
من خاکی را میشناسم که آن را برای تبرک میبرند و بر چشمهایشان میگذارند؛ بعضی خاکها را میتوان خورد!
من خاکی را می شناسم که دانه- دانه با آدم، دوست میشود و سلام هیچ دستی را بیپاسخ نمیگذارد؛ خاکی که همه شهیدان گمنام را میشناسد و سنگ صبور مادران شاهد است.
من خاکی را می شناسم که بوی خون میدهد؛ خون خدا!
من خاکی را میشناسم که خیلی راحت در خیابانهای شلوغ، با آدمها خلوت میکند و حرف میزند.







