چكيده

پيش‏بيني آينده جهان همواره مورد توجه و علاقه آدمي بوده است. امروز كه جهان شاهد تحوّلات سريع و فراگير در عرصه‏هاي گوناگون حيات بشري است و انقلابي عظيم در ارتباطات و تعاملات رخ داده و بحث از جهاني‏شدن يا جهاني‏سازي مطرح است، اين اهتمام فزوني يافته است.
در اين مقاله، نخست به وضعيت هويّتي افراد در دنياي نوين و موقعيت دين از منظر جامعه‏شناسان اشاره شده و شواهد ارائه شده حاكي از اين موضوع است كه افزايش آگاهي فرهنگي جهان، كه ناشي از توسعه ارتباطات و تعاملات است، بستر مناسبي براي گزينش عقلاني فراهم آورده است. در اين محيط، دين واجد ويژگي عقلاني فرصت عرضه خود را در گستره جهان خواهد يافت. بر همين اساس، به آمار گرايش افراد در نقاط گوناگون جهان به اسلام و نيز برخي از مؤلّفه‏هاي جهان‏شمولي اسلام، كه بر سرعت اين پديده مي‏افزايد، اشاره شده است.
كليدواژه‏ها: اسلام، هويّت، فرهنگ، جهاني شدن، تعامل، گزينش عقلاني، ارزش.

مقدّمه

چگونه مي‏توان از يك‏سو، شاهد فروپاشي و اضمحلال هويّت ديني، و از سوي ديگر، شاهد اقبال جهانيان به هويّت‏هاي ديني بود؟
فرهنگ بشر با پيش‏گويي و پيش‏بيني سرنوشت نهايي آدمي همراه و همزاد بوده است. اديان الهي و به طور خاص اديان ابراهيمي، حركت جهان را بر محور تعالي و تكامل ابعاد وجودي انسان و جامعه‏اي سعادتمند بر محور عدالت و ديانت پيش‏بيني كرده و وعده تحقق جامعه‏اي آرماني را داده‏اند. ظهور مكاتب برخاسته از انديشه‏هاي بشري، رويكردهاي گوناگوني را در اين خصوص پديدار نموده كه در دو طيف خوش‏بينانه و بدبينانه قابل شناسايي است.
بسياري از نظريه‏پردازان اجتماعي كلاسيك استدلال مي‏كردند كه ايجاد جوامع نوين مستلزم سازوكاري است كه ذاتا مخرب سنّت و ضد دين است.
از نظر ماركس، سنّت بيشتر يك منبع سردرگمي و مرموزسازي بود؛ پوششي كه روابط اجتماعي را مي‏پوشاند و ماهيت واقعي آنها را پنهان مي‏كرد.2
ماكس وبر نيز تصور مي‏كرد پيشرفت سرمايه‏داري صنعتي با مرگ جهان‏بيني‏هاي سنّتي همراه خواهد بود. وبر برخلاف ماركس استدلال مي‏كرد كه ايجاد تغييراتي خاص در انديشه‏ها و اعمال مذهبي پيش‏شرط غربي براي ظهور سرمايه‏داري در غرب هستند. اما سرمايه‏داري هنگامي كه خود را به عنوان شكل غالب فعاليت اقتصادي تثبيت‏كرده‏بود، نيروي حركت‏خاص‏خود را به دست آورد و از انديشه‏ها و اعمال مذهبي كه براي ظهور آن ضروري بودند، بي‏نياز شد. ايجاد و پيشرفت سرمايه‏داري همراه با ظهور دولت ديوان‏سالار ناشي از آن، به تدريج عمل را منطقي و با معيارهاي كارآيي و سودمند سازگار كرد.3
در دنياي گريزان از سنّت و دين، حركت‏هاي
احياگرانه‏اي رخ نموده كه در درون آن به تقدّس‏گرايي جديدي انجاميده است؛ از جمله نخستين حركت‏هاي احياگرانه مي‏توان از حركتي نام برد كه از حدود سال‏هاي 1830 تا 1970 حول محور دولت‏هاي رفاهي دموكراتيك متمركز گرديد و توجه تحقيقات ديني و رسانه‏اي را به خود جلب كرد. اين حركت‏ها محتاج بودند كه با دين‏ورزي جمعي انسان معمولي و افسانه‏هاي ابتدايي عوام و آرمان‏هاي دموكراتيك جامعه (محلي، منطقه‏اي، ملّي) درهم آميزند تا ابعادي مقدّس و متعالي پيدا كنند. فرايند مقدّس شمردن اجتماع مدني جديد و وحدت و يكپارچگي دموكراتيك شالوده محكمي براي سنّت دوركيمي جامعه‏شناسي ديني فراهم ساخت و نمود خود را در عبارت «دين عرفي» بهتر يافت. كانون مجموعه جديد نمادهاي مقدّس حول محور «جنبش‏هاي مردمگرا» سامان يافت كه موجب خلق و پيدايش ملت شد و از طبقه اشراف قداست‏زدايي كرد و تقدّس در صداي اكثريت متبلور گرديد.
به رغم همه مسائل و مشكلات پيش‏روي آدمي در اين عصر و محصور شدن در حصار امواج رسانه‏اي، شواهد حاكي از آن هستند كه هر قدر جهان به پيش مي‏رود، انسان خسته و به بن‏بست رسيده بيشتر به حضور و وجود دين در عرصه فردي و جمعي احساس نياز مي‏كند. رشد و توسعه اسلام در دهه 1970 و 1980 نمونه روشني از فرايند حيات پوياي سنّت در عصر كنوني است. انقلاب 1979 ايران يك شاهد روشن از تجديد حيات اسلام است. بسيج اعتقادات مذهبي سنّتي با پخش نوارهاي صوتي و اعلاميه‏ها از طريق شبكه‏هاي غيررسمي و خارج از گستره رسانه‏هاي تحت كنترل دولت، به بي‏اعتبار كردن سياست‏هاي غرب‏گرايي شاه و تضعيف رژيم سلطنتي كمك كرد. شبيه اين‏گونه خيزش‏هاي ديني و سنّتي را نه تنها در ايران و خاورميانه، بلكه در كشورهاي آمريكا و اروپاي غربي، مانند انگليس و فرانسه و آمريكاي لاتين نيز مي‏توان مشاهده كرد. اين تحوّل را بر اين اساس، مي‏توان چنين تحليل كرد كه در عصرجديد،مذهب‏پناهگاهي‏است‏براي‏كساني‏كه‏قادرنيستند در دنيايي زندگي كنند كه سنّت از آن رخت بر بسته است.
اين مقال به ديدگاه برخي انديشمندان اجتماعي در خصوص جايگاه دين در جهان امروز و فردا اشاره نموده و تلاش مي‏كند با استفاده از رويكرد پيش‏بيني احتمالي و روش فرافكني و بهره‏گيري از ديدگاه نخبگان و متفكران، چشم‏اندازي از موقعيت دين در جهان آينده با نگاهي به واقعيات امروز جهان ارائه نمايد.

