شخصيت حضرت عباس (ع) پيش از واقعه کربلا
  حضرت عباس(عليه السلام) پيش از واقعه کربلا 
شخصيت حضرت عباس (ع) پيش از واقعه کربلا
نويسنده:ابوالفضل هادي منش
عَبَسَتْ وُجُوهُ الْقَوْمِ خَوفَ الْمَوْتِ
وَالْعَباسُ عليه‌السلام فيهِمْ ضاحِكٌ يَتَبَسَّمٌ
لَوْلا الْقَضا لَمَحَا الْوُجُودُ بِسَيْفِهِ
وَاللّه‌ُ يَقْضى ما يَشاءُ وَيَحْكُمُ(1)
(سيدجعفر حلّى)

اشاره

زندگانى حكمت‌آميز و غرور آفرين پيشوايان معصوم عليهم‌السلام و فرزندان برومندشان، سرشار از نكات عالى و آموزنده در راستاى الگوگيرى از شخصيت كامل و بارز آنان بوده و نيز درسهاى تربيتى آنان نسبت به فرزندان خويش، در تمامى زمينه‌هاى اخلاقى و رفتارى، سرمشق كاملى براى تشنگان زلال معرفت و پناهگاه استوارى براى دوستداران فرهنگ متعالى اهل بيت عصمت عليهم‌السلام و به ويژه براى نسل جوان، خواهد بود.زندگانى پرخير و بركت اهل بيت عليهم‌السلام در بردارنده دو اصل استوار «حماسه و عرفان» است و پرداختن به بُعد حماسى و عرفانى زندگانى آنان و فرزندانشان كه در معرض پرورش و تربيت ناب اسلامى قرار داشته‌اند، براى عامه مردم و بويژه جوانان، جذّاب و گام مؤثرى در عرصه تبليغ دينى خواهد بود.اين نوشتار سعى دارد با بررسى زندگانى حضرت عباس عليه‌السلام پيش از رويداد روز دهم محرم سال 61 هجرى، با نگاهى به فعاليتهاى دوران نوجوانى و شركت وى در جنگها، چهره روشن‌ترى از ابعاد حماسى شخصيت آن حضرت را به تصوير كشد.

ولادت و نامگذارى

داستان شجاعت و صلابت عباس عليه‌السلام مدتها پيش از ولادت او، از آن روزى آغاز شد كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام از برادرش عقيل خواست تا براى او زنى برگزيند كه ثمره ازدواجشان، فرزندانى شجاع و برومند در دفاع از دين و كيان ولايت باشد.(2) او نيز «فاطمه» دختر «حزام بن خالد بن ربيعه» را براى همسرى مولاى خويش انتخاب كرد كه بعدها «ام البنين» خوانده شد. اين پيوند در سحرگاه جمعه، چهارمين روز شعبان المبارك سال 26 هجرى به بار نشست.(3)
نخستين آرايه‌هاى شجاعت، در همان روز، زينت بخشِ غزل زندگانى عباس عليه‌السلام گرديد: آن لحظه‌اى كه على عليه‌السلام او را «عباس» ناميد. نامش به خوبى بيانگر خلق و خوى حيدرى او بود. على عليه‌السلام طبق سنت پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله در گوش او اذان و اقامه گفت. سپس نوزاد را به سينه چسباند و بازوان او را بوسيد و اشك حلقه چشمانش را فرا گرفت. ام البنين عليهاالسلام از اين حركت شگفت زده شد و پنداشت كه عيبى در بازوان نوزادش است. دليل را پرسيد و نگارينه‌اى ديگر بر كتاب شجاعت و شهامت عباس عليه‌السلام افزوده شد. اميرالمؤمنين عليه‌السلام حاضران را از حقيقتى دردناك اما افتخارآميز، كه در سرنوشت نوزاد مى‌ديد، آگاه نمود كه چگونه اين بازوان، در راه مددرسانى به امام حسين عليه‌السلام از بدن جدا مى‌گردد و افزود: «اى ام البنين! نور ديده‌ات نزد خداوند منزلتى سترگ دارد و پروردگار در عوض آن دو دست بريده، دو بال به او ارزانى مى‌دارد كه با فرشتگان خدا در بهشت به پرواز در آيد؛ آن سان كه پيش‌تر اين لطف به جعفر بن ابى طالب شده است.»(4)
اشك در چشمان ام البنين عليه‌السلام حلقه زد، اما هرگز فرونچكيد؛ چرا كه اينگونه، طالع فرزند خود را بلند مى‌ديد و هيچ چيز را برتر از اين نمى‌پنداشت كه فرزندش، فدايى راهِ امام خويش گردد. شادىِ جشنِ ميلاد عباس عليه‌السلام با گريه درآميخت و شيرينى خرسندى تولد او با بغض سنگين حسرت، فرو خورده شد؛ ولى افتخار و غرور از چشمان همه خوانده مى‌شد.

خاستگاه تربيتى

عباس عليه‌السلام در گستره‌اى چشم به جهان گشود كه رايحه دل‌انگيز وحى، فضاى آن را آكنده بود و در دامان مردى سترگ پرورش يافت كه بر كرانه‌هاى تاريخ ايستاده بود. در خانه‌اى رشد كرد كه از زيور و زينتهاى دنيايى تهى، اما از نور ايمان سرشار بود؛ خانه‌اى گلين با درى چوبى كه يادگار خانه‌دارى زهرا عليهاالسلام بود؛ خانه‌اى كه دهليز آن كانون خاطراتى تلخ و جانكاه براى على عليه‌السلام بود و شايد با هر رفت و برگشت از آن، تلخى داغى سترگ، گلويش را مى‌فشرد؛ داغ زهرا عليه‌السلام و دهليزخانه يادگارى بود از شجاعت و شهامت زنى در دفاع از امامت تا پاى جان.
پيداست كه عباس عليه‌السلام نيز از همان آغاز و در همان خانه با مفهوم ستيز با ظلم آشنا شده است و از همانجا زمينه‌هاى ايستادگى و جانفشانى در راه حق در او به وجود آمده است. در محضر پدرى كه پدر يتيمان بود و غمخوار و همزبان غريبان؛ پدرى كه لقمه‌هاى اشك آلود را با دست خود در كام يتيمان مى‌گذاشت و 25 سال، و هر روز ثمره دسترنج خود را با نيازمندان تقسيم مى‌كرد. پدرى كه افسار دنيا را رها كرده بود و از هر تعلق وارسته و از هر كاستى پيراسته بود. مردى كه مدال سالها پيكار در ركاب رسول خدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله را به گردن آويخته بود و بتهاى جاهليت را شكسته و خيبرهاى الحاد را در هم نورديده و فتح كرده بود و در دامان مادرى كه انگيزه ازدواج شوهرش با او را تا دم مرگ از ياد نبرد و آن را بُن مايه تربيت فرزندان برومندش قرارداد؛ او كه از همان آغاز فرزندان خود را بلاگردان فرزندان فاطمه عليهاالسلام خواست و پس از شهادت شوهر مظلومش، على عليه‌السلام ، هرگز در حباله مردى ديگر قرار نگرفت.(5)

كودكى و نوجوانى

تاريخ گوياى آن است كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام همّ فراوانى مبنى بر تربيت فرزندان خود مبذول مى‌داشتند و عباس عليه‌السلام را افزون بر تربيت در جنبه‌هاى روحى و اخلاقى از نظر جسمانى نيز مورد تربيت و پرورش قرار مى‌دادند تا جايى كه از تناسب اندام و ورزيدگى اعضاى او، به خوبى توانايى و آمادگى بالاى جسمانى او فهميده مى‌شد. علاوه بر ويژگيهاى وراثتى كه عباس عليه‌السلام از پدرش به ارث برده بود، فعاليتهاى روزانه، اعم از كمك به پدر در آبيارى نخلستانها و جارى ساختن نهرها و حفر چاهها و نيز بازيهاى نوجوانانه بر تقويت قواى جسمانى او مى‌افزود.
از جمله بازيهايى كه در دوران كودكى و نوجوانى عباس عليه‌السلام بين كودكان و نوجوانان رايج بود، بازى‌اى به نام «مداحى»(6) بود كه تا اندازه‌اى شبيه به ورزش گلف مى‌باشد و در ايران زمين به «چوگان» شهرت داشته است. در اين بازى كه به دو گونه سواره يا پياده امكان‌پذير بود، افراد با چوبى كه در دست داشتند، سعى مى‌كردند تا گوى را از دست حريف بيرون آورده، به چاله‌اى بيندازند كه متعلق به طرف مقابل است. اين گونه سرگرميها نقش مهمى در چالاكى و ورزيدگى كودكان داشت. افزون بر آن نگاشته‌اند كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام به توصيه‌هاى پيامبر صلى‌الله‌عليه‌و‌آله مبنى بر ورزش جوانان و نوجوانان، اعم از سواركارى، تيراندازى، كشتى و شنا جامه عمل مى‌پوشانيد و خود شخصا، فنون نظامى را به عباس عليه‌السلام فرا مى‌آموخت كه اين موضوع نيز گام مؤثر و سازنده‌اى در پرورشهاى جسمانى عباس عليه‌السلام به شمار مى‌رفت.

نخستين بارقه‌هاى جنگاورى

به حق، اميرالمؤمنين عليه‌السلام بيشترين سهم را در اين بروز و اتصاف اين ويژگى برجسته و كارآمد روحى در عباس عليه‌السلام بر عهده داشت و تيزبينى اميرالمؤمنين عليه‌السلام در پرورش عباس عليه‌السلام ، از او چنان قهرمان نام‌آورى در جنگهاى مختلف ساخته بود كه شجاعت و شهامت او، نام على عليه‌السلام را در كربلا زنده كرد. روايت شده است كه اميرالمؤمنين عليه‌السلام روزى در مسجد نشسته و با اصحاب و ياران خود گرم گفتگو بود. در اين لحظه، مرد عربى در آستانه درب مسجد ايستاد، از مركب خود پياده شد و صندوقى را كه همراه آورده بود، از روى اسب برداشت و داخل مسجد آورد. به حاضران سلام كرد و نزديك آمد و دست على عليه‌السلام را بوسيد و گفت: مولاى من! براى شما هديه‌اى آورده‌ام و صندوقچه را پيش روى امام نهاد. امام در صندوقچه را باز كرد. شمشيرى آب ديده در آن بود.
در همين لحظه، عباس عليه‌السلام كه نوجوانى نورسيده بود، وارد مسجد شد. سلام كرد و در گوشه‌اى ايستاد و به شمشيرى كه در دست پدر بود، خيره ماند. اميرالمؤمنين عليه‌السلام متوجه شگفتى و دقت او گرديد و فرمود: فرزندم! آيا دوست دارى اين شمشير را به تو بدهم؟ عباس عليه‌السلام گفت: آرى! اميرالمؤمنين عليه‌السلام فرمود: جلوتر بيا! عباس عليه‌السلام پيش روى پدر ايستاد و امام با دست خود، شمشير را بر قامت بلند او حمايل نمود. سپس نگاهى طولانى به قامت او نمود و اشك در چشمانش حلقه زد. حاضران گفتند: يا اميرالمؤمنين! براى چه مى‌گرييد؟ امام پاسخ فرمود: گويا مى‌بينم كه دشمن پسرم را احاطه كرده و او با اين شمشير به راست و چپ دشمن حمله مى‌كند تا اينكه دو دستش قطع مى‌گردد... .(7)
و اين گونه نخستين بارقه‌هاى شجاعت و جنگاورى در عباس عليه‌السلام به بار نشست.

شركت در جنگها، نمونه‌هاى بارزى از شجاعت

شايد اولين تجربه حضور عباس در صحنه سياسى، شركت او در جنگ جمل بوده است؛ اما از تلاشهاى او در اين جنگ، اسناد چندان معتبرى در دست نيست. احتمال آن مى‌رود كه كم سن و سال بودن اين نوجوان تلاشگر، سبب شده تا فعاليتهاى او از حافظه تاريخ پاك شود؛ اما حضور پررنگ او در جنگ صفين، برگ زرينى بر كتاب نام‌آورى او افزوده است. در اين مجال به بررسى گوشه‌هايى از اخبار اين جنگ پرداخته مى‌شود.

