چكيده

ابونصر فارابي در بسياري از علوم زمان خود متبحّر بود، به گونه‏اي كه در برخي از علوم، از جمله علوم دقيقه شايسته عنوان «بينانگذار» گرديد. البته جاي خرسندي است كه اين عناوين هرگز موجب نشد تبحّر وي در علوم ديگر ناديده گرفته شود. از اين‏رو، انديشه اجتماعي وي از جمله مواردي است كه در كنار فلسفه، همواره نام فارابي را به مجامع علمي كشانده و مورد تضارب آراء متفكران قرار گرفته است. با اين حال، به نظر مي‏رسد جاي طرح يك ساختار نظري از اين انديشه، به شيوه‏اي كه بتوان آن را با انديشه‏هاي ديگر متفكران اجتماعي مقايسه نمود خالي است. در اين مقاله، سعي بر آن است با مروري دقيق بر انديشه اجتماعي فارابي، تا حدّ توان اين خلأ برطرف گردد.
كليدواژه‏ها: ناسوت، لاهوت، سعادت، عقل فعّال، فطرت، مدني بالطبع، مدينه فاضله، قرارداد اجتماعي.

مقدّمه

جامعه‏شناسي از جمله علومي است كه مدافعاني با انديشه‏هاي متفاوت دارد. از يك منظر كلي، مي‏توان اين مدافعان را در دو گروه قرار داد:
گروه اول علاقه دارند جامعه‏شناسي را علم دوران جديد بدون ارتباط با گذشته معرفي كنند و خود را از مطالعه تاريخ علم دور سازند. بنابراين، انديشه تمدن بشري از عصر نوزايي آغاز مي‏گردد. البته شواهد بسياري در نقد اين گروه وجود دارد.
گروه دوم كه شامل بسياري از جامعه‏شناسان مي‏گردد، معتقدند: در كتب فلاسفه، آراء و انديشه‏هاي جامعه‏شناختي وجود داشته است. از اين‏رو، آنها با استناد به تأثيرپذيري جامعه‏شناسي، معتقدند: اين علم از دوران جديد آغاز نشده است، بلكه تاريخ آن به گذشته دور مي‏رسد و در هر جامعه‏اي نوعي جامعه‏شناسي پنهان وجود دارد كه به ندرت ابراز مي‏شود. اين جامعه‏شناسي به طور ضمني، حتي در ابتدايي‏ترين و كوچك‏ترين گروه نيز نهفته است.2
در اين مقاله، با تأكيد بر انديشه گروه دوم، سعي شده انديشه اجتماعي ابونصر فارابي مورد بررسي قرار گيرد تا روشن گردد كه آثار وي حكايت از نوعي جامعه‏شناسي پنهان دارد، با اينكه تفكرات اجتماعي او به روشني از تمام اصول و چهارچوب يك نظريه برخوردارند.
در اين مقاله، ابتدا زمينه‏هاي تأثيرگذار بر انديشه فارابي مورد بررسي قرار گرفته و به دنبال آن، مباني فلسفي اين انديشمند، يعني هستي‏شناسي، انسان‏شناسي و شناخت‏شناسي، كه اصولاً مبنا و روح يك انديشه محسوب مي‏گردد، تشريح شده و چون فارابي در باب موضوعات متعدد نظريات متفاوتي ارائه نموده است، بر اساس مبناي فلسفي وي، آن دسته از نظرياتي كه در زمينه انديشه اجتماعي وي مؤثرند، بيان گرديده و در پايان، ساختار نظري انديشه اجتماعي او تبيين شده است.
پيش از ورود به بحث، لازم است مطلبي كوتاه درباره واژه «فلسفه» بيان گردد، هرچند براي روشن شدن رابطه اين واژه با اصطلاحاتي همچون تفكر اجتماعي، انديشه اجتماعي و علم اجتماعي پژوهشي مستقل نياز است.
از هنگامي كه سقراط خود را «فيلسوف» ناميد، واژه «فلسفه» همواره در برابر واژه «سفسطه» به كار مي‏رفته و همه دانش‏هاي حقيقي، مانند فيزيك، شيمي، طب، هيئت، رياضيات و الهيّات را دربر مي‏گرفته و تنها معلومات قراردادي، مانند صرف و نحو و دستور زبان، از قلمرو آن خارج بوده‏اند. بدين‏روي، فلسفه اسم عامي براي همه علوم حقيقي تلقّي مي‏شده و به دو دسته كلي علوم نظري و علوم عملي تقسيم مي‏گشته است. علوم نظري شامل طبيعيات، رياضيات و الهيّات بوده و طبيعيات به نوبه خود، شامل رشته‏هاي كيهان‏شناسي، معدن‏شناسي، گياه‏شناسي و حيوان‏شناسي مي‏شده و رياضيات به حساب، هندسه، هيئت و موسيقي انشعاب مي‏يافته و الهيّات به دو بخش مابعدالطبيعة يا مباحث كلي وجود و خداشناسي منقسم مي‏گشته است. علوم عملي نيز به سه شعبه اخلاق، تدبير منزل و سياست مدن منشعب شده است.3 بنابراين، با توجه به اينكه فارابي متفكر قرن سوم و چهارم بوده و با توجه به اينكه معناي اثبات‏گرايانه «علم» در اوايل قرن‏نوزدهم بنا نهاده شده ـ4 و به غلط، در مقابل «فلسفه» به كار برده شده ـ در اين تحقيق واژه «فلسفه» در مقابل «علم» نيست، بلكه فلسفه داراي معناي عامي است كه تجربه و علم به معناي اثبات‏گرايانه قرن نوزدهم يكي از مبادي و مقدّمات استدلال قياسي برهاني مي‏تواند باشد كه خود زير چتر فلسفه قرار مي‏گيرد.5

زندگي‏نامه فارابي

فارابي برخلاف معمول برخي از علماي اسلام، شرح حال خود را ننوشته و هيچ‏يك از شاگردانش نيز ـ چنان‏كه جوزجاني درباره استاد خود ابن‏سينا كرده ـ درصدد گزارشي از زندگاني او برنيامده است. اطلاعاتي هم كه در آثار شرح حال‏نويسان در اين باب در دست است ناكافي و نادرست مي‏نمايد. شرح حال نسبتا مفصّلي هم كه در وفيات الاعيان ابن خلكان وجود دارد، از حيث سند و اعتبار درخور انتقاد است. بدين‏روي، در زندگي فارابي هنوز نقاط تاريك و مسائل ناگشوده‏اي وجود دارد كه بايد بررسي و روشن گردد. به هر روي، زندگاني فارابي به دو دوره متمايز تقسيم مي‏شود:
دوره اول زمان تولد تا حدود پنجاه سالگي او را دربر مي‏گيرد و تنها اطلاعي كه درباره اين دوره در دست است اين است كه او در حدود سال 258 در «وسيج»، قريه‏اي نزديك «فاراب» تركستان به دنيا آمد.6 در اينكه فارابي ترك‏نژاد و يا پارسي است، سخن بسيار است، ولي آنچه معلوم است اينكه نهضتي فرهنگي و فكري در آغاز قرن سوم با ورود اسلام در فاراب رونق و گسترش يافت و فارابي توانست از آن به خوبي بهره‏برداري كند. تربيت اوليه او پايه ديني و زبان‏شناسي داشت. به عبارت ديگر، فقه و حديث و تفسير قرآن را آموخت و زبان عربي و تركي و فارسي را فرا گرفت.7 علاقه وافر او به علوم عقلي، علت عمده مهاجرتش از وطن به بغداد شد كه همين امر دوره دوم زندگاني او را، كه دوره كهولت و پختگي است، از دوره قبل متمايز مي‏سازد؛ زيرا بغداد در قرن چهارم، عالي‏ترين و درخشان‏ترين مركز آموزش بود. فارابي مدتي به تحصيل منطق نزد بزرگ‏ترين منطقدان عصر خود ابوبشر متي‏بن‏يونس پرداخت8 و بر اثر مقام والايي كه در اين‏علم‏كسب‏كرد، به «معلم ثاني» موسوم شد.
فارابي قريب بيست سال در بغداد ماند و آن‏گاه مركز فرهنگي ديگري در حلب توجه او را به خود جلب كرد. و تا پايان عمر خود تا سال 339 در اين ديار ماند.9