چارچوب نظري

هرچند اراده و اختيار آدمي در فضاهاي اجتماعي و فرهنگي سلب نمي‏شود ولي به شدت متأثر از آن است. به عبارت ديگر، انسان داراي استعدادهايي است كه در فضاي اجتماعي به فعليت مي‏رسند. دو فضاي خصوصي و عمومي در انسان قابل تفكيك هستند. فضاي خصوصي ناظر به تمايلات و خواسته‏هايي است كه از فرد بدون لحاظ عضوي از گروه يا نحله مذهبي سر مي‏زند، و فضاي عمومي ناظر بر آن بخش از خواسته‏ها و تمايلاتي است كه از فرد به عنوان عضو گروه يا نحله صادر مي‏شود. از سوي ديگر، سه لايه هويّتي در انسان قابل شناسايي هستند: هويّت فردي، هويّت جمعي، و هويّت جهاني. هويّت فردي و هويّت جهاني در فضاي خصوصي، قابليت بيشتري براي ظهور دارند، و هويّت جمعي آن بخش از هويّت آدمي است كه در فصاي عمومي و در پي تعلّقات محلّي، قومي، ملّي و يا مذهبي توليد مي‏گردد. هويّت فردي داراي خاستگاه احساسي و عاطفي است و از تمايلات نفساني انسان ناشي مي‏شود. هويّت عقلاني نيز آن‏گاه حاصل مي‏شود كه عقل آدمي از تعلّقات رهايي يافته، فرصت تأمّل و انتخاب عقلاني را بيابد.
آنچه گفته شد در الگوي‏ذيل طراحي گرديده است.4

فرضيه

به نظر مي‏رسد با توسعه ارتباطات و گسترش آگاهي جهاني و تعاملات فرهنگي، فرصت گزينش عقلاني براي جهانيان فراهم مي‏گردد و در اين فضا، مي‏توان شاهد افزايش گرايش به دين عقلاني اسلام بود.