1. آب‌رسانى، تجربه پيشين

پس از ورود سپاه هشتاد و پنج هزار نفرى معاويه به صفين، وى به منظور شكست دادن اميرالمؤمنين عليه‌السلام عده زيادى را مأمور نگهبانى از آب راه فرات نمود و «ابوالاعور اسلمى» را بدان گمارد. سپاهيان خسته و تشنه اميرالمؤمنين عليه‌السلام وقتى به صفين مى‌رسند، آب را به روى خود بسته مى‌بينند. تشنگى بيش از حد سپاه، اميرالمؤمنين عليه‌السلام را بر آن مى‌دارد تا عده‌اى را به فرماندهى «صعصعة بن صوحان» و «شبث بن ربعى» براى آوردن آب اعزام نمايد. آنان به همراه تعدادى از سپاهيان، به فرات حمله مى‌كنند و آب مى‌آورند.(8) در اين يورش امام حسين عليه‌السلام و اباالفضل العباس عليه‌السلام نيز شركت داشتند و مالك اشتر اين گروه را هدايت مى‌نمود.(9)
به نوشته برخى تاريخ‌نويسان معاصر، هنگامى كه امام حسين عليه‌السلام در روز عاشورا از اجازه دادن به عباس عليه‌السلام براى نبرد امتناع مى‌ورزد، او براى تحريص امام حسين عليه‌السلام خطاب به امام عرض مى‌كند: «آيا به ياد مى‌آورى آن‌گاه كه در صفين آب را به روى ما بسته بودند، به همراه تو براى آزاد كردن آب تلاش بسيار كردم و سرانجام موفق شديم به آب دست يابيم و در حالى كه گرد و غبار صورتم را پوشانيده بود، نزد پدر بازگشتم...»(10)
اهتمام اميرالمؤمنين عليه‌السلام در تقويت روحيه جنگاورى عباس عليه‌السلام
در جريان آزادسازى فرات توسط لشكريان اميرالمؤمنين عليه‌السلام ، مردى تنومند و قوى هيكل به نام «كُرَيْب بن ابرهة» از قبيله «ذى يزن» از صفوف لشكريان معاويه براى هماورد طلبى جدا شد. در مورد قدرت بدنى بالاى او نگاشته‌اند كه وى يك سكه نقره را بين دو انگشت شست و سبابه خود چنان مى‌ماليد كه نوشته‌هاى روى سكه ناپديد مى‌شد.(11) او خود را براى مبارزه با اميرالمؤمنين عليه‌السلام آماده مى‌سازد. معاويه براى تحريك روحيه جنگى او مى‌گويد: على عليه‌السلام با تمام نيرو مى‌جنگد [و جنگجويى سترگ است [و هر كس را ياراى مبارزه با او نيست. [آيا توان رويارويى با او را دارى؟]. كريب پاسخ مى‌دهد: من [باكى ندارم و] با او مبارزه مى‌كنم.
نزديك آمد و اميرالمؤمنين عليه‌السلام را براى مبارزه صدا زد. يكى از پيش‌مرگان مولا على عليه‌السلام به نام «مرتفع بن وضاح زبيدى» پيش آمد. كريب پرسيد: كيستى؟ گفت: هماوردى براى تو! كريب پس از لحظاتى جنگ او را به شهادت رساند و دوباره فرياد زد: يا شجاع‌ترين شما با من مبارزه كند، يا على عليه‌السلام بيايد. «شرحبيل بن بكر» و پس از او «حرث بن جلاّح» به نبرد با او پرداختند، اما هر دو به شهادت رسيدند. اميرالمؤمنين عليه‌السلام كه اين شكستهاى پى‌درپى را سبب از دست رفتن روحيه جنگ در افراد خود و سرخوردگى ياران خود مى‌ديد، دست به اقدامى عجيب زد. او فرزند رشيد خود عباس عليه‌السلام را كه در آن زمان على‌رغم سن كم جنگجويى كامل و تمام عيار به نظر مى‌رسيد،(12) فراخواند و به او دستور داد كه اسب، زره و تجهيزات نظامى خود را با او عوض كند و در جاى اميرالمؤمنين عليه‌السلام در قلب لشكر بماند و خود لباس جنگ عباس عليه‌السلام را پوشيد و بر اسب او سوار شد و در مبارزه‌اى كوتاه اما پر تب و تاب، كريب را به هلاكت رساند... و به سوى لشكر بازگشت و سپس محمد بن حنفيه را بالاى نعش كريب فرستاد تا با خونخواهان كريب مبارزه كند.(13)
اميرالمؤمنين عليه‌السلام از اين حركت چند هدف را دنبال مى‌كرد. هدف بلندى كه در درجه اول پيش چشم او قرار داشت، روحيه بخشيدن به عباس عليه‌السلام بود كه جنگاورى نو رسيده بود. در درجه دوم او مى‌خواست لباس و زره و نقاب عباس عليه‌السلام در جنگها شناخته شده باشد و در دل دشمن ترسى از صاحب آن تجهيزات بيندازد و برگ برنده را به دست عباس عليه‌السلام در ديگر جنگها بدهد تا هرگاه فردى با اين شمايل را ديدند، پيكار على عليه‌السلام در خاطرشان زنده شود. و در گام واپسين، امام با اين كار مى‌خواست كريب نهراسد و از مبارزه با على عليه‌السلام شانه خالى نكند(14) و همچنان سرمست از باده غرور و افتخارِ به كشتن سه تن از سرداران اسلام، در ميدان باقى بماند و به دست امام كشته شود تا هم او و هم همرزمان زرپرست و زورمدارش، طعم شمشير اسلام را بچشند.
اما نكته ديگرى كه فهميده مى‌شود اين است كه با توجه به قوت داستان از جهت نقل تاريخى، تناسب اندام عباس عليه‌السلام چندان تفاوتى با پدر نداشته كه امام مى‌توانسته بالاپوش و كلاهخود فرزند جوان يا نوجوان خود را بر تن نمايد. از همين جا مى‌توان به برخى از پندارهاى باطل كه در برخى اذهان وجود دارد، پاسخ گفت كه واقعا حضرت عباس عليه‌السلام از نظر جسمانى با ساير افراد تفاوت داشته است و على رغم اينكه برخى تنومند بودن عباس عليه‌السلام و يا حتى رسيدن زانوان او تا نزديك گوشهاى مركب را انكار كرده و جزو تحريفات واقعه عاشورا مى‌پندارند، حقيقتى تاريخى به شمار مى‌رود. اگر تاريخ گواه بر وجود افراد درشت اندامى چون كريب با شرحى كه در توانايى او گفته شد، در لشكر معاويه بوده باشد، به هيچ وجه بعيد نيست كه در سپاه اسلام نيز افرادى نظير عباس عليه‌السلام وجود داشته باشند؛ چرا كه او فرزند كسى است كه درب قلعه خيبر را از جا كند و بسيارى از قهرمانان عرب را در نوجوانى به هلاكت رساند؛ آن سان كه خود مى‌فرمايد: «من در نوجوانى بزرگان عرب را به خاك افكندم و شجاعان دو قبيله معروف «ربيعه» و «مُضَر» را در هم شكستم... .»(15)

3. درخشش در جنگ صفين

در صفحات ديگرى از تاريخ اين جنگ طولانى و بزرگ كه منشأ پيدايش بسيارى از جريانهاى فكرى و عقيدتى در پايگاههاى اعتقادى مسلمانان بود، به خاطره جالب و شگفت‌انگيز ديگرى از درخشش حضرت عباس عليه‌السلام بر مى‌خوريم. اين‌گونه نگاشته‌اند: در گرماگرم نبرد صفين، جوانى از صفوف سپاه اسلام جدا شد كه نقابى بر چهره داشت. جلو آمد و نقاب از چهره‌اش برداشت، هنوز چندان مو بر چهره‌اش نروييده بود، اما صلابت از سيماى تابناكش خوانده مى‌شد. سنّش را حدود هفده سال تخمين زده‌اند. مقابل لشكر معاويه آمد و با نهيبى آتشين مبارز خواست. معاويه به «ابوشعثاء» كه جنگجويى قوى در لشكرش بود، رو كرد و به او دستور داد تا با وى مبارزه كند. ابوشعثاء با تندى به معاويه پاسخ گفت: مردم شام مرا با هزار سواره نظام برابر مى‌دانند [اما تو مى‌خواهى مرا به جنگ نوجوانى بفرستى؟] آن‌گاه به يكى از فرزندان خود دستور داد تا به جنگ حضرت برود. پس از لحظاتى نبرد، عباس عليه‌السلام او رادر خون خود غلطاند. گرد و غبار جنگ كه فرو نشست، ابوشعثاء با نهايت تعجب ديد كه فرزندش در خاك و خون مى‌غلطد. او هفت فرزند داشت. فرزند ديگر خود را روانه كرد، اما نتيجه تغييرى ننمود تا جايى كه همگى فرزندان خود را به نوبت به جنگ با او مى‌فرستاد، اما آن نوجوان دلير همگى آنان را به هلاكت مى‌رساند. در پايان ابوشعثاء كه آبروى خود و پيشينه جنگاورى خانواده‌اش را بر باد رفته مى‌ديد، به جنگ با او شتافت، اما حضرت او را نيز به هلاكت رساند، به گونه‌اى كه ديگر كسى جرأت بر مبارزه با او به خود نمى‌داد و تعجب و شگفتى اصحاب اميرالمؤمنين عليه‌السلام نيز برانگيخته شده بود. هنگامى كه به لشكرگاه خود بازگشت، اميرالمؤمنين عليه‌السلام نقاب از چهره فرزند رشيدش برداشت و غبار از چهره او سترد... .(16)

دوشادوش امام حسن عليه‌السلام

دوران سراسر رنج اميرالمؤمنين عليه‌السلام در سحرگاه شب 21 رمضان، سال 40 هجرى به پايان رسيد. امام پيش از شهادت به فرزند برومندش، عباس عليه‌السلام توصيه‌هاى فراوانى مبنى بر يارى رساندن به برادران معصوم و امامان او به ويژه امام حسين عليه‌السلام نمود. و در شب شهادتش، عباس عليه‌السلام را به سينه چسبانيد و به او فرمود: پسرم! به زودى چشمم به ديدار تو در روز قيامت روشن مى‌شود. به خاطر داشته باش كه در روز عاشورا به جاى من، فرزندم حسين عليه‌السلام را يارى كنى.(17) و اين گونه از او پيمانى ستاند كه هرگز از رهبرى برادران خود تخطى نكند و همواره دوشادوش آنان به احياى تكاليف الهى و سنت نبوى صلى‌الله‌عليه‌و‌آله در جامعه بپردازد.
او در جريان توطئه صلحى كه از سوى معاويه به امام مجتبى عليه‌السلام تحميل شد، همواره موضعى موافق با امام و برادر معصوم و مظلوم خويش اتخاذ نمود، تا آنجا كه حتى برخى از دوستان نيز از اطراف امام متوارى شدند و نوشته‌اند «سليمان بن صرد خزاعى» كه پس از قيام امام حسين عليه‌السلام قيام توابين را سازماندهى كرد واز ياران و دوستان امام على عليه‌السلام به شمار مى‌رفت، پس از انعقاد صلح، روزى امام مجتبى عليه‌السلام را «مُذِلُّ المؤمنين» خطاب نمود؛(18) اما با وجود اين شرائط نابسامان، حضرت عباس عليه‌السلام دست از پيمان خود با برادران و ميثاقى كه با پدرش، على عليه‌السلام در شب شهادت او بسته بود، بر نداشت و هرگز پيش‌تر از آنان گام برنداشت و اگرچه صلح هرگز با روحيه جنگاورى و رشادت او سازگار نبود، اما ترجيح مى‌داد اصل پيروىِ بى‌چون و چرا از امام بر حق خود را به كار بندد و سكوت نمايد.
در اين اوضاع نابهنجار حتى يك مورد در تاريخ نمى‌يابيم كه او على‌رغم عملكرد برخى دوستان، امام خود را از روى خيرخواهى و پنددهى مورد خطاب قرار دهد. اين گونه است كه در آغاز زيارت‌نامه ايشان كه از امام صادق عليه‌السلام وارد شده است، مى‌خوانيم: «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ اَيُّها الْعَبْدُ الصّالِحُ، اَلْمُطيعُ لِلّهِ وَلِرَسُولِهِ وَلاِءَميرِالْمُؤْمِنينَ وَالْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ صَلّى اللّه‌ُ عَلَيْهِمْ وَسَلَّمَ؛(19) درود خدا بر تو اى بنده نيكوكار و فرمانبردار خدا و پيامبر خدا و اميرمؤمنان و حسن و حسين كه درود و سلام خدا بر آنها باد!»
البته اوضاع درونى و بيرونى جامعه هرگز از ديدگان بيدار او پنهان نبود و او هوشيارانه به وظائف خود عمل مى‌كرد. پس از بازگشت امام مجتبى عليه‌السلام به مدينه، عباس عليه‌السلام در كنار امام به دستگيرى از نيازمندان پرداخت و هداياى كريمانه برادر خود را بين مردم تقسيم مى‌كرد. او در اين دوران لقب «باب الحوائج» يافت(20) و وسيله دستگيرى و حمايت از محرومين جامعه گرديد. او در تمام اين دوران در حمايت و اظهار ارادت به امام خويش كوتاهى نكرد، تا آن زمان كه دسيسه پسر ابوسفيان، امام را در آرامشى ابدى، در جوار رحمت الهى سكنا داد. آرى، به آن نيز بسنده نكردند و بدن مسموم او را آماج تيرهاى كينه‌توزى خود قرار دادند. آنجا بود كه كاسه صبر عباس عليه‌السلام لبريز شد و غيرت حيدرى‌اش به جوش آمد. دست بر قبضه شمشير برد، اما دستان مهربان امام حسين عليه‌السلام نگذاشت آن را از غلاف بيرون آورد و با نگاهى اشك آلود، برادر غيور خودرا باز هم دعوت به صبر نمود.(21)

يار وفادار امام حسين عليه‌السلام

معاويه در آخرين روزهاى زندگى خود به پسرش يزيد سفارش كرد: «من رنج بار بستن و كوچيدن را از تو برداشتم. كارها را برايت هموار كردم. دشمنان را برايت رام نمودم و بزرگان عرب را فرمانبردار تو ساختم. اهل شام را منظور دار كه اصل وريشه تو هستند. هر كس از آنان نزد تو آمد، او را گرامى بدار و هر كس هم نيامد، احوالش را بپرس... من نمى‌ترسم كه كسانى با تو در حكومت نزاع كنند، به جز چهار نفر: حسين بن على عليه‌السلام ، عبداللّه‌ بن عمر، عبداللّه‌ بن زبير و عبدالرحمن بن ابى بكر... . حسين بن على عليه‌السلام سرانجام خروج مى‌كند. اگر بر او پيروز شدى، از او درگذر كه حق خويشى دارد و حقش بزرگ و از نزديكان پيامبر است... .»(22)
اما حكومت يزيد با پدرش تفاوتهاى بنيادين داشت. چهره پليد و عملكرد شوم او در حاكميت جامعه اسلامى، اختيار سكوت را از امام سلب كرده بود و امام چاره نجات جامعه را تنها در خروج و حركت اعتراض‌آميز به صورت آشكار مى‌ديد. اگر چه معاويه تلاشهاى فراوانى در راستاى گرفتن بيعت براى يزيد به كار بست، اما به خوبى مى‌دانست كه امام هرگز بيعت نخواهد كرد و در سفارش به فرزندش نيز اين موضوع را پيش‌بينى نمود. امام با صراحت و شفافيت تمام در نامه‌اى به معاويه فرمود: «اگر مردم را با زور و اكراه به بيعت با پسرت وادار كنى، با اينكه او جوانى خام، شراب‌خوار و سگ‌باز است، بدان كه به درستى به زيان خود عمل كرده و دين خودت را تباه ساخته‌اى.»(23) و در اعلام علنى مخالفت خود با حكومت يزيد فرمود: «حال كه فرمانروايى مسلمانان به دست فاسقى چون يزيد سپرده شده، ديگر بايد به اسلام سلام رساند [و باآن خداحافظى كرد].»(24)
در اين ميان، حضرت عباس عليه‌السلام با دقت و تيزبينى فراوان، مسائل و مشكلات سياسى جامعه را دنبال مى‌كرد و از پشتيبانى امام خود دست بر نمى‌داشت و هرگز وعده‌هاى بنى‌اميه او را از صف حق‌پرستى جدا نمى‌ساخت و حمايت بى‌دريغش را از امام اعلام مى‌داشت. يزيد پس از مرگ معاويه به فرماندار وقت مدينه «وليد بن عقبه» نگاشت: «حسين عليه‌السلام را احضار كن و بى‌درنگ از او بيعت بگير و اگر سر باز زد گردنش را بزن و سرش را براى من بفرست.» وليد با مروان مشورت نمود. مروان كه از دشمنان سرسخت خاندان عصمت و طهارت عليهم‌السلام به شمار مى‌رفت، در پاسخ وليد گفت: اگر من جاى تو بودم گردن او را مى‌زدم. او هرگز بيعت نخواهد كرد. سپس امام حسين عليه‌السلام را احضار كردند. حضرت عباس عليه‌السلام نيز به همراه سى تن از بنى هاشم امام را همراهى نمودند. امام داخل دارالاماره مدينه گرديد و بنى هاشم بيرون از دارالاماره منتظر فرمان امام شدند و وليد از امام خواست تا با يزيد بيعت نمايد؛ اما امام سرباز زد و فرمود: «بيعت به گونه پنهانى چندان درست نيست. بگذار فردا كه همه را براى بيعت حاضر مى‌كنى، مرا نيز احضار كن [تا بيعت نمايم]. مروان گفت: امير! عذر او را نپذير! اگر بيعت نمى‌كند گردنش را بزن. امام برآشفت و فرمود: «واى بر تو اى پسر زن آبى‌چشم! تو دستور مى‌دهى كه گردن مرا بزنند! به خدا كه دروغ گفتى و بزرگ‌تر از دهانت سخن راندى.»(25)
در اين لحظه، مروان شمشير خود را كشيد و به وليد گفت: «به جلادت دستور بده گردن او را بزند! قبل از اينكه بخواهد از اينجا خارج شود. من خون او را به گردن مى‌گيرم.» امام همان‌گونه كه به بنى هاشم گفته بود، آنان را مطلع كرد، و عباس عليه‌السلام به همراه افرادش با شمشيرهاى آخته به داخل يورش بردند و امام را به بيرون هدايت نمودند.(26) امام صبح روز بعد آهنگ هجرت به سوى حرم امن الهى نمود و عباس عليه‌السلام نيز همانند قبل بدون درنگ و تأمل در نتيجه و يا تعلّل در تصميم‌گيرى، بار سفر بست و با امام همراه گرديد و تا مقصد اصلى، سرزمين طفّ، از امام جدا نشد و ميراث سالها پرورش در خاندان عصمت و طهارت عليهم‌السلام را با سخنرانيها، جانفشانيها و حمايتهاى بى‌دريغش از امام به منصه ظهور رساند.
چشمم از آب پر و مشك من از آب تهى است
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهى است
به روى اسب قيامم به روى خاك سجود
اين نماز ره عشق است، زآداب تهى است
جان من مى‌برد آبى كه از اين مشك چكد
كشتى‌ام غرقه در آبى كه ز گرداب تهى است
هرچه بخت من سرگشته به خواب است، حسين!
ديده اصغر لب تشنه‌ات از خواب تهى است
دست و مشك و علمم لازمه هر سقاست
دست عباس تو از اين همه اسباب تهى است
مشك هم اشك به بى‌دستى من مى‌ريزد
بى‌سبب نيست اگر مشك من از آب تهى است
(شهاب يزدى)

پی نوشت ها:

1. ترجمه: چهره دشمن از ترس مرگ در هم كشيده شده بود؛ در حالى كه عباس عليه‌السلام در ميان آنان خندان بود و لبخند به چهره داشت. اگر قضا[ى الهى] نبود، هستى را با شمشيرش نابود مى‌كرد؛ اما هر آنچه پروردگار بخواهد و فرمان دهد، همان خواهد شد.
2. نفس المهموم، شيخ عباس قمى، قم، مكتبة بصيرتى، 1405 ق.، ص 332.
3. اعيان الشيعه، سيدمحسن امين، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1406 ق.، ج7، ص429.
4. خصائص العباسية، محمدابراهيم كلباسى، مؤسسة انتشارات خامه، 1408 ق.، صص 119 و 120.
5. بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1403 ق.، ج42، ص92.
6. نگرشى تحليلى به زندگانى امام حسين عليه‌السلام ، عباس محمود عقاد، برگردان: مسعود انصارى، تهران، نشر پرديس، 1380 ش.، ص57.
7. مولد العباس بن على عليه‌السلام ، محمدعلى ناصرى، قم، انتشارات شريف الرضى، 1372 ش، صص61 و 62.
8. نگرشى تحليلى به زندگانى حضرت عباس عليه‌السلام ، ابوالفضل هادى‌منش، قم، مركز پژوهشهاى اسلامى صدا و سيما، 1381 ش.، ص47، به نقل از تذكرة الشهداء، ص255.
9. معالى السبطين، محمدمهدى حائرى مازندرانى، بيروت، مؤسسة النعمان، بى‌تا، ج2، ص437؛ العباس، ص153.
10. العباس عليه‌السلام ، عبدالرزاق مقرم، نجف، مطبعة الحيدرية، بى‌تا، ص88.
11. المناقب، احمدبن محمدالمكى الخوارزمى، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، 1411 ق.، ص227؛ العباس، ص154.
12. همان.
13. همان، ص228.
14. همان.
15. نهج البلاغه، دشتى، خطبه 192، ص398.
16. العباس عليه‌السلام ، ص153؛ كبريت الاحمر، محمدباقر بيرجندى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، 1377 ق.، ص385.
17. معالى السبطين، محمدمهدى حائرى‌مازندرانى، بيروت، مؤسسة النعمان، بى‌تا، ج1، ص454.
18. الامامة والسياسة، عبداللّه‌ بن مسلم ابن قتيبه الدينورى، برگردان: ناصر طباطبايى، تهران، انتشارات ققنوس، 1379 ش.، ص188.
19. كامل الزيارات، جعفربن محمد بن جعفر بن قولويه القمى، بيروت، دارالسرور، 1418 ق.، ص441.
20. مولد العباس بن على عليهماالسلام ، ص74.
21. العباس عليه‌السلام ، ص156؛ العباس بن على عليهماالسلام ، رائد الكرامة و الفداء فى الاسلام، باقر شريف قرشى، بيروت، دارالكتاب الاسلامى، 1411ق.، ص112.
22. نفس المهموم، عباس قمى، قم، مكتبة بصيرتى، 1405 ق.، ص66.
23. بحارالانوار، ج44، ص326.
24. همان.
25. تاريخ الطبرى، محمد بن جرير الطبرى، بيروت، مؤسسه عزالدين، 1407 ق.، ج3، ص172؛ الملهوف على قتلى الطفوف، سيد بن طاووس، قم، انتشارات اسوه، 1404 ق.، ص98.
26. مناقب آل ابى طالب، ابوجعفر محمد بن على بن شهرآشوب السروى المازندرانى، بيروت، دارالاضواء، بى‌تا، ج4، ص88.

