حماسه خاندان عقیل در قیام حسینی
حماسه خاندان عقیل در قیام حسینی
حماسه خاندان عقیل در قیام حسینی

نويسنده:محمد جواد طبسی

آغاز

همانگونه که می‌دانید علت غائی آفرینش انسان برای به فعلیت رساندن استعدادهای بالقوه و رساندن او به کمال مطلق است . از اینرو خداوند منان بر بشر منت نهاد و او را از نیستی به وجودش آورد; و این جهان پهناور را که خود مناسبترین بستری است‌برای شکفتن این استعدادها و بهترین آزمایشگاهی است‌برای عرضه این شکوفه‌ها در اختیار انسان قرار داد . خوشبختانه برخی در این دنیا از فرصتها بهترین استفاده را کرده و با تفکر و بینش قوی که داشتند با جدیت گام برداشته و به مطلوب خود رسیدند و برخی هم در دام زخارف دنیا گرفتار شده و از قافله کمال عقب ماندند . و نهضت امام حسین (ع) که خود یکی از همین آزمایشهای الهی بود برخی بی‌تفاوت از کنار آن گذشتند و برخی دیگر همانند خاندان عقیل خود را در دریای مواج و پرطلالم و طوفانی انداختند تا خود را به کشتی نجات و راه روشن حسین بن علی (ع) برسانند .
آن جوانان پرشور و نشاطی که خاتمه تمام کمالات اخلاقی و علمی خود را با خط سرخ شهادت رقم زدند . و آنانکه هنوز بدنیا نیامده بودند پیامبر از شهادت برخی این عزیزان خبر داده و برایش اشک ریخته است و آنها که امام حسین (ع) بر قاتلانشان لعنت فرستاده و امام سجاد سخت‌به آنها عشق می‌ورزیده است . اینک به پاس آن رشادتها و جانبازیهای این جوانان عاشق و دلداده، این نوشتار کوتاه را که در حقیقت نگاهی کوتاه بر حماسه خاندان عقیل در نهضت و قیام امام حسین (ع) می‌باشد، به ادامه دهندگان راهشان تقدیم می‌کنیم .

جایگاه عقیل بن ابی طالب

جناب ابوطالب - علیه الرحمه - چهار فرزند داشت‌به نامهای طالب، عقیل، جعفر و علی (ع) به ترتیب هر یک ده سال از دیگری بزرگتر بودند و به جز طالب که سرنوشت او بدرستی روشن نیست هر کدام نقش بسیار مهمی را در عالم اسلام ایفا کرده‌اند . و عقیل بن ابی طالب که دومین فرزند این خانواده می‌باشد، اگرچه بینایی خود را از دست داده بود، اما او از هوش و استعداد بسیار خوبی برخوردار بوده از جمله به خوبی از اصل و ریشه طوایف و قبایل عرب آگاه بود از اینرو به نسابه عرب معروف گشته بود . (1)
عقیل با اسلام آوردن و هجرت خود به مدینه هم پیامبر را خوشحال کرد و هم سایر بنی‌هاشم را . و در جنگ موته همراه برادرش جعفر بن ابی طالب حضور داشت . (2)
عقیل در بین مسلمانان جایگاه خوبی داشت‌بویژه در نزد پیامبر اسلام که سخت مورد محبت و علاقه آن حضرت بود و این محبت و دوستی را بارها اظهار کرده و به وی می‌فرمود: من تو را به دو جهت دوست می‌دارم یکی اینکه خودت دوست داشتنی هستی و دیگر اینکه چون ابوطالب تو را بسیار دوست می‌داشت . (3)

خاندان عقیل

عقیل بن ابی طالب از چند همسر و کنیزی که داشت از نعمت فرزندان خوبی برخوردار بود ودر تاریخ نامی از آنها به جز کسانی که در نهضت امام حسین (ع) شرکت جسته‌اند به چشم نمی‌خورد . مسلم بن عقیل، عبدالله اکبر، علی، محمد، ابی سعید، عبدالرحمن و جعفر جزو فرزندان عقیل می‌باشند . (4)
در فرزندان عقیل علاوه بر ایمان، تعهد، اخلاص، شجاعت، جود و سخاوت، قابلیتهای فراوانی دیده می‌شد . چرا که برخی از فرزندان وی جزو فقها و سخنوران بوده‌اند . (5)

علت عدم حضور در جنگهای علی (علیه السلام)

با اینکه عقیل حدود بیست‌سال از علی (ع) بزرگتر بود طبعا فرزندان بزرگتری هم داشته اما نام هیچکدام از آنها را در جنگهای سه گانه امیرمؤمنان نمی‌یابیم و دلیل روشنی هم بر عدم حضور آنان نیافتیم . اما عدم حضور خود عقیل این است که ظاهرا در آن روزها بینایی خود را از دست داده بود و درباره سایر فرزندانش باید گفت‌یا اصلا شرکت نکرده‌اند و یا حضور داشته‌اند اما نامشان در شمار شرکت کنندگان نیامده است .
شاید از نامه‌ای که عقیل به برادرش علی (ع) نوشته بتوان استفاده کرد که او و فرزندانش می‌خواست در جنگهای علی حضور داشته باشد اما این مولا علی بود که به وی اجازه شرکت را نداده بود . چنانچه مرحوم محدث قمی می‌نویسد: ولم یشهد مع اخیه امیرالمؤمنین من حروبه ایام خلافته و عرض نفسه و ولده علیه فاعفاه و لم یکلفه حضور الحرب . (6)
عقیل در هیچ یک از جنگها با برادرش امیرمؤمنان (ع) در روزهای خلافتش شرکت نکرد و در همان روزها خود و فرزندانش را بر آن حضرت برای شرکت در جنگ عرضه کرد اما امام علی (ع) او را معاف دانست . و یا در آن روزهایی که سستی مردم و خیانت آنها را به علی می‌شنود طی نامه‌ای برای حضرت می‌نویسد و بار دیگر آمادگی خود و فرزندانش را جهت دفاع از امیرمؤمنان اعلام نموده و از حضرت خواستار شده بود که نظر خودش را در این خصوص بنویسد و در آن نامه نوشته بود: علی جان اگر دفاع تا سر حد جان می‌خواهی بگو که بهمراه برادر و برادرزاده‌هایت در کنار تو خواهیم بود، چرا که مرگ و زندگی را در کنار تو بهتر می‌پسندیم زیرا هیچگاه زندگی را پس از مرگت نمی‌خواهیم . سوگند به خدای جل و علا که زندگی پس از تو برای ما گوارا نخواهد بود . حضرت در پاسخ به عقیل چنین نوشت:
اما آنچه را که درباره فرستادن برادر زادگان نوشته بودی بدان که نیازی به آنها ندارم پس در همان جا بمان زیرا به خدا سوگند دوست ندارم اگر کشته شوم همراه من کشته شوید (7) و از این نامه برمی‌آید که فرزندان عقیل در سن و سالی بوده‌اند که هر یک می‌توانسته در جبهه و جنگ شرکت کند اما علی (ع) اجازه حضور نداده و احتمال دیگری هم هست که بیشتر فرزندان عقیل خردسال و کوچک بوده‌اند چنانچه حضرت درباره آنها چنین فرموده: و رایت صبیانه شعث الشعور غبر الالوان من فقرهم . . . (8) که حضرت در نهج البلاغه از فرزندان عقیل به صبی تعبیر می‌کند و صبی همان فرزندان کوچک را می‌گویند . و دلیلش این است که مسلم بن عقیل در زمان حکومت علی (ع) هشت‌ساله بوده و با این بیان عدم حضور آنان یک امر طبیعی بوده است .

خاندان عقیل در حماسه حسینی

از زمانیکه سالار شهیدان حضرت حسین بن علی (ع) به عنوان اعتراض به خلافت‌یزید، مدینه را به قصد مکه ترک گفت‌بنی‌هاشم و بخصوص خاندان عقیل از مواضع به حق امام حسین دفاع کرده و به صف مخالفین نظام بنی‌امیه بویژه یزیدبن معاویه قرار گرفتند .
فرزندان عقیل نیز مدینه را ترک گفته و به همراه امام حسین علیه السلام در مکه اقامت کردند وآن روزی که حضرت سفر خود را به کوفه آغاز کرد خاندان عقیل از جمله پیشتازانی بودند که امام را با کمال میل و رغبت همراهی کردند . و شاید بتوان گفت این هم یک دلیلی است‌بر اینکه فرزندان حضرت عقیل در زمان حکومت امام علی (ع) و جنگهای حضرتش خردسال بوده‌اند; چرا که در زمان امام حسین (ع) و آغاز نهضت عاشورا به سن بلوغ و رشد رسیده‌اند که در رکاب حضرت نیز حضور می‌یابند .

خاندان عقیل در دو آزمایش بزرگ

کاروان حسینی همچنان به راه خود ادامه می‌داد تا شبانه به منزل ثعلبیه رسیده و در آنجا فرود آمد . چیزی از مدت استراحت امام و یاران نگذشته بود که دو نفر به نامهای عبدالله بن سلیمان و منذر بن المشمعل اسدی با بدست آوردن اخبار ناگواری از کوفه به خدمت امام (ع) رسیدند . پس از سلام، عرض کردند خبری به حضورتان آورده‌ایم . اگر صلاح می‌دانید در جمع یاران بگوئیم و اگر صلاح نمی‌دانید در پنهانی گزارش کنیم . حضرت با نگاهی به ما و سایر یاران خود، فرمود: من چیزی از اینان پنهان ندارم ، خبرتا نرا نزد همه بگوئید .
گفتیم آیا بخاطر داری دیشب که می‌آمدی بر سر راهت‌به سواره‌ای که از کوفه می‌آمد برخورد کردی و چند لحظه درنگ کردی و سپس به راه خود ادامه دادی؟ حضرت فرمود: آری و می‌خواستم از او سؤالاتی بنمایم . گفتیم آری به خدا سوگند ما اخبار کوفه را از او جویا شدیم و او فردی از طایفه ما بود . او چنین گفت که من از کوفه بیرون نیامدم تا مسلم و هانی کشته شدند و به چشم خود دیدم که طناب به پای آن دو بسته و در کوچه و بازار کوفه می‌کشاندند .
حضرت با شنیدن این خبر چند مرتبه انا لله و انا الیه راجعون را بر زبان جاری ساخته و پیوسته می‌فرمود خدا رحمت کند مسلم و هانی را . (9) و به نقل سید در لهوف: امام حسین (ع) گریه‌اش گرفت و فرمود: خدای رحمت کند مسلم را که به سوی روح و ریحان خدا و بهشت و رضوانش شتافت و آنچه که بر او بود انجام داد . . . (10)
همو اضافه می‌کند که با رسیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل غوغایی به پا شد و آن منزل یکپارچه صدای ضجه، گریه و ناله شده و برای مصیبت مسلم اشکها سرازیر شد . (11)
سپس آن دو نفر امام را به خدا سوگند دادند که از همین جا برگردد زیرا در کوفه یاوری نخواهی داشت و بیم آن را داریم که این ماجرا درباره تو تکرار گردد . (12)
در اینجا تنها گروهی که نظرشان برای سایر یاران امام حسین (ع) بسیار مهم بود خاندان عقیل بود که خبر شهادت مسلم را دریافت کرده بود . از اینرو با یک شور و حماسه فراوانی راه سخن را بر آن دو نفر اسدی بسته و چنین گفتند: سوگند به خدا هرگز برنمی‌گردیم تا انتقام خود را بگیریم و یا آنکه مرگ را همانند برادرمان مسلم بچشیم (13) و با این جملات شورانگیز و این ایستادگی و شهامت‌به کسانی که فکر می‌کردند آنان همانند دیگران که بر سر دو راهی قرار گرفته و یا قصد بازگشت را دارند پاسخ بسیار محکمی بود، اینجا بود که امام (ع) با نگاهی که به آن دو اسدی می‌کرد با یک جمله موضع قاطع و صریح خود را بیان داشت و آن جمله این بود که حضرت فرمود: لا خیر فی العیش بعد هؤلاء (14) ، از پس شهادت اینان هیچ خیری در زندگی نمی‌باشد . این به گفت و دستورهای بعدی را صادر فرمود .

یک آزمایش دیگر از بنی‌عقیل:

در شب عاشورا هنگامی که امام حسین (ع) در تاریکی شب خطبه خواند و به تمام یاران اجازه رفتن داد، برادران و فرزندان برادرش و همچنین فرزندان عبدالله جعفر در ادامه سخنان حضرت قمر بنی‌هاشم پاسخ دادند: هرگز چنین کاری نخواهیم کرد! برای آنکه پس از تو زنده باشیم؟ ! خداوند چنین روزی را به ما نشان ندهد . اینجا بود که امام حسین (ع) نگاهی به فرزندان عقیل کرده و فرمود: عزیزانم شهادت مسلم شما را بس است، به شما اجازه می‌دهم که بروید فرزندان عقیل که خود را در یک آزمایشی دیگر می‌دیدند، در پاسخ امام (ع) یکصدا گفتند: سبحان الله فما یقول الناس، مردم درباره ما چه می‌گویند؟ ! آیا نخواهند گفت که ما سید و بزرگ خودمان را در سخت‌ترین شرایط رها کرده در حالیکه نه با آنان تیری زده و نه نیزه‌ای به دشمن وارد ساخته و نه در حمایت از آنها شمشیری زده باشیم . نه به خدا سوگند هرگز نمی‌رویم بلکه جان و مال و اهل و کسان خودمان را فدای تو می‌کنیم . همراه تو خواهیم جنگید تا به جایگاهت وارد شویم . حسین جان خداوند آن زندگی پس از تو را برای ما زشت گرداند . (15)
و این بار نیز با پاسخهای قاطع و صریح خود از این امتحان و آزمایش با سربلندی و افتخار بیرون آمدند .

فرزندان عقیل

همانگونه که گفتیم تعدادی از فرزندان عقیل بن ابی‌طالب با انتخاب خط سرخ شهادت آماده از امام خویش جانانه دفاع کردند و مظلومانه به شهادت رسیدند از جمله:
1 - مسلم بن عقیل:
مسلم که سلسله جنبان این خاندان بود، با مقامی بس والا در نزد امام حسین (ع) که افتخار دامادی امیرالمؤمنین را نیز داشت و از رقیه دختر علی اولادی بهمرسانیده بود، شخصیتی بزرگ و مورد اعتماد ابی عبدالله (ع) و به عنوان نماینده ویژه و سفیر آن حضرت انتخاب شده و به کوفه فرستاده شد تا با سنجیدن شرایط و اوضاع کوفه و بیعت گرفتن از مردم آن سامان اخبار را به آن حضرت گزارش کند . اقدامات مسلم پس از ورود به کوفه در تاریخ ثبت‌شده و برای همیشه قابل تقدیر و ستایش است .
او همچنان به وظیفه خود در پیشبرد این قیام مردمی با کمال دقت و مراقبت عمل می‌کرد به گونه ای که کوفه را پذیرای ورود امام حسین (ع) نمود، اما یکباره با آمدن عبیدالله بن زیاد اوضاع به هم خورده و سخت پیچیده گشت و در نهایت مسلم بن عقیل پس از ابراز آن حماسه جاوید و نشان دادن آن همه شجاعت و پایمردی سرانجام با اعطای امان دروغین به او، در دام جلادان عبیدالله بن زیاد افتاده و پس از یک برخورد شدید با عبیدالله به طرز فجیعی در کوفه به شهادت رسید و پیکر پاک و مطهرش را از بالای قصر الامارة به پائین پرتاب کردند . (16)
2 - جعفر بن عقیل: (17)
از جمله افتخار آفرینان خاندان عقیل بود که به میدان نبرد شتافت . وی در ابتدا رجز خواند و چنین گفت:
من جوان ابطحی طالبی و از خاندان بنی‌هاشم و غالب هستم، ما به تحقیق از بزرگان و سادات هستیم و حسین در میان ما پاکیزه‌ترین پاکان است .
آنگاه مردانه جنگید تا بوسیله عروة بن عبدالله خثعمی بشرف شهادت نائل آمد . (18)
و بنابر نقل ابن شهر آشوب در این نبرد بی‌امان پانزده نفر را کشته تا اینکه به دست‌بشر بن حوط به شهادت رسید . (19) و برخی دیگر شهادت جعفر بن عقیل را در وقت‌حمله دستجمعی آل ابی طالب می‌دانند که در آن حمله جمعی از خاندان ابوطالب از جمله جعفر بن عقیل شرکت داشته است . (20)
3 - عبدالرحمن بن عقیل:
سومین فرزند عقیل، عبدالرحمن (21) بود که پس از حمله خاندان ابوطالب به میدان رزم رفته و با خواندن این رجز به جنگ با دشمن پرداخت:
پدرم عقیل است و جایگاهم را از بنی‌هاشم بشناسید، و هاشم برادران منند، آنانکه پیران راستگویی و سادات قرآن بوده‌اند و این حسین است که از نظر مقام و مرتبت دارای مقامی رفیع و بلند مرتبه است . سپس به جنگ کوفیان رفته و هفده نفر از آنان را به هلاکت انداخت . کوفیان اطرافش را گرفته و او را از پای درآوردند، سرانجام عثمان بن خالد بن اشم جهنی (22) و بشر بن حوط همدانی را به شهادت رساندند . (23)
4 - محمد بن عقیل:
محمد بن عقیل بن ابی‌طالب یکی از فقهای زمان خود بوده و درروز عاشورا همراه برادران خود به میدان نبرد رفته و در مقابل حضرت سیدالشهداء (ع) به شهادت رسید . (24)
5 - علی بن عقیل:
علی نیز همانند برادران خود با کسب اجازه از حضرت امام حسین (ع) با دشمن وارد نبرد شده و جنگ سختی کرد، (25) سرانجام به دست کوفیان به شهادت رسید .
6 - عبدالله الاکبر بن عقیل:
و عبدالله اکبر نیز پس از جنگ سختی که با دشمن کرد، دو نفر به نام عثمان بن خالد جهنی و مرد دیگری از همدان بر او حمله کرده و به شهادت رساندند . (26)
7 - عون بن عقیل:
و در مناقب ابن شهر آشوب برای عقیل فرزند دیگری یادآوری می‌کند به نام عون که در کربلا شهید گشته است . (27)