دين و سنّت در جهان امروز از منظر انديشمندان

ديويد هاروي (David Harvy) در نظريه «تراكم زمان و مكان» معتقد است: وضعيت تراكم زمان و مكان به جهاني منجر گشته است كه در آن هر روز و هر لحظه بخش‏هاي بيشتري از جهان درون يك نظام ارتباطي جهاني قرار مي‏گيرند. به اعتقاد او، اين وضعيت به قطع پيوند با گذشته، سنّت، جماعت و هويّت‏هاي جمعي، فرايندي مستمر در سرمايه‏داري يا تجدّد و تضعيف دين مي‏انجامد.5
رونالد رابرتسون (Ronald Robertso) نظريه «فرهنگ جهاني يا تشديد آگاهي» را، كه با نفوذترين نظريه جهاني شدن در رابطه با موضوع فرهنگ است، ارائه نمود. وي جهاني شدن را فرايندي مي‏داند كه منجر به تشديد و تعميق آگاهي جهاني مي‏گردد. در تعريف رابرتسون، «جهاني شدن» متضمّن دو معناست: يكي پيوستگي و ارتباط، و ديگري آگاهي و درك نسبت به اينكه انسان‏ها در مجموع در مكان واحدي به نام جهان زندگي مي‏كنند.6 از نظر وي، فرهنگ حايز اهميت است. او از شاخص‏هايي همچون نهادينه شدن جهاني انديشه حقوق بشر، اطلاع از تهديدات ناشي از تخريب محيط زيست، خطر وقوع جنگ‏هاي هسته‏اي و بيماري ايدز براي نوع بشر ياد مي‏كند. او از پديده عموميت يافتن خاص‏گرايي و ترغيب شدن جهاني هويّت‏هاي خاص و ظهور دلتنگي خود خواسته در دهه‏هاي اخير سخن به ميان مي‏آورد. او مي‏گويد: جهاني شدن متضمّن گسترش انتظارات مربوط به هويّت است و همپاي خودآگاهي‏هاي تمدني،قومي،ملّي، محلّي و فردي در حال رشد است.7
وي مي‏گويد: اگر ما رويكردي فرهنگي به جهاني شدن داشته باشيم بايد دين را يكي از مؤلّفه‏هاي مهم جهاني شدن تلقّي كنيم.8 او معتقد است: جهان از وضعيت «در خود» به «براي خود» در حال حركت است.9 وي به تلاقي ظاهري بين رشد بنيادگرايي و دولت ديني از يك‏سو، و مناقشات دهه 1970 و دهه 1980 در بخش عمده‏اي از جهان از سوي ديگر اشاره كرده، مي‏نويسد: به نظر مي‏رسد براي مجموعه‏اي از اين مسائل، درست مثل گسترش پديده دين، مستلزم توجه به مسائل جهاني به مثابه يك كل واحد است.10
مالكوم واترز (Malcam Waters) نيز با ارائه نظريه كاهش قيد و بندهاي جغرافيايي و آگاهي جهاني، معتقد است: فرايندي اجتماعي در حال وقوع است، كه در آن قيد و بندهاي جغرافيايي كه بر روابط اجتماعي و فرهنگي سايه افكنده‏اند، از بين مي‏رود و مردم به طور فزاينده‏اي از كاهش اين قيد و بندها آگاه مي‏شوند؟11 وي معتقد است: در دنياي جهاني شده، يك تك جامعه و تك فرهنگ در سراسر كره زمين مستقر خواهد شد. چنين جامعه و فرهنگي ممكن است جامعه هماهنگ و منسجمي نباشد، اگرچه ممكن است چنين نيز باشد. به نظر او، جهاني شدن زماني اتفاق مي‏افتد كه فرهنگ جهاني شود.12 او درباره رقباي جهاني شدن معاصر، نوع جهاني شدن مذهبي را برمي‏شمارد. به عقيده او، در واقع جهاني شدنِ معاصر واكنشي در مقابل جهاني شدن‏هاي ديني در گذشته تاريخ بشر است.
هانتينگتون معتقد است: نوعي خلأ هويّت در جهان پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و پايان جنگ سرد شكل گرفت كه «خودآگاهي تمدني» و تجديد حيات مذهبي به عنوان وسيله‏اي براي پر كردن آن خلأ شروع به رشد نمود.13 هانتينگتون در ميان عوامل تشكيل‏دهنده تمدن، براي دين جايگاه ويژه‏اي قايل شده، مي‏نويسد: تمدن‏ها با تاريخ، زبان، فرهنگ، سنّت و از همه مهم‏تر، دين از يكديگر متمايز مي‏شوند.14 به اعتقاد او، مذهب حتي پيش از قوميت، افراد را از هم متمايز مي‏كند. يك نفر مي‏تواند نيمه فرانسوي و نيمه عربي باشد و حتي تابعيت مضاعف داشته باشد، ولي نيمه مسيحي و نيمه مسلمان بودن بسيار دشوار است.15
ماسيمو انترورين (Massimo Introriyne)، مدير مركز مطالعات مذاهب جديد در تورين ايتاليا، در مقاله‏اي تحت عنوان «آينده مذهب و آينده مذاهب جديد»، به پيش‏بيني مذهب در جامعه رسانه‏اي پرداخته است. مقاله وي از دو جنبه اهميت دارد: اولاً، تحليل‏هاي ايشان درباره همايش ساليانه «بنياد جانسون» (ژوئن 2001) در «اوستار» انگليس بود كه عده زيادي از محققان مذهبي، ديپلمات‏ها، دست‏اندركاران امور بين‏الملل و روزنامه‏نگاران در آن سمينار حضور داشتند. ثانيا، وي با برش دادن سه مقطع زماني يعني قرن 19 (دوره بدبيني به مذهب)، دهه 1970 و سال 2001 به بررسي فرايند مذهب پرداخته و آينده را پيش‏بيني كرده است. البته وي نيز همانند ساير انديشمندان، رشد فزاينده ارتباطات را به طور تلويحي مفروض مي‏گيرد.
ماسيو مي‏گويد: من (و فكر مي‏كنم بيشتر همكاران من در مطالعات مذهبي) آينده مذهب، به ويژه مذهب جديد، را در بيست سال آينده، چه به صورت سازمان‏يافته و چه به صورت غيرسازمان يافته، پيش رونده مي‏بينم. مذهب در رسانه‏ها قوي‏تر از آنچه اكنون هست، حضور خواهد يافت. دستگاه رسانه ممكن است رشد ناب را پرتوافكني كند و در مذاهب بنيادگرا و محافظه كار، با توجه به تنوّع آنها، برخي مذاهب جديد يا كهن‏سال، مثل «مورمون‏ها» يا «گواهان يهوه»، احتمالاً چنان رشد پيدا كنند كه جزء جريان اصلي قرار بگيرند. گرچه ممكن است برخي از مذاهب پيروان خود را از دست بدهند، اما اين عده درصد كوچكي از كل جمعيت خواهند بود و مذاهب ديگري ظاهر خواهند شد.16
پنتي كاستاليزم (Pente Costalism) معتقد است: اصول مذهب كاتوليك و اسلام جهاني شده ممكن است فاتح نهايي17باشند.18
ديويد هلد (David Held) اخيرا و به روشي بسيار پيچيده، تصويري از سه الگوي حاكميت را ترسيم كرده است: كلاسيك، ليبرال و جهان وطن‏انگارانه.19 از نظر هلد، در طول قرن گذشته، حركتي از حاكميت كلاسيك به ليبرال صورت گرفته است. بر اساس مفاهيمليبرالي حاكميت، مشروعيت به طور خودكار و از طريق كنترل اعطا نمي‏شود. در واقع، نهادهايي كه اقتدار دولت را محدود مي‏كنند، ايجاد شده‏اند. هلد با عبور از حاكميت ليبرال، جنبش قريب‏الوقوع به سوي حقوق و حكم‏راني جهان وطن‏انگارانه را پيش‏بيني مي‏كند. حكومت‏مداري چند سطحي و از جمله حكومت‏مداري در سطح جهاني و با يك چارچوب حقوق فراگير جهاني شكل داده خواهد شد.20