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 10:54 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
نقش‌آفرینی حضرت عباس(علیه‌السلام) در حماسه عاشورا
نقش‌آفرینی حضرت عباس(ع) در حماسه عاشورا

نويسنده: ابوالفضل هادی‌منش

آب‌رسانی

روز هفتم محرم، سه روز پیش از شهادت امام، عبیداللّه به عمر سعد نگاشت: «...به هوش باش! وقتی نامه‌ام به دستت رسید، به حسین(علیه‌السلام) سخت بگیر و اجازه نده از آب فرات حتی قطره‌ای بنوشد و با آنان همان کاری را بکن که آنان با بنده پرهیزگار خدا عثمان بن عفان کردند. والسلام.»1
امام، حضرت عباس(علیه‌السلام) را فرا خواند و سی سوار را به اضافه بیست پیاده با او همراه کرد تا بیست مشکی را که همراه داشتند، پر از آب نمایند و به اردوگاه امام بیاورند. پانصد سواره‌نظام دشمن در کرانه فرات استقرار یافته و مانع برداشتن آب شدند. حضرت عباس(علیه‌السلام) به مبارزه با نگاهبانان فرات پرداخت و افراد پیاده، مشک‌ها را پر کردند. وقتی همه مشک‌ها پر شد، حضرت عباس(علیه‌السلام) دستور بازگشت به اردوگاه را داد و محاصره دشمن را شکسته و توانست آب را به اردوگاه برساند.2
از آن پس حضرت عباس(علیه‌السلام) به «سقّا» مشهور شد.3 یکی از شعارهای بنی‌امیه در مقابله اهل‌بیت(علیهم‌السلام)خونخواهی عثمان بوده است. اما ادعای عبیداللّه در این نامه افترایی بیش نیست؛ زیرا امام علی(علیه‌السلام) و فرزندان او آب را بر عثمان نبستند و این قاتلین عثمان بودند که برای بیرون کشیدن او از خانه‌اش آب را به خانه او بستند و در واقع این امیرمؤمنان(علیه‌السلام)بود که در اعتراض به این حرکت، به امام حسین(علیه‌السلام) دستور داد تا به او و خانواده‌اش آب برساند.4

نمایندگی و سخنگویی از جانب امام

شب عاشورا یا تاسوعا عمر سعد در برابر لشکر خود ایستاد و فریاد کشید: «ای لشکریان خدا! سوار مرکب‌هایتان شوید و مژده بهشت گیرید». امام حسین(علیه‌السلام)جلوی خیمه‌ها بر شمشیر خود تکیه کرده بود. حضرت عباس(علیه‌السلام) با شنیدن سر و صدای لشکر دشمن، نزد امام آمد و عرض کرد: «لشکر حمله کرده است». امام حسین(علیه‌السلام)برخاست و به او فرمود:
«عباس! جانم به فدایت. سوار شو و نزد آنان برو و اگر توانستی، [حمله] آنان را تا فردا به تأخیر بینداز و امشب آنان را از ما بازدار تا شبی را برای پروردگارمان به نماز بایستیم و او را بخوانیم و از او طلب آمرزش نماییم که او می‌داند من به نماز عشق می‌ورزم و خواندن قرآن و دعای بسیار و طلب بخشایش را دوست می‌دارم». حضرت عباس(علیه‌السلام) به سوی لشکرگاه دشمن رفت و موفق شد جنگ را به تأخیر بیندازد.5

ردّ امان‌نامه دشمن

آوازه دلاورمردی‌های حضرت عباس(علیه‌السلام) چنان در گوش عرب آن روزگار طنین افکنده بود که دشمن را بر آن داشت تا با اقدامی جسورانه، وی را از صف لشکریان امام جدا سازد. در این جریان، «شَمِر بن شُرَحْبیل (ذی الجوشن)» فردی به نام «عبداللّه بن ابی محل» را که حضرت امّ‌البنین(علیهاالسلام) عمه او می‌شد، به نزد عبیداللّه بن زیاد فرستاد تا برای حضرت عباس(علیه‌السلام)و برادران او امانی دریافت دارد. سپس آن را به غلام خود «کَرْمان» یا «عرفان» داد تا به نزد لشکر عمر سعد ببرید.6
شمر امان نامه را گرفت و به عمر سعد نشان داد. عمر سعد که می‌دانست این تلاش‌ها بی‌نتیجه است، شمر را توبیخ کرد؛ زیرا امان دادن به برخی نشان از جنگ با بقیه است. شمر که می‌انگاشت او از جنگ طفره می‌رود، گفت:
«اکنون بگو چه می‌کنی؟ آیا فرمان امیر را انجام می‌دهی و با دشمن می‌جنگی و یا به کناری می‌روی و لشکر را به من وامی‌گذاری؟» عمر سعد تسلیم شد و گفت: «نه! چنین نخواهم کرد و سرداری سپاه را به تو نخواهم داد. تو امیر پیاده‌ها باش!» شمر امان نامه را ستاند و به سوی اردوگاه امام به راه افتاد. وقتی رسید، فریاد برآورد: «أَیْنَ بَنُوا أُخْتِنَا»؛خواهرزادگان ما کجایند؟
حضرت عباس(علیه‌السلام) و برادرانش سکوت کردند. امام به آن‌ها فرمود: «پاسخش را بدهید، اگر چه فاسق است».7 حضرت عباس(علیه‌السلام)به همراه برادرانش به سوی او رفتند و به او گفتند: «خدا تو و امان تو را لعنت کند! آیا به ما امان می‌دهی، در حالی که پسر رسول‌خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله)امان ندارد؟!» شمر با دیدن قاطعیت حضرت عباس(علیه‌السلام)و برادرانش خشمگین و سرافکنده به سوی لشکر خود بازگشت.8
رفع یک شبهه
از گفتگویی که بین شمر و فرزندان امّ‌البنین(علیهاالسلام) صورت گرفت، شبهه‌ای در اذهان به وجود می‌آید که مراد شمر از جمله «أین بنو أختنا» چه بوده است؟ برخی گفته‌اند: بین عرب رسم بوده، دختران قبیله خود را خواهر صدا می‌زده‌اند. باتوجه به زندگی عشیره‌ای اعراب در آن دوران و انسجام ناگسستنی پیوندهای خونی در چنین جوامعی، بعید به نظر نمی‌رسد، چنین رسمی بین آنان حاکم بوده باشد. اما تا چه اندازه این انگاره درست و قابل اثبات باشد، معلوم نیست. در هر حال، روشن کردن نسبت خانوادگی امّ‌البنین(علیهاالسلام) با شمر تا اندازه‌ای می‌تواند مطلب را شفاف‌تر سازد.
گفتنی است: امّ‌البنین(علیهاالسلام) و شمر هر دو از قبیله «بنی‌کلاب» می‌باشند. نسب خانوادگی آنان این گونه است:
بنابراین امّ‌البنین(علیهاالسلام)از عموزادگان شمر می‌باشد. دلیل واضح‌تر این خطاب از سوی شمر، جنبه روانی و کارکرد روان‌شناختی آن است. بدین معنا که شمر با توجه به این که روحیات حضرت عباس(علیه‌السلام) را می‌شناخته، احتمال می‌داده که او امان‌نامه را نپذیرد. شمر با اتخاذ این لحن، می‌خواست که حضرت را متوجه پیوند خانوادگی‌اش با خود نماید و شرایط روحی عباس(علیه‌السلام) را برای پذیرش امان‌نامه بیشتر آماده سازد. گذشته از آن، شمر این سخن را در حضور دیگران و با صدای بلند اظهار می‌کند تا عرصه را بر حضرت بیشتر تنگ نموده و او را وادار به مصالحه نماید.

پاسداری از خیمه‌ها

شب عاشورا حضرت عباس(علیه‌السلام)پاسداری از حرم را بر عهده گرفت. اگر چه ایشان آن شب را از دشمن مهلت گرفته بود، ولی از پستی و دون‌مایگی آنان بعید نبود که پیمان‌شکنی کنند. آن شب، هنگامی که حضرت عباس(علیه‌السلام) از گفتگو با شمر در مورد پذیرش یا ردّ امان‌نامه بازگشت، زهیر نزد او رفت. زهیر دیر زمانی بود که با خاندان امام علی(علیه‌السلام) آشنایی داشت. او پرچمی را که در دست «عبداللّه بن جعفر بن عقیل» بود، گرفت. عبداللّه پرسید: «ای برادر! آیا در من ضعف و سستی‌ای دیده‌ای که پرچم را از من می‌گیری؟» زهیر پاسخ داد: «خیر، با آن کاری دارم». سپس نزد عباس(علیه‌السلام) آمد. حضرت بر مرکب خویش سوار و با نیزه‌ای در دست و شمشیری به کمر مشغول نگاهبانی بود.10 زهیر نزد او آمد و گفت: «آمده‌ام تا با تو سخنی بگویم». حضرت که بیم حمله دشمن را داشت، فرمود: «مجال سخن نیست، ولی نمی‌توانم از شنیدن گفتار تو بگذرم. بگو، من سواره می‌شنوم». زهیر جریان خواستگاری علی(علیه‌السلام) از امّ‌البنین(علیهاالسلام) را بیان کرد و انگیزه امام را از ازدواج با او یادآور شد و افزود: «ای عباس(علیه‌السلام)! پدرت تو را برای چنین روزی خواسته، مبادا در یاری برادرت کوتاهی کنی!» حضرت عباس(علیه‌السلام) از شنیدن این سخن خشمگین شد و سخت برآشفت و از عصبانیت آن قدر پایش را در رکاب اسب فشرد که تسمه آن پاره شد و فرمود: «زهیر! تو می‌خواهی با این سخنانت به من جرأت دهی؟! به خدا سوگند تا دم مرگ، از یاری برادرم دست بر نمی‌دارم و در پشتیبانی از او کوتاهی نخواهم کرد. فردا این را به گونه‌ای نشانت می‌دهم که در عمرت نظیرش را ندیده باشی».11

پرچمداری‌سپاه

صبح عاشورا، وقتی امام از نماز و نیایش فارغ شد، لشکر دشمن آرایش نظامی به خود گرفت و اعلان جنگ نمود. امام افراد خود را آماده دفاع کرد. لشکر امام از سی و دو سواره و چهل پیاده تشکیل شده بود. امام در چینش نظامی لشکر خود، زهیر را در «مَیمنة» و حبیب را در «مَیسره» گماشت و پرچم لشکر را در قلب سپاه، به دست برادر خود حضرت عباس(علیه‌السلام) داد.12

شکستن حلقه محاصره دشمن

در نخستین ساعت‌های جنگ، چهار تن از افراد سپاه امام حسین(علیه‌السلام) به نام‌های «عمرو بن خالد صیداوی»، «جابر بن حارث سلمانی»، «مجمع بن عبداللّه عائذی» و «سعد؛ غلام عمر بن خالد» حمله‌ای دسته جمعی به قلب لشکر کوفیان نمودند.
دشمن تصمیم گرفت آنان را محاصره نماید. حلقه محاصره بسته شد؛ به گونه‌ای که کاملاً ارتباط آن‌ها با سپاه امام قطع گردید. در این هنگام حضرت عباس(علیه‌السلام)با دیدن به خطر افتادن آن‌ها، یک تنه به سوی حلقه محاصره تاخت و موفق شد حلقه محاصره دشمن را شکسته و آن چهار تن را نجات بدهد، به طوری که وقتی آن‌ها از چنگ دشمن بیرون آمدند، تمام پیکرشان زخمی و خون آلود بود.13

کندن چاه برای تهیه آب

در میانه روز، آن گاه که تشنگی بر کودکان، زنان و حتی سپاهیان امام فشار شدیدی آورده بود، امام به حضرت عباس(علیه‌السلام)دستور داد اقدام به حفر چاه نماید؛ چرا که سرزمین کربلا بر کرانه رودی پر آب قرار داشت و احتمال آن می‌رفت که با کندن چاه به آب دست یابند. حضرت عباس(علیه‌السلام) مشغول کندن چاه شد. پس از مدتی کندن زمین، از رسیدن به آب از آن چاه ناامید گردید، از چاه بیرون آمد و در قسمت دیگری از زمین دوباره شروع به حفر چاه نمود، ولی از چاه دوم نیز آبی نجوشید.14

پیش فرستادن برادران برای نبرد

وقتی حضرت عباس(علیه‌السلام) بدن‌های شهیدان بنی‌هاشم و دیگر شهدا را بر گستره کربلا دید، برادران مادری خود، عبداللّه، جعفر و عثمان را فراخواند و به آن‌ها فرمود: «ای فرزندان مادرم! پیش بتازید تا جانفشانی شما را در راه خدا و رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) شاهد باشم». آنان که خون علی(علیه‌السلام) در رگ‌هایشان جاری بود، پیش تاخته و پس از مدتی نبرد با دشمن، پیش چشم حضرت عباس(علیه‌السلام) به شهادت رسیدند.15

شهادت فرزندان حضرت عباس(علیه‌السلام)

هنگامی که حضرت عباس(علیه‌السلام)به شهادت رسید، امام حسین(علیه‌السلام)خود را به او رسانید و وقتی که حالت او را مشاهده نمود، فریاد بی‌یاوری برآورد. «محمد» و «قاسم» فرزندان عباس(علیه‌السلام)صدای امام را شنیدند، نزد ایشان رفته و در پاسخ امام فریاد زدند: «در خدمت توایم ای سرور ما!»
امام فرمود: «بِشَهَادَةِ اَبِیکُمَا الکِفَایَة»؛ شهادت پدرتان بس است. اما آنان امتناع ورزیده و از امام اجازه گرفته، به میدان نبرد شتافتند و پس از پیکار با دشمن ابتدا محمد و پس از او قاسم به شهادت رسید.16 علامه «سید محسن امین»، نیز «عبداللّه بن عباس(علیه‌السلام)» را در شمار شهیدان کربلا ذکر می‌نماید،17 اما بنا به گزارش برخی دیگر از تاریخ‌نگاران، تنها «محمد» در کربلا به شهادت رسیده است.18

