
در بهت کلمات گنگ سرگردانم. میخواهم به نام تو با شکوفههای زلال غزل ترانهای بسازم عاشقانه، سلیس و سبز. میخواهم به خاطر تو همه واژهها را با حنجره دریا تلفظ کنم، میخواهم آوازهای خسته ماه را با نسیم حنجره تو آشنا کنم. من در حوالی همین اندوه، همین اندوه پر ستاره عاشق شدم در حوالی همین رؤیا.من حنجرهام را وقف سرودن آهنگ آه تو کردهام. وقف ستارههایی که هنگام سپیده دم، برای سجاده نیایش تو عطر و گلاب میآورند، و در رقص اسپند و عود تو را به تماشا و تجلی میخوانند. من حنجرهام را به ماه بخشیدهام که صبورانه نخ آوازش را به ضریح انتظار تو گره زده است.تو در میان خاطرات و خوابهای گمشده، تو در میان ترانههای سرشار از رود و رؤیا، تو در میان غزلهای مالامال از راز و رؤیت گم شدهای. مرا توان سرودن نام تو نیست. حتی اگر تمام شاعران با همه کلماتشان بسیج شوند باز هم حنجرهشان در تلفظ نام تو لال میماند.