آندرسون، كه در كتاب «آينده و خود» به بررسي هويّت در جهان آينده مي‏پردازد، بر سه مفهوم اساسي از هويّت انساني تأكيد دارد: او معتقد است: اولاً، يك نوع افزايش توانايي‏ها نه به لحاظ صرفا بيولوژيكي، بلكه به لحاظ ذهني در انسان به وجود آمده است. ثانيا، يك مفهوم جديدي از «زندگي تعاملي و اشتراكي» معنا پيدا كرده است. ثالثا، نوعي برايندهاي «فراهويّتي» بين انسان و انسان و انسان و ماشين‏هاي تيزهوش به وجود آمده است.21
لايه‏اي و همزماني شدن هويّت‏ها نيز از مؤلّفه‏هاي هويّت امروزي است. تكثّر گسترده دو جهاني شدن‏ها و فرايندهاي بومي ـ جهاني رابرتسون (1995) در درجه اول، به قول كريس باركر «كلّيت» فرهنگي را تبديل به يك تجربه فرهنگي كرده است. اين روند فرهنگي موجب ظهور ساختارهاي جديدي شده كه توليدكننده روندهاي همزمان و در عين حال، متضاد بسياري در جهان معاصر شده است. ظهور پسامدرنيسم در كنار مدرنيسم، ظهور روندهاي غيرسكولار شدن در كنار سكولار شدن جوامع و به وجود آمدن هويّت‏هاي سنّت‏گرا در كنار هويّت‏هاي نوگرا و يا به وجود آمدن هويّت‏هاي دو رگه22 در نسل جديد، نمودهايي از ظهور همزماني‏هاي فرهنگي وهويّتي هستند.23
تامپسون با طرح اين پرسش كه «آيا ايجاد جوامع نوين با افول نقش سنّت در زندگي اجتماعي همراه بوده است؟» معتقد است:
گرچه نظريه‏پردازان اجتماعي كلاسيك و معاصر به اين پرسش جواب مثبت داده‏اند، ولي اين پاسخ با دو مشكل مواجه است: يكي آنكه درك دليلْ ادامه و حضور چشمگير بعضي از سنّت‏ها و نظام‏هاي عقيدتي را دشوار مي‏كند. اگر قرار بود با ايجاد جوامع مدرن سنّت‏ها نابود شوند، پس چرا هنوز سنّت‏ها از جمله اعتقادات و اعمال مذهبي به صورت خصوصيات حاكم و غالب زندگي اجتماعي باقي‏اند؟ مشكل دوم اينكه در بيشتر متن‏هاي مربوط به اين ديدگاه‏ها، به نقش رسانه‏ها توجه نشده يا خيلي كم توجه شده است. آيا مي‏توانيم اين تغييرات را بدون ارزيابي راه‏هايي كه در آن ايجاد و پيشرفت رسانه‏ها بر سازمان اجتماعي زندگي روزمرّه تأثير گذاشته، درك كنيم؟24
تامپسون در پاسخ به پرسش «سنّت» چيست؟ چگونه بايد خصوصيات آن را درك كرد؟ چهار وجه و جنبه سنّت را از يكديگر تميز داده است. «وجه هرمنوتيك»، «وجه هنجاري»، «وجه مشروعيت» و «وجه هويّت». به اعتقاد تامپسون، با ايجاد جوامع نوين، افولي تدريجي در زمينه‏سازي سنّتي عمل و در نقش اقتدار سنّتي، يعني در جنبه‏هاي هنجاري و مشروعيت سنّت، به وجود مي‏آيد؛ اما از جهات ديگر، سنّت اهميت خود را در جهان جديد، به ويژه به عنوان يك وسيله براي درك جهان (وجه هرمنوتيك) و به منزله يك راه ايجاد حسّ تعلّق داشتن (وجه هويّت) حفظ كرده است. بر اين اساس، افول اقتدار در دو وجه اقتدار و هنجاري، نتيجه مرگ سنّت نيست، بلكه بيشتر نشان‏دهنده تغييري در ماهيت و نقش آن است.
