لب‌های تو مگر چقدر سنگ خورده است

 

شاعر: علی اکبر لطیفیان





 
لب‌های تو مگر چقدر سنگ خورده است؟
قاری من ، چقدر صدایت عوض شده
تشریف تو به دست همه سنگ داده است
اوضاع شهر کوفه برایت عوض شده
تو آن حسین لحظه گودال نیستی
بالای نیزه حال و هوایت عوض شده
وقتی ز روبرو به سرت می‌کنم نگاه
احساس می‌کنم که نمایت عوض شده
جا باز کرده حنجره‌ات روی نیزه‌ها
در روز چند مرتبه جایت عوض شده
طرز نشستن مژه‌هایت به روی چشم
ای نور چشم من به فدایت عوض شده
ما بعد از این سپاه تو هستیم یا حسین
جنگی دگر شده شهدایت عوض شده
تو باز هم پیمبر در حال خدمتی
با فرق این که شکل هدایت عوض شده

/ج

 

 


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 13 آبان 1394  | 11:09 AM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
قافله را بین شام می‌بینم

 

شاعر: محسن عرب خالقی





 
عبور قافله را بین شام می‌بینم
و در حوالی آن ازدحام می‌بینم
مگر چه چیز تماشایی است در اینجا
حضور این همه فرد بنام می‌بینم
کجاست؟ شهر یهود است یا دیار کفر
به روی نیزه سر یک امام می‌بینم
در این زمین پی یک قطره معرفت بودم
ولی چه سود که قحط مرام می‌بینم
به چشم‌های پر از خون مردم شامی
نشان آتش یک انتقام می‌بینم
مگر چه دین جدیدی میان این شهر است؟
که بر یتیم کمک را حرام می‌بینم
خرید سنگ در این شهر سنگ‌دل غوغاست
و هر که سنگ گرفته به بام می‌بینم
به هر طرف که سر خویش را بچرخانم
غریب تشنه لبی را مدام می‌بینم

/ج

 

 


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 13 آبان 1394  | 11:08 AM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0

سصوت قرآن تو صبرم را ربود
 

 

شاعر: حاج غلامرضا سازگار





 
صوت قرآن تو صبرم را ربود از دل ، حسین
زآن سبب سر را زدم بر چوبه محمل ، حسین
من ز طفلی بر سر دوش نبی دیدم تو را
از چه بگرفتی کنون بر نوک نی منزل ، حسین
این تویی بالای نی ای آفتاب فاطمه
یا شده خورشید گردون بر زمین نازل ، حسین
می‌خورد بر هم لبت گویی تكلم می‌كنی
گاه با من ، گه به طفلان ،‌ گاه با قاتل ، حسین
ای هلال من! ز بس در خاك و خون پوشیده‌ای
دیدنت آسان ،‌ شناسایی بود مشكل ، حسین
اختیار دیده را پای سرت دادم ز دست
ترسم از اشكم بماند كاروان در گل ، حسین
با تنت در قتلگه بنشسته جانم در عزا
با سرت بر نوك نی ،‌ الفت گرفته دل ، حسین
با تمام دردها و غصه ها و رنج ها
نیستم آنی ز طفل كوچكت غافل ، حسین
هر چه پیش آید ، خوش آید ، سینه را كردم سپر
با اسارت نهضتت را می‌كنم كامل ، حسین
سوز و شور میثم بی‌ دست و پا را كن قبول
گر چه شعرش هست در نزد تو نا قابل ، حسین


/ج


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 13 آبان 1394  | 11:08 AM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0

 سر می‌آورد
 

 

شاعر: وحید قاسمی





 
با این شتاب فكر كنم سر می‌آورد!
با این شتاب ، حوصله را سر می‌آورد
می‌تازد و غنیمت جنگ غروب را
از چنگ سی هزار نفر ، درمی‌آورد
حس می‌كنم كه داخل خورجین غصبی‌اش
یك باغ سیب سرخ معطر می‌آورد
سرمست سود دادوستدهای كربلاست
دارد چقدر چادر و معجر می‌آورد!!!
نرخ طلای كوفه سقوطش مسجل است
از بس كه گوشواره و زیور می‌آورد
دود و تنور روشن و عطری شبیه عود
اینجای روضه ، داد مرا درمی‌آورد


/ج


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 13 آبان 1394  | 11:07 AM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0

   شام یعنی
 

 

شاعر: علی ناظمی





 
شام یعنی انتهای خستگی
شهر آزار خدای خستگی
شام یعنی گوشه ویرانه‌ها
مدفن شمع و گل و پروانه‌ها
شام تسکین دل شیطان بود
زینت سر نیزه‌اش قرآن بود
شام یعنی وادی دشنام‌ها
سنگ باران سری از بام‌ها
سنگ در دستان نامردان شام
بوسه می‌زد بر سر زخم امام
شام تفسیر نگاهی مضطر است
شهر داغ لاله‌های حیدر است
شام هم مانند کوفه بی‌وفاست
صفحه‌ای از دفتر کرب و بلاست
بی‌وفایی‌ مانده از این طایفه
شام دارد مردم بی‌عاطفه
شام یعنی محملی از داغ و درد
موسم پژمردن گل‌های زرد
پای محمل رقص و کف آزاد شد
کوچه‌هایش هلهله‌آباد شد
شام شهر بازی چوب و لب است
نیشتر بر زخم بغض زینب است
بر دل زهراییان آتش زدند
هرکه را می‌سوخت از آهش زدند
یک زن شامی چو دید اشک رباب
اشک او را داد با خنده جواب
در میان ازدحامی از نگاه
می‌کشید از دل عقیله آه آه
اشک شد آنجا نقاب روی او
شد پریشان قلب او چون موی او
یک نفر شرمی نکرد از معجرش
ریخت خاکستر ، یهودی بر سرش


/ج


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 13 آبان 1394  | 11:07 AM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0

تعداد کل صفحات : 48 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >