
امام سجاد علیه السلام در شام و مدینه
به سوی شام
ابن زیاد، اهل بیت رسالت را در بیستم محرم سال 61 هجری به سوی دمشق روانه ساخت.
طبق فرمان یزید اسیران کربلا را با وضعی رقت انگیز و در حالی که امام چهارم (ع) به غل و زنجیر بسته شده بود به سوی شام حرکت دادند.
«مخضر بن ثعلبه ی عائذی» و «شمر بن ذی الجوشن ضبایی» با دو هزار نفر مسلح مأموریت داشتند که به سرعت، اسیران را به دمشق برسانند.
مسئولیت حفاظت سرهای مطهر شهیدان نیز به عهده ی گروهی که در رأس آنان، «زجر بن قیس» قرار داشت، گذاشته شده بود. (1)
مأموران ابن زیاد، خاندان پیامبر (ص) را سوار بر شتران بی جهاز از شهرها و روستاها عبور می دادند تا شیعیان، درس عبرت گرفته، فکر مبارزه با یزید را از سر بیرون آورند.
کاروان اهل بیت رسالت علیهم السلام در روز اول ماه صفر سال 61 وارد شام شدند. (2)
شمر دستور داد سرهای شهدا را در میان کاروان قرار داده و اسرا را از مرکز پر جمعیت عبور دهند. (3)
هنگامی که اسیران را از خیابانهای شام عبور می دادند، پیرمردی خود را به امام زین العابدین (ع) رساند و با لحن تحقیرآمیزی گفت:
خدا را سپاس که شما را کشت، شاخ و برگ را سوزاند و امیرالمؤنین (یزید) را بر شما پیروز کرد.
امام سجاد (ع) با اینکه از رنج سفر خسته و افسرده بود ولی با آوایی ملکوتی و چهره ای رئوف بدون اینکه خشمگین شود به پیرمرد فرمود:
- ای مرد، آیا قرآن خوانده ای؟
- بلی
- آیا آیه ی «قل لا أسئلکم علیه اجر الا المودة فی القربی» (4) را به خاطر داری؟
- بلی این آیه را بارها تلاوت کرده ام.
- ای مرد ما «ذوی القربی» هستیم؛ و سپس خود را معرفی کرد.
- تو رابه خدا سوگند آیا زین العابدین تویی؟
- بلی.
پیرمرد از گفته ی خود پیشمان شد و گفت:
به خدا سوگند من هرگز ندانستم که محمد (ص) را بغیر یزید و خویشان او خویشاوندی دیگر هست. (5)
آنگاه اشک از دیدگانش جاری شد و عمامه از سر برگرفت و سر به آسمان بلند کرده و گفت:
بار الها من از دشمنان آل محمد (ص)، از جن و انس، به سوی تو بیزاری می جویم.
سپس از امام پرسید آیا توبه ی من قبول است؟ حضرت فرمود: بلی، خدا توبه ی تو را می-پذیرد و تو به ما خواهی پیوست. یزید از این ماجرا آگاهی یافت و فرمان داد او را به شهادت رساندند. (6)
ایفای رسالت در کاخ یزید
یزید، سرمست از پیروزی، فرمان داد بزرگان شام در مجلس او حاضر شوند. سپس دستور داد تا بازماندگان امام حسین (ع) و دیگر شهیدان کربلا را نزد او آورند. امام زین العابدین (ع) را در حالی که به زنجیز بسته شده بود، در کنار دیگر اسیران در بند، وارد کاخ یزید کردند. امام (ع) با شهامت و دلیری، خطاب به یزید فرمود:
ای یزید، چه گمان می بری اگر پیغمبر خدا ما را به این حال بنگرد؟
همین جمله کوتاه، حاضران را منقلب کرد؛ آن چنان که همگان به گریه افتادند. یزید، ناگزیر دستور داد که زنجیر از گردن امام برگزفته و دستبند اسیران را باز کنند. (7)
چند لحظه بعد، سر مبارک امام را آوردند و در مقابل یزید قرار دادند. او که کینه ی خاصی نسبت به اهل بیت داشت با چوبدستی به داندانهای پیشین امام (ع) می نواخت (8) و می-گفت: این کارها به انتقام روز بدر است. (9)
سپس اشعاری کفرآمیز سرود که دو بیت آن چنین است:
ادامه مطلب
تجديد انقلاب، مهم تر از ايجاد آن است
امام سجاد بر سر دو راهي
اکنون امام در ميان اين دو راه، کدام را انتخاب خواهد کرد؟ شک نيست که راه نخست، راه فداکاران است؛ ولي رهبر مسلکي که شعاع تأثير عمل او نه تنها دايره ي محدود زمان خودش است، بل سراسر عمر تاريخ را در بر مي گيرد، کافي نيست فداکار باشد؛ بلکه علاوه بر آن بايد ژرف نگر و دورانديش و پر حوصله و سخت با تدبير نيز باشد. . . و اين همه، شرايطي است که راه دوم را براي امام حتمي و قطعي مي سازد. و امام علي بن الحسين عليه السلام دومين راه را که بسي دشوارتر و حوصله گيرتر و قهرمانانه تر بود، برگزيند و سرانجام نيز جان برسران نهاد. (سال 95هجري)
نقش امام سجاد عليه السلام
چه حادثه ي شگفت انگيزي!. . . پس از واقعه ي عاشورا همه رفتند! همه از راه برگشتند! همه از آينده ي جذاب و دلگرم کننده اي که آن ها را به خود مي کشيد، مأيوس شدند! از همه ي آرزوها و آرمان هاي تشيع صرف نظر کردند؛ فقط به نام تشيع و به اين که در دل به امامان عقيده و محبت داشته باشند، قناعت ورزيدند. . . و مي دانيم که اين گونه شيعيان، هميشه در تاريخ بوده اند و هنوز هم اکثريت مهم شيعه را تشکيل مي دهند.
در ميان چندين هزار شيعه ي زمان امام سجاد، فقط سه نفر در راه ماندند؛ فقط سه نفر وفاداري خود را نسبت به راه امامان حفظ کردند. تنها اين سه نفر بودند که از ديدن چهره ي واقعي و درنده خويي و ددمنشي حکومت بني اميه - که هميشه در زير نقابي از تظاهر به مسلماني پنهان بود- وحشت نکردند؛ دست و پاي خود را گم نکردند؛ چيزي برخلاف انتظار نيافتند و با همان عزم پولادين، راه خود را تعقيب کردند. . . .
يحيي بن ام طويل به مسجد مدينه داخل مي شد، در ميان جمع مسلمانان و معتقدان به امام مي ايستاد و خطاب به شيعيان مدعي، سخني را که ابراهيم بت شکن به بت پرستانِ زمان خود مي گفت: تکرار مي کرد: «ما از شما و از آنچه به جاي خدا عبادت مي کنيد، بيزاريم. ما به شما کافر شديم. ميان ما و شما خشم و کين و دشمني وجود دارد، تا آن زمان که منحصراً به عبوديت خدا در آييد».(3)
اين سخني است که قرآن از قول ابراهيم و گرويدگان به او در رويارويي با معارضان زمان نقل مي کند. اين همان قاطعيت ايدئولوژيک و جبهه گيري پيروان و وابستگان به يک متکتب دگرگون ساز است در برابر کساني که به خاطر دلبستگي ها و پايبندي شان به آرزوهاي پست و حقير مادي، پيام نبي را نمي پذيرند و با آن به معارضه بر مي خيزند؛ و اين همان چيزي است که با اولين گام هاي دعوت هر يک از انبيا پيش مي آمد. انبيا با اولين شعارهاي مکتب خود، آن وحدت و يکپارچگي گمراهانه اي را که در ميان مردم زمانشان از پيش بوده، بر هم مي زدند. از ميان کاروان بد عاقبتي که در زير پرچم پيشوايان مردمي خوار، به سوي دره ي تباهي و نابودي راه مي سپرد، عده اي را بيرون مي کشيدند؛ لااقل گروهي را از اين سرنوشت تلخ نجات مي دادند. . . و ميان جبهه ي واحد و يکپارچه ي باطل زمان، اختلاف مي افکندند. بر سر آدمياني که همچون گوسفنداني بي خبر و سر به راه در حرکت بودند، نهيب مي زدند؛ غريو برمي آرودند؛ آنان را هشيار مي ساختند؛ جلوي سيل بنيان کن گمراهي را مي گرفتند؛ و البته گروه هايي هم از زير دست نبي رد مي شدند؛ از راهي که او بدان مي خواند، منحرف مي گشتند و در پرتگاه سقوط معنوي و مادي در مي غلتيدند.
پس انبيا با حضور خود، با دعوت خود و با شروع مبارزه ي خود، يک صف بندي و جبهه بندي ناگزير به وجود مي آورند؛ ميان آنان که به سابقه ي حسن حق پذيري يا موضع طبقاتي و اجتماعي به او و مکتب و راه او گرويده اند، و آنان که به خاطر دنباله روي از هوس ها و دلبندي به آرزوهاي حقير و قناعت به ماحضر ذلت بار زندگي، از او روي برتافته يا در برابر او ايستاده اند. و اين همان صف بندي ناگزير است که اميرالمؤمنين بدين گونه آن را بيان مي کند: «من لم يکن معنا کان علينا»؛(4) هر که با ما نيست، بر ماست. يعني در اين ميدان، حد وسط و منطقه اي امن و سلامت وجود ندارد. . . . هر که از صف توحيد جدا شد- ولو به خيال خود در وسط بماند-ملحق به جبهه طاغوت است. بي طرفي در اين جا واژه اي بي معناست. و اين همان نهيبي است که يحيي بن ام طويل - يار و محرم اسرار و شيعه ي واقعي امام سجاد - برسر شيعيان اسمي زمان خود مي زند که به نام تشيع و ولايت دل خوش کرده، در لاک خودخواهي و سودجويي نقد و نزديک خود فرورفته و همه ي آرمان هاي تشيع و ولايت ولي الله را فراموش کرده بودند: «ما به شما کافر و از شما بيزاريم، و ميان ما و شما خشم و کينه برقرار است».
آن روز که ولايت واقعي - يعني گره خوردگي و جوشيدگي شيعه با امام- جاي ادعاهاي پوچ را بگيرد و شيعه از لحاظ فکر و عمل و روحيه با امام خود اتصالي جدايي ناپذير بيابد؛ به طوري که با شمشير هم توانند از يکديگر جداشان کنند، يحيي بن ام طويل نيز همچون بخشي از پيکر تشيع با آنان و از آنان خواهد بود. و اين دشمني و جدايي، به برادري و خويشاوندي بدل خواهد شد. و چنين نيز شد؛ براثرکوشش و مجاهدت مستمر امام و ياران معدودش -که نمونه اي از آنان را درباره ي يحيي بن ام طويل مي بينيم (5) -عناصر صالح و لايق و کساني که قابليت آن رسالت دشوار را داشتند، به تدريج به امام و جمع کوچک شيعه پيوستند، که از امام صادق در حديث ياد شده نقل مي کند: «ثمّ انّ النّاس لحقوا و کثروا»؛ سپس مردم ديگري به آنان پيوستند و جمع شيعه انبوه گشت. بدين ترتيب کار امام سجاد آغاز شد و - چنان که اشاره کرديم- همين شيوه ي عمل و برخي از موضع گيري هاي ديگر امام که به بخشي از آن ها اشاره ي کوتاهي خواهيم کرد، به بهاي جان او و بعضي از نزديکترين يارانش تمام شد. البته من در زندگي امام چهارم، نشاني از تعرض صريح به دستگاه هاي قدرت و حکومت نمي بينم. شيوه ي مدبرانه ي کار نيز همين را ايجاب مي کرده است.
اگر آن گفتگوهاي تند و سرشار از طعن و ادعاي استحقاق خلافت و حکومت - که نمونه هايي از آن را در حالات امام موسي بن جعفر و برخي ديگر از ائمه عليهم السلام با خلفاي زمان مشاهده مي کنيم - ميان امام سجاد و عبدالملک بن مروان، مقتدرترين خليفه ي اموي، رد و بدل مي شد، بدون ترديد امام پيش از آن که موفق به انجام رسالت خاص خود شود، به شهادت مي رسيد و تشکيلات تازه سامان خود را معوق مي گذارد؛ و اين از يک رهبر مسلکي و الهي که جز به پيشبرد مکتب و فکر خود نمي انديشد و مطلق شتابي براي دست يافتن به حکومت شخصي ندارد، به هيچ وجه منطقي و پذيرفته نبود.
در موارد نادري، موضع حقيقي امام در برابر قدرت مسلط زمان احساس مي شود؛ ليکن نه آن چنان که امام را آشکارا روياروي وي قرار دهد؛ بلکه فقط به آن اندازه که تاريخ را و نيز تاحدودي جوّ نزديک به خود را در جريان عمل و حرکت خود بگذارد.
از جمله ي اين نمونه ها، نامه ي نکوهش بار و بي نهايت تکان دهنده ي است که امام براي يکي از رجال ديني وابسته به دستگاه بني اميه به نام «محمد بن شهاب زهري» مي نويسد؛ که در واقع بايد گفت امام اين نامه را براي تاريخ و نسل هاي پس از خود مي نويسد، نه براي محمد بن شهاب؛ زيرا محمد کسي نبود که پس از آن همه وابستگي، از سفره ي چرب و نرم و از نفوذ و اقتدار و نام و نشاني که به برکت آن دستگاه به دست آورده بود، صرف نظر کند؛ و ديديم که صرف نظر نکرد؛ در سراسر عمر خود براي آنان و با آنان بود؛ حتّي براي آن کتاب هم نوشت (6) و در جهت مصالح آنان حديث هم نقل و يا جعل کرد.(7) پس اين نامه، سندي است از امام سجاد، که وضع زمان و وضع خود را در برابر اوضاع زمانه تشريح مي کند. متن اين نامه در کتاب شريف «تحف العقول» نقل شده و مي تواند مورد مراجعه قرار گيرد.
نمونه ي ديگر، پاسخي است که به نامه ي عبدالملک مي دهد. در اين نامه، عبدالملک آن حضرت را بر ازدواج با کنيزک آزادشده اش شماتت کرده بود و بدين وسيله خواسته بود هم به حضرت بفهماند که از همه کار او- و حتّي از امور داخلي و شخصي او-باخبر است، و هم خويشاوندي خود را به ياد وي آورد و چنان که شيوه ي امثال اوست، در مواردي از طريق استمالت با او کنار آيد. امام در پاسخ او ضمن يادآوري نظر اسلام در اين باره که مسلماني و ايمان به خدا همه ي امتيازات ديگر را از ميان برمي دارد، با طنزي پنهان، او را به گذشته ي جاهلي پدرانش، و شايد به وضع جاهلي اکنون خودش، سرزنش مي فرمايد: «فلا لؤم علي امرء مسلم انّما الوم لؤم الجاهليّة»؛ فرد مسلمان، هيچ پستي و خواري ندارد؛ پستي فقط در فرومايگي جاهليت است و بس. وقتي نامه به خليفه ي اموي رسيد، پسرش سليمان- که او نيز همچون پدر، طنز و سرزنش امام را در اين گفتارش حس کرده بود- گفت: عجب تفاخري بر تو کرده است اي اميرالمؤمنين! و خليفه که از فرزند سبکسر خود عاقل تر و به عواقب درگيري با امام شيعيان واقف تر بود، گفت: چنين مگو پسرم! اين زبان بني هاشم است که راه مي شکافد. . . .(8)
نمونه ديگر، پاسخي است که به تقاضاي عبدالملک بن مروان مي دهد. عبدالملک شنيده بود که شمشير پيامبر در اختيار امام است. کسي را نزد آن حضرت فرستاد و تقاضا کرد شمشير را به او هبه کند. و ضمناً يادآور شد که امام هرگونه امري و کاري با او داشته باشد، در انجامش حاضر است. امام جواب عبدالملک را دارد. خليفه نامه اي به حضرت نوشت و وي را تهديد کرد که سهميه ي بيت المال او را قطع خواهد کرد. امام در پاسخ به او نوشت: اما بعد. خداوند عهده دار شده است که بندگان متقي را از آنچه ناخوشايندشان است، نجات بخشد و از ان جا که گمان ندارند، روزي دهد. . . و در قران فرموده است: همانا خدا دوست نمي دارد هيچ خيانتگر ناسپاس را. . . . اکنون بنگر که کدام از ما دو نفر با ين آيه منطبق تريم.(9)
فعاليت آرام و زير پرده ي امام سجاد عليه السلام
از يارانش چندين نفر به وضعي فجيع کشته و عده اي آوراه و دور از شهر و ديار و اسير زندان ها شدند و خود آن حضرت حداقل يک مرتبه با وضعي تأثر انگيز و در حالي که به غل و زنجير بسته شده بود و با پاساران بسيار حفاظت مي شد، از مدينه به شام برده شد و بارها و بارها مورد تعرض و آزار و شکنجه ي مخالفان قرار گرفت و عاقبت نيز در سال 95هجري به وسيله ي وليد بن عبدالملک- خليفه ي اموي مسموم شد و به شهادت رسيد.(10) درود بي پايان خدا و سپاس جاودانه ي انسان ها بر او باد.
پينوشتها:
1- بحار الانوار، ج 46، ص 144. در روايت ديگري، نام جابر بن عبدالله انصاري نيز بر اين سه نفر افزوده شده است. و باز در روايت ديگري به جاي جابربن عبدالله، سعيد بن مسيب مخزومي، و به جاي جيبر بن معطم، حکيم بن جيبر نام آورده شده است (بحار، ج 46، ص 44). و باز در روايت ديگري، بر اين همه، نام سعيد بن جبير افزوده و به جاي جبير بن معطم، محمد بن جبير بن معطم ذکر شده است (رجال کشي، چاپ مصطفوي، ص 115).
2- به نظر محقق شوشتري، عالم رجالي معاصر (قاموس الرجال، ج 9، ص 399) «جبير بن معطم» اين حديث، تحريف شده ي «حکيم بن جبير بن معطم»است».
3-ممتحنه: 4.
4- بشارة المصطفي، ص 26.
5-نمونه ي ديگري از روش ياران امام سجاد که باز درباره ي همين شيعي بزرگوار در حديثي چنين آمده: يحيي بن ام طويل را ديدم که در کناسه (يکي از محله هاي شهر کوفه) ايستاده بود و با صداي بلند فرياد مي زد: اي گروه دوستان خدا! ما بيزاريم از آنچه مي شنويد. هرکس علي را لعنت کند، لعنت خدا بر او باد. ما بيزاريم از مروانيان و از آنچه به جاي خدا مي پرستند. آنگاه صداي خود را آهسته مي کرد و گويا به عنوان دستوري به دوستان نزديک مي گفت: با آن کس که اولياي خدا را دشنام مي دهد، منشينيد. با آن کس که در راه ما شک دارد، کنار مياييد. هر کس به پرستش از شما نيازمند بماند، به او خيانت کرده ايد. آنگاه اين آيه را مي خواند: «انّا اعتدنا للظّالمين ناراً احاط بهم. . . »؛ ما براي ستمگران آتشي فراهم کرده ايم که لهيب و دود آن همچون خيمه اي آنان را فرا گرفته است (قاموس الرجال، ج 9، ص 399).
6-مي پنداشتيم از زهري بسيار حديث نقل کرده ايم تا آنگاه که وليد کشته شد. . . دفترها بود که از خزانه ي وليد بر چهارپا بار مي شد و مي گفتند اينها از دانش زهري است. (طبقات ابن سعد، ج 2، جزء 2، ص 135-136).
7- ر. ک: «اجوبة مسائل جار الله» سيد شرف الدين عاملي، ص 59-60 و نيز «دراسات في الکافي و الصحيح»، ص 261.
8-بحار الانوار، ج 46، ص 146-147به نقل از کافي، ج 5، ص 244.
9- بحار الانوار، ج 46، ص 95.
شخصيت و سيره ي معصومين(علیهم السلام)در نگاه رهبر انقلاب اسلامي(جلد 7)
( شخصیت و سیره امام زمان (علیه السلام))
،ناشر موسسه فرهنگي قدر ولايت - 1383
ادامه مطلب

مبارزات سياسي و اجتماعي امام سجاد (ع)
ولادت
امام سجاد (ع) چهارمين امام معصوم شيعيان است. پدرش امام حسين (ع) و مادرش بانويي از بانوان شاه زاده و ملکه ي ايران، دختر يزدجرد بود که در جنگ بين اسلام و امپراتوري ايران، اسير شد. نقل شده است که وي قبل از اسارت، نحوه ي به اسارت در آمدنش را در خواب ديده بود و اين که همسر کسي شده که بسيار نوراني است. (1)درباره ي تولد آن حضرت چند روايت وجود دارد. ابن صباغ، تولد آن حضرت را ظهر روز پنج شنبه پنجم شعبان سال 38 هجري در شهر مدينه نوشته است. (2) سيد بن طاووس، ولادت ايشان را روز پنج شنبه پانزدهم جمادي الاولي ذکر کرده و در «اعلام الوري» جمادي الآخر ثبت شده است.
معتمدترين اخبار آن است که تولد امام زين العابدين (ع) در روز يک شنبه پانزدهم جمادي الاولي سال 83 هجري مي باشد. (3)
القاب و کنيه ها
زين العابدين، زين الصالحين، وارث علم النبيين، المجتهد، الزکي، الامين، البکاء و...، از القاب امام سجاد (ع)، و ابوالحسن، الخاص، ابومحمد، ابوالقاسم (4) و... از کنيه هاي آن بزرگوار مي باشد.آن حضرت دو سال از دوران امامت امام علي (ع)، ده سال از امامت امام مجتبي (ع) و ده سال از امامت پدر بزرگوارش را درک کرد و بعد از آن به مدت 34 سال امامت و هدايت جامعه ي اسلامي را بر عهده داشت. (5)
فرمانروايان دوران امام سجاد (ع)
يزيد بن معاويه (64-61 هـ . ق)؛ عبدالله بن زبير (73-61 هـ .ق) معاويه بن يزيد (چند ماه از سال 64 هـ . ق)؛ مروان بن حکم (نه ماه از سال 65 هـ .ق)؛ عبدالملک بن مروان (85-65 هـ . ق)؛ و وليد بن عبدالملک (94 - 86 هـ .ق) از جمله فرمانروايان عصر امامت آن حضرت بودند.اين دوران، دوراني نا اميد کننده براي امام سجاد (ع) بود، زيرا حکومت هاي جور آن زمان، چنان عرصه را بر امام و ياران او تنگ کرده بودند که در همه جا ترس و وحشت حکم فرما بود.
براي آشنايي بهتر با وضعيت اجتماعي آن دوران، به زندگي و سلطنت يکي از فرمانروايان عصر امام سجاد (ع) اشاره مي کنيم.
حکومت عبدالملک
در دوران امامت امام سجاد (ع)، سردم داران حکومت، آشکارا به مقدسات اسلامي توهين مي کردند و حکومت اسلامي به حکومتي خودکامه تبديل گرديده بود. از طرف ديگر، حاکمان نيز بي احترامي هاي زيادي در حق مردم روا مي داشتند .عبدالملک، فردي بسيار حيله گر بود که پس از مرگ پدرش به حکومت رسيد. تاريخ نويسان درباره ي او حرف هاي ضد و نقيضي زده اند؛ از جمله گفته اند: وي سرگرم تلاوت قرآن بود که خبر مرگ پدرش مروان و آغاز خلافت خود را دريافت کرد. با شنيدن اين خبر، قرآن را بست و گفت: اکنون ميان من و تو جدايي افتاد و ديگر مرا با تو کاري نيست. (6)
بدون شک به اسيري رفتن اهل بيت امام حسين (ع) در به ثمر رساندن قيام آن حضرت، نقش بسيار مؤثري داشته است، زيرا اگر آنان در طول اسارت با کمال بردباري و شهامت، فاجعه ي کربلا را براي مردم بازگو نمي کردند و نيز مردم از نزديک آنان را نمي ديدند، هرگز شهادت امام تا اين حد شهرت پيدا نمي کرد و بني اميه و به ويژه يزيد تا اين اندازه مفتضح و رسوا نمي شدند.
در ميان بازماندگان فاجعه ي کربلا بيش از همه، امام زين العابدين (ع) و زينت کبري (عليهما السلام) در بيدار ساختن مردم مؤثر بودند. امام سجاد (ع) با آن که به هنگام شهادت پدرش بيمار بود و از شهادت پدر و برادران و ياران امام (ع) دلي اندوهگين داشت، در عين حال اين رنج ها مانع انجام وظيفه اش نشد و از هر فرصتي براي روشن ساختن افکار مردم استفاده کرد.
حماسه ي امام سجاد (ع) در کوفه
با آن که امام سجاد (ع) فاصله ي کربلا تا کوفه را در آن شرايط سخت با سکوت گذراند و زبانش به ياد حق، مترنم بود و با کسي جز اهل بيت (ع) حرف نمي زد، اما با ورود به شهر کوفه، زبان به سخن باز کرد و مخصوصا در کاخ ابن زياد چهره ي پليد يزيديان را بر ملا ساخت.ابن زياد ملعون قبل از آن که اسرا را وارد قصر خود (دارالاماره) کند، اذن عمومي داد که هر کس مي خواهد، به قصر وارد شود. آن گاه دستور داد تا آل الله را وارد دارالاماره کنند. سپس سر مبارک امام حسين (ع) را مقابل او گذاشتند و او بي شرمانه به وسيله ي چوب دستي خود به سر مبارک آن حضرت مي زد... در اين هنگام رو به امام سجاد (ع) کرد و گفت: اسمت چيست؟
امام فرمود: علي بن الحسين هستم.
ابن زياد: مگر علي بن الحسين را خدا نکشت؟
امام (ع): برادر بزرگ تري داشتم که او نيز علي ناميده مي شد و مردم او را کشتند.
ابن زياد: مردم نکشتند، بلکه خدا او را کشت.
امام (ع): البته خدا هر جاني را هنگام مرگ مي گيرد و هيچ کس بدون اذن تکويني الهي نمي ميرد. (7)
اين حاضر جوابي و حريم نگرفتن امام (ع)، براي ابن زياد، سنگين و غير قابل تحمل بود. لذا دستور داد گردن آن حضرت را بزنند. هنگامي که عقيله ي بني هاشم، زينب کبري خود را سپر آن حضرت کرده و ابن زياد ملعون را از تصميم وقيحانه اش نهي مي کرد، امام سجاد (ع) برآشفت و گفت: «ابالقتل تهددني؟ اما علمت ان القتل لنا عاده و کرامتنا الشهاده؛ (8) آيا ما را به قتل تهديد مي کني؟ آيا تاکنون نفهميدي که کشته شدن، عادت ما و شهادت، کرامت و فخر ماست؟
وضعيت سياسي - اجتماعي شام
شام از هنگامي که به قلمرو مسلمانان درآمد تا عصر امام سجاد (ع)، فقط حاکمان و فرمانروايان طايفه ي بني اميه را در خود ديده بود. مردم اين سرزمين نه محضر پيامبر (ص) را درک کرده بودند و نه روش اصحاب صالح آن حضرت را. شاميان، اسلام را در چهره ي امويان ديده بودند و فقط آنان را بازماندگان و خاندان پيامبر مي دانستند. تمام تلاش حکومت اين بود که مردم شام را در جهل و بي خبري نگاه دارند.وظيفه ي خطير امام سجاد (ع) آن بود که در چنين شهري، اهل بيت عصمت را به شاميان بي خبر بشناساند تا آنان رهبران حقيقي اسلام را دريابند. (9)
منشور جاويد در معرفي اهل بيت (ع)
از درخشان ترين صفحات زندگي امام سجاد (ع)، سخنان شکننده و افشا گرانه ي او در مسجد اموي بود. امام علي بن الحسين (ع) در لباس اسارت همان جهاد عظيمي را انجام داد که حسين بن علي (ع) در کربلا در قالب خون و شهادت به انجام رسانده بود. او با يک خطبه ي غرا، انقلابي شگفت در قلمرو امپراتوري شام به وجود آورد و تحولي بزرگ در مردم آن سامان ايجاد نمود.روزي يزيد، خطيب درباري خود را به منبر فرستاد و او در مذمت و نکوهش علي و حسين (عليهما السلام) و مدح معاويه و يزيد سخن گفت. ناگاه امام سجاد (ع) از ميان جمعيت فرياد برآورد:
«واي بر تو اي خطيب! خشنودي خلق را به خشم خداوند خريدي و جايگاهت را در آتش دوزخ قرار دادي!؟»
آن گاه از يزيد خواست تا رخصت دهد بالاي منبر برود و سخني چند براي مردم بگويد. يزيد علي رغم اين که هيچ گونه تمايلي به اين کار نداشت و گفته بود که اگر آن جوان بر فراز منبر برود خاندان ابوسفيان را رسوا خواهد کرد، با اصرار مردم به علي بن الحسين (ع) اجازه ي سخن داد.
آن گاه امام سجاد (ع) چنين فرمود: مردم! خداوند به ما خاندان پيامبر «شش» امتياز ارزاني داشته و با «هفت» فضيلت بر ديگران برتري بخشيده است. شش امتياز ما اين است که خدا به ما علم، حلم، بخشش و بزرگواري، فصاحت، شجاعت و محبت بخشيده که مکنون در دل هاي مؤمنان است.
هفت فضيلت ما اين است که پيامبر برگزيده ي خدا از ماست، صديق (علي بن ابي طالب) از ماست، جعفر طيار از ماست، شير خدا و شير رسول او (حمزه ي سيد الشهدا) از ماست، دو سبط اين امت (حسن و حسين) از ماست، زهراي بتول (يا مهدي امت) از ماست.
اي مردم! هر کس که مرا مي شناسد که مي شناسد و هر کس که نمي شناسد، خود را به او مي شناسانم.
من پسر مکه و منايم، من پسر زمزم و صفايم، من فرزند آن بزرگواري هستم که حجرالاسود را با گوشه ي عبا برداشت...
منم فرزند علي مرتضي، منم فرزند کسي که آن قدر با مشرکان جنگيد تا زبان به لا اله الا الله گشودند... .
منم پسر فاطمه ي زهرا، سرور زنان جهان، منم فرزند خديجه ي کبري، من پسر آنم که او را به ستم به خون کشيدند و سرش را از قفا بريدند، من پسر آنم که تشنه جان داد و تن او بر خاک کربلا افتاد و عمامه و رداي او را ربودند در حالي که فرشتگان آسمان در گريه بودند... من پسر آنم که سرش را بر نيزه نشاندند و زنان او را از عراق به شام به اسيري بردند. در اين هنگام صداي گريه ي مردم بلند شد. يزيد که ترسيد شورش بر پا شود، به مؤذن دستور داد اذان بگويد. وقتي به «اشهد ان محمد رسول الله» رسيد، امام از بالاي منبر رو به يزيد کرد و گفت:
«آيا محمد جد من است يا جد تو؟ اگر بگويي جد توست، دروغ گفته اي و حق را انکار کرده اي و اگر بگويي جد من است، پس چرا فرزندان او را کشتي!؟
شاميان حاضر در مسجد که تحت تأثير تبليغات امويان در غفلت به سر مي بردند و خاندان پيامبر را نمي شناختند، با اين خطبه ي امام سجاد (ع) متوجه واقعيت شدند، به همين دليل يزيد از ادامه ي خطبه جلوگيري کرد و سپس براي کسب وجهه ي عمومي، گناه را به گردن ابن زياد انداخت.
افشاگري هاي امام سجاد (ع) و حضرت زينت (س) چنان امويان را رسوا ساخت که مجاهد بن جبير، يکي از شخصيت هاي اسلامي آن روزگار، مي گويد: به خدا قسم، عموم مردم، يزيد را لعنت کردند و به او عيب گرفتند و از او روي گرداندند. (10)
عظمت و شخصيت امام سجاد (ع)
شخصيت و عظمت آن حضرت به اندازه اي بود که دوست و دشمن را تحت تأثير قرار داده بود. يزيد بن معاويه پس از واقعه ي «حره» دستور داد تمام مردم مدينه در مقابل برده با وي بيعت کنند، امام سجاد (ع) از اين فرمان استثنا شده بود. (11)در روايات تاريخي آورده اند که: هشام بن عبدالملک، خليفه ي اموي براي مراسم حج به مکه آمده بود. به هنگام طواف، فشار جمعيت چنان بود که به استلام (لمس) حجرالاسود موفق نشد.
به ناچار در کناري نشست تا خلوت شود. در اين هنگام حضرت امام زين العابدين (ع) وارد مسجد الحرام شد و به طواف پرداخت. مردم با مشاهده ي آن بزرگوار راه را براي او باز کردند و آن حضرت به آسودگي حجرالاسود را استلام فرمود.
هشام از مشاهده ي عظمت امام و احترامي که مردم به آن حضرت نهادند، سخت ناراحت شد. فردي از شاميان از هشام پرسيد: اين مرد کيست که مردم چنين او را بزرگ مي دانند؟ هشام از بيم آن که مبادا همراهان وي به امام (ع) گرايش پيدا کنند در پاسخ گفت: او را نمي شناسم. فرزدق که شاعري معروف و آزاده بود، سخن هشام را شنيد، بي درنگ در پاسخ وي به پا خاست و گفت: من او را مي شناسم. سپس قصيده اي طولاني در مدح و عظمت و معرفي امام سرود؛ اشعار وي چنان شيوا و براي هشام، کوبنده بود که خليفه ي اموي را از شدت ناراحتي وادار به عکس العمل کرد و دستور داد او را به زندان ببرند. (12)
دوره ي تاريک و سياه
در آن روزي که حسين بن علي (ع) شهيد شد، در سراسر جوامع اسلامي بيش از يکي دو سه تن مسلمان واقعي باقي نمانده بود. امام صادق (ع) مي فرمايد: «ارتد الناس بعد الحسين الا ثلثه؛ پس از حسين (ع) تمام مردم به سوي کفر بازگشتند، مگر سه نفر که هنوز در عقايد خود استوار بودند.»اين روايت، تابلوي زنده و گويايي است که قيافه ي جامعه ي اسلامي آن روز را در برابر ما قرار مي دهد. در چنين دوره ي تاريک و سياهي بود که امام علي بن الحسين (ع) مي بايست زمام امور را در دست گيرد و به نام انجام وظيفه ي امامت، اسلام را از يک سقوط قطعي و مسلم نجات بخشد. فاصله ي اسلام با مرگ و نابودي، بيش از يک قدم نبود، در و ديوار ممالک اسلامي از تيرگي گناه سياه شده بود و مي رفت تا يک باره به سوي جاهليت بر گردد و بت، جاي گزين خدا شود و مسجد ها بت کده گردند و ظلم و ستم بر عدالت چيره شود. قدرت ها همه در دست مخالفان اسلام بود و ناجوان مردانه مي کوبيدند و جلو مي رفتند. در چنين شرايط سخت و خطرناکي بود که مي بايست امام سجاد (ع) پا به ميدان مبارزه بگذارد و با تمام کژي ها و انحرافات مبارزه کند.
از يک طرف، امکانات زين العابدين (ع) براي وصول به اين هدف بزرگ در حد صفر بود و از طرف ديگر، قدرت هاي مادي و ظاهري نيز همه در اختيار دشمن بود. او اکنون به صورت يک انسان اسير، در چنگ خون آلود دشمن قرار دارد، مردم همه سنگ امويان را به سينه مي زنند و طرف داران خاندان نبوت و آنان که قطب قلب و دلشان به ياد خدا مي تپيد، همه و همه در خاک و خون غوطه ور شده اند. امام (ع) از کربلا به سوي کوفه رفت تا در لباس اسارت، تبليغات عظيم خود را عليه ايجاد کنندگان صحنه ي کربلا شروع کند. در دوره ي اول تلاش امام اين بود که هر چه بيشتر باطن ننگين دودمان اموي را در برابر مردم ظاهر سازد و عقربک توجه آنان را از کشش به سوي اين خاندان ستم گر، منحرف گرداند.
بايد آزادي فکر در جامعه هاي اسلامي تأمين شود و روح مردم از سيطره ي حکومت وحشت و ترور يزيد خارج گردد. پس از وصول به اين هدف است که امام (ع) مي تواند دوره ي دوم زندگي خود را با ورود به مدينه و پس از مرگ يزيد که دو سال بعد از واقعه ي عاشورا رخ داد، آغاز کند و توجه به خدا و فضيلت را در روح مردم زنده گرداند.
تجديد حيات اسلام
بيشترين دوران امامت حضرت سجاد (ع) مصادف بود با دوران خلافت عبدالملک بن مروان که مدت 21 سال طول کشيد. با توجه به فضاي سياسي آن زمان که رعب و اختناق شديدي در جامعه حکم فرما شده بود و با کنترل و تسلط شديدي که حکومت جبار اموي برقرار ساخته بود، مسلما هر گونه جنبش و حرکت مسلحانه، محکوم به شکست بود و لذا امام سجاد (ع) با تدبيري سنجيده کوشيد احساسات سطحي مردم را مهار کند وسعي داشت تا ابتدا مقدمات لازم را فراهم آورد و عناصري صالح را براي شروع کاري بزرگ (تجديد حيات اسلام و بازآفريني جامعه ي اسلامي) تأمين کند و جان خود و تعداد بسيار معدود ياران قابل اتکاي خود را حراست نمايد و ميدان را در برابر حريف رها نکند. تا زنده است و تا از چشم جست و جوگر و هراسان دستگاه بني اميه پنهان است، به مبارزه اي بي امان، ولي پنهان مشغول باشد و آن گاه ادامه ي اين راه را که بي گمان به سرمنزل مقصود بسيار نزديک تر بود، به امام پس از خود بسپارد.امام چهارم با يک سلسله برنامه هاي ارشادي و فرهنگي و تربيتي، مبارزات غير مستقيم خود را آغاز کرد و امامت را به صورت مخفي و با تقيه و در زماني دشوار عهده دار گرديد. (13)
زنده نگه داشتن خاطره ي عاشورا
از آن جا که شهادت امام حسين (ع) و ياران آن حضرت، براي حکومت اموي بسيار گران تمام شده و مشروعيت آن را زير سؤال برده بود و براي آن که فاجعه فراموش نشود، امام با گريه بر شهيدان و زنده نگه داشتن خاطره ي آنان، مبارزه ي منفي خويش را ادامه مي داد.روزي خدمت گزار آن حضرت عرض کرد: آيا غم و اندوه شما تمام نمي شود؟ حضرت فرمود: واي بر تو! يعقوب پيامبر که فقط يکي از دوازده پسرش ناپديد شده بود، در فراق او آن قدر گريست که چشمانش نابينا شد و از شدت اندوه کمرش خم شد، در حالي که پسرش زنده بود و کاملا از يافتن او نااميد نگشته بود؛ ولي من ناظر کشته شدن پدرم، برادرم، عمويم و هفده نفر از بستگانم بودم که پيکرهايشان در اطرافم نقش زمين شده بود، پس چگونه ممکن است غم و اندوه من پايان يابد؟! (14)
پند و ارشاد امت
از آن جا که امام چهارم در عصر اختناق زندگي مي کرد و نمي توانست مفاهيم مورد نظر خود را به صورت آشکار و صريح بيان کند، از اين رو از شيوه ي موعظه استفاده مي کرد.تأمل در اين موعظه ها نشان مي دهد که امام با روش حکيمانه و بسيار زيرکانه اي، ضمن اين که مردم را نصيحت و موعظه مي کرد، آن چه را که مي خواست در ذهن آنان جا بگيرد، القا مي نمود. و اين، بهترين شکل انتقال افکار و انديشه ي درست اسلامي در آن شرايط بود، زيرا اين مباحث، در عين حال که اثر و نتيجه ي سياسي داشت و بر ضد دستگاه حاکم بود، حساسيت حکومت را بر نمي انگيخت.
امام ضمنا مسئله ي «امامت»؛ يعني سيستم حکومت اسلامي و رهبري جامعه ي اسلامي را به وسيله ي امام معصوم، روشن مي کرد و مردم را به غاصبانه بودن حاکميت حاکمان زور و کفر و سردم داران فاسق و منافق، آگاه مي ساخت و به آنان تفهيم مي کرد که حکومتي مانند حکومت «عبدالملک»، حکومتي غير اسلامي و غير شرعي است.
نشر احکام و آثار تربيتي و اخلاقي
يکي ديگر از فعاليت هاي امام (ع) در عصر خويش، نشر احکام اسلام و تبيين مباحث تربيتي و اخلاقي بود. امام در اين زمينه، گام هاي بلند و بزرگي برداشتند، به طوري که دانشمندان را به تحسين و اعجاب وا داشته است؛ چنان که دانشمند بزرگ جهان تشيع، شيخ «مفيد» در اين زمينه مي نويسد: «فقهاي اهل تسنن، به قدري علوم از او [امام سجاد (ع)] نقل کرده اند که به شمارش نمي گنجد، و مواعظ و دعاها و فضايل قرآن و حلال و حرام، به حدي از آن حضرت نقل شده است که در ميان دانشمندان مشهور است و اگر بخواهيم آنها را شرح دهيم، سخن به درازا مي کشد... .» (15)نمونه اي از تعاليم تربيتي و اخلاقي که از امام چهارم به يادگار مانده، مجموعه اي است به نام «رساله ي حقوق» که امام طي آن، وظايف گوناگون انسان را چه در پيش گاه خدا و چه درباره ي خويشتن و ديگران، بيان نموده است. (16)
امام سجاد (ع) و واقعه ي حره
از جمله وقايع اسف بار عصر امام سجاد (ع) که به دست عمال جنايت کار اموي در مدينه صورت گرفت، «واقعه ي حره» بود. پس از واقعه ي عاشورا، اهل مدينه به رهبري عبدالله بن حنظله، امويان و ياران و مواليان آنان را که قريب به يک هزار نفر بودند و نيز خانه ي مروان بن حکم را محاصره کردند و سپس وي و اطرافيان او را به خفت و خواري از شهر راندند. بزرگان بني اميه هنگام خروج، قسم ياد کردند که اگر توانستند مانع يورش لشکر يزيد به مدينه شوند و اگر قادر نبودند، به شام بروند و با لشکر يزيد همراهي نکنند. (17)چون خبر قيام مردم مدينه و اخراج امويان به يزيد رسيد، وي مسلم بن عقبه را که مردي سال خورده و از سرسپردگان دربار بني اميه بود، با پنج هزار نفر (18) براي سرکوبي نهضت به مدينه فرستاد و به وي گفت: «طي سه روز هر چه دارند از اموال و اثاث منزل و سلاح و طعام، همه را غارت کن و در اختيار سپاه بگذار.» (19)
سپاه شام به مدينه يورش برد و پس از وقوع جنگي خونين بين دو گروه، قيام شکست خورد. مسلم به مدت سه روز دست سپاهيان خويش را در کشتن مردم و غارت شهر باز گذاشت و شاميان جناياتي مرتکب شدند که قلم از نوشتن آن شرم دارد تا آن جا که «مسلم» از مردم مدينه به عنوان «برده ي يزيد» بيعت گرفت. (20)
همراهي نکردن امام سجاد (ع) با قيام مدينه
هر چند قيام حره جهات مثبتي چون ضديت با بني اميه و عهده داري قيام به دست مردماني عابد و زاهد را با خود به همراه داشت، اما جهاتي منفي نيز داشت که موجب شد امام سجاد (ع) از شرکت در آن، امتناع ورزد:الف - اين قيام، ماهيت اصيل شيعي نداشت و دقيقا در خط زبير قرار داشت، چرا که عبدالله بن زبير در ميان صفوف شورشيان، نفوذ زيادي داشت و امام (ع) نمي خواست افرادي چون عبدالله قدرت طلب، ايشان را پل پيروزي قرار دهد.
از سوي ديگر، يزيد نيز از اهل مدينه دل خوشي نداشت، چرا که آنان قاتلان پدران وي در جنگ بدر و ديگر جنگ ها بودند. هم چنين اهل مدينه در شورش عليه عثمان و کشتن او نقشي اساس داشتند. (21) بدين روي، سپاه شام نيز شعارشان در اين جنگ، يالثارات عثمان (اي خون خواهان عثمان) بود. (22)
ب - رهبري اين نهضت با عبدالله بن حنظله بود و در اين باره، هيچ گونه نظر خواهي از امام (ع) نشده بود. اما چون رهبران شورش، افرادي مؤمن و صالح بودند و انتقاد و اعتراض هاي آنان به حاکميت يزيد کاملا به جا و درست بود، امام حرکت آنان را تخطئه نکرد.
ج - از بزرگ ترين اشتباهات سران قيام حره اين بود که شهر مدينه را مرکز حرکت خود قرار دادند و با اين عمل، نهايت اهانت و هتک حرمت را در حق شهر پيامبر (ع) روا داشتند، در حالي که ائمه ي اطهار اين کار را تأييد نکرده بودند؛ چنان که امام حسين (ع) در قيام خود، براي جلوگيري از خون ريزي در خانه ي خدا و حفظ حرمت کعبه، اين شهر را ترک کردند.
با ارزيابي اوضاع و ملاحظه ي اختناق شديدي که پس از شهادت امام حسين (ع) به وجود آمده بود، امام سجاد (ع) شکست نهضت مدينه را پيش بيني مي کرد و مي ديدند که کمترين همکاري شان با مبارزان، خطرناک ترين پي آمد ها را براي شيعه به دنبال دارد. از اين رو، حفظ اقليت شيعه براي آينده، امام (ع) را از شرکت در چنين قيامي باز مي داشت.
در اين واقعه، مردم مدينه در سرزمين «حره» که سنگستان مدينه بود، با لشکر مسلم روبرو شدند و جنگ شديدي رخ داد و عده ي بسياري از مردم مدينه به شهادت رسيدند. سرانجام مردم مدينه به مرقد مطهر پيامبر (ص) پناهنده شدند، ولي سپاهيان مسلم دست بردار نبودند و به مسجد النبي نيز حمله کردند و افراد بسياري را به شهادت رساندند. در چنين شرايطي، مسلم بن عقبه، مردم را براي بيعت با يزيد مجبور مي کرد و هر کس بيعت نمي کرد گردن او را مي زد. مردم از ترس جان خود بيعت مي کردند، ولي امام سجاد (ع) و علي بن عبدالله بن عباس بيعت نکردند. (23)
نجات امام سجاد (ع) و پناهندگي چهار صد خانواده به او
امام سجاد (ع) در حادثه ي دل خراش حره، سالم ماند و به مرقد مطهر پيامبر (ص)پناهنده شد و اين دعا را خواند: «خدايا! اي پروردگار آسمان هاي هفت گانه و آن چه در سايه ي آنهاست و اي پروردگار زمين هاي هفت گانه و آن چه در پشت آنهاست، اي پروردگار عرش عظيم و پروردگار محمد (ص) و دودمان پاکش، پناه مي برم به تو از گزند او (مسلم بن عقبه) و من تو را در برابر او قرار دادم و از درگاهت مي خواهم که خير او را به من برساني و مرا از شر او کفايت نمايي.»
آن گاه امام سجاد (ع) نزد مسلم به عقبه رفت. مسلم، تا يک لحظه قبل از ورود ايشان با کمال خشم و عصبانيت به خاندان نبوت ناسزا مي گفت ولي همين که امام سجاد (ع) را مشاهده کرد، بر اثر ترس، لرزه بر اندامش افتاد، در برابر آن حضرت برخاست و احترام شاياني کرد و او را در کنار خود نشاند و با نهايت خضوع گفت: آن چه را شما بخواهيد پذيرفته است. امام سجاد (ع) از جمعي شفاعت کرد و مسلم آنها را آزاد نمود. (24)
آن حضرت، چهار صد نفر از مردم مظلوم مدينه را با اهل و عيالشان نزد خود آورد و به آنها پناه داد.
قيام مختار
مختار، فرزند ابوعبيده بن مسعود ثقفي در سال اول هجرت در شهر طائف متولد شد. وي در دوران خلافت عمر، همراه پدرش به مدينه آمد.مختار قبل از واقعه ي کربلا، يکي از شيعيان معروف کوفه بود و لذا هنگامي که مسلم بن عقيل به کوفه فرستاده شد، در منزل او اقامت کرد و در زمان حکومت نظامي ابن زياد به زندان افتاد.
در تمام مدتي که واقعه ي کربلا رخ داد مختار در زندان بود تا اين که با وساطت «عبدالله بن عمر»، شوهر خواهرش، از زندان رهايي يافت. مختار در زندان ابن زياد بسيار شکنجه شد و بر اثر شلاق هايي که خورده بود يک چشم خود را از دست داد. و اين به دليل وحشتي بود که ابن زياد از تحريکات مختار عليه امويان داشت. بنابراين دستور داد ظرف سه روز کوفه را ترک کند. مختار پس از آن به مکه رفت و با ابن زبير (حاکم وقت کوفه) بيعت کرد تا با همکاري هم عليه امويان اقدام کنند، اما وجود اختلاف نظرها مانع همکاري آنها شد.
مختار مجددا به کوفه بازگشت. آمدن او به کوفه مصادف با آمادگي توابين براي خروج از شهر بود، اما چون مختار اعتقادي به اقدام سليمان نداشت به صراحت گفت: سليمان، با جنگ و سياست آشنا نيست.