پیکار شجاعانه

حضرت با سه تن از جنگجویان دشمن روبه رو می‌شود، نخستین آنان، «مارد بن صُدَیف» بود. او دو زره نفوذناپذیر پوشیده، کلاهخودی بزرگ بر سر نهاده و نیزه‌ای بلند در دست گرفته بود. وقتی به میدان آمد، نیزه‌اش را به حمایل سینه حضرت فرو کرد. عباس(علیه‌السلام) سر نیزه او را گرفت و پیچاند و نیزه‌اش را از دستش بیرون آورد و او را با نیزه خودش هلاک کرد.19
نفر دوم، «صَفوان بن ابطح» بود که در پرتاب سنگ و نیزه مهارت فراوان داشت. او پس از چند لحظه رویارویی، مجروح شد، ولی بخشش حضرت، زندگی دوباره به او بخشید.
سومین رزم‌آور «عبداللّه بن عقبة غَنَوی» بود. حضرت، پدر او را می‌شناخت و برای این که کشته نشود، مهرورزانه به او گفت: «تو نمی‌دانستی که در این جنگ با من روبه‌رو می‌شوی. به سبب احسانی که پدرم به پدرت کرده‌است، از جنگ با من دست بردار و برگرد». خیرخواهی حضرت در او اثر نکرد و به جنگ پرداخت. ساعتی نگذشته بود که شکست خورد و مفتضحانه از میدان نبرد گریخت.20

پي نوشت :

1ـ نهایة الارب، ج20، ص427؛ بغیة‌الطلب، ج6، ص262.
2ـ تاریخ‌الطبری، ج5، ص412؛ نفس‌المهموم، ص214؛ الکامل‌فی‌التاریخ، ج3، ص283؛ تذکرة الخواص، ص248؛ اعیان‌الشیعه، ج7، ص43؛ مقاتل‌الطالبیین، ص78.
3ـ تسلیة‌المجالس، ج2، ص264؛ الثقات، ج1، ص559؛ السیرة النبویة، ج1، ص559؛ بحارالانوار، ج44، ص378 ؛ مُثیر الاحزان، ص51.
4ـ مروج‌الذهب، ج2، ص701.
5ـ الإرشاد، ج2، ص92؛ مناقب آل‌ابی‌طالب، ج4، ص98؛ بحارالأنوار، ج44، ص391؛ تاریخ الطبری، ج5، ص416؛ اعیان الشیعة، ج7، ص430؛ تجارب الامم، ج2، ص68.
6ـ تاریخ‌الطبری، ج5، ص415؛ الفتوح، ج5، ص166؛ الکامل‌فی‌التاریخ، ج3، ص284.
7ـ مقتل الحسین(ع) للخوارزمی، ج1، ص246؛ عمدة الطالب، ص394؛ اللهوف، ص88.
8ـ الإرشاد، ج2، ص91؛ بحارالأنوار، ج44، ص390، اعلام‌الوری، ص233؛ مقتل‌الحسین(ع) للخوارزمی، ج1، ص246؛ الکامل‌فی‌التاریخ، ج3، ص284؛ المنتظم، ج5،پص337.
9ـ جمهرة النسب، ج2، ص321.
10ـ وسیلة الدارین، ص270 ؛ مقتل‌الحسین(ع) بحرالعلوم، ص314؛ معالی‌السبطین، ج1، ص443.
11ـ مقتل‌الحسین(ع) بحرالعلوم، ص314؛ کبریت الأحمر، ص386؛ بطل‌العلقمی، ج1، ص97.
12ـ شرح الاخبار، ج3، ص182؛ بحارالأنوار، ج45، ص4؛ تذکرة‌الخواص، ص251 ؛ الأخبارالطوّال، ص256.
13ـ تاریخ‌الطبری، ج5، ص446؛ الکامل‌فی‌التاریخ، ج3، ص293؛ اعیان‌الشیعة، ج7، ص430؛ معالی‌السبطین، ج1، ص443؛ العیون‌العبری، ص126.
14ـ ینابیع‌المودة، ج2، ص340؛ المنتخب، ج2، ص441؛ مقتل‌ابی‌مخنف، ص57؛ بطل‌العلقمی، ج2، ص357.
15ـ الامالی‌الخمیسیة، ج1، ص175؛ بحارالأنوار، ج45، ص38؛ مقاتل‌الطالبیین، ص54؛ اعلام الوری، ص243؛ الإرشاد، ج2، ص113.
16ـ بطل‌العلقمی، ج3، ص433.
17ـ اعیان‌الشیعة، ج1، ص610.
18ـ بحارالانوار، ج45، ص62؛ مناقب آل‌ابی‌طالب، ج4، ص12؛ العوالم، ج17، ص343.
19ـ کبریت الأحمر، ص387.
20ـ همان.

منبع: مجله یاس

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 10:54 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
دل نوشته هایی در سوگ شهادت قمربنی هاشم
دل نوشته هایی در سوگ شهادت قمربنی هاشم (علیه السلام)
دل نوشته هایی در سوگ شهادت قمربنی هاشم

نويسنده:رزيتا نعمتى

عباس؛ شعر خون

عباس جان! از تو كه مى‌نويسم، تمام كلمات خيس‌اند و در سكوت ياد تو، چيزى جز دريا نمى‌گذرد. اى ايستاده‌ترين دريا ! مشك خالى‌ات، اشتياق تمام آب‌هاى جهان را برانگيخته است تا قطره‌قطره تو را فرياد كنند.
امروز، كتاب عاشورا را كه ورق مى‌زنى، با مقدمه عباس آبرو مى‌گيرد تا بلندترين شعر خون، به نام تو سروده شود و به امضاى حسين عليه‌السلام برسد.
بوسه مى‌زنم بر دستانى كه از مسير فرات برگشت تا نمايش وفا را در قلب هر مسلمان، به تعزيه بنشيند؛ از آن روز، تمام رودها سراسيمه پى تو مى‌گردند.

امان‌نامه همه به دست توست

در سوگ تو، فراتى از گريه بر ديده‌ام جارى است؛ بيا و تصوير بلند ماه رخسار خويش را بر فراتِ جانم بينداز كه دستانم از دامانت بريده است. تو، حكايت دستان بريده را مى‌دانى.
گناهانم، آب چشمه حيات را به روى جانم بسته‌اند و تو تشنگى را مى‌فهمى؛ جز تو چه كسى را امان‌نامه مى‌دهند تا روز محشر، شفيع تشنگى حال زارمان باشد؟!
به منزلتت سوگند، درهاى روشنى را به روى تيرگى‌مان بگشاى تا چون تو، در صراط مستقيم حسين عليه‌السلام قدم بگذاريم و مشك تيرخورده قلبمان را با اشك ديدگان خود، از فرات يادت پر كنيم!

مثل ديوار سياه‌پوش حسينيه

عباس محمدى
دلتنگم؛ مثل همه ماهيانى كه در گلوى تُنگ، گير كرده‌اند؛ مثل همه ابرهايى كه بغض آسمان را به دوش مى‌كشند؛ مثل رودهايى كه خويش را گم كرده‌اند.
دلم گرفته است؛ مثل همه روزهاى بارانى؛ مثل دل ديوار سياه‌پوش حسينيه؛ مثل شمع‌هاى سقاخانه؛ مثل مادربزرگ كه اين روزها، بى‌اختيار اشك مى‌ريزد.

تشنه‌ام

تشنه‌ام؛ تشنه‌تر از همه ابرها؛ تشنه‌تر از همه سنگ‌ها؛ تشنه‌تر از كويرهاى بى‌باران؛ تشنه‌تر از دجله، فرات، كوفه، علقمه؛ تشنه‌تر از همه آب‌هايى كه به دنبال لب‌هاى خشك تواند؛ تشنه‌تر از همه آب‌ها و آدم‌هايى كه راه به سراب مى‌برند.
كاش مى‌توانستم تشنگى لب‌هاى تو را ببوسم!
كاش تَرَك لب‌هاى تو، رودم مى‌كرد! من به اشك‌هاى خودم پيوسته‌ام.
سال‌هاست كه در تشنگى‌ام دنبال تو مى‌گردم؛ دنبال خودم؛ دنبال دست‌هاى بريده تو؛ دنبال دست‌هاى خودم؛ دنبال...

با همين دست‌هاى بريده...

گم مى‌شوم در صداى زنجيرها، صداى سينه‌زنى‌ها، صداى هق‌هق بى‌وقفه اشك‌ها.
گم مى‌شوم تا شايد تو پيدايم كنى. شايد دست‌هاى جدا افتاده تو دست‌هايم را بگيرند.
به هر طرف مى‌دوم، تا در نگاه تو كه به سمت در خيره مانده‌اند، آب شوم و به سمت خيمه‌ها بدوم! بدوم به سمت تشنگى بى‌وقفه كودكان؛ كودكانى كه سال‌هاست منتظر آمدن تواند.

دنبال دست‌هاى تو

خيابان‌ها هم عزادارى مى‌كنند. عطر تو را از كنار علقمه مى‌شنوم. عطر تو در نفس عزاداران و اشك‌ها جارى است. صداى فرات را مى‌توانم بشنوم؛ دارد دنبال تو مى‌گردد؛ دنبال دست‌هاى دور از مشك تو؛ دست‌هاى در راه مانده‌ات. چه‌قدر نزديك آسمان شده‌ايم!

يك قدم مانده به عشق

سودابه مهيجى
شبى كه آبستن هر چه نيزه و شمشير و خون است، شبى كه آبستن تمام اشك‌ها و بغض‌هاى هستى است، در تمام رگ‌هاى تاريك زمين نشسته و به دور دست‌ها مى‌نگرد؛ به فرو بستگى كار عشق كه تنها، پروردگار صبر و شكيب، شفاى زخم‌هايش را مى‌داند.
زانوان عشق محكم است و بى‌ترديد، دست‌هاى عاشقى، گشوده است به سمت شهادت.
صورت‌هاى معصوم، كودكانه مهيايند تا آبروى عصمت را پس از اين برگونه‌هاى صبور، با سيلى سرخ نگه‌دارند.
لب‌ها به پيشواز تشنگى رفته‌اند.
گهواره‌ها در باد، به سمت معراج خون تاب مى‌خورند و اين همهْ تاوان عشق، سهم ايل و تبارى است كه ادامه خدا بر روى زمين‌اند.

سپاه سياه

آن سو، قومى مست و مبهوت در خوابند و انگار سال‌هاست كه پلك از هم نگشوده‌اند! انگار سال‌هاست كه به آفتاب حقيقت پشت كرده‌اند! گلّه‌اى كه «صمٌ بكْمٌ عُمْىٌ»اند و «لايعقلون»، تنها وصف لحظه‌اى از بى‌خبرى آنهاست.
كسى نيست سيل در خانه اين موريانه‌هاى دژخيم بيندازد؟ كسى نيست چشم‌هايشان را باز كند به روى تقديرِ سياهى كه با دستان خويش، بر ناصيه‌هاى خطاكارشان مى‌نويسند و تاوانِ اين ننگ را تا قيامت، بر دوشِ خون‌خواران پس از خويش مى‌گذارند؟
بيدار باشى نيست كه در اين شبِ دلهره، شكاف بيندازد و نعره برآورد: اى به‌خطارفتگانِ ابدى! آن قوم موعودى كه پروردگار در شأنشان گفته بود: «فَسَوف يَأْتِىَ اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبّونَه»، همين قبيله معصومى است كه تيغ‌هاى كافرتان را براى بريدن رگ‌هايشان آبداده كرده‌ايد.
آه، پروردگار بلندمرتبه! «ظَهَرَالْفسادُ فِى الْبّرِ و الْبَحْرِ»، همين‌جا و اكنون است و اين صحرا، اين عرصه پيكارِ ستاره‌هاى دنباله‌دار و ابرهاى روسياهِ بى‌باران، چه سرزمين سنگ‌دلى‌ست كه اين هنگامه را بر دوش مى‌كشد و از هم نمى‌پاشد.

