چكيده

اكنون سال‏ها پس از آغاز قيام حضرت امام خميني قدس‏سره و پايه‏گذاري نظام مقتدر اسلامي، در حالي كه در سايه چتر حمايتي و تشويق بي‏وقفه دشمنان شناخته شده اسلام، گروهي از روشن‏فكران غرب‏زده به گونه‏اي بنيادي در خدمت تحقق تفكر جدايي دين از سياست هستند و با اشاعه اين انديشه، سعي در جداسازي حاكميت دين از عرصه اداره جامعه را دارند، انديشه‏هاي امام راحل صبغه جهاني پيدا كرده است. ايشان با ارائه مكتب سياسي ـ اجتماعي اسلام، خط بطلاني بر همه تلاش‏هاي فرهنگي و سياسي دشمنان اسلام در طول يك قرن و نيم گذشته كشيد كه سعي كرده بودند اسلام را به كلي از عرصه زندگي جامعه بيرون برانند.
ويژگي بارز انديشه‏هاي اجتماعي امام خميني قدس‏سره هويّت ديني آن است كه انديشه‏اي متفاوت از انديشه سكولار غربي مطرح كرد.
در اين مقاله، سعي شده است با اشاره به انديشه‏هاي اجتماعي امام راحل، به حاكميت دين در عرصه‏هاي اجتماعي و اداره جامعه پرداخته شود تا بي‏پايگي انديشه‏هاي سكولار و انديشه‏هايي كه قصد دارند اسلام را از عرصه زندگي اجتماعي بيرون برانند، اثبات شود.
كليدواژه‏ها: آزادي، عدالت، برادري، خودباوري، قانون‏گرايي، ظلم‏ستيزي، دين، سياست، ولايت مطلقه فقيه، امام خميني قدس‏سره.

مقدّمه

برخي انديشه‏ها و ديدگاه‏ها با اينكه در مقطعي از تاريخ مطرح شده است، ولي گستره‏اش از مرز زمان، مكان و تاريخ فراتر مي‏رود و اعتبار و ارزش آن فرازماني و فراتاريخي است و در طول اعصار و قرن‏ها، اعتبار خود را حفظ مي‏كند. از آن جمله، انديشه رهبر فقيد انقلاب اسلامي ايران حضرت امام خميني قدس‏سرهاست كه انديشه‏ها و ديدگاه‏هاي ايشان مرز زمان و مكان را درنورديده و همه انديشمندان را به تحيّر واداشته است، به گونه‏اي كه همه آنها به نو و پويا بودن انديشه ايشان اذعان دارند.
اين انديشه‏ها حكايت از آن دارند كه امام راحل به جنبه‏هاي مختلف اسلام آگاهي عميق و همه‏جانبه‏اي داشتند و با برخورداري از صفات و ويژگي‏هاي الهي و عرفاني، منشأ تأثيرهاي شگرفي در تاريخ شدند كه شجره طيّبه انقلاب اسلامي از بارزترين اين تأثيرها است كه به لطف الهي و عنايات ائمّه اطهار عليهم‏السلامو با رهبري حكيمانه ايشان و حمايت‏هاي مردمي، به ثمر نشست.
با توجه به اينكه ايشان يك اسلام‏شناس حقيقي بودند، انديشه‏هاي ايشان نيز حكايت از ديدگاه‏هاي ناب اسلامي دارند. مباني نظري انديشه ايشان در حوزه‏هاي هستي‏شناسي، انسان‏شناسي و جامعه‏شناسي‏گوياي احاطه ايشان به ديدگاه‏هاي ناب اسلامي و حقيقت دين است.
يكي از حوزه‏هاي انديشه امام راحل انديشه‏هاي اجتماعي ايشان است كه اين جنبه از شخصيت ايشان و شناخت كامل وي از حوزه‏هاي اجتماعي و سياسي، منشأ ثمرات عظيمي در تاريخ شد و ساير ملل جهان را نيز شيفته خود كرد.
در اين تحقيق بر آن هستيم كه به بررسي اجمالي انديشه‏هاي امام راحل، بخصوص انديشه‏هاي اجتماعي
ايشان، بپردازيم تا شايد گاهي، هرچند كوچك در راه معرفي انديشه‏ها و شخصيت ايشان برداريم.

