الگوي برتر جوانان (2)
الگوي برتر جوانان (2)


 





 

وفاداري به آرمان ها
 

هر كس عاشورايي دارد و كربلايي؛ لحظه اي كه بايد ميان سپاه حسين(عليه السلام) و يزيد، يكي را برگزيند. اگر پاي بندي به هدف ها و وفاداري بر ارزش ها در او باشد، سپاه حق را با همه رنج ها، تهمت ها مصيبت ها برمي گزيند و اگر كوچك ترين ترديدي به دل راه دهد و پايداري بر آرمان ها را فراموش كند، در گرداب پر زرق و برق باطل گرفتار خواهدشد. يافتن راه درست، كاري خطير است و مانايي در اين انتخاب، امري بسيار پرارزش و خطير تر است.
«شب عاشورا است . فردا همه ياران به شهادت مي رسند.» اين را حسين(عليه السلام) به همه گفته است همه جا تاريك است . حسين (عليه السلام) از همراهان خود مي خواهد كه از سياهي شب استفاده كنند و او را رها سازند: «اينك من از حق خود گذشتم . دشمن فقط مرا مي خواهد . اگر رهايم كنيد، هيچ كس با شما كاري ندارد. نمانيد . شب تاريك است و صبح، نزديك . اين اتمام حجت است.»
در تشويش آن شب، علي اكبر (عليه السلام)، عباس بن علي (عليه السلام) و چند تن از فداييان حسين (عليه السلام) گفتند: چرا چنين كنيم؟ براي آنكه پس از تو بمانيم!؟ خدا هرگز چنين روزي را نياورد! تيري نيندازيم، ‌شمشيري نزنيم و تو را رها كنيم؟ نه به خدا، جان و مال و خانواده مان را فدايت مي كنيم! همراهت مي جنگيم تا شريك سرانجامت شويم. خدا زندگي پس از تو را سياه كند.. .(1) نسيم وفاداري در حنجره اين مردان پيچيده بود؛ ماندند تا شريك سرانجام حسين(عليه السلام) شوند.
روز عاشورا است . سپاهيان در دو سوي ميدان آماده نبرد مي شوند. در سويي سراسر ايمان و ايثار، ولي با تعداد كم و در سويي ديگر، سراسرِ جهل و طمع و با تعداد فراوان، آن چنان كه تا چشم كار مي كند، آدم است . امان نامه آورده اند؛ براي عباس (عليه السلام) و برادرانش كه نسبتي با شمر دارند و امان نامه اي براي اكبر (عليه السلام). علي اكبر (عليه السلام)، امان نامه را مي خواند:«إنَّ لك قرابهً بلأميرالمؤمنين، يزيدبن معاويه ؛ تو فاميل يزيدي، زيرا مادرت از نسل ابوسفيان است.» اكبر (عليه السلام) از مادر، نسبتي با يزيد دارد و همين، بهانه اي است كه خيال تطميع او را در سر بپرورانند تا شايد حسين (عليه السلام) را تنها بگذارد. نمي دانستند علي اكبر (عليه السلام) يك عمر زيسته بود تا در ركاب پدر و امام خود، حسين (عليه السلام) جان خويش را فدا كند و يك عمر قد كشيده بود تا زير پاي حسين (عليه السلام) خدمتگزارش باشد . خشم در صداي اكبر (عليه السلام) آشكار بود: «من از نسل حسينم و علي و محمد...».(2)

غيرت هاشمي
 

نه تنها در فرهنگ اسلامي كه در سرشت هر انساني، غيرت و جوانمردي از ويژگي هاي ستوده خوانده مي شوند. كربلا، تابلويي فاخر از غيرت و مردانگي است. گر چه عباس (عليه السلام) به عنوان پرچم دار سپاه امام حسين (عليه السلام) و سقاي طفلان او، الگوي الهي از فتوت را به همگان نشان داد، اكبر (عليه السلام) نيز سرمشقي بي نظير در عياري و غيرتمندي است.
مقام سقايت در كربلا، براي عباس بود، ولي ناله «العطش» طفلان، چيزي نبود كه جوان غيوري چون اكبر(عليه السلام) را آرام بگذارد. از گريه هاي كودكان حرم بي تاب مي شد و غيرت مردانه اش لبريز مي گشت: «پدرچان، من بيش از اين تاب ندارم كه طفلان را تشنه ببينم . رخصتي دهيد تا براي آنها آب بياورم!» اجازه را مي گرفت. شمشير مي زد و خود را به شريعه مي رساند و مشك ها را مالامال از آب، براي اهل حرم هديه مي آورد.(3)
صحنه دوباره اي از غيرت اكبر(عليه السلام) را پس از شهادت ياران امام حسين (عليه السلام) ديديم . وقتي همه اصحاب شهيد شدند، تنها، مردانِ بني هاشم، زنان و كودكان ماندند. امام حسين (عليه السلام) لباس رزم پوشيد و آماده نبردشد، ولي فرزند برومند و با معرفتش اكبر (عليه السلام) نگذاشت تا پدر روانه ميدان شود. غيرت هاشمي بود كه اينك در كلام علي اكبر(عليه السلام) موج مي زد. «يا اَبِه، لا اَبْقَاني اللهُ بَعْدَك طَرْفَهَ عَيْن؛ پدرجان، خدا مرا به قدر يك چشم بر هم زدن پس از تو زنده نگذارد.» شايد به همين دليل، امام حسين (عليه السلام) بي درنگ رخصت داد و اكبر (عليه السلام) نخستين سرباز هاشمي سپاه حسين(عليه السلام) شد.(4)

احياي شعائر دين
 

يكايك امامان شيعه، وظيفه احياگري دين را بر عهده داشته اند. عاشوراي حسيني نيز برنامه اي احياگرانه براي دين و جلوه هاي معنوي آن بود. سال هاي پر انحراف و بدعتِ حكومت نااهلان بر جامعه اسلامي، بسياري از شعاير ديني را كم رنگ كرده بود. به همين سبب، براي بيداري جامعه خفته و يادآوري سنت هاي ديني آنان، بايد بهاي سنگين عاشورا پرداخت مي شد.
زندگي دوباره بخشيدن به نماز، زكات، امر به معروف و نهي از منكر، و ارج نهادن به امور، بُعد مهمي از قيام عاشوراست كه از هدف هاي برپايي اين نهضت نيز خوانده مي شود. در زيات نامه امام حسين (عليه السلام) و ديگر شهيدان كربلا، درباره نماز، زكات، امر به معروف و نهي از منكر، جهاد و... تعبيرهايي آمده است: «أشهد أنَّك قد أقمتَ الصلاهَ و آتيتَ الزكاه و اَمَرتَ بالمعروفِ و نَهَيتَ عن المنكر و تَلوتَ الكتابَ حقَّ تلاوته و جاهدتَ في الله حقَّ جهاده»؛ (5) مشابه اين سخن در زيارت حضرت مسلم بن عقيل، زيارت وارث، زيارت عاشورا و زيارت نامه هاي ديگر نيز گفته شده است.
بزرگ داشت شعاير الهي، فصلي دوباره در جان بخشي به اسلام بود كه صف مسلمانان واقعي را از مسلمانان ظاهري جدا كرد. نماز راستين امام حسين(عليه السلام) در هنگامه خون بار عاشورا و پندهاي امامانه اش به سپاه دشمن براي برپايي امر به معروف و نهي از منكر، تكليفي بود كه هر كدام از كربلاييان بر دوش خود احساس مي كردند. علي اكبر (عليه السلام) اذان گوي آن روزهاي ماندگار است . هنگام اذان كه مي رسيد، امام حسين (عليه السلام) او را صدا مي زد و از او مي خواست اذان بگويد. علي اكبر (عليه السلام) هم با صدايي رسا، بانگ «الله اكبر» سر مي داد و عطر نفس هاي مقدسش دشت را پر مي كرد.

علي اكبر (عليه السلام) و خانواده
 

يكي از عميق ترين پيوندهاي جمعي، پيوند خانوادگي است . خانواده به عنوان نخستين و مهم ترين نهاد اجتماعي، بخش عمده اي از تربيت و فرهنگ سازي جوامع انساني را بر عهده دارد. علي اكبر(عليه السلام) به سه طايفه سرشناس عرب منسوب است . از سوي پدر، زاده اي هاشمي از نسل رسول الله (ص) است و از سوي مادر و پدربزرگِ مادري، با بني اميه و بني ثقيف پيوند خوني دارد. جالب آنكه اكبر (عليه السلام) هرگز به خويشي خود با بني اميه كه حكمرانان جامعه اسلامي بودند، افتخار نكرد. هر زمان كه او را به بني اميه و بني ثقيف نسبت مي دادند، بي توجه به اين امر، با كمال افتخار فقط خود را يك هاشمي از نسل نبي مكرم (ص) و اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) معرفي مي كرد. اين گونه شواهد تاريخي، نشانه تأثير فراواني است كه وي از خاندان پدري خود گرفته است .
حضور علي اكبر(عليه السلام) در ميان خانواده آن قدر پرخير و كارگشاست كه امام حسين (عليه السلام) بارها وي را بر آرامش خاطر دادن به زنان و دختران بي قرار خيمه ها، نزد آنان مي فرستاد. تكيه گاه زنان و كودكان، بعد از امام حسين (عليه السلام)، علي اكبر (عليه السلام) بود و براي همين، زماني كه اكبر (عليه السلام) راهي ميدان مي شد، وابستگي خيمه ها را به خود احساس مي كرد.(6) تمام عاطفه ها بر دست و پاي او، بر گردن و ردايش و بر دلش پيچيده بودند. تنها، پايبندي به هدف مقدسش بود كه او را از آميختگي با خانواده جدا كرد و با خداوند درآميخت.
احساس مسئوليت او در برابر خاندان اهل بيت(عليه السلام)، به اندازه اي بود كه در اوج تشنگي، همواره سهم آب خود را به كودكان و زنان حرم مي داد و خود، تشنه لب مي ماند . سرانجام نيز با همان عطش به ميدان رفت و از دستان پيامبر سيراب شد.(7)

پی نوشت ها :
 

1. تاريخ طبري، ج7 ؛ ابوالقاسم پاينده، ص 3015.
2. سازمان پژوهش و برنامه ريزي آموزشي، تاريخ امام حسين (عليه السلام)، ج4، صص 1 و 2 ؛ مقتل الحسين (عليه السلام)، ص 257.
3.مقتل الحسين (عليه السلام)،صص 257 و 258.
4. الارشاد، ج2، ص 110 ؛ بحارالانوار، ج45، صص42 و 43.
5. مفاتيح الجنان، زيارت امام حسين (عليه السلام) در شب هاي قدر، ص444.
6. مقتل الحسين (عليه السلام)، ص 257.
7. لهوف، ص 78.
 

منبع: گلبرگ 115

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 11:10 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
الگوي برتر جوانان (1)
الگوي برتر جوانان (1)


 





 
درس هايي از زندگي نيمروزه يك جوان عاشورايي
جوان مسلمان ايراني مي خواهد تا آن رستگاري نزديكي كه فراروي اوست، چراغي از دانايي و بينايي بيفروزد؛ چراغي كه روشنگري خويش را از سرمايه هاي پربرگ و بار اسلامي وام گيرد.
واقعه عاشورا يكي از اين سرمايه ها و شايد بزرگ ترين هزينه اي است كه براي مانايي آموزه هاي اسلامي پرداخت شده است. عاشورا، حادثه اي نيست كه در يك نيمروز گرم و غمناك اتفاق افتاده باشد و بس. زندگي مردان، زنان و كودكان كربلا هم خاطرات يك نيمروز نيستند.
بي ترديد، مهم ترين صحنه هاي زندگي اين افراد، در همان نيمروز رقم خورده است . چه بسا كربلايياني كه اگر تاريخ، آن نيمروز گرم و پر دردشان را ثبت نمي كرد، هيچ مشقي از آنها براي امروز ما نمي ماند و هيچ برگي از تاريخ به نام آنان روشني نمي گرفت.

بهترين الگو
 

اسوه ها و قهرمانان نهضت بزرگ اسلامي، هيچ گاه كم نبوده و نيستند . هر چه اين اسوه ها كامل تر، متعالي تر، خدايي تر و آسماني تر باشند، راه روشن تري از هدايت، پاكي و ايمان در برابر جوانان قرار مي دهند.
علي اكبر امام حسين(عليه السلام) يكي از اسوه هاي جاويدان براي امروز و فرداهاست. حق طلبي، شجاعت، شرافت، محبت، هوشياري، بخشندگي و ديگر ويژگي هاي نيكوي او، پيش از آنكه در كربلا روايت شوند، بارها بر زبان دوست و دشمن جاري گشته اند.(1)
چنين پشتوانه بي نظير و پر افتخاري، دل گرمي هاي فراواني براي جوانان امروز پديد مي آورد؛ دل گرمي هايي كه هر آزاد انديشي را به پيروي از علي اكبر (عليه السلام) فرا مي خواند . شايستگي هاي علي اكبر(عليه السلام) به اندازه اي است كه كينه توزترين دشمنان را به اقرار وامي دارد.
«معاويه وچند تن از نزديكانش در مجلسي گرد هم نشسته بودند كه معاويه پرسيد: چه كسي شايسته ترين فرد براي پيشوايي مردم است؟ اطرافيان گفتند: خود شما . معاويه گفت: نه، علي بن الحسين بن علي (عليه السلام) از همه لايق تر است . جد او رسول خداست . او شجاعت بني هاشم، سخاوت بني اميه و زيبايي بني ثقيف را به ارث برده است.»(2)

حق طلبي
 

قوت سپاه حق، به جواناني است كه بدون هيچ سهل انگاري تنها در جست و جوي حق هستند و بدون هيچ وابستگي خاطر، مسير حقيقت را مي پيمايند. آنچه سعادت آدمي را رقم مي زند، جز حقيقت نيست و حضرت علي اكبر (عليه السلام)،الگوي هر جوان حقيقت جوست.
كاروان امام حسين (عليه السلام) به سوي كربلا در حركت بود كه صداي «انالله و انا اليه راجعون و الحمدلله رب العالمين.» از زبان امام حسين (عليه السلام) در گوش شب پيچيد و تكرار شد. علي اكبر (عليه السلام) خود را شتابان به مركب امام حسين (عليه السلام) رسانيد تا علت را دريابد. امام فرمود: «چشمانم را بر هم نهاده بودم كه ديدم، سواري نزد من آمد و گفت كه اين قوم مي روندو مرگ نيز به دنبال آنان روان است. دانستم كه اين خبرِ كشته شدن ماست.»
اكبر(عليه السلام) پرسيد: «پدر جان! مگر ما بر حق نيستيم؟» امام حسين (عليه السلام)فرمود: آري، والله كه ما جز به راه حق نمي رويم.» اكبر(عليه السلام) گفت: «اگر اين چنين است، چه باك از مردن در راه حق.» سخن اكبر (عليه السلام) در جان امام، شيرين نشست . حسين (عليه السلام) كه سر خويش را اين گونه محو حق و طالب حقيقت ديد، فرمود: خداوند پاداشي به تو دهد كه هيچ فرزندي را از جانب پدر عطا نكرده باشد.»(3)
علي اكبر(عليه السلام) به هدف خويش آگاهي كامل دارد و با بصيرت و يقين، تنها براي رسيدن به حق گام بر مي دارد؛ باوري كه سختي ها و مصيبت ها و حتي كشته شدن در راه حق را به راحتي مي پذيرد و كوچك ترين ترديدي به خود راه نمي دهد. شاعر درباره حضرت علي (عليه السلام) چنين سروده است: «دنيا بر دين او اثري ندارد و حق را با باطل معامله نمي كند.»(4)

پدر، عشق و پسر
 

علي اكبر (عليه السلام)، فرزند امام حسين (عليه السلام) است . رابطه و رفتار حسين (عليه السلام) با علي اكبر (عليه السلام) بهت آور است؛ رابطه اي شگفت انگيز كه عده اي را به كفرگويي وادار كرد و آن را رابطه عابد و معبود خوانده اند، رابطه عاشقانه دو اسم اعظم خداوند كه كسي نفهميد پدر، معشوق بود يا پسر! هر چه بود، پدر بود و عشق بود و پسر.
لباس رزم را بر تن كرد و در مقابل چشمان ملتمسانه امام حسين (عليه السلام) چند قدم برداشت . قامت اكبر (عليه السلام)، هم به حسين (عليه السلام) توان مي بخشيد، هم از او توان مي زدود؛ هم دل مي داد و هم دل مي ربود و حسين (عليه السلام) پدري بود كه انگار همه دنياست و همين يك پسر. همين امر، دل كندن را برايش سخت مي كرد. به ديگران مي گفت كه دل بكنيد و رهايش كنيد، ولي هنوز خودش دل نكنده بود. امام زمان دل به كسي بسته باشد و ملك الموت، توان گرفتن جانش را داشته باشد! اين بود كه در ميانه نبرد، به سوي پدر بازگشت و از بي تابيِ جسم و تشنگيِ لبش گفت . امام حسين (عليه السلام) زبان خشك خود را در دهان علي اكبر(عليه السلام) گذاشت و دوباره او را روانه ميدان كرد.(5)
عشقِ اين دو را در سراسر سخنانشان مي توان يافت؛ وقتي امام حسين (عليه السلام) در كشاكش نبرد، با فرزند خويش سخن مي گويد و او را چنين عاشقانه خطاب مي كند:
«اي حبيب من، اي ميوه دلم، اي نور چشم من... .(6)
«اشك هاي پي در پي امام حسين (عليه السلام) بهترين گواهان اين عشقند.»(7) ناله هاي عاشقانه امام حسين (عليه السلام) بر پيكر فرزند شهيد خود و آرزوي پيوستن هر چه زودتر به علي اكبر(عليه السلام)، هنوز در گوش تاريخ جاري است.

شجاعت علوي
 

از بارزترين ويژگي هاي جواني، شجاعت است؛ صفتي كه چون شمشيري دو سر، هم مي تواند در مسير كمال قرار گيرد، هم مي تواند به ناداني و جسارت بدل شود و آدمي را به كوره راه گمراهي بكشاند . جوان امروز در جهان امروز بيش از هر چيز نيازمند شجاعتي براي ابراز ايمان و اعتقاد خويش است؛ شجاعتي كه در برابر دشمني ها و بي خردي ها قد علم كند و مسير رستگاري خود را باز شناسد و پيشروي در آن را هدف اصلي زندگي اش قرار دهد.
علي اكبر(عليه السلام) در رزم آوري و سلحشوري مانند علي اعظم، اميرالمؤمنين بود. كوچك ترين ترسي در او ديده نمي شد و هيچ جنگجويي توان مبارزه در برابر وي را نداشت .(8) رجزخواني او در هنگام پيكار با دشمن، چنان وحشتي به دل ها مي افكند كه هيچ كس، توان هم پايي با او را در خود نمي ديد.(9)
عمربن سعد، كه ديد هيچ مبارزي براي مبارزه با علي اكبر(عليه السلام) روانه ميدان نمي شود، رو به طارق بن كثير، يكي از پهلوانان سپاهش كرد و گفت: سر اين جوان را كه چنين رجزخواني مي كند، براي من بياور! طارق كه ترس در كلامش موج مي زد، سرانجام با وعده حكمراني بر موصل، تصميم به نبرد با اكبر (عليه السلام) گرفت. يك ضربه شمشير اكبر (عليه السلام) طارق را نقش بر زمين كرد. برادر طارق و بعد از او پسر طارق هم براي انتقام به ميدان آمدند، ولي هر دوي ايشان با يك ضربه از پا درآمدند.
علي اكبر(عليه السلام) خِبره تر و آزموده تر از آن بود كه رقيبانش مجال جنگيدن پيدا كنند.(10) بكربن غانم به ميدان آمد، ولي او نيز تاب شمشير اكبر (عليه السلام) را نياورد. علي اكبر (عليه السلام) آن قدر از آنان كشت كه صداي ناله از سپاه دشمن بلند شد .(11) مورخان، شمار كشته شدگان را در نبرد نخست علي اكبر(عليه السلام) 120 تن شمرده اند. تشنگي، توان را از پيكر اكبر(عليه السلام) گرفته بود. نزدپدر آمد . نفسي تازه كرد و ميدان بازگشت .
حضرت علي اكبر(عليه السلام) جوان، ضربه هاي شمشير خود را چنان توصيف كرد كه نيرو را از سپاه ابن سعد فراري داد. او خود را جواني معرفي مي كند كه با شكست و عقب نشيني بيگانه است . در نبرد دوم، 81 تن به دست اكبر (عليه السلام) بر زمين افتادند، تا آنكه دشمن چاره اي جز يورش يك پارچه نديد. آن قدر با شمشير و نيزه بر بدن علي اكبر (عليه السلام) زدند تا اينكه از اسب بر زمين افتاد(12) و درس شهادت در راه هدف را به آزادمردان جهان آموخت .

شبيه پيامبر
 

علي اكبر (عليه السلام) يكي از اسوه هاي بي بديل تمدن اسلامي است . هر جمله از سخنش و هر گوشه از زندگي اش، سرلوحه اي از آزادگي و بزرگ منشي است، ولي پرسش اينجاست كه علي اكبر(عليه السلام) چه كسي را الگوي خويش قرار داده بود كه توانست بر قله بلند نيك مردي بايستد؟
پاسخ اين پرسش را در كلامي از امام حسين (عليه السلام) مي توان يافت . اين جمله، مشهورترين و نيز دقيق ترين توصيفي است كه درباره علي اكبر(عليه السلام) به دست ما رسيده است .
زماني كه علي اكبر(عليه السلام) سوار بر مركب به سوي سپاه دشمن مي راند، امام حسين(عليه السلام) دستان خود را زير محاسن برد سپس رو به آسمان بلند كرد و با چشماني پراشك فرمود:«خداوندا، شاهد باش جواني را به ميدان مي فرستم كه شبيه ترين مردم به پيامبرت در صورت، سيرت و سخن گفتن است... بركت زمين را از آنان [دشمنان ايشان] دريغ بدار....».(13)
به جمال نبوي و چهره پيامبر گونه علي اكبر (عليه السلام) در بسياري از روايت اشاره شده است، آن چنان كه دشمن از شباهت او به پيامبر، در شگفت مانده بود.(14) در اينجا با توجه به دو آيه از قرآن كريم، دو نكته مهم از سخن امام حسين(عليه السلام) را بررسي مي كنيم:
ـ‌ سوره قلم، آيه 4: «وَ إِنَّكَ لَعَلي‏ خُلُقٍ عَظيمٍ.» خداوند اخلاق پيامبر را اخلاق عظيم مي خواند. پس اگر حضرت علي اكبر (عليه السلام) جامع ويژگي هاي نيك اخلاقي است، سرچشمه آن را بايد اخلاق عظيم نبوي دانست.(15)
ـ سوره نجم، آيه 3:«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي‏.» رسول اكرم (ص) هرگز از روي هوا و هوس سخن نگفت . علي اكبر (عليه السلام) به گفته امام حسين (عليه السلام)، همچون پيامبر سخن مي گويد ؛ يعني هرگز از سر هوس دهان به سخن نمي گشايد.
بنا بر اين شباهت هاست كه امام حسين (عليه السلام) مي فرمايد:«هر زمان كه مشتاق ديدار پيامبر مي شديم، به علي اكبر(عليه السلام) مي نگريستيم.»(16)

پی نوشت ها :
 