ويژگي‏هاي شخصيتي
1. علاقه به تحصيل:

الف. درباره علاقه فارابي به علم و دانش، همين نكته كافي است كه در شب كه چراغي براي مطالعه نداشت، از چراغ پاسبانان شهر استفاده مي‏كرد و به مطالعه مي‏پرداخت.10
ب. فارابي كتاب نفس ارسطو را صد بار و كتاب سماع طبيعي را چهل بار خواند.
ج. وي كتاب سياست مدني را در سفر نوشت.11
2. زهد: فارابي به لحاظ شخصيتي، زاهد و صوفي‏منش بود و با اندك درآمدي زندگي خود را مي‏گذراند، به گونه‏اي كه وقتي در دمشق به دربار سيف‏الدوله رسيد، با درآمدي اندك (4 درهم در روز) زندگي خود را مي‏گذراند. از اين‏رو، در حق او گفته‏اند: «عاش الفارابي في دولة العقل ملوكا و في العالم مفلوكا.»12

شخصيت علمي

شخصيت علمي فارابي از جمله مسائلي است كه مورد توجه صاحب‏نظران و متفكران است. بدين‏روي، چه افرادي كه دوستدار فلسفه‏اند و چه افرادي كه با آن مخالف و معترض، به مقام والاي علمي فارابي معترفند.
ابن‏سينا از موافقان، درباره مقام علمي وي مي‏گويد: كتاب مابعدالطبيعه ارسطو را چهل بار خواندم و نفهميدم، تا آنكه به كتاب اغراض مابعدالطبيعه فارابي دست يافتم و چون آن را خواندم درهاي علم بر من گشوده شد.
غزالي از مخالفان فلسفه نيز درباره وي چنين مي‏گويد: من در ميان فلاسفه اسلامي ـ چنان‏كه همگان عقيده دارند ـ از ابونصر فارابي و ابن‏سينا كسي را برتر نمي‏شناسم. از اين‏رو، در مباحث علمي فقط به اين دو اعتراض مي‏كنم؛ زيرا اگر خطاي اين دو ثابت شود، خطاي ديگران به طريق اولي ثابت است.13
ابن ابي‏اطيبه در عيون الاطباء، تأليفات فارابي را قريب 120 كتاب مي‏داند. بروكلمن آثار او را 187 كتاب در زمينه‏هاي موسيقي، علم فلك، طب و رديّه بر فلاسفه و متكلّمان، علم‏النفس، سياست، اخلاق، هندسه، عدد، مناظره و غير آن نام برده است. از ميان آثار او، آنچه درباره مباحث و مسائل اجتماعي و انساني به يادگار مانده عبارت است از:
1. آراء اهل المدينة الفاضلة؛ 2. السياسات المدنية؛ 3. في الاجتماعات المدنية؛ 4. الجوامع السياسية؛ 5. فصول المدني؛ 6. تحصيل السعادة؛ 7. فصول الحكم؛ 8. تلخيص النواميس؛ 9. كتاب الملّة؛ 10. فلسفه افلاطون؛ 11. وصايا يعمّ نفعها؛ 12. التنبيه علي سبيل السعادة.
وي در همه اين كتاب‏ها مقدّمه نسبتا مفصّلي درباره مابعدالطبيعه و علم‏النفس و علم المعرفة آورده و سپس به بحث اجتماعي (مدني) و سياست و حكومت پرداخته است.14 اين نكته شايسته دقت و توجه است كه فارابي لازم مي‏دانست پيش از بيان انديشه‏هاي اجتماعي ـ سياسي خود، اشاره‏اي به مباني نظري خويش داشته باشد.
فارابي فيلسوفي بود مشّائي. او در عين حال، رياضيدان و موسيقيدان درجه يك بود. آراء سياسي و نظريات خاص او درباره «مدينه فاضله» شهرت دارد. وي فلاسفه پيش از خود را تحت‏الشعاع قرار داد و تالي تلو ارسطو شمرده مي‏شود و بدين‏روي، «معلم ثاني» لقب يافت.15