مباني نظري انديشه امام خميني قدس‏سره

اگر بپذيريم جهت‏گيري‏ها و گرايش هر مؤلفي بر پيش‏فرض‏ها و مباني نظري مبتني است، پس بايد به بررسي شالوده‏هاي فكري امام خميني قدس‏سره نيز بپردازيم؛ چراكه ايشان با تكيه به همين زيربناي اعتقادي، به مقولات و رفتارهاي سياسي و اجتماعي وارد شدند. بنابراين، براي آگاهي و شناخت مباني نظري ايشان، بايد سه موضوع هستي‏شناسي، انسان‏شناسي و جامعه‏شناسي را در آثار و منابع در دسترس ايشان به شرحي كه در ذيل مي‏آيد، جست‏وجو كنيم:

الف. هستي‏شناسي

اگر «جهان‏بيني» را به معناي مجموعه‏اي از بينش‏ها و تفسيرها و تحليل‏ها درباره جهان و جامعه و انسان بپذيريم، پس هستي‏شناسي و معرفت نسبت به جهان هستي يكي از اركان جهان‏بيني است، و نوع پاسخ مؤلّف و صاحب اثر به پرسش‏هايي همچون پرسش‏هاي ذيل، گوياي نظام معرفتي، جهت‏گيري فكري و نظري و جهت‏گيري‏هاي رفتاري و كرداري اوست: از كجا آمده‏ايم؟ در كجا هستيم؟ بهر چه آمده‏ايم؟ به كجا مي‏رويم؟ هدف نظام هستي چيست؟ منشأ و مبدأ هستي كيست؟ علت محدثه و علت مبقيه موجودات و نظامات هستي چيست؟ اگر هدف متعالي براي هستي فرض شده است راه وصول به آن و اصول و چشم‏انداز آن از سوي ناظم هستي‏بخش به بشر ابلاغ شده است يا خير؟ معيار شناخت هستي چيست؟ و مانند آن.2
براي آگاهي از مباني نظري امام خميني قدس‏سره و تفسير ايشان از نظام هستي، به كاوش در آثار و تأليفات ايشان مي‏پردازيم:

1) روش هستي‏شناسي

حضرت امام در آثار خود، از دو نوع شناخت‏شناسي ياد مي‏كنند كه هر يك منشأ جهان‏بيني ويژه‏اي است: روش شناخت حسّي و تجربي، كه موجب پديد آمدن جهان‏بيني مادي مي‏شود؛ مثل جهان‏بيني ماركسيستي؛ و ديگري روش شناخت حسّي و عقلي كه معيار شناخت در جهان‏بيني الهي و توحيدي به شمار مي‏رود و در اين‏باره مي‏نويسند:
ماديون معيار شناخت در جهان‏بيني خويش را حس دانسته و چيزي را كه محسوس نباشد از قلمرو علم بيرون مي‏دانند و «هستي» را همتاي ماده دانسته و چيزي را كه ماده ندارد موجود نمي‏دانند. قهرا جهان غيب، مانند وجود خداوند تعالي و وحي و نبوّت و قيامت را يكسره افسانه مي‏دانند، در حالي كه معيار شناخت در جهان‏بيني الهي، اعم از حس و عقل مي‏باشد و چيزي كه معقول باشد، داخل در قلمرو علم مي‏باشد، گرچه محسوس نباشد. لذا، «هستي» اعم از غيب و شهادت است.3