نوادگان عقیل:

ابن شهر آشوب (28) و دیگران تعداد شهدای نوادگان عقیل را چهار نفر می‌دانند که برخی پدرشان همانند مسلم پیشاپیش در کوفه شهید شده بود و برخی پدرشان همانند جعفر همراهشان بوده و برخی دیگر پدرشان همانند ابی‌سعید در کربلا حضور نداشته و به ترتیب خاطره جاوید این چهار نواده عزیز را از نظر می‌گذرانیم:
1 - عبدالله بن مسلم
با به شهادت رسیدن علی اکبر، اولین نفری که از خاندان عقیل پا به میدان نبرد گذارد عبدالله بن مسلم بن عقیل بود که از جهتی نواده امیرمؤمنان (ع) نیز بوده است . (29)
وی در حین حمله به دشمن رجز می‌خواند و خود را چنین معرفی می‌کرد:
امروز پدرم مسلم را ملاقات خواهم کرد و با آن گروهی که بر دین پیامبر از دنیا رفته، آنها همانند گروهی که مشهور به دروغ هستند نباشند بلکه از خوبان و دارای نسب کریمند .
عبدالله مردانه جنگید و در سه نوبت‌حمله‌ای که به دشمن کرد نود و هشت نفر را به هلاکت رساند . شیخ مفید روایت کرده که عمرو بن صبیح تیری به سوی عبدالله انداخت، عبدالله دست جلوی پیشانی گرفت که تیر آمد و کف دستش را بر پیشانیش دوخت عبدالله نتوانست دست‌خود را حرکت دهد، اینجا بود که جنایت پیشه دیگری نیزه‌ای در قلبش فرود آورده او را شهید کرد . (30)
و در بین مورخان اختلاف است که قاتل عبدالله بن مسلم بن عقیل چه کسی می‌باشد از حمید بن مسلم نقل شده که قاتل عبدالله، عمرو بن صبیح بوده که یک تیر را بر پیشانی وی زده و با تیر دوم قلبش را نشانه رفته و شکافته است . (31) ابن شهر آشوب گوید عمرو بن صبیح و اسد بن مالک، عبدالله را کشته‌اند . (32) علامه مقرم، کشته شدن عبدالله را به یزید بن الرقاد و یک نفر دیگر نسبت داده است (33) و خلاصه قاتل عبدالله هر جنایتکاری می‌خواهد باشد، این مهم نیست‌بلکه مهم آنست که شجاعت و پایمردی عبدالله بن مسلم را از مجموع این گفتارها به دست آوریم و این مسئله بوضوح روشن است زیرا رزمنده‌ای که از لشکر امام حسین وارد میدان گردد و تعداد نود و هشت نفر از سپاه دشمن را به هلاکت‌برساند، مسئله‌ای غیر قابل تحمل برای عمر بن سعد بود، از اینرو به جای جنگ تن به تن از دور مغز و قلب عبدالله را نشانه گرفته و وجود نازنینش را از پای در می‌آورند .
آخرین گفتار عبدالله بن مسلم:
و سرانجام عبدالله با شکافته شدن قلب نازنینش در حالیکه دستش به پیشانیش دوخته شده بود، این جملات را در آخرین لحظات بر زبان جاری ساخت . خدایا این گروه ما را کم به حساب آوردند و ما را خوار کردند، خدایا آنان را بکش همانگونه که ما را کشتند . (34)
2 - محمد بن مسلم بن عقیل:
پس از شهادت عبدالله بن مسلم بن عقیل بنی هاشم و فرزندان ابی‌طالب بصورت هماهنگ بر سپاه کوفه حمله کردند و در این حمله بود که محمد بن مسلم به روی زمین افتاد و او را ابومرهم ازدی و لقیط بن ایاس جهنی به شهادت رساندند . (35)
3 - محمدبن ابی سعید بن عقیل:
چون امام حسین (ع) شهید شد نوجوانی از خیمه بیرون آمد در حالیکه نگران بود و به طرف چپ و راست‌خود با دل نگرانی نگاه می‌کرد، سواری بر او حمله کرد و ضربتی بر او وارد ساخت، از نام و نشانش پرسیدم، گفتند که او محمد بن ابی سعید بن عقیل است، از نام و نشان آن سوار پرسیدم، گفتند: لقیط بن ایاس جهنی است . هانی بن ثبیت‌حضرمی می‌گوید: من در کربلا به هنگام کشته شدن امام حسین (ع) حضور داشتم و ما ده سوار بودیم و من دهمین نفر آنها بودم که اسبان را در میدان به جولان درآوردیم، ناگهان نوجوانی از اهل بیت‌حسین از خیمه بیرون آمد، در حالی که چوبی در دست و پیراهنی در بر داشت و به راست و چپ خود می‌نگریست، در این هنگام سواری به او نزدیک شد و بدن او را با شمشیر پاره کرد . هشام کلبی ناقل این خبر می‌گوید: هانی بن ثبیت‌خود قاتل آن نوجوان بود ولی از ترس نام خود را ذکر نکرده است . (36)
4 - جعفر بن محمد بن عقیل:
ابن شهر آشوب به نواده چهارمی از عقیل به نام جعفر اشاره می‌کند که پدرش نیز در کربلا حضور داشته و جزو شهدای کربلا می‌باشد . همانگونه که فرزند دیگری نیز به عنوان عون برای عقیل ذکر می‌کند که در سایر مقاتل یافت نمی‌شود، و از ذکر نام فراتر نرفته تا از خصوصیات آنها اطلاعات بیشتری داشته باشیم . (37)
5 - 6 - دو نواده دیگر از خاندان عقیل:
یکسال پس از حادثه عاشورا دو کودک دیگر از فرزندان مسلم بن عقیل به نام محمد و ابراهیم به شهادت رسیدند که در بین مورخین اختلاف هست که این دو کودک چه وقت و در کجا اسیر شدند . مرحوم صدوق در امالی (38) آورده است چون امام حسین شهید گردید دو پسر کوچک از لشکرگاهش اسیر شدند و آنها را به نزد عبیدالله آورده، او زندانبان را احضار کرده و به او گفت این دو کودک را به زندان ببر و خوراک خوب و آب سرد به آنها نده و بر آن دو سخت‌گیری کن، این دو کودک در زندان روزها روزه می‌گرفتند و شب دو قرص نان جو و یک کوزه آب برای آنها می‌آوردند تا یک سال بدین منوال گذشت . . . (39)
و برخی دیگر معتقدند که این دو کودک همراه پدرشان مسلم بن عقیل به کوفه آمدند و پس از شهادت مسلم بن عقیل، عبیدالله بن زیاد این دو فرزند را به دست‌شریح قاضی سپرد که از آنها نگهداری کند . . . (40)
اما آوردن این دو بهمراه پدرشان اگرچه بعید نیست زیرا مسلم بن عقیل پس از ترک مکه بار دیگر به مدینه رفته و ممکن است این دو کودک را بهمراه خود به کوفه برده باشد اما این نظر بدلایلی چندان صحیح به نظر نمی‌رسد، زیرا این سؤال مطرح است که چرا در وصیت نامه مسلم نامی از این دو فرزند نیامده که این دو فرزند را به کاروان امام حسین (ع) که در بین راه هستند بسپارید . ثانیا مگر مورخین ننوشته‌اند که مسلم بن عقیل در شب حادثه در کوفه حیران و تنها مانده بود که به طرف خانه زنی به نام طوعه رفت .
و اگر این دو کودک همراه پدرشان در خانه طوعه بودند چرا گزارشگر خبر مسلم خبری از آنها نداد افزون بر این در هیچ کتابی یافت نشده که این دو کودک در خانه هانی دستگیر شده باشند . و اما نسبت‌به نظر مرحوم صدوق : ممکن است نظر ایشان این باشد که این دو کودک، به هنگام هجوم به چادرها پا به فرار گذارده و در نقطه دور دستی در دام لشکر عمر بن سعد افتاده و به کوفه برده شده‌اند اما جای این سؤال هست که چرا از بین اسرا فقط این دو کودک به زندان برده شده و چرا حضرت زینب عکس العملی از خود نشان نداده و چرا در این مدتی که اهل بیت در کوفه و شام بوده‌اند نامی از این دو کودک زندانی نبرده‌اند .
بهر حال اسارتشان بهر شکل و در هر جا بوده باشد، این ماجرای غم انگیز را مرحوم شیخ صدوق در امالی در مجلس نوزدهم آورده که سرانجام این دو کودک با معرفی کردن خود به زندانبان و فرار کردن از زندان بار دیگر در دام یکی از جلادان عبیدالله بن زیاد افتاده و در کنار نهر فرات بطرز فجیعی مظلومانه به شهادت می‌رسند .
7 - ابی عبیدالله بن مسلم بن عقیل:
و بر زبان امام زمان (ع) نواده هفتمی به نام عبیدالله بن مسلم آمده که حضرت بر او سلام می‌فرستد و بر قاتلش عمرو بن صبیح نفرین می‌کند . (41)

شهدای خاندان عقیل از منظر معصومین:

علاوه بر گریه پیامبر (صلی الله علیه واله) بر برخی از شهدای خاندان عقیل، سخنان دیگری از سایر معصومین علیهم السلام نسبت‌به این عزیزان افتخارآمیز رسیده است که به عنوان حسن ختام این بحث‌به ذکر آنها بسنده می‌کنیم:

سخنان امام حسین در روز عاشورا:

و در روز عاشورا به هنگامیکه حمله دستجمعی و هماهنگ خاندان ابوطالب شروع شدو در همان حمله عده‌ای از جوانان خاندان عقیل به شهادت رسیدند، حضرت ابی‌عبدالله (ع) سخنان زیر را در صبر و پایداری و ایستادگی آنها در برابر دشمن فرموده: ای عموزادگان من صبر و مقاومت کنید، و ای اهل بیت من شکیبا باشید که بعد از امروز دیگر هرگز روی سختی و مصیبت را نخواهید دید . (42) همچنین می‌فرمود: خدایا قاتلان عقیل را نابود کن . ای آل عقیل صبر و مقاومت کنید که وعده‌گاه بهشت است . (43)

شهدای عقیل در نگاه امام سجاد (علیه السلام) :

و امام سجاد علیه السلام هرگاه بیاد خاندان عقیل می‌افتاد دلش برای آنها می‌شکست . چنانچه آورده‌اند که آن حضرت خاندان عقیل را بسیار دوست می‌داشته و حتی آن ها را بر خاندان جعفر مقدم می‌داشته، برخی که اشکال می‌گرفتند حضرت در پاسخ می‌فرمود من هر وقت که به یاد حماسه بزرگ آنان و دفاعشان از ابی‌عبدالله (ع) می‌افتم دلم برای آنها می‌شکند . (44)

خاندان عقیل در نگاه مهدی (علیه السلام) :

و در زیارت ناحیه مقدسه، حضرت بقیة الله (ع) به پنج نفر از شهدای خاندان عقیل به نام، اشاره فرموده و سلام می‌دهد و بر قاتلانشان نفرین می‌فرستد که دو تای آنها از فرزندان و سه تای دیگر از نوادگان عقیل بن ابی طالب می‌باشند، آنجا که می‌فرماید:
السلام علی جعفر بن عقیل و لعن الله قاتله و رامیه بشر بن حوط الهمدانی . . . السلام علی عبدالرحمن بن عقیل، لعن الله قاتله و رامیه عثمان بن خالد . . . السلام علی القتیل بن القتیل عبدالله بن مسلم بن عقیل و لعن الله قاتله عامر بن صعصعه . . . السلام علی عبیدالله بن مسلم بن عقیل و لعن الله قاتله و رامیه عمرو بن صبیح الصیداوی . . . السلام علی محمد بن ابی سعید بن عقیل و لعن الله قاتله لقیط بن ناشر الجهنی . (45)
این بود خلاصه ای از حماسه جوانان خاندان عقیل که با اقدامات اعجاب انگیز خود بزرگترین درس را به جوانان عاشق کمال و ترقی تقدیم آنها کردند، چرا که ثابت کردند که در جریانات انحرافی چگونه راه صحیح خود را پیدا کرده و هرگز فریب الفاظ پوچ و زیباییهای کاذب را نخوردند . به امید پیروی از راه جاویدشان .

پي نوشت :

1 . سفینة البحار، ج‌2، ص‌215 .
2 . همان .
3 . سیر اعلام النبلاء، ج‌3، ص‌100 .
4 . در مناقب ابن شهر آشوب، ج‌4، ص‌112، فرزند دیگری به نام عون ذکر کرده است .
5 . مقاتل الطالبیین، ص‌94 .
6 . سفینة البحار، ج‌2; ص‌215 .
7 . همان .
8 . نهج البلاغه صبحی الصالح، خطبه‌224 .
9 . بحارالانوار، ج‌44، ص‌372 .
10 . مقتل الحسین، ابن طاووس، ص‌31 .
11 . همان، ص‌20، مقتل الحسین مقرم، ص‌178 .
12 . تاریخ طبری ، ج‌3، ص‌303 .
13 . مقتل الحسین ابومخنف، ص‌78 .
14 . تاریخ طبری، ج‌3، ص‌303 .
15 . اعلام الوری، ص‌235، مقتل الحسین مقرم، ص‌213 .
16 . همان، ص‌163 .
17 . مادرش ام الثغر دختر عامر عامری از طایفه بنی‌کلاب می‌باشد . مقاتل الطالبیین، ص‌93 .
18 . حیاة الامام الحسین، ج‌3، ص‌251 .
19 . مناقب آل ابی طالب، ج‌4، ص‌105 .
20 . مقتل الحسین مقرم، ص‌262 .
21 . وی افتخار دامادی امیرمؤمنان علی (ع) را داشت .
22 . مناقب آل ابی طالب، ج‌4، ص‌106 .
23 . ابصار العین، ص‌92 .
24 . حیاة الامام الحسین، ج‌3، ص‌252 .
25 . همان، ص‌253 .
26 . منتهی الآمال، ج‌1، ص‌378 .
27 . مناقب آل ابی طالب، ج‌4، ص‌112 .
28 . مناقب آل ابی طالب، ج‌4، ص‌112 .
29 . مادر عبدالله رقیه دختر امیرمؤمنان بوده است . فتوح اعثم کوفی، ج‌5، ص‌203 .
30 . ارشاد، ص‌223 .
31 . ابصار العین، ص‌90 .
32 . مناقب آل ابی طالب، ج‌4، ص‌105 .
33 . مقتل الحسین، ص‌262 .
34 . حیاة الامام الحسین قرشی، ج‌3، ص‌251 .
35 . قصه کربلا، ص‌336 .
36 . همان، ص‌337 .
37 . مناقب آل ابی طالب، ج‌4، ص‌112 .
38 . امالی صدوق، ص‌74 .
39 . قصه کربلا، ص‌394 .
40 . زندگانی امام حسین، ص‌318 .
41 . بحارالانوار، ج‌45، ص‌68 .
42 . بحارالانوار، ج‌45، ص‌36 .
43 . الامام الحسین قریشی، ج‌3، ص‌249 .
44 . همان .
45 . بحارالانوار، ج‌45، ص‌68 .

منبع: پاسدار اسلام

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 11:14 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
مسلم‏بن عقيل كيست؟
مسلم‌بن عقيل كيست؟
مسلم‌بن عقيل كيست؟

نويسنده: جواد محدثی
در ميان جوانان برومند «بنى‌هاشم‌» مسلم، فرزند عقيل يكى از چهره‌هاى تابناك و شخصيتهاى بارز، به شمار مى‌رفت. «عقيل‌» برادر حضرت على(علیه السلام) و دومين فرزند ابوطالب بود. در ترسيم زير رابطه نسبى مسلم، آشكارتر است:
ابوطالب= (عقيل = مسلم) - (على = حسين بن على)

مسلم‌بن عقيل، برادرزاده اميرالمؤمنين و پسر عموى حسين‌بن على بود. دودمانى كه مسلم در آن رشد يافت، دودمان علم و فضيلت و شرف بود و خاندانى كه شخصيت انسانى و اسلامى مسلم در آن شكل گرفت، بهترين زمينه را براى تربيت و تكامل معنوى و حماسى مسلم فراهم كرد. از آغاز كودكى، در ميان جوانان بنى‌هاشم بخصوص در كنار امام حسن و امام حسين -عليهما السلام بزرگ شد و كمالات اخلاقى و بنيان ولايت و درسهاى حماسه و ايثار و شجاعت را بخوبى فرا گرفت. اجداد مسلم كسانى، چون «ابوطالب‌» و «فاطمه بنت اسد» بودند كه در فرزندان خويش، شجاعت و ايمان و دلاورى را به ارث مى‌گذاشتند و مسلم، شاخه‌اى پربار از اين اصل و تبار بود;و بنا به اصل وراثت،خصلتهاى برجسته را از نياكان خود به ارث برده بود.1
مسلم در زمان حضرت امير(ع) نوجوانى رشيد و پاك بود كه به افتخار دامادى آن حضرت نايل شد و با يكى از دختران امام به نام «رقيه‌» ازدواج كرد. اين وصلت‌بر ميزان فضيلتهاى مسلم افزود و او را بيشتر در محور «حق‌» و در خدمت نظام الهى آن حضرت در دوران خلافتش قرار داد.
به نقل مورخان، در زمان حكومت آن حضرت (بين سالهاى 36 تا 40 هجرى) از جانب آن امام، متصدى برخى از منصبهاى نظامى در لشگر بوده است، از جمله در جنگ صفين، وقتى كه اميرالمؤمنين(ع) لشگر خود را صف‌آرايى مى‌كرد، امام حسن و امام حسين(ع) و عبدالله‌بن جعفر و مسلم‌بن عقيل را بر جناح راست‌سپاه، مامور كرد و بر جناح چپ لشگر، محمدبن حنفيه و محمدبن ابى‌بكر و هاشم‌بن عتبه (مرقال) را گماشت و مسؤوليت قلب لشگر را به عبدالله‌بن عباس و عباس‌بن ربيعه و مالك اشتر سپرد.2

پس از شهادت حضرت على(ع)

شناسنامه مسلم را، پيش از آن كه از نياكان و سرزمين وقبيله جستجو كنيم، بايد در فكر، عمل و زندگانى‌اش بيابيم; اين بهترين معرف مسلم است. مسلم، در دوران خلافت على(ع) در خدمت آن حضرت، مدافع حق بود و پس‌از شهادت آن امام، هرگز از حق كه در خاندان او و امامت‌دو فرزندش، حسنين -عليهما السلام تجسم پيدا كرده بود جدا نشد و عاقبت هم، جان پاكش را بر اين آستان فدا كرد.
در دوران امامت دهساله امام حسن مجتبى(ع) كه از سخت‌ترين دوره‌هاى تاريخ اسلام نسبت‌به پيروان اهل‌بيت و طرفداران حق بود،مسلم با خلوص هر چه تمام در مسير حق بود و از باوفاترين ياران و از خواص اصحاب امام حسن محسوب مى‌شد. پس از شهادت امام مجتبى(ع) كه امامت‌به حسين‌بن على(ع) رسيد تا مرگ معاويه كه يك دوره دهساله بود;باز مسلم را در كنار امام حسين(ع) مى‌بينيم. در اين دوره بيست‌ساله -يعنى از شهادت على(ع) تا حادثه كربلا بسيارى از كسان يا مرعوب تهديدها شدند يا مجذوب زر و سيم و فريفته دنيا و صحنه حق را رها كردند و يا به معاويه پيوستند و يا انزواى بى‌دردسر را برگزيدند، ولى آنان كه قلبى سرشار از ايمان و دلى سوخته در راه حق داشتند و مسلمانى را در صبر و مقاومت و مبارزه در شرايط دشوار مى‌دانستند، امامان حق را تنها نگذاشتند و با زبان و مال و جان و فرزند، به فداكارى در راه خدا و جهاد فى سبيل الله پرداختند. ارزش و فضيلت پيروان حق در آن دوره، بخصوص وقتى آشكارتر مى‌شود كه به شرايط دشوار ديندارى و حق‌پرستى در روزگار سلطه امويان آگاه باشيم.
ارجمندى و فضيلت ومقام مسلم، در اين‌جاست كه براى ما روشنتر مى‌گردد، و همچنان كه در فصلهاى آينده خواهيم ديد، مسلم‌بن عقيل دست از محبت و ولايت و حمايت امام زمان خويش -حسين‌بن على(ع)- بر نداشت تا اين كه به عنوان پيشاهنگ نهضت كربلا در كوفه به شهادت رسيد و افتخار اولين شهيد كاروان عاشورا را به خود اختصاص داد و اولين شهيد از اصحاب امام حسين بود. از اولاد عقيل كه به همراهى حسين‌بن على(ع) و در ركاب او قيام كردند، تعداد 9 نفر، به شهادت رسيدند،كه مسلم شجاع‌ترين آنان بود. اين فضيلت‌بزرگ، از زبان پيامبر اسلام هم بيان شده است. حضرت على(ع) از پيامبر اسلام حديثى را در مدح «عقيل‌» نقل مى‌كند كه آن حضرت فرمودند: «من او را (عقيل را) به دو جهت دوست دارم: يكى، به خاطر خودش، و يكى هم به خاطر اين كه پدرش ابوطالب او را دوست مى‌داشت.» و در آخر، خطاب به على(ع) فرمود:
«فرزند او -مسلم كشته راه محبت فرزند تو خواهد شد. چشم مؤمنان بر او اشك مى‌ريزد و فرشتگان مقرب پروردگار بر او درود مى‌فرستند.» آن گاه پيامبر اسلام گريست تا آن كه اشكهايش بر سينه‌اش ريخت و فرمود: «به سوى خدا شكايت مى‌برم، از آنچه كه خاندانم پس از من مى‌بينند».3
حمايتهاى اين خانواده از اهل حق موقعيت و اعتبارى خاص براى آنان فراهم كرده بود و فضايلشان همواره مورد تقدير امامان(ع) قرار داشت. امام سجاد -عليه السلام نسبت‌به خاندان عقيل عطوفت و محبت‌بيشترى از ديگران نشان مى‌داد و مى‌فرمود: من هر گاه خاطره آن روزى را كه اينان با حسين -عليه السلام بودند به ياد مى‌آورم، اندوهگين مى‌شوم.

خانواده شهيدپرور

قبلا هم اشاره شد كه از فرزندان عقيل 9 نفر قربانى راه حسين(ع) كه راه خدا بود شدند و مسلم تابنده‌ترين اين چهره‌ها بود. اين خاندان با استقبال از شهادت در راه قرآن افتخار ويژه‌اى براى خود كسب كردند و فرزندان مسلم هم در ادامه خط سرخ پدر شهيدشان در صحنه كربلا حضور يافتند تا وفادارى خويش را به خاندان پيامبر كه تعهد اسلامى هر مؤمن راستين به حساب مى‌آمد نشان دهند.
صحنه شورانگيز شب عاشورا سند زنده‌اى بر اين وفا و تعهد و اخلاص است. در آن شب شگفت و عظيم، كه سالار شهيدان، حسين‌بن على(ع) با اهل‌بيت و بستگان و ياران خويش، از ماجراهاى فرداى خونين سخن مى‌گفت و وفادارى اصحابش را مى‌ستود و از نيكى و حقشناسى اهل‌بيت‌خويش تقدير مى‌كرد و از خدا براى همه، پاداش نيك مى‌طلبيد، آرى در آن شب كه بيعت را از ياران خود برداشت تا هر كه مى‌خواهد برود خطاب به عموزادگانش; يعنى فرزندان عقيل كرده و فرمود: شما شهيد داده‌ايد، شهادت مسلم شما را بس است، اجازه مى‌دهم كه شما برويد. در پاسخ گفتند: اگر ما، بزرگ و سرور و پسر عموى والا مقام خود را رها كنيم و در ركابش نه تيرى بيندازيم و نه شمشير و نيزه‌اى بزنيم،آن گاه مردم چه خواهند گفت و جواب مردم را چه خواهيم داد؟ نه! به خدا سوگند،ما نخواهيم رفت و جان و مال و خانواده خويش را فداى تو مى‌كنيم و در كنار تو مى‌مانيم و مى‌جنگيم تا با تو وارد بهشت‌شويم; زشت و ناگوار باد، زنده ماندن پس از تو!» 4 و اين گونه فرزندان مسلم و اولاد عقيل، در كنار امام حسين ماندند و از حق دفاع كردند. در ماجراى كربلا دو تن از فرزندان مسلم‌بن عقيل به شهادت رسيدند و دو فرزند ديگر در كربلا به اسارت نيروهاى دشمن درآمدند كه آنها را به كوفه برده و تحويل «ابن‌زياد» دادند. نزديك به يك سال در زندان بودند كه پس از فرار به شهادت رسيدند. (در اين باره، توضيحى خواهيم داشت).
اين اجمالى بود از خانواده مسلم، نياكانش، فرزندانش و شهادت‌طلبى اين دودمان پاك و وفادارى‌شان نسبت‌به اهل‌بيت پيامبر و خط امامت و ولايت و دفاعشان از حق و ستيزشان با باطل پس از آن كه مولا اميرالمؤمنين(ع) به شهادت رسيد و جبهه حق و عدل، يارانى مخلصتر و سربازانى فداكارتر مى‌طلبيد. قسمت عمده تلاش و جهاد «مسلم‌بن عقيل‌» در دوره امامت‌حسين‌بن على(ع) و زمينه‌سازى براى نهضت آن امام شهيد، در كوفه بود، كه در فصل آينده، آن را مى‌خوانيم.

سفير انقلاب كربلا

مى‌دانيم كه «مسلم‌بن عقيل‌» پيشاهنگ نهضت كربلا و سفير امام حسين به سوى مردم كوفه بود. براى آشنايى با پيوستگى حوادث كوفه و كربلا لازم است كه خيلى كوتاه و فشرده به حوادث مقدماتى اعزام مسلم به كوفه جهت گرفتن بيعت‌به نفع امام حسين(ع) اشاره كنيم:
معاويه، پس از بيست‌سال سلطنت استبدادى مرد. يزيد، پس از معاويه بر سر كار آمد و با تهديد و تطميع بر اوضاع مسلط شد. مى‌خواست اباعبدالله الحسين(ع) را هم به بيعت وادار كند،كه سيدالشهدا، نپذيرفت و به طور مخفيانه، همراه با جمعى از خانواده خود، شبانه از مدينه بيرون آمد و به حرم خدا در مكه پناهنده شد، تا در ضمن آن، از فرصت مناسب ايام حج در جهت آگاهانيدن مردم، بهره بردارى كند.
سال شصت هجرى بود. اقامت چهار ماهه امام حسين(ع) در مكه و برخورد با مردم و تشكيل اجتماعات و گفتگوها، مردم را با انگيزه و اهداف امام، از امتناع از بيعت‌با يزيد، آشنا كرد;بخصوص مردم كوفه از اقدام انقلابى امام حسين(ع) خوشحال و اميد وار شدند. مردم كوفه، خاطره حكومت چهارساله علوى را به ياد داشتند و در اين شهر، شخصيتهاى برجسته و چهره‌هاى درخشانى از مسلمانان متعهد و ياران اهل‌بيت‌بودند. از اين رو نامه‌ها و طومارهاى مفصلى با امضاى چهره‌هاى معروف شيعه در كوفه و بصره به امام حسين(ع) نوشتند، كه تعداد اين نامه‌ها به هزاران مى‌رسيد. كوفيان،گروهى را هم به نمايندگى از طرف خود به سركردگى «ابوعبدالله جدلى‌» به نزد آن حضرت فرستادند و نامه‌هايى همراه آنان ارسال كردند.
در ميان نامه‌ها و امضاها، نام شخصيتهاى بزرگى از كوفه همچون «شبث‌بن ربعى‌» و «سليمان‌بن صرد» و «مسيب‌بن نجبه‌» و... به چشم مى‌خورد كه از آن حضرت مى‌خواستند مردم را به بيعت‌با خود دعوت كند و به كوفه بيايد و يزيد را از خلافت‌خلع كند.5
امام، تصميم گرفت در مقابل اصرار و دعوتهاى مكرر مردم كوفه، عكس‌العمل نشان داده و اقدامى كند. براى ارزيابى دقيق اوضاع كوفه و ميزان علاقه و استقبال مردم و تهيه مقدمات لازم و شناسايى و سازماندهى و تشكل نيروهاى انقلابى، ضرورى بود كه كسى قبلا به كوفه رفته و اين ماموريت را انجام دهد و گزارشى دقيق از وضعيت‌شهر و مردم، به او بدهد.
حضرت حسين‌بن على(ع) مناسبترين فرد براى اين ماموريت محرمانه را «مسلم‌بن عقيل‌» ديد، كه هم آگاهى سياسى و درايت كافى داشت،و هم تقوا و ديانت،و هم خويشاوند نزديك امام بود. به نمايندگانى كه از كوفه آمده بودند، فرمود:من، برادر و پسر عمويم (مسلم) را با شما به كوفه مى‌فرستم، اگر مردم با او بيعت كردند;من نيز خواهم آمد. اين كه امام از مسلم به عنوان «برادرم‌» و «فرد مورد اعتمادم‌» نام مى‌برد، ميزان اعتبار و لياقت و كفايت مسلم‌بن عقيل را مى‌رساند. آن گاه مسلم را طلبيد و به او فرمود: به كوفه مى‌روى، اگر ديدى كه دل وزبان مردم يكى است و آنچنان كه در اين نامه‌ها نوشته‌اند متفقند و مى‌توان به وسيله آنان اقدامى كرد،نظر خودت را بر من بنويس و مسلم را وصيت و سفارش كرد، به اين كه:
پرهيزكار و با تقوا باش;نرمش و مهربانى به كار ببر; فعاليتهاى خود را پوشيده‌دار; اگر مردم، يكدل و يكجان بودند و در ميانشان اختلافى نبود، مرا خبر كن.6
امام حسين(ع) طى نامه و پيامى جداگانه كه خطاب به مردم كوفه نوشت، تكليف مردم و ماموريت مسلم را روشن ساخت. متن نامه امام چنين بود: بسم الله الرحمن الرحيم از حسين بن على، به جماعت مؤمنان و مسلمانان;

اما بعد،

سعيد و هانى، با نامه‌هايتان نزد من آمدند. آنان آخرين كسانى بودند از فرستادگانتان كه نزد من آمدند. من تمام مقصود و هدفى را كه ذكر كرده بوديد فهميدم. بيشتر سخن شما اين بود كه: ما را امام و پيشوايى نيست، پس بشتاب! شايد خدا ما را به واسطه تو بر هدايت، هماهنگ و مجتمع كند. اينك، من برادرم،عموزاده‌ام و شخص مورد اعتمادم از خانواده‌خويش «مسلم‌بن عقيل‌» را به سوى شما فرستادم و او را مامور كردم كه از حال شما و از كار و نظرتان به من گزارش بفرستد. اگر به من چنين گزارش دهد كه راى بزرگان و صاحبان فضل و خرد شما،همانند چيزى است كه قاصدان شما گفتند و در نامه‌هاى شما نوشته شده است‌به خواست‌خدا بزودى به سويتان خواهم آمد.
به جانم سوگند پيشوا و امام، تنها و تنها كسى است كه به كتاب خدا حكم و عمل كند و به قسط رفتار نمايد و به حق، گردن بنهد و خود را وقف و پايبند فرمان خدا سازد، والسلام7.
اعزام مسلم و فرستادن اين پيام به كوفه، پاسخى به همه نامه‌ها و دعوتها و طومارها بود. محتواى پيام امام، در اين چند محور، خلاصه مى‌شود:
1-تاييد كامل از مسلم به عنوان برادر، پسر عمو و نماينده‌اى مورد اطمينان.
2-محدوده مسؤوليت مسلم در كوفه نسبت‌به ارزيابى وحدت كلمه و صداقت مردم.
3-پاسخى به دعوتهاى مكرر، به عنوان اتمام حجت.
4-درخواست از مردم براى حمايت و اطاعت از مسلم.
مسلم با گرفتن دو راهنما از مكه به سوى كوفه حركت كرد. روزهاى متوالى راه طى كرد. آن دو راهنما در راه، از تشنگى جان سپردند. مسلم، همراه با «قيس‌بن مسهر صيداوى‌» و «عمارة بن عبدالله ارحبى‌» با تحمل مشقتهاى توانفرساى راه، پس از بيست روز، خود را به كوفه رساند و مسافت‌سى‌روزه را با همه سختيها در بيست روز پشت‌سرگذاشت.8
اينك، مسلم، با شهرى رو به روست، حادثه‌خيز و پرماجرا و با گرايشهاى مختلف; شهرى با افكار گوناگون كه اگر چه بظاهر آرام است،اما آرامش قبل از طوفان را مى‌گذراند.
مسلم، وارد كوفه شد و به خانه مختار ثقفى، كه از شيعيان خالص‌حضرت على(ع) وعلاقه‌مندان به اهل‌بيت‌بود، رفت. 9

مسلم، در كوفه

فلق با تيغ آذر،خيمه شب را زهم بدريد و... شب، دامان خود برچيد خبر در گوشهاى كوفيان پيچيد كه مسلم، افسر جانباز و پيشاهنگ اين نهضت پيام انقلاب عدل را با خويش آورده است. و مشتاقان،بسان موج خشم آلود اما طالب و مشتاق به سوى خانه مسلم، روان گشتند. درون چشمهاشان اشگهاى شوق و جانها، تشنه آزادى و دلها پر از شادى هزاران دست گرم شيعيان در دست مسلم بود و بيعت تا غروب، آن روز بر پا بود. طرفداران حق، چون حلقه، پيرامون اين رهبر شعور و شور، اندر سينه و در سر و گاهى ديدگان از اشگ شوق ياوران، تر بود.
شيعيان، دسته دسته به خانه مختار مى‌آمدند و با مسلم ديدار و بيعت مى‌كردند و مسلم هم نامه امام حسين(ع) را خطاب به مؤمنان و مسلمانان كوفه براى هر جماعتى از آنان مى‌خواند.
در يكى از همين ديدارها «عابس بن شبيب شاكرى‌» برخاست و پس از ستايش خداوند، خطاب به مسلم گفت:
من از مردم چيزى نمى‌گويم و نمى‌دانم كه در دلها چه دارند و تو را به آنها مغرور نمى‌كنم. من از خود و آمادگى خودم به تو خبر مى‌دهم. به خدا سوگند! اگر بخوانيد، شما را اجابت مى‌كنم و در ركابتان با دشمنانتان مى‌ستيزم و در راه شما با شمشيرم كارزار مى‌كنم تا با شهادت، خدا را ملاقات كنم; و از اين كار،فقط پاداش الهى را مى‌طلبم.
پس از او دلير مردى ديگر، كهنسال و جوان دل برخاست، به نام «حبيب‌بن مظاهر» و گفت: (خطاب به عباس)
رحمت‌خدا بر تو باد! آنچه را در دل داشتى با سخنى كوتاه و گويا بيان كردى. به خداى يكتا سوگند، عقيده و موضع من نيز همچون تو است. 10 و كسان ديگر هم برخاسته و اعلام وفادارى و آمادگى براى فداكارى كردند.
از آن پس، دست‌بود و دست كه پيمان با سخنگوى «حسين‌بن على‌» مى‌بست.
روز به روز بر تعداد هواداران امام حسين(ع) كه با نماينده‌اش مسلم،بيعت مى‌كردند افزوده مى‌شد تا اين كه پس از چند روز، به هزاران نفر مى‌رسيد.11
با وجود اين همه بيعتگران‌جان بر كف و انقلابيهاى آماده براى هرگونه فداكارى در راه حمايت‌حسين(ع) و بر انداختن كومت‌يزيد، مسلم‌بن عقيل، طى نامه‌اى اوضاع را به امام گزارش داد و با بيان شرايط و زمينه مساعد براى نهضت از امام خواست كه به سوى كوفه بشتابد. در نامه‌اى كه به امام نوشت،چنين بيان كرد:
نامه‌هاى فرستاده شده، راست‌بوده و سخن فرستادگان هم درست است. مردم كوفه آماده جهاد و جانبازى در راه خدايند. هم اكنون هيجده هزار نفر، با من بيعت كرده‌اند و آماده فداكارى در ركاب تو هستند. هر چه زودتر به سوى كوفه حركت كن!»اين نامه را كه مسلم،بيست‌و هفت روز پيش از شهادتش به امام حسين(ع) نوشت، توسط «عابس‌بن شبيب شاكرى‌» براى آن حضرت فرستاد. همراه او،نامه‌هاى ديگرى هم كوفيان به امام نوشتند و با گزارش اين كه صدهزار شمشير براى يارى تو آماده است،از آن حضرت خواستند كه در آمدن به كوفه شتاب كند.12
كنون مسلم، نگينى در ميان حلقه انبوه ياران است حضورش مايه دلگرمى اميدواران است شكوه و هيبتى دارد، ميان كوفيان جايى و محبوبيتى دارد، و هر شب، صحبت از جنگ است، سخن از شستشوى لكه‌هاى ذلت و ننگ است كلام از شور جانسوز حقيقتهاست، ز «رفتن‌» ها و «ماندن‌» هاست. ولى دوران آن كم بود و كم پاييد، تمام شعله‌ها ناگه فرو خوابيد...
والى كوفه «نعمان بن بشير» بود كه از جانب معاويه و پس از او از سوى يزيد به اين سمت،گماشته شده بود. وقتى از تجمع‌مردم كوفه، پيرامون مسلم و بيعت‌با او آگاه شد، در يك سخنرانى مردم را تهديد كرد و آنها را از رفت‌وآمد پيش مسلم‌بن عقيل و شنيدن حرفهايش اكيدا نهى كرد; اما انقلابيون كوفه كه دل به مهر حسين(ع) سپرده و دست‌بيعت‌با نماينده‌اش مسلم داده بودند براى سخنان تهديدآميز او ارزشى قائل نشدند.
يكى از هم‌پيمانان بنى‌اميه به نام عبدالله‌بن مسلم بن ربيعه حضرمى پس از او برخاست و با سخنانى خواستار آن شد كه با مخالفان با شدت عمل بيشترى برخورد كند، چرا كه برخوردى اين‌گونه كه از موضع ناتوانى و ضعف است فتنه مسلم را نمى‌تواند بخواباند. با اوجگيرى نهضت نيمه مخفى مسلم در كوفه گزارشهاى تندى به شام و نزد «يزيد» فرستاده مى‌شد. از جمله همان عبدالله حضرمى، كه از او ياد شد،طى نامه‌اى براى يزيد اين گونه نوشت: «مسلم‌بن عقيل به كوفه آمده و شيعه به نفع حسين‌بن على با او بيعت كرده‌اند. اگر به كوفه نياز دارى، مرد نيرومندى براى سركوبى شورشيان و اجراى فرمانت‌بفرست، چرا كه نعمان‌بن بشير، مردى ناتوان است‌يا خود را ضعيف مى‌نماياند....»
يزيد براى حفظ سلطه و حاكميت‌بر كوفه عنصر ناپاك و سفاك و خشنى همچون «عبيدالله بن زياد» را كه حاكم بصره بود، انتخاب كرد. «ابن‌زياد» با حفظ سمت، والى كوفه نيز شد. ماموريت ابن‌زياد آن بود كه به كوفه برود و مسلم را دستگير كند و سپس او را محبوس يا تبعيد كند، يا به قتل برساند. 13
ابن زياد،با اجازه و اختيارهاى نامحدودى براى قلع‌وقمع و كشتار و فرونشاندن آتش مبارزات، مخفيانه و با قيافه‌اى مبدل و نقابدار به هنگام شب وارد كوفه شد و مراكز قدرت را، با عملياتى شبيه كودتا به دست گرفت.
ابن زياد قبل از آمدن به كوفه در بصره سخنرانى كرد و براى اين كه در غياب او هيچ‌گونه حادثه و شورشى پيش نيايد،ضمن تهديداتى كه نسبت‌به مردم نمود، برادر خودش را كه عثمان نام داشت، به جاى خود گماشت و خود به كوفه رفت.14
مردمى كه با مسلم بيعت كرده و در انتظار آمدن حسين بن على(ع) به كوفه بودند، با ورود ابن‌زياد به كوفه، وضعى ديگر پيدا كردند. فردا صبح كه مردم براى نماز جماعت‌به مسجد آمدند،ابن‌زياد از دارالاماره بيرون آمد و در سخنان خود، خطاب به مردم گفت: «... اميرالمؤمنين يزيد، مرا فرمانرواى شهر و اين مرز و بوم و حاكم بر شما و بيت‌المال قرار داده است و به من دستور داده كه با ستمديدگان،انصاف و با محرومان بخشش داشته باشم و به فرمانبرداران نيكى كنم و با متهمان به مخالفت و نافرمانى با شدت و با شمشير و تازيانه رفتار كنم. پس هر كس بايد بر خويش بترسد. راستى گفتارم هنگام عمل‌روشن مى‌شود; به آن مرد هاشمى (مسلم‌بن عقيل) هم برسانيد كه از خشم و غضب من بترسد15.
از اين پس، مجراى بسيارى از حوادث، دگرگون شد و اوضاع برگشت. ابن‌زياد، رؤساى قبايل و محله‌ها را طلبيد و برايشان صحبتهاى تهديدآميز كرد و از آنان خواست كه نام مخالفان يزيد را به او گزارش دهند،و گرنه خون و مال و جانشان به هدر خواهد رفت.16
حزب اموى، كه مى‌رفت‌بساطش نابود و برچيده گردد،ديگر بار، جان گرفت و آن تهديدها و تطميع‌ها و فريبكاريها و تبليغهاى دامنه‌دار، تاثير خود را بخشيد و والى جديد، توانست‌با قدرت و قوت و با تمام امكانات جاسوسى و خبرگيرى و خبررسانى، جوى از وحشت و ارعاب را فراهم آورد. با دستگيريها و خشونتها و برخوردهاى تندى كه انجام داد، بر اوضاع مسلط شد و ورق برگشت.

دوران اختفا

مسلم بن عقيل، در خانه «مختار» بود كه صحنه حوادث به صورتى كه ياد شد، پيش آمد. از آن جا كه ابن‌زياد، براى سركوبى انقلابيها به دنبال رهبر اين نهضت; يعنى مسلم مى‌گشت، مسلم مى‌بايست جاى امنتر و مطمئنترى انتخاب كند. اين بود كه مقر و مخفيگاه خود را تغيير داد و به خانه «هانى‌» رفت.
هانى‌بن عروه،از بزرگان كوفه و چهره‌هاى معروف و پرنفوذ شيعه در اين شهر بود كه هواداران و نيروهاى مسلح و سواره‌اى كه تعدادشان به هزاران نفر مى‌رسيد در اختيار داشت. هانى، در آن هنگام حدود نود سال داشت و افتخار حضور پيامبر را هم درك كرده بود و در زمان اميرالمؤمنين(ع) هم در جنگهاى جمل و صفين و نهروان ملازم ركاب آن حضرت بود و از اخلاصى والا و وفايى شايسته در حق اهل‌بيت پيامبر برخوردار بود. 17 اينك، بار ديگر موقعيتى پيش آمده بود كه هانى، صداقت و ايمان و تعهد خويش را نسبت‌به حق نشان دهد و در اين شرايط خطرناك و اوضاع بحرانى، پذيراى «مسلم‌» گردد كه در راس نيروهاى شيعى است و تحت تعقيب از سوى حاكم كوفه.
هانى، مسلم را در خانه خود در موقعيتى مطمئن جا داد. از آن پس، شيعيان دوباره رفت‌وآمدهاى پنهانى خود را به خانه هانى شروع كردند و ديدارها با مسلم، در آن جا انجام مى‌گرفت و هنوز «عبيدالله زياد» از مخفيگاه جديد مسلم بى‌اطلاع بود18.
يكى از وقايع مربوط به دوران مخفى بودن مسلم در خانه هانى نقشه ترور «ابن‌زياد» است كه انجام نشد. قضيه از اين قرار بود :
يكى از بزرگان بصره، كه از شيعيان خالص اميرالمؤمنين(ع) محسوب مى‌شد، «شريك‌بن اعور» بود. شريك از كسانى بود كه در ركاب على(ع) و همراه عمار ياسر، در جنگ صفين با معاويه جنگيده بود. هنگام آمدن «عبيدالله زياد» به كوفه او هم همراه جمعى اجبارا از بصره به طرف كوفه مى‌آمد كه در راه، از قافله عقب ماند و چون بيمار هم شده بود، پس از رسيدن به كوفه به خانه «هانى‌» وارد شد. ابن‌زياد كه از بيمارى شريك مطلع شد، تصميم گرفت‌براى عيادت او به خانه هانى برود.
به پيشنهاد شريك، تصميم بر آن شد كه «مسلم‌» در پستوى خانه و پشت پرده، كمين كند و در وقت‌حضور ابن‌زياد با علامتى كه به مسلم مى‌دهند (آب خواستن شريك) بيرون آمده و او را به قتل برساند. طبق برخى از نقلها، در اجراى اين طرح، بنا بود كه سى‌تن از شيعيان هم حضرت مسلم را يارى كنند.
«ابن زياد» آمد و نشست و صحبتهايى كردند، ولى وقتى شريك، آب طلبيد، مسلم براى اجراى طرح، بيرون نيامد و با تكرار علامت، باز هم از مسلم خبرى نشد. ابن زياد كه احتمال خطرى مى‌داد، از هانى پرسيد: او چه مى‌گويد؟ گفتند: تب كرده و هذيان مى‌گويد. اما عبيدالله زياد، زود از آن جا رفت.
پس از رفتن او از مسلم پرسيدند چرا نقشه را عملى نكردى؟ گفت: به دو جهت، يكى به خاطر سخنى كه على(ع) از پيامبر اسلام(ص) نقل كرده كه: «ايمان، مانع كشتن غافلگيرانه است‌» ديگرى به خاطر اصرار همراه با گريه همسر هانى كه از من خواست در خانه او چنين كارى نكنم. هانى گفت: واى بر آن زن كه هم خودش و هم مرا از بين برد و از آنچه كه مى‌ترسيد، در آن واقع شد. شريك گفت: اگر او را كشته بودى،فاسق فاجر و مكارى را از بين برده بودى .19

نفوذ دشمن به تشكيلات نهضت

نهضت مسلم و هوادارانش، صورت مخفيترى گرفت و ارتباطها پنهانتر انجام مى‌شد. با تغيير شرايط،كوفه به كانون خطرى براى انقلابيهاى شيعه تبديل شده بود كه با كمترين غفلتى ممكن بود خطرات بزرگى پيش بيايد. سياست كلى «ابن‌زياد» نابودى مسلم و شكست اين نهضت‌بود و براى اين كار، دو نقشه كلى را در دست اجرا داشت:
1-جستجو و تعقيب مسلم و طرفدارانش.
2-خريدن سران شهر و چهره‌هاى با نفوذ.
براى پى‌بردن به مخفيگاه مسلم و اطلاع از قرارها و برنامه‌ها و شناختن عوامل مؤثر در نهضت مسلم، راهى كه از سوى ابن‌زياد پيش گرفته شد، استفاده از يك عامل نفوذى بود كه با جاسوسى، اخبار نهضت مسلم را به حكومت‌برساند. اين عامل نفوذى ابن‌زياد كسى جز «معقل‌» نبود. معقل كه از سرسپردگان‌حكومت‌بود، با دريافت‌سه‌هزار درهم، ماموريت‌يافت كه به عنوان يك هوادار مسلم و طرفدار نهضت‌با طرفداران مسلم تماس بگيرد و به عنوان يك انقلابى،كه مى‌خواهد اين پولها را براى صرف در راه‌انقلاب و تهيه سلاح و امكانات مبارزه به مسلم تحويل دهد، كم‌كم به پيش مسلم راه يافته و از خانه او و تشكيلات و افراد مؤثر، گزارش تهيه كرده و به ابن‌زياد خبر دهد.
معقل، به مسجد آمد و نماز خواند و با عده‌اى صحبت كرد تا اين كه او را به «مسلم‌بن عوسجه‌» راهنمايى كردند، كه مردى شريف و از شخصيتهاى بارز شيعه در تشكيلات مسلم‌بن عقيل بود. معقل صبر كرد تا نماز «مسلم‌بن عوسجه‌» تمام شد. آن گاه پيش رفت و طبق برنامه از پيش ديكته شده،خود را چنين معرفى كرد: مردى از اهل شام و از قبيله «ذى‌الكلاع‌» هستم كه خداوند، نعمت محبت و دوستى اهل‌بيت را به من عطا كرده است. شنيده‌ام كه مردى از اين خاندان به كوفه آمده و مردم را به يارى پسردختر پيامبر دعوت كرده و از آنان بيعت مى‌گيرد. پولى دارم كه مى‌خواهم به او برسانم و نيز دوست دارم كه او را از نزديك ديدار كنم. مردم تو را به من معرفى كرده‌اند. اين پولها را از من بگير و مرا نزد آن مرد ببر تا با او بيعت كنم.
مسلم‌بن عوسجه كه سخنان او را باور كرده بود،ضمن ابراز خوشحالى از ديدن آن مرد كه خود را دوستدار خاندان پيامبر معرفى كرده بود،از «معقل‌» قولها و پيمانهاى استوار گرفت كه قدمى از راه خيرخواهى فراتر نگذارد و جريان را پوشيده نگه دارد. معقل هم هر قول و پيمانى را كه وى مى‌خواست‌به او داد.
مسلم‌بن عوسجه كه به سخنان او اطمينان پيدا كرده بود، به او گفت: چند روزى به خانه من بيا، تا من مقدمات و اجازه‌ديدار تو را با آن مرد كه در جستجوى او هستى فراهم كنم.
به اين صورت، كم‌كم اين جاسوس ابن‌زياد، به خانه هانى هم كه پناهگاه مسلم‌بن عقيل بود راه پيدا كرد و با مسلم ملاقات نمود و پولها را به او تحويل داد و بتدريج‌خود را يكى از طرفداران نهضت، جا زد. صبحها زودتر از همه مى‌آمد و ديرتر از همه مى‌رفت و اخبار درونى نهضت را به عبيدالله زياد،گزارش مى‌داد.20
اين از يكسو، اخبار نهضت را به دشمن انتقال داده بود و از سوى ديگر، نامه‌اى را كه مسلم‌بن عقيل توسط «عبدالله يقطر» 21 براى حسين‌بن على(ع) نوشته و از اوضاع جارى به امام گزارش داده بود، به دست گشتيهاى عبيدالله زياد افتاد. حامل نامه را پيش عبيدالله زياد بردند. 22 وقتى كه آن مرد، حاضر نشد نويسنده نامه را معرفى كند و مقاومت كرد، به دست ماموران و به دستور ابن‌زياد، به شهادت رسيد اما خيانت نكرد.
با پى بردن به مخفيگاه مسلم و مركزيت نهضت و افراد مؤثر در جريان مبارزه، ابن زياد، بيشتر احساس خطر كرد و تصميم گرفت كه هر چه زودتر دست‌به كار شود و انقلاب را قبل از آن كه به مرحله غيرقابل كنترلى برسد، درهم شكسته و سران نهضت و مقاومت انقلابيها را درهم شكند. اين بود كه نقشه حمله گسترده به نهضت و پيشگامان آن و چهره‌هاى سرشناس تشكيلات مسلم كشيده شد و اولين گام،دستگيرى «هانى‌» بود.

نهضت در خطر

نقش «هانى‌» در نهضت، بسيار بود; از اين رو والى كوفه به فكر دستگيرى هانى افتاد تا از اين طريق به مسلم هم دسترسى پيدا كند، زيرا مى‌دانست تا وقتى كه هانى، در محل خود مستقر باشد، بازداشت مسلم‌بن عقيل عملى نيست و نيروهاى زيادى كه در اختيار و در فرمان هانى هستند،مقاومت و دفاع خواهند كرد. پس بايد با نقشه‌اى پاى هانى را به «دارالاماره‌» بكشد و او را در همان جا زندانى كند تا بين او و مسلم جدايى بيفتد.
هانى به بهانه مريضى پيش «عبيدالله زياد» نمى‌رفت، تا اين كه ابن‌زياد، چند نفر را در پى او فرستاد و با اين بهانه كه والى كوفه مى‌خواهد تو را ببيند، او را به دارالاماره بردند.23
«عبيدالله بن زياد» والى كوفه در اولين برخورد، سخنان تندى به او گفت، از جمله اين كه هنگام ورود هانى گفت: «خيانتكار، با پاى خود آمد!»
سخنان نيشدار ابن‌زياد و گوشه و كنايه‌هاى او سبب شد كه هانى بپرسد: مگر چه شده است؟
ابن زياد گفت: اين چه غوغايى است كه در خانه خود،عليه اميرالمؤمنين يزيد،بر پا كرده‌اى؟! مسلم را در خانه خود جا داده و براى او افراد جنگى و سلاح، جمع مى‌كنى و گمان كرده‌اى كه اينها بر من پوشيده است؟
هانى انكار كرد، اما ابن‌زياد، هانى را با «معقل‌» روبه‌رو كرد. اين جا بود كه هانى فهميد كه معقل،جاسوس ابن‌زياد بوده است 24 و خود را به عنوان يك انقلابى هوادار اهل‌بيت و بيعت كننده با مسلم به نفع حسين‌بن على(ع) در درون تشكيلات نهضت، جا زده است.
آن ديدار به جر و بحث كشيده شد و پس از گفتگوهاى تندى كه رد و بدل شد،ابن‌زياد عصاى غلام خويش (مهران) را گرفت،و در حالى كه مهران، از موهاى سر هانى گرفته بود،با عصا آن قدر بر سر و صورت او زد تا اين كه دماغ و پيشانى هانى شكست. در اين لحظه هانى دست‌برد تا شمشير نگهبانى را كه نزديكش بود بكشد و... كه جلوى دستش را گرفتند، و به فرمان عبيدالله زياد او را به زندان انداختند. 25
دستگيرى هانى، كه براى حكومت، يك موفقيت‌به حساب مى‌آمد و از اين طريق ابن‌زياد توانسته بود مانعى بزرگ را از پيش پاى خود بردارد، در وضع روحى بعضى از انقلابيها تاثير منفى گذاشت.

انفجار پيش از موعد

هانى در بازداشت «عبيدالله‌بن زياد» بود. سربازان والى در انديشه حمله به خانه هانى و مسلم، در فكر دفاع و مقابله بود. برنامه انقلاب، به صورتى كه از پيش طرح‌ريزى شده بود، عملى نبود، مسلم تصميم گرفت وقت‌حمله را جلو بيندازد.
عده‌اى زياد از نيروها كه در خارج شهر بودند و انتظار رسيدن وقت موعود را مى‌كشيدند،از تصميم جديد، بى‌خبر بودند. مسلم به يكى از ياران خود دستور داد تا رمز حمله و شروع نهضت‌حق‌طلبانه را در قالب درگيرى با نيروهاى دشمن در شهر اعلام كند. شعار پرشور و حماسى «يامنصور، امت‌» 26 طنين افكند. دلها به هم پيوست و پنجه‌ها بر قبضه شمشيرها فشرده شد و پيروان حق و سربازان دين و بيعت كنندگان با مسلم از هر سو براى يارى او گرد آمدند. قلب تپنده اين حركت، خانه هانى بود كه مسلم را در خود جاى داده بود. در خانه‌هاى اطراف هم، حدود چهارهزار نفر، نيروى مسلح براى كارهاى ضرورى و برنامه‌هاى پيش‌بينى نشده، به عنوان ذخيره، آماده بودند. نيروهاى موجود، مى‌بايست‌به شكلى سازماندهى مى‌شدند تا با سپاه مهاجم دشمن، مقابله كنند. گرچه نيروها خيلى زياد نبودند، اما مسلم‌بن عقيل، همين تعداد را هم به صورت زير، جناح‌بندى و سازماندهى كرد:
«عبدالرحمن بن عزيز كندى‌» و امير «ربيعه‌» و فرمانده سواركاران و گروه پيشاهنگ.
«مسلم‌بن عوسجه‌» امير قبايل مذحج و بنى‌اسد و فرمانده نيروهاى پياده.
«ابو ثمامه صاعدى‌» امير قبيله تميم و همدان.
«عباس بن جعده جدلى‌» فرمانرواى نيروهاى مدينه.
با اين آرايش نظامى دستور حمله به طرف قصر و مركز فرماندهى‌«عبيدالله زياد» را صادر كرد.27
در اين لحظه‌ها مسلم‌بن عقيل، فقط به «حق‌» مى‌انديشيد و به مظلوميت هميشگى پيروان حق. مبارزه با ستم و مجسمه‌هاى فسق و ظلم را وظيفه‌اى مقدس و مسؤوليتى عظيم و الهى مى‌ديد. عمل به وظيفه سبب شده بود كه مسلم، «خود» را فراموش كند و به «خدا» بينديشد.
آمده بود، تا صداى حق را جايگزين همه همهمه‌ها و هياهوهاى عربده‌جويان دنياخواه و زرپرست و قدرت طلب قرار دهد; آمده بود تا اراده‌ها و بازوها و شمشيرهاى آزادگان مؤمن را در راه خدا و در خط رهبرى حسين بن على(ع) متحد و منسجم سازد، و اينك در شرايط دشوارى كه پيش آمده است، جهادى عظيم و فداكارى خونرنگ و حماسه‌اى جاويد و ماندگار و لازم است; و... مسلم،قدم در اين ميدان گذاشت.
ابن‌زياد كه به دنبال دستگير كردن «هانى‌» احساس خطر مى‌كرد، براى پيشگيرى از بروز هرگونه عكس‌العمل تند مردم، در مسجد، مشغول سخنرانى براى مردم بود و كسانى را كه در مقام مخالفت‌با حكومت‌باشند، تهديد مى‌كرد... كه خبر دادند،مسلم و هوادارانش قيام را آغاز كرده‌اند. از منبر فرود آمد و بسرعت‌به قصر رفت و دستور داد درها را ببندند و خود در قصر، پناهنده شد. چيزى نگذشت كه قصر در محاصره نيروهاى طرفدار مسلم قرار گرفت و مسجد كوفه از ياران مسلم پر شد و هر ساعت‌بر تعدادشان افزوده مى‌گشت.28
عبيدالله، براى نجات از اين بحران از شيوه به كارگيرى مزدوران خود فروخته استفاده كرد. از سويى جمعى را به بيرون فرستاد تا ضمن تشكيل يك گروه مقاومت‌براى مبارزه با ياران مسلم از طريق پخش شايعات، در صفوف سربازان مسلم دودستگى ايجاد كنند، و از طرفى هم،كسانى را مامور ساخت كه با گفته‌هاى خود،مردم را از اطراف مسلم‌بن عقيل متفرق سازند تا به اين طريق، هم حلقه محاصره قصر، شكسته شود و هم مسلم تنها بماند.
خائنانى خودفروخته حاضر شدند براى رضاى خاطر عبيدالله كه در داخل قصر محاصره شده و چيزى به نابودى‌اش نمانده بود،به ميان جمع مردم آيند و از آنان بخواهند كه پراكنده شوند و جان خود و سرنوشت‌خانواده خويش را به خطر نيندازند. كثيربن شهاب يكى از اين مزدوران بود كه خطاب به مردم گفت:
«شتاب نكنيد! به سوى خانه و خانواده خود برگرديد و خود را به كشتن ندهيد. هم اكنون سپاه مجهز يزيد از شام فرا مى‌رسد....
امير شما عبيدالله تصميم گرفته است كه:هر يك از شما، تا شب به خانه خود نرود و مقاومت كند، حقوقش قطع شود و جنگجويانتان را نيز بدون حقوق به جنگ در مرز شام بفرستد و بى‌گناهان را به جاى گناهكاران،و حاضران را به جاى غايبان بگيرد و در بند كشد،تا احدى از شما نماند....»
اين سخن و امثال آن، باعث‌شد كه وحشتى در دلها پيدا شود جمعى از سست ايمانان بتدريج از اطراف مسلم پراكنده شدند 29 ; طايفه و عشيره مسلم‌بن عوسجه و حبيب‌بن مظاهر نيز براى حفاظت آنان، آنها را گرفته و در جائى حبس كردند. 30
شروع پيش از موعد مقرر عمليات كه به مسلم‌بن عقيل تحميل شد،از يكسو،و تبليغات مسموم و شايعه‌پراكنيها و تهديدها و ارعابهاى دشمنان و منافقان از سوى ديگر و عدم آمادگى همه نيروهاى مسلم براى برنامه طرح‌ريزى شده از طرف ديگر، امكان موفقيت مسلم را ضعيف كرده بود.فقط چهارهزار نيرو، از جمع سى‌هزار نفرى بيعت كننده، حضور داشتند و مسلم نمى‌توانست‌با اين تعداد از افراد، هم محاصره را داشته باشد و هم در جبهه ديگرى كه به دنبال اين تبليغات و تهديدها، پديد آمده بود به مبارزه بپردازد، زيرا شهر بزرگ كوفه شاهد صحنه‌هاى درگيرى متعددى بود كه بين هواداران دو جناح به وجود آمده بود.
مسلم، در اين اوضاع وخيم همراه نيروهاى تحت فرمان خود با قلبى سرشار از ايمان به خدا و حقانيت راه و جهاد خويش دلاورانه مى‌جنگيد. مسلم،آن روز، كربلايى در درون كوفه به وجود آورد! تعدادى از يارانش به شهادت رسيدند و خود نيز پس از آن همه درگيرى و جنگ،مجروح شده بود. 31 آن روز به پايان رسيد. سختى مبارزه، عده‌اى را به خانه‌هاى خود كشاند. تهديدهاى حكومت، عده‌اى ديگر را از ميدان جهاد و تعهدات «بيعت‌» به خانه و زندگى آسوده كشاند. تبليغات گسترده هم در روحيه عده‌اى ديگر تزلزل و ضعف پديد آورد. در نتيجه، شب هنگام، مسلم‌بن عقيل در مسجد، نماز مغرب را فقط با حضور سى‌نفر اقامه كرد. پس از نماز،آن عده كمتر شده بودند (ده نفر) از مسجد كه بيرون آمد،حتى يك نفر هم همراهش نبود كه او را به جايى راهنمايى كند. 32
تمام آن هزاران مرد كه با او عهدها بستند به هنگام «بلا» هنگامه سختى شگفتا! عهد بشكستند. يكى از قطع نان ترسيد يكى مرعوب قدرت بود يكى مجذوب زر، مغلوب درهم، عاشق دينار چه شد آن عهدهاى سخت؟ چه شد آن دستهاى گرم بيعتگر؟ كجا ماندند؟... كجا رفتند؟... كه مسلم ماند و شهرى بى‌وفا مردم؟... .

غربت مظلومانه مسلم

كوفه كه به خاطر نهضت‌براى مسلم «وطن‌» شده بود، اينك به غربت تبديل شده است و مسلم، غريبى در وطن! مسلم براى يافتن خانه‌اى كه شب را به روز آورد و در پناه آن، مصون بماند، در كوچه‌ها غريبانه مى‌گشت و نمى‌دانست‌به كجا مى‌رود.
سر از محله «بنى‌بجيله‌» درآورد. همه درها بسته بود و هر كس، سوداى سلامت و آسايش خويش را در سر داشت.
زنى به نام «طوعه‌»، جلوى خانه‌اش ايستاده، نگران و منتظر پسرش بود. طوعه شيعه و هوادار مسلم بود، اما اين غريب را نمى‌شناخت. مسلم، جلو رفت و سلام داد و آب خواست....
زن آب آورد. مسلم نوشيد و ظرف را به طوعه باز پس داد. زن ظرف را در خانه گذاشت و برگشت. ديد كه اين مرد،همچنان ايستاده است. زن پرسيد:
- مگر آب نخوردى؟
-چرا.
- پس به خانه‌ات و نزد خانواده خودت برو!
- ... .
- گفتم برخيز و به خانه خويش برو! بودن تو در اين جا براى من خوب نيست،من راضى نيستم.
- من كه در اين شهر خانه و كسى را ندارم!
- مگر تو كيستى و از كجايى و... .؟
- من مسلم‌بن عقيلم... آيا ممكن است نيكى كنى؟ شايد روزى بتوانم جبران كنم! «طوعه‌» وقتى مسلم را شناخت، او را به درون منزل دعوت كرد و با نهايت‌احترام و خضوع،از او پذيرايى كرد.33
اين زن فداكار، كه به مردان پيمان‌شكن و سست عنصر و ترسو درس شهامت و وفا مى‌آموزد، دين خويش را به مكتب و راه حسين(ع) ادا كرد و به وظيفه‌اش در قبال سفير و نماينده آن حضرت در نهضت، عمل نمود و در خدمتگزارى مسلم از هيچ چيز كوتاهى نكرد. اما مسلم، شورى ديگر در سر داشت. از سويى به بى‌وفايى مردم مى‌انديشيد و از سويى به نامه و گزارشى فكر مى‌كرد كه به حسين‌بن على(ع) فرستاده و از وى خواسته بود كه بسرعت،خود را به كوفه برساند كه زمينه از هر جهت آماده است، و از ديگر سو سرنوشت‌خويش را در «شهادت‌» مى‌يافت و در انديشه پايان كار و سرانجام اين نهضت و فرداى حوادث بود.
و... غذا نخورد. شب را به عبادت و تهجد پرداخت و نخوابيد. فقط سحرگاهان اندكى خواب چشمانش را فرا گرفت و اميرالمؤمنين را ديد و خواب شهادت را و مهمان على شدن را. 34
لحظه‌هاى آن شب براى مسلم معناى ديگرى داشت. شب قدر بود. شب آخر بود. انتظار آن را مى‌كشيد كه در همان جا به سراغش بيايند تا دستگيرش كنند.
پسر طوعه، بر خلاف مادرش از هواداران «ابن‌زياد» بود. شب كه به خانه آمد، از حركات و رفتار مادر، متوجه اوضاع غيرعادى شد. با كنجكاوى فراوان بالاخره فهميد كه مهمان خانه‌شان كسى جز مسلم‌بن عقيل نيست. بسيار خوشحال شد، كه اگر به والى شهر خبر دهد، جايزه خواهد گرفت. گرچه به مادرش قول داد و تعهد سپرد كه به كسى نگويد 35 ، ولى صبح زود،خبر را به وابستگان عبيدالله بن زياد رسانده بود. اين به دنبال حوادث همان شب در كوفه و مسجد بود.
آن شب، خانه گردى وسيع در كوفه شروع شد. راههاى خروجى شهر زير كنترل قرار گرفت و عده‌اى هم دستگير شدند. عبيدالله، مطمئن شد كه كسى از ياران مسلم نمانده و مراكز مقاومت نهضت،درهم شكسته است. همان شب، اعلام كرد كه همه در مسجد جامع، جمع شوند. مسجد پر از جمعيت‌شد.
ابن‌زياد، با جوش و خروش، براى مردم، سخنانى تهديدآميز، همراه با تطميع، بيان كرد. قساوت و خشونت از گفتارش مى‌باريد. بيشترين تهديد، نسبت‌به كسانى بود كه به مسلم پناه دهند و مژده جايزه به كسى داد كه مسلم را -يا خبرى از او را نزد او بياورد. به «حصين‌بن نمير»،رئيس پليس شهر، دستور اكيد داد تا شهر را دقيقا زير نظر و كنترل خود بگيرد و براى يافتن مسلم، خانه‌ها را بگردد. پس از اين سخنان، از منبر به زير آمد و به قصر بازگشت. 36
فرداى آن شب، ابن‌زياد، ديدار عمومى داشت. محمدبن اشعث 37 را هم در مجلس، كنار خود نشانده بود و از خدماتش تعريف مى‌كرد و ديگران هم حاضر بودند. پسر طوعه،كه از بودن مسلم در خانه خودشان، خبر داشت، ماجراى شب گذشته را به پسر محمدبن اشعث نقل كرد. او هم خبر را آهسته در گوش محمدبن اشعث گفت. وقتى ابن‌زياد،از ماجرا مطلع شد، به او ماموريت داد كه مسلم را نزد وى حاضر سازد. 38
اما دستگيرى مسلم و آوردنش پيش عبيدالله زياد، كار آسانى نبود. از اين رو ابن‌زياد، شصت، هفتاد نفر از قبيله قيس را، همراه و تحت فرمان محمد اشعث قرارداد تا براى گرفتن و آوردن مسلم به خانه طوعه بروند.

كربلايى درون كوفه

سپاه آل‌سفيان، در پى آيينه‌دار آفتاب عدل تمام خانه‌ها را سخت مى‌گرديد. نگهبانان شهر شب طرفداران قصر ظلم روان در جستجوى مسلم از هر سوى، مى‌رفتند و باطل در پى حق بود «غسق‌» در جستجوى فجر سياهى در پى خورشيد!
صداى پاى اسبها،خبر از تهاجم ماموران ابن‌زياد مى‌داد. هدف،خانه طوعه بود و نقشه، دستگيرى مسلم. مسلم كه پرورده سايه سلاح و بزرگ شده صحنه‌هاى كارزار بود، از شجاعت‌خويش براى درهم شكستن حلقه محاصره استفاده كرد و پس از به پايان رساندن عبادت خويش، زره پوشيد و سلاح برگرفت و بر مهاجمان حمله كرد و آنان را از خانه بيرون راند. 39
براى اين كه خانه آن شير زن متعهد، در اين ميان، آسيب نبيند، مبارزه را به بيرون از خانه كشيد و با ديدن انبوه‌ماموران مهاجم كه آماده آتش زدن و سنگباران كردن خانه بودند،گفت:
اين همه سر و صدا براى كشتن فرزند عقيل است؟
اى نفس!
به سوى مرگى كه از آن، گريزى نيست، بيرون شو! 40
شمشيرى آخته بر كف، اراده‌اى استوار در سر، قوتى كم‌نظير در دل و بازو، خون شرف و غيرت در رگها، بى‌هراس و ترس، بر آنان تاخت و براى دومين مرحله، آنان را پراكنده ساخت.
مسلم نايب و نماينده حسين بود. نسخه‌اى برابر با اصل. تصميم گرفته بود كربلايى در كوفه بر پا سازد، و حماسه‌اى به ياد ماندنى و درسى عظيم از قدرت رزمى و روحى يك «مؤمن‌» در تاريخ، بر جاى بگذارد. يك تنه در برابر انبوهى از سپاهيان ابن‌زياد ايستاده بود و دليرانه مقاومت و جنگ مى‌كرد. هر هجومى را با شمشير دفع مى‌كرد و هر مهاجمى را ضربتى كارى مى‌زد.
عاشورايى بود و نبرد حق و باطل در رزم مسلم‌بن عقيل با آن گروه، تجلى يافته بود. نيروهاى حكومت كه خود را از مقابله با آن قهرمان، ناتوان ديدند، عده‌اى به پشت‌بامها رفته و بر سرش سنگ و آتش ريختند،ولى حماسه مسلم،همچنان جريان داشت و آن بزدلان بى‌ايمان از مقابل حمله‌هايش مى‌گريختند. 41
و در هنگام حمله رجز مى‌خواند 42 و مى‌گفت: (خطاب به خود)
«اين مرگ است، هر چه مى‌خواهى بكن!
بى‌شك،جام مرگ را خواهى نوشيد.
براى فرمان خدا شكيبا باش!
كه حكم خدا در ميان بندگان،جارى است»44
گرچه والى كوفه نمى‌خواست‌خود را تسليم اين واقعيت كند كه مسلم، شجاع است و مامورانش حريف رزم او نيستند، ولى تلفات سنگين نيروهايش به دست مسلم‌بن عقيل گوياتر از هر گزارش و سندى بود كه مى‌توانست‌به آن، اعتماد كند.
و... مسلم، همچنان درگير با سپاه ابن‌زياد بود و اين حماسه را بر لب داشت كه:
«سوگند خورده‌ام كه جز آزاد مرد، كشته نشوم، هر چند كه مرگ را چيز ناخوشايندى ببينم.
بيم از آن دارم كه به من دروغ گفته، يا فريبم داده باشند. بالاخره اين آب خنك با آب گرم درياى تلخ، آميخته مى‌شود.
پراكندگى خاطر را بزداى و با تمركز و استقرار بجنگ! هر كس، روزى بدى را ملاقات خواهد كرد»45.
گرچه قواى كمكى به تعداد 500 نفر به سربازان ابن‌زياد پيوستند، ولى مسلم،اين حماسه‌آفرين شجاع، همچنان به تنهايى به جنگ با آنان مشغول بود و از آنان مى‌كشت. 46 تلاش محمد اشعث و نيروهايش براى زنده دستگير كردن مسلم بود و چون درگيريها به طول انجاميد و به اين هدف نرسيدند، ابن‌زياد،از اين تاخير بسيار در دستگيرى يك نفر ناراحت‌شد و به محمد اشعث، پيغام فرستاد.
او، در جواب ابن‌زياد گفت: «اى امير» خيال مى‌كنى كه مرا به سراغ يكى از بقالهاى كوفه فرستاده‌اى؟! تو مرا به مقابله با شمشيرى از شمشيرهاى محمدبن عبدالله فرستاده‌اى!...» سپس، باز هم برايش نيروى امدادى فرستاد.47
ابن زياد، پيغام داد كه به مسلم، امان بدهند. مى‌خواست كه از اين طريق، مسلم را به تسليم وادارد، ولى مسلم‌بن عقيل،امان آن عهدشكنان را باور نمى‌كرد و زير بار آن نمى‌رفت. اين بود كه به مبارزه ادامه داد.
آن قدر ضربه و جراحت‌بر او وارد شده بود كه به ديوارى تكيه داد و گفت:
«چرا سنگبارانم مى‌كنيد؟ كارى كه با كافران مى‌كنند،در حالى كه من از خاندان پيامبران و ابرارم. آيا حق پيامبر(ص) را درباره خاندان و عترتش مراعات نمى‌كنيد؟»48
جنگ طولانى و سخت‌با آن همه دشمن،او را به شدت مجروح و ناتوان و تشنه كرده بود. پيكر و چهره خون گرفته‌اش شاهد جهاد عظيم او بود. مسلم، تصميم داشت كه تا آخرين قطره خون و تا واپسين دم و تا شهادت بجنگد، اما اطرافش را گرفتند و در يك حلقه محاصره از پشت‌سر، نيزه‌اى بر او زده و او را به زمين افكندند و بدين گونه، اسيرش كردند. 49 طبق برخى از نقلها سر راهش گودالى كندند و مسلم در آن افتاد و اسير شد.
مسلم را گرفتند; آزاده‌اى كه در انديشه نجات آن اسيران بود، خود، در دست آنان گرفتار شد. او را به سوى دارالاماره بردند و ورقى ديگر از حماسه در پيش ديدگان تاريخ، نمودار شد.

اسير آزاد

قهرمان، گرفتار دشمن شد و به سوى قصر والى روان گرديد. زخمهاى جانكاه،خستگى شديد،خونهاى سر و صورت، مسلم قهرمان را از توان و قدرت انداخته بود. شهادت را بروشنى احساس مى‌كرد و از آن خرسند بود. گويا با خود مى‌گفت:
من،امروز، از خم خون، مى‌چشم شهد شهادت را ولى خرسند و خشنودم كه مرگم جز به راه حق و قرآن نيست. از اين مردن سرافرازم كه پيش باطل و بيداد نياوردم فرود، اين سر نكردم سجده بر دينار نسودم لحظه‌اى پيشانى‌ام،بر زر كنون در چنگ اين دشمن، شرافتمند مى‌ميرم نگريد مادرم بر من نريزد خواهرم در سوگ من، اشكى زجام ديده بر دامن بگوييدش كه من، مردانه جنگيدم و بر مرگ دليران و جوانمردان نمى‌بايست گرييدن.
ولى... مسلم را گريه فرا گرفت،و گفت: «انا لله وانا اليه راجعون‌» يكى از سران سپاه ابن‌زياد، از روى طعنه، گفت: كسى كه در پى اين كارها باشد، بر اين پيشامدها نبايد گريه كند. مسلم گفت: «به خدا سوگند! گريه‌ام براى خويش و به خاطر ترس از مرگ نيست، بلكه گريه من براى خانواده‌ام و براى حسين بن على و خانواده اوست، كه به سوى شما مى‌آيند».50
سواران بسيار او را به قصر آوردند. تشنگى زياد و خونريزيهاى شديد، ضعف فراوانى در مسلم پديد آورده بود،بحدى كه به ديوار تكيه داد. با ديدن ظرف آبى در آن جا،آب طلبيد. يكى از وابستگان پست و فرومايه، علاوه بر اين كه به مسلم گفت‌به تو آب نخواهيم داد،زخم زبان هم بر او زد و مسلم،از اين همه پستى و سنگدلى و بى‌عاطفگى آن مرد،تعجب كرد و او را نفرين نمود. 51
يكى از حاضران به نام عمارة‌بن عقبه، با ديدن اين صحنه از ناجوانمردى دلش سوخت و به غلامش گفت كه براى مسلم آب بياورد. آب را در ظرفى ريختند،همين كه مسلم آن را به لبهاى خويش نزديك كرد كه بياشامد، ظرف آب، از خون، رنگين شد و نياشاميد. بار ديگر هم همين صحنه تكرار شد.
مرتبه سوم كاسه را پر از آب كردند. اين بار كه خواست‌بنوشد، دندانهاى جلوى مسلم در كاسه ريخت. مسلم از نوشيدن آب، صرف‌نظر كرد و گفت:
الحمد لله!
اگر اين آب، قسمتم بود، مى‌خوردم! 52
در زير برق سرنيزه‌ها،آن اسير آزاد، و آن آزاده گرفتار را نگهداشته بودند. هم به سرنوشت افتخارآميز خويش مى‌انديشيد و هم به فكر كاروانى بود كه به سوى همين كوفه در حركت‌بود و سالار آن قافله، كسى جز اباعبدالله الحسين(ع) نبود.
مسلم، هنگام ورود بر ابن‌زياد سلام نكرده بود و همين، سبب خشم و ناراحتى او و اطرافيانش شده بود. گفتگوهاى خشونت‌آميزى بينشان رد و بدل شد.
او را تهديد به مرگ كردند. مرگى كه مسلم از آن نمى‌هراسيد، بلكه به آن افتخار مى‌كرد. معلوم بود كه او را خواهند كشت. از حاضران، عمر سعد را براى وصيت انتخاب كرد. سه موضوع را در وصيتهاى خود،مطرح كرد: «قرضهايم را در كوفه با فروختن زره و شمشيرم بپرداز! جسد مرا از ابن زياد تحويل بگير و به خاك بسپار! كسى را پيش حسين‌بن على(ع) بفرست تا به كوفه نيايد».53
گرچه مسلم از او قول گرفته بود كه وصيتهايش به عنوان راز، نزد او پنهان بماند، ولى عمر سعد كه خبث و خيانت‌با وجودش آميخته بود، در همان مجلس، خيانت كرد و وصيتهاى سه‌گانه مسلم را، براى ابن‌زياد،فاش ساخت و در واقع، ماهيت پليد خود را آشكار نمود.
از جمله گفتگوهاى ابن‌زياد و مسلم‌بن عقيل اين بود كه آن ناپاك، به مسلم گفت:
اى فرزند عقيل! آمدى تا اتحاد مردم را بر هم بزنى. از كار مردم تفتيش كردى و جمعشان را متفرق ساختى و بعضى را بر ضدبرخى ديگر شوراندى.
مسلم: خير، هرگز چنين نكردم، بلكه مردم اين شهر ديدند كه پدرت نيكان را كشت و خونها ريخت و همچون سلاطين ايران و روم پادشاهى كرد. ما آمديم تا آنان را به عدالت امر كنيم و به قانون خدا دعوت نماييم. ابن‌زياد: تو را به اين كارها چه كار؟! اى فاسق،آيا در آن هنگام كه تو در مدينه،شراب مى خوردى، ما كار نيك و عمل به كتاب خدا نمى‌كرديم؟
مسلم: آيا من شراب مى خوردم؟! خدا مى‌داند كه تو دروغ مى‌گويى و بدون آگاهى، سخن مى‌گويى. من آن گونه كه گفتى نيستم. شراب خوردن براى كسى رواست كه خون بى‌گناهان را مى‌خورد و به ناحق، خون مى‌ريزد و براساس خشم و دشمنى و سوءظن، انسان مى‌كشد و در عين حال،از اين كار زشت‌خرم و شاداب است،گويى كه كارى نكرده است!
ابن زياد: گويا مى‌پندارى كه براى شما هم در امرحكومت، بهره‌اى است!
مسلم:به خدا سوگند! گمان نيست، بلكه يقين است.
ابن زياد: خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم! آن هم كشتنى كه در اسلام، كسى را آن گونه نكشته‌اند.
مسلم: آرى، تو به ايجاد بدعت در ميان مسلمانان و مثله‌كردن و بدطينتى سزاوارترى! 54
جوابهاى كوبنده و منطقى و دندان‌شكن مسلم، ابن‌زياد را به ستوه آورد،تا آن جا كه آن خائن، به على(ع) و حسين(ع) و عقيل، ناسزا گفت. راستى، چه شگفت است كه ستم، به محاكمه عدالت‌بپردازد!
مسلم، كه صبرش تمام شده بود،گفت: اى دشمن خدا! هر چه مى‌خواهى بكن! 55 ابن زياد هم دستور كشتن «مسلم‌بن عقيل‌» را داد.
تنها اسلحه دشمنان حق، كشتن است; و اگر يك انسان حق‌پرست و با ايمان،شهادت‌طلب باشد و از مرگ نترسد، در واقع، دشمن را خلع سلاح كرده است. مسلم نيز، آرزويش شهادت در راه خدا به دست‌شقى‌ترين افراد است. و... طبيعى است كه مسلم، به عبيدالله بن زياد بگويد:
چه باك از كشته شدن;
بدتر از تو،بهتر از مرا كشته است... .
فرمان قتل مسلم براى او كه آرزومند اين سرنوشت مقدس و مبارك است،بشارتى است و اين لحظه‌هاى آخر پيش از شهادت، عزيزترين لحظه‌ها و پربارترين دقايق، و زيباترين حالات روح را داراست. اشتياق قبل از ديدار است.

مرگ سرخ

كشتن مسلم را به «بكربن حمران احمرى‌» سپردند، كسى كه در درگيريها از ناحيه سر و شانه با شمشير مسلم‌بن عقيل مجروح شده بود. مامور شد كه مسلم را به بام «دارالاماره‌» ببرد و گردنش را بزند و پيكرش را بر زمين اندازد.
مسلم را به بالاى دارالاماره مى‌بردند، در حالى كه نام خدا بر زبانش بود، تكبير مى‌گفت، خدا را تسبيح مى‌كرد و بر پيامبر خدا و فرشتگان الهى درود مى‌فرستاد و مى‌گفت: خدايا! تو خود ميان ما و اين فريبكاران نيرنگ‌باز كه دست از يارى ما كشيدند، حكم كن!
جمعيتى فراوان، بيرون كاخ، در انتظار فرجام اين برنامه بودند. مسلم، چون كوهى استوار،مصمم و مطمئن، دريا دل و شكيبا، بر فرار قصر خيانت و ستم بود. نگاهش به افق حقيقت‌بود، و به راه پاك و خونينى كه هزاران شهيد، جان خود را در آن راه به خداوند هديه كرده‌اند.
شكوه و عظمت مسلم در آن اوج و بر فراز آن سكوى شهادت و معراج، ديدنى بود. گرچه آنان، اين قهرمان اسير و دست‌بسته را با تحقير و توهين براى كشتن به آن بالا برده بودند، ليكن عزت مرگ شرافتمندانه در راه حق، چيز ديگرى است كه ديده‌هاى بصير و دلهاى آگاه، شكوهش را مى‌يابند. مسلم را رو به بازار كفاشان نشاندند. با ضربت‌شمشير، سر از بدنش جدا كردند، و... پيكر خونين اين شهيد آزاده و شجاع را از آن بالا به پايين انداختند و مردم نيز هلهله و سروصداى زيادى به پا كردند. 56

پس از شهادت

مسلم، شهيد شد و به ابديت و ملكوت پيوست.
چند صفحه‌اى هم از حوادث پس از شهادتش و قضاياى مربوط به آن را يادآورى كنيم:
قاتل مسلم پس از آن جنايت، پايين آمد و پيش ابن‌زياد رفت. ابن‌زياد پرسيد: وقتى كه مسلم را از پله‌هاى قصر، به بالا مى‌برديد چه عكس‌العملى داشت و چه مى‌گفت؟
گفت: خدا را مرتب، تسبيح مى‌گفت و از او مغفرت و بخشش مى‌طلبيد....57
وقتى پيكر مطهر آن شهيد را از فراز دارالاماره به پايين و به ميان مردم انداختند، دستور داده شد تا بر آن بدن، طناب بسته و سرطناب را بكشند. و.... چنان كردند، تا آن كه بدن بى‌سر را برده و به دار كشيدند.
پس از شهادت مسلم، به سراغ «هانى‌» رفتند.
هانى در زندان بود. دستهايش را از پشت‌بسته بودند كه براى كشتن آوردند. هانى هنگام آمدن، هواداران خود از قبيله مذحج را به يارى مى‌طلبيد، ولى كسى او را يارى نكرد. با قدرت،دست‌خود را كشيد و از بند،بيرون آورد و در پى سلاح و ابزارى مى‌گشت كه به دست گرفته و بر آنان حمله كند،كه ماموران دوباره گرفتند و دستانش را محكم از عقب بستند و با دو ضربت، سر اين انسان والا و حامى بزرگ مسلم را از بدن،جدا كردند.
هانى، در زير ضربات جلاد مى‌گفت: «بازگشت‌به سوى خداست. خدايا مرا به سوى رحمت و رضوان خويش ببر!» 58
آن فرومايگان،بدن هانى را هم به طنابى بستند و در كوچه‌ها و گذرها بر خاك كشيدند. خبر اين بى‌حرمتى به مذحجيان رسيد. اسب سوارانشان حمله كردند و پس از درگيرى با نيروهاى ابن‌زياد بدن هانى و مسلم را گرفتند و غسل دادند و بر آنها نماز خواندند و دفن كردند، در حالى كه جسد مسلم، بى‌سر بود. 59 آن روز، تنى چند از سرداران اسلام هم دستگير شده و به شهادت رسيدند و اجساد مطهرشان در كنار آن دو قهرمان رشيد به خاك سپرده شد و در روز نهم ذيحجه،كربلاى كوچكى در كوفه بر پا شد و يادشان به جاودانگى پيوست.
از صداى سخن عشق، نديدم خوشتر يادگارى كه در اين گنبد دوار بماند خرقه‌پوشان همگى مست گذشتند و گذشت قصه ماست كه بر هر سر بازار بماند در پى اين شهادتها كه وضع كوفه اين گونه بحرانى و اوضاع نامساعد بود، كاروان امام حسين(ع) هم كه از مكه به سوى كوفه حركت كرده بود به سوى اين شهر مى‌آمد.
حسين‌بن على(ع) در يكى از منازل ميان راه، خبر شهادت اين سه يار وفادار خويش را شنيد. شهادت مسلم‌بن عقيل، هانى‌بن عروه و عبدالله يقطر، امام را ناراحت كرد و امام فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون‌» و اشك در چشمانش حلقه زد.و چندين بار، براى مسلم و هانى از خداوند رحمت طلبيد و گفت: «خدايا براى ما و پيروانمان منزلتى والا قرار بده و ما را در قرارگاه رحمت‌خويش جمع گردان، كه تو بر هر چيز، توانايى!»آن گاه نامه‌اى را كه محتوايش گزارش شهادت آنان و دگرگونى اوضاع كوفه بود بيرون آورد و براى همراهان خود،خواند و گفت: هر كس از شما مى‌خواهد برگردد، برگردد، از جانب ما بر عهده او پيمان و عهدى نيست. 60
سخنان امام حسين(ع) پس از شهادت آن بزرگان،نشانه موقعيت والا و وظيفه‌شناسى و عمل به تعهد و رسالت از سوى مسلم بود. درباره مسلم،فرمود:
خدا مسلم را رحمت كند كه او به رحمت و رضوان خدا شتافت و تكليفش را ادا نمود و آنچه كه به دوش ماست مانده است61.
امام، آن گاه خبر شهادت مسلم را به زنان كاروان خويش هم داد و دختر كوچك مسلم‌بن عقيل را طلبيد و دست محبت‌بر سرش كشيد. دختر متوجه شهادت پدر شد. امام فرمود:
من به جاى پدرت... دختر گريست، زنان گريستند. امام هم اشك در چشمانش حلقه زد. 62 پس از شهادت اينان وقتى بعضى از رهگذران كه از اوضاع كوفه به امام گزارش مى دادند و از آن حضرت مى‌خواستند كه برگردد و به كوفه نرود، امام جواب مى‌داد: «بعد از آنان در زندگى خيرى نيست.» و به همه مى‌فهماند كه تصميم به رفتن دارد. 63

فرزندان مسلم بن عقيل

قبلا گفتيم كه تنى چند از فرزندان مسلم در واقعه عاشورا در ركاب سالار شهيدان جنگيدند و به شهادت رسيدند. دو فرزند كوچك ديگر او كه در كاروان اسراى اهل‌بيت‌بودند، به دستور عبيدالله زياد، زندانى شدند. در زندان به آن دو كودك، سخت مى‌گرفتند. يك سال در زندان ماندند. عاقبت، خود را به پيرمردى كه متصدى زندانشان بود، معرفى كردند. پيرمرد كه از علاقه‌مندان به اهل‌بيت پيامبر بود به شدت متاسف شد و در زندان را به روى آنان گشود. آن دو كودك از زندان گريختند. شب، خود را به منزلى رسانده و مهمان پيرزنى شدند كه خود را علاقه‌مند به خاندان رسول معرفى مى‌كرد.
داماد نابكار آن زن، كه از هواداران ابن‌زياد بود و براى دريافت جايزه براى پيدا كردن اين دو زندانى فرارى، بسيار گشته و خسته شده بود، آن شب عبورش به خانه زن افتاد و پس از سخنهاى بسيار، تصميم گرفت كه شب را همان جا بخوابد. نيمه شب، متوجه حضور آن دو كودك در خانه شد،برخاست و جستجو كرد. وقتى شناخت كه آن دو فرارى اززندان،همين هايند، با بى‌رحمى تمام، دستهايشان را بست و سحرگاه به همراه غلامش آن دو كودك را برداشت و به كنار فرات برد. نه غلام و نه پسر آن مرد،هيچ يك حاضر نشدند فرمان او را در كشتن اين دو كودك بى‌گناه مسلم‌بن عقيل اجرا كنند و خود را به آب زدند و شناكنان از چنگ او گريختند. اما اين دو فرزند معصوم ماندند و آن سنگدل زرپرست و دنيا زده.
كودكان برخاستند و به درگاه خدا چهار ركعت نماز خواندند و با پروردگار مناجات كردند و گفتند:«ياحى يا حكيم. يا احكم الحاكمين. احكم بيننا و بينه بالحق‌» آن جلاد، سر آن كودكان را بريد و بدنشان را در فرات انداخت و سرهاى مطهرشان را براى گرفتن جايزه نزد عبيدالله زياد برد. 64 آرى،وقتى دنيا و ثروت، چشم دنياخواهان را كور كند، براى درهم و دينار و مقام و قدرت، غيرانسانى‌ترين كارها را هم انجام مى‌دهند.
سلام خدا و فرشتگان و پاكان بر روح بلند «مسلم بن عقيل‌» باد، كه شرط وفا و جوانمردى را ادا نمود و جان خويش را فداى رهبر و مولايش سيدالشهدا«ع‌» كرد.
و... درود بر همه ادامه دهندگان راه او، كه راه «حق‌» و «آزادى‌» است.

منابع:

1-ابن شهر آشوب،مناقب آل‌ابى طالب، چهار جلد، انتشارات علامه، تهران.
2-ابن اثير، الكامل، انتشارات دار صادر، بيروت 1396ق.
3-ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ترجمه رسولى محلاتى، انتشارات صدوق، قمر 1390
4-خوارزمى، مقتل الحسين(ع)، مكتبة المفيد، قم 1383.
5-السماوى، محمد، ابصار العين فى انصار الحسين، مكتبة بصيرتى، قم.
6-قمى، شيخ عباس، منتهى الامال، انتشارات جاويدان، تهران.
7-قمى، شيخ عباس، نفس المهموم، ترجمه شعرانى، انتشارات اسلاميه، تهران 1374.
8- مفيد، ابوعبدالله، محمدبن محمدبن نعمان، ارشاد، دو جلد، كنگره شيخ مفيد، قم 1413 ق.
9-طبرى، محمدبن جرير ، تاريخ طبرى، شش جلد، انتشارات ليدن.
10-المقرم، عبدالرزاق، الشهيد مسلم بن عقيل، بى‌تا، بى‌نا.
11-المقرم، مقتل الحسين(ع)، مكتبة بصيرتى، قم 1367.
12-مجلسى، محمد باقر،بحارالانوار، مؤسسة الوفاء، بيروت‌1403.

پي نوشت :

1. اشاره است‌به سخن پيامبر اسلام(ص) در فتح مكه -سال 8 هجرى كه فرمودند: «اگر همه مردم از نسل ابوطالب بودند، همه شجاع مى‌بودند.»
2. در بحار، ج‌8، طبع قديم،در مورد وقايع صفين و در بعضى از كتب تاريخ از جمله در «فتوح الشام‌» واقدى از حضور مسلم‌بن عقيل در فتوحات مصر و آفريقا و ارض صعيد و فتح شهرى به نام «بهنساء» كه در زمان خليفه دوم انجام شده،سخن به ميان آمده است و از شجاعتها و رزم‌آوريهاى مسلم در آن جنگها فراوان نقل شده است، ولى چون خيلى قابل اعتماد نيست از نقل آنها خوددارى مى‌شود.
3. تنقيح المقال، مامقانى، ج‌3، ص‌214.
4. تاريخ طبرى، ج‌6، ص‌238; مقرم، مقتل الحسين، ص‌258.
5. شيخ عباس قمى، نفس المهموم، ص‌36.
6. شيخ مفيد، ارشاد، ج‌2، ص‌39.
7. شيخ مفيد، ارشاد، ص‌204.
8. آغاز سفر در نيمه ماه رمضان و رسيدن به كوفه در 25 شوال بود. (مقتل الحسين مقرم، ص‌166).
9. شيخ مفيد،ارشاد، ج‌2، ص‌205. بعضى هم نقل مى‌كنند كه به خانه «مسلم‌بن عوسجه‌» وارد شد.
10. تاريخ طبرى،ج‌6، ص‌199.
11. در كتابهاى تاريخ، دوازده هزار، هجده‌هزار، بيست و پنجهزار تا چهل هزار نفر هم نقل شده است.
12. مقرم، مقتل الحسين،ص‌168.
13. نفس المهموم، ص‌39.
14. كامل ابن اثير، ج‌4، ص‌23.
15. شيخ مفيد، ارشاد، ج‌2، ص‌45.
16. مقرم، مقتل الحسين، ص‌172.
17. همان، ص‌173.
18. شيخ مفيد،ارشاد، ج‌2، ص‌45.
19. مقتل الحسين،مقرم ص‌175.
20. شيخ مفيد، ارشاد، ج‌2، ص‌46.
21. برادر رضاعى (شيرى) امام حسين -عليه السلام.
22. ابن شهر آشوب، مناقب آل‌ابى‌طالب، ج‌4، ص‌92.
23. شيخ مفيد، ارشاد، ج‌2، ص‌47.
24. همان.
25. مقرم، مقتل الحسين، ص‌178.
26. اين جمله، شعار مسلمانان صدر اسلام به هنگام جهاد بود;يعنى «اى يارى شده و نصرت يافته! بميران و جانش را بگير....»
27. كامل ابن‌اثير، ج‌4،ص‌30.
28. خوارزمى، مقتل الحسين، ج‌1، ص‌206.
29. بحارالانوار،ج‌44، ص‌349.
30. اعيان الشيعه، ده جلد، ج‌4، ص‌554; ابصار العين،ص‌57.
31. خوارزمى، مقتل الحسين،ج‌1، ص‌207.
32. بحار الانوار، ج‌44، ص‌350.
33. شيخ مفيد، ارشاد،ج‌2، ص‌55.
34. شيخ عباس قمى، نفس المهموم، ص‌50.
35. كامل ابن‌اثير، ج‌4، ص‌31.
36. همان، ص‌32.
37. يكى از مهره‌هاى كثيف و سرسپرده به ابن‌زياد.
38. كامل ابن اثير، ج‌4، ص‌32.
39. بحارالانوار، ج‌44، ص‌352.
40. نفس المهموم،ص‌51.
41. شيخ مفيد،ارشاد ج‌2، ص‌56.
42. بحارالانوار، ج‌44،ص‌354; نفس المهموم، ص‌57.
43. رجز، شعرهاى حماسى و شعارهايى بود كه رزمندگان در ميدان نبرد مى‌خواندند.
44. هو الموت فاصنع ويك ما انت صانع فانت‌بكاس الموت لا شك جارع فصبرا لامر الله جل جلاله فحكم قضاء الله فى الخلق ذايع
«الشهيد مسلم‌بن عقيل، مقرم ص‌164.»
45. ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ترجمه، ص‌103.
46. نفس المهموم، ص‌51.
47. مقرم،مقتل الحسين، ص‌183.
48. نفس المهموم، ص‌52.
49. مقرم، مقتل الحسين، ص‌186.
50. نفس المهموم، ص‌52.
51. بحارالانوار،ج‌44، ص‌355.
52. نفس المهموم، ص‌53.
53. شيخ مفيد،ارشاد، ج‌2، ص‌61.
54. همان، ج‌2،ص‌63.
55. مقرم، مقتل الحسين، ص‌189، به نقل از لهوف.
56. شيخ مفيد، ارشاد، ج‌2، ص‌64.
57. نفس المهموم، ص‌54.
58. الى الله المعاد، اللهم الى رحمتك و رضوانك. «مقرم، مقتل الحسين‌» ص‌190.»
59. مقرم، مقتل الحسين، ص‌190.
61. شيخ مفيد، ارشاد،ج‌2، ص‌75. 1. رحم الله مسلما فلقد صار الى روح الله وريحانه و رضوانه اما انه قدقضى ما عليه وبقى ما علينا. «سيد عبدالله شبر، جلاء العيون، ج‌2، ص‌52.»
62. منتهى الامال، ج‌1، ص‌398.
63. نفس المهموم، ص‌91.
64. نقل به اختصار از «منتهى ال‌آمال‌» شيخ عباس قمى، ص‌76 - 78.

منبع: آشنایی با اسوه ها

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 11:14 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
مسلم حماسه سراى كوفه
مسلم حماسه سراى كوفه
مسلم حماسه سراى كوفه

 
كوفه اى كعبه جانبازى من كوفه اى سنگر سربازى من
كوفه تو خاطره عشق منى تو نمايشگر سر مشق منى
كوفه ‌اى شاهد شمع ازلى شاهد سوز مناجات على
سرخ محراب تو از خون خداست كوفه بام تو مرا كوى مناست
كوفه اهل تو مرا چون ديدند دستم اول همگى بوسيدند
جمله گفتند كه مهمان آمد نائب مظهر قرآن آمد
ليك پيمان زجفا بشكستند شب در خانه برويم بستند
كوفه يك تن برخم در نگشود و آنكه بگشود بجز طوعه نبود
كوفه ايكاش عزيز زهرا نكند رو سوى اين قدم دغا
گرم بازار تو همچون آتش شود از داغ حسين و آلش
بزير تيغم و اين آخرين سلام من است عزيز فاطمه، سوى تو اين پيام من است
بكوى عشق، نخستين فدائى تو منم هزار شكر، كه سربازيت مرام من است
ميا به كوفه اگر چه نوشته‌ام كه بيا زپيشگاه تو اين خواهش ختام من است
بروى بام كنون زير تيغ جلادم شفق گرفته زخون چهر سرخ فام من است
در حريم كعبه مى‌گردى چو اى سيمرغ عشق عبد سرگردان خود را هم دعا كن يا حسين
عيد قربان است فردا و منم قربانيت چون ندارم صبر امروزم فدا كن يا حسين
چونكه دور افتاده‌ام اى زائر بيت الحرام بام قصر كوفه را كوه منا كن يا حسين

شهید اول

من پرستويم و مانده ز سفر بال و پرم
گرچه خاکسترم اما ز غمت شعله‌ورم
من سفير توام و بانگ انالحق زده‌ام
آخرين کار نمازيست که بر دار برم
ملک‌الموت به اعجاز سرانگشت غمت
جان طلب کرد به شوق تو فقط جان سپرم
شوق پرواز بود از قفس تنگ تنم
تا مگر همره باد از سر کويت گذرم
قاصد باد به سوي تو فرستم که ميا
مهر اين نامه به خون جگر و اشک ترم
سر به راه تو نهادم همه جا تا دم مرگ
که سر راه تو و خواهرت افتاده سرم
پيش مرگ توام و جان من اي دوست تويي
بي تو من شمع فنا گشته پاي سحرم
منبع: سایت شهید آوینی

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 11:14 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
برخورد امام حسین (ع) با حر بن یزید ریاحی
برخورد امام حسین(علیه السلام) با حر بن یزید ریاحی
برخورد امام حسین (ع) با حر بن یزید ریاحی

نويسنده: جواد محدثی

شهید والا قدر عاشورا.

حر از خاندانهای معروف عراق و از رؤسای کوفیان بود. به درخواست ابن زیاد، برای مبارزه با حسین «علیه السلام» فراخوانده شد و به سرکردگی هزار سوار برگزیده گشت .گفته‌اند وقتی از دار الأماره کوفه، با مأموریت بستن راه بر امام حسین « علیه السلام » بیرون آمد، ندایی شنید که: ای حر! مژده باد تو را بهشت... (1) در منزل «قصر بنی مقاتل» یا «شراف» ، راه را بر امام بست و مانع از حرکت آن حضرت به سوی کوفه شد.کاروان حسینی را همراهی کرد تا به کربلا رسیدند و امام در آنجا فرود آمد .حر وقتی فهمید کار جنگ با حسین بن علی «علیه السلام» جدی است، صبح عاشورا به بهانه آب دادن اسب خویش، از اردوگاه عمر سعد جدا شد و به کاروان حسین « علیه السلام » و جبهه حق پیوست.توبه کنان کنار خیمه‌های امام آمد و اظهار پشیمانی کرد، سپس اذن میدان طلبید.این انتخاب شگفت و برگزیدن راه بهشت بر دوزخ، از حر، چهره‌ای دوست داشتنی و قهرمان ساخت.حر با اذن امام به میدان رفت و در خطابه‌ای مؤثر، سپاه کوفه را به خاطر جنگیدن با حسین « علیه السلام » توبیخ کرد.چیزی نمانده بود که سخنان او، گروهی از سربازان عمر سعد را تحت تأثیر قرار داده از جنگ با سید الشهدا منصرف سازد، که سپاه عمر سعد، او را هدف تیرها قرار داد.نزد امام بازگشت و پس از لحظاتی دوباره به میدان رفت و با رجز خوانی، به مبارزه پرداخت و پس از نبردی دلیرانه به شهادت رسید.رجز او چنین بود:
انی انا الحر و مأوی الضیف
اضرب فی اعناقکم بالسیف
عن خیر من حل بأرض الخیف
اضربکم و لا أری من حیف (2)

که حاکی از شجاعت او در شمشیر زنی در دفاع از سید الشهدا و حق دانستن این راه بود.حسین بن علی «ع» بر بالین حر حضور یافت و خطاب به آن شهید، فرمود: تو همانگونه که مادرت نامت را «حر» گذاشته است، حر و آزاده‌ای، آزاد در دنیا و سعادتمند در آخرت! «انت الحر کما سمتک أمک، و انت الحر فی الدنیا و انت الحر فی الآخرة» و دست بر چهره‌اش کشید. (3) امام حسین « علیه السلام » با دستمالی سر حر را بست.پس از عاشورا بنی تمیم او را در فاصله یک میلی از امام حسین « علیه السلام » دفن کردند، همانجا که قبر کنونی اوست، بیرون کربلا در جایی که در قدیم به آن «نواویس» می‌گفته‌اند. (4) نقل است شاه اسماعیل صفوی قبر حر را گشود و پیکرش را سالم یافت، چون خواست پارچه‌ای را که بر سرش بسته بود باز کند، خون جاری شد و دوباره آن را بستند، آنگاه بر قبرش قبه‌ای ساختند. (5)
سرگذشتهای مربوط به حر و نقش او در حادثه کربلا، از نخستین بر خوردش با کاروان سید الشهدا، سپس توبه‌اش و پیوستن به جبهه حق و شهادت در رکاب سالار شهیدان، در همه مقتلها و کتابهای تاریخ عاشورا نگاشته شده است و توبه او شاخص‌ترین بخش نورانی زندگی اوست.

پي نوشت :

1 ـ قاموس الرجال، ج 3، ص 103، امالی صدوق، ص .131
2 ـ بحار الأنوار، ج 45، ص .14
3 ـ همان.
4 ـ الحسین فی طریقه الی الشهادة، ص .97
5 ـ سفینة البحار، ج 1، ص 242 به نقل از انوار نعمانیه، سید نعمت الله جزایری.

منبع: فرهنگ عاشورا

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 11:14 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0
ويژگي هاي حضرت علي اکبر (ع)
ويژگي هاي حضرت علي اکبر (ع)


 





 

 

جواني به رنگ رسول (ص)
 

اوج كمال تو را در قامت سروگون و خُلق رسول گونه‌ات بايد جست. آنگاه كه بين «صورت» و «سيرت» و زيبايي «جسم» و «روح» جمع كردي، و جواني شدي در حد كمال:

 

جمع صورت با چنين معني ژرف
نيست ممكن جز ز سلطاني شگرف
مولوي

تاريخ، تو را مانندترين جوان به اشرف مخلوقات مي‌داند و به خلق و خوي احمدي، نزديك‌ترين. و آنگاه كه صحيفه عاشورا ورق مي‌خورد، و آخرين گفت‌وگوي تو با پدر مرور مي‌شود، تنها تو را مي‌يابيم كه آتش اشتياق پدر به ديدار رسول خدا (ص) را در آن سال‌هاي جان‌گداز فراق پيامبر، فرو مي‌نشاندي. و همين افتخار، تو را بس كه پدر، تنها تو را شبيه‌ترين مردم به پيامبر (ص) دانست، و فقط ديدار جمال تو را مايه فرونشاندن عطش اشتياق خويش به ديدار جدش حضرت رسول (ص) ، معرفي كرد؛ و اين است اعتراف پدر به بزرگيِ پسر جوان: «غُلامٌ اَشْبَهُ النّاسِ خَلْقاً و خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسولِكَ (ص) و كُنّا اِذَا اشْتَقْنا الي نَبيّكَ نَظَرْنا اِلَيْه؛ جواني است كه از لحاظ اندام و اخلاق و گفتار، از همه مردم به رسول تو شبيه‌تر است و هر گاه ما مشتاق ديدار پيامبر (ص) مي‌شديم به او مي‌نگريستيم».(1)

گفت: كاي فرزند، مُقبل آمدي
آفت جان، رهزن دل آمدي

كرده‌اي از حق، تجلي اي پسر
زين تجلي، فتنه‌ها داري به سر

راست بهر فتنه قامت كرده‌اي
وه كزين قامت قيامت كرده‌اي

نرگست با لاله در طنّازي است
سنبلت با ارغوان در بازي است(2)

 

دورنمايي از زندگي
 

حضرت علي‌اكبر (ع) ، فرزند امام حسين (ع) ، شجاع‌ترين جوانان بني‌هاشم بوده است. مادرش ليلا دختر ابي مُرَّة بن مسعود ثقفي است. ايشان در حدود سال 34هـ .ق، در اواخر خلافت عثمان بن عفان، در مدينه متولد شد. آن حضرت از جدش اميرالمؤمنين علي (ع) نقل حديث كرده است. بنابر گزارش تاريخ نويسان، پسران امام حسين (ع) شش نفر بوده‌اند، به نام‌هاي عبدالله، جعفر، محمد، علي‌اكبر، علي‌اوسط و علي‌اصغر.(3)
ابوالفرج اصفهاني نقل كرده است كه روزي معاويه از اطرافيان پرسيد: سزاوارترينِ مردم به خلافت چه كسي است؟ گفتند: شما. گفت: نه، سزاوارترينِ مردم به خلافت، علي بن الحسين(علي‌اكبر) است كه جدش رسول خداست، و در او شجاعت بني‌هاشم و سخاوت بني‌اميه و امتيازات ثقيف با هم گردآمده است. بر اساس صحيح‌ترين روايت، حضرت علي‌اكبر (ع) از همه فرزندان امام حسين (ع) بزرگ‌تر بوده است.(4)

حق مداري علي‌اكبر (ع)
 

علي‌اكبر (ع) جواني حق مدار بود كه هيچ‌گاه گِرد باطل نگشت، و در مقام اهتمام به حق‌گرايي، تا آنجا پيش رفت كه تنها «حق‌مداري» و «حق‌گرايي» را عامل رهايي از ترس از مرگ مي‌دانست. به اين داستان زيبا در اين باره توجه كنيم:
امام حسين (ع) در راه كربلا، در سحرگاهي زيبا سوار اسب خود بود كه خوابي اندك بر او چيره شد، و چون بيدار گرديد، چند مرتبه فرمود: «اِنالله وَ اِنّااِلَيه راجعون و الحمدلله ربّ العالمين» حضرت علي‌اكبر (ع) كه سوار بر اسب خويش بود، بي‌درنگ خود را به پدرش رساند و عرض كرد: اي پدر! فدايت شوم، اين استرجاع و حمد براي چه بود؟ امام فرمود: هم اكنون خواب، مرا در ربود و در عالم رؤيا ديدم كه كسي ندا داد: «اين قوم مي‌روند و سرنوشت مرگ هم به سوي آنان مي‌شتابد.» دانستم كه ما به سوي مرگ مي‌رويم. علي‌اكبر (ع) پرسيد: اي پدر! مگر ما به حق نيستيم؟ امام فرمود: آري پسرم، به خدايي كه بازگشت همه خلايق به سوي اوست سوگند، كه ما بر حق هستيم. علي‌اكبر (ع) عرض كرد: پس، از مرگ هراسي نداريم. امام چون اين سخن دل‌نشين و زيبا را از فرزند جوانش شنيد، چنين او را دعا كرد: خداوند، تو را جزاي خير بدهد كه چه فرزند نيكويي براي پدر هستي.(5)
علامه محمدتقي جعفري در اين باره مي‌گويد:
حضرت علي‌اكبر (ع) چنين گفت: آيا ما بر حق نيستيم؟ گفت اگر بر حق هستيم، مي‌رويم. اي جوانان عزيز! اين را مي‌گويند سعادت. و الا با ثروت زياد،‌اگر آگاه باشيد،‌هر لحظه خواهيد گفت: اين ثروت كلان در اختيار من است، درحالي‌كه چه گرسنه‌هايي امشب از گرسنگي نتوانستند به خواب بروند. همچنين اگر علم زياد داشته باشيد و فقط براي آرايش خودتان باشد، خواهيد گفت، چه بسيارند جاهل‌هايي كه ما مي‌توانستيم يك كلمه از اينها را به آنان تعليم دهيم. پس محال است كسي كه آگاه است، در اين دنيا خنده مطلق داشته باشد. چه آن كه ثروت كلان دارد و چه آن كه علم فراوان دارد، همواره دغدغه و دل مشغول‌هايي دارد. پس سعادت را بايد در جاي ديگري جست. علي‌اكبر (ع) سعادت را در حق‌مداري مي‌داند، و چون خود را بر حق مي‌داند، پس هراسي هم از مرگ ندارد. اگر ناگهان به انسان بگويند كه آيا اكنون حاضر هستي به جهان ديگر بروي و در پيشگاه خدا حاضر شوي، اگر گفت: «بله»، اين شخص سعادتمند است. والا كدام امتياز دنيا به طور مطلق و بدون نگراني به انسان دست مي‌دهد؟ اما زيبايي‌ها، مثل كارد دولبه است. اين مثال از يكي از بزرگان است: «شخص زيبا اگر شخصيت نداشته باشد، هم خود و هم ديگران را زخمي مي‌كند». اگر مسئله ثروت را بگوييد، آدم محاسبه كند كه اگر اكنون اين ثروت كلان كه در اختيار اوست، آيا ديگران هم از آن بهره‌مندند؟ اگر قدرت در اختيار من است، آيا واقعاً از اين قدرت، خوب استفاده مي‌كنم؟ اين مسائل مطرح است. و اين اوج سعادت يك جوان است كه سعادت حقيقي را درست تشخيص مي‌دهد، و آن را تنها در دل حق محوري مي‌جويد، و ميوه آن را نيز به طور نقد در همين دنيا مي‌چيند، و آن، هراس نداشتن از مرگ است.(6)

شجاعت علي‌اكبر (ع)
 

جوان شجاع را همگان مي‌ستايند و هيچ كس جوان ترسو را جواني برازنده نمي‌داند. شجاعت، يكي از مؤلفه‌هاي اصلي شخصيت هر جواني است كه اوج اين فضيلت را در شخصيت والاي علي‌اكبر (ع) مي‌بينيم.
آن حضرت، نمونه آشكار جواني شجاع بوده است. پرورش در خانداني كه همه در شجاعت، شهره بودند، از او جواني بي‌باك و شجاع در برابر دشمن ساخته بود. رجزخواني استوار حضرت علي‌اكبر (ع) در برابر دشمنانش در روز عاشورا، دورنمايي از شجاعت اين جوان بي‌باك را به تصوير مي‌كشد:
من علي بن حسين بن علي هستم. سوگند به خانه خدا كه ما سزاوارتريم به پيامبر اكرم (ص) .
سوگند به خدا كه نبايد در مورد ما آن مرد نابكار (ابن زياد) حكم كند. من آن‌قدر با نيزه بر شما دشمنان مي‌كوبم كه نيزه خم شود.
آن‌قدر با شمشير بر شما خواهم زد كه شمشير، تاب بردارد و درهم پيچد؛ ضربه زدني از جوان هاشمي‌نسبِ علوي تبار
جنگ است كه به راستي، حقايق باطن آدميان را آشكار مي‌سازد و صدق و راستي آنها را در ادعاي خويش ظاهر مي‌گرداند.
و سوگند به خدا كه پروردگار عرش است، ما به شما پشت نخواهيم كرد، و سپاهيان شما را رها نمي‌سازيم، تا آن هنگام كه خودتان شمشيرهاي تيز را در غلاف‌ها برگردانيد.(7)
كالبدشكافي سه سخن امام حسين (ع) درباره حضرت علي‌اكبر بعد از شهادت او:
1. آنگاه كه علي‌اكبر (ع) به شهادت رسيد، امام حسين (ع) خطاب به او فرمود: «لَقَدِ اسْتَرَحْتَ مِنْ همِّ الدُّنْيا وَ غَمِّها؛ علي جان! از غم و اندوه دنيا آسوده شدي».(8)
باري، مرگ براي انسان‌هاي بزرگ و آزاد، رهايي از غم و اندوه و آغاز آسايش و راحتي ابدي است. آنها هرگز از مرگ، هراسي ندارند و آن را تنها، پلي براي رسيدن به آسودگي جاودانه مي‌دانند. اين سخن امام حسين (ع) خطاب به فرزند جوانش، حكايت از آن دارد كه مرگ براي علي‌اكبر، نه پديده‌اي نامأنوس و وحشت‌آور، بلكه به مثابه پلي براي رسيدن به خانه آسايش جاودانه و سراي استراحت هميشگي بوده است. تصوير چنين مرگي را كه البته برآمده از يك زندگي پاكيزه و به دور از وابستگي‌هاست ـ حكيم نظامي گنجه‌اي، اين‌گونه به نظم درآورده است:

 

گر مرگ رسد چرا هراسم
كان راه به توست مي‌شناسم

تا چند كنم زمرگ فرياد
چون مرگ ازوست مرگِ من باد

اين مرگ كه باغ و بوستان است
كاو راه سراي دوستان است

گر بنگرم آنچنان كه راي است
اين مرگ، نه مرگ؛ نقل جاي است

از خورد گهي به خوابگاهي
وز خوابگهي به بزم شاهي

خوابي كه به بزم توست راهش
گردن نكشم ز خوابگاهش

چون شوق توهست خانه خيزم
خوش خُسْبَم و شادمانه خيزم(9)

2. اين روزها، روابط عاطفي بسياري از پدران و فرزندان، كم رنگ شده و كوتاهي‌هاي برخي پدران در تربيت فرزندان، به بروز ناهنجاري‌هاي اخلاقي و رفتاري در فرزندان، و رعايت نكردن حرمت پدري از سوي آنان انجاميده است. پيامد آشكار اين مسئله نيز آن شد كه بودن پدر و فرزند در كنار يكديگر، با تحمل كردن همديگر و نوعي تكلف همراه گرديده و اين دو را به دو آشنا بيشتر شبيه كرده تا پدر و فرزند. اما وقتي روابط پدري چون امام حسين (ع) را با فرزند جواني چون علي‌اكبر بررسي مي‌كنيم، رابطه‌اي همراه با عواطف، عشق و دل‌دادگي مي‌بينيم. در اين روابط، هم پدر وظيفه پدري‌اش را خوب ادا مي‌كند، و هم پسر، با وظايف خويش، كاملاً آشناست. شاهد چنين ارتباط عاطفي و عاشقانه و گرمي ميان اين پدر و پسر، سخن سوزمندانه پدر، در شهادت پسر است، آنگاه كه فرمود: «عَلَي الدُّنْيا بَعْدَكَ الْعَفي؛ پسرم پس از تو، خاك بر سر اين دنيا.»(10) اين سخن نشان مي‌دهد كه پسر جوان، نزد پدر چنان جايگاهي داشت، و دلربايي او از پدر تا بدان پايه بود، كه گويا همه لذت و جاذبه دنيا براي پدر، در اين جوان خلاصه شده بود، و اكنون كه جوان از دست رفت، ديگر، خاك بر سر دنيا! و اين نمونه‌اي از بهترين الگوهاست براي همه پدران و پسراني كه به دنبال شيرين‌ترين و صميمي‌ترين ارتباط پدر و فرزندي هستند.

گفت كه اي تازه گل باغ من
رفتي و خون شد دل پر داغ من

اي علي، اي نوگل بستان يار
خاك پس از تو به سر روزگار

بي‌تو اگر باغ جهان بي‌صفاست
نوگل مهرش همه خار جفاست

اي علي، اي سرو و گل باغ عشق
اي ز ازل بر دل تو داغ عشق

بي‌تو مها! تيره رخِ ماه و مهر
بي‌تو شها! خاك به فرقِ سپهر(11)

3. امام حسين (ع) خيرخواه همه بود؛ حتي دشمنانش؛ و از خدا سعادت آن‌ها را نيز مي‌طلبيد. اين امام رئوف، تنها يك بار لب به نفرين گشود؛ و آن، هنگامي بود كه دشمنان، پسرش را از او گرفتند؛ آنجا بود كه فرمود: «قَتَلَ الله قَوماً قَتَلُوكَ؛ خدا بكشد قومي را كه تو را كشتند».(12)

رحمت از اين قوم دغا بازگير
نيست كن اين فرقه شوم شرير

قهر بر اين فوج تبهكار كن
كيفر اين دوزخيان، نار كن

زود بده كيفر كردارشان
در دو جهان ساز زيان‌كارشان(13)

و اين درسي بزرگ است براي همه پدران، كه براي فرزند جوانشان حرمت قائل شوند و عواطف را در روابط پدر و فرزندي جدي بگيرند؛ همان‌گونه كه حسين (ع) با فرزند جوانش، علي‌اكبر چنين روابط دوستانه و عاشقانه‌اي داشت و دورنمايي از اين انس و الفت ژرف با فرزند، در نفرين پدر در حق قاتلان پسر بازتاب يافته است.
 

آنگاه كه بايد ميان پسر و خداي پسر، يكي را برگزيد
 

گرچه در اسلام درباره مهر و محبت پدر به فرزند، سفارش فراواني شده است،‌بايد مراقب بود كه اين محبت، انسان را از ياد خدا باز ندارد، و در مقام انتخاب، ميان عشق به فرزند و عشق به خداوند، دل‌بستگي به فرزند، بر عشق به آفريدگار پيشي نگيرد؛ چنان‌كه حسين (ع) با وجود عشق شديد به جوانش، علي‌اكبر، آنگاه كه مي‌بايست در عروجي ملكوتي به ديدار خدايش بشتابد. نگذاشت كه چهره دلرباي جوانش، او را از اين ديدار باز دارد. عمان ساماني در اشعار عارفانه‌اش تصويري بسيار زيبا از اين انتخاب به دست داده است:

 

كرده‌اي از حق، تجلي اي پسر
زين تجلي، فتنه‌ها داري به سر

از رخت مست غرورم مي‌كني
از مراد خويش دورم مي‌كني

گه دلم پيش تو، گاهي پيش اوست
رو كه در يك دل نمي‌گنجد دو دوست

بيش ازين، بابا دلم را خون مكن
زاده ليلي، مرا مجنون مكن

همچو چشم خود به قلب دل متاز
همچو زلف خود، پريشانم مساز

حايل ره، مانع مقصد مشو
بر سر راه محبت سد مشو

نيست اندر بزم آن والا نگار
از تو بهتر گوهري بهر نثار

هر چه غير از اوست سد راه من
آن بت است و غيرت من، بت شكن(14)

 

علي‌اكبر، الگويي كامل براي جوانان
 

علي‌اكبر (ع) «ناز» جواني را با «نياز» به پروردگار همراه كرد و بدين‌گونه صورت زيبا را با سيرت دل‌ربا در آميخت. او خداوندگار ادب بود، و شور و طراوت جواني، هرگز وي را از دايره ادب، به ويژه در برابر پدر، خارج نكرد.
اين آموزگار جوان، رمز مانايي و جاودانگي را به جوانان آموخت: حق محوري، ادب و فروتني. ادبش در برابر پدر، تنها به دليل روابط عاطفي نبود؛ بلكه پدر را امام و مقتداي خويش مي‌دانست. پدر نيز فقط بدان سبب كه علي فرزند او بود، بدو عشق نمي‌ورزيد؛ بلكه او را جواني نجيب، پاك‌دامن و پرهيزكار مي‌ديد و ازاين‌رو، او را گرامي مي‌داشت. گرچه هيچ پدري نمي‌تواند حسين (ع) باشد، و هيچ جواني علي‌اكبر (ع) ؛ راه حسيني بودن و علي‌اكبر گونه بودن، به روي همه پدران و پسران باز است.

پی نوشت ها :
 

1 ـ سيد بن طاوس ، لهوف ، ص 130.
2ـ عمان ساماني ، گنجينه اسرار و قصائد ، ص 62 .
3 ـ جمعي از نويسندگان ، دائره المعارف تشيع ، ج 11 ، ص 418 .
4 ـ سيد مصطفي حسيني دشتي ، معارف و معاريف ، ج 4 ، ص 233 ، 319 .
5 ـ دائره المعارف تشيع ، ج 11 ، ص 419 .
6 ـ محمد تقي جعفري ، امام حسين (ع) شهيد فرهنگ پيشرو و انسانيت ، صص 398 و 399.
7ـ علي نظري منفرد، قصه کربلا، صص 332 و 333.
8 ـ همان، ص 334.
9 ـ حکيم نظامي گنجه‌اي، کليات خمسه، ص 430.
10 ـ لهوف، ص 132.
11 ـ نغمه حسيني، ص 161.
12 ـ لهوف، ص 132.
13 ـ نغمه حسيني، ص 160.
14-گنجينه اسرار و قصايد ،صص62 و63.
 

 

منبع:نشريه گلبرگ،شماره 121.

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 آذر 1394  | 11:10 PM | نویسنده : حسین رضایی | نظرات 0

تعداد کل صفحات : 24 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >