
سکینه (س)، دختر شهادت و بانوی نور
که در سال 117 ه .ق پس از عمری سراسر فضیلت و عظمت رحلت کرد و اهل بیت(علیه السلام)را در فقدان خویش سوگوار نمود.
ولادت و نام
مورخین در باره تاریخ ولادت سکینه(سلام الله علیها) چیزی ننوشتهاند. از این رو نمیتوان تاریخ دقیقی را برای آن ذکر کرد ولی به قراینی میتوان حدس زد که در حدود سالهای 50 هجری، کمی بیشتر یا کمتر بوده است. از جمله این قراین جملهای است که خود سکینه(سلام الله علیها) بعدها پس از قتل مصعب بنزبیر، همسرش خطاب به جمعی از مردم کوفه گفت: شما مرا در زمانی که صغیر بودم یتیم کردید و در بزرگی، بیوهام ساختید.دیگر اینکه بنا بر یک احتمال و طبق یک قول، قرار ازدواج او با قاسم بنحسن(علیه السلام)گذاشته شده بود که حادثه عاشورا باعث شهادت قاسم(علیه السلام)شد و این ازدواج به سرانجام نرسید. خانم بنتالشاطی در تحقیق خویش، سن سکینه(سلام الله علیها) هنگام حضور در کربلا را 12 یا 13 سال دانسته است.
در باره اینکه نام اصلی سکینه(سلام الله علیها) چه بوده میان تاریخنویسان اختلافنظر است. آمنه، امیمه و امینه از جمله نامهایی است که گفتهاند و برخی گزارشها نشان میدهد که این امر در همان دوره نیز مورد اختلاف بوده است، اما آنچه همه بر آن اتفاق دارند این است که «سکینه» لقبی بوده که به حضرت(سلام الله علیها) داده شده است. برخی گفتهاند این لقب را مادرش رباب برای او برگزید. این مطلب را «ابن خلکان» در «وفیات الاعیان» آورده است.
رباب مادر سکینه
امام حسین(علیه السلام)آن گونه که نوشتهاند، شش پسر و سه دختر داشت که از چندین مادر بودهاند. سکینه و عبداللّه که در کتب مقاتل و مراثی از آن به نام علیاصغر(علیه السلام)یاد میشود هر دو از رباب بودند، و رباب طبق معروف دختر امرؤالقیس میباشد. امرؤالقیس جزء یکی از قبایل شامی به نام کلب بود که به نوشته برخی مورّخان در زمان خلیفه دوم به اسلام گروید و به خاطر علاقهای که به امیرالمؤمنین(علیه السلام)پیدا کرد سه دختر خود «محیات»، «سلمی» یا «زینب» و «رباب» را به ترتیب به همسری علی(علیه السلام)و امام حسن(علیه السلام)و امام حسین(علیه السلام)در آورد. البته بنا بر نوشته بلاذری، این ازدواج به دنبال خواستگاری امیرالمؤمنین(علیه السلام)بود که پس از معرفی خود و فرزندانش، اعلام فرمود که علاقهمند به این وصلتهاست و امرؤالقیس نیز با افتخار پذیرفت. بعدها «محیات» برای امیرالمؤمنین(علیه السلام)دختری به نام «امیعلی» به دنیا آورد و زینب یا (سلمی) فرزندی نیاورد، و رباب سکینه و عبداللّه را آورد.توضیح اینکه امرؤالقیس که از عربهای شام بود و در کیش مسیحیت بود پس از اسلام آوردن به خاطر شخصیتی که داشت بلافاصله پس از گرویدن به اسلام، توسط خلیفه دوم به مسؤولیت مسلمانان قبیله قضاعه گمارده شد و لذا در باره او گفتهاند هنوز حتی یک وعده نماز نخوانده بود که به این مسؤولیت دست یافت و هنوز آن روز را به شب نرسانده بود که امیرالمؤمنین(علیه السلام)دختران او را خواستگاری نمود. البته لازم به یادآوری است که بنا بر نوشته طبری در تاریخ معروف خویش و نیز ابناثیر در تاریخ خود، امرؤالقیس یکی از کارگزاران پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) بوده است که حضرت(صلی الله علیه واله) او را بر دو قبیله قضاعه و کلب گمارده بود و پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه واله) با اینکه بخشی از قبیله کلب دچار ارتداد شدند اما امرؤالقیس ثابتقدم ماند و دستورالعملی نیز از طرف ابوبکر دریافت کرد. از این رو تفصیلی که در باره اسلام آوردن او در زمان عمر و خواستگاری حضرت(علیه السلام)به صورتی که گذشت نقل شده مورد تردید است.
رباب بانویی باشخصیت و بزرگوار بود و شخصیت والای او مورد اعتراف و اذعان جمعی از سیرهنویسان قرار گرفته است. چنان که مورخ مشهور، هشام کلبی در بارهاش گفته است که «رباب از بهترین زنان و از برترین آنها بود.» و دیگری در باره او نوشته است:
«کانت من خیار النساء جمالاً و ادبا و عقلاً»، «او از نظر جمال و ادب و عقل از بهترین زنان بود». در باره شخصیت این بانو و جایگاهی که در نگاه امام حسین(علیه السلام)داشت همین بس که آن حضرت(علیه السلام)علاقه و احترام خویش به رباب و نیز سکینه دختر او را در چند بیت شعر که به همین مناسبت سروده بیان کرده است. متن آن شعر چنین است:
لعمرک اننّی لأحب دارا
تکون بها سکینة و الرباب
احبّهما و ابذل جلّ مالی
و لیس لعاتب عندی عتاب
مفاد این دو بیت این است که «به جان تو سوگند من خانهای را دوست دارم که در آن سکینه و رباب باشند. آن دو را دوست دارم و همه مالم را برای آنان بذل میکنم و هیچ ملامتگری نیز حق سرزنش مرا ندارد».
در برخی روایات، بیت دیگری نیز افزوده شده است:
فلست لهم و ان عتبوا مطیعا
حیاتی او یغیبنی التراب
«اگر کسانی نیز در این باره مرا سرزنش کنند، آن را تا هنگامی که زندهام و نیز پس از آنکه خاک مرا در بر گیرد پیروی نخواهم کرد».
باید توجه کرد که ابیات یاد شده توسط خود حضرت(علیه السلام)سروده شده است و کسی نگفته که به عنوان زبان حال حضرت(ع)، توسط دیگران سروده شده باشد. شاید علاقه وافری که امام(علیه السلام)به رباب داشته مایه تعجب برادر بزرگوارش حضرت امام حسن(علیه السلام) گردیده است که بر اساس گزارش ابوالفرج اصفهانی در «آغانی» به نقل از خود سکینه(سلام الله علیها)، این ابیات را حضرت(علیه السلام) در پاسخ به امام حسن(علیه السلام) فرموده است. بهرحال اشعار یاد شده که برخی کلمات آن در نقلهای دیگر کمی تفاوت دارد، در میان مردم معروف بوده است و بسیاری از مورخین نیز آن را بازگو نمودهاند. بویژه که بیسابقه و یا کم سابقه بوده است که از اهل بیت(علیه السلام) کسی این گونه نسبت به همسر و دختر خود در قالب شعر اظهار محبت و علاقه و تعظیم نماید. چنان که نوشتهاند وقتی زنان اهل بیت(علیه السلام)را در اسارت در برابر یزید بنمعاویه حاضر کردند، یزید خطاب به «رباب» گفت: تو همان کسی هستی که حسین در باره تو و دخترت سکینه میگفت: لعمرک اننی لاحبّ دارا... و رباب فرمود: آری.
شعر دیگری نیز در همین زمینه از حضرت(علیه السلام)نقل شده که اگر چنین باشد
نشاندهنده گسترش و عمق بیشتر این علاقه است:
احبّ لحبّها جمیعا
و نثلة کلّها و بنی الرباب
و اخوالاً لها من آللام
احبّهم و طرّبنی جناب
این دو بیت در صورت صحت انتساب به حضرت(علیه السلام)حاکی از این است که حضرت(علیه السلام)از شدت علاقهای که به رباب داشته به بستگان مادری او از تیره «آللام» نیز اظهار علاقه میکرده است. چنان که ابوالفرج اصفهانی در برشماری مادران رباب او را به شخصی به نام «حارثة بن لام طائی» میرساند.
بهرحال رباب و سکینه هر دو چنان که از ابیات یاد شده پیداست مورد علاقه وافر امام(علیه السلام) بودهاند و البته که آن حضرت (علیه السلام) نیز شدیدا مورد علاقه آن دو بوده است. رباب که در کربلا نیز حضور داشت در دو قطعه مرثیهای که از او بر جای مانده این علاقه شدید را سوگمندانه بیان میکند و در یکی از آن دو سوگند میخورد که پس از شهادت حسین(علیه السلام)با کس دیگری ازدواج نخواهد کرد و لذا بعدها که برخی از بزرگان قریش پیشنهاد ازدواج به او دادند نپذیرفت و گفت:
«من پس از آنکه رسول خدا(صلی الله علیه واله) پدر شوهرم بوده است، کسی دیگر را به عنوان پدرشوهر قبول نمیکنم ...»
رباب که از حادثه شهادت امام حسین(علیه السلام) شدیدا متأثر و آزرده بود و آرام نداشت، پس از شهادت حضرت(علیه السلام)و در پایان دوران اسارت، آنگاه که به مدینه آمد، دیگر چنان که نوشتهاند حتی زیر سقف نیز جای نگرفت تا آنکه پس از یک سال، غم جانکاه این مصیبت، او را از پای در آورد و در مدینه درگذشت. برخی نیز گفتهاند که این بانوی داغدیده مدت یک سال را بر سر قبر همسرش حسین(علیه السلام)ماند و آنگاه به مدینه برگشت و از همین غم درگذشت. البته ماندن رباب در کربلا و یا برگشتن از شام و ماندن در کربلا را باید با تردید نگریست ولی آنچه مورد اتفاق مورخین است اینکه او از داغ این مصیبت بزرگ بیمار گشت و درگذشت. رحلت او را در سال 62 هجری نوشتهاند. او در یکی از آن دو سوگنامهاش میگوید:
ان الذی کان نورا یستضاء به
بکربلا، قتیل غیر مدفون
سبط النبی جزاکاللّه صالحة
عنّا و جُنّبت خسران الموازین
قد کنت لی جبلاً صعبا ألوذ به و
کنت تصحبنا بالرحم و الدین
من للیتامی و من للسائلین و مَن
یغنی و یأوی الیه کلّ مسکین
و اللّه لا ابتغی صهرا بصهرکم
حتی أغیّب بین الرمل و الطین
«آن نوری که دیگران از درخشش آن بهره میبردند، در کربلا کشته و بدون دفن رها شده است»
«ای نواده پیامبر که خداوند تو را جزای خیر دهد و در هنگامه میزان اعمال از هر زیانی باز دارد»
«تو برای من کوهی استوار بودی که بدان پناه میبردم و تو با مهربانی و از سر دینداری با ما همنشین بودی»
«پس از تو، یتیمان و درماندگان چه کسی را دارند؟ و چه کسی نیازمند را رفع نیاز میکند و هر مسکینی به او پناه میبرد؟»
«به خدا سوگند دیگر پس از وصلت با شما وصلتی را نمیخواهم تا آنگاه که میان خاک و گل پنهان شوم».
رباب پیش از آن و در اولین روزهای شهادت حسین(علیه السلام)آنگاه که اسرای اهل بیت(علیه السلام)را در محفل ابن زیاد حاضر کرده بودند، هنگامی که توانست به سر حسین(علیه السلام)دست یابد، آن سر مقدس و پاک را در دامن نهاده، بوسه میزد و این شعر را سرود:
واحسینا فلا نسیت حسینا
أقصدته أسنة الاعداء
غادروه بکربلاء صریعا
لاسقی اللّه جانبی کربلاء
«وای حسینم، من هرگز حسین را فراموش نمیکنم، حسینی که نیزههای دشمنان او را هدف قرار دادند»
«او را با خیانت در حالی که در کربلا افتاده بود کشتند. خداوند سرزمین کربلا را سیراب نکند».
مورخین در باره مدت عمر رباب مادر سکینه چیزی ننوشتهاند ولی اگر جریان اسلام آوردن امرؤالقیس، پدر رباب در زمان عمر و خواستگاری امیرالمؤمنین(علیه السلام)به تفصیلی که گذشت منطبق با واقع باشد رباب هنگام وفات تقریبا بین 40 الی 50 سال سن داشته است. البته چنان که اشاره شد طبری و ابناثیر در تاریخ خود تصریح نمودهاند که او نه تنها در زمان پیامبر(صلی الله علیه واله) اسلام آورده بود بلکه از طرف پیامبر (صلی الله علیه واله) مسؤولیت قبیله قضاعه و کلب را نیز بر عهده داشت، و تصریح هر دو مورخ یاد شده به اینکه این امرؤالقیس همان جدّ سکینه دختر امام حسین(علیه السلام)است ما را از این احتمال که ممکن است در نظر این دو، شخص دیگری مراد باشد باز میدارد ولی احتمال میرود تطبیقی که از ناحیه این دو مورخ صورت گرفته و او را جد سکینه معرفی کردهاند صحیح نباشد و شاهد اینکه هم تاریخنویس دیگر، بلاذری در انساب الاشراف و هم ابوالفرج در مقاتل الطالبیین از او با اسم امرؤالقیس بن عدی نام بردهاند ولی در طبری و کامل به عنوان امرؤالقیس بنالاصبغ ثبت شده است. و این خود نیازمند تحقیق بیشتری است که همین مقدار نیز ما را از موضوع اصلی که اجمالی از زندگی حضرت سکینه(سلام الله علیها) است باز داشت.
شخصیت خانوادگی و اجتماعی
فضای تربیتی و نیز دامنی که سکینه(سلام الله علیها) در آن رشد میکرد زمینه کاملاً مساعدی بود که شخصیت بانوی بزرگوار ما به گونهای شکل گیرد که در جریان نهضت جاودانه پدر بزرگوارش در سالهای پایانی اولین دهه یا در آغاز دومین دهه زندگیاش در کنار دیگر بانوان کربلا و فرزندان اهل بیت(علیه السلام) آن گونه سرافراز از انتخاب و امتحان بزرگ الهی بیرون آید و در ادامه و پس از شهادت پدر، در سالهای طولانی عمر خویش به عنوان یک بانوی سرشناس و متشخص خاندان اهل بیت(علیه السلام) در مدینه و دیگر شهرهای آن سامان مورد احترام همه باقی بماند و علاقهمندان به اهل بیت(علیه السلام)حتی از شهرهای دیگر همچون کوفه برای عرض ارادت و احترام به در خانه او بیایند.این محیط مساعد افزون بر آن توجه ویژهای بود که پدر بزرگوارش به او و مادرش رباب داشت و طبعا این خود در شکلگیری شخصیت انسانی و اجتماعی و الهی او تأثیری دیگر داشت. او کربلا و شهادت پدر و برادران و عموها و بهترین فرزانگان عالم را شاهد بود و با همه وجود تلخی آن مصیبت و روزهای سخت اسارت و نیز پیروزی خون بر شمشیر را حس میکرد. دوران و سالهای پس از شهادت حسین(علیه السلام) یعنی دوران امامت حضرت امام سجاد(علیه السلام) نیز از سخترین دوران برای اهل بیت(علیه السلام)و شیعیان بود. او که طبعی لطیف داشت و در برخورد با جامعه از جاذبه اجتماعی ویژهای برخوردار بود طبیعی مینمود که حادثه کربلا در مقابل دیدگانش و نیز دوران غمانگیز اسارت همه وجود او را ریشریش کند. به قراری که سید بنطاوس نوشته است سکینه پس از شهادت پدرش و احتمالاً در غروب عاشورا جسد پاره پاره پدر را در بغل گرفت. گویا صحنه به گونهای بود که کسی را یارای جدا کردن سکینه از بدن بیسر حسین(علیه السلام) نبود که جمعی از بادیهنشینان خشن و به احتمال قوی از خود سپاهیان ابنزیاد او را کشانده و با خشونت از جسد پدرش جدا کردند.
آن بزرگوار که شجاعت را از پدر شهیدش(علیه السلام) به ارث برده بود طبق نوشته ابوالفرج اصفهانی، روز جمعه که حاکم مدینه خالد بنعبدالملک به منبر میرفت با کنیزان خود به مسجد میآمد و در مقابل او میایستاد و هنگامی که خالد به امیرالمؤمنین(علیه السلام) ناسزا میگفت، او و کنیزانش پاسخ ناسزاهای خالد را میدادند و به او دشنام میگفتند. حاکم نیز به مأمورینش دستور میداد که کنیزهای او را بزنند.
روزی در مجلس ترحیمی نشسته بود که دختری از خانواده عثمان نیز حضور داشت. دختر عثمان به انگیزه افتخار گفت: من دختر شهیدم! سکینه(سلام الله علیها) چیزی نگفت، تا آنکه به هنگام اذان، مؤذن جمله «أشهد أن محمدا رسولاللّه» را سر داد. سکینه گفت: این پدر من است یا پدر تو؟! آن زن گفت: دیگر هرگز بر شما فخرفروشی نخواهم کرد.
شخصیت ادبی
سکینه(سلام الله علیها) چنان که اشاره شد شخصیتی شناخته شده و مورد احترام قشرهای مختلف بود. و طبیعی بود که شخصیت بزرگی چون او با ویژگی اخلاق اجتماعی و چهره شاخصی که داشت جایگاهی برای ابراز محبت به اهل بیت(علیه السلام)و اظهار پیوستگی به این خاندان(علیه السلام) باشد. البته برخی مورّخان که رگههایی از تعصب اموی و یا حداقل عدم معرفت نسبت به اهل بیت(علیه السلام)را در آنان میتوان یافت و یا برخی که بیش از همه و بیش از هر چیز خود را وامدار دستگاه بنیامیه و بنیعباس میدانستند تا بیان واقعیات، این جنبه از شخصیت اجتماعی سکینه (سلام الله علیها) را به گونهای که بیشتر به مذاق آنان خوش میآمده است نوشتهاند. روشن است که این گزارشها را نمیتوان به راحتی پذیرفت. این موضوع هر چند نیازمند بررسی و تحلیل درخور است اما آنچه به اجمال میتوان یادآور شد و برخی بزرگان از جمله مرحوم سید محسن امین بر آن تأکید ورزیدهاند این بوده است که شعرا بر در خانه سکینه(سلام الله علیها) حاضر میشدند و کنیزهای او واسطه انتقال گفتههای شاعران و سخنان سکینه (سلام الله علیها) بودهاند. و یا با استفاده از پرده و به گونهای که سکینه بر سخنان آنان اشراف داشته ولی آنان او را نمیدیدهاند اشعار آنان را میشنیده است و مورد ارزیابی و تشویق قرار میداده است. چنان که نمونهای مفصل از آن را ابوالفرج در «آغانی» آورده است.بهرحال آنچه از مجموع این گزارشها به دست میآید علاقه و توجه سکینه(سلام الله علیها) به سرودهها و اشراف به اشعار شعرای معاصر و تشویق آنان بویژه آنهایی که در وصف اهل بیت(علیه السلام)و شهدای آنان شعر میسرودند میباشد. از نمونه یاد شده در «آغانی» به خوبی پیداست که سکینه(سلام الله علیها) به سرودههای شاعران معاصر خویش حتی کسانی که شهرت فرزدق را نداشتند نیز اشراف و آگاهی داشته و آنها یا بسیاری از آنها را خوانده و از حفظ بوده است. بصیرت و خبرگی او به شعر تا آنجا بود که شعرا سرودههای خویش را برای داوری نزد او میآوردند تا قضاوت کند که کدام یک برتر است و به قضاوت او نیز رضایت میدادند. او نیز آنان را بزرگ میداشت و احترام میکرد و بر طبق یک گزارش، در حالی که او را نمیدیدند توسط کنیزی که ادبیات و شعر را به او آموزش داده بود به ارزیابی اشعار آنان میپرداخت. یک بار که جمعی از شعرا از جمله فرزدق، جریر، نصیب، کثیر عزّه و جمیل سرودههای خود را مطرح کرده بودند، او شعر جمیل را که متضّمن تعریف و تمجید از سخن اهل بیت(علیه السلام)و دادن عنوان شهادت به کشتگان آنان بود بر سایر سرودهها برگزید و طبق نوشته
سبط بنجوزی در تذکرةالخواص، چهار هزار دینار به او جایزه داد، به این دلیل که خود فرمود:
«جزاکاللّه خیرا جعلت لحدیثنا بشاشة و قتیلنا شهیدا».
«خدا به تو پاداش خیر دهد که در شعر خود بشاشت و شادابی را برای سخن ما قرار دادی و کشته ما را شهید خواندی».
البته جاعلان حدیث و تاریخنویسان درباری و آنان که عداوت خویش نسبت به اهل بیت(علیه السلام) را بارها در نوشتهها و نقلیات دروغین خود نشان دادهاند و با حمایت حکام بنیامیه و بنیمروان و بنیعباس بدترین نسبتها و افتراءها را بر چهرههای پاک اهل بیت عصمت و طهارت(علیه السلام) و فرزندان آنان بستهاند و همراه با جنایتپیشگانی که تاریخ از حجم ستمی که آنان به اهل بیت(علیه السلام) کردند سرافکنده و شرمگین است، اینان نیز به مخدوش ساختن چهرههای پاکی چون سکینه سلاماللّه علیها به گونهای که مطابق خواست درباریان و فاسدان و دشمنان اهل بیت(علیه السلام)باشد پرداختند و برخی نیز ندانسته پذیرفتند.
حضرت سکینه (سلام الله علیها) از فرط عبادت و مقام عرفانیاش در روایتی آمده است که امام حسین(علیه السلام) در بارهاش فرمود: «و اما سکینة فغالب علیها الاستغراق معاللّه فلا تصلح لرجل» «اما سکینه آن چیزی که بر او غلبه دارد اشتغال کامل با خداوند است لذا مناسب هیچ مردی نیست». آن وقت دستهای علم و جهالت، آن گونه او را معرفی کرده است که گویا جلساتی را با غزلسرایان داشته و غزلیات آنان را ارزیابی مینموده است!! این است که میتوان گفت ستمی که از این ناحیه بر آن شخصیت والا رفته اگر بیش از ظلم و جنایتی که در کربلا و در اسارت بر او رفت نباشد کمتر نیست. از این رو همان مقدار را نیز که در باره شخصیت اجتماعی ـ ادبی آن بزرگوار و مراجعه شعرا به او نقل کردهایم با دیده تردید و احتیاط مینگریم.
در روزها و ماههایی که مصیبت بزرگ شهادت جوانان بنیهاشم حتی دشمنان خاندان پیامبر(صلی الله علیه واله) را نیز به گریه میانداخت آیا میتوان پذیرفت که سکینه(سلام الله علیها) بیتوجه به همه این اشکها و گریهها به تغزّل و ارزیابی کار غزلسرایان مشغول بوده است! در حالی که مادرش رباب حتی حاضر به ازدواج با اشراف قریش نشد و از داغ حسین(علیه السلام)در گذشت. در روایتی از امام صادق(علیه السلام) آمده است که پس از شهادت حسین(علیه السلام) حتی یک زن هاشمی نیز نه شانهای به سر زد و نه حنا گذاشت تا مختار سرهای قاتلین حسین(علیه السلام) را برای ما فرستاد:
«ما امتشطت فینا هاشمیة ولا اختضبت حتی بعث الینا المختار برؤوس الذین قتلوا الحسین صلواتاللّه علیه».
