تمام کربلا را در همین لحظه خلاصه کردهاند. خدای من! چه سنگین است فراق و وداع پسر از پدر؛ آن هم وقتی پسر، علی (ع) باشد و پدر، تو. از میدان برگشته است و باز هم اذن جهاد میگیرد. آمده تا سختترین امتحان خدا را بر تو دشوارتر کند. آمده تا تو یک بار دیگر، سنگینترین مرحله زندگیات را تکرار کنی. سکینه دست در گردن «عقاب»، با برادر سخن میگوید، و علی (ع) بی آنکه به چیزی جز تو بیندیشد، با سکوتی سهمگین تو را نگاه میکند. میفرمایی: «عزیز دلم! چرا برگشتی!». میگوید: «پدر، تشنه ام!».
هنوز هوای متراکم صحرا، متأثر از صدای غل و زنجیری است که دستان مبارک تو را در بر گرفته بودند.
هنوز آسمان، فریادهای داغدیدگانی را که سر بر دامان تو آرام میگرفتند، فراموش نکرده است. هنوز زمین کرب و بلا، از نام تو شرمسار است که هفتاد و دو داغ خونین و سنگین را خاطرهی تلخ سفرت کردهاست.
آه، ای آشنای اسارت! دریغ که حجت خدا بر خاک خرابهها بنشیند و نااهلان بر منبر آسایش! از کدام خار نشانت را بپرسم که با پایت مدارا کرده باشد؟!
خاک، بر پایت به ضجه افتاده است و دهان ترک خوردهاش، هزار بار بر خشکی خویش نفرین میفرستد.
شطی از خون نظاره میکنی.
بلندای استقامتت، کمر کائنات را شکست و تو صبورتر از آنی که لحظهای خم به ابرو بیاوری. روحت، مادرانه بر سر تمام بیتابیهای کاروان، سایه افکندهاست. هوای خیمهها به خنکای حضورت امیدوار است.