
از دل هر سنگ سختجان، خون عبیط، به راه افتاد.
وقتی که خورشید آسمان، از روی نعشهای مقدس عبور کرد،
ناچار دامن زردش به خون نشست.
آن روز عصر،
پردهی آبی آسمان، با خون دامن خورشید، سرخ شد.
وافق، این مرد پایدار،
با رخت سرخ، در خیمه ی سیاه شب افتاد.








