ألحسد ماحق الحسنات، و الزهو جالب المقت، و العجب صارف عن طلب العلم وداع الی الغمط و الجهل، و البخل أذم الأخلاق و الطمع سجیة سیئة. [1] .
حسد، نیکوییها را نابود سازد، و دروغ، دشمنی آورد، و خودپسندی، مانع از طلب دانش و خواهندهی خواری و جهل گردد، و بخل، ناپسندیدهترین خلق و خوی است، و طمع، خصلتی ناروا و ناشایست است.
پی نوشت ها:
[1] مسند الامام الهادی، ص 302.
:: ادامه مطلب
امام عسکری علیهالسلام میفرماید: به پدرم امام هادی علیهالسلام عرض کردم آیا پیامبر صلی الله علیه و آله که مشرکان در سختی و فشار [های گوناگون و تبلیغاتی]اش قرار میدادند، با ایشان مناظره و محاجه میکرد؟
فرمود: آری، بسیار زیاد، از جمله، در مسائلی است که خدا از مشرکان نقل فرموده، که: «و گفتند: این چه پیامبری است که غذا میخورد، و در بازارها راه میرود؟ چرا فرشتهای به سوی او نازل نشده تا همراه وی هشدار دهنده باشد؟ یا گنجی به طرف او افکنده نشده؟ یا باغی ندارد که از [بار و بر] آن بخورد؟ و ستمکاران گفتند جز مردی افسون شده را دنبال نمیکنید»، و «گفتند چرا این قرآن بر مردی بزرگ از آن دو شهر فرود نیامده است؟»، و نیز «و گفتند هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد تا از زمین چشمهای برای ما بجوشانی، یا برای تو باغی از درختان خرما و انگور باشد، و آشکارا از میان آنها جویبارها روان سازی، یا چنانکه ادعا میکنی آسمان را پاره پاره بر [سر] ما فرواندازی، یا فرشتگان و خدا را در برابر [ما حاضر] آوری، یا برای تو خانهای از طلا باشد، یا به آسمان بالا روی، و به بالا رفتن تو [هم] اطمینان نخواهیم داشت، تا بر ما کتابی نازل کنی که آن را بخوانیم»، و در آخر گفتند: اگر همچون موسی، پیامبر باشی باید بخاطر این خواستههایمان، صاعقه بر ما فرود آوری، زیرا خواستههای ما از تو، از خواسته بنی اسرائیل از موسی، شدیدتر است.
امام علیهالسلام فرمود: و تفصیل آن این است که روزی، پیامبر صلی الله علیه و آله، در مکه، در فضای باز جلوی کعبه نشسته بود، که ناگاه عدهای از سران قریش همچون لید بن مغیره مخزومی، ابوالبختری بن هشام، ابوجهل بن هشام، عاص بن وائل سهمی، و عبدالله بن ابیامیه مخزومی با گروه بسیاری از پیروان خود جمع شدند، پیامبر صلی الله علیه و آله برای چند نفر از اصحاب خود قرآن میخواند، و امر و نهی الهی میگفت، مشرکان به هم گفتند: کار محمد، بالا گرفته، و مقامش بزرگ شده است، بیایید به سرکوفت، و توبیخش بپردازیم، و با احتجاج خود، ادعایش را باطل کنیم، تا در میان اصحاب خود، مقامش بشکند، و منزلتش ناچیز شود، به این امید که از گمراهی، و باطل و سرکشی، و طغیان دست بردارد، اگر دست برداشت، [به مقصود خود رسیدهایم]، و اگر دست برنداشت ، با شمشیر بران با او روبرو میشویم.
ابوجهل گفت: اینک کیست که بتواند با او سخن بگوید؟ عبدالله بن ابیامیه مخزومی گفت: من، آیا مرا برای او، همتایی بینیاز، و ستیزهجویی بسنده نمیبینی؟ ابوجهل گفت: آری. پس همه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند، عبدالله بن ابیامیه آغاز سخن کرد و گفت: ای محمد! تو ادعای بزرگی داری، و سخن نگران کنندهای میزنی، آیا میپنداری که تو فرستاده خدا پروردگار جهانیانی؟ پروردگار جهان، و آفریدگار مخلوقات را نسزد که همچون تویی را رسول خود کند، تو همچون ما بشری، همچون ما میخوری، و همچون ما در کوچه و بازار راه میروی، این پادشاه روم، و این پادشاه فارس است، که از جانب خود، رسولی را نمیفرستند مگر آن که مال فراوان، و موقعیت بزرگ داشته باشد، قصرها، خانهها، باغها، خیمه و خرگاهها، بردهها و خادمان [فراوان] داشته باشد، پروردگار جهانیان که از همه این پادشاهان بالاتر است، و اینان بندگان اویند، چنانچه تو پیامبر او بودی، بایستی فرشتهای همراه تو بود تا تصدیقت میکرد و ما میدیدیم، بلکه اگر خدا میخواست پیامبری برای ما بفرستد، باید فرشته میفرستاد، نه بشری همچون ما، ای محمد! تو را افسون کردهاند، تو پیامبر نیستی. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا سخن دیگر داری؟
گفت: آری، اگر خدا میخواست پیامبر بفرستد، کسی را میفرستاد که مال بیشتر، و موقعیت بهتری داشته باشد، چرا این قرآن - که تو میپنداری خدا بر تو فروفرستاد - بر مردی بزرگ از آن دو شهر فرود نیامد، یا ولید بن مغیره در مکه، یا عروه بن مسعود ثقفی در طائف؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عبدالله! آیا سخن دیگر داری؟ عبدالله گفت: آری، ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، تا از [همین] زمین [مکه] - که سنگلاخ، ناهموار، و کوهستانی است - چشمهای برای ما بجوشانی، آن را وجین کنی، و بشکافی، و از آن چشمهها روان سازی، که ما به آنها نیازمندیم، یا برای تو باغی از درختان خرما و انگور باشد، که از آن بخوری، و به ما بخورانی، و آشکارا از میان آنها، جویبارها روان سازی، یا چنانکه ادعا میکنی آسمان را پاره پاره بر سر ما فرو اندازی، که خود به ما گفتی: «و اگر پاره سنگی را در حال سقوط از آسمان ببینند، میگویند: ابری متراکم است»، شاید ما نیز آن را بگوییم. و گفت: و ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آنکه خدا و فرشتگان را در برابر ما حاضر کنی، یا برایت خانهای از طلا باشد، که از آن به ما دهی، و بینیازمان کنی، شاید سرکشی کنیم، که خود به ما گفتی: «حقا که انسان، سرکشی میکند، همین که خود را بینیاز پندارد».
و گفت: یا به آسمان بالا روی، و به بالا رفتن تو هم اطمینان نخواهیم داشت، تا بر ما کتابی [با این مضمون] که آن را بخوانیم، فرود آوری: از جانب خدای عزیز حکیم، به عبدالله بن ابیامیه مخزومی، و همراهان! به محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب ایمان آورید، که رسول من است، و گفتار او را تصدیق کنید، که از جانب من است. با این همه، نمیدانیم ای محمد! چنانچه همه اینها را بیاوری، به تو ایمان بیاوریم یا نه بلکه اگر ما را به آسمان بالا ببری، و درهای آن را بگشایی، و ما را در آنها وارد کنی، باز میگوییم: تو ما را چشم بندی، و افسون کردهای. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عبدالله! آیا سخن دیگر داری؟ عبدالله گفت: آیا همینها که گفتم بس نیست؟ دیگر سخنی ندارم، اگر دلیل و حجتی داری، بگو و آشکار کن و پاسخ ما را بده. پیامبر عرض کرد: خدایا! تو هر صدا را شنوا، و به هر چیز دانایی، خود میدانی که بندگانت چه گفتند. پس خداوند [این آیات را] بر او نازل کرد که: ای محمد! «و گفتند این چه پیامبری است که غذا میخورد، و در بازارها راه میرود؟ چرا فرشتهای به سوی او نازل نشده تا همراه وی هشدار دهنده باشد؟ یا [چرا] گنجی به طرف او افکنده نشده؟ یا [چرا] باغی ندارد که از آن بخورد؟ و ستمکاران گفتند: جز مردی افسون شده را پیروی نمیکنید، سپس فرمود: «بنگر چگونه برای تو مثلها زدند، و گمراه شدند، و در نتیجه نمیتوانند راهی بیابند»، و فرمود: ای محمد! «بزرگ و خجسته است او که اگر بخواهد بهتر از این را برای تو قرار میدهد: باغهایی که جویبارها از زیر [درختان] آن روان خواهد بود، و برای تو کاخها پدید میآورد»، و بر او نازل کرد که: ای محمد! «و شاید تو برخی از آنچه را که به سویت وحی میشود، ترک گویی، و سینهات بدان تنگ گردد که میگویند: چرا گنجی بر او فروفرستاده نشده، یا فرشتهای با او نیامده است؟ تو فقط هشدار دهندهای، و خدا بر هر چیزی نگهبان [و ناظر] است»، و بر او فروفرستاد که: ای محمد! «و گفتند: چرا فرشتهای بر او نازل نشده است؟ و اگر فرشتهای فرود میآوردیم، قطعا کار، تمام شده بود، سپس مهلت نمیافتند، و اگر او را فرشتهای قرار میدادیم، حتما وی را [به صورت] مردی درمیآوردیم، و امر را بر آنان مشتبه میساختیم، همان طور که آنان کار را بر دیگران مشتبه میسازند.» پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عبدالله! اما این که گفتی: تو همچون ما میخوری، و میپنداری که: بدین سبب، نمیتوانم پیامبر خدا باشم، [بدان که] کار [، تنها] دست خداست، هر چه بخواهد انجام میدهد، و آنچه بخواهد حکم میکند، و اوست که [همه کارهایش زیبا و] پسندیده است، تو، و هیچ کس دیگر با چرا و چگونه، نمیتواند به او اعتراض کند، آیا نمیبینی که چگونه خدای سبحان [، برای آزمون، و به کمال رساندن بندگان خود]، یکی را فقیر، و دیگری را غنی، فردی را ذلیل، و دیگری را عزیز، بعضی را سالم، و بعضی را بیمار، برخی را با آوازه، برخی را گمنام، قرار داده است؟ و همه از روزی خوران [خدای] اند، فقرا نباید بگویند: چرا ما را فقیر، و ایشان را غنی کردهای؟ و گمنامان نباید بگویند: چرا ما را گمنام، و ایشان را با آوازه کردهای؟ و آسیب دیدگان و بیماران نباید بگویند: چرا ما را آسیب دیده و بیمار، و ایشان را سالم کردهای؟ و ذلیلان نباید بگویند: چرا ما را ذلیل، و ایشان را عزیز کردهای؟ و زشت رویان نباید بگویند: چرا ما را زشت رو، و ایشان را زیبا کردهای؟ اگر اعتراض کنند، [پروردگاری] پروردگارشان را نپذیرفته، با احکام [تقدیری] او، به ستیز برخاستهاند، و ناسپاسند.
و پاسخ خدای سبحان به ایشان این است که: منم صاحب اختیاری که [هر کس را بخواهد] پائین میآورد، بالا میبرد، بینیاز میکند، نیازمند میسازد، عزیز میکند، ذلیل میسازد، سالم میکند، بیمار میسازد، و شما بندگان [آفریده] من هستید، که جز تسلیم، و فرمانبری از حکم من، چاره ندارید، اگر [حکمتهای پر اسرار مرا] پذیرفتید، بندگان مؤمن من هستید، و اگر نپذیرفتید، ناسپاسانید که با کیفر من هلاک میشوید.
سپس خدای سبحان بر پیامبر نازل کرد که: ای محمد! «بگو من مثل شما بشرم» یعنی میخورم [و زندگی میکنم]، «و [لی] به من وحی میشود که: خدای شما، خدای یگانه است»، یعنی به ایشان بگو: من در بشر بودن، مثل شما هستم، [نباید بگویید: حال که در بشر بودن، مثل هم هستیم، چون ما نبوت نداریم پس تو هم نداری، زیرا] پروردگارم، نبوت را ویژه من گردانیده است، نه شما، همان طور که غنا، و صحت، و جمال را ویژه برخی از بشر میکند، نه برخی دیگر. پس انکار نکنید که پیامبری را ویژه من کرده است.
و اما این که گفتی: این پادشاه روم، و این پادشاه فارس است، که از جانب خود رسولی را نمیفرستند مگر آن که مال فراوان، و موقعیت بزرگ داشته باشد، قصرها، خانهها [باغها]، خیمه و خرگاه، بردهها و خادمان [فراوان] داشته باشد، پروردگار جهانیان که از همه اینان بالاتر است، و اینان بندگان اویند، [بدان که:] تدبیر و حکم، تنها دست خداست، او طبق گمان و پندار و پیشنهاد تو عمل نمیکند، بلکه هر چه بخواهد انجام میدهد، و آنچه را بخواهد حکم میکند، و اوست که [همه کارهایش زیبا و] پسندیده است، ای عبدالله! او پیامبر خود را مبعوث کرد تا به مردم دینشان را بیاموزد، و به سوی پروردگارشان فرابخواند، و در این راه، در اوقات شب و روز بکوشد، اگر او قصرهایی داشت که در آن مخفی، و بردگان و خادمانی داشت که از مردم، مستورش میکردند، آیا رسالت خداوندی ضایع نمیشد، و کارها کند [و معطل] نمیگشت؟ آیا پادشاهان را نمیبینی که چون در حجاب [کاخهای] خود قرار گیرند، چگونه فساد و زشتیها، از بیخبری آنان، رواج میابد؟ ای عبدالله! خدا مرا که ثروتی ندارم مبعوث کرد تا قدرت و شوکت خود را بر شما بشناساند، و شما را آگاه کند که او یاور پیامبر خود است، نه میتوانید که او را بکشید، و نه از رسالتش بازدارید، که این بیشتر، قدرت خدا و عجز شما را نمایان میسازد، و خدا به زودی مرا بر شما پیروز میکند، و توان قتل و اسارت شما را [که سد راه کمال و حقید] پیدا میکنم، سپس مرا بر سرزمینهای شما پیروز، و مؤمنان را که جز شما و هم کیشان شماست، بر آن چیره میسازد. و اما این که گفتی: اگر پیامبر بودی، بایستی فرشتهای همراه تو بود، تا تصدیقت میکرد و ما میدیدیم، بلکه اگر خدا میخواست پیامبری برای ما بفرستد، باید فرشتهای میفرستاد، نه بشری همچون ما، [بدان که] شما فرشته را با حواس خود نمیبینید، زیرا جسم ندارد، و در نامرئی بودن همچون هوای این عالم است، و چنانچه به توانایی دید شما افزوده گردد، و فرشته را ببینید، باز به شکل بشر که میشناسید جلوه میکند، تا سخنش را بفهمید، و خطاب و مرادش را دریابید، در این صورت، چگونه به صدق فرشته و حقانیت سخنش پی میبرید؟ بلکه خداوند بشری را مبعوث کرد، و به دست او معجزاتی را - که از توانایی بشر بیرون است، و شما عمیقا از آن آگاهید، - آشکار کرد، تا از راه عجز بشری خود، پی ببرید که آنچه او آورده است معجزه است، و خود این، شهادت خدا به صدق پیامبر خواهد بود، و اگر این معجزات، به دست فرشتهای انجام میگرفت، چنان نبود که فرشتگان هم نوع او نتوانند انجام دهند، تا معجزه بشمار آید، آیا نمیبینی که پرواز پرندگان معجزه نیست؟ زیرا هر پرندهای میتواند پرواز کند، آری اگر بشری، [بدون هیچ ابزار مادی،] همچون پرندگان پرواز کند، معجزه خواهد بود، پس خدای سبحان [که بشری را مبعوث کرده، نه فرشتهای را]، در اقامه حجت بر پیامبری، کار را بر شما آسان کرده است، [و این لطف خداست،] با این حال، شما پیشنهاد پیچیدهای میکنید که هیچ حجتی در آن نیست؟! و اما این که گفتی: تو مردی افسون شدهای [که نمیدانی چه میگویی]، چگونه چنین باشم با این که میدانید من در هوشمندی و خردمندی، بیش از شما سلامت دارم، آیا از لحظه تولد تا چهل سالگی [که مبعوث شدم]، گناهی، لغزشی، دروغی، خیانتی، گفتار اشتباهی، و یا نابخردی از من سراغ دارید؟ آیا میپندارید کسی در این مدت طولانی، با نیرو و توان خود مصون میماند، یا با نیرو و توان خدایی؟
و این است فرموده خدای سبحان که: «بنگر چگونه برای تو مثلها زدند، و گمراه شدند، در نتیجه نمیتوانند» برای اثبات [افسون شدگی و] نابینایی تو، «راهی» و حجتی - بیش از ادعاهای باطلی که بطلانشان برایت محقق و آشکار است - «پیدا کنند».
و اما این که گفتی: چرا این قرآن بر مرد بزرگی از آن دو شهر: ولید بن مغیره در مکه، یا عروه در طائف، نازل نشد؟ برای این است که خدای سبحان همچون تو مال دنیا را بزرگ نمیبیند، مال دنیا آنگونه که نزد تو مهم است نزد خدا مهم نیست، بلکه اگر دنیا در نزد او به اندازه بال پشهای ارزش داشت، هیچ کافر و مخالفی را یک جرعه آب نمیداد، و [از سوی دیگر] تقسیم رحمت خداوندی با تو نیست، این خداست که رحمتهای خود را، آنگونه که بخواهد، میان بندگانش تقسیم میکند، و او همچون تو از مال و موقعیت کسی حساب نمیبرد، و به مال و موقعیت کسی طمع ندارد، تا به خاطر آن، پیامبرش کند، و همچون تو از روی هوا و هوس، کسی را دوست نمیدارد، تا ناشایسته را بر شایسته مقدم کند، رفتار خدا عادلانه است، و برای برترین مرتبه دین و کمال خود، کسی را برنمیگزیند مگر آن که بهترین مطیع، و کوشاترین خدمتگزار درگاهش باشد، و کسی را در پائینترین مرتبه دین و کمال قرار نمیدهد مگر آن که سهل انگارترین مطیع درگاهش باشد، پس دیگر، خدا به مال و موقعیت کسی نگاه نمیکند، بلکه این مال و موقعیت نیز از فضل اوست و او به کسی بدهکار نیست.
بنابراین نباید گفت: چون به بندهای ثروت داده، پس بایستی پیامبری را هم به او دهد، نمیشود خدا را بر خلاف خواستهاش، مجبور و یا مازاد و تفضلات پیشینش، بر تفضل دیگری ملزم نمود، ای عبدالله! آیا نمیبینی که چگونه خداوند یکی را پولدار، ولی زشت رو، و یا زیبا، ولی فقیر، و یا شریف و بزرگوار، ولی نیازمند، و یا ثروتمند، ولی بیمقدار قرار داده است؟ نباید این ثروتمند بگوید، چرا به دارائیم زیبایی فلانی افزوده نشد؟ و یا زیبارو بگوید چرا به زیبائیم دارایی فلانی افزوده نشد؟ و یا شرافتمند بگوید: چرا به شرافتم ثروت فلانی افزوده نشد؟ و یا بیمقدار [و گمنام] بگوید: چرا به گمنامیم بزرگواری فلانی افزوده نشد؟ حکم [و تقدیر]، دست خداست، هر گونه بخواهد، تقسیم، و برابر خواسته خود عمل میکند، همه افعال او حکیمانه، و همه کارهایش [زیبا و] پسندیده است.
و این است فرموده خدای سبحان که: «گفتند: چرا این قرآن بر مرد بزرگی از آن دو شهر نازل نشد؟» خدا [در پاسخ] فرمود: «آیا آنانند که رحمت پروردگارت را» ای محمد! «تقسیم میکنند؟ ما ابزار معاش آنان را در زندگی دنیا، میانشان تقسیم کردهایم»، و آنان را به هم محتاج ساختهایم، این را به مال او، و او را به کالای این، این را به خدمات او [، و او را به دارایی این]، پادشاهان مقتدر، و داراترین سرمایه داران را میبینی که به نوعی، به فقیرترین فقرا نیازمندند: یا به کالایی که این دارد، و او ندارد، و یا به خدماتی که این توانش را دارد، و پادشاه جز با او نمیتواند نیاز خود را برطرف کند، یا به علمی از علوم و حکمتها که پادشاه ناچار است آن را از این فقیری که به پول او نیازمند است فراگیرد، و از دانش و رأی و معرفت او بهره برد، پادشاه نباید بگوید: چرا به دارایی من، دانش این فقیر نیفزود؟ و فقیر نباید بگوید: چرا به رأی و دانش، و فنون معرفتی من، دارایی این پادشاه اضافه نشد؟ خداوند میفرماید: «و برخی از آنان را از نظر درجات، بالاتر از بعضی دیگر قرار دادهایم، تا بعضی از آنها بعضی دیگر را در خدمت گیرند»، سپس میفرماید: ای محمد! «و رحمت پروردگار تو از آنچه آنان» از اموال دنیا «میاندوزند بهتر است». و اما این که گفتی: «ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد تا از این زمین، چشمهای برای ما بجوشانی، و...» تو به پیامبر خدا چیزهایی را پیشنهاد میکنی، که اگر برخی را بیاورد، دلیل پیامبریش نخواهد بود، شأن پیامبر خدا برتر از این است که از جهل جاهلان بهره ببرد، و با چیزی که حجبیت ندارد احتجاج کند، و برخی دیگر را اگر بیاورد تو هلاک خواهی شد، حجج و براهینی را باید آورد که بندگان خدا را به ایمان وادارد، نه هلاک کند، تو هلاکت خود میخواهی، در حالی که پروردگار عالمیان، به بندگان خود مهربانتر، و به مصالح آنان داناتر از آن است که آنچنان که خود میخواهند هلاکشان کند، و برخی نیز محال و غیر ممکن است، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله این [ها] را به تو میشناساند، و عذر و بهانهات را بر میدارد، و بر تو راه مخالفت را میبندد، و با احتجاجات خود چنان وادار به تصدیقت میکند که مفری نداشته باشی، و برخی را نیز خود معترفی که در آن عناد و تمرد داری، نه حجتی را میپذیری، و نه به دلیلی گوش میدهی، و هر که چنین باشد، درمانش، کیفر آتش آسمانی خدا، یا دوزخ خدا، یا شمشیر اولیای خداست.
پس این سخن تو - ای عبدالله! - که: «ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، تا از همین زمین مکه - که سنگلاخ، ناهموار، و کوهستانی است - چشمهای برای ما بجوشانی، آن را وجین کن، و بشکافی، و از آن چشمهها روان سازی، که ما به آنها نیازمندیم»، تو اینها را میخواهی در حالی که نمیدانی معجزات خداوندی چیست؟
عبدالله! بگو ببینم چنانچه من خواسته تو را انجام دهم، آیا به همین سبب، پیامبر خواهم بود؟ به طائف که در آن، باغها داری بنگر، آیا تو زمینهای ناهموار، و سخت [، و سنگلاخ] آنجا را اصلاح نکردی، و با وجین کردن، آماده [ی کشت] نساختی، و از آن چشمهها نجوشاندی؟
گفت: آری.
فرمود: آیا در این زمینه، همتایانی نیز داری؟
گفت: آری.
فرمود: پس آیا با این کار، تو و ایشان، پیامبر شدهاید؟
گفت: نه.
فرمود: پس من نیز اگر آن را انجام دهم، دلیل بر پیامبریم نخواهد بود، این سخن تو جز این نیست که بگویی: ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، تا برخیزی، و راه بروی، یا همچون مردم، غذا بخوری. و اما این سخن تو - ای عبدالله! - که: [ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که] برای تو باغی از درختان خرما و انگور باشد، که از آن بخوری، و به ما بخورانی، و آشکارا از میان آنها جویبارها روان سازی، آیا تو و همراهانت، در طائف، باغهای خرما و انگور - که از آن میخورید، و به دیگران میخورانید، آشکارا و از میان آنها جویبارها روان میسازید - ندارید؟ آیا با این کار، پیامبر شدهاید؟
گفت: نه.
فرمود: پس چرا از رسول خدا چیزهایی را میطلبید که اگر بیاورد، دلیل بر صدقش نخواهد بود، بلکه اگر هم بیاورد، دلیل بر کذبش خواهد بود، زیرا به چیزی احتجاج میکند که دلیل بر پیامبری نیست، و با این کار، مردمان ساده در عقل و دین را فریب میدهد، در حالی که شأن رسول خدا برتر از این فریبهاست.
و اما این سخن تو - ای عبدالله! - که: «یا چنان که ادعا میکنی، آسمان را پاره پاره بر سر ما فرواندازی، که خود به ما گفتی: و اگر پاره سنگی را در حال سقوط از آسمان ببینند، میگویند: ابری متراکم است»، [ای عبدالله!] در سقوط آسمان بر سر شما، نابودی و هلاکت است، آیا از رسول خدا میخواهی که با این کار، نابودت کند؟ رسول خدا به تو مهربانتر از این است، و تو را نابود نمیکند، بلکه حجتهای خدا را بر تو اقامه میکند، و حجج الهی پیامبر تنها آنچه بندگان، پیشنهاد میکنند نیست، که آنان از مصالح و مفاسد [حقیقی] خود بیخبرند، و چه بسا پیشنهادهایشان با هم مختلف و متضاد است، که وقوع آن محال خواهد بود، زیرا ممکن است تو سقوط آسمان را بخواهی، و دیگری آن را نخواهد، بلکه بالا رفتن زمین به آسمان را بخواهد، که این خواستهها، متفاوت و متضاد، و در نتیجه، وقوع آن غیر ممکن است، و [قدرت و] تدبیر خدا، بر محال، تعلق نمیگیرد. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: عبدالله! آیا طبیبی را دیدهای که بیماران خود را طبق پیشنهاد آنان مداوا کند؟ طبیب، برابر تشخیص خود، و مصلحت بیمار، درمان میدهد، خواه بیمار بپسندد، یا نه، و شما آن بیمارانید [که در ظلمات گمراهی و جهل و رذائل غوطهورید]، و خدا طبیب شماست، اگر درمانش را بکار گیرید، شفایتان میدهد، و اگر سرپیچی کنید، بیمارتان گذارد، و بعد، ای عبدالله! تاکنون کجا دیدهای که قاضی، از مدعی حقی، برابر خواسته مدعی علیه، بینه بخواهد؟ که در این صورت، برای کسی بر دیگری، هیچ ادعا و حقی ثابت نخواهد شد، و میان ظالم و مظلوم، و راستگو و دروغگو فرقی نخواهد بود.
و اما - ای عبدالله! - این سخن تو که: [ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد،] مگر آن که خدا و فرشتگان را در برابر ما حاضر کنی، آنچنان که آنان ما را، و ما ایشان را ببینیم، این از محالهای آشکار است، پروردگار ما همچون آفریدههای [جسمانی] خود نیست که بیاید و برود، و حرکت کند و برابر چیزی بایستد، تا بتوان او را حاضر کرد، این خواسته محالی است که وصف بتهای ناتوان، ناقص، ناشنوا، نابینا، ناآگاه، و بیسود شماست.
عبدالله! آیا در طائف، زمینهای حاصلخیز و باغها، و در مکه، خانهها و لوازم مورد نیازی که خدمتکارانی بر آنها گماردهای نداری؟ گفت: آری. فرمود: آیا به همه احوال [و امور] آنان خود رسیدگی میکنی، یا با نمایندههای میان خود، و خدمتکاران؟ گفت: با نمایندهها. فرمود: اگر کارگران، کشاورزان، و خادمان تو به نمایندهها بگویند: ما نمایندگی شما را قبول نداریم، مگر آن که عبدالله بن ابیامیه را حاضر کنید، تا او را ببینیم، و هر چه از جانب او میگوئید از خودش بشنویم، آیا این را میپسندی، و به ایشان این حق را میدهی؟
گفت: نه. فرمود: پس نمایندههای تو بایستی چه کنند؟ آیا نباید نشان صحیحی از تو بیاورند، تا صدقشان را برساند، و از ایشان بپذیرند؟ گفت: آری. فرمود: عبدالله! چنانچه نماینده تو با شنیدن آن بهانه، نزد تو برگردد، و بگوید: برخیز، و با من بیا، که آنان حضور تو را میخواهند، آیا این رفتار او ناپسند نیست؟ نمیگویی: تو نماینده من هستی، نه نصیحت کننده، یا امر کننده؟
گفت: آری. فرمود: پس چگونه به پیامبر خدا پیشنهادی میکنی که آن را از کشاورزان و کارگران، نسبت به نماینده خود نمیپذیری؟ و چگونه از پیامبر خدا میخواهی که نسبت به پروردگار خود، رفتار ناپسند کند، امرش دهد، نهیش کند، با این که این رفتار را از کشاورزان و کارگران، نسبت به نماینده خود نمیپسندی؟ این دلیل قاطعی است بر بیاساس بودن همه آنچه پیشنهاد کردی، ای عبدالله! و اما این سخن تو - ای عبدالله! - که: [ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که] برای تو خانهای از طلا باشد، مگر خبر خانههای پر طلای عزیز مصر به تو نرسیده است؟
گفت: آری. فرمود: آیا عزیز مصر، به سبب آنها پیامبر شد؟ گفت: نه. فرمود: پس خانهای از طلا، برای من نیز دلیل پیامبری نخواهد بود، و محمد، برای حجج الهی، از نادانی تو بهره نمیبرد.
