظري را شامل علم تعليمي (رياضي)، علم طبيعي، و علم الهي و علوم عملي را شامل علم مدني (با موضوع تعريف «سعادت» و راههاي رسيدن جامعه به آن)، علم فقه (با موضوع عقايد و افعال)، علم كلام (با موضوع عقايد و افعال) ميداند.49ب) نظريه طبقهبندي علوم فارابي در كتاب «احصاء العلوم»: فارابي در كتاب احصاء العلوم، علوم را به دو دسته ابزاري و غيرابزاري تقسيم ميكند. همچنين «علوم ابزاري» را به زبان50 و منطق51 و «علوم غيرابزاري» را به علوم تعليمي (شامل حساب و هندسه، علم مناظر، علم نجوم تعليمي و علم موسيقي، علم اثقال و حيل)52 و علوم طبيعي53 و علوم الهي54 و علم مدني شامل سعادت (علم اخلاق)، راههاي رسيدن به سعادت حقيقي (علم سياست)55 و علم فقه56 و علم كلام57 تقسيم ميكند.
ج) نظريه تركيبي طبقهبندي علوم فارابي: هرچند بعضي تصور كردهاند كه بين اين دو بيان از طبقهبندي علوم اختلاف و تنافي وجود دارد و از همين رو، نوعي عدول از طبقهبندي علوم براي فارابي قايل شدهاند، ولي با دقت در اين دو نوع طبقهبندي، ميتوان فهميد كه اين دو بيان فارابي مكمّل همديگرند و ميتوان يك طبقهبندي تركيبي ارائه داد، به گونهاي كه طبقهبندي علوم در كتاب التنبيه علي سبيل السعادة مفسّر و ناظر بر طبقهبندي علوم در كتاب احصاء العلوم باشد. به بيان بعضي از متفكران معاصر، طبقهبندي علوم در كتاب اول، حاكم بر طبقهبندي علوم در كتاب دوم است.58 بنابراين، ميتوان اين تقسيمبندي را اينگونه بيان كرد كه فارابي در يك تقسيم اوليه، علوم را به دو شاخه ابزاري شامل زبان (علم الفاظ مفرد، علم الفاظ مركّب، علم قوانين الفاظ مفرد، علم قوانين الفاظ مركّب، علم قوانين درست خواندن، علم قوانين درست نوشتن، و علم قوانين اشعار) و منطق (معقولات «قوانين معقولات مفرد»، عبارت «قوانين سخنان بسيط، قياس، برهان، جدل، سفسطه، خطابه و شعر»)59 و غيرابزاري شامل علوم نظري و علوم عملي تقسيم ميكند.
وي همچنين علوم نظري را به علوم تعليمي (حساب و هندسه، علم مناظر، علم نجومي تعليمي، علم موسيقي، علم اثقال، علم حيل) و علوم طبيعي و علم الهي تقسيم ميكند، و علوم عملي را شامل سه شاخه علم مدني، علم فقه و علم كلام60 ميداند.
با دقت در اين طبقهبندي تركيبي، روشن ميگردد كه طبقهبندي علوم به «ابزاري» و «غيرابزاري» با توجه به بُعد عملي و نظري بودن علوم معنا پيدا ميكند.
نظريه «فطرت»
فطرت در انديشه فارابي در مقابل عقل نيست، بلكه به معناي زندگي طبيعي متناسب با حيات است. نظريه فطرت فارابي نتيجه جهانشناسي و انسانشناسي فارابي است كه توضيح آن به شرح ذيل است:در جهانشناسي فارابي، اجسام زميني داراي نقص هستند و چون داراي نقص هستند نياز به تكامل دارند و اين تكامل در دو بعد كيفي و كمّي است.61
در انسانشناسي فارابي، انسان خادم مافوق و مادون خود نيست، ولي به دليل آنكه به وسيله عقل فعّال نيروي ابتدايي علوم و معارف به صورت بالقوّه به انسان عطا شده است و در مرحله فعليت، اين استعدادها شدت و ضعف پيدا ميكنند، بر اساس همين شدت و ضعف استعدادها، نوعي ارتباط بين افراد انسان حاصل ميشود كه اين ارتباط نيز منطبق بر نحوه ارتباط بين موجودات هستي است.62 نتيجه آنكه نحوه آفرينش انسان به گونهاي است كه از يكسو، بايد به برترين كمالات نايل شود و از سوي ديگر، براي نيل به اين كمالات، بايد قوام وجودي داشته باشند و اين مقصود بدون ارتباط و كمك از ديگري حاصل نميگردد. از اينرو، انسان در اين زمينه، محتاج گروهي است كه هر يك از افرادش بر اساس استعدادهاي خود متكفّل امري براي نيل به هدف گردند. اين همان نظريه «فطرت» يا «مدني بالطبع بودن انسان» است. (شكلگيري جامعه)63
ج. «اصل تفاضل»
در نظريه «فطرت» فارابي، اين نتيجه حاصل شد كه انسان براي رفع برخي از نيازهاي خود و همچنين براي رسيدن به كمال، بايد اجتماعي زيست كند، لازمه اجتماعي زيستن اين است كه افراد نقشهاي متفاوتي براي رسيدن به هدف ايفا كنند. فارابي پذيرش نقشهاي متفاوت افراد را بر اساس اصل «تفاضل» ميداند و اين اصل را اينگونه شرح ميدهد:همانگونه كه اعضاي تن از لحاظ فطرت و قوّتهاي طبيعي متفاضل و متفاوتند و در بين آنها يك عضو يعني قلب رئيس و بقيه اعضا به مراتب نزديكي به رئيس، مرتّب ميگردند، به همين شكل، مدينهاي كه از افرادي تشكيل شده كه از لحاظ فطرت متفاوت و متفاضل هستند، بايد آنكه افضل از همه است در رأس قرار گيرد و بقيه افراد به لحاظ نزديكي به رئيس، در سلسله مراتب قرار گيرند، و از آن به حاكميت اصل «تفاضل» تعبير ميكند.64
د. نظريه «فلسفه اجتماعي»
نحوه آفرينش انسان به گونهاي است كه از يكسو، بايد به برترين كمالات نايل شود، و از سوي ديگر، براي نيل به اين كمالات، بايد قوام وجودي داشته باشد، و اين مقصود بدون ارتباط و كمك ديگري حاصل نميگردد. از اينرو، انسان در اين زمينه، محتاج گروهي است (نظريه «فطرت») كه هريك از افراد آن بر اساس استعدادهاي خود، متكفّل امري براي رسيدن و نيل به هدف گردند (اصل «تفاضل») و در نتيجه، الگوهاي متفاوتي از زندگي اجتماعي شكل ميگيرد كه در انديشه فارابي مبتني بر معرفت ميباشند؛ معرفتي كه در ارتباطات فعّال ميشود و بر اساس همين معرفت، جوامع تقسيمبندي ميشود.65در بحث «انسانشناسي» فارابي، قوام وجودي انسان در سه مرحله شكل ميگرفت: 1. وضع نباتي؛ 2. وضع حيواني؛ 3. وضع انساني.
در وضع انساني، سه قوّه حاسّه نفس، قوّه متخيّله و قوّه ناطقه به انسان عطا ميگردد.
در بحث «هستيشناسي» فارابي، عقل فعّال ارتباطدهنده بين عالم ناسوت و عالم لاهوت بود و فيوضات از طريق عقل فعّال به موجودات عالم ناسوت و از جمله آن موجودات انسان عطا ميگردند. اين دو نكته اساس شكلگيري مدينه را در انديشه فارابي تشكيل ميدهند، با اين توضيح كه اگر قوّه حاسّه نفس و قوّه متخيّله بر انسان مسلّط گردند، مدينهاي كه از اين دسته انسانها شكل ميگيرد «مدينه غيرفاضله» است و اگر قوّه ناطقه در پرتو وحي بر انسان مسلّط گردد، مدينهاي كه از اين دسته انسانها شكل ميگيرد «مدينه فاضله» است.
بنابراين، فارابي در يك تقسيمبندي استقرايي بر اساس معرفت عقلي و معرفت غيرعقلي (خيالي، حسّي، وهمي)، جوامع را از نظر كيفي به «مدينه فاضله» و «مدينه غيرفاضله» تقسيم ميكند.66
مدينه فاضله
به عقيده فارابي، مدينه فاضله مانند بدني تامالاعضاء و تندرست است كه همه اعضاي آن در راه تماميت و ادامه زندگي حيواني و حفظ آن همكاري مينمايند.67 بر اين اساس، نحوه شكلگيري مدينه فاضله و ارتباط افراد و جايگاه هر يك از افراد در نظام اجتماعي مدينه فاضله شبيه شرايط حاكم بر وجود انسان است. از اينرو، به عقيده فارابي همانگونه كه در مراحل تكويني انسان، ابتدا قلب به وجود ميآيد و بعد ساير اعضا و جوارح شكل ميگيرند، به علاوه مرتبت هر يك از اعضا بستگي به نزديكي و دوري از قلب دارد، در مدينه فاضله نيز جايگاه هر يك از بخشهاي جامعه به همين شكل است. البته نبايد پنداشت كه اساس شكلگيري مدينه فاضله بر اين تشبيه انداموار استوار است، بلكه اساس شكلگيري مدينه فاضله فارابي همان مباني هستيشناسي و انسانشناسي و شناختشناسي اوست و اين فقط يك تشبيه زيستي است.به هر حال، در مدينه فاضله فارابي پيش از هر چيز،
رئيس مدينه بايد استقرار يابد. سپس مدينه را به وجود ميآورد و جايگاه و نقش افراد را تعيين ميكند. رئيس مدينه سپس سبب تشكّل و تحصيل مدينه و اجزاي آن ميشود و سبب حصول ملكات ارادي اجزا و افراد آن و تحقق و ترتّب مراتب آنها ميگردد.
بنابراين، مدينه فاضله اجتماعي است كه امكانات نيل به سعادت در آن مهيّاست. به عبارت ديگر، مدينه فاضله اجتماعي است كه افراد آن سعادت را ميشناسند و در اموري كه آنها را به اين غرض و غايت برساند تعاون و تعاضد دارند. پس مدينه فاضله به خودي خود غايت نيست، بلكه نيل به سعادت است.68
به دليل آنكه رئيس مدينه در انديشه فارابي اهميت ويژهاي در به سعادت رساندن افراد جامعه دارد، خصوصياتي را براي او برميشمارد. بر حسب آنچه از نوشتههاي فارابي برميآيد، رئيس مدينه فاضله انساني است كه در سلسله مراتب تكامل وجودي به آخرين مرحله رشد نفساني، يعني مرتبهاي كه تمام علوم نظري و اكتسابي براي او حاصل شود، رسيده است. در اين حال، هيچ امري از امور معقول بر او پنهان و مجهول نيست و عقل و معقول بالفعل شده و به مرحله عقل مستفاد رسيده است كه ديگر بيناو وعقلفعّالواسطهايوجود ندارد.69
در اين مرحله است كه خداوند به واسطه عقل فعّال به او وحي ميكند. پس اولين ويژگي رئيس مدينه فاضله اين است كه به او «وحي» شود و با اين وصف، رئيس مدينه بايد پيامبر باشد.
فارابي علاوه بر آنچه گفته شد، شروط چهاردهگانه ديگري براي رئيس مدينه فاضله خود برميشمارد كه عبارتند از:
1. زبان او قدرت و نيرويي باشد كه به واسطه گفتار، هر آنچه را ميداند مجسّم كند.2. مردم را به خوبي براي رسيدن به سعادت راهنمايي و ارشاد كند.
3. تام الاعضا باشد.
4. توانايي مباشرت در كارهاي جنگي داشته باشد.
5. بالطبع خوشفهم و سريعالتصور باشد.
6. داراي حافظه قوي باشد.
7. فَطِن و هوشمند باشد.
8. دوستدار تعليم و استفاده از آن و منقاد باشد.
9. بر خوردن و نوشيدن و منكوحات آزمند نباشد.
10. دوستدار راستي و راستگويان و دشمن دروغ و دروغگويان باشد.
11. نفس او بزرگ و دوستدار كرامت باشد.
12. متاع اين دنيا برايش بيارزش باشد.
13. بالطبع دوستدار دادگري و دادگران و دشمن ستم و ستمگران باشد.
14. بر هر كاري كه انجام آن را لازم ميداند قويالعزم باشد.70
فارابي براي پايداري نظام حكومتي مدينه فاضله خود، پيشبينيهاي لازم را نموده و معتقد است: اگر در زماني رئيس اول نباشد، فرد دومي جانشين او ميشود كه از بدو تولّد دوران كودكياش، شرايطي كه درباره رئيس اول گفته شد، در او جمع باشد. علاوه بر آن، فارابي شش شرط ديگر را براي رئيس دوم اضافه ميكند. از اين شش شرط، دو شرط رئيس دوم همانند شروطي است كه درباره رئيس اول آورده شد و چهار شرط ديگر خاص رئيس دوم است.
شرايط ششگانه رئيس دوم:
1. حكيم باشد.2. دانا و نگهبان شرايع و سنّتها و روشهايي باشد كه رؤساي اول و گذشته مدينه برقرار كردهاند.
3. قوّت ادراك و استنباط او نسبت به موضوعات و مسائلي كه در مورد آنها از شريعت پيش از او حكم و قانوني نمانده است، قوي و نيكو باشد.
4. نسبت به امور مستحدثه نظر بدهد و احكام آنها را بيان كند.
5. قدرت ارشاد و هدايت مردم به سوي شريعتهاي پيشوايان نخستين و قوانين و سنّتهايي را داشته باشد كه پس از آنها و به تبعيت از روش و روح شريعت چنين استنباط شده است.
6. تن او در مباشرت اعمال جنگي مقاوم باشد.71
اصل اساسي در رؤساي مدينه فاضله، داشتن حكمت است، به گونهاي كه اگر روزي فرارسد كه شروطي كه درباره رئيس دوم گفته شد در يك فرد جمع نشود و هر فردي متخلّق به يكي از آن صفات باشد، باز جمع افراد در مدينه اداره مدينه را به عهده بگيرند.
اين وضع ادامه دارد، ولي اگر زماني فرارسد كه افراد همه خصايص را داشته باشند، ولي «حكمت» را، كه از شرايط اساسي رئيس مدينه است، دارا نباشند، مدينه فاضله رو به تباهي و از بين ميرود.72
همانگونه كه بيان شد، اساس شكلگيري مدينه فاضله فارابي معرفت عقلي و وحياني است. در نتيجه، عوامل وحدتبخش و تداوم اين مدينه هم جنبه معرفتي دارند. از اينرو، فارابي عوامل معرفتي ذيل را از عوامل وحدتبخش مدينه فاضله برميشمارد:
1. شناخت سبب اول موجودات؛2. شناخت موجوداتي كه مفارق از ماده هستند؛
3. شناخت جواهر آسمان؛
4. شناخت كون و فساد اجسام طبيعي؛
5. شناخت وجود و آفرينش انسان؛
6. شناخت رئيس اول؛
7. شناخت رؤساي جانشين رئيس اول؛
8. شناخت مدينه فاضله و مردم آن و شناخت سعادت و شناخت مدينههاي مضاد فاضله؛
9. شناخت امّتهاي فاضله و امّتهايي كه مضاد فاضلهاند. اين شناخت از طريق ذيل حاصل ميگردد: الف. ارتسام در نفوس آنان؛
ب. ارتسامي كه حاصل از مناسبت و تمثيل باشد؛ به اين معنا كه در نفوس آنان مثالات و محاكياتي كه بين آنهاست مرتسم شود.73
سپس فارابي پنج ركن براي مدينه فاضله نام ميبرد كه عبارتند از:
1. اهل فضايل و حكمت كه به حقايق موجود معرفت دارند و ايشان افضلند و بر مدينه رياست دارند.
2. ذوالسنة؛ يعني روحانيان و صاحبان حِرف و اهل شعر و كتابت كه مروّجان اصول رئيس اوّلند.
3. مقلّدان كه شامل حسابداران و مستوفيان و هندسهدانان و منجّمان ميشود و قوانين عدالت را در مدينه نگاه ميدارند.