2) مبدأ هستي

امام خميني قدس‏سره بر خلاف نظريه‏هاي منكران خدا و مخالفان خداپرستي همچون فوئرباخ، كارل ماركس و فريدريش نيچه، مبدأ هستي را «خدا» معرفي مي‏كند. به اعتقاد ايشان، خالق همه موجودات خداي متعال بوده كه مالك و عالم به همه چيز است. وقتي خبرنگاري در اين زمينه از ايشان مي‏پرسد: اعتقادات شما چيست؟ پاسخ مي‏دهند:
اعتقادات ما... اصل توحيد است، مطابق اين اصل، ما معتقديم كه خالق و آفريننده جهان و همه عوالم وجود و انسان تنها ذات مقدّس خداي تعالي است كه از همه حقايق مطّلع است و قادر بر همه چيز است و مالك همه چيز.4
همچنين ايشان در نامه به گورباچف مشكل اصلي دنياي شرق و دنياي غرب را در عصر حاضر، بي‏اعتقادي به خدا و مظاهر الهي يا جهت‏گيري‏هاي ضدخدايي مي‏شمارند و مي‏نويسند:
مشكل اصلي شما عدم اعتقاد واقعي به خداست؛ همان مشكلي كه غرب را هم به ابتذال و بن‏بست كشيده و يا خواهد كشيد. مشكل اصلي شما مبارزه طولاني و بيهوده با خدا و مبدأ هستي و آفرينش است.5
در روايت هستي‏شناسانه امام خميني قدس‏سره همه موجودات در نظام آفرينش از نظر حدوث و بقا، به منشأ هستي، يعني خدا، وابسته‏اند و همه چيز تجلّي الهي است. در همين زمينه در كتاب طلب اراده آورده‏اند:
در تمام جهان هستي و دار تحقق، فاعل مستقلي بجز خداي تعالي نيست، و ديگر موجودات همان‏گونه كه در اصل وجود مستقل نيستند، بلكه ربط محض‏اند و وجودشان عين فقر و تعلّق است و ربط و احتياج صرف‏اند، صفات و آثار و افعالشان نيز مستقل نيست.6
ايشان در رويارويي انتقادآميز با نظريه «تفويض» مذهب معتزله و نظريه «جبر» مذهب اشاعره، به تقويت و ايضاح نظريه «امر بين‏الامرين» پرداخته و نوشته‏اند:
«تفويض» بدان معنا كه مخلوق ممكن، در ايجادش و فاعليتش مستقل باشد، و «جبر» به اين معنا كه هرگونه تأثير از موجودي غيرخدا سلب شود و گفته شود كه خداي تعالي خودش و بدون هيچ واسطه‏اي مباشر كارهاست و همه آثار از خود اوست، هر دو محال... است. راهي كه ميانه اين دو روشن مي‏شود اين است كه بگوييم: موجودات امكاني مؤثر هستند، لكن نه به طور استقلال، بلكه آنان را فاعليت و علّيت و تأثير هست، لكن نه به گونه‏اي كه مستقل و مستبد در فاعليت و علّيت و تأثير باشند. در تمام جهان هستي و دار تحقق، فاعل مستقلي بجز خداي تعالي نيست... جهان از آن جهت كه ربط صرف و تعلّق محض است، ظهور قدرت خدا و اراده و علم و فعل اوست و اين همان «امر بين‏الامرين و منزلة بين‏المنزلتين» است.7

3) رابطه موجودات هستي با مبدأ

امام راحل درباره رابطه موجودات هستي با مبدأ هستي‏بخش به نوعي «مُثُل افلاطوني» (موجودات عالم سايه‏هايي از موجودات عالم بالاترند) قايل بودند، اما بخلاف ديدگاه افلاطون كه معتقد بود: تنها فيلسوفان قادرند اصل و حقيقت هستي را مشاهده كنند. ايشان معتقدند: اين انبيا هستند كه عالم را آنچنان كه هست ترسيم مي‏كنند، و مي‏نويسند:
حيات در اينجا نازله آن حقيقتي است كه از عالم غيب آمده است و موت... رجوع به همان مرتبه‏اي است كه از اول بوده است، البته مراتب مختلف است و شئون مختلف است.
تمام مشكلاتي كه ما داريم براي اين است كه ما محجوبيم از اينكه واقعيت را آن‏طور كه هست و نظام هستي را به آن طوري كه تنظيم شده است مشاهده كنيم. آنچه كه انبيا براي او مبعوث شده بودند و تمام كارهاي ديگر مقدّمه اوست، بسط توحيد و شناخت مردم از عالم است، كه چطور است؛ ارائه عالم به آن طوري كه هست، نه به آن طوري كه ما ادراك مي‏كنيم.8
از ديدگاه امام خميني قدس‏سره همه مفاهيم و علوم در همنشيني با توحيد هويّت مي‏يابند و معنا پيدا مي‏كنند. به عبارت ديگر، ايشان مي‏كوشند كه از قلّه توحيد انديشه سياسي خود را سازمان‏دهي كنند و فلسفه سياسي گفتمان انقلاب اسلامي را نشان دهند:
كسي كه مطالعه كند در قرآن شريف، اين معنا را مي‏بيند كه جميع علوم طبيعي جنبه معنوي آن در قرآن مطرح است، نه جنبه طبيعي آن. تمام تعقّلاتي كه در قرآن واقع شده است و امر به تعقّل، امر به اينكه محسوس را به عالم تعقّل ببريد... آن مقصدي كه اسلام دارد اين است كه تمام اينها مهار بشود به «علوم الهي» و برگشت به «توحيد» بكند؛ هر علمي جنبه الوهيت در آن باشد؛ يعني انسان طبيعت را كه مي‏بيند خدا را در آن ببيند، ماده را كه مي‏بيند خدا را در آن ببيند، ساير موجودات را كه مشاهده بكند خدا را در آن ببيند.9
ايشان از سكّوي توحيد و پارادايم «توحيد» به تعريف و بازتعريف مفاهيم و الگوهاي روابط اجتماعي، روابط سياسي، روابط اقتصادي، روابط انساني، روابط خارجي، نفي شخص‏پرستي، نفي شخصيت‏پرستي، نفي لذت‏پرستي، ظلم‏ستيزي، استبدادزدايي، آزادي، مساوات، قانون و قانون‏گذاري و مانند آن مي‏پردازند و معتقدند:
... در جامعه‏اي كه شخص‏پرستي‏ها و شخصيت‏پرستي‏ها و لذت‏پرستي‏ها و هر نوع پرستش محكوم مي‏شود و فقط انسان‏ها دعوت مي‏شوند به پرستش خدا، در آن صورت، همه روابط بين انسان‏ها، چه اقتصادي و يا غير اقتصادي در داخل چنين جامعه‏اي و در رابطه اين جامعه با خارج تغيير مي‏كند و ضوابط عوض مي‏شود، همه امتيازات لغو مي‏شود، فقط تقوا و پاكي ملاك برتري است، زمامدار با پايين‏ترين فرد جامعه برابر است و ضوابط و معيارهاي متعالي الهي و انساني مبناي پيمان‏ها يا قطع روابط است.10
از اين اصل اعتقادي [اصل توحيد] «اصل آزادي بشر» را مي‏آموزيم كه هيچ كس حق ندارد فرد و يا جامعه و ملتي را از آزادي محروم كند، براي او قانون وضع نمايد، رفتار و روابط او را بنا به خواسته‏ها و اميال خود تنظيم كند و بر اساس اين اصل (اصل «توحيد») ما نيز معتقديم كه قانون‏گذاري براي بشر، تنها در اختيار خداي تعالي است؛ همچنان‏كه قوانين هستي و خلقت را نيز خداوند مقرّر فرموده است و سعادت و كمال انسان و جوامع تنها در گرو اطاعت از قوانين الهي است كه توسط انبيا به بشر ابلاغ شده‏اند.
از همين اصل اعتقادي «توحيد» الهام مي‏گيريم كه همه انسان‏ها در پيشگاه خداوند يكسانند... . بنابراين، با هر چيزي كه «برابري» را در جامعه بر هم مي‏زند و امتيازات پوچ و بي‏محتوايي را بر جامعه حاكم مي‏سازد، بايد مبارزه كرد.11
حضرت امام رمز پيروزي و بقاي آن را «انگيزه الهي» و «وحدت كلمه» دانستند و بر آن باور بودند كه همواره «نصرت الهي» و «امدادهاي غيبي» در مراحل انقلاب اسلامي، شامل ملت اسلامي بوده است. ايشان مي‏نويسند:
من احساس مي‏كنم كه بسياري از مسائل بود كه بدون اينكه ما بفهميم انجام مي‏گرفت؛ اين جور نبود كه ما نقشه‏اي كشيده باشيم براي اين كار، و اين نبود جز اينكه خدا هدايت مي‏كرد.12

ب. انسان‏شناسي

امام خميني قدس‏سره در مقام فيلسوفي مسلمان، انسان را با تأكيد بر بعد اجتماعي‏اش و لزوم توجه به زندگي بشري، در گفتمان فلسفه اسلامي و متألّهان مورد مطالعه قرار مي‏دهند. بنابراين، او را مخلوقِ خالق هستي‏بخش مي‏شمارند و آن را عصاره خلقت دانسته، مي‏گويند:
انسان، اين موجودي كه عصاره همه خلقت است.13
ايشان همچنين معتقد بودند:
خداوند تعالي با وحي به انبياي بزرگ، مي‏خواسته‏اند كه مردم را، همه بشر را هدايت كنند و آدم بسازند، آدم به همه ابعادي كه دارد.14

1) اصالت انسان يا جامعه

در قرائت امام راحل، هر نوع جبري، اعم از جغرافيايي، تاريخي، ساختاري و اجتماعي، نفي مي‏شود. ضمن آنكه ايشان هرگز از تأثير و تأثر عوامل محيطي و اجتماعي و تاريخي بر انسان و اجتماع انساني غفلت نمي‏كنند. بنابراين، تعامل ميان جامعه و فرد برقرار مي‏گردد، اما اصالت به انسان داده مي‏شود؛ زيرا انسان در انديشه ايشان، فاعل مختار است. ايشان در همين زمينه مي‏نويسد:
چون آدمي از ابتداي خلقتش و بلكه پيش از خلقتش نسبت به اختلاف مواد قبل از تولدش تا زماني كه از اين نشأت طبيعت منتقل به عالم آخرت مي‏شود در «دار هيولا» واقع است، لامحاله تحت تأثير موجودات اين عالم قرار مي‏گيرد، لكن همه اينها او را در هيچ كاري از كارهاي اختياري‏اش مجبور و مضطر نمي‏كند.15
بر مبناي قرائت ايشان، انسان مختار است و در انتخاب راه كمال يا جهت‏گيري به سوي نقص، جبري بر او احاطه ندارد. ايشان معتقدند:
انسان محدود نيست... در طرف كمال به آنجا مي‏رسد كه يداللّه مي‏شود، عين‏اللّه مي‏شود... غير محدود است، و در طرف نقص هم، در طرف شقاوت هم غير محدود است.16
انسان يك موجودي است در ابتدا مثل ساير حيوانات است، اگر رشد بكند يك موجود روحاني مي‏شود كه بالاتر از ملائكه مي‏شود و اگر از طرف فساد برود يك موجودي است كه از همه حيوانات پست‏تر است.17

2) تربيت‏پذيري انسان

بر خلاف نظر بعضي از انديشه‏ورزان سياسي و فيلسوفان سياست كه انسان را بدسرنوشت و جنگجو يا خوش‏ذات و صلح‏جو تفسير و تأويل كرده‏اند و بر همين مبنا ديدگاه سياسي و اجتماعي خود را براي جوامع بشري ارائه داده‏اند، در نگاه امام خميني قدس‏سره انسان موجودي است بالقوّه تربيت‏پذير، تأثيرپذير، تأثيرگذار، عاقل، آزاد و مختار كه بر اساس اصل «آزادي و اختيار» سرنوشت خويش را رقم مي‏زند و هيچ عاملي را در پيمودن راه سعادت يا شقاوت مؤثرتر و تعيين‏كننده‏تر از اراده انسان نمي‏دانند و عواملي همچون وراثت و محيط را عواملي تأثيرگذار فرعي معرفي مي‏كنند و مي‏گويند:
بچه وقتي متولّد شد، ديكتاتور نيست...، لكن با تربيت‏هاي اعوجاجي در همان محيط كوچكي كه خودش دارد، كم‏كم ديكتاتوري در او ظهور مي‏كند. اگر تربيت صحيح باشد براي اين بچه، آن ديكتاتوري‏اش رو به ضعف مي‏رود و اگر تربيت فاسد باشد، آن ديكتاتوري كه كم بود، رشد مي‏كند.18
از ديدگاه امام خميني قدس‏سره در مفام فيلسوفي متألّه و عارف شيعي، خداوند، كه خالق و ربّ نظام هستي است، براي تربيت انسان، هاديان و مديراني همراه با طرح و برنامه تربيتي و سازندگي فرستاده است. آنان انبيا و كتب ديني هستند تا سعادت استعدادهاي نهفته در انسان را به منصّه ظهور رسانند و راه سعادت و شقاوت را به انسان بنمايانند، ايشان در اين زمينه اظهار مي‏دارند:
خداوند تعالي با وحي به انبياي بزرگ مي‏خواسته‏اند كه مردم را، همه بشر را هدايت و آدم بسازند.19
اگر براي هر علمي موضوعي است... علم همه انبيا هم موضوعش انسان است... تمام انبيا موضوع بحثشان، موضوع تربيتشان، موضوع علمشان انسان است.20
قرآن كريم... آمده است كه انسان را بسازد، انسان بالقوّه را انسان بالفعل و موجود بالفعل كند.21

3) چندساحتي بودن انسان

امام راحل، علي‏رغم ديدگاه‏هاي تك‏ساحتي، مثل بودائيسم، ليبراليسم و ماركسيسم، كه برخي به بعد روحي و معنوي و بعضي ديگر به بعد مادي و دنيايي متوجه شده‏اند، نگاهشان به ابعاد گوناگون انسان معطوف است، هم بعد مادي و معنوي، هم جنبه دنيايي و هم جنبه اخروي انسان را در تحليل خود لحاظ كرده و مي‏گويند:
انسان... جنبه‏هاي مختلف، ابعاد مختلف، شئون مختلف دارد. [از ]جنبه‏اي با نباتات شريك است... و جنبه حيواني هم مثل ساير حيوانات دارد... يك مرتبه مثالي انسان دارد.22
در ميان همه موجوداتي كه در اين طبيعت موجود هستند، انسان اختصاصاتي دارد كه ساير موجودات ندارند؛ يك مرتبه باطن، يك مرتبه عقليت، يك مرتبه بالاتر از مرتبه عقل در انسان بالقوّه هست، از اول در سرنوشت انسان هست كه اين انسان از عالم طبيعت سير بكند تا برسد به آنجايي كه وهم ماها نمي‏تواند برسد.23
ايشان همچنين با انتقاد از دو گرايش اسلامي كه يكي نگاهش معطوف به معنويات صرف و ديگري جهت‏گيري‏اش به مسائل مادي معطوف شده بود، معتقدند:
اين‏طور نيست كه انسان فقط خودش باشد و همين طبيعت، و مرتبه‏اي نداشته باشد، انسان مراتب دارد. آن كس كه رفته سراغ آن مرتبه بالاي انسان و از اين مراتب [مادي] غافل شده، اشتباه كرده. آن كسي كه چسبيده است به اين عالم ماده و مرتبه طبيعت را ديده و غافل از ماوراي طبيعت است، اين هم اشتباه كرده.24