و اما این سخن تو که، [هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که] به آسمان بالا روی، و به بالا رفتن تو هم اطمینان نخواهیم داشت، مگر آن که بر ما کتابی که آن را بخوانیم فرود آوری، ای عبدالله! به آسمان بالا رفتن، از فرود آمدن دشوارتر است، و چنانچه تو - به اعتراف خودت - به بالا رفتن من ایمان نیاوری، به فرود آمدنم نیز ایمان نخواهی آورد. و گفتی: مگر آن که بر ما کتابی که آن را بخوانیم فرود آوری، با این همه، نمیدانم آیا ایمان بیاورم یا نه، عبدالله! تو خود [، با این سخن خود] معترفی که با حجت قائمه خداوند، عناد میورزی، بنابراین [چاره و] درمانی نداری جز آن که با دست اولیای بشرش، یا فرشتگان آتشبانش، ادب شوی، و خدا سبحان برای ابطال هر آنچه پیشنهاد کردی، سخنی جامع و حکیمانه بر من نازل کرد، و فرمود: بگو - ای محمد! - پاک است پروردگار من، آیا من جز بشری که پیامبر است هستم؟ [آری] چه والا است شأن پروردگار من از این که - برابر پیشنهاد نادانان - هر ممکن و غیر ممکن را انجام دهد، آیا من جز بشری که پیامبر است هستم؟ جز حجت خدا را که عطایم فرموده نباید بیاورم، حق ندارم به پروردگار خود امر و نهی کنم، و پند دهم، تا همچون فرستاده پادشاهی به سوی مخالفانش باشم، که برگردد، و به پادشاه فرمان دهد تا برابر پیشنهاد آنان عمل کند.
ابوجهل گفت: ای محمد! سخنی دارم، آیا قبول نداری که قوم موسی چون خواستند تا خدا را آشکارا به ایشان نشان دهد، با صاعقه، آتش گرفتند و سوختند؟ فرمود: آری. ابوجهل گفت: چنانچه پیامبر باشی، ما نیز بایستی آتش گرفته، بسوزیم، زیرا دشوارتر از خواسته آنان از تو میخواهیم، ایشان گفتند: «خدا را آشکارا به ما نشان ده»، و ما میگوئیم: هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که خدا و فرشتگان را حاضر کنی تا ببینیم.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اباجهل! آیا قصه ابراهیم خلیل را چون به ملکوت عوالم عروج کرد نشنیدهای؟ این سخن پروردگار من است که: «و این گونه، ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین کنندگان باشد»، خداوند چون او را به آسمان برد، آنچنان بینایی او را نیرو داد که موجودات روی زمین، و درون آن را میدید، مرد و زنی را دید که زنا میکنند، نفرین کرد، و نابود شدند، مرد و زن دیگری را دید که زنا میکنند، باز نفرین کرد، و نابود شدند، مرد و زن سومی را دید که زنا میکنند، خواست تا نفرین کند، که خدای سبحان به او وحی فرمود: ای ابراهیم! از نفرین بر بندگانم دست بردار، که منم آن آمرزنده مهربان دلسوز بردبار، گناهان ایشان به من زیانی نمیرساند، همانگونه که طاعتشان نیز مرا سودی نمیبخشد، و من همچون تو برای تسکین خشم خود،با ایشان رفتار نمیکنم، از نفرین بندگانم دست بردار، که تو، تنها، بنده هشدار دهنده [هستی]، نه آن که در قلمرو ملک من، شریک، و یا بر من و بندگانم اختیاردار باشی، ارتباط بندگانم با من، در یکی از این سه حالت است:
[1] - یا توبه میکنند، و از ایشان میپذیرم، و گناهانشان را میآمرزم، و عیبهایشان را میپوشانم.
[2] - و یا کیفر خود را از ایشان باز میدارم، زیرا میدانم که در آینده، نسل ایشان، مؤمن خواهد بود، از این رو با پدران و مادران کافر ایشان مدارا میکنم، و کیفر خود را از ایشان برمیدارم، تا آن نسل مؤمن از ایشان به ظهور رسد، و چون از هم جدا شدند، عذابم به ایشان فرود آید، و بلایم ایشان را فراگیرد.
[3] - و چنانچه این دو نبود، کیفری که [در آخرت] برای آنان آماده کردهام، بزرگتر از آن است که تو میخواهی، زیرا کیفر من بر طبق جلال و کبریاییم خواهد بود.
ای ابراهیم! مرا با بندگانم بگذار، که به ایشان، من از تو مهربانترم، مرا با ایشان بگذار، که من آن مقتدر بردبار دانای حکیمی هستم، که با علم خود، ایشان را تدبیر، و قضا و قدر خود را در میانشان اجرا میکنم.
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اباجهل! خدای سبحان از تو عذاب را برداشت، چون میداند که از صلب تو فرزند پاکیزهای همچون عکرمه بیرون میآید، و در آینده، مسئولیتی از مسلمین را عهدهدار میشود که اگر به قصد پیروی از خدا و پیامبرش باشد، نزد خدا، [محترم و] بزرگ خواهد بود، و اگر این نبود، عذاب بر تو نازل میشد.
و نیز مهلت بقیه قریش که همچون خواسته تو را دارند، از آنروست که خدا میداند، در آینده برخی ایمان میآورند، و با ایمان خود به سعادت میرسند، پس خدای سبحان از سعادتش باز نمیدارد، و به او بخل نمیورزد، و یا [میداند که] نسل او مؤمن است، از اینرو به پدرش فرصت میدهد، تا فرزندش را به سعادت برساند، اگر این محاسبهها نبود، عذاب خدا بر همه شما فرود میآمد، به سوی آسمان بنگر! ابوجهل نگاه کرد، و دید از درهای گشوده آسمان، آتشها [ی خشم خداوندی] فرود آمده، و آنچنان بالای سر ایشان نزدیک است، که حرارت آن را با شانههای خود حس میکنند، اندام ابوجهل و آن جماعت لرزید، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: نترسید، خدا با آن هلاکتان نمیکند، آن را تنها برای عبرت شما آشکار کرد، سپس نگریستند، و ناگاه از پشت [و صلب] خود، انواری را دیدند که بیرون آمد، و با ایشان روبرو شد، و بالایشان برد، و دور کرد، تا به آسمانی که از آن آمده بودند برگرداند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: برخی از این انوار، انوار کسانی از شماست که در آینده با ایمان به من، خدا به سعادتشان خواهد رساند، و برخی دیگر، انوار فرزندان پاک آینده، و با ایمان کسانی از شماست که به من ایمان نمیآورند.
عن الامام العسکری علیهالسلام:
...: فقلت لأبی علی بن محمد علیهماالسلام: فهل کان رسول الله صلی الله علیه و آله یناظرهم اذ عانتوه و یحاجهم؟ قال: بلی، مرارا کثیرة، منها ما حکی الله من قولهم: (و قالوا ما لهذا الرسول یأکل الطعام و یمشی فی الأسواق لولا أنزل الیه ملک - الی قوله - رجلا مسحورا) [1] ، (و قالوا لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم) [2] ، (و قالوا لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا - الی قوله - کتابا نقرؤه) [3] . ثم قیل له فی آخر ذلک: لو کنت نبیا کموسی لنزلت علینا الصاعقة فی مسألتنا الیک، لأن مسألتنا أشد من مسألة قوم موسی لموسی. قال: و ذلک أن رسول الله صلی الله علیه و آله کان قاعدا ذات یوم بمکة، بفناء الکعبة، اذ اجتمع جماعة من رؤساء قریش منهم الولید بن المغیرة المخزومی، و أبوالبختری بن هشام، و أبوجهل بن هشام، و العاص بن وائل السهمی، و عبدالله بن أبیأمیة المخزومی، و کان معهم جمع ممن یلیهم کثیر، و رسول الله صلی الله علیه و آله فی نفر من أصحابه یقرأ علیهم کتاب الله و یؤدی الیهم عن الله أمره و نهیه. فقال المشرکون بعضهم لبعض: لقد استفحل [4] أمر محمد، و عظم خطبه، فتعالوا نبدأ بتقریعه و تبکیته [5] و توبیخه، و الاحتجاج علیه، و ابطال ما جاء به لیهون خطبه علی أصحابه، و یصغر قدره عندهم، فلعله ینزع عما هو فیه من غیه و باطله و تمرده و طغیانه، فان انتهی و الا عاملناه بالسیف الباتر. قال أبوجهل: فمن [ذا] الذی یلی کلامه و مجادلته؟ قال عبدالله بن أبیأمیة المخزومی: أنا الی ذلک، أفما ترضانی له قرنا حسیبا، و مجادلا کفیا.
قال أبوجهل: بلی. فأتوه بأجمعهم، فابتدأ عبدالله بن أبیأمیة المخزومی، فقال: یا محمد! لقد ادعیت دعوی عظیمة، و قلت مقالا هائلا، زعمت أنک رسول الله رب العالمین، و ما ینبغی لرب العالمین و خالق الخلق أجمعین أن یکون مثلک رسولا له بشر مثلنا، تأکل کما نأکل، و تمشی فی الأسواق کما نمشی، فهذا ملک الروم، و هذا ملک الفرس لا یبعثان رسولا الا کثیر المال، عظیم الحال، له قصور و دور [و بساتین] و فساطیط و خیام و عبید و خدام، و رب العالمین فوق هؤلاء کلهم أجمعین، فهم عبیده، و لو کنت نبیا لکان معک ملک یصدقک و نشاهده، بل لو أراد الله أن یبعث الینا نبیا لکان انما یبعث الینا ملکا، لا بشرا مثلنا، ما أنت یا محمد! الا مسحورا، ولست بنبی. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: هل بقی من کلامک شیء؟ قال: بلی، لو أراد الله أن یبعث رسولا لبعث أجل من فیما بیننا مالا، و أحسنه حالا، فهلا نزل هذا القران الذی تزعم أن الله أنزله علیک، و ابتعثک به رسولا (علی رجل من القریتین عظیم) [6] اما الولید بن المغیرة بمکة، و اما عروة بن مسعود الثقفی بالطائف. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: هل بقی من کلامک شیء یا عبدالله؟! قال: بلی، (لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا) [7] بمکة هذه، فانها ذات حجارة و وعرة و جبال، تکسح أرضها و تحفرها، و تجری فیها العیون، فاننا الی ذلک محتاجون، أو تکون لک جنة من نخیل و عنب، فتأکل منها و تطعمنا، فتفجر الأنهار خلالها خلال تلک النخیل و الأعناب تفجیرا، أو تسقط السماء کما زعمت علینا کسفا، فانک قلت لنا: (و ان یروا کسفا من السماء ساقطا یقولوا سحاب مرکوم) [8] و لعلنا نقول ذلک.
ثم قال: و لن نؤمن لک أو تأتی بالله و الملائکة قبیلا، تأتی به و بهم، و هم لنا مقابلون، أو یکون لک بیت من زخرف تعطینا منه، و تغنینا به، فلعلنا نطغی، فانک قلت لنا: (کلا ان الانسان لیطغی - أن رآه استغنی) [9] . ثم قال: أو ترقی فی السماء - أی تصعد فی السماء - ولن نؤمن لرقیک - لصعودک - حتی تنزل علینا کتابا نقرؤه من الله العزیز الحکیم، الی عبدالله بن أبیأمیة المخزومی و من معه بأن آمنوا بمحمد بن عبدالله بن عبدالمطلب، فانه رسولی، و صدقوه فی مقاله، فانه من عندی. ثم لا أدری یا محمد! اذا فعلت هذا کله أو من بک، أو لا أو من بک، بل لو رفعتنا الی السماء، و فتحت أبوابها، و أدخلتناها لقلنا انما سکرت أبصارنا و سحرتنا. فقال رسولالله صلی الله علیه و آله: یا عبدالله! أبقی شیء من کلامک؟ قال: یا محمد! و لیس فیما أوردته علیک کفایة و بلاغ، ما بقی شیء، فقل ما بدا لک، و أفصح عن نفسک ان کانت لک حجة، و آتنا بما سألناک.
فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: اللهم! أنت السامع لکل صوت، و العالم بکل شیء، تعلم ما قاله عبادک، فأنزل الله علیه: یا محمد! (و قالوا ما لهذا الرسول یأکل الطعام و یمشی فی الأسواق - الی قوله - رجلا مسحورا) [10] .
ثم قال الله تعالی: (انظر کیف ضربوا لک الأمثال فضلوا فلا یستطیعون سبیلا) [11] ثم قال الله: یا محمد! (تبارک الذی ان شاء جعل لک خیرا من ذلک جنات تجری من تحتها الأنهار و یجعل لک قصورا) [12] ، و أنزل علیه: یا محمد! (فلعلک تارک بعض ما یوحی الیک و ضائق به صدرک) الآیة [13] ، و أنزل علیه: یا محمد! (و قالوا لولا أنزل علیه ملک ولو أنزلنا ملکا لقضی الأمر - الی قوله - و للبسنا علیهم ما یلبسون) [14] .
فقال له رسول الله صلی الله علیه و آله: یا عبدالله! أما ما ذکرت من أنی آکل الطعام کما تأکلون، و زعمت أنه لا یجوز لأجل هذه أن أکون لله رسولا، فانما الأمر لله یفعل ما یشاء ویحکم ما یرید، و هو محمود، و لیس لک و لا لأحد الاعتراض علیه بلم و کیف. ألا تری أن الله تعالی کیف أفقر بعضا و أغنی بعضا، و أعز بعضا، و أذل بعضا، و أصح بعضا، و أسقم بعضا، و شرف بعضا، و وضع بعضا، و کلهم ممن یأکل الطعام. ثم لیس للفقراء أن یقولوا: لم أفقرتنا و أغنیتهم، و لا للوضعاء أن یقولوا: لم وضعتنا و شرفتهم، و لا للزمنی و الضعفاء أن یقولوا: لم أزمنتنا و أضعفتنا و صححتهم، و لا للأذلاء أن یقولوا: لم أذللتنا و أعززتهم، و لا لقبائح الصور أن یقولوا: لم قبحتنا و جملتهم، بل ان قالوا ذلک کانوا علی ربهم رادین، و له فی أحکامه منازعین، و به کافرین، و لکان جوابه لهم: [انی] انا الملک، الخافض، الرافع، المغنی، المفقر، المعز، المذل، المصحح، المسقم و أنتم العبید لیس لکم الا التسلیم لی، و الانقیاد لحکمی، فان سلمتم کنتم عبادا مؤمنین، و ان أبیتم کنتم بی کافرین، و بعقوباتی من الهالکین. ثم أنزل الله تعالی علیه: یا محمد! (قل انما أنا بشر مثلکم)، یعنی آکل الطعام (یوحی الی أنما الهلکم اله واحد) [15] ، یعنی قل لهم: أنا فی البشریة مثلکم، و لکن ربی خصنی بالنبوة دونکم، کما یخص بعض البشر بالغناء، و الصحة، و الجمال دون بعض من البشر، فلا تنکروا أن یخصنی أیضا بالنبوة. ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک: [ان] هذا ملک الروم، و ملک الفرس لا یبعثان رسولا الا کثیر المال، عظیم الحال، له قصور و دور و فساطیط و خیام و عبید و خدام، و رب العالمین فوق هؤلاء کلهم، فهم عبیده فان الله له التدبیر و الحکم، لا یفعل علی ظنک و حسبانک، و لا باقتراحک، بل یفعل ما یشاء، ویحکم ما یرید، و هو محمود، یا عبدالله! انما بعث الله نبیه لیعلم الناس دینهم، و یدعوهم الی ربهم، و یکد نفسه فی ذلک آناء اللیل و أطراف النهار، فلو کان صاحب قصور یحتجب فیها، و عبید و خدم یسترونه عن الناس ألیس کانت الرسالة تضیع، و الأمور تتباطأ، أو ما تری الملوک اذا احتجبوا کیف یجری الفساد و القبائح من حیث لا یعلمون به و لا یشعرون؟
یا عبدالله! و انما بعثنی الله و لا مال لی لیعرفکم قدرته و قوته، و أنه هو الناصر لرسوله، لا تقدرون علی قتله، و لا منعه من رسالته، فهذا أبین فی قدرته و فی عجزکم، و سوف یظفرنی الله بکم، فأوسعکم قتلا و أسرا، ثم یظفرنی الله ببلادکم، و یستولی علیها المؤمنون من دونکم، و دون من یوافقکم علی دینکم. ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک لی: ولو کنت نبیا لکان معک ملک یصدقک و نشاهده، بل لو أراد الله أن یبعث الینا نبیا لکان انما یبعث ملکا لا بشرا مثلنا، فالملک لا تشاهده حواسکم، لأنه من جنس هذا الهواء، لا لاعیان منه، و لو شاهدتموه - بأن یزاد فی قوی أبصارکم - لقلتم لیس هذا ملکا، بل هذا بشر، لأنه انما کان یظهر لکم بصورة البشر الذی قد ألفتموه، لتفهموا عنه مقاله، و تعرفوا به خطابه و مراده، فکیف کنتم تعلمون صدق الملک و أن ما یقوله حق؟ بل انما بعث الله بشرا، و أظهر علی یده المعجزات التی لیست فی طبائع البشر الذین قد علمتم ضمائر قلوبهم، فتعلمون بعجزکم عما جاء به أنه معجزة، و أن ذلک شهادة من الله تعالی بالصدق له، ولو ظهر لکم ملک علی یده ما یعجز عنه البشر، لم یکن فی ذلک ما یدلکم أن ذلک لیس فی طبائع سائر أجناسه من الملائکة حتی یصیر ذلک معجزا. ألا ترون أن الطیور التی تطیر لیس ذلک منها بمعجز، لأن لها أجناسا یقع منها مثل طیرانها، و لو أن آدمیا طار کطیرانها کان ذلک معجزا، فالله عزوجل سهل علیکم الأمر، و جعله بحیث تقوم علیکم حجته، و أنتم تقترحون عمل الصعب الذی لا حجة فیه؟!
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک: ما أنت الا رجلا مسحورا، فکیف أکون کذلک، وقد تعلمون أنی فی صحة التمییز و العقل فوقکم؟ فهل جربتم علی منذ نشأت الی أن استکملت أربعین سنة جریرة، أو زلة، أو کذبة، أو خیانة، أو خطأ من القول، أو سفها من الرأی، أتظنون أن رجلا یعتصم طول هذه المدة بحول نفسه وقوتها، أو بحول الله وقوته، و ذلک ما قال الله تعالی: (انظر کیف ضربوا لک الأمثال فضلوا فلا یستطیعون سبیلا) [16] ، الی أن یثبتوا علیک عمی بحجة أکثر من دعاویهم الباطلة التی تبین علیک تحصیل بطلانها.
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله و أما قولک: (لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم)، الولید بن المغیرة بمکة، أو عروة بالطائف، فان الله تعالی لیس یستعظم مال الدنیا کما تستعظمه أنت، و لا خطر له عنده کما [له] عندک، بل لو کانت الدنیا عنده تعدل جناح بعوضة لما سقی کافرا به، مخالفا شربة ماء، و لیس قسمة رحمة الله الیک، بل الله [هو] القاسم للرحمات، و الفاعل لما یشاء فی عبیده و امائه، و لیس هو عزوجل ممن یخاف أحدا، کما تخافه [أنت] لماله و حاله، فتعرفه بالنبوة لذلک، و لا ممن یطمع فی أحد فی ماله [أو فی حاله]، کما تطمع، فتخصه بالنبوة لذلک، و لا ممن یحب أحدا محبة الهوی کما تحب، فتقدم من لا یستحق التقدیم. و انما معاملته بالعدل، فلا یؤثر بأفضل مراتب الدین و جلاله الا الأفضل فی طاعته، و الأجد فی خدمته، و کذلک لا یؤخر فی مراتب الدین و جلاله الا أشدهم تباطئوا عن طاعته، و اذا کان هذا صفته لم ینظر الی مال و لا الی حال، بل هذا المال و الحال من تفضله، و لیس لأحد من عباده علیه ضربة لازب. فلا یقال اذا تفضل بالمال علی عبده: فلابد [من] أن یتفضل علیه بالنبوة أیضا، لأنه لیس لأحد اکراهه، علی خلاف مراده و لا الزامه تفضلا، لأنه تفضل قبله بنعمه. ألا تری یا عبدالله! کیف أغنی واحدا و قبح صورته؟ و یکف حسن صورة واحد و أفقره؟ و کیف شرف واحدا و أفقره؟ و کیف أغنی واحد و وضعه، ثم لیس لهذا الغنی أن یقول: وهلا أضیف الی یساری جمال فلان، و لا للجمیل أن یقول: هلا أضیف الی جمالی مال فلان، و لا للشریف أن یقول: هلا أضیف الی شرفی مال فلان، و لا للوضیع أن یقول: هلا أضیف الی ضعتی شرف فلان، ولکن الحکم لله، یقسم کیف یشاء و یفعل کما یشاء، و هو حکیم فی أفعاله، محمود فی أعماله.
و ذلک قوله تعالی: (و قالوا لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم) [17] قال الله تعالی: (أهم یقسمون رحمت ربک - یا محمد - نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیاة الدنیا) [18] فأحوجنا بعضا الی بعض، أحوجنا هذا الی مال ذلک، و أحوج ذاک الی سلعة هذا [و هذا] الی خدمته، فتری أجل الملوک و أغنی الأغنیاء محتاجا الی أفقر الفقراء فی ضرب من الضروب، اما سلعة معه لیست معه، و اما خدمة یصلح لها لا یتهیأ لذلک الملک أن یستغنی [الا] به، و اما باب من العلوم و الحکم، فهو فقیر الی أن یستفیدها من هذا الفقیر، فهذا الفقیر یحتاج الی مال ذلک الملک الغنی، و ذلک الملک یحتاج الی علم هذا الفقیر، أو رأیه، أو معرفته، ثم لیس للفقیر أن یقول: هلا اجتمع الی رأیی و علمی و ما أتصرف فیه من فنون الحکم مال هذا الملک الغنی، و لا للملک أن یقول: هلا اجتمع الی ملکی علم هذا الفقیر. ثم قال: (و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات لیتخذ بعضهم بعضا سخریا). ثم قال: یا محمد! (و رحمت ربک خیر مما یجمعون) [19] ، یجمع هؤلاء من أموال الدنیا.
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک: (لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا) الی آخر ما قتلته، فانک اقترحت علی محمد رسول الله أشیاء: منها ما لو جاءک به لم یکن برهانا لنبوته، و رسول الله یرتفع عن أن یغتنم جهل الجاهلین، و یحتج علیهم بما لا حجة فیه.
و منها ما لو جاءک به لکان معه هلاکک، و انما یؤتی بالحجج و البراهین لیلزم عباد الله الایمان بها، لا لیهلکوا بها، فانما اقترحت هلاکک، و رب العالمین أرحم بعباده، و أعلم بمصالحهم من أن یهلکهم کما یقترحون. و منها المحال الذی لا یصح و لا یجوز کونه، و رسول [الله] رب العالمین یعرفک ذلک، و یقطع معاذیرک، و یضیق علیک سبیل مخالفته، و یلجئک بحجج الله الی تصدیقه حتی لا یکون لک عنه محید و لا محیص. و منها ما قد اعترفت علی نفسک أنک فیه معاند متمرد، لا تقبل حجة، و لا تصغی الی برهان، و من کان کذلک فدواؤه عقاب النار، النازل من سمائه، أو فی جحیمه، أو بسیوف أولیائه.
و أما قولک یا عبدالله!: (لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا) بمکة، فانها ذات حجارة و صخور و جبال، تکسح أرضها و تحفرها، و تجری فیها العیون، فاننا الی ذلک محتاجون، فانک سألت هذا و أنت جاهل بدلائل الله تعالی.
یا عبدالله! أرأیت لو فعلت هذا، کنت من أجل هذا نبیا، أرأیت الطائف التی لک فیها بساتین، أما کان هناک مواضع فاسدة صعبة أصلحتها، و ذللتها، و کسحتها، و أجریت فیها عیونا استنبطتها؟
قال: بلی. قال: و هل لک فی هذا نظراء؟ قال: بلی. [قال:] أفصرت بذلک أنت و هم أنبیاء؟ قال: لا. قال: فکذلک لا یصیر هذا حجة لمحمد لو فعله علی نبوته، فما هو الا کقولک: لن نؤمن لک حتی تقوم و تمشی علی الأرض، أو حتی تأکل الطعام کما یأکل الناس.
و أما قولک یا عبدالله!: أو تکون لک جنة من نخیل و عنب فتأکل منها و تطعمنا و تفجر الأنهار خلالها تفجیرا، أو لیس لأصحابک ولک جنات من نخیل و عنب بالطائف تأکلون و تطعمون منها، و تفجرون الأنهار خلالها تفجیرا، أفصرتم أنبیاء بهذا؟
قال: لا. قال: فما بال اقتراحکم علی رسول الله أشیاء، لو کانت کما تقترحون لما دلت علی صدقه، بل لو تعاطاها لدل تعاطیه ایاها علی کذبه، لأنه حینئذ یحتج بما لا حجة فی
فرمود: آری، بسیار زیاد، از جمله، در مسائلی است که خدا از مشرکان نقل فرموده، که: «و گفتند: این چه پیامبری است که غذا میخورد، و در بازارها راه میرود؟ چرا فرشتهای به سوی او نازل نشده تا همراه وی هشدار دهنده باشد؟ یا گنجی به طرف او افکنده نشده؟ یا باغی ندارد که از [بار و بر] آن بخورد؟ و ستمکاران گفتند جز مردی افسون شده را دنبال نمیکنید»، و «گفتند چرا این قرآن بر مردی بزرگ از آن دو شهر فرود نیامده است؟»، و نیز «و گفتند هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد تا از زمین چشمهای برای ما بجوشانی، یا برای تو باغی از درختان خرما و انگور باشد، و آشکارا از میان آنها جویبارها روان سازی، یا چنانکه ادعا میکنی آسمان را پاره پاره بر [سر] ما فرواندازی، یا فرشتگان و خدا را در برابر [ما حاضر] آوری، یا برای تو خانهای از طلا باشد، یا به آسمان بالا روی، و به بالا رفتن تو [هم] اطمینان نخواهیم داشت، تا بر ما کتابی نازل کنی که آن را بخوانیم»، و در آخر گفتند: اگر همچون موسی، پیامبر باشی باید بخاطر این خواستههایمان، صاعقه بر ما فرود آوری، زیرا خواستههای ما از تو، از خواسته بنی اسرائیل از موسی، شدیدتر است.
امام علیهالسلام فرمود: و تفصیل آن این است که روزی، پیامبر صلی الله علیه و آله، در مکه، در فضای باز جلوی کعبه نشسته بود، که ناگاه عدهای از سران قریش همچون لید بن مغیره مخزومی، ابوالبختری بن هشام، ابوجهل بن هشام، عاص بن وائل سهمی، و عبدالله بن ابیامیه مخزومی با گروه بسیاری از پیروان خود جمع شدند، پیامبر صلی الله علیه و آله برای چند نفر از اصحاب خود قرآن میخواند، و امر و نهی الهی میگفت، مشرکان به هم گفتند: کار محمد، بالا گرفته، و مقامش بزرگ شده است، بیایید به سرکوفت، و توبیخش بپردازیم، و با احتجاج خود، ادعایش را باطل کنیم، تا در میان اصحاب خود، مقامش بشکند، و منزلتش ناچیز شود، به این امید که از گمراهی، و باطل و سرکشی، و طغیان دست بردارد، اگر دست برداشت، [به مقصود خود رسیدهایم]، و اگر دست برنداشت ، با شمشیر بران با او روبرو میشویم.