امالبنین نیز هر روز در بقیع به همراه فرزند کوچک ابوالفضل(علیه السلام)به نام عبیداللّه حاضر میشد و در سوگ چهار پسر شهیدش به مرثیهسرایی میپرداخت و اهل مدینه جمع میشدند و چنان مرثیه او سوزناک بود که کسی مانند مروان بنحکم که از دشمنان اهل بیت(علیه السلام) بود نیز از سوز آن به گریه میافتاد. آیا پذیرفته است که سکینه (سلام الله علیها) آن بانویی که به تعبیر سیدالشهدا(علیه السلام) «مستغرق جذبه الهی» بود متوجه غزلسرایانی چون «عمر بنأبیربیعه» باشد؟ این در حالی است که وقتی اسرا را به شام آوردند و مردم به تماشای آن نوامیس الهی ایستاده بودند سکینه (سلام الله علیها) به یکی از صحابه پیامبر(صلی الله علیه واله) به نام «سهل بن سعد ساعدی» که حضور داشت فرمود: به این کسی که این سر بریده را بر نیزه دارد بگو که سر را جلوتر از ما ببرد تا مردم مشغول نگاه به آن سر شوند و به حرم رسول خدا (صلی الله علیه واله) نگاه نکنند:
«قل لصاحب هذا الرأس أن یقدّم الرأس أمامنا حتییشتغل الناس بالنظر الیه ولا ینظروا الی حرم رسولاللّه (صلی الله علیه واله)».
سهل میگوید: نزدیک مأمور حمل سر شدم و به او گفتم: آیا خواسته مرا برآورده میکنی و در عوض 400 دینار دستمزد بگیری؟ گفت: خواستهات چیست؟ گفتم: سر را در جلو زنان ببری. او این کار را کرد و من آنچه را گفته بودم به او پرداخت کردم.
وقتی اهتمام حضرت سکینه(سلام الله علیها) نسبت به مسأله نگاه دیگران، آن هم در جایی که او اختیاری ندارد تا این اندازه است آیا حتی میتوان تصور کرد که آن بزرگوار چندی بعد
فارغ از این امور میزیسته است؟!
هنگامی که برادر شیرخوارش علیاصغر(علیه السلام) به شهادت رسید به گونهای سکینه(سلام الله علیها) بیتاب و بیهوش شد که حتی نتوانست برای وداع با پدرش حسین(علیه السلام) بایستد و در حالی که دیگر دختران و زنان اهل بیت(علیه السلام)گرد حسین(علیه السلام)حلقه زده بودند او در جای خویش در حال گریه و شیون مانده بود که نگاه حسین(علیه السلام)در این حال به دخترش سکینه(سلام الله علیها) افتاد. برای صحبت و دعوت به صبر در کنار دخترش ایستاد و طبق نقل این شعر را خطاب به او خواند:
سیطول بعدی یا سکینة فاعلمی
منک البکاء اذا الحِمام دهانی
لاتحرقی قلبی بدمعک حسرة
ما کان منی الروح فی جثمانی
فاذا قتلت فأنت أولی بالذی
تأتینه یا خیرة النسوان
«سکینه، بدان که بعد از من، آنگاه که مرگم فرا رسد، گریهات طولانی خواهد بود»
«تو با اشک حسرتت، قلبم را آتش نزن، مادامی که روحم در بدنم است»
«پس آنگاه که کشته شدم تو به آنچه میکنی سزاواری، ای برترین زنان»
بهرحال جای پرداختن تفصیلی به آنچه در این زمینه به حضرت(سلام الله علیها) نسبت دادهاند نیست و پیش از این بارها توسط محققین شیعه و حتی برخی از نویسندگان و پژوهشگران اهل سنت به گونهای عالمانه به بررسی و ارزیابی و مردود دانستن نسبتهای یاد شده پرداخته شده که میتواند مورد استفاده علاقهمندان قرار گیرد. ولی از آن میان یک نکته را ناگفته نمیگذاریم و آن اینکه اگر آن گونه که کسانی چون ابوالفرج اصفهانی نوشتهاند سکینه(سلام الله علیها) به حضور در جلسات شعر و داوری میان اشعار سروده شده میپرداخته است و ذوق ادبی و شعری آن حضرت (سلام الله علیها) در حدی بوده که آنان گمان بردهاند، خوب طبیعی بود اشعار بسیاری از آن حضرت (سلام الله علیها) بویژه در رثای پدر شهیدش(علیه السلام)بر جای بماند در حالی که تعداد ابیاتی که از او در دست است و در قالب یک مرثیه برای پدرش حسین(علیه السلام)باقی مانده به ده بیت نیز نمیرسد.
لازم به گفتن نیست که در جامعهای که آن همه عداوت و بغض نسبت به اهل بیت(علیه السلام)نشان داده میشود و دهها سال بر منابر به گونهای رسمی به برترین انسان پس از پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) یعنی امیرالمؤمنین(علیه السلام) ناسزا گفته میشود و فرزندان او را آن گونه میکشند و حتی زنده زنده لای دیوار میگذارند (چنان که از قضا خود ابوالفرج اصفهانی، اسامی و شرح حال این کشتهشدگان تا زمان خودش را یک به یک در کتابی جداگانه به نام «مقاتل الطالبیین» گردآوری کرده است) دیگر چه باک و جای چه شگفتی که توسط دروغپردازانی چون «حماد بنسابور» آن کذّاب و دائمالخمر معروف به بانوی بزرگ اهل بیت(علیه السلام)جسارت شود.
ازدواج
تاریخ در باره ازدواج حضرت سکینه(سلام الله علیها) نیز متأسفانه به گونهای نگاشته شده که نمیتوان بر آن اعتماد کرد بلکه باید اصل را بر بیاعتمادی به آن گذاشت. در باره همسران سکینه(سلام الله علیها) نیز گاه چنان سخن به گزافه گفته شده که جای شگفتی و حتی موجب خنده است. برای آن بزرگوار همسرانی با سه نسل فاصله نیز تراشیدهاند و گاه از برخی افراد به عنوان همسر او نام برده شده که در تاریخ انساب نمیتوان نام و نشانی از آن یافت. این است که برای آن بزرگوار همسران متعددی را برشمردهاند که یکی پس از دیگری به علت فوت یا جدایی به همسری حضرت(علیه السلام) در میآمدهاند. آن گونه که نوشتهاند سکینه(سلام الله علیها) پیش از عاشورا برای پسر عمویش قاسم بنحسن(علیه السلام)خواستگاری شده بود ولی با شهادت قاسم(علیه السلام) این ازدواج ناتمام ماند. بر طبق نقلی دیگر، اولین همسر او پسر عموی دیگرش عبداللّه بنحسن(علیه السلام)بود که با او ازدواج کرد ولی او کشته شد و فرزندی نیز از او نداشت. بر اساس گزارشی دیگر، اولین ازدواج او با مصعب بنزبیر بنعوام بود که با مهریهای برابر 600 هزار یا یک میلیون درهم او را به همسری گرفت که احتمالاً از سر ناچاری و اجبار پذیرفته است. سکینه (سلام الله علیها) برای او دختری به نام فاطمه یا رباب آورد. البته مصعب نیز در حرکتی که به راه انداخت کشته شد و سکینه (سلام الله علیها) تنها ماند. پس از آن نیز چند مورد دیگر ازدواج نوشتهاند که به راحتی نمیتوان پذیرفت و برخی از آنها دارای تناقض آشکار و مردود میباشد ولی اگر نسبت به برخی از اینها به دیده تردید ننگریم میتوان گفت با توجه به جایگاه اجتماعی و خانوادگی و تربیتی و نیز بهره زیادی که سکینه (سلام الله علیها) از عقل و ادراک و جمال و ادب و اوصاف والای انسانی داشت، طبیعی بود که ازدواج با او خواسته برخی شخصیتهای آن روز حتی کسی چون عبدالملک بنمروان باشد که البته پاسخ سکینه (سلام الله علیها) به کسانی چون عبدالملک منفی بود. آنچه از نظر برخی پژوهشگران شیعه مورد پذیرش است فقط ازدواج سکینه (سلام الله علیها) با پسر عمویش عبداللّه بنحسن(علیه السلام)است. البته ازدواج با مصعب بنزبیر نیز در نگاه خانم بنتالشاطی از نظر شیعه پذیرفته شده است و نه بیش از آن. البته بنتالشاطی خود از محققان اهل سنت است. برخی از موارد ذکر شده با اطمینان باید گفت که خلاف واقع است و برخی دیگر نیز به خاطر تناقضهای آشکاری که دارد نمیتواند مورد قبول باشد.نوشتهاند روزی جمعی از مردم کوفه در مدینه به دیدن حضرت سکینه (سلام الله علیها) آمدند تا به او عرض سلام کنند. به آنان فرمود: خدا میداند که من نسبت به شما بغض دارم. شما جدم علی را کشتید، و نیز پدرم حسین و برادرم علی و شوهرم مصعب را کشتید. با کدام رو مرا ملاقات میکنید. در کوچکی مرا یتیم کردید و در بزرگی بیوهام نمودید.
لکن این سخن بر مذاق مرحوم سیدمحسن امین، صاحب کتاب ارزشمند اعیانالشیعه، که در شرح حال بزرگان و شخصیتهای شیعه است، خوش نیامده و در دفاع از اهل کوفه یاد آور شده که این اهل کوفهاند که در گذشته و حال، شیعه و دوستدار شما و گسترشدهنده فضایل شما بودهاند نه دیگران.
البته به مرحوم امین، آن عالم بزرگوار، میتوان یاد آور شد که اگر سخن یاد شده ساخته دست هواخواهان مصعب در مذمت مردم کوفه و در طرفداری از قیام مصعب نباشد، باید گفت مردم کوفه آنقدر ناسپاسی و جفا در حق اهل بیت(علیه السلام) کردهاند که مستحق این سرزنش حضرت(سلام الله علیها) باشند و آنان را و هیچ جامعه دیگری را بر اهل بیت(علیه السلام) منّتی نیست که طرفداری کردهاند و جزء دوستداران آنان بودهاند. این امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) بود که با انتقال مرکز خلافت و امامت خویش از مدینه به کوفه، به این شهر جایگاه و شخصیتی ویژه داد و باز همین مردم کوفه بودند که امام حسن مجتبی(علیه السلام) را رها کردند و بدین گونه حکومت را تماما به شام و در دستهای بنیامیه منتقل نموده و عزّت روزهای حکومت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را دستخوش فرومایگانی چون ابنزیاد و حجاج بنیوسف قرار دادند و فرزند پیامبر(صلی الله علیه واله) و بهترین و پاکترین انسانهای گرده زمین را آن گونه کشتند و سپس به تماشای زنان و دختران و کودکان آنان به صف ایستادند. و بدین گونه بود که زینب سلاماللّه علیها آن سخنرانی شدید را در توبیخ مردم آن دیار در هنگامه ورود به کوفه ایراد فرمود و به سختی آنان را سرزنش و تحقیر نمود.
وفات حضرت سکینه(سلام الله علیها)
اینکه سکینه(سلام الله علیها) در چه سالی متولد شده چنان که اشاره شد به درستی معلوم نیست و مورخین نیز تاریخی را ذکر نکردهاند اما میتوان حدس زد که در حدود سالهای 47 تا 50 هجری قمری به دنیا آمده است و در کربلا حدود 10 الی 13 یا 14 سال سن داشته است. خانم بنتالشاطی چنان که اشاره شد در پژوهش خود سن او را 12 یا 13 سال ذکر کرده است.لکن تاریخ وفات حضرت(سلام الله علیها) را سال 117 هجری نوشتهاند. ابنخلکان تاریخ دقیق آن را پنجشنبه 5 ربیعالاول این سال نوشته است. بدین ترتیب سکینه(سلام الله علیها) هنگام وفات حدود 67 تا 70 سال سن داشته است. وفات او در مدینه و در زمان حکومت هشام بنعبدالملک در حالی که خالد بنعبدالملک حاکم مدینه بود اتفاق افتاد. ولی به نوشته ابنسعد در کتاب طبقات خود، حاکم وقت مدینه، خالد بنعبداللّه بنالحرث بنالحکم بود. برخی نوشتهاند سکینه(سلام الله علیها) که ساکن مدینه بود در همین سال ولی در مکه درگذشت و برخی مردم نیز رحلت او را در خارج مکه در مسیر عمره دانسته و قبر او را در ناحیه زاهر که در مسیر عمره قرار دارد شمردهاند. ولی به نوشته مرحوم سیدمحسن امین، مورخین وفات او را در مدینه میدانند. به هر روی، درگذشت سکینه(سلام الله علیها) را به حاکم مدینه اعلام کردند. در حالی که در آغاز روز و در هوایی بسیار گرم بود آنان را معطل نگه داشت و ظاهرا به انگیزه بیاحترامی به جنازه حضرت(سلام الله علیها) برای نماز حاضر نشد تا جنازه حالتی نامطلوب پیدا کند. تأخیر او تا پس از نماز عشا نیز به درازا کشید. مردم نیز دسته دسته اقدام به گزاردن نماز بر جنازه حضرت(سلام الله علیها) نمودند.
بر اساس نقل ابوالفرج اصفهانی، امام سجاد(علیه السلام)دستور داد که از عطریات تهیه کردند و با بکارگیری بوی خوش، فضا را برای نمازگزاردن مردم و جلوگیری از وضعیت نامطلوب تا هنگام دفن آماده ساختند. البته واضح است بنابراین که رحلت سکینه(سلام الله علیها) در سال 117 ه••• .ق باشد چنان که نوع مورخین گفتهاند در آن زمان بیش از 20 سال از شهادت امام سجاد(علیه السلام) میگذشته است و قهرا این قضیه در باره آن حضرت(علیه السلام) نمیتواند صحت داشته باشد. حتی در باره امام باقر(علیه السلام) نیز بعید است چرا که شهادت امام باقر(علیه السلام) بنا بر معروف در سال 114 هجری بوده است؛ بنابراین درگذشت سکینه(سلام الله علیها) در زمان امامت حضرت صادق(علیه السلام) اتفاق افتاده است. البته برخی شهادت امام باقر(علیه السلام) را در سال 117 و یا 118 نیز گفتهاند. بهرحال وفات سکینه(سلام الله علیها) با شهادت امام سجاد(علیه السلام) که در سال 94 یا 95 واقع شده بسیار فاصله دارد. و این خود شاهدی است همراه با صدها شاهد دیگر که همان گونه که مرحوم شیخ محمدحسین کاشفالغطاء تأکید ورزیده ابوالفرج اصفهانی در تدوین کتاب «الاغانی» خویش تنها در اندیشه جمعآوری شنیدهها و روایات و اشعار و غزلیات و داستانها بدون توجه به صحت و سقم آنها و بیآنکه بخواهد به ارزیابی آنها بپردازد، بوده است و چنان که در بحث «شخصیت ادبی»
سکینه(سلام الله علیها) به اجمال گفتیم نسبتهای ناروایی را در کتاب خویش از دروغگویان شرابخواری چون حماد بنسابور نیز نقل کرده و گاه نیز در یک صفحه کتاب خود به صورت متناقض سخن رانده است. در اینجا نیز از اقدام امام سجاد(علیه السلام)در تهیه بوی خوش نوشته است در حالی که حضرت(علیه السلام)بیش از 20 سال قبل به شهادت رسیده بود.
اما به نوشته ابنسعد، خالد بنعبداللّه که حاکم مدینه بود دستور داد منتظر بمانند تا او بر جنازه نماز گزارد و خود برای کاری! از مدینه خارج شد. آنان برای معطر کردن جنازه، کافوری را به 30 دینار خریدند. پس از آن، خالد دستور داد شخصی به نام شیبة بننصاح بر جنازه حضرت(سلام الله علیها) نماز گزارد.
هر چه باشد، مورخین اتفاق نظر دارند که آن بانوی بزرگ در مدینه به خاک سپرده شده است. البته تصریح نشده که قبر او در بقیع است ولی طبع قضیه همین را اقتضا میکند. قبری که امروزه در قبرستان باب الصغیر دمشق سوریه واقع است و در گمان برخی، منسوب به سکینه(سلام الله علیها) میباشد همان گونه که مرحوم سیدمحسن امین تصریح و تأکید کرده هیچ ارتباطی به حضرت سکینه(سلام الله علیها) جز تشابه اسمی ندارد و بیشک مربوط به سکینه دیگری است که دختر یکی از ملوک بوده است. چنان که بر صندوقی که بر این قبر نهاده بودند به خط کوفی مشجّر عنوان «سکینه بنت الملک ...» نوشته شده بوده و مرحوم حاج شیخ عباس قمی نیز آن را دیده و برای مرحوم سیدمحسن امین بازگو نموده است. خود مرحوم امین نیز آن را دیده و تصریح میکند که مربوط به دختر یکی از ملوک است که نام سکینه را داشته و چون صندوق از کلمه «الملک» به بعد دچار شکستگی شده است معلوم نیست که کدام شاه و حاکم مراد است.
به هر حال آن گونه که همه مورخین نوشتهاند سکینه(سلام الله علیها) در مدینه مقیم بوده و در آنجا نیز رحلت نموده است و طبعا قبر او نیز باید در بقیع باشد. درود خداوند و اولیاء الهی و همه پاکان عالم بر روح بلند بانوی بزرگ ما حضرت سکینه و بر پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) و خاندان پاک آن حضرت.
منابع
1ـ اعیانالشیعه، سیدمحسن امین، ج3، ص491 ـ 494. و ج6، ص449.
2ـ الاعلام، خیرالدین زرکلی، ج3، ص106.
3ـ اعلامالنساء المؤمنات، محمد حسون و امعلی مشکور، ص429 ـ 445.
4ـ تذکرة الخواص، سبط ابنجوزی، ص249 ـ 251.
5ـ تاریخ طبری، محمد بنجریر طبری، ج2، ص475 ـ 476 و ج5، ص439.
6ـ الکامل فی التاریخ، ابناثیر، ج2، ص343 و ج5، ص195.
7ـ انساب الاشراف، احمد بنیحیی بلاذری، ج2، ص194 ـ 195.
8ـ جنةالمأوی، شیخ محمدحسین کاشفالغطاء، ص164 ـ 169.
9ـ وفیات الاعیان، ابنخلکان، ج1، ص211.
10ـ الآغانی، ابوالفرج اصفهانی، ج16.
11ـ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص89 ـ 90.
12ـ مجله پیام زن، سال اول، شماره 4.
13ـ زینب الکبری(سلام الله علیها)، شیخ جعفر نقدی، ص109.
14ـ سکینه بنتالحسین(ع)، علی دخیل.
15ـ فی رحاب ائمة اهل البیت، سیدمحسن امین، ج3، ص49 (همان اعیان الشیعه است).
منبع : پایگاه حوزه
ادامه مطلب

باران اشك از چشمان سكينه (س)
اشاره
حضرت سكينه (سلام الله علیها) از صُلب خورشيدي چون امام حسين عليهالسلام و دامن ستارهاي چون رباب ـ دختر امريالقيس ـ به دنيا آمد.1چند سال از آغازين بهار زندگياش نميگذشت كه طوفاني خوفناك در سرزمين كربلا پديد آمد. او تا آن هنگام، چون فرشتهاي آسماني در ميان كسان خويش زندگي ميكرد.
گرچه او دختري بود مثل همه دخترها؛ ولي نقش ثمربخشش در تداوم انقلاب پدر، او را سرمشق دختران جهان ساخت. سرمشق آنهايي كه در بحبوحه حوادث ناگوار، آزادي و آزادگي را پيشه خويش ميسازند و در زير درفش ولايت، ثابت قدم ميمانند و با حفظ عفّت و وقار خويش، از حريم «ولايت» و «ديانت» پاسداري ميكنند.
كمتر تاريخ نگاري است كه بعد از بيان جزئيات زندگي پرافتخار امام حسين عليهالسلام به فرازهايي از سخنان و سرودههاي حضرت سكينه نپرداخته باشد. آنچه پيش روي شماست، گزيده از جملات آن بانوي دردمند است كه در هنگامه حماسه و خون كربلا، و اشك و صبرِ شام، ايراد نموده است.
بعد از شهادت برادر
هواي گرم، فضاي دَم كرده و سرخرنگي نينوا را فراگرفته است. عطش، ناجوانمردانه، گلهاي بوستان نبوّت را پژمرده كرده است. ياران اندك امام، همه رفتهاند؛ جز اندكي از نزديكانش، كسي باقي نمانده است. خيمه در نزيكي خيمهاي «سكينه» برپاست. در داخل آن، ياران سربريده پدر، كنار هم آرميدهاند. لحظه به لحظه بر تعداد آن سرخ جامگان سرمستِ عشق و شهادت، افزوده ميشود. ساعتي است كه برادرش حضرت علياكبر عليهالسلام نيز به عرصه نبرد رفته است. اضطراب و عاطفه در در وجودش ريشه داونيده است. پدرش عازم ميدان شده است تا از علياكبر عليهالسلام خبري بياورد. طول نميكشد كه بر ميگردد؛ تنها و افسرده است. در مقابلش ميايستد. پدر را در درياي از ماتم، غرق مييابد. بيصبرانه لب به سخن ميگشايد:«پدر! چرا اين قدر غمگيني؟»
و قبل از اين كه جوابي بشنود؛ از برادرِ به ميدان رفتهاش سؤال ميكند. پدر كه گويا كوهي از غم، برشانههاي خستهاش سنگيني ميكند؛ چنين لب به سخن ميگشايد:
«دشمنان برادرت را كشتند.»
و غمگينانه ناله سكينه بلند ميشود:
«فَنادَتْ وااخاه! وامُهْجَةَ قلباه!...؛ اي واي برادرم، آه ميوه دلم...!»
پدر با ديدن بيصبري دخترش، لب به اندرز ميگشايد:
«دخترم سكينه! خدا را در نظر داشته باش، صبر و تحمّل پيشهساز.»
سكينه در حالي كه باران اشك، از ديدگانش فرو ميريزد؛ خطاب به پدر چنين نوحه ميكند:
«يا اَبَتاه! كَيْفَ تَصْبِرُ مَنْ قُتِلَ اَخُوها وَ شُرِّدَ اَبُوها؛»
پدرم! چگونه صبر و بردباري كند كسي كه برادرش كشته و پدرش غريب و تنها مانده است.
پدر نيز با شنيدن كلام غمبار دخترش، بر زبانش جاري ميشود: «انّا للّه و انّا اليه راجعون»2
با پرواز آب آور
خيمهنشينان، در درياي از عطش غرق شدهاند. كودكان ناباورانه به بزرگترها مينگرند. نگاههاي دردمندانه آنها «عباس عليهالسلام » را سوي «فرات» كشانده است. او با مشك خشكيدهاش رفته است تا براي گرفتارانِ اين درياي عطش، آب بيارود. ساعتي است كه چشمان منتظر و نگران بچهها به سمت «علقمه» دوخته شده است. امام به ميدان رفته است تا خبري از او بياورد. و بعد، در حالي كه دستش را به كمر گرفته است، باز ميگردد. تنها و اندوهگين است. سكينه به جلوش شتافته، عنان اسبش را ميگيرد و ميگويد:«يا ابتاه! هَلْ لَكَ عِلْمٌ بِعَمِّيَ العَباس؟!»
پدرم! از عمويم عباس چه خبر؟ او به من وعده آب داده بود!
امام كه به سوز دلِ دخترش پيميبرد، ميگويد:
«يا اِبْنَتاه! اِنَّ عَمَّكَ العباس قُتِلَ وَ بَلَغَتْ روحَهُ الجنان؛»
دخترم! ديگر منتظر عمويت نباش، عمويت عباس كشته شد و روحش به بهشت رسيد.
صداي شيون سكينه و نيز عمّه داغدارش، زينب عليهاالسلام بلند ميشود: «وا اخاه! واعباساه! واقِلَّةَ ناصراه...!»
واي برادر! واي عباس! واي از كمي يار و ياور...!3
با ديدن قنداقه خونين
عطش، جابرانه بيداد ميكند. گلهاي حسيني يكي بعد از ديگري در باغستان آتش زدهي نينوا، بر زمين ميافتند. و چه زود به خيل سعادتمندان جاويدان ميپيوندند!به راستي كه گرما و عطش چه بيرحمند و سوزاننده! نه بزرگ ميشناسند و نه كوچك. و اينك «علياصغر عليهالسلام » را نيز به مسلخ عشق و ميدان كارزار كشانده است. بابا كه بر ميگردد، قنداقه كوچكترين سربازش را در بغل دارد. سفيدي قنداقه به رنگ خون درآمده است. چه شده باشد؟!
سكينه به استقبال پدر ميرود و خوشبينانه ميگويد:
«يا اَبَة! لَعَلَّكَ سَقَيْتَ اخي الماء!»
پدرجان! گويا برادرم اصغر را سيراب كردي!
از آسمان ديدگان پدر، بارانِ اشك ميبارد و دردمندانه ميگويد:
دخترم! بيا قنداقه برادرت را درياب، كه براثر تير دشمن، سرش جدا شده است.4
هنگام وداع با پدر
زمان چه زود ميگذرد و درد جانكاه، بردلهاي محزون و ماتمزده نينوائيان، باقي ميماند. غم را توان شمارش نيست. آغازي دارد و فرجامي؛ و اينك در فرجام آن عصر خونين، نوبت به كاروان سالار زينب و سكينه رسيده است. همان كاروان سالاري كه پيكر پاره پاره شاهدانِ عشق را يك تنه در زير آن خيمه خون گرفته جمع كرد، و بعد از اتمام پويندگان مسير سرخ شهادت، ستون آن را كشيد و سينه مجروح خيمه را بر زمين گرم كربلا خواباند.سكينه و ديگر بانوان حرم، تنها به او دل بسته بودند. امام بعد از وداع با فرزند دردمندش «سجّاد عليهالسلام »، و خواهر صابرش «زينب عليهاالسلام »، به سوي سكينه ميرود. دختر با نظاره حال پدر، ناباورانه ميگويد:
«يا ابتاه! ءَاِسْتَسْلَمْتَ لِلمَوتِ فَاِلي مَنْ اِتَّكَلُ»؛
پدرم! آيا تسليم مرگ شدهاي؟ بعد از تو من به چه كسي پناه ببرم؟
امام كه پردهاي از اشك، مزاحم ديدگان بيقرارش شده است، ميگويد:
نور چشمم! چگونه كسي كه يار و ياوري ندارد، تسليم مرگ نشود؟!
دخترم! بدان كه رحمت و ياري خدا، در دنيا و آخرت از شما جدا نگردد.
دخترم! بر قضاي الهي صبر كن و شكايت مبر؛ زيرا كه دنيا محل گذر و آخرت خانه هميشگي است.»
گويا دنياي از يأس و نا اميدي، دل كوچكِ دختر را فراميگيرد و انبوهي از درد و غم، در سينه پراسرارش فشرده ميشود. در آن دم كه همه راهها را بسته مييابد، به پدر خطاب ميكند:
«پدرجان! نميشود ما را به حرم جدّمان بازگرداني؟!»
امام در حالي كه نگاه مهرآميزي به دخترش دارد، ميفرمايد:
«اگر پرنده قطا را به حال خود بگذارند، در جايگاه خود آرام ميگيرد.»
امام با بيان اين جمله كوتاه، عمق مظلوميت خويش را به دختر خردسال و نسلهاي بعد، بيان ميكند و به آن گل نورسته باغ عصمت ميفهماند كه دشمن از ما دست بردار نيست و هرجايي كه برويم به تعقيبمان خواهد پرداخت.
سكينه با شنيدن كلام غريبانه پدر، اشك ميريزد. امام كه ياراي تماشاي گريههاي سكينه را ندارد، او را به سينهاش ميچسباند و اشك از ديدگان غمبار آن بانوي گرامي پاك ساخته و در پايان اين وداع جانسوز، شعر زيرا را خطاب به او زمزمه ميكند:
مِنْكِ الْبُكاءُ اِذِالحِمامُ دَهاني مادامَ مِنّي الرُّوحُ في جُثْماني تَأْتينَهُ يا خَيْرَةَ النِّسْوانِ فَاِذا قُتِلْتُ فَاَنْتَ اَولي بِالّذي
سَيَطُولُ بَعْدِي ياسَكِينَةُ فَاعْلَمي لاتُحْرِقي قَلْبي بِدَمْعِكِ حَسْرَةً فَاِذا قُتِلْتُ فَاَنْتَ اَولي بِالّذي فَاِذا قُتِلْتُ فَاَنْتَ اَولي بِالّذي
«سكينه جانم! بدان كه بعد از فرا رسيدن مرگم، گريهات بسيار خواهد شد. تا جان در بدن دارم، دلم را با افسون سرشك خويش مسوزان. اي برگزيده بانوان! تو بعد از كشته شدنم، بر هركسي ديگر، به من نزديكتري كه كنار بدنم بيايي و اشك بريزي.»5
غريبانه با اسب بيصاحب
دل سكينه نيز همراه بابا به ميدان رفته است؛ او همواره با نالههاي جانسوز و قطرات اشك، ياد و نام پدرش را گرامي ميدارد. ناگهان صداي شيهه ذوالجناح گوش او و عمهاش زينب را به ميهماني فراميخواند. نگاه اشك آلودش را به چهره غمبار عمهاش گره ميزند، زينب عليهاالسلام كه بيتابي او را درمييابد، ميگويد:«سكينه جانم! پدرت با آب برگشته است، به سويش بشتاب و از آبش بياشام.»
سكينه احساس ميكند كه ديگر انتظارش به پايان رسيده است. خوشبينانه و شتابان، دامن خيمه را برداشته قدمي به بيرون ميگذارد تا شايد چشمش به جمال ملكوتي امام عليهالسلام بيفتد. اما اسب بابا كه زينش واژگون شده است، چشم و قلب دخترك را ميگيرد. هماندم كولهباري از درد و رنج و اسارت، در ذهن كودكانهاش تداعي ميگردد. نالهاش در فضاي نيلگون و خون رنگ نينوا ميپيچد:
«وامحمداه! واغريباه! واحسيناه! واجدّاه! وافاطمتاه...!»
سپس نگاه مأيوسانهاش را به ذوالجناح ميدوزد و آنگاه با زمزمه ابيات زير، عقدههاي دل غمزدهاش را ميگشايد:
وَ اَلْقَيْتَهُ بَيْنَ الأَعادي مُجِدَّلا فَاِنْ عُدْتَ تَرْجُو عِنْدَنا وَ تُؤمِلاهُ اَمَيْمُونُ! اِرْجَعْ لا تُطيلُ خِطابَنا
اَمَيْمُونُ! أَشَفَيْتَ العُدي مِنْ وَلِيّنا اَمَيْمُونُ! اِرْجَعْ لا تُطيلُ خِطابَنا اَمَيْمُونُ! اِرْجَعْ لا تُطيلُ خِطابَنا
«اي اسب پرميمنت! پدرم را در ميان دشمنان، در خاك و خون گذاشتي؛ آنها پيكرش را مجروح ميسازند.
اي اسب! برگرد پدرم را بياور كه در اين صورت، نزد ما اميدوار و محترم خواهيد بود.»
ديگر زنان خيام نيز ذوالجناح امام را چون نگيني در ميان ميگيرند و به دورش حلقه ميزنند. سكينه را در اين دمادم غم و ماتم، بابا به سفر برده است. او كه توان تماشاي اسب خونين يال پدر را ندارد؛ ناگاه سر به سينه خاكِ گرم و تفتيده نينوا ميگذارد. لحظاتي هرچند كوتاه، از حريم آن همه ظلم و جنايت و درندهخويي، بيرون ميرود. آنگاه كه به هوش ميآيد، نگاه مأيوسانه خويش را به اسبِ فرو رفته در اقيانوس ماتم، ميدوزد و خطاب به آن «بيزبان» وفادارتر از هزاران «زباندار» بيوفا، درد دل ميكند:
«يا جوادُ هَلْ سُقِيَ اَبي اَمْ قُتِلَ عَطْشاناً؛
اي اسب! آيا پدرم را آب دادند يا با لبتشنه به شهادت رساندند.»6
كنار پيكر خورشيد
طوفاني كه از هواهاي نفساني و شيطاني يزيديان، برخاسته بود، اينك رو به آرامش و سكوت نهاده است. از چكاچك شمشيرها و دريدن نيزهها كاسته شده است. بركههاي از خون و اشك، سينه كِدر دشت سوزان بلا را سرخگون و مرطوب نموده است. بخشي از فضاي دم كرده و وحشتزاي كربلا را، گرد و غبارِ كشنده و دلگيري پرنموده است. اينك صداي دويدن اسبها و نالههاي جانسوز كودكانِ پنهان شده در بُن خارها به گوش ميرسد. نگاههاي دردمند بچّهها به بزرگترها دوخته شده است. بزرگترها ميگريند و صبر ميكنند؛ گه گاهي نيز با بيان جملات آتشين و بيدارگر، تنور اين حماسه بزرگِ تاريخ را گرم نگه ميدارند. سواران مشعل به دست يزيدي از راه ميرسند و شعلههاي سوزان آتش، خيمههاي ايثار و مقاومت را فراميگيرد. دودِ برخاسته از خيمهها، به آسمان تيره و تار نينوا تَن سايانده، همراه با آه و نالهاي خيمهنشينانِ مجروح و غربت كشيده، آفاق دشت و دمن را پُر ميسازد. در چنين لحظاتِ وحشتزا و دلگير، آن بانوي قامت خميده ـ كه امّالمصائبش خوانند ـ تاب جدايي از آن خيمه نيمسوخته را ندارد. گويا آن عزيزي باقيمانده از دودمانِ پاكان، از درد و رنج، به خود ميپيچد. تنها آن دو ماندهاند و ديگران براساس فرمان «عابد عابدان»، مهاجر دشت نينوا شدهاند. همين طور بچهها كه با ديدن آن همه سنگدلي و تاراج، به آن سوي بوته خارهاي دشت، پناه بردهاند.ساعتي همچنان به آتش زدن خيمهها، نواختن سيليها، ربودن گوشوارهها و برداشتن روسريها ميگذرد و به ناگاه اقيانوس خروشان نينوائيان، به سكوت و حيرت روي ميآورند. و با گسترده شدن چتر سياهي شب، دود و غبار دشت نيز فرو مينشيند. يزيديان سرمستِ جهل و جمود، در آن واپسين لحظات «آتش و غارت»، زنان و كودكان تشنه را گرد ميآورند و با تهديد و ارعاب و پرخاش، رِداي اسارت بر قامت آن ملكوتيان بهشتيتبار ميپوشانند و آنان را از مسيري كه از قتلگاه شهيدانِ شاهد ميگذرد؛ عبور ميدهند؛ و به مقصد كوفه بياعتبار و شام فرو رفته در جهنّم جهالت، به پيش ميبرند. اسيران زجر كشيده نشسته بركجاوهها، با ديدن كشتههاي رعنا جوانان خويش، چون مرغكان رها شده از قفس، به پايين ميپرند و هركدام چون مادري دورمانده از طفل خويش، خونينتنانِ عرصه «عشق و ايثار» را به آغوش ميگيرند. از جمله آنها سكينه است. او با مشاهده پيكر بيسر، ناله كنان، خود را روي نعش پدر مياندازد. چون او را تاب تحمّل آن همه ظلم و بيداد نيست؛ از هوش ميرود. وقتي كه به حالت عادّي برميگردد، از زبان پدر شهيدش چنين ميسرايد:
اَو سَمِعْتُمْ بِغَرِيبٍ اَو شهيدٍ فَانْدُبُوني وَ بِجُرْدِ الْخَيْلِ بَعْدَ الْقَتْلِ عمداً سَحِقُوني كَيْفَ اَسْتَسْقي لِطِفْلِ فَاَبَواْ اَنْ يَرْحَمُوني يا لَرَزْءِ وَ مُصابٍ هَدَّ اَرْكانَ الْحُجُوني فَالْعَنُو هُمْ ما اِسْتَطَعْتُمْ شيعَتي في كُلِّ حين7 وَيْلَهُمْ قَدْ جَرَحُوا قَلْبَ رَسُولِ الثّقلين
شيعَتي ما اِن شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْكُرُوني وَ اَنَا السَّبطُ الّذي مِنْ غَيْرِ جُرمٍ قَتَلُوني لَيْتَكُمْ في يَومِ عاشورا جميعاً تَنْظُرُوني وَسَقُوهُ سَهْمَ بَغْيٍ عَوَضَ الْماءِ المَعينِ وَيْلَهُمْ قَدْ جَرَحُوا قَلْبَ رَسُولِ الثّقلين وَيْلَهُمْ قَدْ جَرَحُوا قَلْبَ رَسُولِ الثّقلين
«شيعيان من! هرگاه آب خوشگوار نوشيديد، لبان تشنه من را به ياد آوريد؛ و هرگاه سخن از غريب و شهيدي شنيديد، به ياد غربت و شهادت من گريه كنيد؛ من فرزند پيامبري هستم كه بدون جرم و گناه كشتند و بعد از كشتنم، از روي عمد، بدنم را پايمان ستم ستوران كردند؛ اي كاش در روز عاشورا بوديد و ميديديد كه چگونه براي كودكم آب طلبيدم ولي دشمنان به جاي آب، با تير ستم، او را سيراب كردند! آه، چه فاجعهاي غمانگيز و دردناكي كه براثر آن، كوههاي بلند مكّه به لرزه آمدند و ويران شدند. واي برآنها كه با اين عمل خويش، قلب مبارك رسول خدا صلياللهعليهوآلهوسلم را جريحهدار نمودند؛ شيعيان من! هرچه در توان داريد، در هرزمان، دشمنان ما را لعن و نفرين كنيد.»
سكينه سرودههاي پدر را به پايان ميرساند. از كشته پدر، توان دل برداشتن ندارد؛ همچنان به پيكر خونين او چسبيده است. ناگهان صداي مردي از آن نامردانِ نابكار ـ كه آنها را به نشستن در كجاوههاي اسيري فراميخواند ـ در دشت ميپيچد. و سرانجام، جمعي از يزيديان سنگدل، سر ميرسند و دخترك يتيمِ گريان را، از نعش پدر جدا كرده كشان كشان به كاروان در حالِ حركت ميرسانند.
گل اگر نيست ولي صفحه گلزاري هست آخر اين قافله را قافلهسالاري هست يوسف آنجا كه بود، گرمي بازاري هست بال و پر سوختهاي، مرغ گرفتاري هست اي پدر! هيچ نداني كه در اين انجمنت .
مبريدم كه در اين دشت مرا كاري هست ساربانان مزنيد اين همه آواز رحيل گريه من بر سرنعش پدر، بيجا نيست! اي پدر! هيچ نداني كه در اين انجمنت اي پدر! هيچ نداني كه در اين انجمنت .
در راه شام
كاروان اسيران تشنه، دل بيابان سوزان را ميكاود. دور نماي سرسبزي، برق چشمهاي سوخته را ميگيرد. كاروانيانِ در جستجوي آب و سايه، بدان سو رهسپار ميشوند. بعد از مدتي راه پيمودن، به منزلگاه «قصربنيمقاتل» ميرسند. اينجا كربلاي ديگر است. عطش و گرما بيرحمانه، حنجرههاي سوخته كودكان حسيني را به تب و لرز انداخته است. ساربانان سنگدل، براي خود خيمههاي برپا كردهاند؛ اما اسيران زجرديده دشت بلا، در زير آن آفتاب سوزان بيابان، بيسرپناه ماندهاند. زينب عليهاالسلام ، دست برادرزاده تبدار و دردمندش را گرفته به سمت سايه شتري ميشتابد. با بادبزني كه در دست دارد؛ صورت نحيف سجّاد عليهالسلام را باد ميزند. هريك از اسيران اهلبيت عليهمالسلام ، در آرزوي رسيدن به سايهاند. آنها افسرده و ناشاد به آن سوي بوته خارها و درختچههاي بيابان پناه گرفتهاند. در اين ميان سكينه نيز به دنبال سايهاي است. درختي، برق نگاهش را ميربايد. تنها و رنجور، بدان سو ميشتابد. خاكهاي زير درخت را جمع نموده بالشي از خاك به وجود ميآورد و به دور از سايه شلاّق يزيديان، اندكي ميآسايد. لحظاتي بعد، كاروان آماده حركت ميشود. خواهرش فاطمه كه «هممحمل» اوست؛ جاي خالي سكينه را ميبيند. فرياد زنان، ساربان را آگاه ميكند. ساربان با خون سردي ميگذرد. فاطمه كه اندوه ناپديد شدن خواهرش، روي دلش سنگيني ميكند، خطاب به ساربان ميگويد:«سوگند به خدا! تا خواهرم را نياوري سوار نميشوم»؛
ساربان به ناچار رو به بيابان صدا ميزند:
«آهاي سكينه! آهاي سكينه!»
كاروان حركت ميكند. لحظه به لحظه از نقطه آغازين، فاصله ميگيرد.
سرانجام سايهاي كه سكينه در زير آن آرميده است ـ با تابش مستقيم آفتاب ـ ناپديد ميشود؛ گرماي خورشيد بيدارش ميكند؛ وقتي چشمانش به جاي خالي قافله ميافتد؛ با پاهاي برهنه ميدود و فرياد ميزند:
«خواهرم فاطمه! مگر من «هممحمل» تو نبودم؟ رفتي و مرا در بيابان تنها گذاشتي!»
كاروان همچنان به پيش ميرود. فاطمه نگران خواهرش سكينه است. چشمان اشكبارش را به دل بيابان ميدوزد تا شايد گمكردهاش را بيابد. به ناگاه چشمش به سكينه ميافتد كه در حال دويدن بر روي خارهاي مغيلان است. رو به سوي ساربان، فريادش دل بيابان را ميكاود:
«ساربان! شتر را نگهدار، سوگند به خدا! اگر خواهرم نرسد، خود را به زمين مياندازم و فرداي قيامت در نزد جدم رسول خدا صلياللهعليهوآلهوسلم خونم را از تو مطالبه ميكنم.»
دل ساربان نيز از مظلوميت آن دو خواهر گرفتار خصم، به رحم ميآيد و شتر را نگه ميدارد تا سكينه فرا رسد.
از بس بروي خار مغيلان دويدهام از اين دو، مرگ را ز ميان برگزيدهام ما بين مرگ و زندگي بيحضور باب
مجروح گشته پاي من اندر مسير عشق ما بين مرگ و زندگي بيحضور باب ما بين مرگ و زندگي بيحضور باب
شاعر دل سوخته عرب نيز چه زيبا مظلوميت سكينه را به تصوير كشيده است:
ما حالُ مَنْ رَقَّ لَهَا الشّامِتُ رَقَّ لَهَا الشّامِتُ مِمّا بِها
رَقَّ لَهَا الشّامِتُ مِمّا بِها رَقَّ لَهَا الشّامِتُ مِمّا بِها
«دل دشمن شماتت كننده نيز به حال سكينه سوخت؛ به راستي، در چه حال است؛ كسي كه دل دشمن براي او ميسوزد!»8
در مجلس يزيد
كاروانِ رنج ديده اسيرانِ ديارِ شام، شهرها و قصبات زيادي را پشت سرگذاشته و اينك به كانون ظلم و استبداد رسيده است. فرعونيان شام از ديرباز، شهر را آراسته و مردمان نابخرد را به تماشاي اسيران به اصطلاح «خارجي!»، فراخواندهاند. بلهوسان و ظاهر پسندانِ شام، با پوشيدن جامههاي فاخر خويش، در دو سوي مسير عبور اسيران، به تماشا ايستادهاند. لحظه به لحظه كاروان دردمند و بلاكشيده اسيران كربلا، به محاصره نگاههاي زهرآلود شاميانِ فرو رفته در خوابِ مرگ، در ميآيند و سرانجام در مجلس بازمانده ناپاك ابوسفيان وارد ميشوند. مجلس را همهمهاي فراگرفته است. رنج آن همه كشتار، اسارت و فرسنگها راه دويدن و هجران كشيدن به جاي خود، كه نگاههاي مسموم و هوسانگيز آن نامحرمان نامرد، قلب دختركان خاندان عصمت را ميفشارد و بيش از قبل، بر حجم آلام جانگدازشان ميافزايد.مجلس، با جملات شورانگيز و گريههاي مستمر اسيران، به انفجار ميرسد. در لحظه عبور اسيران از مقابل جايگاه، ناگهان چشمهاي جهنّمي حاكم ستمپيشه شام به سكينه ميافتد. هماندم از اطرافيانش ميپرسد:
«اين زن كيست؟»
پاسخ ميدهند كه «او سكينه، دختر حسين عليهالسلام است.»
سكينه بر اثر نداشتن روپوش، مچ دستش را مقابل صورت آفتاب زده و سيليخوردهاش قرار ميدهد تا جمال و كمال ملكوتياش را، از نگاه آن جنايتكاران «غافل و بيدرد» پنهان سازد. يزيد كه باده جاه و جلال، عقل و بصيرتش را ربوده است، به او مينگرد و ميپرسد: «چرا گريه ميكني؟»
دختر پيشواي شهيدان كربلا، نه از شهادت پدر و برادرانش شكوه ميكند و نه از بار اسارت خويش و همراهانش، سخني بر زبان ميآورد؛ بلكه خطاب به يزيد فرورفته در لنجزار كينه و عصيان، ميگويد:
«چگونه گريه نكند دختري كه پوشش ندارد تا در مقابل نگاههاي تو و مردمان پست فطرت شام، صورتش را بپوشاند.»
و چه نيكو است، پيام شايستهاش به نوباوگان شيفته و شيداي حقيقت؛ و چه زيباست، فرياد و كردار بيدارگرش، كه در آسمان ابرآلود شام طنين افكند و خوابِ جهل و جمود را بر خفتگان و غافلان عالم حرام كرد.
همان جاست كه يزيد ميگويد: «اي سكينه! پدرت حقّ مرا منكر شد و با من قطع رحم كرد و در رياست و رهبري با من ستيز نمود.»
سكينه در حالي كه همچنان چشمان گريانش را در فراسوي مجلس ميچرخاند، قاطع و پيروزمندانه چنين لب به سخن ميگشايد:
«اي يزيد! از كشتن پدرم خوشحال نباش كه او مطيع خدا و رسولش بود و دعوت حق را لبيك گفت و به سعادت نائل شد. ولي روزي خواهد آمد كه تو را بازخواست كنند؛ خود را آماده پاسخگويينما، از كجا كه بتواني پاسخ دهي؟»
يزيد كه با شنيدن كلام آن دختر اسير، پايههاي ستم خويش را لرزان ميبيند؛ او را از سخن گفتن بازداشته آمرانه دستور ميدهد: «ساكت باش! پدرت حقّي بر من نداشت.»9
در خرابه شام
مدتي است كه اسيران را در خرابهاي بيسقف و ستون، در جوار كاخهاي ظلم و بيداد، جاي دادهاند. اسيرانِ وادي غم، جز آه، افسوس، تبليغ و مقاومت كاري ندارند. پرستوهاي مهاجري كه بر روي خاكهاي خرابه، شبانه روز ميگريند و با اشك و ندبههاي مستمرّ خويش به استحكام پايههاي انقلابِ سرخ فامِ پيشواي شهيدانشان ميپردازند. گه گاهي كه از آن سوز و ناله و ارشاد، خسته و فارغ ميشوند؛ مظلومانه سر بر كف خرابه ميگذارند و به خواب فرو ميروند. از همين قبيل است كودكاني كه بعد از بهانه گرفتنها و اشك ريختنها، سر به خاك خرابه نهادند و تا ابد خاموش شدند!ولي خواب سكينه اينگونه نبود. او در چهارمين روزي كه در شام، خرابهنشين شده بود، رؤياي شهد و شيريني را تجربه كرد كه به اسيران خاك نشين شام چنين تعريف نمود: «... آدم ، ابراهيم ، موسي و رسول خدا صليالله عليه وآله وسلم را ديدم. آنگاه چشمم به پنج «هَودَجي» از نور افتاد كه در ميان هر هودج، بانويي بود كه به سوي من ميآمدند. اولي حواء، دومي آسيه، سومي مريم و چهارمي خديجه عليهاالسلام بود. چشمم به بانوي پنجم افتاد. دستهايش را روي سرش نهاده بود و اشك ميريخت. پرسيدم: كيستي؟
فرمود: جدّه تو فاطمه، دختر محمّد ، مادر پدرت.
با خود گفتم: به خدا سوگند! مصائبي كه بر ما وارد شده است را به او ميگويم و با او به درد دل ميپردازم. آنگاه خودم را به او نزديك كردم، در حالي كه باران اشك از ديدگانم جاري بود، گفتم:
يا اُمَّتاه! جَحَدُوا وَاللّهِ حَقَّنا؛
يا اُمَّتاه! بَدَّدُوا وَاللّهِ شَمْلَنا؛
يا اُمَّتاه! اِسْتَباحُوا وَاللّهِ حَريمَنا؛
يا اُمَّتاه! قَتَلُوا وَاللّهِ الحُسينُ اَبانا؛
اي مادر! به خدا حق ما را انكار؛ جمعيّت ما را پراكنده؛ حريم ما را مباح و پدرمان حسين را كشتند.
هنگامي كه سخنانم به اينجا رسيد، ديدم مادرم فاطمه، منقلب شد و در آن حال فرمود:
« كَفّي صَوتَكِ يا سَكِينَةُ، فَقَدْ اَقْرَحْتِ كَبَدي وَ قَطَّعْتِ نِيّاطَ قَلْبي، هذا قَميصُ اَبيكَ الحسينِ مَعي لا يُفارِقُني حَتّي اَلقَي اللّهَ بِهِ؛
اي سكينه! بيش از اين مگو كه جگرم را سوزاندي و مجروح كردي؛ بند دلم را بريدي؛ اين پيراهن پدرت حسين است كه از من جدا نشود تا خدا را در روز قيامت ملاقات كنم.»10
در انتهاي اسارت
اسيران اهلبيت عليهمالسلام ، كاخهاي ستم پيشگان شام را، با خطبههاي آتشين خويش ويران كردند و حقّانيّت و مظلوميت سالار شهيدان را به گوشهاي ناشنواي شاميانِ فرو رفته در ظلمت سراي جهل، رساندند؛ سپس با قلب سوزان و نواي غم، آهنگ شهر پيامبر خدا صلياللهعليهوآلهوسلم را نمودند.سكينه در ميانه راه، فرصتي مييابد تا سر به گوشه محمل گذاشته، لحظهاي به دور از هياهويِ سفيانزادگان بياسايد. كاروان بر سر دوراهي كربلا و مدينه رسيده است. ناگهان دختر دل شكسته دلداده پدر، از خواب برميخيزد. نسيم تربت پاك شهيدان كربلا، صورتش را مينوازد و بوي كوي دوست، در مشامش ميپيچد. چشم به عمهاش ميدوزد و آنگاه كلماتي بر زبان ميآورد كه مضمون آن را «جودي خراساني» چنين به نظم آورده است:
مرا اندر مشام جان برآيد كه بوي مشك و ناب و عنبر آيد در اين صحرا صداي اصغر آيد كه استقبال ليلا، اكبر آيد سرِ راه عروس مضطر آيد بكويت زينب غم پرور آيد قبول خاطر زارت گر آيد تو را از گريه كام دل برآيد دوباره شمر دون با خنجر آيد اگر در حشر ما اين دفتر آيد.11* كند جودي به محشر، محشر از نو
شميم جان فزاي كوي بابم گمانم كربلا شد عمه نزديك بگوشم عمه از گهواره گور مهار ناقه را يكدم نگهدار مران اي ساربان يكدم كه داماد حسين را اي صبا برگو كه از شام ولي اي عمّه دارم التماسي كه چون اندر سر قبر شهيدان در اين صحرا مكن منزل كه ترسم كند جودي به محشر، محشر از نو كند جودي به محشر، محشر از نو
سكينه مرثيه سراي عشق
روزهاست كه زائران سياهپوش نينوا، زانوان غم در بغل دارند. چه جانسوز است قبر به قبر سيركردن آن كبوترانِ باغستانِ ولايت! و چه زيباست و عبرتانگيز، عشق و وفاي زنان و مردانِ اين دودمان!آنها كه هنوز سيلاب خون و درياي عطش را از ياد نبردهبودند؛ با اشك چشم و سوز دل، غبار از حرم كربلائيان سرافراز، زدودند. و اينك به فرمان سيدعابدان و پيشواي ساجدان، برآنند كه با قبور شهيدان وداع كنند.
در آن واپسين لحظات حضور در لالهزار عشق و خون، سكينه بار ديگر، زنان و كودكانِ آماده سفر را در فراسوي قبر شريف پدر، فرا ميخواند و در آن گيرودارِ وداعهاي جانسوز، محفل سوگواري برپا ميكند. بانوان شكسته دلِ خاندان وحي، با آه و ناله، قبر كاروان سالار خويش را حلقه ميزنند. در آن جمعِ محزون و داغدار، مرثيههاي سكينه تماشايي است:
بِلا كَفَنٍ وَ لا غُسْلٍ دَفيناً لاَِحْمَد وَالوَصِيِّي مَعَ الاَميناً اَلا يا كربلا نُودِعُكَ رُوحاً
اَلا يا كربلا نُودِعُكَ جِسماً اَلا يا كربلا نُودِعُكَ رُوحاً اَلا يا كربلا نُودِعُكَ رُوحاً
هان اي كربلا، با پيكري وداع ميكنيم كه بدون غسل و كفن در اين مكان دفن شده است!
هان اي كربلا، همراه امينمان ـ امام سجاد عليهالسلام ـ در مورد حسيني با تو وداع ميكنيم كه روح و وصيّ پيامبر صلياللهعليهوآلهوسلم بود.12
پی نوشت :
* كليّات جودي خراساني، ص 152.
1. معالي السبطين في احوال الحسن و الحسين(ع)، محمد مهدي حائري، جزء 2، ص 127 و 129.
2. الوقايع والحوادث، شيخ محمدباقر ملبوبي، ج 3، ص 131.
3. سوگنامه آل محمد(ص)، محمد محمدي اشتهاردي، ص 310 به نقل از كبريت احمر، ص162.
4. همان.
4. همان. 5. معالي السبطين، جزء 2، ص 13؛ الوقايع و الحوادث، ج 3، ص 192.
6. همان، جزء 2، ص 29 و 90؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص 371؛ به نقل از تذكرةالشهداء، ملاحبيب اللّه كاشاني، ص 349.
7. الوقايع والحوادث، ج 3، ص 269؛ معالي السبطين، جزء 2، ص 31؛ سوگنامه آل محمد، ص 398 به نقل از منتهي الآمال، ج 1، ص 293.
8. سوگنامه آل محمد(ص)، به نقل از وقايع الايام خياباني، ص 292.
9. معالي السبطين، جزء 2، ص 96؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص 456.
10. لهوف، سيدبن طاووس، ترجمه محمدطاهر دزفولي، ص 344؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص 484 به نقل از بحارالانوار، ج 45، ص 140.
11. سوگنامه آل محمد(ص)، ص 498، به نقل از تذكرةالشهداء، ص 438.
12. معالي السبطين، جزء 2، ص 118؛ سوگنامه آل محمد(ص)، ص 511.
ادامه مطلب

تبلور عزت مداري عاشورا در سيره زينبي (س)
چكيده : نهضت سيد الشهداء يك حماسه بزرگ اسلامي- الاهي بود كه عزت و كرامت انساني را در ميان مسلمانان زنده كرد. در حالي كه يك قيام به ظاهر شكست خورده بود. براي اسراي اين قيام عزت و كرامت چه مفهومي داشت؟ تبيين نقش عزت و عزت مداري در واقعه عاشورا و همنچنين پرداختن به عزت نفس و اقتدار حضرت رينب (س) در اين نوشتار مورد بحث قرار مي گيرد. اين پژوهش كه به شيوه توصيفي تحليلي انجام شده است مي رساند كه : حادثه كربلا از بدو امر بر مبناي پاسداري از عزت و كرامت انسانها شكل گرفته است و عزت محوري در گفتار و كردار امام حسين (ع) نمود بارزي دارد. درخشان ترين الگوي عزت محوري پس از امام حسين در عملكرد حضرت زينب (س) قابل مشاهده است حفظ اقتدار و عزت در لباس اسارت، كار بزرگي است تنها عقيله بني هاشم توان انجام آن را دارد.
كليد واژه: عاشورا/امام حسين (ع) عزت/حضرت زينب (س)/ اركان عزت /كرامت نفس.
مقدمه: وجود آدمي همواره همنشين سختيها و مصائب است. «لقد خلقنا النسان في كبد : هر آدينه آدمي را در سختي و رنج آفريده ام »(بلد90/4). «آري انسان از آغاز زندگي ، حتي از آن لحظه اي كه نطفه او در قرارگاه رحم واقع مي شود، مراحل زيادي از مشكلات و درد و رنجها را طي مي كند ت متولد شود و بعد از تولد در دوران طفوليت و سپس جواني و از همه مشكل تر دوران پيري ، مواجه به انواع مشقتها و رنجهاست و اين است طبيعي زندگي دنيا.مكارم شيرازي ، 1379 ج 27 ص 10 گوهر وجودي آدمي بدون مواجه با سختيها و رنجها به كمال غايي خويش دست نخواهد يافت زيرا مصائب و سختيها صيقل دهنده روح و جان آدمي است باوجود اين ، بدون سلامت روان ، اين مصائب نه تنها عامل تعالي انسان نخواهد بود ، بلكه به عنوان عاملي مخرب ، تعادل روح و جان انسان را بر هم مي زند واو را با تنشهاي فراواني مواجه مي سازد به گونه اي كه اين تنشها گاه زندگي انسان را تهديد مي كند. يكي از مهمترين عوامل مؤثر در سلامت روان عزت نفس است خودباوري و عزت نفس بالا همواركننده مسير زندگي آدمي در سختيها و مصائب است يكي از پيامدهاي مهم عزت نفس آرامش روان است اين آرامش روان خود كنترلي را در انسان افزايش مي دهد و نتيجه افزايش خود كنترلي مواجه عاقلانه و كارامد با شرايط موجود است انساني كه از عزت نفس بالايي برخوردار است نه تنها تسليم شرايط سخت و ناگوار نمي شود بلكه از شرايط موجود بيشترين بهره برداري را مي كند بارزترين تجلي عزت نفس در مصائب و سختيها در واقعهعاشورا تبلور يافته است واقعه اي كه بنا به فرمايش امام صادق سوگناك ترين روزهاست با وجود اين تبلور عزت نفس در سپاه به ظاهر مفلوب امام حسين و بازماندگان ايشان آنها را به فاتحان هميشه تاريخ مبدل نمود بدون شك عقيله بني هاشم حضرت زينب كبري (س) از جمله تأثير گذارترين شخصيتهاي اين واقعه است كه با عزت و اقتدار رسالت شهداي كربلا رابه سر منزل مقصود رساند.
ادامه مطلب

گفتاري در مدفن حضرت زينب(سلام الله عليها)
کليدواژه ها: حضرت زينب(سلام الله عليها) / مدفن /مدينه/ قاهره/ دمشق/ مزارات اهل بيت.