4. مجاهدان؛ حافظان حريم مدينه از تجاوز مدن غيرفاضله؛
5. ماليانكهتهيهارزاقطبقاتديگربرعهدهآنهاست.74
پس از طرح مدينه فاضله، فارابي به آسيبشناسي اين مدينه ميپردازد؛ به اين بيان كه مدينه فاضله موجودي طبيعي است و نظامي دارد كه اگر خلل و تبدّل در آن راه يابد، ديگر شايسته عنوان «مدينه فاضله» نيست.75
مدينه غيرفاضله
همانگونه كه شكلگيري مدينه فاضله مبتني بر معرفت عقلي و وحياني است، اساس شكلگيري مدينه غيرفاضله فارابي معرفت غيرعقلي و غيروحياني، يعني خيالي و حسّي و وهمي است.فارابي در فصول المدني، دو نوع مدينه غيرفاضله و در السياسة المدنية، سه نوع و در آراء اهل المدينة الفاضلة چهار نوع مدينه غيرفاضله را بيان ميكند.76 بر اساس آراء اهل المدينة الفاضلة، انواع مدن غيرفاضله به شرح ذيل هستند:
الف. «مدينه جاهله»: نام عامي است كه انواع مدينههايي كه سعادت حقيقي را نميشناسند و ظاهر را ميبينند، شامل ميگردد و فارابي آنها را برحسب بساطت، به شش نوع تقسيم ميكند:77
نوع مدینه تاکید بر(عامل انسجام اجتماعی) هدف از همکاری نمونه ویژگی رئیس
1.ضروریه خوراک و پوشاک رسیدن به خوراک و پوشاک کسی که راه تامین ضروریات را بهتر از همه می داند
2.بداله تجارت جمع ثروت و مال سرمایه داری کسی که تدبیرش در جمع آوری اموال بیشتر باشد
3.خست و شهوت لذت آنی لذست حسی و خیالی کسی که بهتر بتواند وسایل کامروایی را فراهم کند
4.کرامه اعتبار اجتماعی صاحب اعتبار شدن از راه غلبه یا از راه نسب کسی که مردم را بهتر به این مقصد برساند
5.تغلب تسلط غلبه و تسلط بر دیگران کسی که بهتر بتواند سیر عداوت را طی کند
6.جماعیه آزادی(مجموعه ای از خرده فرهنگهای دیگر رسیدن به آزادی نه رئیس است و نه مرئوس جامع صفات همه مدینه هاست.
ب. «مدينه فاسقه»: سعادت و خير را ميشناسند، اما علم و عملشان با هم سازگار نيست. (فرهنگ آرماني غير از فرهنگواقعياست.)عملشانمطابقيكيازمدنجاهلهاست.
ج. «مدينه ضالّه»: ايشان درباره خدا و افلاك و عقل فعّال و (هستيشناسي) آراء فاسد دارند. رئيس مدعي است كه به او وحي ميشود، ولي اين باطل است.
د. «مدينه متبدّله»: اين مدينه روزگاري فاضله بوده و بر اثر اشاعه جهل و گمراهي تبديل يافته و به صورت نوابت مدينه فاضله شده است و انواعي دارد:
1. غريبان: افعال فاضله دارند، ولي سعادت هدف آن نيست.
2. محرّفه: به اغراض مدن جاهله تمايل دارند و قوانين مدينه فاضله را طبق هواي خود تفسير ميكنند.
3. منحرفه: قصد تحريف قوانين مدينه فاضله را ندارند، ولي معاني را درست دريافت نميكنند.
4. مغالطان: كساني كه قدرت تصور كامل ندارند، ولي به جهل خود هم اعتراف نميكنند.
5. به حكومت فاضله راضي نيستند و هرگاه فرصتي برايشان پيش آيد، مردم را از اطاعت آن بيرون ميآورند.78
ساختار نظري انديشه فارابي
پس از بررسي انديشه اجتماعي فارابي ميتوان ساختار نظري ذيل را ارائه نمود:مفاهيم محوري انديشه او عبارتند از: 1. عالم لاهوت؛ 2. عالم ناسوت؛ 3. كمال؛ 4. سعادت حقيقي؛ 5. فطرت؛ 6. عقل فعّال؛ 7. غايتمندي؛79 8. سعادتپنداري؛ 9. اصل تفاضل؛ 10. قرارداد اجتماعي؛80 11. تضاد؛81 12. جامعه؛ 13. مدينه فاضله؛ 14. مدينه غيرفاضله؛ 15. معرفت و علم.
عناصر اصلي انديشه او عبارتند از: عقل (نظري، عملي) و وحي. فارابي از اين نظر كه حقيقت را امري واحد تلقّي ميكند، از يك سو، اختلاف بين فلاسفه را امري ظاهري و جزئي و صوري قلمداد ميكند و از سوي ديگر، دين و عقل را متصل به سرچشمه واحد حق دانسته، تفاوت آنها را در شيوه رسيدن و نحوه اين اتصال ميداند. او با تمسّك به وحدت حقيقت اتصال وحي و عقل را اثبات نموده و سياست را بر پايه اين دو، بنياد نهاده است. رئيس مدينه، كه عهدهدار سياست است، هم فيلسوف است و هم نبي.82 در ديدگاه فارابي، اگر عقل نظري و عملي كسي با هم هماهنگ گردند، صاحب عقلِ مستفاد ميشود و وي را به عقل مستفاد متصل ميكند. از اينرو، وحي فوق عقل متعارف ميگردد كه همين اصل اختلاف بين او و ابن رشد درباره عقل و وحي است. ابن رشد عقل برهاني را بالاتر از وحي ميداند و وحي را در افق خيال و تمثيلات قرار ميدهد و عقل فيلسوف را بالاتر از عقل شهودي ميداند. به هر حال، اين دو عنصر «عقل»و«وحي» هستهنظرياتفارابيرا شكل ميدهند.83
حوزه فعّال انديشه او «معرفت» است. از اينرو، شكلگيري مُدُن بر اساس سطوح معرفت است.84
روششناسي بنايي او مبتني بر ديالكتيك چند شكلي است:
1. اصل تقابل: در باب يگانگي واجبالوجود، تعريفي كه وي از هستي مطلق دارد، حاوي چند نكته از مفهوم ديالكتيكي تقابل است؛ مفهومي كه هر انساني ضرورتاً در شناخت، ناگزير از به كار بردن آن است. مفهوم يا اصل تقابل، كه متضمّن حد است، هر موجودي را در برابر غير آن موجود ميبيند.2. اصل حركت: باور به حركت، كه لازمه اصل تقابل است، از ملزومات هستيشناختي فارابي به شمار ميرود، از اين نظر كه فارابي هستي فيضان گرفته از ذات حضرت باري يا موجود اول را در حركت دايرهاي به تصور ميآورد.
3. اصل مراحل رشد: در انديشه فارابي، چه موجودات سماوي و چه موجودات غيرسماوي، در ترتّب خاصي از فيض باري قرار ميگيرند. بنابراين، نظام خلقت از كاملترين مرتبت وجود شروع ميشود و در رتبت بعد و به دنبال آن، موجودي قرار ميگيرد كه كمي ناقصتر از اوست و همچنين پس از اين مرتبت، همواره ديگري به ترتب الانقص فالانقص قرار ميگيرد.
4. اصل تعاقب مراحل: فارابي معتقد است: چون صورتهاي متضاد نميتوانند در آنِ واحد بر ماده عارض شوند، بنابراين، هر دفعه مرحلهاي در پس مرحله ديگر، صورتهاي جديدي از آفرينش به وجود ميآورد.
5. اصل تفكيك كاركرد: تصور حركت تكاملي در نظرگاه فارابي عبارت است از: حركت از سادگي به پيچيدگي كه با شيوه ديالكتيكي كاركردي ساخت جوامع از ديدگاه جامعهانديشان جديد نيز مشابه است.
6. اصل جنبش درون ذات: بنابراين اصل، مسبّبات درونِ هستي هست، دليل حركت و رشد كمالگونه عناصر طبيعي است و هيچ علت خارجي اضافي يا عرضي موجب حركت نميشود. ديدگاه تاريخ طبيعي و جامعهشناختي فارابي ميتواند بنابر شيوهشناسي گورويچ به گونهاي «ديالكتيك فراياز» معنا شود. حركت تكاملي جامعهشناختي همان حركت خطي فرايازي است كه از ناقصترين موجودات به سوي كاملترين و پيچيدهترين آن در حركت است.
7. اصل ديالكتيك تكميلي: فارابي ميگويد: پس از تأثيرات عناصر طبيعي و ديگر عوامل، اقسامي بسيار در نتيجه اختلالات و امتزاجات و مقادير حاصل ميشوند كه برخي از آنها «مختلفههاي غيرمتضاده» و برخي «مختلفههاي متضاده» هستند. اين بدان معناست كه تضاد ميتواند هم به معناي قطبي آن ـ در نوع متضاده ـ مراد باشد و هم به معناي تكميلي آن ـ در نوع غير متضاده ـ كه در حقيقت، به تخالف يا تغاير تعبير ميشود.
8. اصل تحوّل و تطوّر اشكال در خلال شيوه قطبي: تحوّل و تكامل از ديد فارابي، در يك گونه از موجودات، به شكل تغيير دايمي و نيستشدن نسلهاي قديمي و به وجود آمدن پياپي نسلهاي بعدي صورت ميگيرد. طبق اصل تطوّر، ماده و نيرو هيچگاه نابود نميگردد، بلكه تغيير شكل يافته، بدينسان، بقا در نوع كلي هر موجود ممكن ميگردد. اين همان عارض شدن صورتهاي جديد بر ماده است كه بنا به تضاد موجود ميان صورتها يا به اعتبار ديالكتيك قطبي، وقوع حتمي و پياپي آنها و باور به عدم اجتماع نقيضين، به ناچار تحوّل و تطوّر هستي به نيستي را در دنياي طبيعي ضروري ميسازد.85
نوع حركت: جهان ناسوت و شهادت در هنگام آفرينششان و وجود پيدا كردنشان بر نظام افضل و كمالات افضل خود نيست و به ناچار در دو جهت، يعني در جهت جوهريت و نيز در جهت اعراض، بايد مراتب كمال را طي كند، نقايص وجودي و كمالي خود را به تدريج، مرتفع كند تا به نظام افضل خود نايل شود. سير تكاملي جزء سرشت و طبيعت اين موجودات است. اين موجودات بعضي طبيعياند و بعضي ارادي و بعضي مركّب از طبيعي و ارادي. بنابراين، سه طبقهاند، اما نظام وجودي آنها بر اين اساس است كه موجودات طبيعي مقدّم بر موجودات ارادياند و وجودا پيش از آنهاست.86 با اين حال، در جامعهاي كه صاحب اراده است، يعني جامعه انساني، اين حركت بر اساس اراده انسان ميتواند غيرتكاملي باشد. از اينرو، در اين باب مينويسد: اما نفوس مردم مدينههاي جاهله همچنان در نقصان ميمانند و راه كمال را نميگذرانند. بنابراين، در نوع حركت ميتوان گفت: هرچند ثبوتا اين حركت تكاملي است، ولي اثباتا در جوامع انساني ميتواند غيرتكاملي باشد. از اينرو، مدينه فاضله ظرف مكاني حركت تكاملي ارادي و مدينههاي غير فاضله ظرف مكاني حركت غيرتكاملي ارادي است.87
بنابراين، رويكرد وي چنين است:
1. اصلْ برقراري توازن در جامعه انساني است، به واسطه افراد غير اجتماعي، تضاد در جامعه ايجاد ميگردد88 البته نسبت به جامعه رويكردي انتقادي نيز دارد.2. الزاما در هر جامعهاي تضاد نيست و الزاما جوامع در حال گذار نخواهند بود.
3. منشأ قرارداد اجتماعي در مدينه فاضله نيروي امام و پيشوا و يا حكيم و يا رئيس مدينه، و در مدينه غيرفاضله برابري قدرت در گروههاي ستيزكار و خستگي از ستيز يا وجود دشمن مشترك است كه به تنهايي قادر به دفع آن نيستند و يا نرسيدن به منفعت در صورت عدم همكاري با گروه ديگر.89
4. از نگاه كاركردي او، براي مدينه فاضله، هم از لحاظ سياست و هم از لحاظ اخلاق، پيامبر لازم است. ارزش پيامبر تنها به لحاظ مقام متعالي او نيست، بلكه به دليل تأثيري است كه او در جامعه دارد.90
5. فارابي عقل را به «عقل نظري» و «عقل عملي» تقسيم ميكند و مدرك عقل نظري را اموري ميداند كه اراده انسان در تحقق آن دخيل نيست، و مدرك عقل عملي را اموري ميداند كه اراده انسان در تحقق آن دخيل است.91 از اينرو، انديشه اجتماعي او ميتواند هنجاري باشد.
6. وي جامعه را فرع بر طبيعت آدمي تلقّي مينمود و تشكيل اجتماع را اقتضاي آفرينش آدمي براي نيل به كمال و رفع ضرورتها ميدانست. فارابي لذت و سعادت را مربوط به نفس انسان و رسيدن نفس به عقل فعال ميدانست، ولي چون حقيقت انسان عقلي است و كمالي كه عارض اين نفس ميشود، يا حال است يا ملكه و آنچه در سعادت انسان مؤثر است ملكه است، نه حال و ملكه نيز يا ملكه رذايل است و يا ملكه فضايل، و چون ظرف ملكه رذايل و فضايل نفس انسان است، اين دو بايد در نفس انسان مستقر شوند و تنها در صورت تكرار و ممارست، اين استقرار حاصل ميگردد و روشن است كه ممارست و تكرار در اجتماع معنا پيدا ميكند و از اينرو، هرچند فارابي اصالة الفردي است و جامعه را فرع بر طبيعت آدمي تلقّي مينمايد و تشكيل اجتماع را اقتضاي آفرينش آدمي براي نيل به كمال و رفع ضرورتها ميداند، ولي در عين حال، تأثير، بلكه شدت تأثير جامعه بر كنشگران را ميپذيرد92
در نهايت، هدف او عبارت بودند:
1. پايهريزي علوم براي حفظ دين؛2. زمينهسازي براي ورود اخلاق در جامعه؛
3. ارائه راهي براي تقويت حكومت اسلامي متمركز و سامان بخشيدن به نظام اجتماعي مسلمانان.93
آنچه ذكر شد خلاصه انديشه فارابي درباره جامعه انساني بود كه از مباني نظري ايشان (هستيشناسي ـ شناختشناسي و انسانشناسي) شروع شد و با شناخت جامعه پايان يافت. به عبارت ديگر، ميتوان گفت: انديشه اجتماعي فارابي ريشه در انسانشناسي او، و انسانشناسي او ريشه در هستيشناسياش، و هستيشناسياش ريشه در شناختشناسي او دارد و كمتر انديشهاي را ميتوان يافت كه از اين انسجام دروني برخوردار باشد.
نتيجه گيري
هر نظريهاي مبتني بر دو ركن اساسي است: 1. مباني؛ 2. بنا. يا به عبارت ديگر، انسجام منطقي بين گزارههاي انديشه. اين دو ركن ميتوانند معيار مناسبي براي قوّت يا ضعف يك نظريه باشند.با بررسي انديشه فارابي، اين نتيجه حاصل ميشود كه انديشه اجتماعي او نه تنها از يك چارچوب نظري برخوردار است، بلكه اساس آن بر يك مباني بسيار دقيق عقلاني ـ وحياني استوار است كه همين ارزش والايي به اين نظريه بخشيده است. علاوه بر آن، انسجام دروني اين انديشه نيز بسيار قوي است، به گونهاي كه كمتر نقصي بر آن وارد است. ولي در اين ميان، اين سؤال مطرح ميشود كه چرا اين نظريه با اين ظرفيت بالا، دستكم مثل ديگر نظريات تقليلگرايانه، كه حتي از حيث مباني و بنا از اين انديشه بسيار ضعيفترند، مطرح نگرديده و در دورههاي متعدد، ظهور و بروز پيدا نكرده است؟ پاسخ به اين سؤال، شايسته پژوهشي مستقل است.
لينک مطلب
توسط صغری شکوهی در دوشنبه 31 خرداد 1389 ساعت 5:46 AM
نظرات 0