1. فاضل دربندي، اكسير العبادات في اسرار الشهادات، ج2، ص687.
2. بحارالانوار، ج45، ص45؛ مقاتل الطالبين، ص 86.
3. لهوف، ص 50؛ شيخ مفيد، الارشاد، ج2، ص84.
4. مقاتل الطالبين، ص 86.
5. شريف الجوهري، مثيرالاحزان، ص 79؛ مؤسسه تحقيقاتي باقرالعلوم،‌موسوعه كلمات الامام الحسين(عليه السلام) ص 461
6.موسوعه كلمات الامام الحسين (عليه السلام) ص 463.
7. الارشاد، ص 239.
8. محمد بسيومي مهران، في رجاب النبي آل بيته الطاهرين، ج8، ص 113.
9. مقرم، مقتل الحسين (عليه السلام)، ص 256.
10. اكسير العبادات، ج2، صص 640 و 641.
11. بحارالانوار، ج45، ص42.
12. مثيرالاحزان، ص 80؛ في رحاب النبي، ص 114.
13. مثيرالاحزان، ص 79.
14. مقتل الحسين (عليه السلام)، ص 256.
15. اكسير العبادات، ص 684.
16. لهوف، ص 77 ؛ مقتل الحسين (عليه السلام)، ص 258.
 

منبع: گلبرگ 115
ادامه دارد...

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 11:10 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
از شباهت تا سعادت
از شباهت تا سعادت


 





 
شباهت حضرت علي اكبر(ع) به رسول خدا را نبايد تنها يك شباهت موروثي صرف دانست بلكه اين شباهت فضيلتي بزرگ براي ايشان و حتي مادر بزرگوارشان است. سيد جوانان بني هاشم در دشت كربلا به اوج مقامات انساني رسيده بود تا جايي كه شايد بتوان مقام ايشان را تا نزديكي مقام امامت دانست.
1- بر مبناي آيه شريفه «انا اعطيناك الكوثر» نسل مقدس حضرت رسول اعظم(ص) از بانو حضرت صديقه طاهره(س) است. چرا كه مفسران شيعه كوثر را ذريه پيامبر(ص) معنا كرده اند. روشن است در سلسله نسل ها برخي خصوصيات و ويژگي هاي جسمي، اخلاقي و روحي از آبا و اجداد به فرزندان شان به ارث مي رسد. اين سنت الهي در ذريه حضرت رسول(ص) نيز جاري است. البته مادران و پدراني كه نسل هاي بعدي را تشكيل مي دهند نيز در اين امر نقش بسزايي دارند و چه بسا زنان و مردان پاكي كه به نكاح ناصالحان در آمده و اين ممكن است به انحراف نسل آنها منجر شود و از آن سو نيز ممكن است همين امر سبب نورانيت جمعي ديگر باشد.
2- در ميان ذريه پيامبر(ص) با توجه به آيه شريفه «لاينال عهدي الظالمين» (بقره: 124) و بر مبناي عبارت دعاي وارث «اشهد انك كنت نُورَاً فِى الاَصْلابِ الشَامِخَه وَ الاَرْحامِ المُطَهَره» كساني هستند كه از اجداد طاهر خود نور به ارث برده اند و هم وارث شمايل شده اند و هم وارث فضايل. ائمه اطهار و حضرات معصومين (عليهم السلام) مصداق اتم و اكمل اين سخن و وارث علم و حلم و عصمت و ولايت انبياي گرامي هستند.
3- در روايت از حضرت رسول خدا(ص) آمده است: «قَائِمُ أَهْلِ | بَيْتِى وَ مَهْدِى أُمتِى أَشْبَهُ الناسِ بِى فِى شَمَائِلِهِ وَ أَقْوَالِهِ وَ أَفْعَالِهِ ...؛ قائم اهل بيت من و مهدي امتم شبيه ترين مردم به من است در شمايل و گفتار و كردار.» (بحارالأنوار36: 283) و در جايي ديگر مي فرمايند: «الْمَهْدِى مِنْ وُلْدِى اسْمُهُ اسْمِى وَ كنْيَتُهُ كنْيَتِى أَشْبَهُ الناسِ بِى خَلْقاً وَ خُلْقاًخَلْقاً وَ خُلْقاً ... مهدي از فرزندان من است، اسمش اسم من و كنيه اش كنيه من و شبيه ترين مردم به من است از نظر خلقت و اخلاق.» (همان: 309)
در صحراي كربلا نيز حضرت اباعبدالله(ع) هنگامي كه حضرت علي اكبر(ع) عزم ميدان نبرد كرد، فرمودند: «اللهُم اشْهَدْ عَلَى هَوُلاءِ الْقَوْمِ فَقَدْ بَرَزَ إِلَيْهِمْ غُلامُ أَشْبَهُ الناسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِك كنا إِذَا اشْتَقْنَا إِلَى نَبِيك نَظَرْنَا إِلَى وَجْهِهِ» خدايا شاهد باش بر اين قوم كه براي شان نمايان ساختم جواني را كه شبيه ترين مردم است به رسول تو كه هرگاه مشتاق زيارت نبي خدا مي شديم به او نگاه مي كرديم. (همان : 42) بر مبناي اين دو روايت شريفه شباهت حضرت علي اكبر(ع) به رسول خدا را نبايد تنها يك شباهت موروثي صرف دانست بلكه اين شباهت فضيلتي بزرگ براي ايشان و حتي مادر بزرگوارشان است. سيد جوانان بني هاشم در دشت كربلا به اوج مقامات انساني رسيده بود تا جايي كه شايد بتوان مقام ايشان را تا نزديكي مقام امامت دانست. همين مقام والاي ايشان است كه مي توان او را مطلقاً و بي قيد الگوي جوانان دانست.
4- در روايت شريفه از حضرت اميرالمومنين(ع) آمده است: «أشبه الناس بأنبياء الله أقولهم للحق و أصبرهم علي العمل به» (غررالحكم:110) شبيه ترين مردم به انبيا حق گوترين و صابرترين آنها در عمل است و نيز مروي است: «الناسُ بِأُمَرَائِهِمْ أَشْبَهُ مِنْهُمْ بِآبَائِهِمْ» مردم به اميران شان شبيه ترند تا به پدرانشان! (بحارالأنوار75: 46) غرض اينكه جوان امروز مي تواند علي اكبر(ع) را با همان خصوصياتي كه در كلام پدر بزرگوارشان بود الگو قرار دهد و با حركت در مدار حق و صبر و كسب معرفت خود را شبيه انبيا و اوليا كند. اگر كسي امير و الگوي خود را درست انتخاب كند در «شباهت» به او خواهد كوشيد و رفتار و گفتار خود را منطبق با او خواهد كرد. جوانان دوران دفاع مقدس كه حضرت امام راحل با وجود تمام مقامات معنوي مي فرمود با ديدن آن چهره ها غبطه مي خورد نمونه اي روشن بر اين سخن است كه به جاي آنكه هنرپيشه ها و فوتباليست ها و ... را اسطوره و الگوي خود بدانند راه صحيح سعادت را در اقتدا به جوان حضرت حسين(ع) يافتند و در همين راه با «شباهت» به حضرت علي اكبر(ع) به «شهادت» يا «سعادت» رسيدند.
منبع:http://www.farsnews.com
ارسال توسط کاربر محترم سایت : hasantaleb


/ج


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 11:10 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
آن مرد آمد، آن مرد با آب...
آن مرد آمد، آن مرد با آب...