4) انسان؛ موجودي كمالجو

بر خلاف نظام طبقاتي افلاطون و نظام كاستي يا «وارنا» در هندوئيسم، كه بر اساس آنها انسان‏ها با توجه به گوهر دروني يا سرشت خود به طور جبري در طبقه يا وارناي خاص قرار مي‏گيرند، در قرائت امام خميني قدس‏سره، انسان موجودي پويا، ديناميك و كمالجو است و به طور فطري به كمال عشق دارد. در تبيين اين ديدگاه، ايشان در كتاب طلب و اراده مي‏نويسند:
در فطرت همه بشر اين است كه كمال مطلق را مي‏خواهد و براي خودش هم مي‏خواهد. و بشر انحصارطلب است، كمال مطلق را مي‏خواهد كه خودش داشته باشد. قانع نمي‏شود به آنچه دارد، دنبال آن چيزي است كه ندارد؛ براي اينكه عشق به كمال مطلق دارد.25
همه نفوس در آنها اين مسئله هست كه... كمال مطلق را تا ناقص است براي خودش مي‏خواهد. قدرت را براي خودش مي‏خواهد؛ چون ناقص است.... سرمايه‏دار هر چه زيادتر سرمايه تهيه كند، دنبال اين است كه اضافه كند و حكومت هر چه سعه داشته باشد، حكومتش اين است كه دنبال توسعه بدهند.26

5) تعامل فرد و جامعه از ديدگاه امام خميني قدس‏سره

از ديدگاه امام خميني قدس‏سره، همواره ميان فرد و جامعه تعامل برقرار است. به عبارت ديگر، ايشان شكل‏گيري و رشد اجتماعي و فردي رفتارهاي انساني را در ارتباط متقابل روان‏شناختي و جامعه‏شناختي مي‏دانند. اين در حالي است كه ماركسيست‏ها بر تأثير جامعه‏شناختي تأكيد مي‏ورزند و ليبراليست‏ها بر بعد روان‏شناختي انگشت مي‏گذارند. ايشان در زمينه تأثير جامعه بر فرد معتقدند:
انسان در اجتماعات بزرگ، نظير راهپيمايي‏ها تحت تأثير واقع مي‏شود و چه بسا كه از خود بي‏خود شود و از يك شعار و فرياد بي‏توجه تبعيت كند.27
وقتي يك جامعه‏اي راه افتاد، آن هم كه نخواهد، قهرا كشيده مي‏شود... وضع جامعه و اجتماع اين‏طوري است.28
امام راحل درباره تأثير فرد بر جامعه بر اين باورند:
عمل يك شخص در يك جامعه اثر دارد... عمل هر يك از شما تأثير دارد، وقتي شما يك عمل زشتي كرديد، ديگران هم كه مي‏بينند در آنها تأثير مي‏كند. وقتي شما يك عمل صالحي انجام داديد، ديگران هم وقتي كه مي‏بينند در آنها تأثير مي‏كند.29
كسي كه به يك ملتي سلطه دارد، به يك ملتي حكومت دارد، اين چنانچه عدالت‏پرور باشد، دستگاه او عدالت‏پرور خواهد شد؛ قشرهايي كه به او مرتبط هستند، قهرا به عدالت گرايش پيدا مي‏كنند.30
با چشم‏اندازي بر آنچه درباره انسان‏شناسي گفته شد، در يك جمع‏بندي مي‏توان گفت: امام خميني قدس‏سره بر اساس پارادايم «توحيد» ـ كه در بحث هستي‏شناسي درباره‏اش سخن به ميان آورديم ـ به تفسير و تأويل انسان پرداختند و بر اين اساس، ميان هستي‏شناسي و انسان‏شناسي رابطه عموم و خصوص مطلق برقرار كردند. به عبارت ديگر، ايشان انسان‏شناسي را در طول هستي‏شناسي مي‏دانستند و در اين زمينه، آزادي و اختيار را براي انسان اثبات و هر نوع جبر را نفي مي‏كردند و انسان را مستعد و تربيت‏پذير معرفي مي‏نمودند كه خالق هستي و پروردگارش از راه انبيا و كتب الهي، شيوه تربيت را به وي نمايانده است. از ديدگاه ايشان، انسان موجودي چندساحتي است كه بالفطره رو به كمال مطلق در حركت است و در اين سير، هم فرد بر جامعه تأثير مي‏گذارد و هم جامعه بر فرد؛ تعاملي ميان فرد و جامعه برقرار است.