ابوجهل گفت: اینک کیست که بتواند با او سخن بگوید؟ عبدالله بن ابیامیه مخزومی گفت: من، آیا مرا برای او، همتایی بینیاز، و ستیزهجویی بسنده نمیبینی؟ ابوجهل گفت: آری. پس همه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند، عبدالله بن ابیامیه آغاز سخن کرد و گفت: ای محمد! تو ادعای بزرگی داری، و سخن نگران کنندهای میزنی، آیا میپنداری که تو فرستاده خدا پروردگار جهانیانی؟ پروردگار جهان، و آفریدگار مخلوقات را نسزد که همچون تویی را رسول خود کند، تو همچون ما بشری، همچون ما میخوری، و همچون ما در کوچه و بازار راه میروی، این پادشاه روم، و این پادشاه فارس است، که از جانب خود، رسولی را نمیفرستند مگر آن که مال فراوان، و موقعیت بزرگ داشته باشد، قصرها، خانهها، باغها، خیمه و خرگاهها، بردهها و خادمان [فراوان] داشته باشد، پروردگار جهانیان که از همه این پادشاهان بالاتر است، و اینان بندگان اویند، چنانچه تو پیامبر او بودی، بایستی فرشتهای همراه تو بود تا تصدیقت میکرد و ما میدیدیم، بلکه اگر خدا میخواست پیامبری برای ما بفرستد، باید فرشته میفرستاد، نه بشری همچون ما، ای محمد! تو را افسون کردهاند، تو پیامبر نیستی. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا سخن دیگر داری؟
گفت: آری، اگر خدا میخواست پیامبر بفرستد، کسی را میفرستاد که مال بیشتر، و موقعیت بهتری داشته باشد، چرا این قرآن - که تو میپنداری خدا بر تو فروفرستاد - بر مردی بزرگ از آن دو شهر فرود نیامد، یا ولید بن مغیره در مکه، یا عروه بن مسعود ثقفی در طائف؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عبدالله! آیا سخن دیگر داری؟ عبدالله گفت: آری، ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، تا از [همین] زمین [مکه] - که سنگلاخ، ناهموار، و کوهستانی است - چشمهای برای ما بجوشانی، آن را وجین کنی، و بشکافی، و از آن چشمهها روان سازی، که ما به آنها نیازمندیم، یا برای تو باغی از درختان خرما و انگور باشد، که از آن بخوری، و به ما بخورانی، و آشکارا از میان آنها، جویبارها روان سازی، یا چنانکه ادعا میکنی آسمان را پاره پاره بر سر ما فرو اندازی، که خود به ما گفتی: «و اگر پاره سنگی را در حال سقوط از آسمان ببینند، میگویند: ابری متراکم است»، شاید ما نیز آن را بگوییم. و گفت: و ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آنکه خدا و فرشتگان را در برابر ما حاضر کنی، یا برایت خانهای از طلا باشد، که از آن به ما دهی، و بینیازمان کنی، شاید سرکشی کنیم، که خود به ما گفتی: «حقا که انسان، سرکشی میکند، همین که خود را بینیاز پندارد».
و گفت: یا به آسمان بالا روی، و به بالا رفتن تو هم اطمینان نخواهیم داشت، تا بر ما کتابی [با این مضمون] که آن را بخوانیم، فرود آوری: از جانب خدای عزیز حکیم، به عبدالله بن ابیامیه مخزومی، و همراهان! به محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب ایمان آورید، که رسول من است، و گفتار او را تصدیق کنید، که از جانب من است. با این همه، نمیدانیم ای محمد! چنانچه همه اینها را بیاوری، به تو ایمان بیاوریم یا نه بلکه اگر ما را به آسمان بالا ببری، و درهای آن را بگشایی، و ما را در آنها وارد کنی، باز میگوییم: تو ما را چشم بندی، و افسون کردهای. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عبدالله! آیا سخن دیگر داری؟ عبدالله گفت: آیا همینها که گفتم بس نیست؟ دیگر سخنی ندارم، اگر دلیل و حجتی داری، بگو و آشکار کن و پاسخ ما را بده. پیامبر عرض کرد: خدایا! تو هر صدا را شنوا، و به هر چیز دانایی، خود میدانی که بندگانت چه گفتند. پس خداوند [این آیات را] بر او نازل کرد که: ای محمد! «و گفتند این چه پیامبری است که غذا میخورد، و در بازارها راه میرود؟ چرا فرشتهای به سوی او نازل نشده تا همراه وی هشدار دهنده باشد؟ یا [چرا] گنجی به طرف او افکنده نشده؟ یا [چرا] باغی ندارد که از آن بخورد؟ و ستمکاران گفتند: جز مردی افسون شده را پیروی نمیکنید، سپس فرمود: «بنگر چگونه برای تو مثلها زدند، و گمراه شدند، و در نتیجه نمیتوانند راهی بیابند»، و فرمود: ای محمد! «بزرگ و خجسته است او که اگر بخواهد بهتر از این را برای تو قرار میدهد: باغهایی که جویبارها از زیر [درختان] آن روان خواهد بود، و برای تو کاخها پدید میآورد»، و بر او نازل کرد که: ای محمد! «و شاید تو برخی از آنچه را که به سویت وحی میشود، ترک گویی، و سینهات بدان تنگ گردد که میگویند: چرا گنجی بر او فروفرستاده نشده، یا فرشتهای با او نیامده است؟ تو فقط هشدار دهندهای، و خدا بر هر چیزی نگهبان [و ناظر] است»، و بر او فروفرستاد که: ای محمد! «و گفتند: چرا فرشتهای بر او نازل نشده است؟ و اگر فرشتهای فرود میآوردیم، قطعا کار، تمام شده بود، سپس مهلت نمیافتند، و اگر او را فرشتهای قرار میدادیم، حتما وی را [به صورت] مردی درمیآوردیم، و امر را بر آنان مشتبه میساختیم، همان طور که آنان کار را بر دیگران مشتبه میسازند.» پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عبدالله! اما این که گفتی: تو همچون ما میخوری، و میپنداری که: بدین سبب، نمیتوانم پیامبر خدا باشم، [بدان که] کار [، تنها] دست خداست، هر چه بخواهد انجام میدهد، و آنچه بخواهد حکم میکند، و اوست که [همه کارهایش زیبا و] پسندیده است، تو، و هیچ کس دیگر با چرا و چگونه، نمیتواند به او اعتراض کند، آیا نمیبینی که چگونه خدای سبحان [، برای آزمون، و به کمال رساندن بندگان خود]، یکی را فقیر، و دیگری را غنی، فردی را ذلیل، و دیگری را عزیز، بعضی را سالم، و بعضی را بیمار، برخی را با آوازه، برخی را گمنام، قرار داده است؟ و همه از روزی خوران [خدای] اند، فقرا نباید بگویند: چرا ما را فقیر، و ایشان را غنی کردهای؟ و گمنامان نباید بگویند: چرا ما را گمنام، و ایشان را با آوازه کردهای؟ و آسیب دیدگان و بیماران نباید بگویند: چرا ما را آسیب دیده و بیمار، و ایشان را سالم کردهای؟ و ذلیلان نباید بگویند: چرا ما را ذلیل، و ایشان را عزیز کردهای؟ و زشت رویان نباید بگویند: چرا ما را زشت رو، و ایشان را زیبا کردهای؟ اگر اعتراض کنند، [پروردگاری] پروردگارشان را نپذیرفته، با احکام [تقدیری] او، به ستیز برخاستهاند، و ناسپاسند.
و پاسخ خدای سبحان به ایشان این است که: منم صاحب اختیاری که [هر کس را بخواهد] پائین میآورد، بالا میبرد، بینیاز میکند، نیازمند میسازد، عزیز میکند، ذلیل میسازد، سالم میکند، بیمار میسازد، و شما بندگان [آفریده] من هستید، که جز تسلیم، و فرمانبری از حکم من، چاره ندارید، اگر [حکمتهای پر اسرار مرا] پذیرفتید، بندگان مؤمن من هستید، و اگر نپذیرفتید، ناسپاسانید که با کیفر من هلاک میشوید.
سپس خدای سبحان بر پیامبر نازل کرد که: ای محمد! «بگو من مثل شما بشرم» یعنی میخورم [و زندگی میکنم]، «و [لی] به من وحی میشود که: خدای شما، خدای یگانه است»، یعنی به ایشان بگو: من در بشر بودن، مثل شما هستم، [نباید بگویید: حال که در بشر بودن، مثل هم هستیم، چون ما نبوت نداریم پس تو هم نداری، زیرا] پروردگارم، نبوت را ویژه من گردانیده است، نه شما، همان طور که غنا، و صحت، و جمال را ویژه برخی از بشر میکند، نه برخی دیگر. پس انکار نکنید که پیامبری را ویژه من کرده است.
و اما این که گفتی: این پادشاه روم، و این پادشاه فارس است، که از جانب خود رسولی را نمیفرستند مگر آن که مال فراوان، و موقعیت بزرگ داشته باشد، قصرها، خانهها [باغها]، خیمه و خرگاه، بردهها و خادمان [فراوان] داشته باشد، پروردگار جهانیان که از همه اینان بالاتر است، و اینان بندگان اویند، [بدان که:] تدبیر و حکم، تنها دست خداست، او طبق گمان و پندار و پیشنهاد تو عمل نمیکند، بلکه هر چه بخواهد انجام میدهد، و آنچه را بخواهد حکم میکند، و اوست که [همه کارهایش زیبا و] پسندیده است، ای عبدالله! او پیامبر خود را مبعوث کرد تا به مردم دینشان را بیاموزد، و به سوی پروردگارشان فرابخواند، و در این راه، در اوقات شب و روز بکوشد، اگر او قصرهایی داشت که در آن مخفی، و بردگان و خادمانی داشت که از مردم، مستورش میکردند، آیا رسالت خداوندی ضایع نمیشد، و کارها کند [و معطل] نمیگشت؟ آیا پادشاهان را نمیبینی که چون در حجاب [کاخهای] خود قرار گیرند، چگونه فساد و زشتیها، از بیخبری آنان، رواج میابد؟ ای عبدالله! خدا مرا که ثروتی ندارم مبعوث کرد تا قدرت و شوکت خود را بر شما بشناساند، و شما را آگاه کند که او یاور پیامبر خود است، نه میتوانید که او را بکشید، و نه از رسالتش بازدارید، که این بیشتر، قدرت خدا و عجز شما را نمایان میسازد، و خدا به زودی مرا بر شما پیروز میکند، و توان قتل و اسارت شما را [که سد راه کمال و حقید] پیدا میکنم، سپس مرا بر سرزمینهای شما پیروز، و مؤمنان را که جز شما و هم کیشان شماست، بر آن چیره میسازد. و اما این که گفتی: اگر پیامبر بودی، بایستی فرشتهای همراه تو بود، تا تصدیقت میکرد و ما میدیدیم، بلکه اگر خدا میخواست پیامبری برای ما بفرستد، باید فرشتهای میفرستاد، نه بشری همچون ما، [بدان که] شما فرشته را با حواس خود نمیبینید، زیرا جسم ندارد، و در نامرئی بودن همچون هوای این عالم است، و چنانچه به توانایی دید شما افزوده گردد، و فرشته را ببینید، باز به شکل بشر که میشناسید جلوه میکند، تا سخنش را بفهمید، و خطاب و مرادش را دریابید، در این صورت، چگونه به صدق فرشته و حقانیت سخنش پی میبرید؟ بلکه خداوند بشری را مبعوث کرد، و به دست او معجزاتی را - که از توانایی بشر بیرون است، و شما عمیقا از آن آگاهید، - آشکار کرد، تا از راه عجز بشری خود، پی ببرید که آنچه او آورده است معجزه است، و خود این، شهادت خدا به صدق پیامبر خواهد بود، و اگر این معجزات، به دست فرشتهای انجام میگرفت، چنان نبود که فرشتگان هم نوع او نتوانند انجام دهند، تا معجزه بشمار آید، آیا نمیبینی که پرواز پرندگان معجزه نیست؟ زیرا هر پرندهای میتواند پرواز کند، آری اگر بشری، [بدون هیچ ابزار مادی،] همچون پرندگان پرواز کند، معجزه خواهد بود، پس خدای سبحان [که بشری را مبعوث کرده، نه فرشتهای را]، در اقامه حجت بر پیامبری، کار را بر شما آسان کرده است، [و این لطف خداست،] با این حال، شما پیشنهاد پیچیدهای میکنید که هیچ حجتی در آن نیست؟! و اما این که گفتی: تو مردی افسون شدهای [که نمیدانی چه میگویی]، چگونه چنین باشم با این که میدانید من در هوشمندی و خردمندی، بیش از شما سلامت دارم، آیا از لحظه تولد تا چهل سالگی [که مبعوث شدم]، گناهی، لغزشی، دروغی، خیانتی، گفتار اشتباهی، و یا نابخردی از من سراغ دارید؟ آیا میپندارید کسی در این مدت طولانی، با نیرو و توان خود مصون میماند، یا با نیرو و توان خدایی؟
و این است فرموده خدای سبحان که: «بنگر چگونه برای تو مثلها زدند، و گمراه شدند، در نتیجه نمیتوانند» برای اثبات [افسون شدگی و] نابینایی تو، «راهی» و حجتی - بیش از ادعاهای باطلی که بطلانشان برایت محقق و آشکار است - «پیدا کنند».
و اما این که گفتی: چرا این قرآن بر مرد بزرگی از آن دو شهر: ولید بن مغیره در مکه، یا عروه در طائف، نازل نشد؟ برای این است که خدای سبحان همچون تو مال دنیا را بزرگ نمیبیند، مال دنیا آنگونه که نزد تو مهم است نزد خدا مهم نیست، بلکه اگر دنیا در نزد او به اندازه بال پشهای ارزش داشت، هیچ کافر و مخالفی را یک جرعه آب نمیداد، و [از سوی دیگر] تقسیم رحمت خداوندی با تو نیست، این خداست که رحمتهای خود را، آنگونه که بخواهد، میان بندگانش تقسیم میکند، و او همچون تو از مال و موقعیت کسی حساب نمیبرد، و به مال و موقعیت کسی طمع ندارد، تا به خاطر آن، پیامبرش کند، و همچون تو از روی هوا و هوس، کسی را دوست نمیدارد، تا ناشایسته را بر شایسته مقدم کند، رفتار خدا عادلانه است، و برای برترین مرتبه دین و کمال خود، کسی را برنمیگزیند مگر آن که بهترین مطیع، و کوشاترین خدمتگزار درگاهش باشد، و کسی را در پائینترین مرتبه دین و کمال قرار نمیدهد مگر آن که سهل انگارترین مطیع درگاهش باشد، پس دیگر، خدا به مال و موقعیت کسی نگاه نمیکند، بلکه این مال و موقعیت نیز از فضل اوست و او به کسی بدهکار نیست.
بنابراین نباید گفت: چون به بندهای ثروت داده، پس بایستی پیامبری را هم به او دهد، نمیشود خدا را بر خلاف خواستهاش، مجبور و یا مازاد و تفضلات پیشینش، بر تفضل دیگری ملزم نمود، ای عبدالله! آیا نمیبینی که چگونه خداوند یکی را پولدار، ولی زشت رو، و یا زیبا، ولی فقیر، و یا شریف و بزرگوار، ولی نیازمند، و یا ثروتمند، ولی بیمقدار قرار داده است؟ نباید این ثروتمند بگوید، چرا به دارائیم زیبایی فلانی افزوده نشد؟ و یا زیبارو بگوید چرا به زیبائیم دارایی فلانی افزوده نشد؟ و یا شرافتمند بگوید: چرا به شرافتم ثروت فلانی افزوده نشد؟ و یا بیمقدار [و گمنام] بگوید: چرا به گمنامیم بزرگواری فلانی افزوده نشد؟ حکم [و تقدیر]، دست خداست، هر گونه بخواهد، تقسیم، و برابر خواسته خود عمل میکند، همه افعال او حکیمانه، و همه کارهایش [زیبا و] پسندیده است.
و این است فرموده خدای سبحان که: «گفتند: چرا این قرآن بر مرد بزرگی از آن دو شهر نازل نشد؟» خدا [در پاسخ] فرمود: «آیا آنانند که رحمت پروردگارت را» ای محمد! «تقسیم میکنند؟ ما ابزار معاش آنان را در زندگی دنیا، میانشان تقسیم کردهایم»، و آنان را به هم محتاج ساختهایم، این را به مال او، و او را به کالای این، این را به خدمات او [، و او را به دارایی این]، پادشاهان مقتدر، و داراترین سرمایه داران را میبینی که به نوعی، به فقیرترین فقرا نیازمندند: یا به کالایی که این دارد، و او ندارد، و یا به خدماتی که این توانش را دارد، و پادشاه جز با او نمیتواند نیاز خود را برطرف کند، یا به علمی از علوم و حکمتها که پادشاه ناچار است آن را از این فقیری که به پول او نیازمند است فراگیرد، و از دانش و رأی و معرفت او بهره برد، پادشاه نباید بگوید: چرا به دارایی من، دانش این فقیر نیفزود؟ و فقیر نباید بگوید: چرا به رأی و دانش، و فنون معرفتی من، دارایی این پادشاه اضافه نشد؟ خداوند میفرماید: «و برخی از آنان را از نظر درجات، بالاتر از بعضی دیگر قرار دادهایم، تا بعضی از آنها بعضی دیگر را در خدمت گیرند»، سپس میفرماید: ای محمد! «و رحمت پروردگار تو از آنچه آنان» از اموال دنیا «میاندوزند بهتر است». و اما این که گفتی: «ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد تا از این زمین، چشمهای برای ما بجوشانی، و...» تو به پیامبر خدا چیزهایی را پیشنهاد میکنی، که اگر برخی را بیاورد، دلیل پیامبریش نخواهد بود، شأن پیامبر خدا برتر از این است که از جهل جاهلان بهره ببرد، و با چیزی که حجبیت ندارد احتجاج کند، و برخی دیگر را اگر بیاورد تو هلاک خواهی شد، حجج و براهینی را باید آورد که بندگان خدا را به ایمان وادارد، نه هلاک کند، تو هلاکت خود میخواهی، در حالی که پروردگار عالمیان، به بندگان خود مهربانتر، و به مصالح آنان داناتر از آن است که آنچنان که خود میخواهند هلاکشان کند، و برخی نیز محال و غیر ممکن است، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله این [ها] را به تو میشناساند، و عذر و بهانهات را بر میدارد، و بر تو راه مخالفت را میبندد، و با احتجاجات خود چنان وادار به تصدیقت میکند که مفری نداشته باشی، و برخی را نیز خود معترفی که در آن عناد و تمرد داری، نه حجتی را میپذیری، و نه به دلیلی گوش میدهی، و هر که چنین باشد، درمانش، کیفر آتش آسمانی خدا، یا دوزخ خدا، یا شمشیر اولیای خداست.
پس این سخن تو - ای عبدالله! - که: «ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، تا از همین زمین مکه - که سنگلاخ، ناهموار، و کوهستانی است - چشمهای برای ما بجوشانی، آن را وجین کن، و بشکافی، و از آن چشمهها روان سازی، که ما به آنها نیازمندیم»، تو اینها را میخواهی در حالی که نمیدانی معجزات خداوندی چیست؟
عبدالله! بگو ببینم چنانچه من خواسته تو را انجام دهم، آیا به همین سبب، پیامبر خواهم بود؟ به طائف که در آن، باغها داری بنگر، آیا تو زمینهای ناهموار، و سخت [، و سنگلاخ] آنجا را اصلاح نکردی، و با وجین کردن، آماده [ی کشت] نساختی، و از آن چشمهها نجوشاندی؟
گفت: آری.
فرمود: آیا در این زمینه، همتایانی نیز داری؟
گفت: آری.
فرمود: پس آیا با این کار، تو و ایشان، پیامبر شدهاید؟
گفت: نه.
فرمود: پس من نیز اگر آن را انجام دهم، دلیل بر پیامبریم نخواهد بود، این سخن تو جز این نیست که بگویی: ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، تا برخیزی، و راه بروی، یا همچون مردم، غذا بخوری. و اما این سخن تو - ای عبدالله! - که: [ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که] برای تو باغی از درختان خرما و انگور باشد، که از آن بخوری، و به ما بخورانی، و آشکارا از میان آنها جویبارها روان سازی، آیا تو و همراهانت، در طائف، باغهای خرما و انگور - که از آن میخورید، و به دیگران میخورانید، آشکارا و از میان آنها جویبارها روان میسازید - ندارید؟ آیا با این کار، پیامبر شدهاید؟
گفت: نه.
فرمود: پس چرا از رسول خدا چیزهایی را میطلبید که اگر بیاورد، دلیل بر صدقش نخواهد بود، بلکه اگر هم بیاورد، دلیل بر کذبش خواهد بود، زیرا به چیزی احتجاج میکند که دلیل بر پیامبری نیست، و با این کار، مردمان ساده در عقل و دین را فریب میدهد، در حالی که شأن رسول خدا برتر از این فریبهاست.
و اما این سخن تو - ای عبدالله! - که: «یا چنان که ادعا میکنی، آسمان را پاره پاره بر سر ما فرواندازی، که خود به ما گفتی: و اگر پاره سنگی را در حال سقوط از آسمان ببینند، میگویند: ابری متراکم است»، [ای عبدالله!] در سقوط آسمان بر سر شما، نابودی و هلاکت است، آیا از رسول خدا میخواهی که با این کار، نابودت کند؟ رسول خدا به تو مهربانتر از این است، و تو را نابود نمیکند، بلکه حجتهای خدا را بر تو اقامه میکند، و حجج الهی پیامبر تنها آنچه بندگان، پیشنهاد میکنند نیست، که آنان از مصالح و مفاسد [حقیقی] خود بیخبرند، و چه بسا پیشنهادهایشان با هم مختلف و متضاد است، که وقوع آن محال خواهد بود، زیرا ممکن است تو سقوط آسمان را بخواهی، و دیگری آن را نخواهد، بلکه بالا رفتن زمین به آسمان را بخواهد، که این خواستهها، متفاوت و متضاد، و در نتیجه، وقوع آن غیر ممکن است، و [قدرت و] تدبیر خدا، بر محال، تعلق نمیگیرد. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: عبدالله! آیا طبیبی را دیدهای که بیماران خود را طبق پیشنهاد آنان مداوا کند؟ طبیب، برابر تشخیص خود، و مصلحت بیمار، درمان میدهد، خواه بیمار بپسندد، یا نه، و شما آن بیمارانید [که در ظلمات گمراهی و جهل و رذائل غوطهورید]، و خدا طبیب شماست، اگر درمانش را بکار گیرید، شفایتان میدهد، و اگر سرپیچی کنید، بیمارتان گذارد، و بعد، ای عبدالله! تاکنون کجا دیدهای که قاضی، از مدعی حقی، برابر خواسته مدعی علیه، بینه بخواهد؟ که در این صورت، برای کسی بر دیگری، هیچ ادعا و حقی ثابت نخواهد شد، و میان ظالم و مظلوم، و راستگو و دروغگو فرقی نخواهد بود.
و اما - ای عبدالله! - این سخن تو که: [ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد،] مگر آن که خدا و فرشتگان را در برابر ما حاضر کنی، آنچنان که آنان ما را، و ما ایشان را ببینیم، این از محالهای آشکار است، پروردگار ما همچون آفریدههای [جسمانی] خود نیست که بیاید و برود، و حرکت کند و برابر چیزی بایستد، تا بتوان او را حاضر کرد، این خواسته محالی است که وصف بتهای ناتوان، ناقص، ناشنوا، نابینا، ناآگاه، و بیسود شماست.
عبدالله! آیا در طائف، زمینهای حاصلخیز و باغها، و در مکه، خانهها و لوازم مورد نیازی که خدمتکارانی بر آنها گماردهای نداری؟ گفت: آری. فرمود: آیا به همه احوال [و امور] آنان خود رسیدگی میکنی، یا با نمایندههای میان خود، و خدمتکاران؟ گفت: با نمایندهها. فرمود: اگر کارگران، کشاورزان، و خادمان تو به نمایندهها بگویند: ما نمایندگی شما را قبول نداریم، مگر آن که عبدالله بن ابیامیه را حاضر کنید، تا او را ببینیم، و هر چه از جانب او میگوئید از خودش بشنویم، آیا این را میپسندی، و به ایشان این حق را میدهی؟
گفت: نه. فرمود: پس نمایندههای تو بایستی چه کنند؟ آیا نباید نشان صحیحی از تو بیاورند، تا صدقشان را برساند، و از ایشان بپذیرند؟ گفت: آری. فرمود: عبدالله! چنانچه نماینده تو با شنیدن آن بهانه، نزد تو برگردد، و بگوید: برخیز، و با من بیا، که آنان حضور تو را میخواهند، آیا این رفتار او ناپسند نیست؟ نمیگویی: تو نماینده من هستی، نه نصیحت کننده، یا امر کننده؟
گفت: آری. فرمود: پس چگونه به پیامبر خدا پیشنهادی میکنی که آن را از کشاورزان و کارگران، نسبت به نماینده خود نمیپذیری؟ و چگونه از پیامبر خدا میخواهی که نسبت به پروردگار خود، رفتار ناپسند کند، امرش دهد، نهیش کند، با این که این رفتار را از کشاورزان و کارگران، نسبت به نماینده خود نمیپسندی؟ این دلیل قاطعی است بر بیاساس بودن همه آنچه پیشنهاد کردی، ای عبدالله! و اما این سخن تو - ای عبدالله! - که: [ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که] برای تو خانهای از طلا باشد، مگر خبر خانههای پر طلای عزیز مصر به تو نرسیده است؟
گفت: آری. فرمود: آیا عزیز مصر، به سبب آنها پیامبر شد؟ گفت: نه. فرمود: پس خانهای از طلا، برای من نیز دلیل پیامبری نخواهد بود، و محمد، برای حجج الهی، از نادانی تو بهره نمیبرد.
و اما این سخن تو که، [هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که] به آسمان بالا روی، و به بالا رفتن تو هم اطمینان نخواهیم داشت، مگر آن که بر ما کتابی که آن را بخوانیم فرود آوری، ای عبدالله! به آسمان بالا رفتن، از فرود آمدن دشوارتر است، و چنانچه تو - به اعتراف خودت - به بالا رفتن من ایمان نیاوری، به فرود آمدنم نیز ایمان نخواهی آورد. و گفتی: مگر آن که بر ما کتابی که آن را بخوانیم فرود آوری، با این همه، نمیدانم آیا ایمان بیاورم یا نه، عبدالله! تو خود [، با این سخن خود] معترفی که با حجت قائمه خداوند، عناد میورزی، بنابراین [چاره و] درمانی نداری جز آن که با دست اولیای بشرش، یا فرشتگان آتشبانش، ادب شوی، و خدا سبحان برای ابطال هر آنچه پیشنهاد کردی، سخنی جامع و حکیمانه بر من نازل کرد، و فرمود: بگو - ای محمد! - پاک است پروردگار من، آیا من جز بشری که پیامبر است هستم؟ [آری] چه والا است شأن پروردگار من از این که - برابر پیشنهاد نادانان - هر ممکن و غیر ممکن را انجام دهد، آیا من جز بشری که پیامبر است هستم؟ جز حجت خدا را که عطایم فرموده نباید بیاورم، حق ندارم به پروردگار خود امر و نهی کنم، و پند دهم، تا همچون فرستاده پادشاهی به سوی مخالفانش باشم، که برگردد، و به پادشاه فرمان دهد تا برابر پیشنهاد آنان عمل کند.
ابوجهل گفت: ای محمد! سخنی دارم، آیا قبول نداری که قوم موسی چون خواستند تا خدا را آشکارا به ایشان نشان دهد، با صاعقه، آتش گرفتند و سوختند؟ فرمود: آری. ابوجهل گفت: چنانچه پیامبر باشی، ما نیز بایستی آتش گرفته، بسوزیم، زیرا دشوارتر از خواسته آنان از تو میخواهیم، ایشان گفتند: «خدا را آشکارا به ما نشان ده»، و ما میگوئیم: هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که خدا و فرشتگان را حاضر کنی تا ببینیم.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اباجهل! آیا قصه ابراهیم خلیل را چون به ملکوت عوالم عروج کرد نشنیدهای؟ این سخن پروردگار من است که: «و این گونه، ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین کنندگان باشد»، خداوند چون او را به آسمان برد، آنچنان بینایی او را نیرو داد که موجودات روی زمین، و درون آن را میدید، مرد و زنی را دید که زنا میکنند، نفرین کرد، و نابود شدند، مرد و زن دیگری را دید که زنا میکنند، باز نفرین کرد، و نابود شدند، مرد و زن سومی را دید که زنا میکنند، خواست تا نفرین کند، که خدای سبحان به او وحی فرمود: ای ابراهیم! از نفرین بر بندگانم دست بردار، که منم آن آمرزنده مهربان دلسوز بردبار، گناهان ایشان به من زیانی نمیرساند، همانگونه که طاعتشان نیز مرا سودی نمیبخشد، و من همچون تو برای تسکین خشم خود،با ایشان رفتار نمیکنم، از نفرین بندگانم دست بردار، که تو، تنها، بنده هشدار دهنده [هستی]، نه آن که در قلمرو ملک من، شریک، و یا بر من و بندگانم اختیاردار باشی، ارتباط بندگانم با من، در یکی از این سه حالت است:
[1] - یا توبه میکنند، و از ایشان میپذیرم، و گناهانشان را میآمرزم، و عیبهایشان را میپوشانم.
[2] - و یا کیفر خود را از ایشان باز میدارم، زیرا میدانم که در آینده، نسل ایشان، مؤمن خواهد بود، از این رو با پدران و مادران کافر ایشان مدارا میکنم، و کیفر خود را از ایشان برمیدارم، تا آن نسل مؤمن از ایشان به ظهور رسد، و چون از هم جدا شدند، عذابم به ایشان فرود آید، و بلایم ایشان را فراگیرد.
[3] - و چنانچه این دو نبود، کیفری که [در آخرت] برای آنان آماده کردهام، بزرگتر از آن است که تو میخواهی، زیرا کیفر من بر طبق جلال و کبریاییم خواهد بود.
ای ابراهیم! مرا با بندگانم بگذار، که به ایشان، من از تو مهربانترم، مرا با ایشان بگذار، که من آن مقتدر بردبار دانای حکیمی هستم، که با علم خود، ایشان را تدبیر، و قضا و قدر خود را در میانشان اجرا میکنم.
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اباجهل! خدای سبحان از تو عذاب را برداشت، چون میداند که از صلب تو فرزند پاکیزهای همچون عکرمه بیرون میآید، و در آینده، مسئولیتی از مسلمین را عهدهدار میشود که اگر به قصد پیروی از خدا و پیامبرش باشد، نزد خدا، [محترم و] بزرگ خواهد بود، و اگر این نبود، عذاب بر تو نازل میشد.
و نیز مهلت بقیه قریش که همچون خواسته تو را دارند، از آنروست که خدا میداند، در آینده برخی ایمان میآورند، و با ایمان خود به سعادت میرسند، پس خدای سبحان از سعادتش باز نمیدارد، و به او بخل نمیورزد، و یا [میداند که] نسل او مؤمن است، از اینرو به پدرش فرصت میدهد، تا فرزندش را به سعادت برساند، اگر این محاسبهها نبود، عذاب خدا بر همه شما فرود میآمد، به سوی آسمان بنگر! ابوجهل نگاه کرد، و دید از درهای گشوده آسمان، آتشها [ی خشم خداوندی] فرود آمده، و آنچنان بالای سر ایشان نزدیک است، که حرارت آن را با شانههای خود حس میکنند، اندام ابوجهل و آن جماعت لرزید، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: نترسید، خدا با آن هلاکتان نمیکند، آن را تنها برای عبرت شما آشکار کرد، سپس نگریستند، و ناگاه از پشت [و صلب] خود، انواری را دیدند که بیرون آمد، و با ایشان روبرو شد، و بالایشان برد، و دور کرد، تا به آسمانی که از آن آمده بودند برگرداند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: برخی از این انوار، انوار کسانی از شماست که در آینده با ایمان به من، خدا به سعادتشان خواهد رساند، و برخی دیگر، انوار فرزندان پاک آینده، و با ایمان کسانی از شماست که به من ایمان نمیآورند.
عن الامام العسکری علیهالسلام:
...: فقلت لأبی علی بن محمد علیهماالسلام: فهل کان رسول الله صلی الله علیه و آله یناظرهم اذ عانتوه و یحاجهم؟ قال: بلی، مرارا کثیرة، منها ما حکی الله من قولهم: (و قالوا ما لهذا الرسول یأکل الطعام و یمشی فی الأسواق لولا أنزل الیه ملک - الی قوله - رجلا مسحورا) [1] ، (و قالوا لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم) [2] ، (و قالوا لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا - الی قوله - کتابا نقرؤه) [3] . ثم قیل له فی آخر ذلک: لو کنت نبیا کموسی لنزلت علینا الصاعقة فی مسألتنا الیک، لأن مسألتنا أشد من مسألة قوم موسی لموسی. قال: و ذلک أن رسول الله صلی الله علیه و آله کان قاعدا ذات یوم بمکة، بفناء الکعبة، اذ اجتمع جماعة من رؤساء قریش منهم الولید بن المغیرة المخزومی، و أبوالبختری بن هشام، و أبوجهل بن هشام، و العاص بن وائل السهمی، و عبدالله بن أبیأمیة المخزومی، و کان معهم جمع ممن یلیهم کثیر، و رسول الله صلی الله علیه و آله فی نفر من أصحابه یقرأ علیهم کتاب الله و یؤدی الیهم عن الله أمره و نهیه. فقال المشرکون بعضهم لبعض: لقد استفحل [4] أمر محمد، و عظم خطبه، فتعالوا نبدأ بتقریعه و تبکیته [5] و توبیخه، و الاحتجاج علیه، و ابطال ما جاء به لیهون خطبه علی أصحابه، و یصغر قدره عندهم، فلعله ینزع عما هو فیه من غیه و باطله و تمرده و طغیانه، فان انتهی و الا عاملناه بالسیف الباتر. قال أبوجهل: فمن [ذا] الذی یلی کلامه و مجادلته؟ قال عبدالله بن أبیأمیة المخزومی: أنا الی ذلک، أفما ترضانی له قرنا حسیبا، و مجادلا کفیا.
قال أبوجهل: بلی. فأتوه بأجمعهم، فابتدأ عبدالله بن أبیأمیة المخزومی، فقال: یا محمد! لقد ادعیت دعوی عظیمة، و قلت مقالا هائلا، زعمت أنک رسول الله رب العالمین، و ما ینبغی لرب العالمین و خالق الخلق أجمعین أن یکون مثلک رسولا له بشر مثلنا، تأکل کما نأکل، و تمشی فی الأسواق کما نمشی، فهذا ملک الروم، و هذا ملک الفرس لا یبعثان رسولا الا کثیر المال، عظیم الحال، له قصور و دور [و بساتین] و فساطیط و خیام و عبید و خدام، و رب العالمین فوق هؤلاء کلهم أجمعین، فهم عبیده، و لو کنت نبیا لکان معک ملک یصدقک و نشاهده، بل لو أراد الله أن یبعث الینا نبیا لکان انما یبعث الینا ملکا، لا بشرا مثلنا، ما أنت یا محمد! الا مسحورا، ولست بنبی. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: هل بقی من کلامک شیء؟ قال: بلی، لو أراد الله أن یبعث رسولا لبعث أجل من فیما بیننا مالا، و أحسنه حالا، فهلا نزل هذا القران الذی تزعم أن الله أنزله علیک، و ابتعثک به رسولا (علی رجل من القریتین عظیم) [6] اما الولید بن المغیرة بمکة، و اما عروة بن مسعود الثقفی بالطائف. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: هل بقی من کلامک شیء یا عبدالله؟! قال: بلی، (لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا) [7] بمکة هذه، فانها ذات حجارة و وعرة و جبال، تکسح أرضها و تحفرها، و تجری فیها العیون، فاننا الی ذلک محتاجون، أو تکون لک جنة من نخیل و عنب، فتأکل منها و تطعمنا، فتفجر الأنهار خلالها خلال تلک النخیل و الأعناب تفجیرا، أو تسقط السماء کما زعمت علینا کسفا، فانک قلت لنا: (و ان یروا کسفا من السماء ساقطا یقولوا سحاب مرکوم) [8] و لعلنا نقول ذلک.
ثم قال: و لن نؤمن لک أو تأتی بالله و الملائکة قبیلا، تأتی به و بهم، و هم لنا مقابلون، أو یکون لک بیت من زخرف تعطینا منه، و تغنینا به، فلعلنا نطغی، فانک قلت لنا: (کلا ان الانسان لیطغی - أن رآه استغنی) [9] . ثم قال: أو ترقی فی السماء - أی تصعد فی السماء - ولن نؤمن لرقیک - لصعودک - حتی تنزل علینا کتابا نقرؤه من الله العزیز الحکیم، الی عبدالله بن أبیأمیة المخزومی و من معه بأن آمنوا بمحمد بن عبدالله بن عبدالمطلب، فانه رسولی، و صدقوه فی مقاله، فانه من عندی. ثم لا أدری یا محمد! اذا فعلت هذا کله أو من بک، أو لا أو من بک، بل لو رفعتنا الی السماء، و فتحت أبوابها، و أدخلتناها لقلنا انما سکرت أبصارنا و سحرتنا. فقال رسولالله صلی الله علیه و آله: یا عبدالله! أبقی شیء من کلامک؟ قال: یا محمد! و لیس فیما أوردته علیک کفایة و بلاغ، ما بقی شیء، فقل ما بدا لک، و أفصح عن نفسک ان کانت لک حجة، و آتنا بما سألناک.
فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: اللهم! أنت السامع لکل صوت، و العالم بکل شیء، تعلم ما قاله عبادک، فأنزل الله علیه: یا محمد! (و قالوا ما لهذا الرسول یأکل الطعام و یمشی فی الأسواق - الی قوله - رجلا مسحورا) [10] .
ثم قال الله تعالی: (انظر کیف ضربوا لک الأمثال فضلوا فلا یستطیعون سبیلا) [11] ثم قال الله: یا محمد! (تبارک الذی ان شاء جعل لک خیرا من ذلک جنات تجری من تحتها الأنهار و یجعل لک قصورا) [12] ، و أنزل علیه: یا محمد! (فلعلک تارک بعض ما یوحی الیک و ضائق به صدرک) الآیة [13] ، و أنزل علیه: یا محمد! (و قالوا لولا أنزل علیه ملک ولو أنزلنا ملکا لقضی الأمر - الی قوله - و للبسنا علیهم ما یلبسون) [14] .
فقال له رسول الله صلی الله علیه و آله: یا عبدالله! أما ما ذکرت من أنی آکل الطعام کما تأکلون، و زعمت أنه لا یجوز لأجل هذه أن أکون لله رسولا، فانما الأمر لله یفعل ما یشاء ویحکم ما یرید، و هو محمود، و لیس لک و لا لأحد الاعتراض علیه بلم و کیف. ألا تری أن الله تعالی کیف أفقر بعضا و أغنی بعضا، و أعز بعضا، و أذل بعضا، و أصح بعضا، و أسقم بعضا، و شرف بعضا، و وضع بعضا، و کلهم ممن یأکل الطعام. ثم لیس للفقراء أن یقولوا: لم أفقرتنا و أغنیتهم، و لا للوضعاء أن یقولوا: لم وضعتنا و شرفتهم، و لا للزمنی و الضعفاء أن یقولوا: لم أزمنتنا و أضعفتنا و صححتهم، و لا للأذلاء أن یقولوا: لم أذللتنا و أعززتهم، و لا لقبائح الصور أن یقولوا: لم قبحتنا و جملتهم، بل ان قالوا ذلک کانوا علی ربهم رادین، و له فی أحکامه منازعین، و به کافرین، و لکان جوابه لهم: [انی] انا الملک، الخافض، الرافع، المغنی، المفقر، المعز، المذل، المصحح، المسقم و أنتم العبید لیس لکم الا التسلیم لی، و الانقیاد لحکمی، فان سلمتم کنتم عبادا مؤمنین، و ان أبیتم کنتم بی کافرین، و بعقوباتی من الهالکین. ثم أنزل الله تعالی علیه: یا محمد! (قل انما أنا بشر مثلکم)، یعنی آکل الطعام (یوحی الی أنما الهلکم اله واحد) [15] ، یعنی قل لهم: أنا فی البشریة مثلکم، و لکن ربی خصنی بالنبوة دونکم، کما یخص بعض البشر بالغناء، و الصحة، و الجمال دون بعض من البشر، فلا تنکروا أن یخصنی أیضا بالنبوة. ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک: [ان] هذا ملک الروم، و ملک الفرس لا یبعثان رسولا الا کثیر المال، عظیم الحال، له قصور و دور و فساطیط و خیام و عبید و خدام، و رب العالمین فوق هؤلاء کلهم، فهم عبیده فان الله له التدبیر و الحکم، لا یفعل علی ظنک و حسبانک، و لا باقتراحک، بل یفعل ما یشاء، ویحکم ما یرید، و هو محمود، یا عبدالله! انما بعث الله نبیه لیعلم الناس دینهم، و یدعوهم الی ربهم، و یکد نفسه فی ذلک آناء اللیل و أطراف النهار، فلو کان صاحب قصور یحتجب فیها، و عبید و خدم یسترونه عن الناس ألیس کانت الرسالة تضیع، و الأمور تتباطأ، أو ما تری الملوک اذا احتجبوا کیف یجری الفساد و القبائح من حیث لا یعلمون به و لا یشعرون؟
یا عبدالله! و انما بعثنی الله و لا مال لی لیعرفکم قدرته و قوته، و أنه هو الناصر لرسوله، لا تقدرون علی قتله، و لا منعه من رسالته، فهذا أبین فی قدرته و فی عجزکم، و سوف یظفرنی الله بکم، فأوسعکم قتلا و أسرا، ثم یظفرنی الله ببلادکم، و یستولی علیها المؤمنون من دونکم، و دون من یوافقکم علی دینکم. ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک لی: ولو کنت نبیا لکان معک ملک یصدقک و نشاهده، بل لو أراد الله أن یبعث الینا نبیا لکان انما یبعث ملکا لا بشرا مثلنا، فالملک لا تشاهده حواسکم، لأنه من جنس هذا الهواء، لا لاعیان منه، و لو شاهدتموه - بأن یزاد فی قوی أبصارکم - لقلتم لیس هذا ملکا، بل هذا بشر، لأنه انما کان یظهر لکم بصورة البشر الذی قد ألفتموه، لتفهموا عنه مقاله، و تعرفوا به خطابه و مراده، فکیف کنتم تعلمون صدق الملک و أن ما یقوله حق؟ بل انما بعث الله بشرا، و أظهر علی یده المعجزات التی لیست فی طبائع البشر الذین قد علمتم ضمائر قلوبهم، فتعلمون بعجزکم عما جاء به أنه معجزة، و أن ذلک شهادة من الله تعالی بالصدق له، ولو ظهر لکم ملک علی یده ما یعجز عنه البشر، لم یکن فی ذلک ما یدلکم أن ذلک لیس فی طبائع سائر أجناسه من الملائکة حتی یصیر ذلک معجزا. ألا ترون أن الطیور التی تطیر لیس ذلک منها بمعجز، لأن لها أجناسا یقع منها مثل طیرانها، و لو أن آدمیا طار کطیرانها کان ذلک معجزا، فالله عزوجل سهل علیکم الأمر، و جعله بحیث تقوم علیکم حجته، و أنتم تقترحون عمل الصعب الذی لا حجة فیه؟!
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک: ما أنت الا رجلا مسحورا، فکیف أکون کذلک، وقد تعلمون أنی فی صحة التمییز و العقل فوقکم؟ فهل جربتم علی منذ نشأت الی أن استکملت أربعین سنة جریرة، أو زلة، أو کذبة، أو خیانة، أو خطأ من القول، أو سفها من الرأی، أتظنون أن رجلا یعتصم طول هذه المدة بحول نفسه وقوتها، أو بحول الله وقوته، و ذلک ما قال الله تعالی: (انظر کیف ضربوا لک الأمثال فضلوا فلا یستطیعون سبیلا) [16] ، الی أن یثبتوا علیک عمی بحجة أکثر من دعاویهم الباطلة التی تبین علیک تحصیل بطلانها.
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله و أما قولک: (لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم)، الولید بن المغیرة بمکة، أو عروة بالطائف، فان الله تعالی لیس یستعظم مال الدنیا کما تستعظمه أنت، و لا خطر له عنده کما [له] عندک، بل لو کانت الدنیا عنده تعدل جناح بعوضة لما سقی کافرا به، مخالفا شربة ماء، و لیس قسمة رحمة الله الیک، بل الله [هو] القاسم للرحمات، و الفاعل لما یشاء فی عبیده و امائه، و لیس هو عزوجل ممن یخاف أحدا، کما تخافه [أنت] لماله و حاله، فتعرفه بالنبوة لذلک، و لا ممن یطمع فی أحد فی ماله [أو فی حاله]، کما تطمع، فتخصه بالنبوة لذلک، و لا ممن یحب أحدا محبة الهوی کما تحب، فتقدم من لا یستحق التقدیم. و انما معاملته بالعدل، فلا یؤثر بأفضل مراتب الدین و جلاله الا الأفضل فی طاعته، و الأجد فی خدمته، و کذلک لا یؤخر فی مراتب الدین و جلاله الا أشدهم تباطئوا عن طاعته، و اذا کان هذا صفته لم ینظر الی مال و لا الی حال، بل هذا المال و الحال من تفضله، و لیس لأحد من عباده علیه ضربة لازب. فلا یقال اذا تفضل بالمال علی عبده: فلابد [من] أن یتفضل علیه بالنبوة أیضا، لأنه لیس لأحد اکراهه، علی خلاف مراده و لا الزامه تفضلا، لأنه تفضل قبله بنعمه. ألا تری یا عبدالله! کیف أغنی واحدا و قبح صورته؟ و یکف حسن صورة واحد و أفقره؟ و کیف شرف واحدا و أفقره؟ و کیف أغنی واحد و وضعه، ثم لیس لهذا الغنی أن یقول: وهلا أضیف الی یساری جمال فلان، و لا للجمیل أن یقول: هلا أضیف الی جمالی مال فلان، و لا للشریف أن یقول: هلا أضیف الی شرفی مال فلان، و لا للوضیع أن یقول: هلا أضیف الی ضعتی شرف فلان، ولکن الحکم لله، یقسم کیف یشاء و یفعل کما یشاء، و هو حکیم فی أفعاله، محمود فی أعماله.
و ذلک قوله تعالی: (و قالوا لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم) [17] قال الله تعالی: (أهم یقسمون رحمت ربک - یا محمد - نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیاة الدنیا) [18] فأحوجنا بعضا الی بعض، أحوجنا هذا الی مال ذلک، و أحوج ذاک الی سلعة هذا [و هذا] الی خدمته، فتری أجل الملوک و أغنی الأغنیاء محتاجا الی أفقر الفقراء فی ضرب من الضروب، اما سلعة معه لیست معه، و اما خدمة یصلح لها لا یتهیأ لذلک الملک أن یستغنی [الا] به، و اما باب من العلوم و الحکم، فهو فقیر الی أن یستفیدها من هذا الفقیر، فهذا الفقیر یحتاج الی مال ذلک الملک الغنی، و ذلک الملک یحتاج الی علم هذا الفقیر، أو رأیه، أو معرفته، ثم لیس للفقیر أن یقول: هلا اجتمع الی رأیی و علمی و ما أتصرف فیه من فنون الحکم مال هذا الملک الغنی، و لا للملک أن یقول: هلا اجتمع الی ملکی علم هذا الفقیر. ثم قال: (و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات لیتخذ بعضهم بعضا سخریا). ثم قال: یا محمد! (و رحمت ربک خیر مما یجمعون) [19] ، یجمع هؤلاء من أموال الدنیا.
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک: (لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا) الی آخر ما قتلته، فانک اقترحت علی محمد رسول الله أشیاء: منها ما لو جاءک به لم یکن برهانا لنبوته، و رسول الله یرتفع عن أن یغتنم جهل الجاهلین، و یحتج علیهم بما لا حجة فیه.
و منها ما لو جاءک به لکان معه هلاکک، و انما یؤتی بالحجج و البراهین لیلزم عباد الله الایمان بها، لا لیهلکوا بها، فانما اقترحت هلاکک، و رب العالمین أرحم بعباده، و أعلم بمصالحهم من أن یهلکهم کما یقترحون. و منها المحال الذی لا یصح و لا یجوز کونه، و رسول [الله] رب العالمین یعرفک ذلک، و یقطع معاذیرک، و یضیق علیک سبیل مخالفته، و یلجئک بحجج الله الی تصدیقه حتی لا یکون لک عنه محید و لا محیص. و منها ما قد اعترفت علی نفسک أنک فیه معاند متمرد، لا تقبل حجة، و لا تصغی الی برهان، و من کان کذلک فدواؤه عقاب النار، النازل من سمائه، أو فی جحیمه، أو بسیوف أولیائه.
و أما قولک یا عبدالله!: (لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا) بمکة، فانها ذات حجارة و صخور و جبال، تکسح أرضها و تحفرها، و تجری فیها العیون، فاننا الی ذلک محتاجون، فانک سألت هذا و أنت جاهل بدلائل الله تعالی.
یا عبدالله! أرأیت لو فعلت هذا، کنت من أجل هذا نبیا، أرأیت الطائف التی لک فیها بساتین، أما کان هناک مواضع فاسدة صعبة أصلحتها، و ذللتها، و کسحتها، و أجریت فیها عیونا استنبطتها؟
قال: بلی. قال: و هل لک فی هذا نظراء؟ قال: بلی. [قال:] أفصرت بذلک أنت و هم أنبیاء؟ قال: لا. قال: فکذلک لا یصیر هذا حجة لمحمد لو فعله علی نبوته، فما هو الا کقولک: لن نؤمن لک حتی تقوم و تمشی علی الأرض، أو حتی تأکل الطعام کما یأکل الناس.
و أما قولک یا عبدالله!: أو تکون لک جنة من نخیل و عنب فتأکل منها و تطعمنا و تفجر الأنهار خلالها تفجیرا، أو لیس لأصحابک ولک جنات من نخیل و عنب بالطائف تأکلون و تطعمون منها، و تفجرون الأنهار خلالها تفجیرا، أفصرتم أنبیاء بهذا؟
قال: لا. قال: فما بال اقتراحکم علی رسول الله أشیاء، لو کانت کما تقترحون لما دلت علی صدقه، بل لو تعاطاها لدل تعاطیه ایاها علی کذبه، لأنه حینئذ یحتج بما لا حجة فی
:: ادامه مطلب
مرحوم کلینی از سهل، و او از بشر بن بشار نیشابوری نقل میکند که گفت:
به امام هادی علیهالسلام نوشتم: کسانی که با ما [در این دیار] هستند درباره توحید اختلاف دارند، بعضی میگویند: او جسم است، و بعضی میگویند: او صورت است.
امام هادی علیهالسلام در پاسخم نوشت: پاک و منزه است آن خدایی که محدود نباشد، و در وصف نگنجد، و چیزی همانندش نباشد که «او را همانند نیست، و او شنوای بیناست».
مرحوم صدوق با سند خود از محمد بن فرج رخجی نقل میکند که گفت:
به امام هادی علیهالسلام نامه نوشتم، و از او درباره گفتار هشام بن حکم که خدا جسم است، و گفتار هشام بن سالم که خدا صورت است پرسیدم.
حضرت علیهالسلام در پاسخم نوشت: سرگردانی سرگردانان را از خود دور کن، و از شیطان به خدا پناه بر، چنان نیست که آن دو هشام گفتهاند. [و یا: این گفتار، گفتار آن دو هشام نیست].
و نیز از حمزة بن محمد نقل میکند که گفت:
به امام هادی علیهالسلام نامه نوشتم، و از آن جناب پیرامون جسم بودن و صورت داشتن خدا پرسیدم، در پاسخم نوشت: پاک و منزه است آن خدایی که هیچ چیز همانندش نیست.
و نیز از ابن ابی دلف نقل میکند که گفت:
از امام هادی علیهالسلام درباره توحید پرسیدم، و عرض کردم: من گفتار هشام بن حکم را قبول دارم.
حضرت علیهالسلام ناراحت شد، و فرمود: شما با گفتار هشام چکار دارید؟! کسی که میپندارد خدای متعال جسم است از ما نیست، و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم، ای ابن ابیدلف! جسم حادث است، و خدا پدید آورنده، و تجسم بخش آن است.
روی الکلینی:
عن سهل، عن بشر بن بشار النیسابوری [1] قال:
کتبت الی الرجل علیهالسلام: أن من قبلنا قد اختلفوا فی التوحید، فمنهم من یقول: هو جسم، و منهم من یقول: هو صورة. فکتب الی: سبحان من لا یحد و لا یوصف، و لا یشبهه شیء، و لیس کمثله شیء، و هو السمیع البصیر [2] .
قال الصدوق: حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق رحمه الله قال: حدثنا محمد بن یعقوب قال: حدثنا علی بن محمد رفعه، عن محمد بن الفرج الرخجی قال: کتبت الی أبیالحسن علیهالسلام أسأله عما قال هشام بن الحکم فی الجسم، و هشام بن سالم فی الصورة، فکتب علیهالسلام: دع عنک حیرة الحیران، و استعذ بالله من الشیطان، لیس القول ما قال الهشامان [3] .
قال أیضا: حدثنا أحمد بن محمد بن یحیی العطار رحمه الله، عن أبیه، عن سهل بن زیاد، عن حمزة بن محمد قال: کتبت الی أبیالحسن علیهالسلام أسأله عن الجسم، و الصورة، فکتب: سبحان من لیس کمثله شیء [4] و قال أیضا: حدثنا محمد بن موسی بن المتوکل رحمه الله قال: حدثنا علی بن ابراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن الصقر بن أبی دلف قال: سألت أباالحسن علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا علیهمالسلام عن التوحید، و قلت له: انی أقول بقول هشام بن الحکم، فغضب علیهالسلام ثم قال: ما لکم و لقول هشام، انه لیس منا من زعم أن الله عزوجل جسم، و نحن منه برآء فی الدنیا و الآخرة، یا ابن أبی دلف! ان الجسم محدث، والله محدثه و مجسمه [5] .
پی نوشت ها:
[1] هو عم أبیعبدالله الشاذانی من أصحاب الهادی علیهالسلام، معجم رجال الحدیث: 3: 313.
[2] الکافی 1: 102 ح 9 و 5 و 8، التوحید: 101 ح 13، تفسیر نور الثقلین 4: 560 ح 17 و 18 و 19، بحارالأنوار: 294 ح 17 و ص 303 ح 38 مع اختلاف.
[3] التوحید: 97 ح 2، الأمالی للصدوق: 351 ح 424، بحارالأنوار 3: 288 ح 3.
[4] التوحید: 102 ح 17 و 16 مرسلة و زاد فی آخره: «و لا جسم و لا صورة».
[5] التوحید: 104 ح 20، بحارالأنوار: 3: 291 ح 10 و 57: 81 ح 58، باختصار.
به امام هادی علیهالسلام نوشتم: کسانی که با ما [در این دیار] هستند درباره توحید اختلاف دارند، بعضی میگویند: او جسم است، و بعضی میگویند: او صورت است.
امام هادی علیهالسلام در پاسخم نوشت: پاک و منزه است آن خدایی که محدود نباشد، و در وصف نگنجد، و چیزی همانندش نباشد که «او را همانند نیست، و او شنوای بیناست».
مرحوم صدوق با سند خود از محمد بن فرج رخجی نقل میکند که گفت:
به امام هادی علیهالسلام نامه نوشتم، و از او درباره گفتار هشام بن حکم که خدا جسم است، و گفتار هشام بن سالم که خدا صورت است پرسیدم.
حضرت علیهالسلام در پاسخم نوشت: سرگردانی سرگردانان را از خود دور کن، و از شیطان به خدا پناه بر، چنان نیست که آن دو هشام گفتهاند. [و یا: این گفتار، گفتار آن دو هشام نیست].
و نیز از حمزة بن محمد نقل میکند که گفت:
به امام هادی علیهالسلام نامه نوشتم، و از آن جناب پیرامون جسم بودن و صورت داشتن خدا پرسیدم، در پاسخم نوشت: پاک و منزه است آن خدایی که هیچ چیز همانندش نیست.
و نیز از ابن ابی دلف نقل میکند که گفت:
از امام هادی علیهالسلام درباره توحید پرسیدم، و عرض کردم: من گفتار هشام بن حکم را قبول دارم.
حضرت علیهالسلام ناراحت شد، و فرمود: شما با گفتار هشام چکار دارید؟! کسی که میپندارد خدای متعال جسم است از ما نیست، و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم، ای ابن ابیدلف! جسم حادث است، و خدا پدید آورنده، و تجسم بخش آن است.
روی الکلینی:
عن سهل، عن بشر بن بشار النیسابوری [1] قال:
کتبت الی الرجل علیهالسلام: أن من قبلنا قد اختلفوا فی التوحید، فمنهم من یقول: هو جسم، و منهم من یقول: هو صورة. فکتب الی: سبحان من لا یحد و لا یوصف، و لا یشبهه شیء، و لیس کمثله شیء، و هو السمیع البصیر [2] .
قال الصدوق: حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق رحمه الله قال: حدثنا محمد بن یعقوب قال: حدثنا علی بن محمد رفعه، عن محمد بن الفرج الرخجی قال: کتبت الی أبیالحسن علیهالسلام أسأله عما قال هشام بن الحکم فی الجسم، و هشام بن سالم فی الصورة، فکتب علیهالسلام: دع عنک حیرة الحیران، و استعذ بالله من الشیطان، لیس القول ما قال الهشامان [3] .
قال أیضا: حدثنا أحمد بن محمد بن یحیی العطار رحمه الله، عن أبیه، عن سهل بن زیاد، عن حمزة بن محمد قال: کتبت الی أبیالحسن علیهالسلام أسأله عن الجسم، و الصورة، فکتب: سبحان من لیس کمثله شیء [4] و قال أیضا: حدثنا محمد بن موسی بن المتوکل رحمه الله قال: حدثنا علی بن ابراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن الصقر بن أبی دلف قال: سألت أباالحسن علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا علیهمالسلام عن التوحید، و قلت له: انی أقول بقول هشام بن الحکم، فغضب علیهالسلام ثم قال: ما لکم و لقول هشام، انه لیس منا من زعم أن الله عزوجل جسم، و نحن منه برآء فی الدنیا و الآخرة، یا ابن أبی دلف! ان الجسم محدث، والله محدثه و مجسمه [5] .
پی نوشت ها:
[1] هو عم أبیعبدالله الشاذانی من أصحاب الهادی علیهالسلام، معجم رجال الحدیث: 3: 313.
[2] الکافی 1: 102 ح 9 و 5 و 8، التوحید: 101 ح 13، تفسیر نور الثقلین 4: 560 ح 17 و 18 و 19، بحارالأنوار: 294 ح 17 و ص 303 ح 38 مع اختلاف.
[3] التوحید: 97 ح 2، الأمالی للصدوق: 351 ح 424، بحارالأنوار 3: 288 ح 3.
[4] التوحید: 102 ح 17 و 16 مرسلة و زاد فی آخره: «و لا جسم و لا صورة».
[5] التوحید: 104 ح 20، بحارالأنوار: 3: 291 ح 10 و 57: 81 ح 58، باختصار.
:: ادامه مطلب
ألدنیا سوق ربح فیها قوم و خسر آخرون. [1] .
دنیا بازاری است که گروهی در آن سود برند و دستهای زیان ببینند.
پی نوشت ها:
[1] تحف العقول، ص 483.
:: ادامه مطلب
امام حسن عسکری علیهالسلام از امام هادی نقل میکند که فرمود:
«ام تریدون» یعنی بلکه ای کفار قریش و یهود! شما از پیامبر خود همان معجزات پیشنهاد شدهای را - که نمیدانید آیا به صلاحتان هست یا نه - میخواهید که قبلا آن را از موسی خواستند، و به ایشان پیشنهاد کردند، [و گفتند] که: «ما هرگز به تو ایمان نمیآوریم تا خدا را آشکارا ببینیم، پس صاعقه شما را فروگرفت». «و من یتبدل الکفر بالایمان» یعنی پس از پاسخ پیامبر صلی الله علیه و آله به ایشان که: آن درخواست پیشنهادی به خدا به مصلحتشان نیست، و اگر هم، درست [و مصلحت] باشد، پس از آوردن خدا آن معجزات را، «چنانچه کسی کفر را با ایمان عوض کرد» یعنی به معجزات ایمان نیاورد، یا چون فهمید به مصلحت نیست، و باید به همان براهین و معجزات موجود اکتفا کند، قبول ننماید، و کفر را با ایمان عوض کند، لجاجت کند، و حجت راستین حق را نپذیرد: «فقد ضل سواء السبیل»: یعنی از راهی که به بهشت میرسد، گمراه، و در راهی که به دوزخ میرسد گام نهاده است.
امام علیهالسلام فرمود: خدای سبحان به یهود میفرماید: ای یهود! بلکه پس از آن آیاتی که به شما دادیم، از پیامبر خود [همان را] میخواهید [، که قبلا از موسی خواستند]، و تفصیل آن این است که: ده نفر یهودی تصمیم گرفتند تا پیامبر را بیازارند، و با خواستههایی در زحمتش افکنند، در این حال بودند که عربی بادیه نشین با کوله بار سنگین سربستهای که چیز ناشناختهای در آن بود، و آن را با عصا بر دوش خود حمل میکرد، وارد شد، و گفت: ای محمد! خواسته مرا پاسخ ده. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای برادر عرب! این یهود پیش از تو آمدهاند، آیا اجازه میدهی ابتدا خواسته ایشان را برآورم؟ اعرابی گفت: نه، زیرا من غریب و مسافرم. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: حال که غریب و مسافری، تو سزاوارتری. اعرابی گفت: و سخن دیگر. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: چیست؟ گفت: ایشان اهل کتاباند که میپندارند حق است، و من اطمینان ندارم که تو چیزی بگویی، و ایشان با تو همراهی کنند، و آن را بپذیرند تا مردم را از دینشان گمراه کنند، من به این قانع نمیشوم، من جز حجتی آشکار نمیپذیرم. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: علی کجاست؟ علی علیهالسلام را فراخواند، او آمد و در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله قرار گرفت. اعرابی گفت: ای محمد! من با تو گفتگو دارم، این را چه کار داری؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای اعرابی! تو بیان [و حجتی آشکار] خواستی، و این، بیان رسا، و دارای علم کامل است، من شهر حکمتم، و این در آن است، هر که حکمت و علم میخواهد، باید از در آن، درآید. آری، چون علی علیهالسلام، جلوی پیامبر صلی الله علیه و آله نمایان شد، پیامبر صلی الله علیه و آله با صدای بلند فرمود: ای بندگان خدا! هر که میخواهد آدم را در شکوهش، شیث را در حکمتش، ادریس را در شرافت و هیبتش، نوح را در شکرگزاری و بندگی پروردگارش، ابراهیم را در دوستی و وفاداریش، موسی را در دشمنی و نبرد با هر دشمن خدایش، و عیسی را در دوستداری هر مؤمن و نیک رفتاریش ببیند، به این علی بن ابیطالب بنگرد. این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله از سویی بر ایمان مؤمنان، و از سوی دیگر بر نفاق منافقان افزود. اعرابی گفت: ای محمد! این چنین پسر عموی خود را میستایی، زیرا شرافت او، شرافت تو، و عزت او، عزت تو است. من از او چیزی را نمیپذیرم مگر آن که این سوسمار - که در شهادتش احتمال تباهی و بطلان نیست - شهادت دهد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای برادر عرب! آن را از کولهبار خود بیرون آر، و بخواه تا شهادت دهد، که به پیامبری من، و فضیلت برادرم علی، شهادت خواهد داد. اعرابی گفت: من در شکار آن زحمت کشیدهام، میترسم خیز بردارد و فرار کند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: نترس، فرار نمیکند، بلکه میایستد و شهادت میدهد. اعرابی گفت: میترسم فرار کند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اگر فرار کرد، همین تو را بس که حجت داشته باشی ما را تکذیب کنی، فرار نمیکند، بلکه در حق ما شهادت میدهد، اگر شهادت داد، آزادش کن تا عوضی بهتر از آنت دهم.
پس اعرابی آن را بیرون آورد، و بر زمین گذاشت، و او رو به پیامبر صلی الله علیه و آله ایستاد، و گونههای خود را به خاک مالید، و سر برداشت، و خدا به سخنش آورد و گفت: شهادت میدهم که هیچ معبود به حقی جز خدا نیست که یگانه و بیشریک است، و شهادت میدهم که محمد، بنده و فرستاده و برگزیده اوست، که سرور رسولان، و بهترین همه آدمیان، و خاتم پیامبران، و رهبر سپیدرویان است، و شهادت میدهم که این برادرت علی بن ابیطالب، به همان اوصاف و فضیلت است که خود فرمودی: و دوستانش در بهشت، محترمند، و دشمنانش در دوزخ، خوارند.
آن عرب بادیه نشین، در حالی که میگریست گفت: ای رسول خدا! من نیز شهادت میدهم به آنچه این سوسمار شهادت داد، آیات و معجزاتی میبینم که از پذیرش آن، چارهای ندارم.
سپس رو به یهود کرد و گفت: وای بر شما! بعد از این معجزه، دیگر چه میخواهید، و کدام معجزهای را میجویید؟! چارهای ندارید جز آن که ایمان بیاورید، یا همه نابود شوید. پس همه آن یهود ایمان آوردند، و گفتند: ای برادر عرب! برکت سوسمارت بر ما، چه بزرگ بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: این سوسمار را که به خدا و پیامبر و برادر پیامبرش ایمان آورد، و شاهد حق شد، آزاد کن تا خدای سبحان عوضی بهتر از آن به تو عطا کند، اینک این سوسمار، بر دیگر هم نوعان خود، برتری دارد، شایسته نیست که شکار و اسیر باشد. پس سوسمار صدا زد: ای رسول خدا! مرا آزاد کن، و عوض آن را بر عهده خودم بگذار.
اعرابی گفت: به عوض تو امید نیست. سوسمار گفت: برو به سوی همان سوراخی که مرا از آن گرفتی که در آن ده هزار دینار خسروانی، و سیصد هزار درهم است، آن را بردار. اعرابی گفت: چه کنم، این مردم که اینجا هستند این سخن را از این سوسمار شنیدند، اینک من خستهام، و ایمن نیستم که آسوده حالی برود و آن را بردارد. سوسمار گفت: ای برادر عرب! خدای سبحان، آن را عوض تو از من قرار داده، او نمیگذارد پیش از تو کسی آن را بردارد، و کسی آهنگ آن را نمیکند مگر آن که خدا هلاکش میکند. اعرابی خسته بود، و کمی راه پیمود، گروهی از منافقان که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بودند، پیش افتادند، و دست در آن سوراخ کردند تا آن را بردارند، که ناگاه افعی بزرگی بر آنان حمله کرد، و آنان را گزید، و کشت، و ایستاد تا اعرابی رسید، و به او گفت: ای برادر عرب! ببین چگونه خدا مرا برای حفظ مال تو که عوض سوسمار است، مأمور کشتن اینان کرد، خدا مرا نگهبان آن کرده بود، اینک آن را بردار. اعرابی آن درهم و دینارها را بیرون آورد. و نتوانست که با خود حمل کند، افعی گفت: ریسمان کمر خود را بگشا، و یک سر آن را به این دو کیسه، و سر دیگر آن را به دم من ببند، که من آن را تا منزلت میکشم، و از تو و آن نگهبانی میکنم. افعی آن را آورد، و نگهبان اعرابی و اموالش بود تا با آنها زمینهای حاصلخیز و املاک و باغها خرید، سپس جدا شد، و برگشت.
البقرة: 108.
قال الامام [الحسن بن علی العسکری] علیهالسلام:
قال علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا علیهمالسلام:
(أم تریدون) بل تریدون یا کفار قریش و الیهود! (أن تسئلوا رسولکم) ما تقترحونه من الآیات التی لا تعلمون هل فیها صلاحکم، أو فسادکم (کما سئل موسی من قبل)، و اقترح علیه لما قیل له: (لن نؤمن لک حتی نری الله جهرة فأخذتکم الصاعقة) [1] . (و من یتبدل الکفر بالایمان) بعد جواب الرسول له ان ما سأله لا یصلح اقتراحه علی الله، و بعد ما یظهر الله تعالی له ما اقترح ان کان صوابا. (و من یتبدل الکفر بالایمان) بأن لا یؤمن عند مشاهدة ما یقترح من الآیات، أو لا یؤمن اذا عرف أنه لیس له أن یقترح، و أنه یجب أن یکتفی بما قد أقامه الله تعالی من الدلالات، و أوضحه من الآیات البینات، فیتبدل الکفر بالایمان بأن یعاند، و لا یلتزم الحجة القائمة علیه، (فقد ضل سواء السبیل) أخطأ قصد الطرق المؤدیة الی الجنان، و أخذ فی الطرق المؤدیة الی النیران.
قال علیهالسلام: قال الله تعالی [للیهود]: یا أیها الیهود! (أم تریدون) بل تریدون من بعد ما آتیناکم (أن تسئلوا رسولکم). و ذلک أن النبی صلی الله علیه و آله قصده عشرة من الیهود یریدون أن یتعنتوه [2] و یسألوه عن أشیاء، یریدون أن یتعانتوه بها، فبینا هم کذلک اذ جاء أعرابی کأنما یدفع فی قفاه، قد علق علی عصا علی عاتقه جرابا مشدود الرأس، فیه شیء قد ملأه لا یدرون ما هو، فقال: یا محمد! أجبنی عما أسألک.
فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: یا أخا العرب! قد سبقک الیهود [لیسألوا]، أفتأذن لهم حتی أبدأ بههم؟ فقال الأعرابی: لا، فانی غریب مجتاز. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: فأنت اذا أحق منهم لغربتک و اجتیازک. فقال الأعرابی: و لفظة أخری. قال رسول الله صلی الله علیه و آله: ما هی؟ قال: ان هؤلاء أهل کتاب، یدعونه و یزعمونه حقا، ولست آمن ان تقول شیئا یواطئونک علیه و یصدقونک، لیفتنوا الناس عن دینهم، و أنا لا أقنع بمثل هذا، لا أقنع الا بأمر بین. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: أین علی بن أبیطالب علیهالسلام؟ فدعی بعلی، فجاء حتی قرب من رسول الله صلی الله علیه و آله. فقال الأعرابی: یا محمد! و ما تصنع بهذا فی محاورتی ایاک؟
قال: یا أعرابی! سألت البیان، و هذا البیان الشافی، و صاحب العلم الکافی، أنا مدینة الحکمة و هذا بابها، فمن أراد الحکمة و العلم فلیأت الباب. فلما مثل بین یدی رسول الله صلی الله علیه و آله، قال رسول الله صلی الله علیه و آله بأعلی صوته: یا عباد الله! من أراد أن ینظر الی آدم فی جلالته، و الی شیث فی حکمته، و الی ادریس فی نباهته و مهابته، و الی نوح فی شکره لربه و عبادته، و الی ابراهیم فی خلته و وفائه، و الی موسی فی بغض کل عدو الله و منابذته، و الی عیسی فی حب کل مؤمن و حسن معاشرته، فلینظر الی علی بن أبیطالب هذا، فأما المؤمنون فازدادوا بذلک ایمانا، و أما المنافقون فازداد نفاقهم. فقال الأعرابی: یا محمد! هکذا مدحک لابن عمک، ان شرفه شرفک، و عزه عزک، ولست أقبل من هذا شیئا الا بشهادة من لا تحتمل شهادته بطلانا و لا فسادا بشهادة هذا الضب. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: یا أخا العرب! فأخرجه من جرابک لتستشهده، فیشهد لی بالنبوة، و لأخی هذا بالفضیلة.
فقال الأعرابی: لقد تعبت فی اصطیاده، و أنا خائف أن یطفر و یهرب.
فقال رسول الله: لا تخف، فانه لا یطفر [و لا یهرب]، بل یقف، و یشهد لنا بتصدیقنا و تفضیلنا.
فقال الأعرابی: [انی] أخاف أن یطفر، فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: فان طفر فقد کفاک به تکذیبا لنا، و احتجاجا علینا، و لن یطفر، و لکنه سیشهد لنا بشهادة الحق، فاذا فعل ذلک فخل سبیله، فان محمدا یعوضک عنه ما هو خیر لک منه.
فأخرجه الأعرابی من الجراب، و وضعه علی الأرض، فوقف و استقبل رسول الله صلی الله علیه و آله، و مرغ خدیه فی التراب، ثم رفع رأسه، و أنطقه الله تعالی، فقال: أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له، و أشهد أن محمدا عبده و رسوله وصفیه، و سید المرسلین، و أفضل الخلق أجمعین، و خاتم النبیین، و قائد الغر المحجلین، و أشهد أن أخاک هذا علی بن أبیطالب علی الوصف الذی وصفته، و بالفضل الذی ذکرته، و أن أولیاءه فی الجنان یکرمون، و أن أعداءه فی النار یهانون. فقال الأعرابی و هو یبکی: یا رسول الله! و أنا أشهد بما شهد به هذا الضب، فقد رأیت و شاهدت و سمعت ما لیس لی عنه معدل و لا محیص. ثم أقبل الأعرابی الی الیهود، فقال: ویلکم! أی آیة بعد هذه تریدون، و معجزة بعد هذه تقترحون، لیس الا أن تؤمنوا، أو تهلکوا أجمعین.
فآمن أولئک الیهود کلهم، و قالوا: عظمت برکة ضبک علینا، یا أخا العرب!
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: خل الضب علی أن یعوضک الله عزوجل [عنه ما هو خیر] منه، فانه ضب مؤمن بالله و برسوله، و بأخی رسوله شاهد بالحق، ما ینبغی أن یکون مصیدا، و لا أسیرا، ولکنه یکون مخلی سربه، [تکون له مزیة] علی سائر الضباب بما فضله الله أمیرا. فناداه الضب: یا رسول الله! فخلنی و ولنی تعویضه لأعوضه.
فقال الأعرابی: و ما عساک تعوضنی؟! قال: تذهب الی الجحر الذی أخذتنی منه، ففیه عشرة آلاف دینار خسروانیة، و ثلاثمائة ألف درهم، فخذها. قال الأعرابی: کیف أصنع قد سمع هذا من هذا الضب جماعات الحاضرین هاهنا، و أنا متعب، فلن آمن ممن هو مستریح یذهب الی هناک فیأخذه. فقال الضب: یا أخا العرب! ان الله تعالی قد جعله لک عوضا منی، فما کان لیترک أحدا یسبقک الیه، و لا یروم أحد أخذه الا أهلکه الله. و کان الأعرابی تعبا، فمشی قلیلا، و سبقه الی الجحر جماعة من المنافقین کانوا بحضرة رسول الله صلی الله علیه و آله، فأدخلوا أیدیهم الی الجحر لیتناولوا منه ما سمعوا، فخرجت علیهم أفعی عظیمة، فلسعتهم و قتلتهم، و وقفت حتی حضر الأعرابی. فقالت له: یا أخا العرب! انظر الی هؤلاء کیف أمرنی الله بقتلهم دون مالک الذی هو عوض ضبک، و جعلنی حافظته، فتناوله.
فاستخرج الأعرابی الدراهم و الدنانیر، فلم یطق احتمالها، فنادته الأفعی: خذ الحبل الذی فی وسطک، وشده بالکیسین، ثم شد الحبل فی ذنبی فانی سأجره لک الی منزلک، و أنا فیه حارسک و حارس مالک هذا. فجاءت الأفعی، فما زالت تحرسه و المال الی أن فرقه الأعرابی فی ضیاع و عقار و بساتین اشتراها، ثم انصرفت الأفعی [3] .
پی نوشت ها:
[1] البقرة: 55.
[2] العنت بالتحریک: الهلاک واصله المشقة و الصعوبة، و التعنت: طلب العنت، و هو الأمر المشاق. مجمع البحرین 2: 257، (عنت).
[3] التفسیر المنسوب الی الامام العسکری علیهالسلام: 496 ح 313، بحارالأنوار 17: 421 ح 47، و 9: 183 ح 12.
«ام تریدون» یعنی بلکه ای کفار قریش و یهود! شما از پیامبر خود همان معجزات پیشنهاد شدهای را - که نمیدانید آیا به صلاحتان هست یا نه - میخواهید که قبلا آن را از موسی خواستند، و به ایشان پیشنهاد کردند، [و گفتند] که: «ما هرگز به تو ایمان نمیآوریم تا خدا را آشکارا ببینیم، پس صاعقه شما را فروگرفت». «و من یتبدل الکفر بالایمان» یعنی پس از پاسخ پیامبر صلی الله علیه و آله به ایشان که: آن درخواست پیشنهادی به خدا به مصلحتشان نیست، و اگر هم، درست [و مصلحت] باشد، پس از آوردن خدا آن معجزات را، «چنانچه کسی کفر را با ایمان عوض کرد» یعنی به معجزات ایمان نیاورد، یا چون فهمید به مصلحت نیست، و باید به همان براهین و معجزات موجود اکتفا کند، قبول ننماید، و کفر را با ایمان عوض کند، لجاجت کند، و حجت راستین حق را نپذیرد: «فقد ضل سواء السبیل»: یعنی از راهی که به بهشت میرسد، گمراه، و در راهی که به دوزخ میرسد گام نهاده است.
امام علیهالسلام فرمود: خدای سبحان به یهود میفرماید: ای یهود! بلکه پس از آن آیاتی که به شما دادیم، از پیامبر خود [همان را] میخواهید [، که قبلا از موسی خواستند]، و تفصیل آن این است که: ده نفر یهودی تصمیم گرفتند تا پیامبر را بیازارند، و با خواستههایی در زحمتش افکنند، در این حال بودند که عربی بادیه نشین با کوله بار سنگین سربستهای که چیز ناشناختهای در آن بود، و آن را با عصا بر دوش خود حمل میکرد، وارد شد، و گفت: ای محمد! خواسته مرا پاسخ ده. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای برادر عرب! این یهود پیش از تو آمدهاند، آیا اجازه میدهی ابتدا خواسته ایشان را برآورم؟ اعرابی گفت: نه، زیرا من غریب و مسافرم. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: حال که غریب و مسافری، تو سزاوارتری. اعرابی گفت: و سخن دیگر. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: چیست؟ گفت: ایشان اهل کتاباند که میپندارند حق است، و من اطمینان ندارم که تو چیزی بگویی، و ایشان با تو همراهی کنند، و آن را بپذیرند تا مردم را از دینشان گمراه کنند، من به این قانع نمیشوم، من جز حجتی آشکار نمیپذیرم. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: علی کجاست؟ علی علیهالسلام را فراخواند، او آمد و در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله قرار گرفت. اعرابی گفت: ای محمد! من با تو گفتگو دارم، این را چه کار داری؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای اعرابی! تو بیان [و حجتی آشکار] خواستی، و این، بیان رسا، و دارای علم کامل است، من شهر حکمتم، و این در آن است، هر که حکمت و علم میخواهد، باید از در آن، درآید. آری، چون علی علیهالسلام، جلوی پیامبر صلی الله علیه و آله نمایان شد، پیامبر صلی الله علیه و آله با صدای بلند فرمود: ای بندگان خدا! هر که میخواهد آدم را در شکوهش، شیث را در حکمتش، ادریس را در شرافت و هیبتش، نوح را در شکرگزاری و بندگی پروردگارش، ابراهیم را در دوستی و وفاداریش، موسی را در دشمنی و نبرد با هر دشمن خدایش، و عیسی را در دوستداری هر مؤمن و نیک رفتاریش ببیند، به این علی بن ابیطالب بنگرد. این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله از سویی بر ایمان مؤمنان، و از سوی دیگر بر نفاق منافقان افزود. اعرابی گفت: ای محمد! این چنین پسر عموی خود را میستایی، زیرا شرافت او، شرافت تو، و عزت او، عزت تو است. من از او چیزی را نمیپذیرم مگر آن که این سوسمار - که در شهادتش احتمال تباهی و بطلان نیست - شهادت دهد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای برادر عرب! آن را از کولهبار خود بیرون آر، و بخواه تا شهادت دهد، که به پیامبری من، و فضیلت برادرم علی، شهادت خواهد داد. اعرابی گفت: من در شکار آن زحمت کشیدهام، میترسم خیز بردارد و فرار کند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: نترس، فرار نمیکند، بلکه میایستد و شهادت میدهد. اعرابی گفت: میترسم فرار کند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اگر فرار کرد، همین تو را بس که حجت داشته باشی ما را تکذیب کنی، فرار نمیکند، بلکه در حق ما شهادت میدهد، اگر شهادت داد، آزادش کن تا عوضی بهتر از آنت دهم.
پس اعرابی آن را بیرون آورد، و بر زمین گذاشت، و او رو به پیامبر صلی الله علیه و آله ایستاد، و گونههای خود را به خاک مالید، و سر برداشت، و خدا به سخنش آورد و گفت: شهادت میدهم که هیچ معبود به حقی جز خدا نیست که یگانه و بیشریک است، و شهادت میدهم که محمد، بنده و فرستاده و برگزیده اوست، که سرور رسولان، و بهترین همه آدمیان، و خاتم پیامبران، و رهبر سپیدرویان است، و شهادت میدهم که این برادرت علی بن ابیطالب، به همان اوصاف و فضیلت است که خود فرمودی: و دوستانش در بهشت، محترمند، و دشمنانش در دوزخ، خوارند.
آن عرب بادیه نشین، در حالی که میگریست گفت: ای رسول خدا! من نیز شهادت میدهم به آنچه این سوسمار شهادت داد، آیات و معجزاتی میبینم که از پذیرش آن، چارهای ندارم.
سپس رو به یهود کرد و گفت: وای بر شما! بعد از این معجزه، دیگر چه میخواهید، و کدام معجزهای را میجویید؟! چارهای ندارید جز آن که ایمان بیاورید، یا همه نابود شوید. پس همه آن یهود ایمان آوردند، و گفتند: ای برادر عرب! برکت سوسمارت بر ما، چه بزرگ بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: این سوسمار را که به خدا و پیامبر و برادر پیامبرش ایمان آورد، و شاهد حق شد، آزاد کن تا خدای سبحان عوضی بهتر از آن به تو عطا کند، اینک این سوسمار، بر دیگر هم نوعان خود، برتری دارد، شایسته نیست که شکار و اسیر باشد. پس سوسمار صدا زد: ای رسول خدا! مرا آزاد کن، و عوض آن را بر عهده خودم بگذار.
اعرابی گفت: به عوض تو امید نیست. سوسمار گفت: برو به سوی همان سوراخی که مرا از آن گرفتی که در آن ده هزار دینار خسروانی، و سیصد هزار درهم است، آن را بردار. اعرابی گفت: چه کنم، این مردم که اینجا هستند این سخن را از این سوسمار شنیدند، اینک من خستهام، و ایمن نیستم که آسوده حالی برود و آن را بردارد. سوسمار گفت: ای برادر عرب! خدای سبحان، آن را عوض تو از من قرار داده، او نمیگذارد پیش از تو کسی آن را بردارد، و کسی آهنگ آن را نمیکند مگر آن که خدا هلاکش میکند. اعرابی خسته بود، و کمی راه پیمود، گروهی از منافقان که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بودند، پیش افتادند، و دست در آن سوراخ کردند تا آن را بردارند، که ناگاه افعی بزرگی بر آنان حمله کرد، و آنان را گزید، و کشت، و ایستاد تا اعرابی رسید، و به او گفت: ای برادر عرب! ببین چگونه خدا مرا برای حفظ مال تو که عوض سوسمار است، مأمور کشتن اینان کرد، خدا مرا نگهبان آن کرده بود، اینک آن را بردار. اعرابی آن درهم و دینارها را بیرون آورد. و نتوانست که با خود حمل کند، افعی گفت: ریسمان کمر خود را بگشا، و یک سر آن را به این دو کیسه، و سر دیگر آن را به دم من ببند، که من آن را تا منزلت میکشم، و از تو و آن نگهبانی میکنم. افعی آن را آورد، و نگهبان اعرابی و اموالش بود تا با آنها زمینهای حاصلخیز و املاک و باغها خرید، سپس جدا شد، و برگشت.
البقرة: 108.