 

نويسنده:طه تهامي




 
نگاهي به شخصيت و عمل کرد حضرت عباس (ع)پيش از عاشورا

اشاره
 

داستان شجاعت و صلابت عباس(ع)مدت ها پيش از ولادت او آغاز شد؛از آن روزي که اميرالمؤمنين (ع)از برادرش عقيل خواست تا براي او زني برگزيند که ثمره ي ازدواج شان، فرزنداني شجاع و برومند در دفاع از دين و کيان ولايت باشد.(1)او نيز «فاطمه»دختر «حزام بن خالد بن ربيعه»را براي همسري مولاي خويش انتخاب کرد که بعدها «ام البنين»خوانده شد.(2)

کودکي و نوجواني
 

تاريخ گوياي آن است که اميرالمؤمنين(ع)، همّ فراواني مبني بر تربيت فرزندان خود مبذول مي داشتند و عباس(ع)را افزون بر تربيت در جنبه هاي روحي و اخلاقي، از نظر جسماني نيز مورد تربيت و پرورش قرار مي دادند تا جايي که از تناسب اندام و ورزيدگي اعضاي او، به خوبي توانايي و آمادگي بالاي جسماني او فهميده مي شد. علاوه بر ويژگي هاي وراثتي که عباس(ع)از پدرش به ارث برده بود، فعاليت هاي روزانه، اعم از کمک به پدر در آبياري نخلستان ها و جاري ساختن نهرها و حفر چاه ها و نيز بازي هاي نوجوانانه، بر تقويت قواي جسماني او مي افزود. از جمله بازي هايي که در دوران کودکي و نوجواني عباس(ع)بين کودکان و نوجوانان رايج بود، بازي اي به نام «مداحي»(3)بود که تا اندازه اي شبيه به ورزش گلف است و در ايران زمين به «چوگان» شهرت داشته. در اين بازي که به دو گونه ي سواره يا پياده امکان پذير بود، افراد با چوبي که در دست داشتند، سعي مي کردند تا گوي را از دست حريف بيرون آورده، به چاله اي بيندازند که متعلق به طرف مقابل است. اين گونه سرگرمي ها، نقش مهمي در چالاکي و ورزيدگي کودکان داشت. افزون بر آن نگاشته اند که اميرالمؤمنين (ع)به توصيه هاي پيامبر(ص)مبني بر ورزش جوانان و نوجوانان، اعم از سوارکاري، تيراندازي، کشتي و شنا، جامه ي عمل مي پوشانيد و خود شخصاً، فنون نظامي را به عباس(ع)فرامي آموخت.

نخستين بارقه هاي جنگ آوري
 

به حق، اميرالمومنين (ع)بيش ترين سهم را در بروز اين ويژگي برجسته و کارآمد-هم از لحاظ جسمي و هم روحي-در عباس(ع)بر عهده داشت. تيزبيني اميرالمؤمنين(ع)در پرورش عباس(ع)، از او چنان قهرمان نام آوري در جنگ هاي مختلف ساخته بود که شجاعت و شهامت او، نام علي(ع)را در کربلا زنده کرد.
روايت شده است که اميرالمؤمنين(ع)روزي در مسجد نشسته و با اصحاب و ياران خود گرم گفت و گو بود. در اين لحظه، مردي عرب در آستانه ي در مسجد ايستاد. از مرکب خود پياده شد و صندوقي را که هم راه آورده بود، از روي اسب برداشت و داخل مسجد آورد. به حاضران سلام کرد و نزديک آمد و دست علي(ع)را بوسيد و گفت:«مولاي من!براي شما هديه اي آورده ام» و صندوقچه را پيش روي امام نهاد. امام در صندوقچه را باز کرد. شمشيري آب ديده در آن بود.
در همين لحظه، عباس(ع)که نوجواني نورسيده بود، وارد مسجد شد. سلام کرد و در گوشه اي ايستاد و به شمشيري که در دست پدر بود، خيره ماند. اميرالمؤمنين (ع)متوجه شگفتي و دقت او گرديد و فرمود :«فرزندم!آيا دوست داري اين شمشير را به تو بدهم؟» عباس (ع)گفت:آري!اميرالمؤمنين (ع)فرمود: «جلوتر بيا!» عباس (ع)پيش روي پدر ايستاد و امام با دست خود، شمشير را بر قامت بلند او حمايل نمود. سپس نگاهي طولاني به قامت او نمود و اشک در چشمانش حلقه زد. حاضران گفتند :«يا اميرالمؤمنين!براي چه مي گرييد؟»امام پاسخ فرمود:«گويا مي بينم که دشمن پسرم را احاطه کرده و او با اين شمشير به راست و چپ دشمن حمله مي کند تا اين که دو دستش قطع مي گردد...»(4)و اين گونه نخستين بارقه هاي شجاعت و جنگ آوري در عباس(ع)به بار نشست.
شرکت در جنگ ها، نمونه هاي بارزي از شجاعت شايد اولين تجربه ي حضور عباس در صحنه ي سياسي، شرکت او در جنگ جمل بوده است؛ اما از تلاش هاي او در اين جنگ، اسناد چندان معتبري در دست نيست. احتمال آن مي رود که کم سن و سال بودن اين نوجوان تلاش گر، سبب شده تا فعاليت هاي او از حافظه ي تاريخ پاک شود. اما حضور پررنگ او در جنگ صفين، برگ زريني بر کتاب نام آوري او افزوده است. در اين مجال به بررسي گوشه هايي از اخبار اين جنگ پرداخته مي شود.
1.آب رساني ، تجربه پيشين
پس از ورود سپاه هشتاد و پنج هزار نفري معاويه به صفين، وي به منظور شکست دادن اميرالمؤمنين(ع)عده زيادي را مأمور نگهباني از آب راه فرات نمود و «ابوالاعور اسلمي»را بدان گمارد. سپاهيان خسته و تشنه ي اميرالمؤمنين(ع)وقتي به صفين مي رسند، آب را به روي خود بسته مي بينند. تشنگي بيش از حد سپاه، اميرالمؤمنين (ع)را بر آن مي دارد تا عده اي را به فرماندهي «صعصعه بن صوحان»و«شبث بن ربعي» براي آوردن آب اعزام نمايد. آنان به هم راه تعدادي از سپاهيان، به فرات حمله مي کنند و آب مي آورند.(5)در اين حمله امام حسين (ع)و ابالفضل العباس (ع)نيز شرکت داشتند و مالک اشتر اين گروه را هدايت مي نمود.(6)
به نوشته برخي تاريخ نويسان معاصر، هنگامي که امام حسين(ع)، در روز عاشورا از اجازه دادن به عباس(ع)براي نبرد امتناع مي ورزد، او براي تشويق امام حسين(ع)خطاب به امام عرض مي کند:«آيا به ياد مي آوري آن گاه که در صفين آب را به روي ما بسته بودند، به هم راه شما براي آزاد کردن آب تلاش بسيار کردم و سرانجام موفق شديم به آب دست يابيم و در حالي که گرد و غبار صورتم را پوشانيده بود، نزد پدر بازگشتيم؟...» (7)
2.اهتمام اميرالمؤمنين (ع)در تقويت روحيه ي جنگ آوري عباس(ع)
در جريان آزاد سازي فرات توسط لشگريان اميرالمؤمنين (ع)مردي تنومند و قوي هيکل به نام «کُرَيب بن ابرهه»از قبيله ي «ذي يزن»از صفوف لشگريان معاويه براي هماورد طلبي جدا شد. در مورد قدرت بدني بالاي او نگاشته اند که وي يک سکه ي نقره را بين دو انگشت شست و سبابه خود چنان مي ماليد که نوشته هاي روي سکه ناپديد مي شد.(8) او خود را براي مبارزه با اميرالمؤمنين(ع)آماده مي ساخت. معاويه براي تحريک روحيه ي جنگي او مي گفت:علي (ع)با تمام نيرو مي جنگد [و جنگ جويي سترگ است]و هر کس را ياراي مبارزه با او نيست.[آيا توان رويارويي با او را داري؟]کريب پاسخ مي داد:من[باکي ندارم و]با او مبارزه مي کنم.
نزديک آمد و اميرالمؤمنين (ع)را براي مبارزه صدا زد. يکي از پيش مرگان مولا علي (ع)به نام «مرتفع بن وضاح زبيدي» پيش آمد. کريب پرسيد:کيستي؟ گفت:هماوردي براي تو! کريب پس از لحظاتي جنگيدن او را به شهادت رساند و دوباره فرياد زد:يا شجاع ترين شما با من مبارزه کند، يا علي(ع) بيايد. «شرحبيل بن بکر»و پس از او«حرث بن جلاح» به نبرد با او پرداختند، اما هر دو به شهادت رسيدند. اميرالمرمنين(ع)که اين شکست هاي پي در پي را سبب از دست رفتن روحيه ي جنگ آوري و سرخوردگي ياران خود مي ديد، دست به اقدامي عجيب زد. او فرزند رشيد خود عباس(ع)را که در آن زمان علي رغم سن کم جنگ جويي کامل و تمام عيار به نظر مي رسيد،(9)فراخواند و به او دستور داد که اسب، زره و تجهيزات نظامي خود را با او عوض کند و در جاي اميرالمؤمنين(ع)در قلب لشگر بماند و خود لباس جنگ عباس(ع)را پوشيد و بر اسب او سوار شد و در مبارزه اي کوتاه اما پر تب و تاب، کريب را به هلاکت رساند...و به سوي لشگر بازگشت و سپس محمد بن حنفيه را بالاي نعش کريب فرستاد تا با خون خواهان کريب مبارزه کند.(10)
اميرالمؤمنين (ع)از اين حرکت چند هدف را دنبال مي کرد:هدف بلندي که در درجه ي اول پيش چشم او قرار داشت، روحيه بخشيدن به عباس(ع)بود که جنگ آوري نورسيده بود. در درجه ي دوم او مي خواست لباس و زره و نقاب عباس (ع) در جنگ ها شناخته شده باشد و در دل دشمن ترسي از صاحب آن تجهيزات بيندازد و برگ برنده را به دست عباس(ع) در ديگر جنگ ها بدهد تا هر گاه فردي با اين شمايل را ديدند، پيکار علي(ع)در خاطرشان زنده شود.
و در گام واپسين، اما با اين کار مي خواست کريب نهراسد و از مبارزه با علي(ع)شانه خالي نکند(11)و هم چنان سرمست از باده غرور و افتخار به کشتن سه تن از سرداران اسلام، در ميدان باقي بماند و به دست امام(ع)کشته شود تا هم او و هم همرزمان زرپرست و زورمدارش، طعم شمشير اسلام را بچشند.
3.درخشش در جنگ صفين
در صفحات ديگري از تاريخ اين جنگ طولاني و بزرگ که منشأ پيدايش بسياري از جريان هاي فکري و عقيدتي در پاي گاه هاي اعتقادي مسلمانان بود، به خاطره ي جالب و شگفت انگيز ديگري از درخشش حضرت عباس(ع)بر مي خوريم. اين گونه نگاشته اند:در گرما گرم نبرد صفين، جواني از صفوف سپاه اسلام جدا شد که نقابي بر چهره داشت. جلو آمد و نقاب از چهره اش برداشت، هنوز چندان مو بر چهره اش نروييده بود، اما صلابت از سيماي تاب ناکش خوانده مي شد. سنّش را حدود هفده سال تخمين زده اند مقابل لشگر معاويه آمد و با نهيبي آتشين مبارز خواست. معاويه به «ابوشعثاء»که جنگ جويي قوي در لشگرش بود، رو کرد و به او دستور داد تا با وي مبارزه کند. ابوشعثاء با تندي به معاويه پاسخ گفت:مردم شام مرا با هزار سواره نظام برابر مي دانند[اما تو مي خواهي مرا به جنگ نوجواني بفرستي؟]آن گاه به يکي از فرزندان خود دستور داد تا به جنگ حضرت برود. پس از لحظاتي نبرد، عباس(ع)او را در خون خود غلطاند. گرد و غبار جنگ که فرو نشست، ابوشعثاء با نهايت تعجب ديد که فرزندش در خاک و خون مي غلطد. او هفت فرزند داشت. فرزند ديگر خود را روانه کرد، اما نتيجه، تغييري ننمود. تا جايي که همگي فرزندان خود را به نوبت به جنگ با او فرستاد، اما آن نوجوان دلير همگي آنان را به هلاکت رساند. در پايان ابو شعثاء که آبروي خود و پيشينه ي جنگ آوري خانواده اش را بر باد رفته مي ديد، به جنگ با او شتافت، اما حضرت او را نيز به هلاکت رساند، به گونه اي که ديگر کسي جرأت مبارزه با او را به خود نمي داد. تعجب و شگفتي اصحاب اميرالمؤمنين (ع)نيز برانگيخته شده بود. هنگامي که به لشگرگاه خود بازگشت، اميرالمؤمنين (ع)نقاب از چهره فرزند رشيدش برداشت و غبار از چهره ي او سترد... .(12)

