
ز تیری خشک شد بر لب دعایم
بگویید از گلوی او برایم
خجالت میکشد از من حسینم
اگر از خیمهها بیرون بیایم!
سید محمد بابامیری

رقیه دل به آب و نان نمیداد
اسارت را چنین تاوان نمیداد
همیشه میشد از خاطر فراموش
اگر کنج خرابه جان نمیداد
حسین شیدائیان

زبان شورش کولاک، سرخ ست
هوای شور دریا: زخمه در دست
ردایِ بی دلی، بر دوش توفان
از این شوریده تر، آیا سری هست؟
ابوالقاسم حسینجانی

علمدار و خدا و آب، هر سه
دو تا دست و دلی بی تاب، هر سه
تمام کودکان لب تشنه و خاک
فرات و نیزه ها سیراب، هر سه
سید حبیب نظاری

همیشه با دو چشمت عالمی داشت
کجا مثل نگاهت همدمی داشت
امام عشق، آن ظهر عطشناک
به دستانت نیاز مبرمی داشت
سید حبیب نظاری

دلــت را مــهـــر درگــاهــی کشیدهست
به آن راهی که میخواهی کشیدهست
دوبیتــی میتپـــد شـــایـد که زینب(س)
بـــه یــــاد کـــربــلا آهی کشیدهست
محمدکاظم بدرالدین

تو جوهرهی زلال آبی زینب
رودی و همیشه پرشتابی زینب
ناخوانده ز عصمت نگاهت پیداست
تو دختر آیهی حجابی زینب
ایوب پرندآور

لبش را از عطش سیراب کردند
چو مرغی در قفس بیتاب کردند
به روی دست بابای غریبش
ز تیر حرمله در خواب کردند
سید عباس صدرالدینی

نه تنها تیر و تیغ و سـنگ بوده
ســــر پیــــراهن تـو جنگ بوده
ولی شرمنده زینب دیر فهمـید
که انگشتر به دستت تنگ بوده
عبدالرحیم سعیدی راد