... تا فردا

فردا، عشق، هفتاد و سه بار بر خاك مى‌افتد و آن‌گاه چون ققنوسى تازه نفس، از شعله‌هاى خويش برمى‌خيزد و در آغوش پروردگارخويش، سرفراز و مسرور، لبخند مى‌زند و خود را در خلد برين، از سر مى‌گيرد.
فردا، گريه‌هاى شيرخوارگى، به ناگاه، هزاران سال قد مى‌كشد و در عروجى سرخ، به آغوش پروردگار مى‌رسد.
فردا، دست‌هاى برادرانگىِ دريا، به دست خدا مى‌پيوندد و گلوگاه دريده عشق، در حضيض قتلگاهِ عصمت، عزيزتر از تمام حرمت‌هاى هستى، مصداق «صَدَقوا ما عاهَدوا اللّهَ عَلَيه» را جلوه‌گر مى‌كند.
آه، دخترِ صبر فاطمى و بلاغت علوى! امشب، نماز شبت را هنوز بايست! بر خاك نشستنِ سجده‌هايت را بگذار براى فردا؛ فردا كه گيسوانِ سپيدِ يك‌شبه‌ات، شبيه انحناى قامت زهرا، ناگهان و سرزده از راه مى‌رسند.
آه، سجاد دل‌نگران و تب‌دار! تاب و توانِ كم‌رمقت را بگذار براى فردا؛ فردا كه تو دليل استوارى آسمان و زمين خواهى شد و امام زمانه و حجت معصوم پروردگار.
آه، حسين! با چشمان وداع، به كائنات خيره نشو؛ ستون‌هاى عرش را به لرزه نينداز!...
قيامتِ زودرس را به پا نكن!

كربلاى بى‌ابوالفضل،آسمان بى‌ماه است

ميثم امانى
كربلا بى‌تو، منظومه پايان‌نيافته‌اى است كه ماه در مدارش نيست تا ستاره‌هاىِ بعد از خورشيد را روشنى ببخشد.
كربلا بى‌تو، ادبيات پهلوانى را كم دارد.
وفادارى، با هر چه زيبايى‌اش در نام تو جمع شده است؛ فداكارى نيز. شجاعت و جوان‌مردى به تو اقتدا مى‌كند. تو معنا بخشيده‌اى به كلمه‌هاى رشيد، به جمله‌هاى حماسى. تو جرئت بخشيده‌اى به تصاوير سرد، به معانى فقير.
عظمتِ نام تو، هنوز ميدان‌هاى عراق را گوش به فرمان نگه داشته است و هنوز به بازوهاى توانگر، نيرو مى‌دهد.
كربلا بى‌تو، آسمانى است كه ماه ندارد و آسمانى كه ماه ندارد، ستاره‌هايش بركت نخواهند ديد.

منظومه قمرى

«و الشَّمسِ وَ ضُحيها وَ الْقَمَرِ إِذا تَليها»؛ قسم به خورشيد در طلوعش؛ قسم به ماه در خضوعش! تو پيشاهنگ كاروان خورشيدى در ميدان سياهِ شب؛ دليل عظمت كاروان خورشيد تويى و بلنداى شوكت، از ماه چهره‌ات برق مى‌زند. تو، پرچم‌دار قافله خورشيدى. هر كه مى‌خواهد به خورشيد برسد، بايد از مدار تو بگذرد.
منظومه شمسى، با تمام ابهتش در هلالِ جمال تو خلاصه شده است؛ هر كه مى‌خواهد به شهر خورشيد برسد، بايد از باب تو بگذرد. تو ادامه خورشيدى، تو اذان و اقامه خورشيدى و خورشيدِ كربلا بعد از تو، تاب تابيدن را نخواهد داشت.

رسم وفا نمى‌ميرد

اى قمر بنى‌هاشم؛ اى هنرمند كربلا! نگارگرى دلاورى‌هاى تو، سياهه‌نويسى هرچه شمر و يزيد را نقش بر آب كرده است. تو با به دندان گرفتن مشك، خواستى بگويى كه رسم وفا نمى‌ميرد و جفا در حق لب‌هاى تشنه، روا نيست.
تو، «چگونه موج برداشتن» را به آب‌ها آموخته‌اى؛ «چگونه جارى شدن» را به چشمه‌ها و «چگونه سيراب كردن» را به جويبارها.
خون سرخ تو، نه تنها زمين خشكيده كربلا، كه لب‌هاى خشكيده قهرمانان تاريخ را آبيارى كرده است.
نشان‌ها و بازوبندها، تأسى به نام تو مى‌جويند. نام تو، نخستين نامِ نامور قهرمانى است. نگارگرى‌ها و نقشينه‌هاى رزم، تأسى به نام تو مى‌جويند. تو با ماه چهره‌ات، با فدا كردن دست‌هايت، زيبايى بخشيده‌اى به تابلوى پر نقش و نگار عاشورا و هنوز هنر از دست‌هاى تو مى‌آموزند، اى هنرمند كربلا... اى قمر بنى‌هاشم!

چشم‌هايم را به خاك علقمه بسپاريد

نزهت بادى
دعا كنيد تا برمى‌گردم، غنچه سرخ دهان شش ماهه، در هجوم بادهاى داغ و سوزان پرپر نشود و ماهى خنده بر لب‌هاى خشك سه ساله، از بى‌آبى نميرد.
سايه‌بان خسته خيمه اگر كمى طاقت بياورد و نشكند، براى دختركان آفتاب نشين، ترانه‌باران مى‌آورم و بوسه‌هاى داغ عقيله قبيله بر تن تب‌دار سجاد عليه‌السلام را به خنكاى نسيم مى‌سپارم.
دعا كنيد تا برمى‌گردم، مشك‌هاى خالى به غارت نرود و تازيانه‌ها، لب‌هاى تشنه را به جاى آب، به خون ميهمان نكنند. و آب مشك من به خاموشى سينه‌هاى سوخته برسد، نه به دامن‌هاى آتش گرفته.
لالايى مرغان دريايى را در گوش گهواره ناآرام بخوانيد تا گلوى عطشناك، با تير سه شعبه سيراب نشود!
دعاكنيد تا برمى‌گردم، حسين عليه‌السلام تشنه لب پا به گودال قتلگاهش نگذاشته باشد و كاسه آب من، زودتر از خنجر قاتل به گلوى او برسد!
اما اگر برنگشتم، چشم‌هايم را به خاك علقمه بسپاريد؛ چشمه‌اى جوانه خواهد زد؛ از اشك‌هايى كه در چند قدمى فرات، بر خاك حسرت ريخت!

عباس عليه‌السلام و امان‌نامه شيطان؟!

فاطره ذبيح‌زاده
حيا و مردانگى در ديدگان محجوب ماه گردش مى‌كند و ادب در پيشگاه سكوت پر معناىِ علمدار، هزاربار به احترام قيام مى‌كند.
ابرها از شوق اين همه مردانگى بغض مى‌كنند و اشك‌هاشان در پياله چشم كائنات سرازير مى‌شود.
عباس، شرمنده ديدگان امام است از آنكه نسبتى با دعوت پليد اين ملعون داشته باشد؛ آن هم با اين صداى نحس و اين امان‌نامه ننگين!
آخر چه فكر كرده‌اند؟! اباالفضل، افتخار علمدارى آقايش حسين عليه‌السلام را به وعده پسران شيطان خواهد فروخت؟! پسر على عليه‌السلام ، چشم‌هاى عاشقش را از كارزار خونين امامش به سلامت خواهد برد؟! دستانى را كه از ازل، وقف عطش طفلانِ برادر شده‌اند، زير سايه نكبت‌بار امان‌نامه آل‌اميه بى‌قدر خواهد كرد؟! چه‌قدر اين جماعت، با منطقِ عارفانه عباس بيگانه‌اند و چه‌قدر زمانه، براى درك عظمتش حقير مانده است!

وفادارى

اين جان‌هاىِ پرندين كه ديدگان تاسوعايى شب را براى ديدن معركه عشق‌بازى خود بى‌تاب كرده‌اند؛ اين پروانگانِ شيدا كه براى سوختن در راه حبيب، شعله از درون خويش مى‌كشند؛ اين مردانِ حيدرى كه رجزخوانى‌شان، آسمان را تا پشت خيمه بانوى كربلا پايين كشيده است؛ جمعى كه پيرانش براى محاسنِ سپيد خود، خضاب عاشورايى طلب مى‌كنند و جوانانش براى يك شبه طى كردن راه ملكوت، نغمه شهادت سر داده‌اند، همه اصحاب حسين‌اند كه صف كشيده‌اند در پيشگاه عقيله بنى‌هاشم، تا امتحان دلدادگى پس بدهند و دختر على عليه‌السلام را از ارادتشان به حسينِ فاطمه عليهاالسلام آسوده‌خاطر كنند.
ملايك، غبطه مى‌خورند بر اين جمع و مى‌انديشند چه خوب بود سال‌ها پيش، گروهى چنين بى‌نظير و از گوهر ناب اين جماعت، بر گردِ خانه آل‌اللّه، ارادت به محضر على عليه‌السلام مى‌بردند و آرامش را تا خانه محزون بانوىِ ياس، مشايعت مى‌كردند!

تكه‌تكه و پرپر

دوباره حواشى خيمه‌گاه را مرور مى‌كنى تا نكند بوته خارى پنهان مانده باشد.
انگار به دشت خشك كربلا سفارش مى‌كنى كه با دختركان بى‌پناهِ فردا مهربانى كند!
به آسمان چشم مى‌دوزى و به ستاره‌اى كه براى آخرين بار، آرامش را از نگاه تو مى‌جويد، دلدارى مى‌دهى. از ابتدا، همه چيز آن‌گونه كه مقدّر بود، رقم خورد. گويا عاشوراى حسين عليه‌السلام بايد همين قدر تكه‌تكه و پرپر اتفاق بيفتد! هيچ‌كس نداند، تو خوب مى‌دانى كه چرا دست‌هاى عباس، اين‌قدر با علم‌دارى و سقايى تناسب دارد و چرا شهادت، اين‌قدر در دهان اشتياقِ قاسم، شيرين شده است.

لبخند رضايت

راستى اين چه سرّى است ميان لبخند رضايت تو و تقدير غريب خداوند كه حتى ملايك هم براى فهميدنش بيگانه‌اند؟!
آينه‌دار جمال خداوند! چه نسبتى است ميان آينه هزار تكه تو و زيبايى تصويرى كه در ديدگان زينب عليهاالسلام نشسته است؟
چرا بايد رفتن تو، اين همه سرخ، اين همه پر عطش و اين همه جان‌گداز باشد؟
چرا بايد پاى كودكان بى‌گناهِ فردا، در داغستان معركه تاول بزند؟
چرا صورتِ غفلت و دنياطلبى فرزندانِ قابيل، اين اندازه كريه و ظالمانه و سياه جلوه خواهد كرد؟
يا اباعبدالله! چه راست گفت جدّ بزرگوارت پيامبر، كه براى شهادت حسين عليه‌السلام ، در قلب‌هاى مردم باايمان، شور و حرارت جاودانه‌اى است كه هرگز به سردى نخواهد گراييد.

كاش مى‌فهميدند...!

فاطمه سادات احمدى ميانكوهى
امروز حسين عليه‌السلام را مهلت دادند تا يك شب به نماز و دعا بپردازد؛ اما اى كاش مى‌دانستند اين مهلت حسين عليه‌السلام است به آنان، تا شايد به خود آيند و يك لحظه خداى محمد صلى‌الله‌عليه‌و‌آله را به ياد آورند و از خون فرزندش بگذرند؛ شايد از آتش دوزخ كمى دور شوند. افسوس كه چشم طمع، آن‌قدر به دنبال نان مى‌دود كه مجالى براى ديدن آب نمى‌يابد. طمع، هميشه گرسنه‌تر از آن است كه تشنگى باران رحمت الهى را احساس كند.
امروز، حلقه محاصره دشمنان بر حسين فاطمه عليهاالسلام تنگ شد؛ كاش پرده غيب يك دم كنار مى‌رفت تا حلقه هولناك زبانه‌هاى آتش سقر را به گرد خويش مى‌ديدند!
اين شمر است كه امروز با نامه ابن‌زياد، براى ريختن خون حسين عليه‌السلام به كربلا آمده است؛ كاش مى‌فهميد كه بايد نامه را به دست چپش گيرد؛ چرا كه بار همين گناه براى سقوط او تا قعر الى الابد دوزخ، كافى است.