دوشادوش امام حسن(ع)
 

دوران سراسر رنج اميرالمؤمنين(ع)در سحرگاه شب21رمضان ، سال40هجري به پايان رسيد. امام پيش از شهادت به فرزند برومندش، عباس (ع)توصيه هاي فراواني مبني بر ياري رساندن به برادران معصوم و امامان او به ويژه امام حسين(ع)نمود و در شب شهادتش، عباس(ع)را به سينه چسبانيد و به او فرمود:پسرم!به زودي چشمم به ديدار تو در روز قيامت روشن مي شود. به خاطر داشته باش که در روز عاشورا به جاي من، فرزندم حسين (ع)را ياري کني.(13) و اين گونه از او پيماني ستاند که هرگز از رهبري برادران خود تخطي نکند و همواره دوشادوش آنان به احياي تکاليف الهي و سنت نبوي(ص)در جامعه بپردازد.
او در جريان توطئه ي صلحي که از سوي معاويه به امام مجتبي(ع)تحميل شد، همواره موضعي موافق با امام و برادر معصوم و مظلوم خويش اتخاذ نمود، تا آن جا که حتي برخي از دوستان نيز از اطراف امام متواري شدند. نوشته اند «سليمان بن صرد خزاعي» که پس از قيام امام حسين(ع)قيام توابين را سازمان دهي کرد و از ياران و دوستان امام علي(ع)به شمار مي رفت، پس از انعقاد صلح، روزي امام مجتبي(ع)را «مُذِلُّ المؤمنين»خطاب نمود؛(14)
اما با وجود اين شرائط نابه سامان، حضرت عباس(ع)دست از پيمان خود با برادران و ميثاقي که با پدرش، علي(ع)در شب شهادت او بسته بود، برنداشت و هرگز پيش تر از آنان گام برنداشت و اگر چه صلح هرگز با روحيه ي جنگ آوري و رشادت او سازگار نبود، اما اصل پيروي بي چون و چرا از امام بر حق خود را به کار بست و سکوت نمود.
در اين اوضاع نابه هنجار حتي يک مورد در تاريخ نمي يابيم که او علي رغم عمل کرد برخي دوستان، امام خود را از روي خيرخواهي و پند دهي مورد خطاب قرار دهد. پس از بازگشت امام مجتبي(ع)به مدينه، عباس (ع)در کنار امام به دستگيري از نيازمندان پرداخت و هداياي کريمانه ي برادر خود را بين مردم تقسيم مي کرد. او در اين دوران لقب «باب الحوائج» يافت(15)و وسيله ي دستگيري و حمايت از محرومين جامعه گرديد. او در تمام اين دوران در حمايت و اظهار ارادت به امام خويش کوتاهي نکرد، تا آن زمان که دسيسه ي پسر ابوسفيان، امام را در آرامشي ابدي، در جوار رحمت الهي سکنا داد. آري، به آن نيز بسنده نکردند و بدن مسموم او را آماج تيرهاي کينه توزي خود قرار دادند. آن جا بود که کاسه صبر عباس (ع)لبريز شد و غيرت حيدري اش به جوش آمد. دست بر قبضه ي شمشير برد، اما دستان مهربان امام حسين(ع)نگذاشت آن را از غلاف بيرون آورد و با نگاهي اشک الود، برادر غيور خود را باز هم دعوت به صبر نمود.(16)

يار وفادار امام حسين(ع)
 

