آن که با موکب او قافلهها دل برود
در رکابش دل دیوانه و عاقل برود
وز جمالش غم جان خارج و داخل برود
(گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
آن چنان جای گرفتهست که مشکل برود)
گر برم ز آتش دل بر مه و خورشید شعاع
مکن از مهر نصیحت مکن از کینه نزاع
روز میدان وداع است نه ایوان سماع
(دلی از سنگ بباید به سر راه وداع
تا تحمل کند آن لحظه که محمل برود)