مقدمه
بيان سيّد محسن امين
ياقوت(م626) در معجم البلدان مي نويسد:«راويه بلفظ راويه الماء قريه من غوطه دمشق بها قبر امّ کلثوم.»(نک:8؛حرف راء:9) ابن عساکر- که در اوايل قرن پنجم مي زيسته- آنجا که دربارة مساجد دمشق مي نويسد، آورده است : مسجد راويه مسجدي بر قبر امّ کلثوم است و البتّه اين امّ کلثوم دختر رسول خدا(صلي الله عليه و آله) –که همسر عثمان بود- نيست. ام، کلثوم دخت پيامبر(صلي الله عليه و آله) در زمان حيات رسول خدا(صلي الله عليه و آله) رحلت کرد و در مدينه مدفون شد. نيز اين امّ کلثوم، امّ کلثوم دختر علي(عليه السلام)و فاطمه(عليها السلام) که به ازدواج عمربن خطّاب در آمد نيز نيست؛ زيرا او وپسرش زيدبن عمر در مدينه در يک روز از دنيا رفتند. اين قبر متعلق به بانويي از اهل بيت است که به اين نام ناميده شده است و نسب او حفظ نشده است.(ج:7 ص:7، 136)
متذکّر مي شويم که اين قبر به «قبر امّ کلثوم» در ميان مردم معروف است بدون اينکه نامي از زينب باشد.ياقوت و ابن عساکر نام پدر اين خانم را ذکر نکرده اند و اشاره اي به نام زينب هم ندارند و فقط گفته اند امّ کلثوم. از گفتة ايشان حاصل نمي شود که او دختر علي بن ابي طالب(عليه السلام) باشد.(همان)
سيّد محسن امين دربارة مکان قبر آن حضرت مي نويسد:واجب است که قبر ايشان در مدينة منوّره باشد.ثابت نشده است که که آن حضرت پس از بازگشت به مدينه –از سفر کربلا و کوفه و شام- از مدينه خارج شده باشد.(همان) ابومخنف صحابي امام حسين و امام حسن و اميرالمؤمنين(عليهم السلام) پس از گزارش واقعه کربلا و سفر کاروان اسرا به کوفه و شام، ذيل عنوان إلي المدينه مي نويسد:« فخرج بهم و کان و کان يسايرهم باللّيل أمامه حيث لايفوقون طرفه، فاذا نزلوا تنحّي عنهم و تفّرق هو و اصحابه حولهم لهم، و ينزل منهم بجيث اذا أراد انسان منهم وضوءا أوقضاء حاجه لم يحتشم. فلم يزل ينازلهم في الطريق هکذا، ويسألهم عن حوايجهم، و يلطفهم حتّي دخلوا المدينه.»(ج:10 ص: 1، 501)
بيان برخي کتب تاريخي
نقد و بررسي
1) هيچ يک از مورّخان زينب کبري را امّ کلثوم نناميده اند. آن حضرت را زينب کبري ناميده اند؛ در کنار ذکر نام امّ کلثوم کبري که هر دو فرزند اميرالمؤمنين(عليه السلام) و حضرت زهرا(عليها السلام) بودند.(ج:12 ص:8 463 ج:1 ص:2 475، ج:3 ص:3 263)
2) اينکه گفته شده در دمشق نزديک قبر همسرش عبدالله بن جعفر مدفون است، سخن درستي نيست؛ زيرا مورّخان و شرح حال نويسان، محل قبر عبدالله را مدينة منوّره گفته اند.( ج:5 ص: 3، 17؛ ج:4 ص:4، 37) چنان چه يعقوبي مي نويسد: عبدالله بن جعفر بن ابي طالب حدود سن نود سالگي، در سال 80، در مدينه از دنيا رفت.(ج:14 ص:2، 198) عبدالله هنگام خروج امام حسين(عليه السلام) از مدينة رسول خدا(صلي الله عليه و آله) در مدينه بود و زمان ورود کاروان حضرت سجّاد واهل بيت(عليهم السلام) نيز در مدينه بود.
3) اينکه گفته شده حضرت زينب(سلام الله عليها) با همسرش عبدالله بن جعفر در سال مجاعه(قحطي) به شام رفت، با وجود بررسي فراوان، در کلام هيچ يک از مورّخين ديده نشده است و اين گفته حدسي است که از توهّم بودن قبر حضرت زينب(سلام الله عليها) در شام در ذهني متبادر شده است. گويندة اين مطلب شنيده که قبري به نام زينب در شام است و گمان کرده که متعلّق به حضرت زينب(سلام الله عليها) است؛ در حالي که اين زينب ديگري است و مردم گمان کرده اند که چون مورد توجّه است، قبر فردي باکمالات است.
سيّد محسن امين مي نويسد: در کتابي چاپ شده در مصر، خواندم که قبر حضرت زينب(سلام الله عليها) به صورت مخفي از شام به مصر منتقل شده است؛ در حالي که زينبي که در مصر مدفون است زينب دختر يحيي حسنيه يا حسينيه است.
4) مورّخان دربارة زمينها و مزارع متعلّق به عبدالله بن جعفر مطلبي نياورده اند .ضمن اينکه عبدالله در حبشه، از مادرش اسماء بنت عميس به دنيا آند.(ج:5 ص: 3ص:17) و در مدينه زيست و در مدينه از دنيا رفت (ج:14 ص:2 198)؛ در حالي که معاويه و پسرش يزيد سالها بر شام حکومت کردند و دشمن خاندان پيامبر(صلي الله عليه و آله) و امير المؤمنين(عليه السلام) بودند؛ ازاين رو، هيچ گونه توجيهي براي اينکه او در شام زمين و مزرعه خريده باشد، نيست. پدرش جعفر طي،ار هم اهل مکه بود و چند سال دذ حبشه زندگي کرد . سپس به مدينه رفت و در آنجا شهيد شد و در شام زمين و مزرعه نداشت؛ تابر اساس گفته برخي، به سبب جود و سخاوت فراوان، آنها را ببخشد.
5) حضرت زينب(سلام الله عليها) که در راه کربلا و کوفه و شام وبه سبب حکومت يزيد، آن همه مصيبت ديد و عزيزترين عزيزانش شهيد شدند و در شام تحقير شد، آيا علاقه اي به ديدن دوبارة سام داشت؟ با آن همه مشکلات و غمها چگونه مي توانست در سرزمين معويه و يزيد زندگي کند؟!
6) چنانچه برخي نويسندگان اصرار دارند که اين قبر متعلّق به دختر اميرالمؤمنين(عليه السلام) است –چنان چه مشهور است که به نام امّ کلثموم است- ممکن است متعلّق به امّ کلثوم صغري دختر ديگر اميرالمؤمنين(عليه السلام) باشد که آن هم با بيان آغازين سيّد محسن امين که خط مکتوب بر آن به قرن ششم هفتم هجري مي رسد، بعيد است که متعلّق به دختران اميرالمؤونين(عليع السلام) باشد. والله اعلم.
صاحب کتاب رياحين الشريعه نيز دربارة مدفن آن حضرت معتقد است که در مدينه است؛ اگرچه علامت قبري ندارد.(ج:13 ص:3؛ 34) ايشان گزارش هاي مربوط به اينکه مدفن آن حضرت در مصر يا شام باشد را در مي کند؛ چنان که از کتاب «اخبار زينبيّات» نقل مي کند که پس از ورود حضرت زينب(سلام الله عليها) به مدينه، ميان آن حضرت و عمر بن سعيد اشدق اموي، والي مدينه-که از طرف يزيد بود- کدورتي حاصل شد. يزيد امر کرد حضرت زينب(سلام الله عليها) را از مدينه به مصر منتقل کنند. او هم در اوّل شعبان سال 61 هجري به مصر رفت و تا رجب سال 62 در مصر اقامت داشت تا در روز يکشنبه چهاردهم رجب،وفات يافت و در محلي که فعلاً الحمراء القصوي معروف است، مدفون گرديد. محلّاتي پاسخ مي دهد که اين قول مخالف قولي است که مدفن آن حضرت را در شام مي داند و با قول کساني که در مدينه مي دانند.(همان)
نکتة مهم
نتيجه:
منابع
1. ابن ابي الحديد، عبدالحميدبن هبة الله. شرح نهج البلاغه. تحقيق: محمد ابوالفضل ابراهيم. ج دوم. بيروت: داراحياءالکتب العربيّه، 1387،1386ق.
2. ابن اثير، علي بن محمد جزري. اسدالغابه في معرفة الصحابه. احمد ابراهيم البنا-محمد احمد عاشور. چاپ اول(7ج،قاهره:دارالشعب).چاپ دوم(5ج، بيروت:داراحياء التراث العربي)
3. ـــــــــــــــ . الکامل في التاريخ. تحقيق: عبدالله القاضي. بيروت: دارالکتب العلميّه،1407ق.
4. ابن حجر عسقلاني، احمد بن علي . الاصابه في تمييز الصحابه. مکتبه مصطفي محمد. 1358ق.
5. ابن عبدالبرّ، يوسف ابن عبدالله. الاستياب في المعرفه الاصحابو تحقيق: علي محمد البجاوي.مصر.
6. ابن عساکر، علي بن الحسن. تاريخ مدينه دمشق(تراجم النشاء). تحقيق: سکينه الشهابي. دمشق: دارالفکر.
7. امين، سيد محسن. اعيان الشيعه. تحقيق: حسن امين. بيروت: دارالتعارف للمطبوعات،1403ق.
8. حموي، ياقوت بن عبدالله. مجعم البلدان. تحقيق: فريد عبدالعزيز الجندي. بيروت: دارالکتب العلميّه.1410ق.
9. دهخدا، علي اکبر. لغت نامه. تهران: دانشگاه تهران.
10. الغامدي الازدي، لوط بن يحيي(ابومخنف). نصوص من تاريخ ابي مخنف. تحقيق: کتمل سلمان الجبوري. بيروت: دارالمحجّه البيضاء،1419ق.
11. غروي ناييني،نهله. محدّثات شيعه. تهران: مرکز علمي نشر آثار علمي دانشگاه تربيت مدرّس، 1387ش.
12. کاتب واقدي، محمد بن سعد. الطبقات الکبري. بيروت: دار صادر.
13. محلّاتي، ذبيح الله. رياحين الشريعهدر ترجمه دانشمندان بانوان شيعه. تهران: دارالکتب السلاميّه، 1368ش.
14. يعقوبي، احمد بن ابي يعقوب. تاريخ يعقوبي. تحقيق: عبدالامير نهنا. بيروت: مؤسّسه الاعلمي، 1413ق.
22 منبع:فصلنامه تخصصي سفينه
/ن
ادامه مطلب

اثبات وجود نازنین حضرت رقیه (س) (2)

نویسنده : سید مرتضی موسوی ازغندی
مؤیّدات :
الف- داستان ها
دخترک تشنه دنبال امام حسین علیه السلام :
هلال بن نافع می گوید در میان دو صف لشگر (دشمن) ایستاده بودم،دیدم کودکی از حرم امام حسین علیه السلام بیرون آمد، امام به سوی میدان آمد،کودک با گام های لرزان دوان دوان خود را به امام علیه السلام رسانید دامن آن حضرت را گرفت و گفت:یا أبَه!اُنظُر اِلَیَّ فَإنّی عَطشانٌ(ای پدر به من بنگر و ببین من تشنه ام).این تقاضای جگرسوز ازآن کودک شیرین زبان
مانند نمکی بود که بر زخم های امام علیه السلام پاشیده شد،به طوری که اشک از دیدگان حسین علیه السلام جاری گشت و فرمود: بُنَیَّه الله یُسقیکِ فَإنَّهُ وَکیلی(دخترم می دانم تشنه ای خداوند تو را سیرآب کند که او وکیل و پناهگاه من است).هلال گفت: پرسیدم این دختر کیست و با امام حسین علیه السلام چه نسبتی دارد؟ گفتند : او رقیه سلام الله علیها دختر سه ساله ی امام حسین علیه السلام بود.(27)
ادامه مطلب