حضرت عباس (ع)با دقت و تيزبيني فراوان، مسائل و مشکلات سياسي جامعه را دنبال مي کرد و از پشتيباني امام خود دست برنمي داشت و هرگز وعده هاي بني اميه، او را از صف حق پرستي جدا نمي ساخت و حمايت بي دريغش را از امام اعلام مي داشت. يزيد پس از مرگ معاويه به فرمان دار وقت مدينه«وليد بن عقبه»نگاشت :«حسين(ع)را احضار کن و بي درنگ از او بيعت بگير و اگر سر باز زد گردنش را بزن و سرش را براي من بفرست.»وليد با مروان مشورت نمود. مروان که از دشمنان سرسخت خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام به شمار مي رفت، در پاسخ وليد گفت:«اگر من جاي تو بودم گردن او را مي زدم. او هرگز بيعت نخواهد کرد.» سپس امام حسين(ع)را احضار کردند. حضرت عباس(ع)نيز به هم راه سي تن از بني هاشم امام را هم راهي نمودند. امام داخل دارالاماره ي مدينه گرديد و بني هاشم بيرون از دارالاماره منتظر فرمان امام شدند و وليد از امام خواست تا با يزيد بيعت نمايد؛ اما امام سرباز زد و فرمود: «بيعت به گونه ي پنهاني چندان درست نيست. بگذار فردا که همه را براي بيعت حاضر مي کني، مرا نيز احضار کن[تا بيعت نمايم].»مروان گفت:«امير!عذر او را نپذير!اگر بيعت نمي کند گردنش را بزن.»امام برآشفت و فرمود: «واي بر تو اي پسر زن آبي چشم!تو دستور مي دهي که گردن مرا بزنند!به خدا که دروغ گفتي و بزرگ تر از دهانت سخن راندي.»(17)
در اين لحظه، مروان شمشير خود را کشيد و به وليد گفت:«به جلّادت دستور بده گردن او را بزند!قبل از اين که بخواهد از اين جا خارج شود. من خون او را به گردن مي گيرم.»امام همان گونه که به بني هاشم گفته بود، آنان را مطلع کرد، و عباس(ع)به هم راه افرادش با شمشيرهاي آخته به داخل يورش بردند و امام را به بيرون هدايت نمودند.(18)امام صبح روز بعد آهنگ هجرت به سوي حرم امن الهي نمود و عباس(ع)نيز همانند قبل، بدون درنگ و تأمل در نتيجه و يا تعلّل در تصميم گيري، بار سفر بست و با امام هم راه گرديد و تا مقصد اصلي، سرزمين طفّ، از امام جدا نشد و ميراث سال ها پرورش در خاندان عصمت و طهارت عليهم السلام را با سخنراني ها، جانفشاني ها و حمايت هاي بي دريغش از امام به منصه ي ظهور رساند.

پي‌نوشت‌ها:
 

1.نفس المهموم، شيخ عباس قمي، قم، مکتبه بصيرتي، 1405ق.،ص332.
2.اعيان الشيعه، سيد محسن امين، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات،1406ق.،ج7،ص429.
3.نگرشي تحليلي به زندگاني امام حسين(ع)،عباس محمود عقاد، برگردان:مسعود انصاري، تهران، نشر پرديس، 1380ش.،ص57.
4.مولد العباس بن علي(ع)،محمد علي ناصري، قم، انتشارات شريف الرضي، 1372ش،صص61و62.
5.نگرشي تحليلي به زندگاني حضرت عباس(ع)،ابوالفضل هادي منش، قم ، مرکز پژوهش هاي اسلامي صدا و سيما،1381ش.،ص47،به نقل از تذکره الشهداء،ص255.
6.معالي السبطين، محمد مهدي حائري مازندراني، بيروت،مؤسسه النعمان، بي تا، ج2،ص437؛العباس ،ص153.
7.العباس(ع)عبدالرزاق مقرم، نجف، مطبعه الحيدريه، بي تا،ص88.
8.المناقب، احمد بن محمد المکي الخوارزمي، قم، مؤسسه النشر الاسلامي، 1411ق.، ص227؛العباس، ص154.
9.همان.
10.همان،ص228.
11.همان.
12.العباس(ع)ص153؛کبريت الاحمر،محمد باقر بيرجندي، تهران، کتاب فروشي اسلاميه،1377ق.،ص385.
13.معالي السبطين، محمد مهدي حائري مازندراني، بيروت، مؤسسه النعمان، بي تا، ج1،ص454.
14.الامامه و السياسه، عبدالله بن مسلم ابن قتيبه الدينوري، برگردان:ناصر طباطبايي، تهران، انتشارات ققنوس، 1379ش.،ص188.
15.مولد العباس بن علي(ع)،ص74.
16.العباس(ع)ص156؛العباس بن علي (ع)رائد الکرامه و الفداء في الاسلام، باقر شريف قرشي، بيروت، دار الکتاب الاسلامي،1411ق.،ص112.
17.تاريخ الطبري، محمد بن جرير الطبري،بيروت، مؤسسه عزالدين،1407ق.،ج3،ص172؛الملهوف علي قتلي الطفوف، سيد بن طاووس، قم، انتشارات اسوه، 1404ق.،ص98.
18.مناقب آل ابي طالب، ابوجعفر محمد بن علي بن شهر آشوب السروي المازندراني، بيروت، دارالاضواء، بي تا، ج4،ص88.
 

منبع:نشريه پيام زن، شماره 219.


/ج


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 11:01 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
مقام حضرت عباس (ع)
مقام عباس علیه السلام
مقام حضرت عباس (ع)

نويسنده: سيد محمد ناظم زاده قمي


 

مقام علمی عباس(علیه السّلام)

حضرت عباس(علیه السّلام) در خانه اي زاده شد كه جايگاه دانش و حكمت بود. آن جناب از محضر اميرمومنان، امام حسن و امام حسين(علیه السّلام) كسب فيض كرده است. لذا از علی بن ابیطالب(ع) در مورد حضرت عباس (علیه السّلام) نقل شده است كه فرموده اند: "ان ولدى العباس زق العلم زقا، يعني همان طور كه پرنده به جوجه خود مستقيماً غذا مي دهد، اهل بيت(ع) نيز مستقيماً به آن حضرت علوم و اسرار را آموختند."
و همچنین روایتی بدین مضمون از امامان معصوم (ع) نقل شده است که فرموده اند: "همانا عباس بن علی علم را چون غذا از پدرش وارد جان خویش نموده است."
علامه شيخ عبدالله ممقاني در كتاب نفيس تنقيح المقال، در مورد مقام علمي و معنوي ايشان گفته است: "آن جناب از فرزندان فقيه و دانشمندان ائمه (ع) و شخصيتي عادل، مورد اعتماد، با تقوا و پاك بود."

مقام عرفانی قمر بنی هاشم(ع)

اگر به زندگي و حالات حضرت ابوالفضل‌(ع) از اين منظر نگريسته شود، مشخص می شود كه آن حضرت نماد راستين عرفان است. و مقامات سلوك را به بهترين شيوه طي نموده است. مخصوصا وقتی در حالات آن حضرت در روز عاشورا دقت می شود، برخي از مقامات عرفاني آن حضرت نمود پیدا می کند كه به برخي از آن مقامات اشاره ای داریم:

مقام اخلاص

يكي از منازل مهم عرفاني منزل اخلاص است. اخلاص داراي سه درجه است:
1 - انجام خالصانه عمل بدون چشمداشت پاداش.
2 - كافي ندانستن سعي و عمل خود.
3 - آنكه خود و كار و عمل خود را در مسير اراده حق هيچ نداند و همه چيز را از خداوند بداند.
حضرت ابوالفضل‌(ع) جان خويش را در راه خدا در طبق اخلاص مي‌نهد و از هيچ رنج و زحمتي هراس به دل راه نمي‌دهد. اين شهامت و ايثار وي حكايت از ميزان اخلاص او دارد در آن رجز زيباي حضرت اين نكته به روشني نهفته است: "والله ان قطعتموا يميني / اني احامي ابدا عن ديني." که هدف او در اين بيت نهفته است چرا كه او حاضر نيست از هدف خويش دست بردارد و اين نهايت اخلاص است.

مقام صبر

يكي دیگر از منازل مهم در عرفان عملي منزل صبر است. صبر در عرفان عملي عبارت است از آنكه سالك نفس خويش را با وجود جزع و گله‌مندي از شكايت به غير باز دارد. يكي از درجات بلند عرفاني حضرت ابوالفضل‌(ع) درجه او در صبر است. او در صحنه كربلا برادران خود عبدالله و جعفر و عثمان را پيش از خود به ميدان مي‌فرستد و شهادت آنان را نظاره گر است اما هيچ اظهار شكوه نمي‌كند و با ايماني راسخ تا پاي جان از مولايش دفاع مي‌كند. به همین خاطر است که در زیارت نامه آن عالیمقام آمده است که:"السلام عليك ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله، اشهد انك جاهدت و نصحت و صبرت حتي اتيك اليقين."

مقام شكر

شكر سه درجه دارد: نخست شكر بر اشياي محبوب و دلخواه، درجه دوم شكر بر امور ناگوار و درجه سوم آنكه بنده فقط منعم را شهود نمايد. بي‌گمان اگر عباس بن علی را چنين شهودي دست نداده بود، چگونه مي‌توانست كه مرگ در كام او از عسل هم شيرين‌تر باشد. ابوالفضل آن جرعه نوش شهادت بي‌گمان در آن لحظه‌هايي كه آب دستانش را بريده بودند، جز شهد اين شهود در جان نداشت.

مقام صدق

صدق نیز مراتبی دارد: صدق در نیت، صدق در زندگی و صدق دیگر این است که بنده در شناخت و معرفت قصد صادق باشد.حضرت ابوالفضل العباس(ع) در قصد خويش صادق بود و حيات خود را جز براي خدا نمي‌خواست. از اين رو در زيارتنامه آن حضرت صفت صدق نيز به وي نسبت داده شده است.

مقام فتوت

فتوت به این معناست که دشمني با مردمان را ترك گويي، و به كسي كه به تو آزار رسانده محبت نمايي و مرتبه والای فتوت این است که در سلوك الي‌الله به دليل عقل تمسك نجويي. که همه یاوران حضرت اباعبدالله(ع) مخصوصا حضرت اباالفضل اگر مي‌خواستند به دلايل عقل توجه نمايند، طريقي ديگر پيش‌رو بود اما آنان عاشق محبوب بودند و جز معشوق هيچ نمي‌ديدند.

عباس و ائمه اطهار(ع)

* امیرالمؤمنین علی(ع) در خطابی به همسر گرانقدرش ام‌البنین می فرماید: "نور دیده‌ات نزد خداوند منزلتى سترگ دارد و پروردگار در عوض آن دو دست بریده، دو بال به او ارزانى مى‌دارد كه با فرشتگان خدا در بهشت به پرواز درآید؛ آن سان كه پیشتر این لطف به جعفربن ابى‌طالب شده است." سپس خطاب به فرزند گرامی خود عباس فرمود: جلوتر بیا. عباس پیش روى پدر ایستاد و امام با دست خود، شمشیری را بر قامت بلند او حمایل نمود. سپس نگاهى طولانى به قامت او نمود و اشك در چشمانش حلقه زد و فرمود: "گویا مى‌بینم كه دشمن پسرم را احاطه كرده و او با این شمشیر به راست و چپ دشمن حمله مى‌كند تا این كه دو دستش قطع مى‌گردد."
* در زمان امام حسن مجتبی(ع) و پس از صلح و بازگشت امام به مدینه، عباس در كنار امام به دستگیرى از نیازمندان پرداخت و هدایاى كریمانه برادر خود را بین مردم تقسیم مى‌كرد. او در این دوران بود که لقب «باب الحوائج» یافت و وسیله دستگیرى و حمایت از محرومین جامعه گردید. او در تمام این دوران، در حمایت و اظهار ارادت به امام خویش كوتاهى نكرد.
* امام حسین بن علی(ع) هنگام خروج از مدینه به طرف کربلا ندا داد: " كجاست‌ برادرم ... كجاست ماه بنى‌هاشم؟ پس عباس جواب داد: بله بله اى آقاى من! آنگاه امام حسین فرمود: اى برادر، اسبم را حاضر كن، پس عباس اسب حضرت را حاضر نمود."
در عصر تاسوعا شمر با چهار هزار نفر وارد كربلا شد. یكى از نقشه‌هاى او براى كاستن از یاران امام حسین امان دادن به عباس و برادران او بود. وقتى جناب عباس شنید كه شمر امان نامه آورده اصلا به او اعتنا نكرد و جواب او را نداد، تا این كه امامش به او فرمان داد كه جواب شمر را بگوید، عباس فرمود: "چه مى‌گویى؟" عرض كرد: "شما و برادرانت در امانید." عباس غیرتمند سراسر وجودش آتش گرفت و فریاد او بلند شد: " دست‌هایت ‌بریده باد و لعنت بر آنچه كه از امان نامه آورده‌اى. اى دشمن خدا! آیا دستور مى‌دهى كه ما برادرمان و آقایمان حسین پسر فاطمه را رها كنیم و داخل اطاعت لعنت‌شدگان و فرزندان لعنت‌شدگان شویم؟ آیا به ما امان مى‌دهى در حالى كه فرزند رسول خدا در امان نیست."
* امام سجاد(ع) می فرماید: " خداوند حضرت عباس(ع) را رحمت كند كه به حق ايثار كرد و امتحان شد و جان خود را فداي برادرش كرد تا آنكه دو دستش قطع شد. لذا خداوند عزوجل در عوض،‌ دو بال به او عطا كرد تا همراه ملائكه در بهشت پرواز كند، همان طور كه به جعفر بن ابي طالب (ع) هم دو بال عطا فرمود و به تحقيق، حضرت عباس (ع) نزد پروردگار مقام و منزلتي دارد كه روز قيامت همه شهدا به آن مقام و منزلت غبطه مي خورند."
* امام صادق(ع) همواره از عمویش عباس تجلیل به عمل مى‌آورد و با درود و ستایش از او یاد مى‌كند و مواضع قهرمانانه‌اش در روز عاشورا را بزرگ مى‌داشت. از جمله سخنانى كه امام درباره قمر بنى‌هاشم(ع) فرموده است این است که: "عمویم عباس بن على بصیرتى نافذ و ایمانى محكم داشت. همراه برادرش حسین جهاد كرد، به خوبى از بوته آزمایش بیرون آمد و شهید از دنیا رفت..." امام صادق(ع) از برترین صفات مجسم در عمویش یعنی تیزبینی، ایمان محکم و جهاد، پرده بر می دارد.
در جای دیگر نیز امام صادق فرموده است: " شهادت مى‌دهم كه تو براى خدا و رسولش و برادرت خیرخواهى نمودى، پس تو چه نیكو برادر فداكار بودى."
* بقیة الله الاعظم، امام زمان(عج) در بخشى از سخنان پرمعنای خود در زیارت ناحیه مقدسه درباره عمویش عباس (ع) چنین مى‌گوید: "سلام بر ابوالفضل، عباس بن امیرالمؤمنین، همدرد بزرگ برادر كه جانش را فداى او ساخت و از دیروز بهره فردایش را برگزید، آنكه فدایى برادر بود و از او حفاظت كرد و براى رساندن آب به او كوشید و دستانش قطع گشت..."
منابع
- وقایع الایام
- نفس المهموم
- مفاتیح الجنان
- مولد العباس بن على
- زندگانى حضرت ابوالفضل العباس
- بخش "مقام عرفانی قمر بنی هاشم" برگرفته از تحقیقی ازدكتر محمد اخگري
منبع: باشگاه اندیشه

/خ

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 11:00 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0

تعداد کل صفحات : 24 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >