
شب است و روشنای هفتاد و دو شمع از کنج صحرا سربرآورده است.
شب است و حسین(ع) حجت خویش را بر یاران تمام میکند:
« آگاه باشید که من پیمان را از ذَمهی شما برداشتم و اذن دادم که بروید و از این پس مرا بر گردهی شما حقی نیست. اینک این شب است که سر میرسد و شما را در حجاب خویش فرو میپاشد؛ شب را شتر راهوار خویش برگیرید و پراکنده شوید که این جماعت مرا میجویند و اگر بر من دست یابند، به غیر من نپردازند».
غربت مواج کلام حسین، قلب کائنات را به لرزه درآورده است. یاران، سر در گریبان خویش میگریند.
ظلمت در دل صحرا خیمه افکنده است؛ یاران را ولی سرنوشت، نور دیگری بخشیده است.