تبليغات مختار سبب کندي کار توابين شد و عده اي از آنان به مختار پيوستند. هنگامي که خبر شکست و بازگشت توابين به کوفه رسيد، مختار در زندان بود. او ضمن نوشتن نامه ي تسليتي براي رفاعه بن شداد، رحمت و درود بر سليمان فرستاد و با تمجديد از او، از بازماندگان توابين خواست تا آماده ي قيام شوند.
در محيطي که مختار براي قيام زمينه چيني مي کرد، گرايش هاي شيعي از ويژگي هاي آشکار آن بود. مردم آن سامان علي رغم همه ي بي وفايي ها و عقب گردهايي که در حمايت از خاندان علي (ع) از خود نشان داده بودند، قلبا شرافت و فضيلت خاندان علي (ع) را باور داشتند و از سوي ديگر، سستي ها و کندي هاي گذشته، آنان را ملامت مي کرد.
مختار شرايط را به درستي دريافته بود، از اين رو مي بايست حرکت خويش را به گونه اي با خاندان علي (ع) مرتبط سازد. چنين بود که در آغاز کار، خود را نماينده ي محمد حنفيه (فرزند علي بن ابي طالب) معرفي کرد. حمايت محمد حنفيه باعث پشتيباني شيعيان از مختار گرديد و چيزي نگذشت که هفده هزار نفر با او بيعت کردند.
شورش مختار در تاريخ چهاردهم ريبع الاول سال 66 آغاز شد. مختار گروهي را به فرماندهي ابراهيم بن اشتر نخعي به جنگ حاکم کوفه فرستاد که آنها با شعار «يا منصور امت» و «يالثارات الحسين» که جهت گيري اصلي جنبش مختار بود، توانستند عبدالله بن مطيع، والي کوفه را شکست داده و کوفه را پايگاه مرکزي قيام خود قرار دهند.
در مرحله ي بعد، مختار به موصل لشکر کشيد و بر آن نواحي تسلط يافت. پس از آن از قاتلان واقعه ي کربلا انتقام گرفت که در اولين اقدام 284 اسير را که در جنگ کربلا حضور داشتند، کشت و در مرحله ي بعد، سه هزار نفر ديگر از کساني را که در واقعه ي کربلا شرکت داشتند، به قتل رسانيد که از جمله ي آنان، شمر بن ذي الجوش، عمر سعد و پسرش بود.
موضع امام سجاد (ع) در برابر قيام مختار
در زمان جنبش مختار، امام سجاد (ع) در مدينه به سر مي برد. گفته اند هنگامي که مختار موفق شد در کوفه شيعيان را به سوي خود جذب کند، از امام سجاد (ع) استمداد جست، اما امام روي خوش نشان نداد. (25) چنين موضعي از جانب امام با توجه به سياستي که تا به آخر دنبال کرد، منطقي به نظر مي رسيد. امام پس از حادثه ي کربلا دريافته بود که امکان احياي اين جامعه ي مرده با در دست گرفتن رهبري آن وجود ندارد . به علاوه، درگير شدن در يک حرکت سياسي ، با وجود قدرت ديگر احزاب، خطراتي در پي داشت که به ريسک آن نمي ارزيد.برخي روايات، در مدح مختار است و نشان مي دهد که امام سجاد (ع) از او و کارهايش راضي بوده است. از آن حضرت روايت شده که فرمود: سپاس خداي را که انتقام خون ما را از دشمنانمان گرفت و خداوند به مختار جزاي خير دهد.» (26)
از امام باقر (ع) نقل شده که فرمود: «به مختار ناسزا نگوييد، زيرا از قاتلان ما انتقام گرفت و زمينه ي ازدواج زنان بي سرپرست ما را فراهم آورد و در شرايط سختي و تنگ دستي به ما کمک رساند.» (27)
عبادت و بندگي امام سجاد (ع)
امام زين العابدين (ع) در عبادت و بندگي خدا، گوي سبقت را از همگان ربود، تا آن جا که همه معترفند او آقا و زينت عبادت کنندگان است. آن قدر پيشاني بر خاک ساييد که همه ي مواضع سجده اش پينه بست و به همين دليل آن بزرگوار را «ذوالثفنات» (داراي پيشاني پينه بسته) ناميدند. (28) چون مي خواست وضو بگيرد، رنگ چهره اش دگرگون مي شد، وقتي از علت آن جويا مي شدند، مي فرمود: «اتدرون بين يدي من اريد أن أقوم؛ (29) آيا مي دانيد در مقابل چه کسي مي خواهم بايستم؟»وقتي از کنيز او خواستند تا آن بزرگوار را به طور مختصر توصيف کند، چنين گفت: «من هيچ گاه در روز براي وي طعامي نياوردم و در شب براي او بستري نگستراندم.» (30)
امام سجاد (ع) آن قدر به عبادت و راز و نياز با خدا انس داشت که حتي افرادي چون زهري - که مدتي شاگرد امام بود و بعدها از علماي درباري شد - به عبادت و خلوص حضرت سجاد عشق مي ورزيد؛ چنان که نقل شده: «کان الزهري اذا ذکر علي بن الحسين، يبکي و يقول: زين العابدين». (31)
زهري مي گويد: «در روز قيامت ندا مي دهند که سيد عابدان زمان خود، برخيزد؛ در آن وقت علي بن الحسين (ع) بر خواهد خاست.»
شيخ مفيد از طاووس يماني نقل مي کند که: «شب هنگام داخل حجر اسماعيل شدم. علي بن الحسين (ع) نيز وارد حجر شد و به نماز ايستاد، وقتي به سجده رفت، با خود گفتم: يکي از بهترين افراد اهل بيت (ع) به نماز ايستاده، گوش کنم چه مي گويد. پس شنيدم که در سجده مي فرمود: بنده ي کوچک تو نيازمند درگاه تو وگداي تو خواهنده از تو در پيش گاه توست.
طاووس گويد: اين دعا را در هيچ اندوهي نخواندم، مگر آن که بر طرف شد. (32)
پيوند محراب با ميدان نبرد
حضرت امام سجاد (ع) هر گاه آماده ي نماز و عبادت خداوند مي شد، رنگ چهره اش گاه زرد و گاه گل گون مي گشت و بيم از خداوند در اندامش متجلي مي شد و چنان نماز مي گزارد که گويي آخرين نماز اوست. چون به سجده مي رفت تا دير زمان در سجده مي ماند و چون سر بر مي داشت قطرات عرق بر بدنش جاري بود. هماره تربت پاک پدرش سيد الشهدا (ع) را همراه داشت و جز برآن، پيشاني نمي نهاد. (33)امام سجاد (ع) اين گونه محراب را با ميدان نبرد و نماز را با شهادت و مناجات نيمه شب را با مناجات حسين (ع) بر خاک هاي تفتيده ي کربلا و ياد خدا را با ياد راهيان راه حق پيوند مي زد و اين چنين به نماز و عبادتش جهت مي بخشيد.
عبادت هاي طولاني امام سجاد (ع) براي مردم پيام بيداري و رهنمايي به سوي عزت و آزادي و دين داري و ظلم ستيزي داشت، چرا که وقتي سر بر خاک شهيدان کربلا مي نهاد به همگان اعلام مي کرد که نماز من، نماز انزوا، نماز رهبانيت، نماز فرار از واقعيت هاي زمان نيست؛ نمازي است چونان نماز حسين (ع) در نيم روز گرم کربلا و در ميدان شهادت.
اهميت صحيفه ي سجاديه
از آثار معنوي ارزشمندي که از امام سجاد (ع) به يادگار مانده، کتاب هاي گران سنگ صحيفه ي سجاديه و رساله الحقوق مي باشد.هنگامي که از حوزه ي علميه ي قم يک نسخه صحيفه ي سجاديه براي دانشمند بزرگ اهل تسنن و صاحب تفسير «الجواهر» ارسال شد و او با اين کتاب ارجمند مواجه گرديد، درباره ي آن نوشت: کتاب را به دست تکريم گرفتم و آن را کتابي يگانه يافتم که مشتمل بر علوم و معارف و حکمت هايي است که در غير آن يافت نمي شود. حقا از بدبختي ماست که تاکنون به اين اثر گران بهاي جاويد از ميراث هاي نبوت و اهل بيت، دست نيافته ايم. (34)
بسياري از مردم بي خبر، امام را با لقب بيمار مي شناسند و فکر مي کنند که ايشان همواره در تمام عمر در بستر بوده اند. اما اين واقعيت ندارد؛ آن بزرگوار فقط مدت کوتاهي، آن هم در کربلا بيمار بودند و اين مسئله نيز يکي از حکمت هاي خداوند متعال بود تا ايشان زنده بمانند و براي آينده ي اسلام مفيد باشند.
«در حقيقت، خداوند بزرگ او را به وسيله ي بيماري اش حفظ فرمود تا يزيديان از او دست باز دارند و با ماندن او رشته ي امامت ادامه يابد و آينده ي اسلام و امت تأمين گردد.» (35)
حج هاي حضرت سجاد (ع)
يکي از عبادت هايي که امام سجاد (ع) به شدت به آن علاقه داشت و در طول حيات خود بارها بدان اقدام کرد، تشرف به خانه ي خدا و انجام مناسک حج بود.آن حضرت هنگام شروع حج چهره شان تغيير مي کرد و رنگ صورتشان عوض مي شد. نقل است که وقتي امام سجاد (ع) «لباس احرام مي پوشيدند رنگش از ياد خدا و جلال او تغيير مي کرد و چنان در جذبه ي معنويت حق قرار مي گرفت که از گفتن «لبيک» نيز ناتوان مي گشت. همراهان حضرت با ديدن وضع معنوي وي به شدت تحت تأثير قرار گرفته و مي پرسيدند، چرا «لبيک» نمي گوييد؟ و امام در پاسخ مي فرمود: «بيم آن دارم که لبيک بگويم ولي خداوند در جوابم ندا دهد: «لا لبيک».
امام سجاد (ع) و مسائل فرهنگي
در عصر امامت زين العابدين (ع) جامعه ي اسلامي در يک بحران فکري و عقيدتي وحشتناکي فرو رفته بود. سه عامل اساسي در اين بحران نقش داشت:1) فاصله گرفتن جامعه از مکتب اهل بيت (عليهم السلام) و ايجاد محدوديت هاي سياسي به وسيله ي جلوگيري از گفتن و نوشتن حديث؛
2) توطئه ي دستگاه هاي حکومتي در جهت دامن زدن به اختلافات فکري و مشغول کردن مردم به مسائل کم اهميت؛
3) گسترش دامنه ي فتوحات و در پي آن، مسلمان شدن سريع و بدون برنامه ي قوم ها و ملت هاي گوناگون با فرهنگ هاي متفاوت.
مهمترين فعاليت هاي آن حضرت در اين شرايط به پنج بخش اساسي تقسيم بندي مي شود:
الف) هشدار درباره ي عقايد غاليان
امام، هم بر جريان هاي منحرف فکري درون جامعه ي شيعه نظارت داشت و هم بر جريان هاي انحرافي ديگران. حضرت وقتي مي ديد که بعضي از شيعيان گرفتار عقيده ي غلو شده اند و ممکن است امامان را از شأن بندگي بالاتر برده و به الوهيت آنها معتقد شوند، سخت با آنان مبارزه کردند. به گروهي از شيعيان فرمودند: آن طور که اسلام را دوست داريد، ما را نيز دوست داشته باشيد و ما را از حد خودمان بالاتر نبريد. (36)
ب) مبارزه با جبرگرايي
از جريان هاي خطرناک در زمان امام سجاد (ع)، رواج اعتقاد به جبر از طرف دستگاه حاکم بود. از مروجان اين تفکر مي توان به معاويه اشاره کرد، زيرا وقتي عايشه از او پرسيد: چرا يزيد را به جانشيني خويش برگزيدي، گفت: «خلافت يزيد قضا و حکم الهي است و بندگان خدا حق دخالت در آن را ندارند.» (37)
هم چنين وقتي يزيد کشته شدن امام حسين (ع) را مشيت و کار خدا معرفي کرد، حضرت فرمود: «پدرم را مردم کشتند، نه خدا.» (38)
ج) مبارزه با مشبهه
در عصر امام سجاد (ع)، توحيد خالص؛ يعني منزه دانستن خداوند از تشبيه به مخلوق به دست فراموشي سپرده شد و با بهره گيري از عالمان دين فروش، عقيده به تجسيم و تشبه رواج يافت.
آن حضرت وقتي مي شنيد گروهي ذات مقدس حق تعالي را به مخلوقات تشبيه کرده و قائل به جسميت خدا شده اند، ناراحت مي شد و نزد قبر رسول خدا (ص) مي رفت و دست به دعا بر مي داشت و در آن دعا، بطلان اين عقيده را نيز اعلام مي کرد.
د) مبارزه با متصوفه و زاهد نمايان
يکي از کارهاي بسيار مهم امام (ع)، خط بطلان کشيدن بر روش زاهد نماياني بود که از دنيا بريده بودند و در برابر مردم عصر خويش، هيچ گونه احساس مسئوليتي نمي کردند و فقط به عبادت و رياضت مي پرداختند.
در سالي که مردم مکه و حاجيان براي طلب باران به گروهي از همين عابدان زاهد نما متوسل شدند و آنان دعا کردند ولي اجابت نشد، امام نزد آنان رفت و خطاب به آنان فرمود: آيا در بين شما کسي نيست که خداوند رحمان او را دوست داشته باشد؟
گفتند: «اي جوان! ما فقط دعا داريم و اجابت از اوست.»
امام (ع) فرمود: «از کعبه دور شويد! چه اين که اگر يکي از شما محبوب خداوند رحمان مي بود، دعايش اجابت مي شد.» سپس حضرت نزديک کعبه رفت و به سجده افتاد و دعا کرد. هنوز دعايش تمام نشده بود که باران گرفت. (39)
هـ) مبارزه با عالمان درباري
حاکمان ستم گر اموي براي آن که بتوانند بر مسلمانان حکومت کنند، چاره اي جز جلب اعتقاد قلبي آنان به مشروعيت آن چه انجام مي دادند، نداشتند. در جامعه ي اسلامي آن روزگار، افراد زيادي بودند که دستگاه خلافت را اسلامي مي پنداشتند و اين به دليل اقدامات بسيار دستگاه هاي اموي، براي مشروع جلوه دادن حاکميت خويش بود.
يکي از اين اقدامات، جذب محدثان و عالمان ديني به دربار بود تا حديث هايي را از زبان پيامبر (ص) يا صحابه ي بزرگ آن حضرت به نفع خويش جعل کنند تا بدين وسيله زمينه ي فکري پذيرش حکومت آنان در جامعه آماده شود.
محمد بن مسلم زهري، يکي از عالمان درباري بود که به نفع حکومت اموي کتاب مي نوشت و جعل حديث مي کرد و از اين طريق به اهداف شوم آنان کمک مي نمود. (40)
پي نوشتها:
1- حسين عماد زاده، چهارده معصوم، ص 673.
2- فصول المهمه، ص 183.
3- حسين عماد زاده، چهارده معصوم، ص 183.
4- همان، ص 672.
5- شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 137.
6- سيوطي، تاريخ الخلفا، ص 216.
7- آل عمران (3) آيه ي 145.
8- بحارالانوار، ج 45، ص 117 و 118 و مقتل خوارزمي، ج 2، ص 44.
9- سيد غلامحسين حسيني، «سرفصل هايي از حرکت سياسي امام سجاد (ع) در نهضت کربلا»، مجله ي حکومت اسلامي، سال هفتم، زمستان 1381، ص 368.
10- همان، ص 372-370.
11- اعيان الشيعه، ج 1، ص 636؛ بحارالانوار، ج 46، ص 138؛ کامل ابن اثير، ج 4، ص 113-112؛ به نقل از: تاريخ اسلام، (چاپ سپاه پاسداران)، ص 107.
12- امالي سيد مرتضي، ج 1، ص 66؛ اعيان الشيعه (ده جلدي)، ج 1، ص 634؛ بحارالانوار، ج 46، ص 127-125؛ به نقل از: تاريخ اسلام، (چاپ سپاه پاسداران)، ص 108-107.
13- تاريخ يعقوبي، تعليق از: سيد محمد صادق بحرالعلوم، ج 3، ص 27 و 29.
14- بحارالانوار، ج 46، ص 108.
15- شيخ مفيد، الارشاد، ص 260.
16- سيد جعفر شهيدي، زندگاني علي بن الحسين، ص 188.
17- ابن قتيبه دينوري، الامامه و السياسه، ج 1، ص 230.
18- تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 250.
19- ابن قتيبه دينوري، الامامه و السياسه، تحقيق از: علي شيري، ص 232؛ طبري، تاريخ الامم و الملوک، ص 372.
20- تاريخ يعقوبي، ص 250؛ بلاذري، انساب الاشراف، تحقيق از: سهيل زکار و رياض زرکلي، ص 364.
21- بلاذري، انساب الاشراف، ج 5، ص 348.
22- ابن قتيبه دينوري، الامامه و السياسه، ج 1، ص 231.
23- تتمه المنتهي، ص 39-38.
24- همان، ص 40-39.
25- رسول جعفريان، تاريخ خلفا، ص 546.
26- اعيان الشيعه، ج 1، ص 636.
27- همان.
28- يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ص 303.
29- شيخ مفيد، الارشاد، ص 143.
30- شيخ صدوق، علل الشرائع، ج 1، ص 272.
31- ابونعيم اصفهاني، حليه الاولياء و طبقات الاصفياء، ج 3، ص 135.
32- شيخ مفيد، الارشاد، ص 144-143.
33- احمد ترابي، امام سجاد جمال نيايشگران، ص 64.
34- زندگاني امام سجاد (ع)، تهيه و تنظيم از: هيئت تحريريه مؤسسه در راه حق، ص 29.
35- رضا شيرازي، شام غريبان، ص 18.
36- ابن فتال نيشابوري، روضه الواعظين، ص 218.
37- ابن قتيبه دينوري، الامامه و السياسه، ج 1، ص 205.
38- طبرسي، الاحتجاج، ص 311.
39- همان، ص 317-316.
40- تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 261.
/خ
ادامه مطلب

دل نوشته هایی در سوگ سید الساجدین عليهالسلام
گوهر بقيع
روح الله حبيبيانمولاى من! آسوده بخواب؛ آرام در كنار جدّ غريبت جاى گير! مولاى من! شهادت تو هر چند بر آسمانيان و زمينيان ناگوار است و تشييع غريبانه پيكر فرسوده از عبادت تو هر چند دلها را سخت مىفشارد؛ ولى كيست كه نداند عروج تو، پايانى است بر اشكهاى هميشه جارىات و مرهمى است بر داغ دل سوختهات كه سى سال در سوز و گداز بود.
مولاى من! آسوده بخواب كه مىدانم اكنون در حلقه عاشوراييانى... .
مويه كبوتران مدينه
مدينه داغدار است. بوى غربت و مظلوميت، كوچه كوچه شهر را در برگرفته و آسمان، غمبارتر از هميشه، به بقيع مىنگرد. خشت خشت خانههاى كوچه بنىهاشم، ناله الوداع سر دادهاند و كبوتران مدينه، مويه جدايى آغاز كردهاند، خاطرات سالهاى نه چندان دور، تازه شده است؛ خاطرات تشييع شبانه گل ياس رسول و تدفين غريبانهاش، خاطرات جسارتهاى بىشمار شيطان بر پيكر بىجان حسن عليهالسلام و تشييع جگرسوزش، خاطرات وداع كاروان كربلا با مدينه در سفرى بىبازگشت... .اكنون، آخرين يادگار حسين و بزرگترين حماسهسراى كربلا، غريبانه و مظلومانه به سوى بقيع تشييع مىشود و از «زينت عبادت كنندگان» فقط خاطرات جانسوز و مناجاتهاى آسمانىاش بر جاى مىمانَد...
دريغ از بيست يار وفادار!
محبوبه زارعروزنهاى سپيد مىجويى. نه مىتوانى كربلاى تازهاى رقم بزنى و نه سازش را مىپذيرى. در سفر حج، بيابانها را درمىنوردى كه بندهاى از بندگان سردرگم، به تو اعتراض مىكند: «يابن رسول الله صلىاللهعليهوآله ! جهاد و سختى آن را رها كردهاى و به حج خود را سرگرم داشتهاى!؟» تازه مىفهمى چه بر غربت خونين عمويت امام مجتبى عليهالسلام گذشته است. دل را به بقيع مىفرستى و پاسخ مىدهى: «اگر بيست يار وفادار داشتم؛ جهاد از حج بهتر بود».
فرزند قرآن
صفحات صحيفهات، ماوراى انديشهها را درمىنوردد. شمشير هميشه برندهاى را از نيام بيرون كشيدهاى كه از اقتدار آن، عالم به حقانيت وجودت اعتراف مىكند. حركتى را بنيان نهادهاى كه تمام اعصار و قرون را در همه مرزهاى عالم امكان در برگرفته است.صحيفه تو، فرزند قرآن است و وحى آن از عرش كربلا نزول يافته؛ با واسطه جبرئيل صبر تو؛ اى شكيبايى محض!
كينه شيطانى
سال 86 هجرى است. وليد از محبوبيت تو سخت هراسان است و از شخصيت علمى و روحانىات، مضطرب! نمىتواند روزگار بگذراند. بايد چارهاى ساخت! هشام، كينه ديرينهاى از تو در دل دارد؛ كينه سالى كه در حج، تو مورد احترام مردم واقع شدى و كسى به او اعتنايى نكرد... دست در دست برادرش وليد، نقشه شوم دشمنى با تو را پايه مىنهد... نقشه تلخِ شهادت تو را... .آسمان، مشتاق پروازت بود
مرور زمين تو را خسته نكند! شيعيان خود را بنگر كه با چه اضطرابى بر بالينت نشستهاند. اشك از ديدگانشان جارى است. پس از كربلا، آنچه نديدى آرامش بود و آنچه نيافتى، مجالى براى فرياد. اما سكوت بلند تو نيز كربلاهاى مقدسى را در خود پرورانده است. شاگردانى كه بر بالينت نشستهاند، اين را به اثبات خواهند رساند. به آسمان بنگر كه چقدر مشتاق پرواز توست!ردّ نيايشهاى تو
ميثم امانىدر سرودهاى بىپايان رود، در چكچك باران، در ترنم نسيم صبح، ردّ نيايشهاى تو جارى است.
همگام با تسبيح دريا، همنفس با اذان طوفان، همسفر با اقامه موج، رد نيايشهاى تو پيداست كه طنين مىاندازد.
هستى، از زبان تو سخن مىگويد و اشكهاى نيم شبت، رازهاى مگوى آفرينش است كه برملا مىشود.
كعبه، اقتدا مىكند به مناجات تو و اندوه عاشورايىات عرق شرم نشانده است بر پيشانى افق. صداى رعد و برقها، خطوط خشم توست از بىوفايى زمانه؛ از جور زمان كه خواستند تو را در سكوت بنشانند؛ ولى خطبههاى دمشقىات را هيچ ابر سياهى نتوانست بپوشاند. دعاى تو هنوز پشت سر قافله تشيع است و راز و نيازهايت در رگهاى كاروان تاريخ، زنده؛ تاريخ را كلام آتشانگيز تو حركت داده و نيايش شورانگيز تو به تأمل واداشته است.
دعا براى تو يعنى...
سلوك تو، تعريف قرآنى انسان را به تصوير كشيده است؛ انسان كه نام قرآنىاش «زنده پرستنده» است و «هستِ خداپرست». دعا، براى تو يعنى مبارزه، يعنى لبه تيز واژهها را درست روبهروى ظالمان گرفتن.تو در كالبد مرده اجتماع، روح زنده نيايش دميدهاى و روى ديوار قلبها، پنجرهاى كشيدهاى كه به سمت ابديت باز مىشود. دعا، براى تو يعنى عشق، يعنى تجلى زيباترين گفتوگوهاى عاشقانه ميان خالق و مخلوق. دعا، براى تو يعنى نياز، يعنى سؤالى ناشناخته و مرموز در بن ضمير آدمى كه تنها پاسخ آن در ملكوت خداست. دعا، براى تو يعنى پل ميان زمين و آسمانها، يعنى پيوند جسم و جان.
غروب قامت سجاد عليهالسلام
محمد على كعبىما قالَ لا قَطُّ الاّ فى تَشَهُّده
لولا التشَهُدَ كانت لاءُهُ نعمُ
مدينه چگونه مهربان بىمثال خود را به خاك بسپارد و شاهد غروب قامت اجابت محض باشد؟
چگونه مىروى، اى كه پيشگاه كرمت از نفرت «نه» مُبَراست.
آرىِ تو چه بىنظير همآورد مىطلبيد!
ادامه امام حسين(علیه السلام)
من آواره آن مسير بحرانىام كه كشتى، در محاصره زخمها، اما در تدارك ساحل بود؛ سفينةُ النجاة بعد از پدر، با تمامِ وجود، مسافران را در آغوش كشيد و با دستهاى در بند، فانوسِ دريايى را نشان داد.آخرين بازمانده بر جاى بود تا زمان از حركت باز نايستد و زمين به دستِ مردمانش در عمق دره نابودى سقوط نكند.
رسالتِ اسرا از قلم نيافتاده بود. رمان عطش، ادامه داشت براى سيراب كردن نسلهاى بحرانزده.
من آواره آن مسيرم كه در آن، تازيانه مىباريد و تو از ميان آتش و خون، براى مأموريتى بزرگ، دوباره متولد شده بودى.
پس كربلا دوباره تأسيس شد و در تمامِ زمينها و زمانها مأوا گرفت.
تو، ترجمه لبهاى خاموش بودى و بيان بلندِ سرهاىِ بر نيزه.
بارانِ تازيانه خورده
اذان تفسير مىخواست. نامهاى مقدس، كلماتى بيش نبودند آن زمان كه معانى، در ابعاد عصر خاموشى به شهادت رسيدند.شام بعد از آن ظهرِ تاريخى، ديگر نه تو را و نه تفسير نامهاى مقدس را فراموش نكرد. صداى تو هنوز بر كنگرهها مىپيچد.
اى باران تازيانه خورده، چه مقتدر از ضخامت چترهايى كه مردمان بر خاطرههاى خود كشيده بودند، عبور كردى و فرياد برآوردى:
انا ابن مكة و منى، انا ابن زمزم و الصفا... انا ابن محمد المصطفى... انا ابن على المرتضى... انا ابن فاطمة الزهرا...
صداى تو سبزينه آن گياه عجيبى است
كه در انتهاى صميميت حزن مىرويد. (سهراب)
آبرومندترين دست دعا
سودابه مهيجىدستهايت، آن دستهاى آبرومند دعا، چون دو بال پرواز تو را با خود بردند؛ تو را كه آبرومندترين صداى نيايش بودى و هر لحظه پروردگار، به شوق شنيدن نجواى تو، به خاك تيره مهربانتر مىنگريست.
اينك، صداى فراگير تو، خاموش مىشود و اين صداى شهيد، ديگر خواب سنگينِ شبزدگان را نمىآشوبد. واى بر خوابزدگان اين هستى كه تو را در خلال اين همه ندبه و نيايش، نشنيدند و به اقتداى ولايت روشنگرت، به سمت حقيقت سفر نكردند.
آه! اين مناجات شبانه روز، از چشمزخم كدامين زهر كينهتوز، به سكوت نشست؟ اين نجابت سجادهنشين را كدام تنگچشمى دژخيم تاب نياورد كه وادارش كرد به هجرتى ابدى؟
با خطبههاى رسواگر
آغاز تو، آغاز حنجره سخنورت در آن غروب اندوه بود كه پس از عشق، پس از سر به دارىِ آفتاب، در لالهزار پيكرهاى بىفرياد، وداعِ خورشيد را دستى تكان دادى و آنگاه، در برابر شمشيرهاى گنهكار، در هيأت خطبههاى ستمسوز، قيامت برپا كردى... ستونهاى هرزگى كفر بر سرش آوار شد و كلام افشاگرت هر چه ستمپيشگى را عريان و رسوا، بر خاك ريخت.فرزند قرآن
اى آموزگار سجده و تسبيح! اى زيباترين حنجره پرستش! اى عاشقانهترين الفباى مناجات! دستانت، ستونهاى هستىِ در آمده از آستين ولايت؛ صدايت زمزمه وضو ساخته از توحيد است كه تمام زيبايىهاى هستى و تعبّد را در مكتب دعا ابراز مىكند.اى فرزندِ صوتِ داودى قرآن بر منبر نيزهها! دامان آبروى سجدههايت را به توسل در دست مىگيرم و اجابت لحظههايم را از پروردگار مىطلبم به نام نامى تو... زينت خداپرستان!
«اللهمّ وَ لاتَرْفَعْنى فى الناسِ درجةً الاّ حَطَّطْتَنى عِنْد نَفْسى مِثْلَها...».
چشمان خيس مرثيه
محمد كاظم بدرالدينچشمان مرثيه، خيس از تلخيادهايى است كه بقيع در دل دارد.
كار ديگرى از دستِ شعرهاى ما بر نمىآيد؛ جز اينكه ضجّه بزنند در مقابل حكايات تاول زده. آه از اين همه خنجر غم كه روح گلگون بقيع را پرپر كرده است!
آه از اين همه فراق و اشكهاى بلورين و دلهاى زخم خورده بقيع!
نام «سجّاد»، شكوفايى دل سجادهها و روشنايى بخش محفل خورشيد است.
نام «زين العباد»، بر ارتفاع سجده مىدرخشد.
بياييد، اى دفترهاى پرگريه احساس، اى واژههاى مغموم، خود را برسانيد به موسم گريه؛ پشت پنجرههاى بقيع.
زينت حماسه و خطبه
هركس تو را نشناخته باشد، انسانى متروك در بستر خزانزده مرگ است.تاريخ را ورق مىزنم و فصلى را مىخوانم كه عاشورا در تو نفسى تازه كرد و راه افتاد تا شام؛ تا رسيد به موسم خطبه؛ آنجا كه هيبت اقيانوسها در كلامت جارى شد: «انا ابْنُ مَكَّةَ وَ مِنى، اَنَا بْنُ زمزم و الصفا».
و هزاران دريچه بهشتى، به يكباره از صداى دلنوازت گشوده شد. روبهروى عباراتت، يزيد، قامت منحوس ذلت بود و تنديس ناپاك ستم.
عاشورا را تو به اهتزاز درآوردى تا كاخ گستاخىهاى شام، ويرانه بر باد رفته ابدى باشد. شام، نعشى سياه در دست شبپرستان بود كه واژههاى بيدارگر تو آمدند و صف خواب آلوده آنان را شكستند.
شام، بر درگاه غفلت ايستاده بود كه بوى درود و عود، از خيمههاى سوخته عاشورا را به مشامش رساندى.
زين العباد
آنگاه كه بر تپه وعظ نشستى، سرنوشت خونهاى عاشورا در بالاترين مرحله، تماشا شد. آنگاه كه سخن گفتى، شام هلهله به ناگهانى از تأييد تو، به ندامت خويش رسيد.اگرچه عبايت بوى خاكستر كربلا مىداد، صلابت واژههايت را كوهها به حسرت نشستند.
اگرچه اشكهايت، هزاران دوبيتى عاشورايى و بر اندام نحيفت خطهاى زنجير، خوانا بود، قدرت بيان تو، شام را به چشيدن رسوايىها واداشت.
امروز، در كنار اين همه تحسين، تقويم، سوگوار كوچ توست.
يا زين العباد!
زينت عابدان
رزيتا نعمتىبدرود، اى زينت عبادتكنندگان!
سجادهاى كه آبشار سجدههايت را در آن مىريختى، براى معراج آماده است. اينبار ديگر از معراج به تنگناى زمين باز نخواهى گشت؛ كه زمين، سجادهاى به زير پاى توست براى پرواز تا ابديّت.
بغضى گلويم را مىفشارد و به ذرّات سمّى مىانديشم كه در رگهاى تو، ناگزير به گردش درآمدهاند؛ تا وسيله ديدار تو با حضرت دوست شوند.
خسته از زخمهاى عاشورا
مناجات تو، تفسير راهى بود كه تنهايىات را در اسارت خيمهها رقم مىزد... و امروز، روز آخر مناجات توست؛ زيرا سرنوشت ابر گريههاى تو، بالا رفتن بود براى پيوستن به خاطره على اصغر... . بدرود، على بن الحسين! خداوند، قاليچه سليمانى سجادهات را براى رسيدن به پايان ماجراى فراق آماده كرده است.عرفان تو، ميوه شكفته در حادثه كربلاست بر قامت آزرده و رنجور دلت.
راز و نياز تو، طى درجات عشق است؛ آن هنگام كه تنها شانههاى مسجد، بار غربت تو را بر دوش مىكشند.
روايت فراق تو را تنها ستونهاى ادعيه طاقت دارند تا بناى عاشقى را استوار نگه دارند.
سفر تو، خبر ناگهانى رهايىات از بند اسارت جسمى است كه روح بلندت را توان كشيدن نداشت.
اينك، تمام كلمات صحيفه صف كشيدهاند تا بر پيكر غريب تو نماز بگزارند. تو، سالهاست در ارتفاع زخمهاى عاشورا به كوچ مىانديشى.