قال الامام [الحسن بن علی العسکری] علیهالسلام:
قال علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا علیهمالسلام:
(أم تریدون) بل تریدون یا کفار قریش و الیهود! (أن تسئلوا رسولکم) ما تقترحونه من الآیات التی لا تعلمون هل فیها صلاحکم، أو فسادکم (کما سئل موسی من قبل)، و اقترح علیه لما قیل له: (لن نؤمن لک حتی نری الله جهرة فأخذتکم الصاعقة) [1] . (و من یتبدل الکفر بالایمان) بعد جواب الرسول له ان ما سأله لا یصلح اقتراحه علی الله، و بعد ما یظهر الله تعالی له ما اقترح ان کان صوابا. (و من یتبدل الکفر بالایمان) بأن لا یؤمن عند مشاهدة ما یقترح من الآیات، أو لا یؤمن اذا عرف أنه لیس له أن یقترح، و أنه یجب أن یکتفی بما قد أقامه الله تعالی من الدلالات، و أوضحه من الآیات البینات، فیتبدل الکفر بالایمان بأن یعاند، و لا یلتزم الحجة القائمة علیه، (فقد ضل سواء السبیل) أخطأ قصد الطرق المؤدیة الی الجنان، و أخذ فی الطرق المؤدیة الی النیران.
قال علیهالسلام: قال الله تعالی [للیهود]: یا أیها الیهود! (أم تریدون) بل تریدون من بعد ما آتیناکم (أن تسئلوا رسولکم). و ذلک أن النبی صلی الله علیه و آله قصده عشرة من الیهود یریدون أن یتعنتوه [2] و یسألوه عن أشیاء، یریدون أن یتعانتوه بها، فبینا هم کذلک اذ جاء أعرابی کأنما یدفع فی قفاه، قد علق علی عصا علی عاتقه جرابا مشدود الرأس، فیه شیء قد ملأه لا یدرون ما هو، فقال: یا محمد! أجبنی عما أسألک.
فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: یا أخا العرب! قد سبقک الیهود [لیسألوا]، أفتأذن لهم حتی أبدأ بههم؟ فقال الأعرابی: لا، فانی غریب مجتاز. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: فأنت اذا أحق منهم لغربتک و اجتیازک. فقال الأعرابی: و لفظة أخری. قال رسول الله صلی الله علیه و آله: ما هی؟ قال: ان هؤلاء أهل کتاب، یدعونه و یزعمونه حقا، ولست آمن ان تقول شیئا یواطئونک علیه و یصدقونک، لیفتنوا الناس عن دینهم، و أنا لا أقنع بمثل هذا، لا أقنع الا بأمر بین. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: أین علی بن أبیطالب علیهالسلام؟ فدعی بعلی، فجاء حتی قرب من رسول الله صلی الله علیه و آله. فقال الأعرابی: یا محمد! و ما تصنع بهذا فی محاورتی ایاک؟
قال: یا أعرابی! سألت البیان، و هذا البیان الشافی، و صاحب العلم الکافی، أنا مدینة الحکمة و هذا بابها، فمن أراد الحکمة و العلم فلیأت الباب. فلما مثل بین یدی رسول الله صلی الله علیه و آله، قال رسول الله صلی الله علیه و آله بأعلی صوته: یا عباد الله! من أراد أن ینظر الی آدم فی جلالته، و الی شیث فی حکمته، و الی ادریس فی نباهته و مهابته، و الی نوح فی شکره لربه و عبادته، و الی ابراهیم فی خلته و وفائه، و الی موسی فی بغض کل عدو الله و منابذته، و الی عیسی فی حب کل مؤمن و حسن معاشرته، فلینظر الی علی بن أبیطالب هذا، فأما المؤمنون فازدادوا بذلک ایمانا، و أما المنافقون فازداد نفاقهم. فقال الأعرابی: یا محمد! هکذا مدحک لابن عمک، ان شرفه شرفک، و عزه عزک، ولست أقبل من هذا شیئا الا بشهادة من لا تحتمل شهادته بطلانا و لا فسادا بشهادة هذا الضب. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: یا أخا العرب! فأخرجه من جرابک لتستشهده، فیشهد لی بالنبوة، و لأخی هذا بالفضیلة.
فقال الأعرابی: لقد تعبت فی اصطیاده، و أنا خائف أن یطفر و یهرب.
فقال رسول الله: لا تخف، فانه لا یطفر [و لا یهرب]، بل یقف، و یشهد لنا بتصدیقنا و تفضیلنا.
فقال الأعرابی: [انی] أخاف أن یطفر، فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: فان طفر فقد کفاک به تکذیبا لنا، و احتجاجا علینا، و لن یطفر، و لکنه سیشهد لنا بشهادة الحق، فاذا فعل ذلک فخل سبیله، فان محمدا یعوضک عنه ما هو خیر لک منه.
فأخرجه الأعرابی من الجراب، و وضعه علی الأرض، فوقف و استقبل رسول الله صلی الله علیه و آله، و مرغ خدیه فی التراب، ثم رفع رأسه، و أنطقه الله تعالی، فقال: أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له، و أشهد أن محمدا عبده و رسوله وصفیه، و سید المرسلین، و أفضل الخلق أجمعین، و خاتم النبیین، و قائد الغر المحجلین، و أشهد أن أخاک هذا علی بن أبیطالب علی الوصف الذی وصفته، و بالفضل الذی ذکرته، و أن أولیاءه فی الجنان یکرمون، و أن أعداءه فی النار یهانون. فقال الأعرابی و هو یبکی: یا رسول الله! و أنا أشهد بما شهد به هذا الضب، فقد رأیت و شاهدت و سمعت ما لیس لی عنه معدل و لا محیص. ثم أقبل الأعرابی الی الیهود، فقال: ویلکم! أی آیة بعد هذه تریدون، و معجزة بعد هذه تقترحون، لیس الا أن تؤمنوا، أو تهلکوا أجمعین.
فآمن أولئک الیهود کلهم، و قالوا: عظمت برکة ضبک علینا، یا أخا العرب!
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: خل الضب علی أن یعوضک الله عزوجل [عنه ما هو خیر] منه، فانه ضب مؤمن بالله و برسوله، و بأخی رسوله شاهد بالحق، ما ینبغی أن یکون مصیدا، و لا أسیرا، ولکنه یکون مخلی سربه، [تکون له مزیة] علی سائر الضباب بما فضله الله أمیرا. فناداه الضب: یا رسول الله! فخلنی و ولنی تعویضه لأعوضه.
فقال الأعرابی: و ما عساک تعوضنی؟! قال: تذهب الی الجحر الذی أخذتنی منه، ففیه عشرة آلاف دینار خسروانیة، و ثلاثمائة ألف درهم، فخذها. قال الأعرابی: کیف أصنع قد سمع هذا من هذا الضب جماعات الحاضرین هاهنا، و أنا متعب، فلن آمن ممن هو مستریح یذهب الی هناک فیأخذه. فقال الضب: یا أخا العرب! ان الله تعالی قد جعله لک عوضا منی، فما کان لیترک أحدا یسبقک الیه، و لا یروم أحد أخذه الا أهلکه الله. و کان الأعرابی تعبا، فمشی قلیلا، و سبقه الی الجحر جماعة من المنافقین کانوا بحضرة رسول الله صلی الله علیه و آله، فأدخلوا أیدیهم الی الجحر لیتناولوا منه ما سمعوا، فخرجت علیهم أفعی عظیمة، فلسعتهم و قتلتهم، و وقفت حتی حضر الأعرابی. فقالت له: یا أخا العرب! انظر الی هؤلاء کیف أمرنی الله بقتلهم دون مالک الذی هو عوض ضبک، و جعلنی حافظته، فتناوله.
فاستخرج الأعرابی الدراهم و الدنانیر، فلم یطق احتمالها، فنادته الأفعی: خذ الحبل الذی فی وسطک، وشده بالکیسین، ثم شد الحبل فی ذنبی فانی سأجره لک الی منزلک، و أنا فیه حارسک و حارس مالک هذا. فجاءت الأفعی، فما زالت تحرسه و المال الی أن فرقه الأعرابی فی ضیاع و عقار و بساتین اشتراها، ثم انصرفت الأفعی [3] .
پی نوشت ها:
[1] البقرة: 55.
[2] العنت بالتحریک: الهلاک واصله المشقة و الصعوبة، و التعنت: طلب العنت، و هو الأمر المشاق. مجمع البحرین 2: 257، (عنت).
[3] التفسیر المنسوب الی الامام العسکری علیهالسلام: 496 ح 313، بحارالأنوار 17: 421 ح 47، و 9: 183 ح 12.
:: ادامه مطلب
صدوق رحمه الله با سند خود از فتح جرجانی نقل میکند که گفت:
هنگام بازگشتم از مکه به خراسان، امام هادی علیهالسلام را - که رهسپار عراق بود - دیدم، و شنیدم که میفرمود: هر کس از خدا حساب برد دیگران از او حساب میبرند، و هر کس از خدا فرمان برد فرمانش میبرند.
پنهانی خدمت آنجناب مشرف شدم و سلام کردم، حضرت علیهالسلام، پاسخ سلامم را داد و فرمود: ای فتح! هر کس خدا را خشنود کند از خشم مردم نهراسد، و هر کس خدا را ناخشنود کند سزاست که خشم مردم بر او چیره گردد، و حقا که آفریدگار جز به آنچه خود را ستوده توصیف نشود، و چگونه توصیف شود آنکه حواس از ادراک او، و عقول از رسیدن به (کنه) او، و تصورات از محدود کردن او، و دیدگان از احاطه به او ناتوانند، او از آنچه توصیف کنندگان بگویند برتر، و از آنچه ستایش کنندگان بستایند والاتر است، در عین نزدیکی دور است و در عین دوری نزدیک، پس دور است و نزدیک، و نزدیک است و دور.
او «چگونه» را «چگونه» کرده است، پس نباید گفت: «چگونه است؟»، و او «جا» را «جا» کرده است، پس نباید گفت: «کجاست؟»، زیرا او آفریننده «چگونه بودن» ها، و «جا داشتن» هاست. ای فتح! هر جسمی با غذا (و نیروی بیرونی) پرورانده میشود جز آفریدگار روزی ده، زیرا او جسمها را جسم کرده است، و خود، جسم و صورت نباشد، او تجزیه بردار، و حدپذیر نیست، و فزونی و کاهش نیابد، پاک و منزه است از هر وجود مرکب (از ماده و صورت، یا جنس و فصل) که خود، آن را در وجود (عینی و ذهنی) اجسام نهاده است، و او لطیف (و به همه ناپیداها دانا)، آگاه، شنوا، یگانه، یکتا و بینیاز است که نزاد، و زاده نشد، و برایش همتایی نیست.
او پدیده آورنده همه چیزها، و تجسم بخش همه اجسام، و صورتگر همه صورتهاست، اگر چنان بود که «مشبهه» [1] میگویند، آفریدگار از آفریده، و رازق از مرزوق، و پدید آورنده از پدیده شناخته نمیشد، لکن او پدید آورنده (ی همه ملک و ملکوت) است، (پس) فرق است میان خدا (که عین الوجود است)، و میان آنکه خدا او را جسم کرده، و صورتش بخشیده، و چیزش ساخته است (که دارای وجود شدهاند)، زیرا هیچ چیز (در ردیف و) همانند او نیست.
فتح میگوید عرض کردم: خدا یکی است، و انسان نیز یکی، پس آیا در «یکی بودن» همانند نیستند؟ امام هادی علیهالسلام فرمود: خدا تو را بر دین خود پایدار بدارد، نه چنان است که گفتی، آن همانندی (که نفی شد) در معانی (و حقائق) است، اما در اسماء (و الفاظ، همانندی و) یکی بودن وجود دارد، و آن یکی بودن در دلالت الفاظ بر (مفاهیم و) معانی است، (اما این دلیل نمیشود که خود معانی و حقائق نیز یکی باشند)، و آن به اینست که: اگر چه گفته میشود «انسان یکی است»، و با این بیان خبر میدهیم که جسم او یکی است و دو تا نیست، ولی یکی (بودن جسم او حقیقی) نیست، (بلکه اعتباری است)، زیرا اندامها و رنگهای او (فراوان و) گوناگون است، و مرکب از اجزایی است که برابر نیستند، خون او غیر از گوشتش، و گوشت او غیر از خونش، و عصب او غیر از رگهایش، و موی او غیر از پوستش، و سیاهی او غیر از سفیدیش میباشد، و بقیه اجزایش نیز چنیناند، پس انسان یکی است در اسم، نه در معنی (و حقیقت)، و یگانگی خدای سبحان آنچنان (حقیقی و مطلق) است که آن را دیگران ندارند، و هیچگونه گوناگونی و ناهمسانی، و فزونی و کاستی (که نمایانگر حد و قید و تکثر باشد) در او نیست، ولی انسان آفریده و مخلوق، مرکب از اجزاء گوناگون و جواهر ناهمگونی است که با ترکیب و اجتماع، (اعتبارا) یکی شده است.
عرض کردم: این که فرمودی : (خدای) لطیف، آن را برایم تفسیر کن، زیرا میدانم که لطف او غیر از لطف دیگران است، و با هم فرق دارند، دوست دارم آن را برایم بیان فرمایی.
فرمود: ای فتح! این که گفتم (خدای) لطیف، به خاطر آفریدههای لطیف، و علم او به پدیدههای بسیار خرد و ناپیداست، آیا اثر صنع او را در گیاهان لطیف و غیر آن، و در اندامهای لطیف جانداران همچون پرندههای ریز و پشه و کوچکتر از آنان که به چشم نمیآیند بلکه از خردی، نر و ماده، و نوزاد و سالمند آنان از هم ناشناخته ماندهاند نمیبینی؟! و چون ما ریزی آنان را در حوزه لطافتشان میبینیم، و نیز راهیابی آنان را برای آمیزش، و فرار از مرگ، و (در برخی) جمع نیازمندیهای خود از آنچه در ژرفای دریاها، و پوست درختان، و بیابانهای خشک و بیآب و سبزه، و نیز تفاهم با هم در گفتگویشان، و آنچه نوزادانشان از آنان میفهمند، و نیز آوردن غذا برای نوزادانشان، و نیز سازگاری (و هماهنگی) رنگ آنان را سرخی با زردی، و سفیدی با سرخی میبینیم، پی میبریم که آفریدگار آنان لطیف است، و نیز میدانیم که هر سازندهای مصنوع خود را از چیزی (که ماده خام آن است) میسازد، و خدای لطیف بزرگوار، (از نو) میآفریند نه از چیزی. عرض کردم: فدایت شوم مگر غیر از آفریدگار متعال آفریدگاری هست؟ فرمود: خدای متعال میفرماید: «آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است»، پس او خبر داده است که در میان بندگانش آفرینندگانی هست، از جمله آنها عیسی بن مریم است که به اذن خدا از گل همچون پرنده آفرید، و در آن دمید و به خواست خدا پرنده شد، و سامری برای بنی اسرائیل پیکر گوسالهای که صدایی داشت آفرید.
عرض کردم: عیسی علیهالسلام از گل پرنده آفرید تا دلیل بر پیامبریش باشد، و سامری پیکر گوسالهای آفرید تا پیامبری موسی علیهالسلام را بشکند، آیا این را نیز خدا خواسته است؟!
این شگفتآور است! فرمود: جناب فتح! خدا دو اراده و خواسته دارد: اراده تکوینی و اراده تشریعی، (با اراده تشریعی) نهی میکند و (با اراده تکوینی) میخواهد، و نیز با اراده تشریعی) امر میکند و (با اراده تکوینی) نمیخواهد، آیا نمیبینی که آدم و همسرش را از خوردن آن درخت نهی فرمود ولی آن را اراده فرمود؟ اگر نخواسته بود نمیخوردند، وگرنه خواسته آنان بر خواسته خدا غالب میشد، و به ابراهیم دستور داد تا فرزندش اسماعیل را سر ببرد ولی اراده فرمود که نبرد، و اگر نخواسته بود خواسته ابراهیم بر خواسته خدای سبحان غالب میشد.
عرض کردم: (آقا جان!) خدا اندوه و غم دلت را برطرف کند که غم و اندوه مرا برطرف کردی، اینک بیان فرما این که فرمودی: (خدای) شنوای بینا، آیا او با گوش میشنود و با چشم میبیند؟
فرمود: خدا با همان که میبیند میشنود، و با همان که میشنود میبیند، میبیند اما نه با چشمی همچون چشم آفریدهها (ی خود)، و میشنود اما نه با گوشی همچون گوش شنوندگان، آری چون بر خدا هیچ ناپیدایی - حتی ردپای یک مور ریز و سیاه بر صخرهای درشت و ناهموار، در شب بسیار تاریک، و در زیر خاک و دریاها - مخفی نیست میگوئیم که: او بیناست، نه با همچون چشم آفریدگان، و نیز چون انواع زبانها بر او پیچیده و مشتبه نمیشود، و هیچ شنیدنی او را از شنیدن دیگر باز نمیدارد میگوئیم که او شنواست نه با همچون گوش شنوندگان. عرض کردم: فدایت شوم یک سئوال دیگر مانده است. فرمود: آفرین بر پدرت (که فرزندی چون تو دارد)! بپرس. عرض کردم: آیا خدای سرمدی میداند آنچه که نیست اگر بود چگونه بود؟ فرمود: جناب فتح! پرسشهای تو دشوار است. آیا نشنیدهای که خدا میفرماید: «اگر در زمین و آسمان جز خدا خدایانی دیگر بود قطعا تباه میشدند»، و میفرماید: «و حتما بعضی از آنان بر بعض دیگر تفوق میجستند»، و از اهل دوزخ نقل میکند که: «پروردگارا! ما را بیرون بیاور، تا غیر از آنچه میکردیم، کار شایسته کنیم»، و نیز میفرماید: «و اگر هم باز گردانده شوند، قطعا به آنچه از آن منع شده بودند برمیگردند»، پس او میداند آنچه که نیست اگر بود چگونه بود.
پس برخاستم تا دست و پای حضرت علیهالسلام را ببوسم، سر خود را پیش آورد، و من چهره و سر مبارک او را بوسیدم، و از نزدش بیرون آمدم در حالی که از خیر و بهره علمی او آنچنان مسرور و شادمان بودم که از وصف آن عاجزم.
فتح بن یزید جرجانی میگوید: در وقت بازگشتم از مکه به خراسان، در راه با امام هادی علیهالسلام - که رهسپار عراق بود - برخورد کردم، و شنیدم که میفرمود: هر کس از خدا حساب برد دیگران از او حساب میبرند، و هر کس از خدا فرمان برد فرمانش میبرند.
مخفیانه خدمت آنجناب مشرف شدم و سلام کردم، حضرت علیهالسلام پاسخ سلامم را داد، و امر فرمود بنشینم، و اولین سخنش با من این بود که فرمود:
ای فتح! هر کس از خدا فرمان برد از خشم مردم نهراسد، و هر کس خدا را به خشم آورد یقین داشته باشد که خدا خشم مردم را بر او فرود آورد، و حقا که خدا جز به آنچه خود را ستوده توصیف نشود، و چگونه توصیف شود آنکه حواس از ادراک او، و عقول از رسیدن به (کنه) او، و تصورات از محدود کردن او، و دیدگان از احاطه به او ناتوانند، او از آنچه توصیف کنندگان بگویند برتر، و از آنچه ستایش کنندگان بستایند والاتر است، در نزدیکی خود، دور است و در دوری خود، نزدیک، پس در عین دوری نزدیک است، و در عین نزدیکی دور، او «چگونه» را «چگونه» کرده است، پس نباید گفت: «چگونه است؟»، و او «جا» را «جا» کرده است، پس نباید گفت: «کجاست؟»، زیرا او فوق چگونه بودن [ها] و جاداشتن [ها] است، او یکتای یگانه بینیاز است که نزاد، و زاده نشده، و برایش همتایی نیست، پس با عظمت است جلال او.
یا چگونه در وصف بگنجد حقیقت محمد صلی الله علیه و آله، در حالی که خدای بزرگوار [نام] او را قرین نام خود، و در بخشندگی شریک خود قرار داده است، و همچون پاداش پیروی از خود را برای پیروانش مقرر فرموده است، زیرا میفرماید: «و به عیبجویی برنخاستند مگر بعد از آنکه خدا و پیامبرش از فضل خود آنان را بینیاز گردانیدند»، و از قول متمردان - که در طبقات دوزخ، و تنپوشهای قطران [2] گرفتارند - نقل میفرماید: «ای کاش ما خدا را فرمان میبردیم و پیامبر را اطاعت میکردیم».
یا چگونه در وصف بگنجد حقیقت کسانی که خدای با شکوه، فرمانبری از آنان را قرین فرمانبری از پیامبر خود قرار داده است، آنجا که میفرماید: «خدا را فرمان برید، و پیامبر و اولیای امر خود را نیز فرمان برید»، و میفرماید: «و اگر آن خبر [حاکی از ایمنی یا وحشت] را به پیامبر و اولیای امر خود ارجاع کنند...»، و میفرماید: «خدا به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحبان آنها رد کنید»، و میفرماید: «پس اگر نمیدانید از اهل ذکر جویا شوید».
ای فتح! به همانگونه که خدای بزرگوار - که جلالش شکوهمند است - و نیز پیامبر و خلیل او، و فرزندان زهرای بتول، در وصف نگنجند، مؤمن تسلیم امر ما نیز در وصف نگنجد، پس پیامبر و خلیل ما بهترین پیامبران و خلیلان، و وصی او ارجمندترین اوصیا است، نام ایشان بهترین نامها، و کنیه ایشان بهترین و زیباترین کنیهها است، اگر قرار بود که جز با همتای خود ننشینیم، هیچ کس همنشین ما نمیشد، و اگر قرار بود که جز با کفو خود ازدواج نکنیم، کسی همسر ما نمیشد، [آری] آنان متواضعترین، و بردبارترین، و بخشندهترین، و پناهبخشترین مردماند که اوصیای ایشان، وارث علمشان است، پس امور را به ایشان ارجاع دهید، و تسلیمشان باشید. خدا تو را همچون مرگ و زندگی ایشان عطا فرماید، اینک اگر خواهی برو، خدا تو را رحمت کند.
فتح میگوید: بیرون آمدم و فردای آن روز باز پنهانی خدمت آن حضرت علیهالسلام شرفیاب شدم، سلام کردم، و او پاسخ داد، عرض کردم: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله آیا اجازه میدهی سؤالی را که امشب در ذهنم خطور میکند بپرسم؟
فرمود: بپرس اگر خواستم پاسخ میدهم، وگرنه نه، پس اندیشه خود را درست بیان کن، و در پرسش خود دقت نما، و گوش به پاسخ آن بسپار، و از روی [آزار دادن و] گیر انداختن در پاسخ، مپرس، به مقاصد مهم خود توجه کن، زیرا آموزگار و دانشآموز هر دو در رشد [و کمال یابی]، شریک، و به خیرخواهی هم، موظف، و از ناخالص نهی شدهاند.
و اما آنچه امشب در سینه تو خطور میکند اگر عالم [آل محمد صلی الله علیه و آله] بخواهد خبرت میدهد، زیرا خدا جز رسول مورد پسند خود را از غیب خود آگاه نمیسازد، پس هر چه نزد پیامبر باشد نزد عالم [آل محمد] نیز هست، و بر هر چه پیامبر، آگاه باشد اوصیای او نیز آگاهند، تا زمین خدا از حجتی که علمش دال بر صدق گفتار، و تحقق عدل اوست خالی نماند.
ای فتح! گویا شیطان خواست تو را در شبهه افکند، و تو را نسبت به آنچه به تو سپردم به توهم افکند، و در برخی از آنچه به تو خبر دادم به شک اندازد، تا آنجا که خواست، تو را از راه خدا، و صراط مستقیم او باز دارد، از این رو گفتی چون یقین دارم آنان چنیناند پس آنان رب و اله هستند، پناه بر خدا! آنان آفریده و تحت ربوبیت حق تعالی، و مطیع و خاضع و مشتاق اویند، پس شیطان را از همان ناحیه که به سراغت میآید، با سخن من باز دار [و از خود بران].
عرض کردم: فدایت شوم، با بیان خود اندوه دلم را بردی، و از شبهه شیطان ملعون نجاتم دادی، آری او در دلم میافکند که شما رب و الهید.
فتح میگوید: امام علیهالسلام به سجده افتاد در حالی که در سجده خود میگفت: خوار و ذلیل [بارگاه کبریایی] تو هستم ای آفریدگار من! بیمقدارم و خاکسار، و او پیوسته چنین بود تا شب گذشت.
سپس فرمود: ای فتح! نزدیک بود هلاک شوی و [دیگران را] هلاک کنی، و عیسی علیهالسلام را هلاکت هلاک شدهها زیان نرساند. اینک اگر بخواهی مرخصی خدا تو را رحمت کند.
و من با خوشحالی از این که خدا شبهه مرا در امامت ایشان برطرف کرده است از نزد حضرت علیهالسلام بیرون آمدم، و خدا را بر این توفیق سپاس گفتم، و در منزل دیگری باز خدمت آن جناب شرفیاب شدم در حالی که تکیه زده بود و پیش روی روی او گندم بریانی بود که به آن دست میزد، شیطان در دلم انداخت که اینان نباید بخورند و بیاشامند، زیرا در آن آفت است، و امام علیهالسلام، آفت نمیبیند.
پس فرمود: ای فتح! بنشین که پیامبران اسوه ما میباشند، آنان میخوردند و میآشامیدند، و در کوچه و بازار راه میرفتند، و هر جسمی با [امثال] این امور تغذیه میشود جز آفریدگار روزی ده، زیرا او جسمها را جسم کرده است، و خود دارای جسم نیست، و از راه محدودیت جسمی تجزیه پذیر نیست، و فزونی و کاستی نمیپذیرد، و در ذات خود از هر آنچه ذات جسم داران را با آن پرداخته است پاک [و منزه] است، یکتای یگانه بینیازی است که نزاد، و زاده نشد، و هیچ کس همتای او نیست، پدید آورنده همه چیزها، و تجسم بخش همه اجسام است، و او شنوای دانا، لطیف آگاه، دلسوز مهربان است، خجسته است و برتر است از گفتار [و پندار] ظالمان، برتری بزرگ، اگر او چنان بود که [مجسمه] میگویند رب از مربوب، و خالق از مخلوق، و پدید آورنده از پدیده شناخته نمیشد، آری فرق است میان خدا و میان آنچه خدا او را جسم داده است، و چیزش ساخته است، زیرا هیچ چیز دیدنی همانند او نیست، و او نیز همانند هیچ چیز نمیباشد.
قال الصدوق:
حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق رحمه الله قال: حدثنا محمد بن أبیعبدالله الکوفی قال: حدثنا محمد بن اسماعیل البرمکی قال: حدثنا الحسین بن الحسن بن بردة قال: حدثنی العباس بن عمرو الفقیمی، عن أبیالقاسم ابراهیم بن محمد العلوی، عن الفتح بن یزید الجرجانی قال:
لقیته علیهالسلام [3] علی الطریق عند منصرفی من مکة الی خراسان، و هو سائر الی العراق، فسمعته یقول: من اتقی الله یتقی، و من أطاع الله یطاع، فتلطفت فی الوصول الیه فوصلت فسلمت، فرد علی السلام، ثم قال:
یا فتح! من أرضی الخالق لم یبال بسخط المخلوق، و من أسخط الخالق فقمن أن یسلط علیه سخط المخلوق، و ان الخالق لا یوصف الا بما وصف به نفسه، و أنی یوصف الذی تعجز الحواس أن تدرکه، و الأوهام أن تناله، و الخطرات أن تحده، و الأبصار عن الاحاطة به، جل عما وصفه الواصفون، و تعالی عما ینعته الناعتون، نأی فی قربه و قرب فی نأیه، فهو فی بعده قریب، و فی قربه بعید.
کیف الکیف، فلا یقال له: کیف؟ و أین الأین، فلا یقال له: أین؟ اذ هو مبدع الکیفوفیة و الأینونیة.
یا فتح! کل جسم مغذی بغذاء الا الخالق الرزاق، [4] فانه جسم الأجسام و هو لیس بجسم و لا صورة، لم یتجزأ، و لم یتناه و لم یتزاید و لم یتناقص، مبرأ من ذات ما رکب فی ذات من جسمه، و هو اللطیف الخبیر، السمیع البصیر، الواحد الأحد الصمد، لم یلد و لم
یولد و لم یکن له کفوا أحد. منشی الأشیاء، و مجسم الأجسام، و مصور الصور، لو کان کما یقول المشبهة لم یعرف الخالق من المخلوق، و لا الرازق من المرزوق، و لا المنشی من المنشأ، لکنه المنشی، فرق بین من جسمه و صوره و شیئه، و بینه اذ کان لا یشبهه شیء. قلت: فالله واحد، و الانسان واحد، فلیس قد تشابهت الوحدانیة؟ فقال: أحلت، ثبتک الله! انما التشبیه فی المعانی، فأما فی الأسماء فهی واحدة، و هی دلالة علی المسمی، و ذلک أن الانسان و ان قیل: واحد، فانه یخبر أنه جثة واحدة و لیس باثنین، و الانسان نفسه لیس بواحد لأن أعضاءه مختلفة و ألوانه مختلفة غیر واحدة، و هو أجزاء مجزأة لیس سواء، دمه غیر لحمه، و لحمه غیر دمه، و عصبه غیر عروقه، و شعره غیر بشره، و سواده غیر بیاضه، و کذلک سائر جمیع الخلق.
فالانسان واحد فی الاسم لا واحد فی المعنی، والله جل جلاله واحد لا واحد غیره و لا اختلاف فیه و لا تفاوت و لا زیادة و لا نقصان، فأما الانسان المخلوق المصنوع المؤلف فمن أجزاء مختلفة، و جواهر شتی، غیر أنه بالاجتماع شیء واحد.
قلت: فقولک: اللطیف، فسره لی، فانی أعلم أن لطفه خلاف لطف غیره للفصل، غیر أنی أحب أن تشرح لی. فقال: یا فتح! انما قلت: اللطیف، للخلق اللطیف، و لعلمه بالشیء اللطیف، ألا تری الی أثر صنعه فی النبات اللطیف و غیر اللطیف، و فی الخلق اللطیف من أجسام الحیوان من الجرجس و البعوض، و ما هو أصغر منهما مما لا یکاد تستبینه العیون، بل لا یکاد یستبان لصغره، الذکر من الأنثی، و المولود من القدیم. فلما رأینا صغر ذلک فی لطفه، و اهتدائه للفساد و الهرب من الموت و الجمع لما یصلحه بما فی لجج البحار، و ما فی لحاء الأشجار و المفاوز، و القفار و افهام بعضها عن بعض منطقها، و ما تفهم به أولادها عنها، و نقلها الغذاء الیها، ثم تألیف ألوانها حمرة مع صفرة، و بیاض مع حمرة، علمنا أن خالق هذا الخلق لطیف، و أن کل صانع شیء فمن شیء صنع، والله الخالق اللطیف الجلیل خلق و صنع لا من شیء. قلت: جعلت فداک، و غیر الخالق الجلیل خالق؟ قال: ان الله تبارک و تعالی یقول: (فتبارک الله أحسن الخالقین) [5] فقد أخبر أن فی عباده خالقین، منهم عیسی بن مریم، خلق من الطین کهیئة الطیر باذن الله، فنفخ فیه فصار طائرا باذن الله، و السامری خلق لهم عجلا جسدا له خوار. قلت: ان عیسی علیهالسلام خلق من الطین طیرا دلیلا علی نبوته، و السامری خلق عجلا جسدا لنقض نبوة موسی علیهالسلام و شاء الله أن یکون ذلک کذلک، ان هذا لهو العجب! فقال:
ویحک یا فتح! ان الله ارادتین و مشیتین: ارادة حتم و ارادة عزم، ینهی و هو یشاء، و یأمر و هو لا یشاء، أو ما رأیت أنه نهی آدم و زوجته عن أن یأکلا من الشجرة و هو شاء ذلک، و لو لم یشأ لم یأکلا و لو أکلا لغلبت مشیتهما مشیة الله، و أمر ابراهیم بذبح ابنه اسماعیل علیهماالسلام و شاء أن لا یذبحه، و لو لم یشأ أن لا یذبحه لغلبت مشیة ابراهیم مشیة الله عزوجل.
قلت: فرجت عنی فرج الله عنک غیر أنک قلت: السمیع البصیر، سمیع بالاذن، و بصیر بالعین؟
فقال: انه یسمع بما یبصر، و یری بما یسمع، بصیر لا بعین مثل عین المخلوقین، و سمیع لا بمثل سمع السامعین، لکن لما لم یخف علیه خافیة من أثر الذرة السوداء علی الصخرة الصماء فی اللیلة الظلماء تحت الثری و البحار، قلنا: بصیر لا بمثل عین المخلوقین، و لما لم یشتبه علیه ضروب اللغات، و لم یشغله سمع عن سمع قلنا: سمیع لا مثل سمع السامعین.
قلت: جعلت فداک، قد بقیت مسألة، قال: هات لله أبوک. قلت: یعلم القدیم الشیء الذی لم یکن أن لو کان کیف کان یکون؟ قال: ویحک! ان مسائلک لصعبة، أما سمعت الله یقول: (لو کان فیهما آلهة الا الله لفسدتا) [6] . و قوله: (و لعلا بعضهم علی بعض) [7] . و قال - یحکی قول أهل النار - (أخرجنا نعمل صالحا غیر الذی کنا نعمل) [8] . و قال: (و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه) [9] فقد علم الشیء الذی لم یکن أن لو کان کیف کان یکون. فقمت لأقبل یده و رجله، فأدنی رأسه فقبلت وجهه و رأسه و خرجت و بی من السرور و الفرح ما أعجز عن وصفه لما تبینت من الخیر و الحظ [10] .
روی الاربلی: باسناده عن فتح بن یزید الجرجانی قال: ضمنی و أباالحسن الطریق حین منصرفی من مکة الی خراسان، و هو صائر الی العراق فسمعته و هو یقول: من اتقی الله یتقی و من أطاع الله یطاع. قال: فتلطفت فی الوصول الیه، فسلمت علیه، فرد علی السلام و أمرنی بالجلوس و أول ما ابتدأنی به أن قال: یا فتح! من أطاع الخالق لم یبال بسخط المخلوق، و من أسخط الخالق فأیقن أن یحل به الخالق سخط المخلوق، و ان الخالق لا یوصف الا بما وصف به نفسه، و أنی یوصف الخالق الذی تعجز الحواس أن تدرکه، و الأوهام أن تناله، و الخطرات أن تحده، و الأبصار عن الاحاطة به، جل عما یصفه الواصفون، و تعالی عما ینعته الناعتون، نأی فی قربه، و قرب فی نأیه، فهو فی نأیه قریب، و فی قربه بعید، کیف الکیف، فلا یقال: کیف؟ و أین الأین، فلا یقال: أین؟ اذ هو منقطع الکیفیة و الأینیة.
هو الواحد الأحد الصمد، لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا أحد، فجل جلاله، أم کیف یوصف بکنهه محمد صلی الله علیه و آله و قد قرنه الجلیل باسمه، و شرکه فی عطائه، و أوجب لمن أطاعه، جزاء طاعته اذ یقول: (و ما نقموا الا أن أغناهم الله و رسوله من فضله) [11] .
و قال: یحیکی قول من ترک طاعته، و هو یعذبه بین أطباق نیرانها و سرابیل قطرانها: (یا لیتنا أطعنا الله و أطعنا الرسولا) [12] ، أم کیف یوصف بکنهه من قرن الجلیل طاعتهم بطاعة رسوله حیث قال: (أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی الأمر منکم) [13] . و قال: (و لو ردوه الی الرسول و الی أولی الأمر منهم) [14] . و قال: (ان الله یأمرکم أن تؤدوا الأمانات الی أهلها) [15] . و قال: (فسئلوا أهل الذکر ان کنتم لا تعلمون) [16] . یا فتح کما لا یوصف الجلیل جل جلاله، و الرسول و الخلیل، و ولد البتول، فکذلک لا یوصف المؤمن المسلم لأمرنا، فنبینا أفضل الأنبیاء، و خلیلنا أفضل الأخلاء، و وصیه أکرم الأوصیاء، اسمهما أفضل الأسماء، و کنیتهما أفضل الکنی، و أجلاها، لو لم یجالسنا الا کفو لم یجالسنا أحد، ولو لم یزوجنا الا کفو لم یزوجنا أحد، أشد الناس تواضعا، أعظمهم حلما، و أنداهم کفا، و أمنعهم کنفا، ورث عنهما أوصیاؤهما علمهما، فاردد الیهم الأمر، و سلم الیهم، أماتک الله مماتهم و أحیاک حیاتهم، فاذهب اذا شئت رحمک الله. قال فتح: فخرجت فلما کان من الغد تلطفت فی الوصول الیه، فسلمت علیه، فرد علی السلام، فقلت: یا ابن رسول الله! أتأذن لی فی مسألة اختلج فی صدری أمرها لیلتی؟ قال: سل! و ان شرحتها فلی، و ان أمسکتها فلی، فصحح نظرک و تثبت فی مسألتک، و اصغ الی جوابها سمعک، و لا تسأل مسألة تعنیت و اعتن بما تعتنی به، فان العالم و المتعلم شریکان فی الرشد، مأموران بالنصیحة، منهیان عن الغش. و أما الذی اختلج فی صدرک لیلتک فان شاء العالم أنبأک، ان الله لم یظهر علی غیبه أحدا الا من ارتضی من رسول فکلما کان عند الرسول، کان عند العالم، و کلما اطلع علیه الرسول فقد اطلع أوصیاؤه علیه، لئلا تخلو أرضه من حجة یکون معه علم یدل علی صدق مقالته و جواز عدالته.
یا فتح! عسی الشیطان أراد اللبس علیک، فأوهمک فی بعض ما أودعتک، و شککک فی بعض ما أنبأتک حتی أراد ازالتک عن طریق الله و صراطه المستقیم، فقلت: متی أیقنت أنهم کذا فهم أرباب؛ معاذ الله، أنهم مخلوقون مربوبون مطیعون لله داخرون راغبون، فاذا جاءک الشیطان من قبل ما جاءک فاقمعه بما أنبأتک به. فقلت له: جعلت فداک، فرجت عنی، و کشفت ما لبس الملعون علی بشرحک، فقد کا أوقع فی خلدی أنکم أرباب. قال: فسجد أبوالحسن علیهالسلام و هو یقول فی سجوده: راغما لک یا خالقی! داخرا خاضعا. قال: فلم یزل کذلک حتی ذهب لیلی، ثم قال: یا فتح! کدت أن تهلک و تهلک، و ما ضر عیسی علیهالسلام اذا هلک من هلک، فاذهب اذا شئت رحمک الله.
قال: فخرجت و أنا فرح بما کشف الله عنی من اللبس بأنهم هم، و حمدت الله علی ما قدرت علیه، فلما کان فی المنزل الآخر دخلت علیه، و هو متک و بین یدیه حنطة مقلوة یعبث بها، و قد کان أوقع الشیطان فی خلدی أنه لا ینبغی أن یأکلوا و یشربوا اذ کان ذلک آفة، و الامام غیر مئوف.
فقال: اجلس یا فتح! فان لنا بالرسل أسوة، کانوا یأکلون و یشربون و یمشون فی الأسواق، و کل جسم مغذو بهذا الا الخالق الرازق، لأنه جسم الأجسام و هو لم یجسم و لم یجز ابتناه، و لم یتزاید و لم یتناقص، مبرأ من ذاته ما رکب فی ذات من جسمه، الواحد الأحد الصمد الذی لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا أحد، منشی الأشیاء، مجسم الأجسام، و هو السمیع العلیم، اللطیف الخبیر، الرؤوف الرحیم، تبارک و تعالی عما یقول الظالمون علوا کبیرا. لو کان کما وصف لم یعرف الرب من المربوب، و لا الخالق من المخلوق، و لا المنشی من المنشأ، ولکنه فرق بینه و بین من جسمه، و شیأ الأشیاء اذ کان لا یشبهه شیء یری، و لا یشبه شیئا [17] .
پی نوشت ها:
[1] این لفظ اطلاق میشود بر گروهی از فرقههای بزرگ اسلام که آفریدگار جل شأنه را به آفریده شدگان مانند کردهاند و او را به حادثات تمثل جستهاند (همچون بنانیه، سبابیه، حشویه و...) معارف و معاریف 9 / 388.
[2] مایعی سیال و سیاه رنگ و بدبوی (است) که به بدن شتران گرکشند، معارف و معاریف 8 / 348.
[3] المراد منه الامام الهادی علیهالسلام، معجم رجال الحدیث ج 13، ص 241.
[4] کذا فی المصدر و فی البحار: «الرزاق» و لعله الصواب.
[5] المؤمنون: 14.
[6] الأنبیاء: 22.
[7] المؤمنون: 91.
[8] فاطر: 37.
[9] الأنعام: 28.
[10] التوحید: 60 ح 18، الکافی 1: 137 ح 3 الی قوله «مبدع الکیفوفیة و الاینونیة»، بحارالأنوار 4: 290 ح 21.
[11] التوبة: 74.
[12] الأحزاب: 66.
[13] النساء: 59.
[14] النساء: 83.
[15] النساء: 58.
[16] النحل: 43.
[17] کشف الغمة 2: 386، اثبات الوصیة: 227 و فیه: و أباالحسن الطریق لما قدم به المدینة فسمعته فی بعض الطریق یقول:...، بحارالأنوار 50: 177 ح 56 مع اختلاف و 78: 366 ح 2.
هنگام بازگشتم از مکه به خراسان، امام هادی علیهالسلام را - که رهسپار عراق بود - دیدم، و شنیدم که میفرمود: هر کس از خدا حساب برد دیگران از او حساب میبرند، و هر کس از خدا فرمان برد فرمانش میبرند.
پنهانی خدمت آنجناب مشرف شدم و سلام کردم، حضرت علیهالسلام، پاسخ سلامم را داد و فرمود: ای فتح! هر کس خدا را خشنود کند از خشم مردم نهراسد، و هر کس خدا را ناخشنود کند سزاست که خشم مردم بر او چیره گردد، و حقا که آفریدگار جز به آنچه خود را ستوده توصیف نشود، و چگونه توصیف شود آنکه حواس از ادراک او، و عقول از رسیدن به (کنه) او، و تصورات از محدود کردن او، و دیدگان از احاطه به او ناتوانند، او از آنچه توصیف کنندگان بگویند برتر، و از آنچه ستایش کنندگان بستایند والاتر است، در عین نزدیکی دور است و در عین دوری نزدیک، پس دور است و نزدیک، و نزدیک است و دور.
او «چگونه» را «چگونه» کرده است، پس نباید گفت: «چگونه است؟»، و او «جا» را «جا» کرده است، پس نباید گفت: «کجاست؟»، زیرا او آفریننده «چگونه بودن» ها، و «جا داشتن» هاست. ای فتح! هر جسمی با غذا (و نیروی بیرونی) پرورانده میشود جز آفریدگار روزی ده، زیرا او جسمها را جسم کرده است، و خود، جسم و صورت نباشد، او تجزیه بردار، و حدپذیر نیست، و فزونی و کاهش نیابد، پاک و منزه است از هر وجود مرکب (از ماده و صورت، یا جنس و فصل) که خود، آن را در وجود (عینی و ذهنی) اجسام نهاده است، و او لطیف (و به همه ناپیداها دانا)، آگاه، شنوا، یگانه، یکتا و بینیاز است که نزاد، و زاده نشد، و برایش همتایی نیست.
او پدیده آورنده همه چیزها، و تجسم بخش همه اجسام، و صورتگر همه صورتهاست، اگر چنان بود که «مشبهه» [1] میگویند، آفریدگار از آفریده، و رازق از مرزوق، و پدید آورنده از پدیده شناخته نمیشد، لکن او پدید آورنده (ی همه ملک و ملکوت) است، (پس) فرق است میان خدا (که عین الوجود است)، و میان آنکه خدا او را جسم کرده، و صورتش بخشیده، و چیزش ساخته است (که دارای وجود شدهاند)، زیرا هیچ چیز (در ردیف و) همانند او نیست.
فتح میگوید عرض کردم: خدا یکی است، و انسان نیز یکی، پس آیا در «یکی بودن» همانند نیستند؟ امام هادی علیهالسلام فرمود: خدا تو را بر دین خود پایدار بدارد، نه چنان است که گفتی، آن همانندی (که نفی شد) در معانی (و حقائق) است، اما در اسماء (و الفاظ، همانندی و) یکی بودن وجود دارد، و آن یکی بودن در دلالت الفاظ بر (مفاهیم و) معانی است، (اما این دلیل نمیشود که خود معانی و حقائق نیز یکی باشند)، و آن به اینست که: اگر چه گفته میشود «انسان یکی است»، و با این بیان خبر میدهیم که جسم او یکی است و دو تا نیست، ولی یکی (بودن جسم او حقیقی) نیست، (بلکه اعتباری است)، زیرا اندامها و رنگهای او (فراوان و) گوناگون است، و مرکب از اجزایی است که برابر نیستند، خون او غیر از گوشتش، و گوشت او غیر از خونش، و عصب او غیر از رگهایش، و موی او غیر از پوستش، و سیاهی او غیر از سفیدیش میباشد، و بقیه اجزایش نیز چنیناند، پس انسان یکی است در اسم، نه در معنی (و حقیقت)، و یگانگی خدای سبحان آنچنان (حقیقی و مطلق) است که آن را دیگران ندارند، و هیچگونه گوناگونی و ناهمسانی، و فزونی و کاستی (که نمایانگر حد و قید و تکثر باشد) در او نیست، ولی انسان آفریده و مخلوق، مرکب از اجزاء گوناگون و جواهر ناهمگونی است که با ترکیب و اجتماع، (اعتبارا) یکی شده است.
عرض کردم: این که فرمودی : (خدای) لطیف، آن را برایم تفسیر کن، زیرا میدانم که لطف او غیر از لطف دیگران است، و با هم فرق دارند، دوست دارم آن را برایم بیان فرمایی.
فرمود: ای فتح! این که گفتم (خدای) لطیف، به خاطر آفریدههای لطیف، و علم او به پدیدههای بسیار خرد و ناپیداست، آیا اثر صنع او را در گیاهان لطیف و غیر آن، و در اندامهای لطیف جانداران همچون پرندههای ریز و پشه و کوچکتر از آنان که به چشم نمیآیند بلکه از خردی، نر و ماده، و نوزاد و سالمند آنان از هم ناشناخته ماندهاند نمیبینی؟! و چون ما ریزی آنان را در حوزه لطافتشان میبینیم، و نیز راهیابی آنان را برای آمیزش، و فرار از مرگ، و (در برخی) جمع نیازمندیهای خود از آنچه در ژرفای دریاها، و پوست درختان، و بیابانهای خشک و بیآب و سبزه، و نیز تفاهم با هم در گفتگویشان، و آنچه نوزادانشان از آنان میفهمند، و نیز آوردن غذا برای نوزادانشان، و نیز سازگاری (و هماهنگی) رنگ آنان را سرخی با زردی، و سفیدی با سرخی میبینیم، پی میبریم که آفریدگار آنان لطیف است، و نیز میدانیم که هر سازندهای مصنوع خود را از چیزی (که ماده خام آن است) میسازد، و خدای لطیف بزرگوار، (از نو) میآفریند نه از چیزی. عرض کردم: فدایت شوم مگر غیر از آفریدگار متعال آفریدگاری هست؟ فرمود: خدای متعال میفرماید: «آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است»، پس او خبر داده است که در میان بندگانش آفرینندگانی هست، از جمله آنها عیسی بن مریم است که به اذن خدا از گل همچون پرنده آفرید، و در آن دمید و به خواست خدا پرنده شد، و سامری برای بنی اسرائیل پیکر گوسالهای که صدایی داشت آفرید.
عرض کردم: عیسی علیهالسلام از گل پرنده آفرید تا دلیل بر پیامبریش باشد، و سامری پیکر گوسالهای آفرید تا پیامبری موسی علیهالسلام را بشکند، آیا این را نیز خدا خواسته است؟!
این شگفتآور است! فرمود: جناب فتح! خدا دو اراده و خواسته دارد: اراده تکوینی و اراده تشریعی، (با اراده تشریعی) نهی میکند و (با اراده تکوینی) میخواهد، و نیز با اراده تشریعی) امر میکند و (با اراده تکوینی) نمیخواهد، آیا نمیبینی که آدم و همسرش را از خوردن آن درخت نهی فرمود ولی آن را اراده فرمود؟ اگر نخواسته بود نمیخوردند، وگرنه خواسته آنان بر خواسته خدا غالب میشد، و به ابراهیم دستور داد تا فرزندش اسماعیل را سر ببرد ولی اراده فرمود که نبرد، و اگر نخواسته بود خواسته ابراهیم بر خواسته خدای سبحان غالب میشد.
عرض کردم: (آقا جان!) خدا اندوه و غم دلت را برطرف کند که غم و اندوه مرا برطرف کردی، اینک بیان فرما این که فرمودی: (خدای) شنوای بینا، آیا او با گوش میشنود و با چشم میبیند؟
فرمود: خدا با همان که میبیند میشنود، و با همان که میشنود میبیند، میبیند اما نه با چشمی همچون چشم آفریدهها (ی خود)، و میشنود اما نه با گوشی همچون گوش شنوندگان، آری چون بر خدا هیچ ناپیدایی - حتی ردپای یک مور ریز و سیاه بر صخرهای درشت و ناهموار، در شب بسیار تاریک، و در زیر خاک و دریاها - مخفی نیست میگوئیم که: او بیناست، نه با همچون چشم آفریدگان، و نیز چون انواع زبانها بر او پیچیده و مشتبه نمیشود، و هیچ شنیدنی او را از شنیدن دیگر باز نمیدارد میگوئیم که او شنواست نه با همچون گوش شنوندگان. عرض کردم: فدایت شوم یک سئوال دیگر مانده است. فرمود: آفرین بر پدرت (که فرزندی چون تو دارد)! بپرس. عرض کردم: آیا خدای سرمدی میداند آنچه که نیست اگر بود چگونه بود؟ فرمود: جناب فتح! پرسشهای تو دشوار است. آیا نشنیدهای که خدا میفرماید: «اگر در زمین و آسمان جز خدا خدایانی دیگر بود قطعا تباه میشدند»، و میفرماید: «و حتما بعضی از آنان بر بعض دیگر تفوق میجستند»، و از اهل دوزخ نقل میکند که: «پروردگارا! ما را بیرون بیاور، تا غیر از آنچه میکردیم، کار شایسته کنیم»، و نیز میفرماید: «و اگر هم باز گردانده شوند، قطعا به آنچه از آن منع شده بودند برمیگردند»، پس او میداند آنچه که نیست اگر بود چگونه بود.
پس برخاستم تا دست و پای حضرت علیهالسلام را ببوسم، سر خود را پیش آورد، و من چهره و سر مبارک او را بوسیدم، و از نزدش بیرون آمدم در حالی که از خیر و بهره علمی او آنچنان مسرور و شادمان بودم که از وصف آن عاجزم.
فتح بن یزید جرجانی میگوید: در وقت بازگشتم از مکه به خراسان، در راه با امام هادی علیهالسلام - که رهسپار عراق بود - برخورد کردم، و شنیدم که میفرمود: هر کس از خدا حساب برد دیگران از او حساب میبرند، و هر کس از خدا فرمان برد فرمانش میبرند.
مخفیانه خدمت آنجناب مشرف شدم و سلام کردم، حضرت علیهالسلام پاسخ سلامم را داد، و امر فرمود بنشینم، و اولین سخنش با من این بود که فرمود:
ای فتح! هر کس از خدا فرمان برد از خشم مردم نهراسد، و هر کس خدا را به خشم آورد یقین داشته باشد که خدا خشم مردم را بر او فرود آورد، و حقا که خدا جز به آنچه خود را ستوده توصیف نشود، و چگونه توصیف شود آنکه حواس از ادراک او، و عقول از رسیدن به (کنه) او، و تصورات از محدود کردن او، و دیدگان از احاطه به او ناتوانند، او از آنچه توصیف کنندگان بگویند برتر، و از آنچه ستایش کنندگان بستایند والاتر است، در نزدیکی خود، دور است و در دوری خود، نزدیک، پس در عین دوری نزدیک است، و در عین نزدیکی دور، او «چگونه» را «چگونه» کرده است، پس نباید گفت: «چگونه است؟»، و او «جا» را «جا» کرده است، پس نباید گفت: «کجاست؟»، زیرا او فوق چگونه بودن [ها] و جاداشتن [ها] است، او یکتای یگانه بینیاز است که نزاد، و زاده نشده، و برایش همتایی نیست، پس با عظمت است جلال او.
یا چگونه در وصف بگنجد حقیقت محمد صلی الله علیه و آله، در حالی که خدای بزرگوار [نام] او را قرین نام خود، و در بخشندگی شریک خود قرار داده است، و همچون پاداش پیروی از خود را برای پیروانش مقرر فرموده است، زیرا میفرماید: «و به عیبجویی برنخاستند مگر بعد از آنکه خدا و پیامبرش از فضل خود آنان را بینیاز گردانیدند»، و از قول متمردان - که در طبقات دوزخ، و تنپوشهای قطران [2] گرفتارند - نقل میفرماید: «ای کاش ما خدا را فرمان میبردیم و پیامبر را اطاعت میکردیم».
یا چگونه در وصف بگنجد حقیقت کسانی که خدای با شکوه، فرمانبری از آنان را قرین فرمانبری از پیامبر خود قرار داده است، آنجا که میفرماید: «خدا را فرمان برید، و پیامبر و اولیای امر خود را نیز فرمان برید»، و میفرماید: «و اگر آن خبر [حاکی از ایمنی یا وحشت] را به پیامبر و اولیای امر خود ارجاع کنند...»، و میفرماید: «خدا به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحبان آنها رد کنید»، و میفرماید: «پس اگر نمیدانید از اهل ذکر جویا شوید».
ای فتح! به همانگونه که خدای بزرگوار - که جلالش شکوهمند است - و نیز پیامبر و خلیل او، و فرزندان زهرای بتول، در وصف نگنجند، مؤمن تسلیم امر ما نیز در وصف نگنجد، پس پیامبر و خلیل ما بهترین پیامبران و خلیلان، و وصی او ارجمندترین اوصیا است، نام ایشان بهترین نامها، و کنیه ایشان بهترین و زیباترین کنیهها است، اگر قرار بود که جز با همتای خود ننشینیم، هیچ کس همنشین ما نمیشد، و اگر قرار بود که جز با کفو خود ازدواج نکنیم، کسی همسر ما نمیشد، [آری] آنان متواضعترین، و بردبارترین، و بخشندهترین، و پناهبخشترین مردماند که اوصیای ایشان، وارث علمشان است، پس امور را به ایشان ارجاع دهید، و تسلیمشان باشید. خدا تو را همچون مرگ و زندگی ایشان عطا فرماید، اینک اگر خواهی برو، خدا تو را رحمت کند.
فتح میگوید: بیرون آمدم و فردای آن روز باز پنهانی خدمت آن حضرت علیهالسلام شرفیاب شدم، سلام کردم، و او پاسخ داد، عرض کردم: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله آیا اجازه میدهی سؤالی را که امشب در ذهنم خطور میکند بپرسم؟
فرمود: بپرس اگر خواستم پاسخ میدهم، وگرنه نه، پس اندیشه خود را درست بیان کن، و در پرسش خود دقت نما، و گوش به پاسخ آن بسپار، و از روی [آزار دادن و] گیر انداختن در پاسخ، مپرس، به مقاصد مهم خود توجه کن، زیرا آموزگار و دانشآموز هر دو در رشد [و کمال یابی]، شریک، و به خیرخواهی هم، موظف، و از ناخالص نهی شدهاند.
و اما آنچه امشب در سینه تو خطور میکند اگر عالم [آل محمد صلی الله علیه و آله] بخواهد خبرت میدهد، زیرا خدا جز رسول مورد پسند خود را از غیب خود آگاه نمیسازد، پس هر چه نزد پیامبر باشد نزد عالم [آل محمد] نیز هست، و بر هر چه پیامبر، آگاه باشد اوصیای او نیز آگاهند، تا زمین خدا از حجتی که علمش دال بر صدق گفتار، و تحقق عدل اوست خالی نماند.
ای فتح! گویا شیطان خواست تو را در شبهه افکند، و تو را نسبت به آنچه به تو سپردم به توهم افکند، و در برخی از آنچه به تو خبر دادم به شک اندازد، تا آنجا که خواست، تو را از راه خدا، و صراط مستقیم او باز دارد، از این رو گفتی چون یقین دارم آنان چنیناند پس آنان رب و اله هستند، پناه بر خدا! آنان آفریده و تحت ربوبیت حق تعالی، و مطیع و خاضع و مشتاق اویند، پس شیطان را از همان ناحیه که به سراغت میآید، با سخن من باز دار [و از خود بران].
عرض کردم: فدایت شوم، با بیان خود اندوه دلم را بردی، و از شبهه شیطان ملعون نجاتم دادی، آری او در دلم میافکند که شما رب و الهید.
فتح میگوید: امام علیهالسلام به سجده افتاد در حالی که در سجده خود میگفت: خوار و ذلیل [بارگاه کبریایی] تو هستم ای آفریدگار من! بیمقدارم و خاکسار، و او پیوسته چنین بود تا شب گذشت.
سپس فرمود: ای فتح! نزدیک بود هلاک شوی و [دیگران را] هلاک کنی، و عیسی علیهالسلام را هلاکت هلاک شدهها زیان نرساند. اینک اگر بخواهی مرخصی خدا تو را رحمت کند.
و من با خوشحالی از این که خدا شبهه مرا در امامت ایشان برطرف کرده است از نزد حضرت علیهالسلام بیرون آمدم، و خدا را بر این توفیق سپاس گفتم، و در منزل دیگری باز خدمت آن جناب شرفیاب شدم در حالی که تکیه زده بود و پیش روی روی او گندم بریانی بود که به آن دست میزد، شیطان در دلم انداخت که اینان نباید بخورند و بیاشامند، زیرا در آن آفت است، و امام علیهالسلام، آفت نمیبیند.
پس فرمود: ای فتح! بنشین که پیامبران اسوه ما میباشند، آنان میخوردند و میآشامیدند، و در کوچه و بازار راه میرفتند، و هر جسمی با [امثال] این امور تغذیه میشود جز آفریدگار روزی ده، زیرا او جسمها را جسم کرده است، و خود دارای جسم نیست، و از راه محدودیت جسمی تجزیه پذیر نیست، و فزونی و کاستی نمیپذیرد، و در ذات خود از هر آنچه ذات جسم داران را با آن پرداخته است پاک [و منزه] است، یکتای یگانه بینیازی است که نزاد، و زاده نشد، و هیچ کس همتای او نیست، پدید آورنده همه چیزها، و تجسم بخش همه اجسام است، و او شنوای دانا، لطیف آگاه، دلسوز مهربان است، خجسته است و برتر است از گفتار [و پندار] ظالمان، برتری بزرگ، اگر او چنان بود که [مجسمه] میگویند رب از مربوب، و خالق از مخلوق، و پدید آورنده از پدیده شناخته نمیشد، آری فرق است میان خدا و میان آنچه خدا او را جسم داده است، و چیزش ساخته است، زیرا هیچ چیز دیدنی همانند او نیست، و او نیز همانند هیچ چیز نمیباشد.
قال الصدوق:
حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق رحمه الله قال: حدثنا محمد بن أبیعبدالله الکوفی قال: حدثنا محمد بن اسماعیل البرمکی قال: حدثنا الحسین بن الحسن بن بردة قال: حدثنی العباس بن عمرو الفقیمی، عن أبیالقاسم ابراهیم بن محمد العلوی، عن الفتح بن یزید الجرجانی قال:
لقیته علیهالسلام [3] علی الطریق عند منصرفی من مکة الی خراسان، و هو سائر الی العراق، فسمعته یقول: من اتقی الله یتقی، و من أطاع الله یطاع، فتلطفت فی الوصول الیه فوصلت فسلمت، فرد علی السلام، ثم قال:
یا فتح! من أرضی الخالق لم یبال بسخط المخلوق، و من أسخط الخالق فقمن أن یسلط علیه سخط المخلوق، و ان الخالق لا یوصف الا بما وصف به نفسه، و أنی یوصف الذی تعجز الحواس أن تدرکه، و الأوهام أن تناله، و الخطرات أن تحده، و الأبصار عن الاحاطة به، جل عما وصفه الواصفون، و تعالی عما ینعته الناعتون، نأی فی قربه و قرب فی نأیه، فهو فی بعده قریب، و فی قربه بعید.
کیف الکیف، فلا یقال له: کیف؟ و أین الأین، فلا یقال له: أین؟ اذ هو مبدع الکیفوفیة و الأینونیة.
یا فتح! کل جسم مغذی بغذاء الا الخالق الرزاق، [4] فانه جسم الأجسام و هو لیس بجسم و لا صورة، لم یتجزأ، و لم یتناه و لم یتزاید و لم یتناقص، مبرأ من ذات ما رکب فی ذات من جسمه، و هو اللطیف الخبیر، السمیع البصیر، الواحد الأحد الصمد، لم یلد و لم
یولد و لم یکن له کفوا أحد. منشی الأشیاء، و مجسم الأجسام، و مصور الصور، لو کان کما یقول المشبهة لم یعرف الخالق من المخلوق، و لا الرازق من المرزوق، و لا المنشی من المنشأ، لکنه المنشی، فرق بین من جسمه و صوره و شیئه، و بینه اذ کان لا یشبهه شیء. قلت: فالله واحد، و الانسان واحد، فلیس قد تشابهت الوحدانیة؟ فقال: أحلت، ثبتک الله! انما التشبیه فی المعانی، فأما فی الأسماء فهی واحدة، و هی دلالة علی المسمی، و ذلک أن الانسان و ان قیل: واحد، فانه یخبر أنه جثة واحدة و لیس باثنین، و الانسان نفسه لیس بواحد لأن أعضاءه مختلفة و ألوانه مختلفة غیر واحدة، و هو أجزاء مجزأة لیس سواء، دمه غیر لحمه، و لحمه غیر دمه، و عصبه غیر عروقه، و شعره غیر بشره، و سواده غیر بیاضه، و کذلک سائر جمیع الخلق.
فالانسان واحد فی الاسم لا واحد فی المعنی، والله جل جلاله واحد لا واحد غیره و لا اختلاف فیه و لا تفاوت و لا زیادة و لا نقصان، فأما الانسان المخلوق المصنوع المؤلف فمن أجزاء مختلفة، و جواهر شتی، غیر أنه بالاجتماع شیء واحد.
قلت: فقولک: اللطیف، فسره لی، فانی أعلم أن لطفه خلاف لطف غیره للفصل، غیر أنی أحب أن تشرح لی. فقال: یا فتح! انما قلت: اللطیف، للخلق اللطیف، و لعلمه بالشیء اللطیف، ألا تری الی أثر صنعه فی النبات اللطیف و غیر اللطیف، و فی الخلق اللطیف من أجسام الحیوان من الجرجس و البعوض، و ما هو أصغر منهما مما لا یکاد تستبینه العیون، بل لا یکاد یستبان لصغره، الذکر من الأنثی، و المولود من القدیم. فلما رأینا صغر ذلک فی لطفه، و اهتدائه للفساد و الهرب من الموت و الجمع لما یصلحه بما فی لجج البحار، و ما فی لحاء الأشجار و المفاوز، و القفار و افهام بعضها عن بعض منطقها، و ما تفهم به أولادها عنها، و نقلها الغذاء الیها، ثم تألیف ألوانها حمرة مع صفرة، و بیاض مع حمرة، علمنا أن خالق هذا الخلق لطیف، و أن کل صانع شیء فمن شیء صنع، والله الخالق اللطیف الجلیل خلق و صنع لا من شیء. قلت: جعلت فداک، و غیر الخالق الجلیل خالق؟ قال: ان الله تبارک و تعالی یقول: (فتبارک الله أحسن الخالقین) [5] فقد أخبر أن فی عباده خالقین، منهم عیسی بن مریم، خلق من الطین کهیئة الطیر باذن الله، فنفخ فیه فصار طائرا باذن الله، و السامری خلق لهم عجلا جسدا له خوار. قلت: ان عیسی علیهالسلام خلق من الطین طیرا دلیلا علی نبوته، و السامری خلق عجلا جسدا لنقض نبوة موسی علیهالسلام و شاء الله أن یکون ذلک کذلک، ان هذا لهو العجب! فقال:
ویحک یا فتح! ان الله ارادتین و مشیتین: ارادة حتم و ارادة عزم، ینهی و هو یشاء، و یأمر و هو لا یشاء، أو ما رأیت أنه نهی آدم و زوجته عن أن یأکلا من الشجرة و هو شاء ذلک، و لو لم یشأ لم یأکلا و لو أکلا لغلبت مشیتهما مشیة الله، و أمر ابراهیم بذبح ابنه اسماعیل علیهماالسلام و شاء أن لا یذبحه، و لو لم یشأ أن لا یذبحه لغلبت مشیة ابراهیم مشیة الله عزوجل.
قلت: فرجت عنی فرج الله عنک غیر أنک قلت: السمیع البصیر، سمیع بالاذن، و بصیر بالعین؟
فقال: انه یسمع بما یبصر، و یری بما یسمع، بصیر لا بعین مثل عین المخلوقین، و سمیع لا بمثل سمع السامعین، لکن لما لم یخف علیه خافیة من أثر الذرة السوداء علی الصخرة الصماء فی اللیلة الظلماء تحت الثری و البحار، قلنا: بصیر لا بمثل عین المخلوقین، و لما لم یشتبه علیه ضروب اللغات، و لم یشغله سمع عن سمع قلنا: سمیع لا مثل سمع السامعین.
قلت: جعلت فداک، قد بقیت مسألة، قال: هات لله أبوک. قلت: یعلم القدیم الشیء الذی لم یکن أن لو کان کیف کان یکون؟ قال: ویحک! ان مسائلک لصعبة، أما سمعت الله یقول: (لو کان فیهما آلهة الا الله لفسدتا) [6] . و قوله: (و لعلا بعضهم علی بعض) [7] . و قال - یحکی قول أهل النار - (أخرجنا نعمل صالحا غیر الذی کنا نعمل) [8] . و قال: (و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه) [9] فقد علم الشیء الذی لم یکن أن لو کان کیف کان یکون. فقمت لأقبل یده و رجله، فأدنی رأسه فقبلت وجهه و رأسه و خرجت و بی من السرور و الفرح ما أعجز عن وصفه لما تبینت من الخیر و الحظ [10] .
روی الاربلی: باسناده عن فتح بن یزید الجرجانی قال: ضمنی و أباالحسن الطریق حین منصرفی من مکة الی خراسان، و هو صائر الی العراق فسمعته و هو یقول: من اتقی الله یتقی و من أطاع الله یطاع. قال: فتلطفت فی الوصول الیه، فسلمت علیه، فرد علی السلام و أمرنی بالجلوس و أول ما ابتدأنی به أن قال: یا فتح! من أطاع الخالق لم یبال بسخط المخلوق، و من أسخط الخالق فأیقن أن یحل به الخالق سخط المخلوق، و ان الخالق لا یوصف الا بما وصف به نفسه، و أنی یوصف الخالق الذی تعجز الحواس أن تدرکه، و الأوهام أن تناله، و الخطرات أن تحده، و الأبصار عن الاحاطة به، جل عما یصفه الواصفون، و تعالی عما ینعته الناعتون، نأی فی قربه، و قرب فی نأیه، فهو فی نأیه قریب، و فی قربه بعید، کیف الکیف، فلا یقال: کیف؟ و أین الأین، فلا یقال: أین؟ اذ هو منقطع الکیفیة و الأینیة.
هو الواحد الأحد الصمد، لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا أحد، فجل جلاله، أم کیف یوصف بکنهه محمد صلی الله علیه و آله و قد قرنه الجلیل باسمه، و شرکه فی عطائه، و أوجب لمن أطاعه، جزاء طاعته اذ یقول: (و ما نقموا الا أن أغناهم الله و رسوله من فضله) [11] .
و قال: یحیکی قول من ترک طاعته، و هو یعذبه بین أطباق نیرانها و سرابیل قطرانها: (یا لیتنا أطعنا الله و أطعنا الرسولا) [12] ، أم کیف یوصف بکنهه من قرن الجلیل طاعتهم بطاعة رسوله حیث قال: (أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی الأمر منکم) [13] . و قال: (و لو ردوه الی الرسول و الی أولی الأمر منهم) [14] . و قال: (ان الله یأمرکم أن تؤدوا الأمانات الی أهلها) [15] . و قال: (فسئلوا أهل الذکر ان کنتم لا تعلمون) [16] . یا فتح کما لا یوصف الجلیل جل جلاله، و الرسول و الخلیل، و ولد البتول، فکذلک لا یوصف المؤمن المسلم لأمرنا، فنبینا أفضل الأنبیاء، و خلیلنا أفضل الأخلاء، و وصیه أکرم الأوصیاء، اسمهما أفضل الأسماء، و کنیتهما أفضل الکنی، و أجلاها، لو لم یجالسنا الا کفو لم یجالسنا أحد، ولو لم یزوجنا الا کفو لم یزوجنا أحد، أشد الناس تواضعا، أعظمهم حلما، و أنداهم کفا، و أمنعهم کنفا، ورث عنهما أوصیاؤهما علمهما، فاردد الیهم الأمر، و سلم الیهم، أماتک الله مماتهم و أحیاک حیاتهم، فاذهب اذا شئت رحمک الله. قال فتح: فخرجت فلما کان من الغد تلطفت فی الوصول الیه، فسلمت علیه، فرد علی السلام، فقلت: یا ابن رسول الله! أتأذن لی فی مسألة اختلج فی صدری أمرها لیلتی؟ قال: سل! و ان شرحتها فلی، و ان أمسکتها فلی، فصحح نظرک و تثبت فی مسألتک، و اصغ الی جوابها سمعک، و لا تسأل مسألة تعنیت و اعتن بما تعتنی به، فان العالم و المتعلم شریکان فی الرشد، مأموران بالنصیحة، منهیان عن الغش. و أما الذی اختلج فی صدرک لیلتک فان شاء العالم أنبأک، ان الله لم یظهر علی غیبه أحدا الا من ارتضی من رسول فکلما کان عند الرسول، کان عند العالم، و کلما اطلع علیه الرسول فقد اطلع أوصیاؤه علیه، لئلا تخلو أرضه من حجة یکون معه علم یدل علی صدق مقالته و جواز عدالته.
یا فتح! عسی الشیطان أراد اللبس علیک، فأوهمک فی بعض ما أودعتک، و شککک فی بعض ما أنبأتک حتی أراد ازالتک عن طریق الله و صراطه المستقیم، فقلت: متی أیقنت أنهم کذا فهم أرباب؛ معاذ الله، أنهم مخلوقون مربوبون مطیعون لله داخرون راغبون، فاذا جاءک الشیطان من قبل ما جاءک فاقمعه بما أنبأتک به. فقلت له: جعلت فداک، فرجت عنی، و کشفت ما لبس الملعون علی بشرحک، فقد کا أوقع فی خلدی أنکم أرباب. قال: فسجد أبوالحسن علیهالسلام و هو یقول فی سجوده: راغما لک یا خالقی! داخرا خاضعا. قال: فلم یزل کذلک حتی ذهب لیلی، ثم قال: یا فتح! کدت أن تهلک و تهلک، و ما ضر عیسی علیهالسلام اذا هلک من هلک، فاذهب اذا شئت رحمک الله.
قال: فخرجت و أنا فرح بما کشف الله عنی من اللبس بأنهم هم، و حمدت الله علی ما قدرت علیه، فلما کان فی المنزل الآخر دخلت علیه، و هو متک و بین یدیه حنطة مقلوة یعبث بها، و قد کان أوقع الشیطان فی خلدی أنه لا ینبغی أن یأکلوا و یشربوا اذ کان ذلک آفة، و الامام غیر مئوف.
فقال: اجلس یا فتح! فان لنا بالرسل أسوة، کانوا یأکلون و یشربون و یمشون فی الأسواق، و کل جسم مغذو بهذا الا الخالق الرازق، لأنه جسم الأجسام و هو لم یجسم و لم یجز ابتناه، و لم یتزاید و لم یتناقص، مبرأ من ذاته ما رکب فی ذات من جسمه، الواحد الأحد الصمد الذی لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا أحد، منشی الأشیاء، مجسم الأجسام، و هو السمیع العلیم، اللطیف الخبیر، الرؤوف الرحیم، تبارک و تعالی عما یقول الظالمون علوا کبیرا. لو کان کما وصف لم یعرف الرب من المربوب، و لا الخالق من المخلوق، و لا المنشی من المنشأ، ولکنه فرق بینه و بین من جسمه، و شیأ الأشیاء اذ کان لا یشبهه شیء یری، و لا یشبه شیئا [17] .
پی نوشت ها:
[1] این لفظ اطلاق میشود بر گروهی از فرقههای بزرگ اسلام که آفریدگار جل شأنه را به آفریده شدگان مانند کردهاند و او را به حادثات تمثل جستهاند (همچون بنانیه، سبابیه، حشویه و...) معارف و معاریف 9 / 388.
[2] مایعی سیال و سیاه رنگ و بدبوی (است) که به بدن شتران گرکشند، معارف و معاریف 8 / 348.
[3] المراد منه الامام الهادی علیهالسلام، معجم رجال الحدیث ج 13، ص 241.
[4] کذا فی المصدر و فی البحار: «الرزاق» و لعله الصواب.
[5] المؤمنون: 14.
[6] الأنبیاء: 22.
[7] المؤمنون: 91.
[8] فاطر: 37.
[9] الأنعام: 28.
[10] التوحید: 60 ح 18، الکافی 1: 137 ح 3 الی قوله «مبدع الکیفوفیة و الاینونیة»، بحارالأنوار 4: 290 ح 21.
[11] التوبة: 74.
[12] الأحزاب: 66.
[13] النساء: 59.
[14] النساء: 83.
[15] النساء: 58.
[16] النحل: 43.
[17] کشف الغمة 2: 386، اثبات الوصیة: 227 و فیه: و أباالحسن الطریق لما قدم به المدینة فسمعته فی بعض الطریق یقول:...، بحارالأنوار 50: 177 ح 56 مع اختلاف و 78: 366 ح 2.
:: ادامه مطلب
شیخ طوسی رحمه الله با سند خود از یعقوب بن سکیت نحوی نقل میکند که گفت:
از امام هادی علیهالسلام پرسیدم: چرا نشر و آموزش قرآن، جز بر تازگیاش نمیافزاید؟ امام علیهالسلام فرمود: خدای سبحان قرآن را برای زمانی، نه زمان دیگر، و برای مردمی، نه مردم دیگر، قرار نداده است، از اینرو تا قیامت، در هر زمانی نو، و نزد هر ملتی تازه است.
قال أیضا:
أخبرنا بجماعة، عن أبیالمفضل، قال: حدثنا أبوالحسین رجاء بن یحیی العبرتائی، قال: حدثنا یعقوب بن السکیت النحوی، قال:
سألت أباالحسن علی بن محمد بن الرضا علیهمالسلام: ما بال القرآن لا یزداد علی النشر و الدرس الا غضاضة؟ قال: ان الله تعالی لم یجعله لزمان دون زمان، و لا لناس دون ناس، فهو فی کل زمان جدید، و عند کل قوم غض الی یوم القیامة [1] .
پی نوشت ها:
[1] الأمالی: 580 ح 1203، اعلام الدین: 211، مجموعة ورام 2: 72، بحارالأنوار 92: 15 ح 9.
از امام هادی علیهالسلام پرسیدم: چرا نشر و آموزش قرآن، جز بر تازگیاش نمیافزاید؟ امام علیهالسلام فرمود: خدای سبحان قرآن را برای زمانی، نه زمان دیگر، و برای مردمی، نه مردم دیگر، قرار نداده است، از اینرو تا قیامت، در هر زمانی نو، و نزد هر ملتی تازه است.
قال أیضا:
أخبرنا بجماعة، عن أبیالمفضل، قال: حدثنا أبوالحسین رجاء بن یحیی العبرتائی، قال: حدثنا یعقوب بن السکیت النحوی، قال:
سألت أباالحسن علی بن محمد بن الرضا علیهمالسلام: ما بال القرآن لا یزداد علی النشر و الدرس الا غضاضة؟ قال: ان الله تعالی لم یجعله لزمان دون زمان، و لا لناس دون ناس، فهو فی کل زمان جدید، و عند کل قوم غض الی یوم القیامة [1] .
پی نوشت ها:
[1] الأمالی: 580 ح 1203، اعلام الدین: 211، مجموعة ورام 2: 72، بحارالأنوار 92: 15 ح 9.
:: ادامه مطلب
صدوق با سند خود از امام هادی علیهالسلام نقل میکند که فرمود:
معبودا! عقول خردورزان، سرگردان، و نو (اندیشی) های نوآوران، کوتاه، و اوصاف توصیف کنندگان، (ناتوان و) از هم گسسته، و سخنان بیهوده گویان، (بیربط و) ناچیزند از این که ژرفای شگفتی مرتبه وجودی تو را دریابند، یا به بلندای منزلت تو برسند، تو (بیانتهایی و) مقام نامتناهی داری، و هیچ چشمی تو را با اشاره خود، و (هیچ زبانی تو را) با تعبیر خود درنیابد، چه دوری (از ادراک حسی و وهمی ما آدمیان) چه دوری! ای آغاز (همه آغازها)! ای یکتا! ای یگانه! تو با عزت کبریایی خود در بلندای عظمتها جا داری، و با جبروت فخر (و جلال) خود از هر آفتاب و حد پذیری برتری.
طبرسی میگوید:
از ابوالحسن امام هادی علیهالسلام پرسیدند: آیا خدا پیوسته بوده است و هیچ چیز با او نبوده است، سپس موجودات را از نو بیافرید و بهترین اسماء را برای خود برگزید، یا اسماء و حروف نیز با او پیوسته بودهاند و قدیمند؟
امام علیهالسلام فرمود: خدا (در مرتبه ذاتی خود) پیوسته (یگانه) بوده است، سپس آنچه را خواست بیافرید، هیچ چیزی بازدارنده قضا، و مانع حکم او نیست، عقول خرد ورزان سرگردان، و نو (اندیشی) های نوآوران، کوتاه، و اوصاف توصیف کنندگان، (ناتوان و) از هم گسسته، و سخنان بیهوده گویان، (بیربط و) ناچیزند از این که ژرفای شگفتی مرتبه وجودی او را دریابند، یا به بلندای منزلت او برسند، او (بیانتهاست و) مقام نامتناهی دارد، و هیچ چشمی با اشاره خود، و (هیچ زبانی) با تعبیر خود، او را درنیابد، او چه دور است (از ادراک حسی و وهمی ما)! چه دور است!
قال الصدوق:
حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق رحمه الله قال: حدثنا محمد بن أبی عبدالله الکوفی قال: حدثنی محمد بن جعفر البغدادی، عن سهل بن زیاد، عن أبیالحسن علی بن محمد علیهماالسلام أنه قال: الهی تاهت أوهام المتوهمین، و قصر طرف الطارفین، و تلاشت أوصاف الواصفین، و اضمحلت أقاویل المبطلین عن الدرک لعجیب شأنک، أو الوقوع بالبلوغ الی علوک، فأنت فی المکان الذی لا یتناهی، و لم تقع علیک عیون باشارة و لا عبارة، هیهات ثم هیهات، یا أولی یا وحدانی یا فردانی، شمخت فی العلو بعز الکبر، و ارتفعت من وراء کل غورة [1] و نهایة بجبروت الفخر [2] .
قال الطبرسی: سئل أبوالحسن الهادی علیهالسلام عن التوحید؟ فقیل له: لم یزل الله وحده، لا شیء معه، ثم خلق الأشیاء بدیعا، و اختار لنفسه أحسن الأسماء، و لم تزل الأسماء و الحروف معه قدیمة. فکتب: لم یزل الله موجودا، ثم کون ما أراد، لا راد لقضائه، و لا معقب لحکمه، تاهت أوهام المتوهمین، و قصر طرف الطارفین، و تلاشت أوصاف الواصفین، و اضمحلت أقاویل المبطلین عن الدرک لعجیب شأنه، أو الوقوع بالبلوغ علی علو مکانه، فهو بالموضع الذی لا یتناهی، و بالمکان الذی لم یقع علیه عیون باشارة و لا عبارة، هیهات هیهات [3] .
پی نوشت ها:
[1] الغورة: هی الشمس (لسان العرب 10: 143 - غور).
[2] التوحید: 66 ح 19، بحارالأنوار 3: 298 ح 27 و 94: 179 ح 3.
[3] الاحتجاج 2: 485 ح 325، التوحید 66 ح 19 و بحارالأنوار 4: 160 ح 83574 ح 64، مختصرا.
معبودا! عقول خردورزان، سرگردان، و نو (اندیشی) های نوآوران، کوتاه، و اوصاف توصیف کنندگان، (ناتوان و) از هم گسسته، و سخنان بیهوده گویان، (بیربط و) ناچیزند از این که ژرفای شگفتی مرتبه وجودی تو را دریابند، یا به بلندای منزلت تو برسند، تو (بیانتهایی و) مقام نامتناهی داری، و هیچ چشمی تو را با اشاره خود، و (هیچ زبانی تو را) با تعبیر خود درنیابد، چه دوری (از ادراک حسی و وهمی ما آدمیان) چه دوری! ای آغاز (همه آغازها)! ای یکتا! ای یگانه! تو با عزت کبریایی خود در بلندای عظمتها جا داری، و با جبروت فخر (و جلال) خود از هر آفتاب و حد پذیری برتری.
طبرسی میگوید:
از ابوالحسن امام هادی علیهالسلام پرسیدند: آیا خدا پیوسته بوده است و هیچ چیز با او نبوده است، سپس موجودات را از نو بیافرید و بهترین اسماء را برای خود برگزید، یا اسماء و حروف نیز با او پیوسته بودهاند و قدیمند؟
امام علیهالسلام فرمود: خدا (در مرتبه ذاتی خود) پیوسته (یگانه) بوده است، سپس آنچه را خواست بیافرید، هیچ چیزی بازدارنده قضا، و مانع حکم او نیست، عقول خرد ورزان سرگردان، و نو (اندیشی) های نوآوران، کوتاه، و اوصاف توصیف کنندگان، (ناتوان و) از هم گسسته، و سخنان بیهوده گویان، (بیربط و) ناچیزند از این که ژرفای شگفتی مرتبه وجودی او را دریابند، یا به بلندای منزلت او برسند، او (بیانتهاست و) مقام نامتناهی دارد، و هیچ چشمی با اشاره خود، و (هیچ زبانی) با تعبیر خود، او را درنیابد، او چه دور است (از ادراک حسی و وهمی ما)! چه دور است!
قال الصدوق:
حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق رحمه الله قال: حدثنا محمد بن أبی عبدالله الکوفی قال: حدثنی محمد بن جعفر البغدادی، عن سهل بن زیاد، عن أبیالحسن علی بن محمد علیهماالسلام أنه قال: الهی تاهت أوهام المتوهمین، و قصر طرف الطارفین، و تلاشت أوصاف الواصفین، و اضمحلت أقاویل المبطلین عن الدرک لعجیب شأنک، أو الوقوع بالبلوغ الی علوک، فأنت فی المکان الذی لا یتناهی، و لم تقع علیک عیون باشارة و لا عبارة، هیهات ثم هیهات، یا أولی یا وحدانی یا فردانی، شمخت فی العلو بعز الکبر، و ارتفعت من وراء کل غورة [1] و نهایة بجبروت الفخر [2] .
قال الطبرسی: سئل أبوالحسن الهادی علیهالسلام عن التوحید؟ فقیل له: لم یزل الله وحده، لا شیء معه، ثم خلق الأشیاء بدیعا، و اختار لنفسه أحسن الأسماء، و لم تزل الأسماء و الحروف معه قدیمة. فکتب: لم یزل الله موجودا، ثم کون ما أراد، لا راد لقضائه، و لا معقب لحکمه، تاهت أوهام المتوهمین، و قصر طرف الطارفین، و تلاشت أوصاف الواصفین، و اضمحلت أقاویل المبطلین عن الدرک لعجیب شأنه، أو الوقوع بالبلوغ علی علو مکانه، فهو بالموضع الذی لا یتناهی، و بالمکان الذی لم یقع علیه عیون باشارة و لا عبارة، هیهات هیهات [3] .
پی نوشت ها:
[1] الغورة: هی الشمس (لسان العرب 10: 143 - غور).
[2] التوحید: 66 ح 19، بحارالأنوار 3: 298 ح 27 و 94: 179 ح 3.
[3] الاحتجاج 2: 485 ح 325، التوحید 66 ح 19 و بحارالأنوار 4: 160 ح 83574 ح 64، مختصرا.
:: ادامه مطلب
|
» تعداد مطالب : 239
» کل نظرات : 23
» بازديد کل : 47467
» تاریخ ایجاد وبلاگ :
پنج شنبه 4 اردیبهشت 1393
» آخرين بروز رساني :
جمعه 8 اردیبهشت 1396
» کل نظرات : 23
» بازديد کل : 47467
» تاریخ ایجاد وبلاگ :
پنج شنبه 4 اردیبهشت 1393
» آخرين بروز رساني :
جمعه 8 اردیبهشت 1396
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به امام علی النقی علیه السلام مي باشد

