مرثیه
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا
 
 
 
آن که با موکب او قافله‌ها دل برود
در رکابش دل دیوانه و عاقل برود
 
وز جمالش غم جان خارج و داخل برود
(گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
آن چنان جای گرفته‌ست که مشکل برود)
 
گر برم ز آتش دل بر مه و خورشید شعاع
مکن از مهر نصیحت مکن از کینه نزاع
 
روز میدان وداع است نه ایوان سماع
(دلی از سنگ بباید به سر راه وداع
تا تحمل کند آن لحظه که محمل برود)
 

[جمعه 13 آذر 1394 ]   [mojdeh]
 
 
 
از توام با همه حسرت نه سراغی نه صفایی
بر منت با همه رحمت نه عبوری نه عطایی
 
ندهی بار به خویشیم نه به سر وقت من آیی
(من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی)
 
تو به از جان و سری از سرو جان دل به تو دادم
ای مراد سر و جان! چون نکند دل ز تو یادم
 
من بر آن سر که بود جان به تو خوش دل به تو شادم
(مردمان منع کنندم که چرا دل به تو دادم؟
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟)
 

[جمعه 13 آذر 1394 ]   [mojdeh]
تضمین غزل سعدی یغمای جندقی
 
 
بیش ازین غم هجران تو خون خورد نشاید
ای سفر کرده! سفر کرده چنین دیر نیاید
 
وقت آن است که باز آیی و بختم بسراید:
(بخت باز آید از آن در که یکی چون تو در آید
روی میمون تو دیدن درِ دولت بگشاید)
 
نه تو گفتی که به من با غم هجران نستیزی
کشته خود به زمین برنگذاری نگریزی
 
این سفر جز به هلاکم ننشینی و نخیزی
(گر حلال است که خون همه عالم تو بریزی
آن که روی از همه عالم به تو آورد نشاید)
 

[جمعه 13 آذر 1394 ]   [mojdeh]
زیارت عاشورا