ج. جامعه‏شناسي

آيا فرد اسير جبر تاريخ و جامعه است يا جامعه به مثابه بستر تربيت انسان است؟
امام خميني قدس‏سره بر خلاف مكاتب ماركسيستي و سوسياليستي و اقمار و نحله‏هاي همسو با آنان در جهان اسلام، كه بشريت را اسير جبر تاريخ و جامعه مي‏پنداشتند، جامعه را در طول نظام هستي تفسير و تأويل مي‏كنند؛ يعني آفريننده و پروردگار هستي براي هدايت جامعه توسط انبياي الهي، برنامه و دستورالعمل‏هاي سعادت‏بخش و تكامل‏بخش فرستاده و در اختيار انسان‏ها گذاشته و انسان‏ها را به پيمودن راه كمال و سعادت دعوت كرده است. ايشان براي تبيين اين موضوع بر مبناي پارادايم «توحيد» معتقدند:
از اين اصل [اصل «توحيد»] ما نيز معتقديم كه قانون‏گذاري براي بشر، تنها در اختيار خداي تعالي است؛ همچنان‏كه قوانين هستي و خلقت را نيز خداوند مقرّر فرموده است و سعادت و كمال انسان و جوامع تنها در گرو اطاعت از قوانين الهي است كه توسط انبيا به بشر ابلاغ شده است.31
مذهب اسلام از هنگام ظهور خود، متعرّض نظام‏هاي حاكم در جامعه شده و خود داراي نظام خاص اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي بوده و براي تمامي ابعاد و شئون زندگي فردي و اجتماعي، قوانين خاصي وضع كرده است و جز آن را براي سعادت جامعه نمي‏پذيرد. مذهب اسلام همان‏گونه كه به انسان مي‏گويد خدا را عبادت كن و چگونه عبادت كن، به او مي‏گويد: چگونه زندگي كن و روابط خود را با ساير انسان‏ها چگونه تنظيم كن و حتي جامعه اسلامي با ساير جوامع بايد چگونه روابطي برقرار نمايد.32
از ديدگاه امام راحل، انبيا و اولياي الهي براي اصلاح و هدايت فرد و جامعه فرستاده شده‏اند و سياست مختصّ آنان است و غير آنها نمي‏توانند چنين سياستي را اعمال كنند. ايشان در اين زمينه، معتقدند:
سياست اين است كه جامعه را هدايت كند و راه ببرد، تمام مصالح جامعه را در نظر بگيرد و اينها را هدايت كند به طرف‏آن چيزي‏كه‏صلاحشان‏هست،صلاح‏ملت هست، صلاح افراد هست و اين مختص به انبياست. ديگران اين سياست را نمي‏توانند اداره كنند، اين مختص به انبياو اولياست و به تبع‏آن، به علماي‏بيداراسلام... .33

1) تقدّم مصالح جامعه بر مصالح فرد يا بعكس

امام خميني قدس‏سره در پاسخ به اين پرسش كه آيا مصالح جامعه بر فرد مقدّم است يا بعكس، مصالح جامعه را از نظر ارزشي مقدّم بر فرد مي‏شمرند و با تكيه بر تعاليم و رفتار پيامبران الهي اعتقاد دارند:
تمام انبيا از صدر بشر و بشريت... براي اين بوده است كه جامعه را اصلاح كنند، فرد را فداي جامعه مي‏كردند. ما فردي بالاتر از خود انبيا نداريم، ما فردي بالاتر از خود ائمّه ـ عليهم‏السلام ـ نداريم؛ اين فردها خودشان را، فردها را فدا مي‏كردند براي جامعه... اگر شخصي يا گروهي بخواهند يك جامعه را تباه كنند، يك حكومتي را، كه حكومت عدل است، تباه كنند، با بيّنات با آنها بايد صحبت كرد. نشنيدند، با موازين عقلي صحبت كرد. نشنيدند، با حديد... . بالاترين فرد كه ارزشش بيشتر از هر چيز است در دنيا، وقتي كه با مصالح جامعه معارضه كرد اين فرد بايد فدا شود.34

2) جامعه توحيدي

بر اساس پارادايم «توحيد»، امام خميني قدس‏سره جامعه توحيدي را به گونه‏اي به تصوير كشيدند كه تداعي‏كننده بعد اجتماعي يا به عبارت ديگر، بازتوليد جامعه‏شناختي اصل فلسفي «وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت» باشد. در واقع، نظريه «جامعه توحيدي» در پاسخ به نظريه «جامعه بي‏طبقه»، كه از سوي برخي نحله‏هاي ماركسيست طرح شده بود، و نظريه «جامعه بي‏طبقه توحيدي»، كه از سوي بعضي از نظريه‏پردازان متأثر از ماركسيسم و سازمان‏هاي سياسي التقاطي بازسازي شده بود، مطرح گرديد. ايشان در معرفي «جامعه توحيدي» مي‏گويند:
«جامعه توحيدي»... عبارت از جامعه‏اي است كه با حفظ همه مراتب، يك نظر داشته باشند؛ كأنّه موجودند... قشرهاي دولت، ملت، رئيس جمهور، پايين‏تر، همه با حفظ مراتبشان يك مقصد داشته باشند.35
«جامعه توحيدي» معنايش اين است كه... در عين حالي كه حكومت هست، همه اينها يك فكر داشته باشند. «جامعه توحيدي» معنايش اين است كه همه اينها به خدا فكر كنند، توجه به خدا داشته باشند، نه اينكه هرج و مرج باشد.36

3) نظريه امّت اسلام

جنبش‏هاي فكري و سياسي ناسيوناليست، كه خاستگاهشان غرب و اروپاست و از قرن نوزدهم در جوامع اسلامي نفوذ كردند و در قرن بيستم نضج گرفتند و با فروپاشي امپراتوري عثماني و ظهور كشور ـ ملت‏هاي گوناگون، به منزله يك واقعيت پذيرفته شدند. ولي امام خميني قدس‏سره در مقابل، با اتخاذ موضع منفي، آنها را در تضاد با اسلام معرفي كردند و به مثابه جانشين، نظريه «امت اسلام» را بازسازي و مطرح كردند؛ در اين زمينه عقيده داشتند:
اسلام آمده است تا تمام ملل دنيا را، عرب را، عجم را، ترك را، فارس را با هم متحد كند و يك امّت بزرگ به نام «امّت اسلام» در دنيا برقرار كند تا كساني كه مي‏خواهند سلطه بر اين دولت‏هاي اسلامي و مراكز پيدا بكنند، نتوانند؛ به واسطه اجتماع بزرگي كه مسلمين از هر طايفه [دارند].
نقشه قدرت‏هاي بزرگ و وابستگان آنها در كشورهاي اسلامي اين است كه اين قشرهاي مسلم را، كه خداي تبارك و تعالي بين آنها اخوّت ايجاد كرده است و مؤمنون را به نام «اخوّت» ياد فرموده است، از هم جدا كنند و به اسم ملت ترك، ملت كرد، ملت عرب، ملت فارس از هم جدا كنند، بلكه با همه دشمن كنند و اين درست خلاف مسير اسلام است و مسير قرآن كريم. تمام مسلمين با هم برادرند و برابرند و هيچ‏يك از آنها از يكديگر جدا نيستند و همه آنها زير پرچم اسلام و زير پرچم «توحيد» بايد باشند.37
ايشان با وجود مخالفت با ملّي‏گرايي و ناسيوناليسم، احترام به وطن را مشروط به اينكه متضاد و مقابل اسلام نباشد موافق دستورات الهي مي‏شمردند و در عمل نيز با رهبري انقلاب اسلامي و تأسيس نظام جمهوري اسلامي ايران، نهادها و نمادهاي آن كشور ـ ملت را به منزله يك واقعيت پذيرفتند، هرچند باورشان به اهداف بلندمدت براي تحقق امّت اسلام معطوف بود. در همين زمينه، در آثار ايشان مي‏خوانيم:
ما مكرّر اين معنا را گفتيم كه اين قضيه‏اي كه شايد صحبتش در همه جا هست كه ملت ايران ـ مثلاً ـ جدا، ملت عراق جدا، هر كدام يك عصبيّتي براي او داشته باشند و حتي به اسلام كار نداشته باشند؛ به ملت و به مليّت كار داشته باشند، اين يك امر بي‏اساس است در اسلام، بلكه مضاد با اسلام است.
اسلام در عين حالي كه «وطن» را، آنجايي كه زادگاه است، احترام مي‏گذارد، لكن مقابل اسلام قرار نمي‏دهد. اساس اسلام است. اينها ديگر بقيه‏اش فرعند. اساس ـ آنهايي كه مكتبي هستند ـ خدمت به اسلام است. اين خدمت اگر در لبنان باشد خدمت است و اگر در ايران باشد خدمت است.
محمّد عبّاسي





لينک مطلب
 توسط صغری شکوهی در دوشنبه 31 خرداد 1389  ساعت 5:46 AM نظرات 0


POWERED BY RASEKHOON.NET