امان از امان‌نامه!

فاطمه پهلوان على آقا
برايش امان‌نامه فرستاده‌اند، مى‌خواهند عباس را از معركه عشق حسين عليه‌السلام در امان دارند.مى‌خواهند نور را از خورشيد بگيرند، آب را از اقيانوس و برادر را از برادر.
مى‌خواهند خورشيد را از آسمان جدا كنند، درخت را از ريشه، عشق و ادب را از عباس عليه‌السلام و عباس را از حسين عليه‌السلام . اما غافلند كه خون على در رگ‌هاى او جارى است و قلب او با واژه ناب حسين عليه‌السلام مى‌تپد.
نمى‌دانند كه تار و پودِ جانِ ابالفضل، از نام حسين عليه‌السلام بافته شده است. عباس، فرزند ام‌البنين است؛ شيرزنى كه نام ام‌البنين بر خود نهاد تا تكرار نام فاطمه، يادآور زخم‌هاىِ مادر مظلومه فرزندان على عليه‌السلام نشود. امان‌نامه براى فرزندِ مادرى اين‌چنين آن هم به بهانه نسب قبيله‌اى مادر فرستادن؛ ياللعجب!

فدايى حسين عليه‌السلام

ادب در مقابلش زانو مى‌زند و دستان پر صلابتش را مى‌بوسد؛ او فرزند على عليه‌السلام است؛ نور چشم ام‌البنين، و پشتيبان حسين عليه‌السلام و ستون خيمه زينب.
ناگفته مى‌خواند كه كودكان آب مى‌طلبند و چشم اميد برادر به اوست.
بيرق سبز عاشورا را به دست مى‌گيرد و مشك‌هاى خالى آب را بر دوش.
چشمه‌هاى مشك‌ها در حيرت مردانه‌اش فرات را جرعه‌جرعه مى‌نوشند.
دستانش از آغاز حركت اين كاروانِ سرخ، پيش‌كش حسين عليه‌السلام بوده است. اگر آنها را قطع كنيد، اميد كودكانِ برادر را به دندان مى‌گيرد و به راه خيمه‌ها ادامه مى‌دهد.
چشمانش؟ چشمانش نيز فداى حسين عليه‌السلام ؛ اما مشك، مشك را نَه... اميد كودكان را نَه، براتِ خجلت ساقى را نَه، مشك را نَه... مشك را تير باران نكنيد!
آسمان سرخ شده است و خورشيد به دَرد مى‌گريد. قامت سرو را شكستند. برادر! برادر را درياب.

دست‌هاى خالى‌ام قابل ندارد...

رزيتا نعمتى
مى‌برم نزديك لب آب و پشيمان گشته‌ام
ياد لب‌هاى تو را كردم پريشان گشته‌ام
تير باران تا كنار خيمه‌ات خواهم رسيد
تا ببينى در هواى دوست، باران گشته‌ام
مى‌توانم بيش از اينها عاشقت باشم، حسين!
قبله‌ام بودى اگر دور بيابان گشته‌ام
زخم‌هايم شعله شمع تو بادا، يا حسين!
خوب در شام غريبانت چراغان گشته‌ام
دست‌هاى خالى‌ام قابل ندارد؛ مال تو
حج من پايان رسيد و عيد قربان گشته‌ام

فصل عطش

سعيده خليل‌نژاد
هنگامه برپاكرده طوفان مى‌خروشد
خون مى‌زند موج و بيابان مى‌خروشد
هر گوشه نخلى زخمىِ دست تبرها
گل‌ها لگدكوب هجوم نيشترها
خم كرده دستى ساقه ياسِ على را
بالا بلندى مثل عباسِ على را
آن گوشه زينب چشم بر راه برادر
اين گوشه مثل ماه در خون خفته اصغر
اى آسمانىْ نام آور، اى برادر!
تنها پناه محكم خواهر، برادر!
مى‌آيى از سمت گل و آيينه، آرى
پيوسته ما را يار و يارى‌گر، برادر!
از سوى فردوس برين باريده امروز
باران اشك شادى مادر، برادر!
حسن ختام اين غم همواره شيرين
همراه من تا لحظه آخر، برادر!
مى‌بينمت بى‌سر كه در رقص جنونى
مى‌بوسمت اى لاله پرپر، برادر!
پيروز ديدم وارثان سادگى را
پايان سرخ قصه دلدادگى را
وقتى فلق خود را به شب پيوند مى‌زد
خورشيدى از بالاى نى لبخند مى‌زد

عشق‌بازى

نقى يعقوبى
اباالفضل از دو عالم دست برداشت
از اين دنياى پر غم دست برداشت
چنان گرديد گرم عشق‌بازى
كه از دستان خود هم دست برداشت
منبع:ماهنامه اشارات

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 10:54 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
علمدار کربلا
علمدار کربلا

نويسنده: جواد محدثي
مادرش "فاطمه ي کلابيه" بود که بعدها با کنيه ي "ام البنين " شهرت يافت. ولادتش را در 4 شعبان سال 26 هجري در مدينه نوشته اند.کنيه اش "ابوالفضل "و "ابوفاضل " و از معروف ترين لقبهايش قمربني هاشم، سقا، صاحب لواء الحسين، علمدار، عبد صالح، باب الحوائج و.... است.
عباس بالبابه، دختر عبيدالله بن عباس ( پسرعموي پدرش ) ازدواج کرد و از اين ازدواج دو پسر به نامهاي عبيدالله و فضل يافت. بعضي دو پسر ديگر براي او به نامهاي محمد و قاسم ذکر کرده اند.
آن حضرت قامتي رشيد، چهره اي زيبا و شجاعتي کم نظير داشت و به خاطر سيماي جذابش او را « قمر بني هاشم » مي گفتند. درحادثه ي کربلا، سمت پرچمداري سپاه حسين ( عليه السلام ) و سقايي خيمه هاي اطفال و اهل بيت امام را داشت و در رکاب برادر، غير از تهيه آب، نگهباني خيمه ها و امور مربوط به آسايش و امنيت خاندان امام ( عليه السلام ) نيز بر عهده ي او بود و تا زنده بود، دودمان امامت، آسايش و امنيت داشتند. روز تاسوعا که امام او را براي مهلت گرفتن نزد سپاه کوفه فرستاد، تعبير والاي "بنفسي انت يا اخي" ( جانم فدايت اي برادر ) را به کار برد.
روز عاشورا، سه برادر ديگر عباس (عليه السلام ) پيش از اوبه شهادت رسيدند. وقتي علمدار کربلا از امام حسين ( عليه السلام ) اذن ميدان طلبيد، حضرت از او خواست که براي کودکان تشنه و خيمه هاي بي آب، آب تهيه کند. ابوالفضل ( عليه السلام ) به فرات رفت و مشک آب را پر کرد و در بازگشت به خيمه ها با سپاه دشمن که فرات را در محاصره داشتند درگير شد و دست هايش قطع گرديد و به شهادت رسيد. البته پيش از ان نيز چندين نوبت، همرکاب با سيد الشهدا به ميدان رفته و با سپاه يزيد جنگيده بود. عباس، مظهر ايثارو وفاداري و گذشت بود. وقتي وارد فرات شد، با آنکه تشنه بود، اما بخاطر تشنگي برادرش حسين ( عليه السلام ) آب نخورد. وقتي دست راستش قطع شد، اين رجز را مي خواند:
والله ان قطعتموا يميني
اني احامي ابدا عن ديني
و عن امام صادق اليقيني
نجل النبي الطاهر الامين
و چون دست چپش قطع شد، چنين گفت:
يا نفس لا تخشي من الکفار
و ابشري برحمه الجبار
مع النبي السيد المختار
قد قطعوا ببغيهم يساري
فاصلهم يا رب حر النار
شهادت عباس، براي امام حسين ( عليه السلام ) بسيار ناگوار و شکننده بود. جمله پر سوز امام، وقتي که به بالين عباس ( عليه السلام ) رسيد، اين بود: " الان انکسر ظهري و قلت حيلتي و شمت بي عدوي ". (1)
و پيکرش، کنار نهر علقمه ماند و سيد الشهدا ( عليه السلام ) بسوي خيمه آمد و شهادت او را به اهل بيت خبر داد. هنگام دفن شهداي کربلا نيز، در همان محل دفن شد.از اين رو امروز حرم ابالفضل با حرم سيد الشهدا ( عليه السلام ) فاصله دارد.
مقام والاي عباس بن علي ( عليه السلام ) بسيار است. تعابير بلندي که در زيارت نامه اوست، گوياي آن است. اين زيارت که از قول حضرت امام صادق ( عليه السلام ) روايت شده، از جمله چنين دارد: " السلام عليک ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله و لا ميرالمومنين و الحسن و الحسين..... اشهد الله انک مضيت علي ما مضي به البدريون و المجاهدون في سبيل الله المناصحون في جهاد اعدائه المبالغون في نصره اوليائه الذابون عن احبائه..... " (2) که تأييد و تأکيدي بر مقام عبوديت و صلاح و طاعت او و نيز تداوم خط مجاهدان بدر و مبارزان با دشمن و ياوران اولياء خدا و مدافعان از دوستان خداست. امام سجاد ( عليه السلام ) نيز سيماي درخشان عباس بن علي ( عليه السلام ) را اين گونه ترسيم فرموده است: " رحم الله عمي العباس فلقد آثر و ابلي و فدا اخاه بنفسه حتي قطعت يداه فابدله الله عزوجل بهما جناحين يطير بهما مع الملائکه في الجنه کما جعل لجعفر بن ابي طالب و ان للعباس عندالله تبارک و تعالي منزله يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامه ". (3) که در آن نيز مقام ايثار، گذشت، فداکاري، جانبازي، قطع شدن دستانش و يافتن بال پرواز در بهشت، همبال با جعفر طيار و فرشتگان مطرح است و اينکه: عمويم عباس، نزد خداي متعال، مقامي دارد که در روز قيامت، همه شهيدان به آن غبطه مي خورند و رشک مي برند.

پي نوشت :

1- معالي السبطين، ج 1، ص 446، مقتل خوارزمي، ج 2، ص 30.
2- مفاتيح الجنان، ص 435.
3- سفينه البحار، ج 2، ص 155.

منبع: مجله راه راستان

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 10:54 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
حضرت عباس (ع)؛ اسوه ی ایثار
اسوه ی ایثار (حضرت عباس علیه السلام) 
حضرت عباس (ع)؛ اسوه ایثار

نويسنده: ابوالفضل هادی منش
 

اشاره:

یکی از راهکارهای سازنده و دقیق در گسترش هر فرهنگ الگوسازی و معرفی و بهره برداری های شخصیتی از اسوه ها و قهرمانان آن فرهنگ است؛ زیرا آدمی به طور ذاتی می کوشد از شخصیت های برجسته ی مکتب خویش تأثیر پذیرد و رفتار خود را با شیوه ی رفتاری آنان سازگار کند. در فرهنگ عاشورا، میراثی گران بها وجود دارد که مجموعه ای از بهترین اسوه ها را در خود گرد آورده است. حضرت عباس علیه السلام نیز بهترین سرمشق برای نسل جوان به شمار می رود. معرفی این چهره ی برجسته و فداکار، گامی بزرگ در توسعه ی فرهنگی جامعه در سطح کلان و تلاشی سودمند برای فرهنگ سازی جوانان خواهد بود.

الگوی جانبازی

چهره ی یک سرباز فداکار و جان بر کف وقتی به خوبی آشکار می شود که برای دفاع از ارزش های خود، بدون هیچ گونه چشم داشتی تلاش می کند. این چهره هنگامی سرمشق جانبازی است که در روزگار تنهایی، پایبندی او به ارزش ها و اعتقادات، مانع از زمین گذاشتن سلاحش می شود. او در چنین شرایطی می کوشد برخلاف بی وفایی دیگران و کوشش دشمن برای از هم گسیختن صفوف مبارزان به وسیله ی تهدید، تطمیع و تبلیغات سوء، بر مرام خود پافشاری کند و پرچم وفاداری را بر زمین نگذارد. سرباز فداکار اگر چه مرگ را پیش چشمان خود می بیند، نمی ترسد و هم چنان با روحیه ی عالی به مبارزه ی خویش ادامه می دهد. خون چنین سربازی، بزرگ ترین تضمین برای بقای ارزش ها و معتقدات او است؛ زیرا سبب چشم های خواب آلوده و فطرت های غبار گرفته می شود.
حرکت و حضور حضرت عباس علیه السلام در این نهضت و شهادت او در راه رسیدن به هدف عالی خود، گویای بزرگی حماسه و عرفان اوست. او که در آغاز حرکت، بی وفایی یاران را دیده بود، از حرکت و پویایی باز نایستاد؛ چرا که از کودکی برای جانبازی در راه حق، آموزش دیده بود. هم او بود که باران تیر و سیل شمشیرها در آخرین لحظات، سبب ایستایی او نگردید و از مبارزه، آن هم با دستانی که جدا شده بود، باز ننشست و هم چنان مشک را به سینه می فشرد؛ هم او بود که رمز بقای خود و آیین خود را در فنای خویش جست و جو می کرد و سرانجام نیز بدان دست یافت.

اسطوره ی وفاداری

پیروزی و سربلندی هر نهضت و حرکتی مرهون وفاداری یارانی است که در آن حضور یافته اند تا نهضت با اتکا به وفای آنان به اهداف شکوهمندانه ی خود دست یابد. در زیارتنامه ی حضرت عباس علیه السلام می خوانیم:
«اَشهَدُ لَکَ بِالتَّّسلیمِ وَ التَّصدِیقِ وَ الوَفاء و النَصیحَة لِخَلَفِ النَّبی؛
گواهی می دهم که از جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم [پیشوای خود] پیروی کامل داشتی و نسبت به او راست کردار و وفادار و خیرخواه بودی».
او قهرمانانه در راه وفاداری به آیین خود، برادران و فرزاندن خویش را به میدان جنگ فرستاد و برای این که پایبندی خویش را به این پیمان بیشتر به اثبات رساند، با شهادت آنان خم به ابرو نیاورد و خود نیز جان بر سر این پیمان نهاد.
نوشته اند هنگامی که کاروان اسیران کربلا را در شام، به کاخ یزید بردند، در میان وسایل غارت شده ی شهیدان، پرچمی بود که از ضربات دشمن بسیار آسیب دیده بود. یزید با حیرت به آن نگاه کرد و پرسید: «این پرچم در دست چه کسی بوده است؟» گفتند: «عباس بن علی». آن گاه سرگردان بین حیرت و احترام، سه بار برخاست و نشست و به حاضران گفت: «به این پرچم خوب نگاه کنید. ببینید که بر اثر ضربات شما هیچ جای سالمی ندارد، ولی انتهای آن که در دست علمدار بوده، سالم سالم است». این سخن کنایه از این بود که پرچمدار، ضربات تیغ های برهنه و برّانی را که به دستش می خورده، تاب آورده، ولی پرچم را رها نکرده است. آن گاه روبه حاضران، با صدای بلند گفت: «نفرین را نام تو دور باد ای عباس! به راستی که این معنای کامل وفای برادر نسبت به برادر است».(1) هم چنین او در صحنه ای دیگر آن گاه که بر امواج بستر دل انگیز آب روان نگاه می کند، لبان خشکیده ی محبوب خود را در نظر می آورد و داغ تشنگی را از یاد می برد و وفاداری او برگ دیگری بر برگ های زرین عاشورا می افزاید.

اسوه ی ولایت پذیری

ولایت پذیری در اصل، به معنای ایجاد توازن در پذیرش سرپرستی و دوستی پیشوایان دینی و بیزاری از دشمنان آن هاست.
حضرت عباس علیه السلام که باور و اعتقادش، تمام تلاش ها و موضع گیری های او را در مسیر ولایت قرار داده است، بهترین اسوه ی ولایت پذیری است؛ چون خط سیاسی او پیوسته بر اطاعت از امام و مخالفت رفتاری و گفتاری با دشمنان امام استوار بود. او، این ویژگی را تا لحظه ی شهادت زنده نگه داشت که بهترین گواه بر این سخن، تقاضای دشمن برای جدا شدن او از صف هواداران ولایت و رد کردن آن از سوی حضرت عباس علیه السلام بود. در عصر تاسوعا، دشمن کوشید با استفاده از روابط قومی و قبیله ای، عباس علیه السلام را از لشگر حسینیان جدا سازد به همین منظور، شمر بن ذی الجوشن که نسبت خانوادگی با ام البنین علیه السلام داشت، به خیمه ی عباس علیه السلام نزدیک شد و فریاد زد: «خواهر زاده های ما کجایند؟» (2) شمر از قبیله ی بنی کلاب بود و در عرب رسم بود که دختران قبیله ی خود را خواهر می گفتند. شمر پا را فراتر نهاد و برای رسیدن به مقصود خود به عباس علیه السلام امان نامه تسلیم کرد. دشمن که برق شمشیر و توفان دستان عباس علیه السلام در دفاع از ولایت را در جنگ های پیشین دیده بود، می خواست با این حربه ی پوسیده، شکست را بر سپاه امام تحمیل کند. رفتار عباس علیه السلام در این مورد گویای دفاع راستین او از حریم ولایت و برائت از دشمنان است. او بدون کوچک ترین توجه به مناسبات قبیله ای و قوم گرایی ها، فریاد کشید و گفت: «دست هایت بریده باد! خداوند تو و امانت را لعنت کند. آیا به ما امان می دهی، در حالی که پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، حسین علیه السلام، امان ندارد؟ به ما امر می کنی که به اطاعت این نفرین شدگان الاهی و فرزندان ملعون و پلید آنان در آییم؟» (3) او این گونه بر چکاد افتخار ایستاد و بلندترین چکامه را در ولایت پذیری سرود.

الگوی رشادت و شجاعت

آن گونه که از منابع تاریخی بر می آید حضرت عباس علیه السلام دارای ورزیدگی اندام و تناسب اعضایی بوده که بیان گر توان جسمی بالای او بوده است که تا اندازه ای از ویژگی های ارثی او بوده است. چرا که هم پدر او از ابر پهلوانان عرب به شمار می رفته و هم خاندان مادری او گرُد میدان بوده اند. مادر او ام البنین، از خانواده شجاع و دلاور بود.
از دیگر دلایل این قدرت جسمی، افزودن بر فرآیند ارثی، این بوده که او از کودکی با ورزش و چالاکی انس داشت. ورزش و کار در مزرعه و آموزش های نظامی دست به دست هم داد و از عباس علیه السلام، جوانی نیرومند و شجاع ساخت.
آورده اند روزی امیرمؤمنان علی علیه السلام در مسجد نشسته بود و مردم را پند می داد. مردی اعرابی وارد مسجد شد. سلام کرد و صندوقی را که همراه داشت، بر زمین گذاشت و به حضرت گفت: «ای پیشوای من! پیش کشی برای شما آورده ام». آن گاه صندوقچه را گشود و شمشیری آب دیده و منحصر به فرد را از آن بیرون آورد و به حضرت تقدیم کرد. در همین هنگام، حضرت عباس علیه السلام که نوجوانی رشید بود، وارد شد و پس از سلام، با ادب در گوشه ای ایستاد. نگاهش در برق شمشیر گره خورد. حضرت علی علیه السلام متوجه علاقه و شگفت زدگی عباس شد و از او پرسید: «پسرم دوست داری این شمشیر برای تو باشد؟» عباس، با شادی پاسخ داد: «آری، پدر!» حضرت، برخاست و با دست خود، شمشیر را بر بلندای قامت استوار او حمایل کرد. سپس به برازندگی شمشیر بر اندام رشید و تناور فرزندش نگریست و اشک بر محاسن سفیدش جاری شد. حاضران پرسیدند: «یا امیرالمؤمنین! چرا گریه می کنید؟» حضرت فرمودند: «روزی را می بینم که او با این شمشیر، نفس دشمن را در سینه حبس می کند و بی امان بر آنان می تازد و سرانجام به شهادت می رسد». (4)
درخشش او در جنگ های گوناگون به ویژه کربلا، یادآور نبردهای پیروزمندانه علی علیه السلام بود. او با سه تن از شجاعانِ دشمن، قهرمانانه می جنگد و هر سه را به هلاکت می رساند. نخستین آنان که دو زره ی نفوذ ناپذیر پوشیده، کلاهخودی بزرگ بر سر نهاده و نیزه ای بلند در دست گرفته بود وقتی به میدان آمد، نیزه اش را به حمایل سینه حضرت فرود کرد.عباس علیه السلام سرِ نیزه ی او را گرفت و پیچانید و از دستش بیرون آورد و او را با نیزه ی خودش هلاک کرد. (5)

الگوی چیرگی سخن در بیان حق

سخن دانی و سخنوری نیز میراث گرانسنگی بود که حضرت عباس علیه السلام از پیوند امیر بیان علی علیه السلام و بانوی ادب، ام البنین علیه السلام به دست آورده بود. پدرش کسی بود که در جنگ ها، فی البداهه رجز می سروده و مادرش نیز بانویی ادب دوست و شاعری توانا و از خاندانی ادب دوست و شاعر پرور بود.
میراث سخن که توشه ای پر بار از پرورش عباس علیه السلام در دامان پدر و مادری این چنین است در صفحه های روشنی از تاریخ زندگانی عباس علیه السلام هویداست. او شب عاشورا، وقتی غربت و تنهایی امام خویش را دید، هنگامی که امام حسین علیه السلام بیعت خود را از همه ی همراهان برداشت و فرمود: «هر کس که می خواهد برود، می تواند». عباس علیه السلام به نمایندگی از عاشوراییان برخاست و گفت: «کجا برویم؟ آیا تو را در میان دشمنان دین تنها بگذاریم و به فکر خود باشیم؟ آیا پس از تو زنده بمانیم؟ خداوند هرگز نخواهد که شاهد چنین چیزی باشیم». (6) پس از اتمام خطبه، امام در پشتیبانی از ایشان به بنی هاشم گفت: «بار سنگین را باید اهلش بردارند. فردا صبح، شما [بنی هاشم] نخستین گروهی باشید که به میدان می روید. ما پیش از آنان به استقبال مرگ می شتابیم تا مردم نگویند یاران را پیش فرستاده و بعد خودشان شمشیر کشیدند». (7)
حضرت زینب سلام الله علیها می فرماید: «نیمه های شب عاشورا دیدم عباس در جمع برادران و پسر عموها و برادر زادگانش دو زانو نشسته است و چون شیری هژبر برای آنان سخن می رانَد و آنان را برای یاری امام خویش بر می شورانَد. آنان نیز سخن وی را تأیید می کردند». (8)
رجزخوانی از شیوه های حماسی در نبرد رویارو با دشمن است که افزون بر تقویت روحیه لشکر خودی، تضعیف روحیه ی دشمن و بیان گر اهداف جنگجو از گام نهادن به میدان مبارزه است. وی همانند پدر بزرگوارش آن چنان در میدان، رجز خوانی می کرد که دشمن پیش از رویارویی، گرده خویش را بر باد رفته توفان شمشیرش می دید. حضرت عباس علیه السلام در جریان مبارزه ی کوتاه خود، رجز های فراوانی سرود که از ایمان سرشار، شجاعت لبریز و غیرت بی کران او حکایت می کند که پیشانی تاریخ، مثنوی خانه آن است.

پی نوشت ها:

1. محمد محمدی اشتهاردی، سوگنامه آل محمد، قم، انتشارات ناصر، چاپ ششم، 1373، ص 299، برگرفته از: دین و تمدن، ج 1، ص 288.
2. الکلینی، محمدبن یعقوب، اصول کافی، انتشارات اسوه، قم، 1372، چاپ 2، ج 4، ص 120.
3. امین الاسلام فضل به الحسن الطبرسی، اعلام الوری، باعلام الهدی، تهران، در الکتب الاسلامیه، بی تا، ص 237.
4. ناصری، محمدعلی، مولد العباس بن علی علیه السلام، قم، انتشارات شریف الرضی، 1372، ص 61.
5. محمدباقر، البیرجندی، کبریت الاحمر، تهران، کتابفروشی اسلامیه، 1377، هـ ق، ص 387.
6. سید ابن طاووس، اللهوف، قم، انتشارات اسوه، 1404 هـ ق، ص 91.
7. موسوعۀ کلمات امام الحسین علیه السلام، ص 409.
8. معالی السبطین، ج 2، ص 340، با تلخیص.

منبع: نشریه ی معارف

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 10:54 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0

تعداد کل صفحات : 24 ::         15   16   17   18   19   20   21   22   23   24