... و به همسفران آسمانىات پيوستى
شبهاى سرشار از نالههاى مناجاتت به پايان رسيدهاند و زمان در سكوت نفسگير خود، به تنهايى فراق تو مىرسد و تو به وصال جاودانه عشق.ديگر تمام شد نفسهايى كه وادى به وادى، در پى گمشدگان خويش، زنجير در پاى طى كردى و به گريه رسيدى.
ديگر تمام شد، خون گريههاى سجاده عُزلت. آن همه بر آتش بودن و نجوشيدن، مثال صبرى بود كه طراح عاشورا، سهم تو را در آن قرار داده بود.
اينك، پايان ساعات امتحان مردانگى توست؛ گرچه عمرى است وصيت خود را به گوش سجادهها زمزمه مىكنى و صحيفه مىسرايى.
اكنون، دفتر خاطرات نينوا، با پرواز تو به فصل آخر مىرسد؛ بشتاب كه بيست سال است همسفران آسمانىات تو را انتظار مىكشند، يا على بن الحسين!
رسالت حسينى
معصومه داوود آبادىسلام بر تو كه طوفانىترين روز زمين را در خيمههاى تب، تاب آوردى تا رسالت حسينىات را به انجام برسانى!
اى آقاى رودهاى جهان! زلال چشمانت، جادههاى پيش رويمان را خورشيد مىشود.
همنشين «صحيفه»ات هستم
صحيفهات را ورق مىزنم و سطر سطر تابناكش را به ستايش مىايستم. مىشناسمت؛ با سجدههاى بسيار و نيايشهاى طولانى.اى سجاد سجادههاى عشق! پنجرهها، سياهپوش رفتنت، ثانيهها را به مرثيه نشستهاند و زمين، كوچ كبودت را بر سينه مىكوبد.
از تو كه مىگويم، پرنده بىقرار جانم، آرام مىگيرد. زلزلهها، تاروپود خاك را رها مىكنند و فرومىنشينند. مدينه، دقايق فراقت را در گوش بادها مويه مىكند و مىگريد.
اگر تو نبودى...
اگر تو نبودى، ما بر پلكان اين همه گرداب، كدام دستاويز را به توسل مىجستيم؟!تويى كه نامت، دلهاى گرهخوردهمان را به گشايش مىخواند.
تويى كه چشمان روشن و جهانگسترت، كابوس تاريكى را از خاطرمان مىزدايد.
تو فرزند آن بزرگى كه رد قدمهاى عاشورايىاش، همچنان در كوچههاى جانمان باقى است.
ما را كه سوگوار توايم، درياب!
كاشكى شاعرى بودم
مهدى خليليانحشمتِ «هشام» نيز راست نبود؛ كه انبوه عاشقان خدا و ازدحامِ دستها، راه را بر او بسته بود. بايد نظارهاى رخ دهد، تا خاك، كيميا شود. بايد دل از عشق بلرزد؛ بايد عشق بورزد... .
ناچار در كُنجى نشست و از ابهّت پوشالىاش طَرْفى نبست! در دل مىگريست و مردمان را مىنگريست. پيشواى چهره بر خاك سايندگان آمد؛ زينتِ عبادت پيشگان، با دلى زلال و صاف، به مسجد الحرام، براى طواف. و طواف كنندگان، راه دادند به زين العابدين... و هشام از شرم، فرو رفت در زمين، خشمگين، با نگاهى سنگين و دلى سنگى و غمين.
او را نمىشناسم!
«فرزدق» روىْ تُرُش نمود و قصيدهاى به بلنداى تاريخ در مدحت امامش سرود، كه پارهاش زخمى بر دل هشام بود. او غبار غربت و تحريف از حقيقت و زيبايى زدود؛ هر چند فرجامش، جز زندان نبود!امام، پس از استلام و استعلام از احوال فرزدق، صلهاى بهرش فرستاد؛ اما او پيام داد:
ـ اشعارم فقط و فقط از آنِ خدا و پيامبرش بود.
حضرتش نيز اخلاص وى ستود و راستىاش تصديق فرمود. و ديگر بار، صله باز فرستاد و سوگندش داد...؛
ـ ما از تبار نيكى و احسانيم و پس گرفتن عطاهامان را، روا نمىدانيم.
فرزدق، ديگر چيزى نگفت؛ فقط چيزى شبيه عشق در دلش شكفت و «صله» را پذيرفت.
تو را مىشناسم من اى عشق!
كاش شعرى مىسرودم! كاشكى مثل فرزدق بودم! افسوس عمرى، روى به ديگران آوردم و از كسانى كه خود به بخشش خدا نيازمندترند، ابراز نياز كردم!
على جان!
راست گفتى: چه فراوان مردمان كه جز از پروردگار، عزت طلبيدند، اما جز خوارى نديدند! و قصد برترى كردند و پست گرديدند.چه خوب تو را مىشناسم و خاستگاهِ خواهشهايم را، كه همان در خواستگاه توست؛ همان كه لحظه ـ لحظه رُخم بر خاك مىنهد، نه بر آستانِ هر كه از او درخواست شود. اى داراى دارندگان؛ اى آفريدگار آفريدگان و اى بخشنده مهربان!
كاش همزادت بودم؛ اى همراه شبهاى بىنوايان مدينه! اى ناشناستر از آينه! هيچكس تو را نديد و فرياد سكوتت را نشنيد. هماره بر تو آشفتند و هرچه مىخواستند، گفتند... اما تو؛
ـ همراهم بياييد... آن ناسزاگو را ديديد؟ دوست دارم حرفهاى من به او را نيز بشنويد.
يارانت بر تو گمان بد بردند!
ـ مىآييم؛ ولى كاشكى پاسخش را، همان هنگام مىداديم!
مىدانم در دلت برآشفتى، اما چيزى نگفتى، اى زين العابدين!
«وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعَافِينَ عَنْ النَّاسِ وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ».
و همراهانت شرمگين از بدگمانى به يگانه حجت خداوند در زمين... و آسمان به زمين رسيد براى او، كه فراخواندىاش! شتابان به عزم ستيز، از خانه بيرون زد و نزدت آمد؛
ـ دقايقى پيش، نزدم آمدى و حرفهايى زدى... .
هنوز پر شور و شر مىنمود و مثل آتش زير خاكستر بود؛ اما آرامش فرمودى:
ـ اگر آنچه گفتى، در من است از خدا آمرزش مىطلبم؛ وگرنه، پروردگارت بيامرزد.
نرمشت نرمش كرد و آرامشت، گرمش! عرق از سر و رويش مىباريد، وقتى پيشانىات را بوسيد؛
ـ من ـ خود ـ به آنچه گفتم، سزاوارترم!
اگر بيمار بودى، چرا مسمومت كردند؟
هرگز تو را بيمار نديدم... در كربلا نيز دردت از خدا بود، تا بمانى؛ تا شامِ شاميان شبپرست و شبزدگان سرمست را برآشوبى! اگر بيمار بودى، كدامين كس روياروى پنج ناپليد؛ همچون: يزيد و وليد مىايستاد و آنى، به ظلمپذيرى تن نمىداد؟
اگر بيمار بودى، چرا مسمومت كردند؟
اگر بيمار بودى، چرا تحملت نكردند؟
اگر بيمار بودى، چرا صحيفهات را، تاب نياوردند؟
... ستايش خدا را، طلب رحمت براى پيروان انبيا، در طلب حاجتها، دعا هنگامِ سختى و مشكل شدن كارها، طلب رفع اندوهها، در عذرخواهى از كوتاهى در اداى حقوق بندگان خدا و... درمان تمام دردها، هر زمان و هر مكان در پرتو دعا، با خدا.
اگر بيمار بودى، چه كسى نشان از آن بىنشان مىداد و دستان سرد ما را در دستان زيارت و شفاعت شما مىنهاد؟
سرشار از عطر صحيفه
عباس محمدىصحيفه سجاديه را كه مىگشايم، عطر تو، دنياى كوچكم را پر مىكند و اشكهايم بوى دعا مىگيرند.
ستارههاى بىفروغ اشكهايم، مرا گريه مىكنند در روزهايى كه داغ نديدنت به آتشم كشيده است.
كاش من هم از روزهاى امامت تو گذشته بودم!
كاش تنهايىام را بر شانههاى صبور و مردانهات مىگريستم! كاش تو بودى و مرا از دل اين شبهاى بىستاره، به خورشيد مىرساندى!
جهان هنوز تشنه امامت توست.
جهان هنوز به يمن دعاهاى باشكوه تو، برپاى ايستاده است.
كاش دنيا را با عطر تو شناخته بودم! كاش ستارهها، رد پاى تو را برايم مىخواندند تا به سوى آرامش قدم بردارم!
پيامبر كربلا
فاطره ذبيحزادهتقدير بود تو بمانى تا كربلا در كربلا نماند و عاشورا در پشت ديوارهاى زمان زندانى نشود.
در تمام اين بيست سال، تو سفير لحظههاى عطشناك واقعه و پيامبر آيتى ماندهاى كه بر گلوى بريده بالاى نى، وحى شد!
در تلاطم قطرات اشك تو، هنوز كاروان ماتمزده اسيران، جارىاند و در دل اندوهگينت، هفتاد و دو پيكر غرق خون، مرثيه مىخوانند.
وقتى داغ آن همه مصيبت از ديدگان معصوم تو سرازير مىشود و نالههاى دردمندت فراگير، تمام آبهاى دنيا، مبلّغ پيام كربلا مىشوند و كودكان شيرخوار، پرچمدار حماسه روشنگرى.
عناصر دنيا به چشم برهم زدنى، در هيئت سفيران حسينى جلوه مىكنند و سايهسار درختان، هيكلهاى سياهپوش عزا!
با اين همه، چه باك از آنكه خلفاى جور، پيامبران واقعه را به جرعههاى زهر ميهمان كنند؛ وقتى تو از تمام چشمهها، چشم گريان براى عاشورا ساختهاى و در تمام سينهها، بذر عشق حسين عليهالسلام را پراكندهاى!
در حسرت نسيمى از صحيفهام
امشب، بىاختيارتر از هميشه، شمع ديدگانم را پشت ميلههاى سرد بقيع، روشن گذاشتهام، تا شايد حرارت دعاهاى شبانه سيد ساجدين، در من كارگر افتد و سوز نيايشهاى دردمندش، چهار ستون اين قلب معصيتزده را بلرزاند.به راستى آيا ميان اين لبهاى ترك خورده از عصيان و ديدگان باران نديده من، با آن سوز و گداز برخاسته از سينه و چشمان سرخ از ردپاى اشك او نسبتى هست؟
آيا انتهاى سرگردانى مكرّر روزهايم با كمان پرشكوه سجدههاى همواره او، تلاقى خواهد كرد؟
كاش شيعه تو باشيم!
دلواپسم؛ نكند راه و رسم زندگانىام با سير و سلوك عارفانه و والاى شما، چون دو خط موازى فاصلهدار بمانند و من از سر جهل، خود را شيعه شما بپندارم؟!چگونه شيعهام بخوانند، وقتى ردّ انبانهاى شبانه طعام براى فقيران و درماندگان مدينه، بر شانههاى شما، حجت بر من باشد و من از حال همسايه دو خانه آن سوترم بىخبر باشم؟!
آيا مرا به حريم پاك شما تقربى خواهد بود، آنگاه كه زينت بندگان خدا از سر احترام به مادر، از دست بردن به لقمهاى كه مادرش به آن ميل نموده پرهيز دارد و من به روزگار پيرى و درماندگىِ والدين خود پشت كرده باشم؟!
مىدانم، شيعه شما نيست آنكه كردارش را با شما نزديكى و انسى نباشد! پس به مدد دعاهاى خالصانهتان، خواهم آويخت به دستگيره ايمانى كه در سرسراى صحيفهات برافراشتى.
در زبور آل محمد، گفتى «نجات مؤمن در سه چيز است؛ نگهدارى زبان از بدگويى و غيبت مردم. پرداختن به كارى كه براى دنيا و آخرتش سود دارد و گريستن زياد بر خطاها و لغزشهاى خود».
اينك به بركت دريچهاى كه گشودى، آستان بندگى و سراى رستگارى نزديك است و راه رسيدن هموار!
آخرين نماز
حسين اميرىدلم آتش گرفته، زخم جگرم آواز مىخواند، سر فرياد دارم.
اين منم؛ همو كه جدش خاتم پيامبران است و پدر و مادرش بهترين آفريدگان. من، زاده على مرتضايم؛ زاده حسين، سرور جوانان بهشت. اى زمين، شاهد باش كه پاهايم قصه غل و زنجير راه كوفه و شام را با تو گفتهاند!
اى زمان، شاهد باش كه غريبترين دوران شيعه را با تو گذراندهام؛ زمانهاى كه جز دعا و نماز، راه هر چيز را بر من بسته بود؛ لاجرم، دعايم را شمشير كردم و با شاميان درافتادم.
جگرم مىسوزد؛ انگار حتى هواى اين شهر، جز آتش برايم ندارد! مىخواهم آخرين نماز را بر پا دارم؛ مانند پدرم كه او با بدنى پرخون نماز خواند و من با جگر لخته لخته از خون.
ورود كاروان اسيران آل محمد صلىاللهعليهوآله به كوفه
رسواگر بيدادگران عاشورا
سميه سادات منصوريجاودانترين صداها از گلوي تو برخاست و پژواك آن تا ابد رسوايي خونخواران اموي را در گوش زمان تكرار ميكند. سفاكان اموي، در اين خيال خام بهسر ميبردند كه با فاجعه كربلا، پيام عاشورا را خاموش كردهاند، اما پيام حماسه كربلا در دفتر سترگ تاريخ پايدار خواهد ماند.
«فرياد گلبرگهاي پرپر شده عاشورا از لبان تو بر آمده و براي هميشه در مشام تاريخ ميچرخد و تعفن آن جور و ستم را جار ميزند».[38]
جان باختن در راه سردار عشق برايت سهل بود و زنده ماندن سخت، اما مشيت الهي بيماري را برايت رقم زد؛ بايد ميماندي و با ياري عمهات زينب(س) وجدان خفته مردمان را بيدار ميكردي.
مبارزه با ستمگري، ريشه در روح آسمانيات داشت، با فشار و اختناق حكام جبار، دستانت را بهسوي آسمان برداشتي و شِكوهات را در ظرف مناجات و دعا ريختي و فرياد زدي: «فرمان خداوند تعطيل شده، كتاب خداوند متروك گشته و سنتهاي رسول خدا(ص) بهدست تحريف سپرده شده.» همه مبهوت اين همه شجاعت و ابهت كه تو كيستي؟ «من فرزند مكهام و منا، فرزند زمزمم و صفا، فرزند آن كسي هستم كه به معراج رفت و فرزند فاطمه زهرا(س)».
اذان دادند تا به سكوت وادارت كنند ... اشهد أنّ محمداً رسول الله... . «اي يزيد! محمد جد من است يا تو؟ اگر گمان كني جد توست، دروغ گفتي و كافر شدي و اگر جد من است، چرا خاندان او را كشتي؟»
با فرياد «القتل لنا عادهُ و كرامتُنا الشهاده»، تشت رسواي يزيديان را از بام قصر شيطانيشان فرو انداختي، گوشها هنوز صداي آن را از پس قرنها آشكارا ميشنود.
قيام هره، توابين، مختار و دهها خونخواهي ديگر، ثمره افشاگريهايت در كوفه و دمشق و مدينه بود؛ اما قيامي هنوز هم برپاست و آن قيامتي است كه در دل شيعه شعله كشيده است و هرگز خاموش نخواهد شد.
مظهر تقوا و شجاعت
شهادت چهارمین ستاره درخشان آسمان ولایت و امامت، بزرگ مرد میدان صبر و مقاومت و مظهر تقوا و شجاعت، حضرت امام زین العابدین، سیدالساجدین علیهالسلام ، بر شیعیان و همه کسانی که در راه اعتلای ارزشهای انسانی و الهی، تحمل مشقت میکنند و رنجها و دردها را برخود هموار میکنند تسلیت میگوییم و از روح بزرگ آن امام عظیمالشان طلب کمک میکنیم.پیشوای عابدان
شهادت چهارمین برگزیده الهی، سلاله پاک پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله ، ذرّیه علی علیهالسلام و زهرا علیهاالسلام و فرزند سیدالشهدا علیهالسلام حضرت امام زینالعابدین علیهالسلام امام صابران و پیشوای عابدان را به شیعیان واقعی آن حضرت تسلیت میگوییم. و آرزو میکنیم همه ما در دنیا و آخرت جزو پیروان راستین آن بزرگوار به شمار آییم.ستارهای تابناک
امروزغمی بزرگ و جانکاه در خود نهفته دارد، روزی که در آن آزادگان و حقطلبان به سوگ مردی بزرگ از تبار رسولان و پیامبران و منادیان حق و عدالت نشستند و در رثای امامی مظلوم زانوی غم در بغل گرفتند و اشک ماتم ازدیدگان نشاندند. آری، آنان در عزای از دست دادن ستارهای تابناک از منظومه ولایت و امامت، یعنی امام زینالعابدین علیبن الحسین علیهالسلام ، اندوهناک و غمناکند. ما نیز در سالروز شهادت آن امام همام به سوک مینشنیم و شهادت آن بزرگوار را به شما پیروان و شیعیان بزرگوار آن حضرت تسلیت میگوییم.الگوی عبادت
شهادت چهارمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت، حضرت امام زینالعابدین علیهالسلام ، الگوی عبادت و خداپرستی، سجاده نشین نیمه شبها بر درگاه حضرت دوست و خلوت گزین بارگاه کبریایی، راز و نیاز کننده عاشقِ پیشگاه الهی و دلداده آستان آن یار یگانه، را به شما دوستداران، پیروان و عاشقان و عارفان آن حضرت تسلیت میگوییم. امید که همگی از یاران و شیعیان مخلص آن امام همام باشیم.تجسم تقوا
امروز تقوی و پرهیزگاری، خویشتن داری، غلبه بر تمنیات نفسانی، خشیت الهی، خضوع در پیشگاه خداوندی و دیگر صفات پسندیده عزادار از دست دادنِ دارنده و نمونه عینی این صفات، حضرت سیدالساجدین، امام زینالعابدین علیبن الحسین علیهالسلام اند بزرگ مردی که واژگان از توصیف وجود آن بزرگوار ناتوانند. شهادت این تندیس پارسایی و آزادگی را به شما دوستداران و پیروان صِدّیق آن حضرت تسلیت عرض میکنیم.نوحه در رثای سید الساجدین(علیه السلام)
شهادت حق الیقین استعزای زین العابدین است
این ناله ی روح الامین است
وا اماما واشهیدا
دُردانه ی حسین مظلوم
چهارمین امام معصوم
از زهر کین گردیده مسموم
وا اماما واشهیدا
این وارث خون و قیام است
اسیر کربلا و شام است
زخمی سنگ لب بام است
وا اماما واشهیدا
مدینه شد کرب و بلایش
زهرا شده صاحب عزایش
به یاد زخم ساق پایش
وا اماما واشهیدا
سر پدر به نیزه دیده
تلاوت قرآن شنیده
از ساق پایش خون چکیده
وا اماما واشهیدا
بر پیکرش نشانه دارد
آثار تازیانه دارد
داغ گل ویرانه دارد
وا اماما واشهیدا
مدینه می گرید ز داغش
مرغ دلم گیرد سراغش
سراغ قبر بی چراغش
وا اماما واشهیدا
منابع:
ماهنامه اشارات، ش105
ماهنامه اشارات، ش116
ماهنامه گلبرگ، ش14
ادامه مطلب

سیاست و حکومت در سیره امام سجاد(علیه السلام)
مدخل
امام سجاد علیهالسلام و حضرت زینب سلام الله علیها دو رکن اساسی نهضتسالار شهیدان، ابی عبدالله(ع) هستند که بیتردید دوام و بقای نهضتحسینی مدیونفداکاریهای آنهاست.متاسفانه چهره قهرمانانه امام سجاد(ع) توسط بعضی از دوستان ناآگاه و دشمنانآگاه تحریف شده و از امام به عنوان چهرهای پیوسته بیمار و کنار از مسائلسیاسی !! ساختهاند. بی تردید این تلقی نسبتبه ساحت مقدس این امام شجاع وخستگیناپذیر ظلمی سترگ است ! زندهترین دلیل مطلب خطبههای افشاگرانه امامسجاد(ع) در کوفه و شام و موضع سازش ناپذیر امام با ستمگران و برخوردخشمگینانه با عالمان درباری است.
در این زمینه در مجالی دیگر به تفصیل سخن گفتهایم. در این مقاله برآنیمشاهدی دیگر بر حضور فعال سیاسی امام(ع) در صحنه سیاسی آورده تا اندکی از حقآن امام مظلوم ادا شده باشد. بنابراین، موضعگیری حضرت را در باره دو قیامگستردهای را که در زمان وی صورت گرفتیعنی قیام توابین و قیام مختار بهمخاطبان آشنا تقدیم میکنیم:
از جمله مباحثی که در سیره سیاسی حضرت امام زینالعابدین(ع) باید مورد توجهقرار گیرد. موضع امام(ع) در برابر قیام توابین و قیام مختار است. برای بررسیدقیق این موضوع باید چند نکته به عنوان تغذیه این بحث مورد توجه قرارگیرد:
مشروعیت قیام
1 امامان شیعه(ع) پیوسته به شیعیان سفارش میکردند، زیر هرعلمی که تحت عنوان قیام بلند شد قرارنگیرید، بلکه ابتدا مشروعیت آن قیامرا احراز کنید، آن گاه با آن همراه شوید که در غیر این صورت خونتان هدرخواهد شد و چنین تعلیل میفرمودند که شما دو جان ندارید که با یکی تجربه کنیدو با دیگری زندگی !! یک جان بیش تر نیست:«عن عیص بن القاسم قال سمعت اباعبدالله(ع) یقول علیکم بتقوی الله وحده لاشریک له و انظروا لانفسکم فوالله ان الرجل لیکون له الغنم فیها الراعی فاذاوجد رجلا هو اعلم بغنمه من الذی هو فیها یخرجه و یجی بذلک الرجل الذی هو اعلمبغنمه من الذی کان فیها و الله لو کانت لاحدکم نفسان یقاتل بواحده یجرب بهاثم کانت الاخری باقیه یعمل علی ما قد استبان لها و لکن له نفس واحده اذا ذهبتفقدوالله ذهبت التوبه فانتم احق ان تختاروا لانفسکم ان اتاکم آت منا فانظرواعلی ای شیء تخرجون و لاتقولوا خرج زید فان زیدا کان عالما صدوقا و لمیدعکمالی نفسه و انما دعاکم الی الرضا من آل محمد(ص) و لوظهر لوفی بما دعاکم الیهانما خرج الی سلطان مجتمع لینقضه;
عیص بن قاسم گوید، امام صادق(ع) فرمود: برشما باد به تقوا از خداوندی که شریکی برای او نیست و این که مراعات جان خودرا بکنید. به خدا قسم اگر کسی گوسفندانی را به دست چوپانی بسپارد آن گاهچوپان بهتری بیابد چوپان قبلی را کنار زده، او را گزینش میکند. به خدا قسماگر شما دو جان میداشتید که با یکی تجربه میکردید و با دیگری زندگی مانعی ازبیاحتیاطی نبود!! و لکن شما یک جان بیش تر ندارید که اگر بیهوده آن را ازدست دهید دیگر زمینهای برای توبه هم نخواهید داشت. پس سزاوار آن است کهجانتان را هدر نداده (و زیر هر علمی قرار نگیرید) اگر کسی از ما دم زد وقیام کرد (زود تحت تاثیر قرار نگیرید) و ببینید، انگیزه چیست (و هر قیام گریرا به زید قیاس نکنید و) نگویید زید قیام کرد که (حساب او از دیگرانی که باانگیزههای غیرالهی قیام کردند جداست) زید عالم بود، راست گو بود و شما رادعوت به خود نمیکرد (او هرگز در پی حاکمیت و به مسند نشاندن خویش نبود بلکه)هدف زید تحصیل رضایت آل محمد بود و اگر پیروز میشد به عهدش وفا کرده (وامامت را به امام حق میسپرد) او قیام کرد تا هیمنه و قدرت سلطه گران غاصب رابشکند...»
از این روایت استفاده میشود در زمان امام صادق علیهالسلامفرصت طلبان فراوانی با سوء استفاده از محبوبیت فوق العاده اهل بیت و نامآتها در صدد به قدرت رسیدن خود بودند که نمونه بارز آن قیام بنی العباس بود.
قیامی که انگیزههای جاه طلبانه از آغاز تا پایان آن موج میزد! و متاسفانهگاه بعضی از دوستان و برخی از بستگان امام(ع) هم اغفال میشدند و تحت تاثیرقرار میگرفتند.
سخن امام صادق(ع) این است که تحت تاثیر این فرصت طلب هایشیاد قرار نگیرید و بیهوده جانتان را هدر نکنید و تا مشروعیت کامل قیامیبرایتان محرز نشده در آن شرکت نجویید.
2 از آن جا که بسیاری از قیامهایدورهامام(ع)، قیامهای مسلحانه و ضد طواغیتبود و مشی امامان، به ویژه امامسجاد (ع) واردنشدن در این قیام ها بوده است، ما برای آن که نظر امامان(ع) رادر مورد این قیامها دریابیم باید سراغ شواهد و قرائن برویم تا حقیقت رادریابیم، چه بسا در مسیر تحقیق گاه به مذمت امامی از قیام یا سردار قیامبرخوریم، لکن این نمیتواند دلیل بر محکوم بودن آن قیام باشد، زیرا چه بساامام بااین مذمت تنها میخواسته ارتباط خود را با قیام تکذیب کند که این امریکاملا طبیعی است.
بنابر این قضاوت پیرامون قیامهای دوران ائمه(ع) کار آسانینیست، باید با حوصله، مجموع شواهد و قرائن را کنار هم گذارد تا به یک جمعبندی صحیح و منطبق با واقع رسید.
3 مجموعه قیامهایی که در دورههای بعد ازامام حسین(ع) صورت گرفتهاستبر دو نوع است:
الف) قیامهایی که با اهداف وانگیزه های شیطانی و قدرت طلبی صورت گرفتهاست، هرچند در ظاهر دوستی اهلبیت(ع) ، بویژه خون خواهی سالار شهیدان حسین(ع) را یدک میکشیدند. نمونه بارزو عینی این نوع قیام ها، قیام «بنی العباس» است. اینان هدفی جز رسیدن بهحکومت نداشتند، لذا وقتی به قدرت رسیدند اگر نگوییم بیش از بنی امیه، لااقلبمانند آنها جنایت کردند و فرزندان فاطمه (س) را به شهادت رساندند.
ب) قیام هایی که با اهداف و انگیزههای الهی بود و تنها انگیزه مقدس ظلمستیزی را دنبال میکرد و در صورت پیروزی در قیام بدون تردید قدرت را به صاحباصلی آن، یعنی امامان شیعه(ع) تحویل میدادند.
نمونه بارز این قیام، قیام شهید، زیدبن علی بن الحسین(ع) است که در نهایتقداستبود و شهید «زید» از معتقدین امامت امام صادق(ع) بود و اگر پیروزمیشد به تصریح امام صادق(ع) لو ظفر لوفی قدرت را به حضرت واگذار میکرد.
امامان شیعه(ع) قیام های نوع اول را محکوم و قیامهای نوع دوم را مورد تاییدقرارمیدادند(البته نه به صورت علنی، بلکه نوعا مخفیانه آنها را مورد تاییدقرار میدادند).
با توجه به این سه مقدمه اینک به بیان موضع امام سجاد(ع) پیرامون قیامتوابین و قیام مختار میپردازیم:
قیام توابین
سخنرانیهای افشاگرانه حضرت امامسجاد(ع) و زینب کبری، سبب شد که وجدان های خفته بیدار شده و انگیزه انتقامخواهی و خون خواهی در جانها زنده شود.قیام توابین با همین انگیزه شروع شد.اولین جرقههای آن بلافاصله بعد از شهادت امام حسین(ع) درگرفت و به صورت علنیدر سال 65 ه.ق شروع شد.
ماهیت قیام توابین
این قیام انگیزه مقدس انتقام خواهی از خون سالار شهیدان رادنبال میکرد. در قداست این انگیزه این جمله امام سجاد(ع) شاهد خوبی است که:به عمویش محمدبن حنفیه فرمود:
«یا عم لو ان عبدا زنجیا تعصب لنا اهل البیت لوجب علیالناس موازرته ...;عموجان اگر یک برده سیاهی هم به حمایت از مابرخاستباید مردم او را یاریکنند.» ماهیت قیامها را معمولا از سه راه میتوان شناخت:
1 بررسی چهره رهبری نهضت ;
2 سیمای همراهان ;
3 شعارها.
رهبری این نهضت را سلیمان بن صرد خزاعی به عهده داشت. از چهرههایی که قبل ازفتح مکه مسلمان شده و با پیامبر اکرم همراه بودو بعد هم در رکاب مولی علی(ع)در تمام جنگ های حضرت حضور داشته است.
«شهدالمشاهد کلها مع علی(ع) ; در تمام مشاهد باامام علی(ع) بوده است.» واو در ماجرای کربلا محبوس و در زندان ابن زیاد بوده است.
دیگر چهرههای این قیام که میتوان آنها رااز سران نهضت، نامید، عبارت اند از:
1 مسیب بن نجیبه فزاری ; 2 عبدالله بن سعد نفیل ازدی;3 عبدالله بن واحدتمیمی ; 4 رفاعهبن شداد.
آن چه در مجموع اظهارنظرهای اینان دیده میشود انگیزه مقدس خون خواهی سالارشهیدان(ع) است و گفتار دیگر هواداران این قیام هم در همین راستا میباشد.
شعارهای این نهضت هم تماما شعارهای خون خواهی سالار شهیدان بوده است.
به عنوان نمونه برخی از شعارهای آنها را میآوریم:
لا کوفه نبغی و لا عراقا لابل نرید الموت والعتاقا
نه کوفه را میخواهیم و نه عراق را، بلکه میخواهیم در راه خدا جان ببازیم واز عذاب رهایی یابیم.»
یا رب انی تائب الیک قد اتکلتسیدی علیک
پروردگارا به درگاهت توبه میکنم و فقط اعتمادم بر تو است ای آقای من!.»
اینها برخی از شعارهای این نهضت است! با توجه به این ویژگیها این قیام مقدسرا «انتحار» نامیدن ، بی مهری به ایثارگران و فداکاران است. انتحار یعنیچه؟
یعنی آن که قیام کنندگان هدف نداشتند ; که دروغ است. و اگر مقصود این است کههدفشان پیروزی نبود، مگر قیام مقدس آن است که همیشه پیروزی در پی داشتهباشد؟ قیام مقدس آن است که در پی انجام وظیفه باشد و بدون تردید قیام اینآزادمردان از سر سوز و احساس و مسئولیت و هدف اولیه آنها انتقام از خونیاران بوده است، هرچند اگر پیروز می شدند، به چیزی کمتر از حکومت اهل بیت(ع)راضی نمیشدند.
امام سجاد(ع) و قیام توابین
با توجه به شرایط حساس و بحرانی وخفقانی دوره امام سجاد(ع) و موضع تقیه حضرت، توقع بیانی صریح از حضرت درحمایت از این قیام، نا به جاست و حتی برعکس باید انتظار نکوهش را هم از امامداشت و لکن وقتی مجموع قرائن و شواهد را کنار هم میگذاریم، تقریبا اطمینانبه رضایت امام(ع) به این قیام پیدا میکنیم.1 سلیمان بن صرد، یک فقیه مسلم بوده و او خوب میدانسته که قیام بدون رضایامام انتحار است، طبیعی است که بدون رضایت امام دستبه این اقدام نزند.
2 این قیام از سوی شیعیان اهل بیت مورد استقبال قرارگرفت «فکان یجیبهمالقوم بعدالقوم والنفر بعد النفر; گروه، گروه پاسخ مثبت میدادند.» بدونتردید این تحرکات از نظر امام، غایب نمانده و اگر نقد و نکوهشی بود ابرازمیداشت.
3 همان گونه که در روایت امام سجاد(ع) دیدیم، امام تایید هر حرکتیکه در حمایت از اهل بیتباشد واجب میدانست و این قیام انگیزهای جز حمایت ازاهل بیت نداشت.
در آغاز این قیام سلیمان بن صرد، چنین ایراد خطابه کرد:
ما برای حسین(ع) نامه نوشتیم و دعوت کردیم.او آمد و از ما کمک خواست ما کمکنکردیم. نتیجه آن شد که فاسقان او را هدف تیرهای خود ساختند و او راکشتند وبی شرمی رااز حد فزون کردند، حتی او را عریان ساختند، آگاه باشید، باید قیامکنید که خدا را به خشم آوردهاید. نزد همسران و بچه هایتان برنگردید، مگر آنکه خدا را راضی کنید.