از يك‏سو، پيشرفت رسانه‏هاي ارتباطي افول اقتدار سنّتي و زمينه‏هاي سنّتي عمل را تسهيل مي‏كنند، و از سوي ديگر، رسانه‏هاي ارتباطي جديد ابزارها و وسايل جدا كردن انتقال سنّت از سهيم شدن در يك محلّ مشترك را نيز فراهم مي‏سازند و بدين‏سان، شرايط را براي احياي سنّت در مقياسي ايجاد مي‏كنند كه به شدت از هرچه در گذشته وجود داشت، فراتر مي‏رود.25
تامپسون مي‏نويسد: بعكس آنچه بعضي از مفسّران ممكن است انديشيده باشند ايجاد و پيشرفت جوامع نوين نياز به تنظيم مجموعه‏اي از مفاهيم، ارزش‏ها و اعتقادات براي درك جهان و جايگاه انسان در داخل آن حذف نمي‏كنند. اگر به نظر مي‏رسيد ايجاد جوامع نوين اين جنبه هرمنوتيك سنّت را نابود كنند، فقط براي اين بود كه ايجاد جوامع نوين يا ظهور مجموعه‏اي تازه از مفاهيم، ارزش‏ها و اعتقادات، شامل ترتيبي از پيشرفت، تلاش علمي و انسان‏سالاري سكولار همراه بود كه براي برخي به عنوان امري بديهي پديدار شد. اما آنچه به نظر برخي بديهي مي‏رسيد براي ديگران چيزي بيش از يك انتخاب نبود كه به نظر منتقدان، زيان‏هايي خاص داشت.
از جمله اين زيان‏ها، چيزي است كه مي‏توان به عنوان «كمبود اخلاقي»، يعني عجز در برخورد با بعضي مسائل اساسي مربوط به مرگ و زندگي، درست و غلط و مانند آن، توصيف كرد. اين كمبود اخلاقي و معنوي به بسياري از مردم كمك كرده است اعتقاد به ارتباط و ارزش مداوم و لاينقطع سنّت مذهبي را زنده نگه دارند. علت ديگري براي حفظ و تداوم اعتقادات و شعائر مذهبي در دنياي نوين وجود دارد: اعتقادات و اعمال مذهبي مانند ديگر اشكال سنّت، غالبا چنان با فعاليت‏هاي زندگي روزمرّه درهم آميخته‏اند، به گونه‏اي كه به افراد احساس تعلّق داشتن به جامعه، حس هويّت به عنوان يك بخش يكپارچه از جماعت گسترده‏تر از افرادي كه در اعتقادات مشابهي سهيم هستند و تا حدّي تاريخ مشترك و يك سرنوشت گروهي دارند، اعطا مي‏كنند. اين جنبه هويّت‏سازي حذف نشده است.26 بنابراين، از رسانه‏هاي ارتباطي مي‏توان نه فقط براي مبارزه و تضعيف ارزش‏ها و اعتقادات سنّتي، بلكه همچنين براي گسترش و تحكيم سنّت‏ها استفاده كرد. يافتن و ارائه مثال‏هايي درباره راه‏هاي استفاده مؤثر از رسانه‏ها در خدمت سنّت، از انتشار كتاب مقدّس و كتاب‏هاي دعا در اوايل عصر جديد اروپا تا تبليغات تلويزيوني براي انجيل در حال حاضر دشوار نيست.27 حميد پارسانيا نيز با تعريف سنّت به عنوان «شيوه‏اي از زندگي و زيست كه عقل به تنهايي عهده‏دار شناخت آن نيست بلكه وحي و شهود ديني نيز در تعيين آن دخيل است. معتقد است تقابل بين سنّت و تجدّد وقتي حاصل مي‏شود كه صورت تجسّد يافته آن در ظرف نگاه غيرديني تعريف شود. سنّت با تجدد در تقابل نيست،بلكه نوبودن صفت‏مستمروهميشگي آن است.
حسن خيري





لينک مطلب
 توسط صغری شکوهی در دوشنبه 31 خرداد 1389  ساعت 5:46 AM نظرات 0


POWERED BY RASEKHOON.NET