سبك نگارش فارابي در كمال دقت و در نهايت ايجاز است. او تصورات خود را جمع مي‏كرد و تعميم مي‏داد، مرتب مي‏كرد و هماهنگ مي‏ساخت، و تجزيه مي‏كرد تا تركيب كند. مسائل را تقسيم مي‏كرد و بخش‏هاي به دست آمده را باز به بخش‏هاي كوچك‏تري تقسيم مي‏كرد تا آنها را متمركز سازد و طبقه‏بندي كند. فارابي شيفته امور متقابل بود؛ مثلاً، به نظر او، «نفي متضمّن اثبات است.»16
زمينه‏هاي تأثيرگذار بر انديشه فارابي
بخشي از انديشه بشري در شرايط گوناگون به وجود مي‏آيد و با تغيير شرايط، تغيير مي‏يابد. در صورت تغيير يكي از عوامل و عناصر ساختي، اين انديشه و جهت‏گيري آن عوض مي‏شود. انديشه حادث شده نيز بر شرايط موجود اثر مي‏گذارد و در آنها تغييرات ايجاد مي‏كند. بنابراين، بين اين بخش از انديشه و واقعيت‏هاي اجتماعي، رابطه ديالكتيكي وجود دارد.17 از اين‏رو، فضاي اجتماعي و فرهنگي و خانوادگي آبستن اين قبيل انديشه‏هاست. كمتر انديشمندي را مي‏توان سراغ نمود كه متأثر از اين دو بعد نباشد. با اين حال، اين اثرگذاري نسبت به افرادنسبي‏است. فارابي هم‏به‏عنوان‏يك انديشمند از اين امر مستثني نيست. از اين‏رو، لازم است براي فهم انديشه فارابي، اثر اين دو محيط را نيز در نظر گرفت.
1. محيط خانوادگي: هرچند درباره دوره اول زندگي فارابي اطلاع چنداني در دست نيست، ولي آنچه مسلّم است اينكه در آغاز قرن سوم و چهارم، با ورود اسلام در «فاراب» و پرورش فارابي در خانواده‏اي مسلمان، تربيت اوليه او پايه ديني داشته است.18
2. محيط اجتماعي: عصر فارابي عصر هرج و مرج و تشتّت و زوال بنيادهاي سياسي و اجتماعي جهان اسلام بود. در قرون سوم و چهارم هجري، وجود فرقه‏هاي اسلامي، اعم از كلامي و فلسفي و نيز اختلاف ميان ارباب مذاهب اسلامي از تسنّن و امامي و اسماعيلي، موجب پريشاني و هرج و مرج فكري و فرهنگي شده بود، مجادلات بسياري از فرق و مذاهب از صورت بحث و محاجّه در محافل روشن‏فكري خارج شده و رنگ خشونت به خود گرفته بود. علاوه بر اين، در بسياري موارد، دفاع از حريم ديانت پوششي بود براي قدرت‏طلبي‏ها و خودنمايي‏ها و ثروت‏اندوزي‏ها و ديگر امراض نفساني كساني كه مدعيان حمايت از دين بودند. از لحاظ سياسي نيز يكپارچگي جهان اسلام از ميان رفته بود و همزمان با خلافت عبّاسيان در بغداد، امويان در اندلس و فاطميان در مصر نيز هر كدام مدعي خلافت و امارت مؤمنان بودند. در همين عصر نيز «بني همدان» در شام و عراق، «صفّاريان» در شرق و «آل بويه» در شمال قلمرو اسلامي، هر يك دولتي مستقل تشكيل داده بودند. نژادپرستي اعراب و قهر و غلبه خلفا موجب انگيزش نهضت‏ها و شورش‏هايي عليه آنان در قلمرو خلافت شده و وضعيت سياسي جهان اسلام رو به زوال و دولت‏هاي مركزي را پيش از پيش ضعيف و آسيب‏پذير ساخته بود.19
بنابراين، جامعه اسلامي عصر فارابي از حيث مسائل دروني و بيروني، از ويژگي‏هاي ذيل برخوردار بوده:

الف. ويژگي‏هاي دروني:

1. ضعف حكومت مركزي و تشكيل حكومت‏هاي كوچك و مستقل؛
2. بحث و مجادله حكما و متكلّمان؛
3. زوال اخلاق صاحبان قدرت؛
4. نابساماني مذهبي و وجود فرقه‏هاي شبه مذهبي؛ همچون مزدكيان و بودائيان.
اين عوامل دروني وضعيت نابسامان سرزمين‏هاي اسلامي را به دنبال داشت.
ب. عامل بيروني فضاي علمي يونان و تأثيرات اين فضا بر مسلمانان بود.20
بنابراين، فارابي در زماني مي‏زيست كه از يك‏سو، تشتّت و نابساماني اجتماعي، جامعه اسلامي را فرا گرفته بود، و از سوي ديگر، بنيان‏هاي ديني متزلزل شده و اخلاق رو به زوال نهاده بود. از اين‏رو، دغدغه‏هاي ذهني وي كه سرچشمه انديشه‏هاي اوست، در همين زمينه به صورت ذيل جهت‏دهي مي‏شد:
1. پايه‏ريزي علوم براي حفظ دين؛21
2. زمينه‏سازي براي ورود اخلاق در جامعه؛
3. ارائه راهي براي تقويت حكومت اسلامي متمركز و سامان بخشيدن به نظام اجتماعي مسلمانان.
البته نبايد تصور كرد كه در انديشه فارابي اين اصول مستقل از يكديگرند، بلكه اين اصول به گونه‏اي ـ كه بعدا خواهد آمد ـ به هم مرتبط بودند و شايد به تعبير امروزي بتوان گفت: ايدئولوژي و جهان‏بيني در انديشه فارابي به يكديگر مرتبطند.

بررسي مباني نظري انديشه

مباني نظري يك انديشه، كه شامل هستي‏شناسي، معرفت‏شناسي و شناخت‏شناسي‏اند، به منزله روح آن انديشه محسوب مي‏شوند. از اين‏رو، سبب اختلاف نظر بين بسياري از انديشه‏ها، اختلاف در مباني نظري آنهاست. به عبارت ديگر، مباني نظري متفاوت انديشه‏هاي متفاوت را ايجاد مي‏كنند. از اين‏رو، ضروري مي‏نمايد پيش از هر چيز، براي بررسي يك انديشه مباني نظري آن مورد بررسي قرار گيرند. بر همين اساس، در اين نوشتار پيش از هر چيز، مباني نظري انديشه فارابي به شرح ذيل، مورد بررسي قرار مي‏گيرند:

الف. هستي‏ شناسي

فارابي موجودات را درتقسيم‏اوليه،به‏دوقسم‏تقسيم مي‏كند:
1. موجودات عالم طبيعت در معرض كون و فساد: اين موجودات مبتني بر نظام متصاعد هستند و از پست‏ترين موجود شروع مي‏شوند تا به حيوان ناطق مي‏رسند.
2. موجودات روحاني و مجرّد و طبيعت اجسام سماوي: اين موجودات مبتني بر نظام متنازل بوده و از موجود اول شروع مي‏شوند و به عقل فعّال ختم مي‏شوند.22
در نظام فلسفي و اجتماعي فارابي، «عقل فعّال» اهميت خاصي دارد و در موارد متعددي، پايان امر به عهده عقل فعّال است. بدين‏سان، عقل فعّال مواظب احوال و اوضاع انسان است و او را رشد و تربيت مي‏دهد تا به مقام خود نايل گردد. عقل فعّال همه عقول را تعقّل مي‏كند و از آنها فيض مي‏گيرد و به انسان‏ها و جهان طبيعت فيض مي‏رساند.23
علاوه بر آن، به عقيده فارابي، هم عقول مجرّد، از عقل اول تا عقل فعّال، داراي مراتب و درجات بوده و هم اجسام و اجرام سماوي داراي مراتب وجودي خاصي هستند. فيض از عالم اجسام سماوي از يك‏سو، و از ناحيه عقل فعّال از سوي ديگر، به اجسام ارضي افاضه مي‏شود. بنابراين، همه موجودات زمين، اعم از حيوان، نبات و معدن از مبدأ بالا فيض مي‏گيرند. موجودات مجرّد، يعني عقول، در حدّ كمال وجودي‏اند. سپس نفوس فلكي و بعد از آن اجسام و بين اجسام، اجسام سماوي كاملند. موجوداتي كه در زير اجسام سماوي‏اند در نهايت، داراي نقص وجودي‏اند و در آغاز آفرينش،24 مرتبه فعليت ندارند وتنها استعداد كمال به آنها اعطا شده است و در عالم طبيعت، به مرتبه فعليت مي‏رسند. شكل‏گيري نظام هستي در ديدگاه فارابي به شرح ذيل است:
در رأس هستي، موجود اول وجود دارد كه يكتاست. اين موجود، دومين موجود را، كه موجودي عقلي است، خلق مي‏كند. اولين موجود عقلي دو كار انجام مي‏دهد:
1. ذات موجود اول را تعقّل مي‏كند كه از اين تعقّل، دومين موجود عقلي خلق مي‏شود.
2. ذات خود را تعقّل مي‏كند كه از اين تعقّل، فلك اول خلق مي‏شود. اين كار همين‏طور ادامه دارد تا موجودات عقلي به عقل دهم و افلاك به فلك نهم ختم مي‏شوند. در مرتبه نازل‏تر از عالم روحاني، عالم طبيعت وجود دارد كه اين عالم از حدّ كامل ماده شروع شده، به نخستين مرتبه حيوان ناطق ختم مي‏شود.25
طبيعت اجسام زميني به لحاظ وجودي داراي نقص است؛ بدين معنا كه جوهريت آنها به صورت بالقوّه است. اين امكان بالقوّه بايد به صورت بالفعل درآيد. در واقع، اين دسته از اشيا تكاملشان متأخّر از وجودشان است. از اين‏رو، در دوام و بقاي خود، نيازمند موجودات ديگر هستند. به عبارت ديگر، اجناسي كه در مرتبه پايين‏تر وجودي قرار دارند، معين اجسام بالاترند.26 بنابراين، مي‏توان از هستي‏شناسي فارابي نتايج ذيل را استخراج كرد:
1. دو بعدي ديدن عالم هستي (لاهوت ـ ناسوت)؛
2. بين عوالم لاهوت و ناسوت از اين نظر كه عالم لاهوت فيض‏دهنده و عالم ناسوت فيض‏گيرنده است، ارتباط وجود دارد.
3. موجودات عالم لاهوت به حدّ كامل خود رسيده‏اند.27
4. نظام هستي منشأ آفرينش (موجود اول) دارد.28
5. بين موجودات نظام هستي سلسله مراتب وجود دارد.29
6. موجودات ناسوتي طبيعتا سير تكاملي دارند (متفاوت با تكامل‏گرايان).30
7. بين خود موجودات ناسوتي با رعايت شدت و ضعف، ارتباط وجود دارد.31
8. عالم هستي غايتمند است و در جهت كمال قرار دارد.32
9. انسان نه ماده موجود ديگري است و نه خادم موجودي ديگر. البته انسان مي‏تواند با عقل و فكر خود، كارهايي انجام دهد كه در خدمت موجود ديگري واقع شود.33

ب. انسان‏شناسي

فارابي مراحل قوام وجودي انسان را در سه مرحله مي‏داند:
مرحله اول وضع نباتي است كه در اين وضع قواي غازيه، ناميه، هاضمه، ماسكه، و دافعه به انسان عطا مي‏شوند.
مرحله دوم وضع حيواني است كه در اين وضع، قوّه محرّكه به او اعطا مي‏شود.
مرحله سوم وضع انساني كه در اين وضع، قوّه حاسّه نفس، قوّه متخيّله و قوّه ناطقه به عنوان رئيس قواي بدن به انسان عطا مي‏شود. در اين مرحله، نفس انسان زمينه‏ساز قبول فيض و اعطاي عقل فعّال مي‏گردد.34
قوّه ابتدايي علوم و معارف به صورت بالقوّه از طريق عقل فعّال به انسان عطا مي‏شود كه به فعليت رساندن اين قوّه نياز به كوشش انسان دارد.35 بر همين اساس، استعدادهاي افراد شدت و ضعف مي‏يابند و در نتيجه، انسان براي پذيرش نقش‏هاي گوناگون36 بر اساس اصل «تفاضل» آماده مي‏گردد.37
همچنين فارابي انسان‏ها را نسبت به پذيرش معقولات، به سه گروه تقسيم مي‏كند:
گروه اول: انسان‏هايي كه هيچ معقولي را نمي‏پذيرند.
گروه دوم: انسان‏هايي كه قوّت پذيرش معقولات را دارند، ولي در جهت ديگري به كار مي‏بندند.
گروه سوم: معقولات را مي‏پذيرند و درجهت درست خود جريان مي‏دهند. اين دسته داراي فطرت سليم انساني‏اند و مي‏توانند به سعادت نهايي نايل آيند.38 ظرف رسيدن به سعادت نهايي زندگي اجتماعي است.39
از اين‏رو، فارابي قايل به نوعي رابطه ديالكتيكي بين كمال انسان و كمال جامعه است.40 البته نبايد پنداشت كه اين تقسيم‏بندي فارابي با مختار بودن انسان منافات دارد؛ زيرا فارابي اين تقسيم‏بندي را در مقام ثبوت ارائه مي‏دهد. به عبارت ديگر، انسان‏ها مي‏توانند اين‏گونه باشند.

ج. شناخت‏ شناسي

شهيد مطهّري درباره بُعد معرفت‏شناختي ابونصر فارابي مي‏نويسند: فارابي فيلسوفي است مشّائي و در عين حال، خالي از مشرب اشراقي نيست.41 با اين وصف، با تتبع در آثار فارابي، مي‏توان وحي، عقل نظري، عقل عملي، حس، خيال و وهم را از منابع معرفت شناختي او نام برد.

اصول الگوي نظري فارابي

1. تطابق بين نظام آفرينش و نظام انساني؛ زيرا انسان جزء نظام آفرينش است و در نظام آفرينش، سلسله مراتب رعايت شده در مطالعه انسان و جامعه نيز بايد به سلسله مراتب توجه شود.
2. اختصاص كشمكش و تضاد به عالم طبيعت به علت تضاد در افلاك سماوي؛
3. نفي تضاد و اثبات توازن براي نظام انساني؛
4. وي متأثر از افلاطون و ارسطو، انسان را داراي نظامي منظم و جامعه را نظامواره مي‏دانست (تشبيه ارگانيستي)
5. مفاهيم مصطلح و رايج در علوم اجتماعي امروزه مثل حكومت و... در آثار فارابي به كار برده شده است و وي نسبت به آنها علم داشته است.42

ويژگي‏هاي انديشه فارابي43

1. رويكرد فلسفي: فلسفه و حكمت راه اصلي كشف حقيقت است.
2. غرض: وحدت‏وجمع‏بين‏فلسفه‏ودين،رفع تعارض بين دين و فلسفه، سامان‏دهي به سرزمين‏هاي اسلامي؛
3. طرح روش عملي: تا آن زمان، بين حكماي اسلامي چنين چيزي سابقه نداشت. طرح «مدينه فاضله» او در حقيقت، همه شعب و اجزاي دستگاه فلسفي را در استخدام روش عملي قرار داد و آنها را در مدينه فاضله پياده كرد.
4. جايگاه عميق وحي در جهان‏بيني او: وحي مهم‏ترين بخش فلسفه مذهبي اوست كه بر پايه‏هاي علم‏النفس و ماوراي طبيعت استوار است و نيز با سياست و اخلاق ارتباطي كامل دارد. فارابي نبوّت را از طريق روان‏شناسي و علم‏النفس تفسير كمّي مي‏كند و آن را يكي از وسايل ارتباط عالم سفلا و عالم علوي مي‏شمارد. علاوه بر اين، وي معتقد بود: پيامبر براي حيات مدينه فاضله، هم از لحاظ سياست و هم از لحاظ اخلاق لازم است. ارزش نبي تنها به لحاظ مقام متعالي او نيست، بلكه به دليل تأثيري است كه در جامعه دارد.44
از جمله كساني كه از فارابي متأثر بوده‏اند مي‏توان ابن‏سينا و ابن‏رشد از متقدّمان، و ابن ميمون و آلبرت كبير در عصر جديد، و محمّد عبده و سيدجمال‏الدين اسدآبادي در عصر جديد مسلمانان نام برد.





لينک مطلب
 توسط صغری شکوهی در دوشنبه 31 خرداد 1389  ساعت 5:46 AM نظرات 0


POWERED BY RASEKHOON.NET