
بغض که هجوم میآورد، حنجره به زانو درمیآیدو تسلیم میشود. دل ترک برمیدارد، گلو میسوزد، گونهها چون زمین تشنه به انتظار بارش مینشینند…
میشکند بغض، میجوشد چشمهی چشم، شیار میزند بارش، گونهها را. مثل دانههای درشت و پر تلألؤ مروارید… نه…نه… مثل هیچ چیز نیست اشک.
تنها اشک است و بس.