«والله ما اظنه راضیا دون ان تناجزوا من قتله او تبیروا لاتهابوا الموتفوالله ما هابه امری قط الاذل; به خدا قسم گمان نمیکنم. او راضی شود، مگر آنکه انتقام از قاتلان او بگیرد و یا کشته شوید، از مرگ نهراسید به خدا قسم هرکس از مرگ هراس به خود راه دهد ذلیل خواهد شد.»
بنگرید به این سخنان چگونهشور و حماسه و غیرت از آن میبارد!! با این شواهد و قرائن، میتوان تایید امامسجاد(ع) را دریافت. و در کتاب تشیع در مسیر تاریخ ادعا کرده است که امامسجاد(ع) مستقیما با این قیام در ارتباط بوده، ولی شاهد عرضه نکرده است.
در پایان بحث از قیام توابین تذکر به این نکته لازم است که این انتقاد برتوابین وارد است که چرا به موقع از حق حمایت نکردند (ولی این اشکال برسلیمان بن صرد وارد نیست، چرا که او به هنگام حادثه عاشورا زندان بوده است.)
اگر این چهارهزار نفری که در قیام توابین شرکت کردند، روز عاشورا به یاریامام حسین(ع) میشتافتند، قطعا تاریخ تغییر مسیر می داد. در این مورد سخنمقام معظم رهبری خواندنی است:
«... عوام متفرق شدند، ولی چرا آن خواص مومنی که اطراف مسلم بودند، متفرقشدند در بین آنها کسان خوبی بودند، بعدا بعضی از آنان در کربلا آمدند شهیدشدند. اما این جا اشتباه کردند. البته آنهایی که در کربلا شهید شدند، کفارهاشتباهشان را دادند، اما از این ها کسانی بودند که به کربلا هم نیامدندنتوانستند بیایند توفیق پیدا نکردند! بعدا مجبور شدند جزو توابین بشوند،وقتی امام حسین کشته شد، وقتی فرزند پیغمبر از دست رفت.
وقتی فاجعه اتفاق افتاد وقتی حرکت تاریخ به سمتسراشیب آغاز شد، دیگر چهفایده؟ به همین دلیل تعداد توابین در تاریخ چند برابر عده شهدای کربلاست.
شهدای کربلا همه در یک روز کشته شدند; توابین هم در یک روز کشته شدند، اماشما ببینید اثری که توابین در تاریخ گذاشتند یک هزارم اثری که شهدای کربلاگذاشتند نیست. برای خاطر آن که اینها در وقتخود نیامدند کار را در لحظه خودانجام ندادند، دیر تصمیم گرفتند، دیر تشخیص دادند.»
قیام مختار
در رابطه باقیام مختار باید سه بحث مطرح شود:1 شخصیت مختار; 2 ماهیت قیام مختار;3 ارتباط امام سجاد(ع) بااین قیام.
شخصیت مختار
از مجموع شواهد تاریخی استفاده میشود، مختار چهرهای سیاسی و محبو شیفته اهل بیت عصمت و طهارت(ع) بوده و هر چند ممکن است، در مسیر عملنقدهایی بر او وارد کنند، ولی در اصل نیت و انگیزه والا و مقدس مختار درانتقام گرفتن از خون شهدای کربلا بحثی نیست.او در یکی از سخنانش گفت:
اصلا زندگی برای من گوارا نیست، مگر آن که انتقام خون سالار شهیدان را بگیرم.
و ماجرای منهال و سپاس گذاری مختار از این که نفرین امام سجاد(ع) در حق«حرمله» قاتل علیاصغر به دست او تحقق پذیرفته، شاهد دیگری بر ارادت مختاربه اهل بیت است.
او انتقام خون شهیدان کربلا را گرفت و بااین کار دل اهل بیت را شاد کرد; تاقبل از این انتقام پیوسته اهل بیت داغ دار بودند.
در رابطه با مختار دو گروه روایت رسیده است: روایاتی که مختار را میستایدعمده این روایات از امام باقر(ع) است که فضای نسبتا باز سیاسی پدید آمدهبوده است.
در روایتی آمده است: هیچ زن هاشمیهای بعد از شهادت امام حسین(ع) موهایش راشانه و خضاب نکرد تا زمانی که مختار سر ابن زیاد را برای امام سجاد(ع)فرستاد. و هیچ روزی امام سجاد(ع) خوشحال تر از روزی که مختار سر ابن زیاد رابرای امام سجاد(ع) فرستاد نبود. حضرت به شکرانه این خبر خوش یک بار شتر خرماصدقه داد. در روایات ما ستایشهای فراوانی شده، از آنان که سبب شادی وخوشحالی مومنی شوند ! حال قضاوت کنید اجر و پاداش کسی را که دل امامی را شادکند!!
در روایتی دیگر حضرت امام باقر(ع) فرمود: به مختار ناسزا نگویید چوناو قاتلین ما را به سزای عمل ننگین آنها نشاند و زن های بیشوهر ما را شوهرداد و در شرایط تنگدستی مختار ما را کمک کرد.
در روایتی آمده امام باقر(ع) در «منی» مشغول تراشیدن سر بود. دراین هنگامشخصی اجازه خواست و وارد شد و خواست دست امام(ع) را ببوسد امام(ع) پرسید توکی هستی ؟ او گفت من پسر مختارم، امام باقر(ع) از او تجلیل کرد، سپس خدمتامام(ع) درد دل کرد که خیلی علیه پدرم سخن گفته میشود. امام (ع) فرمود چهمیگویند؟ او گفت: میگویند مختار کذاب است. حضرت با رد این اتهام تجلیلشایسته ای از مختار کرد و خدمات او را برشمرد!
گروه دوم روایاتی است کهمختار را مورد مذمت و نکوهش قرار میدهد از جمله:
روایتی از حضرت امام صادق(ع) نقل شده که: کان المختار یکذب علی علیبنالحسین(ع) مختار پیوسته به امام سجاد(ع) دروغ میبسته است.
روایت دوم روایتی است که میگوید امام سجاد(ع) هدایای مختار را رد کرد.
در پاسخ این روایات دو نکته قابل ذکر است:
1 این که سند این روایات ضعیف است، آن چنان که محققان فن اثبات کردهاند.
2 در رابطه با شخصیتی که دشمنان اهل بیت را نابود کرده و خانههای آنها راویران کرده و آنها را به اشد مجازات رسانده باید انتظار آن را داشت کهدشمنانشان برای لکه دار کردن چهره آنها احادیث دروغین جعل کنند.
و شاهد ضعف این روایات تجلیل فوق العاده علمای شیعه از مختار است:
مرحوم علامه امینی (ره) در باره او میگوید: «و قد اکبره و نزهه،العلماءالاعلام; علماء بزرگ از مختار تجلیل کرده و او را از اتهامات بریدانستهاند.» آن گاه نام 21 کتاب از عالمان شیعه را ذکر میکند که از اوتجلیل کردهاند! با توجه به آن چه گفته شد روشن میشود که بسیاری از اتهاماتیکه بر مختار وارد کردهاند، بی اساس است:
میگویند مختار مدعی وحی بوده ومیگفته جبرئیل بر او نازل میشود. این اتهام، اتهامی است آن قدر واهی که زنجوان مرده را به خنده وامیدارد. میگویند:
او کیسانی و طرف دار امامت محمدبن حنفیه بوده است و معتقد بوده که او مهدیموعود است که غایب شده است. جواب این اتهام آن است که: اولا، کیسانیه بعد ازمرگ محمدبن حنفیه اعلام موجودیت کردند و مختار در زمان خود محمدبن حنفیه کشتهشد. ثانیا، نه مختار قائل به امامت محمدبن حنفیه بود و نه خود محمدبن حنفیهقائل به مامتخودش، بلکه او به تصریح روایت امام صادق(ع) اقرار به امامتامام سجاد(ع) داشت «عن الصادق(ع) ما مات محمدبن حنفیه حتی اقر لعلی بنالحسین(ع).» بلی محمد بن حنفیه به نمایندگی از امام سجاد(ع) چهره معنوی وتقدس قیام مختار بوده است و مدرک آن را بیان خواهیم کرد. پس تهمت کیسانی گریکه متاسفانه بعضی نویسندگان معاصر هم نوشتهاند، بی اساس است.
میگویند: وقتیامام مجتبی(ع) در مدائن در خانه عموی مختار بستری شد، مختار به عموی خودپیشنهاد کرد که امام حسن(ع) را به معاویه تحویل دهیم! پاسخ این اتهام آن استکه اولا، سند روایت ضعیف است، چون مرسل است.
ثانیا، در روایتی آمده مختار به این وسیله میخواسته عمویش را امتحان کند واگر عمویش تصمیم میگرفت که امام حسن(ع) را به معاویه تحویل دهد. اولین کسیکه با او برخورد میکرد مختار بود.
ثالثا، ما قائل به عصمت مختار نیستیم، اگر فرضا این پیشنهاد از مختار صادرشده باشد، یک اشتباه و لغزش بزرگ در برههای از عمر اوست، و این سبب نمیشودکه ما او را به کلی ضد اهل بیتبدانیم و بر فرض اگر چنان پیشنهادی از اوصادر شده باشد، عملکرد بعدی مختار توبه عملی اوست.
میگویند: مختار ابتدا به خوارج اعتقاد داشت و بعد زیدی شد و سپس به شیعهگرایش پیدا کرد!! این نیز اتهامی بیش نیست، به ویژه آن که زیدیه سال ها بعداز مرگ مختار اعلان موجودیت کردند.
اینها برخی از اتهاماتی است که به مختار زده میشود ونسبتبه شخصیتی که کاریآن چنان بزرگ انجام داد، باید انتظار اتهاماتی بیش از این را هم داشت!!
ماهیت قیام مختار
آن چه از مجموع عملکرد قیام مختار استفاده میشود، این استکه او میخواسته اقتدار پیدا کند تا در سایه آن انتقام خون قاتلین کربلا رابگیرد. او همکاری بسیار خوبی با حضرت مسلم بن عقیل سفیر امام حسین(ع) داشت ودر زمان وقوع حادثه عاشورا در زندان بود.و مشاهده جنایات ابن زیاد به ویژه بر نیزه کردن سرهای شهدا اندیشه انتقام رادر وجود او زنده کرد و بالاخره این انگیزه مقدس رابه ظهور رساند و انتقام خوبو جانانه از جنایت کاران کربلا گرفت. آنها را کوچه به کوچه تعقیب کرد و ازمخفی گاه ها به در آورد و به سزای اعمالشان رساند.
مختار میکوشید حتی الامکان مقابله به مثل کند و همان گونه که جنایت کردهاندبه سزای اعمالشان برساند، آنها را که اسب بر بدن عزیز خدا حسین تاخته بودند،او هم اسب بر بدنشان تاخت، قطعه، قطعه کرد و آن گاه آنها را سوزاند.
نقل عملکرد مختار در مورد جنایتکاران کربلا به درازا میکشد و از سبک اختصاریکه در این مجموعه داریم بیرون است.
لیکن شبههای که در این جا طرح میشود این است که: مختار قاتلان امام حسین(ع)را«مثله» میکرد، اعضایشان را میبرید و این کار حتی در جنگ با کفار ممنوعاست. پیامبر اکرم (ص) فرمود: «ایاکم والمثله و لو بالکلب العقور! از مثلهکردن حتی نسبتبه سگ هار بپرهیزید.» نیز از سفارش های پیوسته پیامبر(ص) بهرزمندگان قبل از آغاز جنگ این بود که «لاتمثلوا» دشمن را مثله نکنید.
پاسخ به این اشکال این است که: اولا، همان گونه که گفتیم دفاع از مختار هرگزبه معنای مطلق کردن او و مهر تایید بر همه کارهای او نیست. چه بسا بتواناین کار را از اشتباهات مختار حساب کرد.
ثانیا، نهی از «مثله» در روایات به صورت مطلق نیست، بلکه در شرایط عادیاست، ولی اگر وضعیتبه گونهای شد که چارهای جز آن نبود، هم شرع و هم عقلاجازه چنین کاری را میدهند.
خوشبختانه در روایتی هم که نهی از مثله و برخی از امور دیگر آمد یک استثنادارد: «الا ان تضطروا الیها; مگر به اینها اضطرار پیدا کنید.» چه میدانیمشاید مختار در وضعیتی بود که برای زهره چشم گرفتن از دشمنان اهل بیتبایدصاعقه وار عمل میکرده و این گونه عمل کند. و به گفته بعضی از محققان «امروزوقتی ما داستان کشتار مختار پسر ابی عبیده ثقفی را میخوانیم اگر سری به کتابهای حقوقی زده باشیم، ممکن است چنان انتقامی را تا حدی خشن بدانیم و بگوییمچرا چنان کردند؟ یکی را چون گوسفند سر بریدند. یکی را شکم پاره کردند. دیگریرا که تیری به فرزندی از فرزندان حسین افکنده و آن جوان دست را سپر ساخته وتیر دست و پیشانی او را شکافته بود همان کیفر دادند، دیگری را در دیگ روغنجوشان افکندند، دست و پای آن یکی را به زمین دوختند و اسبان را از روی اوگذراندند، چنان که نوشتهاند در یک جا 248تن که در قتل حسین و یاران او شریکبودند این گونه کیفرها چشاندند.
مااین داستانها را میخوانیم در آن نوعی قساوت میبینیم، اما باید دانست قضاوتمردم سیزده قرن بعد در باره کردار پیشینیان درست نیست. دیگر آن که چون خشمانقلاب زبانه زد معیارها دگرگون میشود، انقلاب معمولا با خشم و قساوت همراهاست، بلکه اگر خشم با انقلاب همراه نباشد، انقلاب نیست....»
ارتباط امام سجاد(علیه السلام) بااین قیام
نکته مهم و اساسی بحث ما این است که بدانیم آیا امامسجاد(ع) با این قیام در ارتباط بوده یا خیر؟همان گونه که در مباحث گذشته آوردیم، انتظار این که بیان صریحی از امامسجاد(ع) به حمایت از قیام مختار در آن وضعیتخفقانی داشته باشیم انتظارینابه جا و دور از واقعیت است. براین اساس ما باید به دنبال شواهد و قرائن درمورد رضایت امام(ع) به این قیام باشیم.
شواهد و قرائن نشان میدهد که امام از این قیام راضی بوده است: اولا، انقلابیهای کوفه نزد محمدبن حنفیه آمدند و به او گفتند مختار قیام کرده است،نمیدانیم آیا این قیام مورد تایید استیا نه ؟ اگر مورد تایید است ماهم واردشویم. او گفت:
«قوموا بنا الی امامی و امامکم علی بن الحسین; برخیزید نزد امام من وامامتان علی بن الحسین برویم.» «فلما دخلوا علیه اخبر خبرهم الذی جاوالاجله; وقتی بر حضرت وارد شدند محمدبن حنفیه خدمت امام گزارش داد که اینان باچه هدفی آمدهاند».
حضرت فرمود: «یا عم لو ان عبدا زنجیاتعصب لنا اهل البیت لوجب علی الناسموازرته و قد ولیتک هذا الامر فاصنع ماشئت; عموجان ! اگر برده سیاهی به حمایتاز ما برخاستبر مردم واجب است که او را کمک کنند و من مسئولیت این امر«ورود در قیام مختار را» به تو واگذار کردم هر گونه که خواستی عمل کن.»
از این متن استفاده میشود که محمدبن حنفیه نماینده امام سجاد(ع) در این قیامبوده است. ثانیا، پس از آن که مختار سر ابن زیاد را برای امام سجاد(ع)
فرستاد و چشم امام به سر این جنایتکار افتاد حضرت در حق مختار دعا کرد وفرمود: «الحمدلله الذی ادرک لی ثاری من اعدائی و جزی المختار خیرا; خدا راشکر که خداوند انتقامم را از دشمنان گرفت، خداوند به مختار جزای خیر دهد.»
شیخ حسن صاحب معالم، در کتاب «التحریرالطاوس» میگوید: علما ترحیم امام برکسی را دلیل بر حسنش میگیرند، تا چه رسد به امثال این تعابیر. با توجه بهاین دو شاهد میتوان حمایت امام سجاد(ع) از این قیام را فهمید و بر داشت کردکه این قیام با اذن امام(ع) بوده است. فقیه و رجالی بزرگ معاصر مرحوم آقایخویی گوید: «و یظهر من بعض الروایات ان هذا کان باذن خاص من السجاد(ع);ازبعضی روایات استفاده میشود که این قیام به اذن خاص امام سجاد(ع) بودهاست.»
منبع:ماهنامه پاسدار اسلام
ادامه مطلب