لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ ۖ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ۚ فَمَن يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىٰ لَا انفِصَامَ لَهَا ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ [بقره:٢٥٦]
 
حسد و خودخواهی
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : شنبه 19 مهر 1393 

ألحسد ماحق الحسنات، و الزهو جالب المقت، و العجب صارف عن طلب العلم وداع الی الغمط و الجهل، و البخل أذم الأخلاق و الطمع سجیة سیئة. [1] . 
حسد، نیکویی‏ها را نابود سازد، و دروغ، دشمنی آورد، و خودپسندی، مانع از طلب دانش و خواهنده‏ی خواری و جهل گردد، و بخل، ناپسندیده‏ترین خلق و خوی است، و طمع، خصلتی ناروا و ناشایست است. 

پی نوشت ها: 
[1] مسند الامام الهادی، ص 302. 



:: ادامه مطلب
احتجاج پیامبر با مشرکان بوسیله قرآن‏
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : شنبه 19 مهر 1393 
 
امام عسکری علیه‏السلام می‏فرماید: به پدرم امام هادی علیه‏السلام عرض کردم آیا پیامبر صلی الله علیه و آله که مشرکان در سختی و فشار [های گوناگون و تبلیغاتی]اش قرار می‏دادند، با ایشان مناظره و محاجه می‏کرد؟ 
فرمود: آری، بسیار زیاد، از جمله، در مسائلی است که خدا از مشرکان نقل فرموده، که: «و گفتند: این چه پیامبری است که غذا می‏خورد، و در بازارها راه می‏رود؟ چرا فرشته‏ای به سوی او نازل نشده تا همراه وی هشدار دهنده باشد؟ یا گنجی به طرف او افکنده نشده؟ یا باغی ندارد که از [بار و بر] آن بخورد؟ و ستمکاران گفتند جز مردی افسون شده را دنبال نمی‏کنید»، و «گفتند چرا این قرآن بر مردی بزرگ از آن دو شهر فرود نیامده است؟»، و نیز «و گفتند هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد تا از زمین چشمه‏ای برای ما بجوشانی، یا برای تو باغی از درختان خرما و انگور باشد، و آشکارا از میان آن‏ها جویبارها روان سازی، یا چنانکه ادعا می‏کنی آسمان را پاره پاره بر [سر] ما فرواندازی، یا فرشتگان و خدا را در برابر [ما حاضر] آوری، یا برای تو خانه‏ای از طلا باشد، یا به آسمان بالا روی، و به بالا رفتن تو [هم] اطمینان نخواهیم داشت، تا بر ما کتابی نازل کنی که آن را بخوانیم»، و در آخر گفتند: اگر همچون موسی، پیامبر باشی باید بخاطر این خواسته‏هایمان، صاعقه بر ما فرود آوری، زیرا خواسته‏های ما از تو، از خواسته بنی اسرائیل از موسی، شدیدتر است. 
امام علیه‏السلام فرمود: و تفصیل آن این است که روزی، پیامبر صلی الله علیه و آله، در مکه، در فضای باز جلوی کعبه نشسته بود، که ناگاه عده‏ای از سران قریش همچون لید بن مغیره مخزومی، ابوالبختری بن هشام، ابوجهل بن هشام، عاص بن وائل سهمی، و عبدالله بن ابی‏امیه مخزومی با گروه بسیاری از پیروان خود جمع شدند، پیامبر صلی الله علیه و آله برای چند نفر از اصحاب خود قرآن می‏خواند، و امر و نهی الهی می‏گفت، مشرکان به هم گفتند: کار محمد، بالا گرفته، و مقامش بزرگ شده است، بیایید به سرکوفت، و توبیخش بپردازیم، و با احتجاج خود، ادعایش را باطل کنیم، تا در میان اصحاب خود، مقامش بشکند، و منزلتش ناچیز شود، به این امید که از گمراهی، و باطل و سرکشی، و طغیان دست بردارد، اگر دست برداشت، [به مقصود خود رسیده‏ایم]، و اگر دست برنداشت ، با شمشیر بران با او روبرو می‏شویم. 
ابوجهل گفت: اینک کیست که بتواند با او سخن بگوید؟ عبدالله بن ابی‏امیه مخزومی گفت: من، آیا مرا برای او، همتایی بی‏نیاز، و ستیزه‏جویی بسنده نمی‏بینی؟ ابوجهل گفت: آری. پس همه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند، عبدالله بن ابی‏امیه آغاز سخن کرد و گفت: ای محمد! تو ادعای بزرگی داری، و سخن نگران کننده‏ای می‏زنی، آیا می‏پنداری که تو فرستاده خدا پروردگار جهانیانی؟ پروردگار جهان، و آفریدگار مخلوقات را نسزد که همچون تویی را رسول خود کند، تو همچون ما بشری، همچون ما می‏خوری، و همچون ما در کوچه و بازار راه می‏روی، این پادشاه روم، و این پادشاه فارس است، که از جانب خود، رسولی را نمی‏فرستند مگر آن که مال فراوان، و موقعیت بزرگ داشته باشد، قصرها، خانه‏ها، باغ‏ها، خیمه و خرگاه‏ها، برده‏ها و خادمان [فراوان] داشته باشد، پروردگار جهانیان که از همه این پادشاهان بالاتر است، و اینان بندگان اویند، چنانچه تو پیامبر او بودی، بایستی فرشته‏ای همراه تو بود تا تصدیقت می‏کرد و ما می‏دیدیم، بلکه اگر خدا می‏خواست پیامبری برای ما بفرستد، باید فرشته می‏فرستاد، نه بشری همچون ما، ای محمد! تو را افسون کرده‏اند، تو پیامبر نیستی. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: آیا سخن دیگر داری؟ 
گفت: آری، اگر خدا می‏خواست پیامبر بفرستد، کسی را می‏فرستاد که مال بیشتر، و موقعیت بهتری داشته باشد، چرا این قرآن - که تو می‏پنداری خدا بر تو فروفرستاد - بر مردی بزرگ از آن دو شهر فرود نیامد، یا ولید بن مغیره در مکه، یا عروه بن مسعود ثقفی در طائف؟ 
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عبدالله! آیا سخن دیگر داری؟ عبدالله گفت: آری، ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، تا از [همین] زمین [مکه] - که سنگلاخ، ناهموار، و کوهستانی است - چشمه‏ای برای ما بجوشانی، آن را وجین کنی، و بشکافی، و از آن چشمه‏ها روان سازی، که ما به آن‏ها نیازمندیم، یا برای تو باغی از درختان خرما و انگور باشد، که از آن بخوری، و به ما بخورانی، و آشکارا از میان آن‏ها، جویبارها روان سازی، یا چنانکه ادعا می‏کنی آسمان را پاره پاره بر سر ما فرو اندازی، که خود به ما گفتی: «و اگر پاره سنگی را در حال سقوط از آسمان ببینند، می‏گویند: ابری متراکم است»، شاید ما نیز آن را بگوییم. و گفت: و ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آنکه خدا و فرشتگان را در برابر ما حاضر کنی، یا برایت خانه‏ای از طلا باشد، که از آن به ما دهی، و بی‏نیازمان کنی، شاید سرکشی کنیم، که خود به ما گفتی: «حقا که انسان، سرکشی می‏کند، همین که خود را بی‏نیاز پندارد». 
و گفت: یا به آسمان بالا روی، و به بالا رفتن تو هم اطمینان نخواهیم داشت، تا بر ما کتابی [با این مضمون] که آن را بخوانیم، فرود آوری: از جانب خدای عزیز حکیم، به عبدالله بن ابی‏امیه مخزومی، و همراهان! به محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب ایمان آورید، که رسول من است، و گفتار او را تصدیق کنید، که از جانب من است. با این همه، نمی‏دانیم ای محمد! چنانچه همه این‏ها را بیاوری، به تو ایمان بیاوریم یا نه بلکه اگر ما را به آسمان بالا ببری، و درهای آن را بگشایی، و ما را در آن‏ها وارد کنی، باز می‏گوییم: تو ما را چشم بندی، و افسون کرده‏ای. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عبدالله! آیا سخن دیگر داری؟ عبدالله گفت: آیا همین‏ها که گفتم بس نیست؟ دیگر سخنی ندارم، اگر دلیل و حجتی داری، بگو و آشکار کن و پاسخ ما را بده. پیامبر عرض کرد: خدایا! تو هر صدا را شنوا، و به هر چیز دانایی، خود می‏دانی که بندگانت چه گفتند. پس خداوند [این آیات را] بر او نازل کرد که: ای محمد! «و گفتند این چه پیامبری است که غذا می‏خورد، و در بازارها راه می‏رود؟ چرا فرشته‏ای به سوی او نازل نشده تا همراه وی هشدار دهنده باشد؟ یا [چرا] گنجی به طرف او افکنده نشده؟ یا [چرا] باغی ندارد که از آن بخورد؟ و ستمکاران گفتند: جز مردی افسون شده را پیروی نمی‏کنید، سپس فرمود: «بنگر چگونه برای تو مثل‏ها زدند، و گمراه شدند، و در نتیجه نمی‏توانند راهی بیابند»، و فرمود: ای محمد! «بزرگ و خجسته است او که اگر بخواهد بهتر از این را برای تو قرار می‏دهد: باغ‏هایی که جویبارها از زیر [درختان] آن روان خواهد بود، و برای تو کاخ‏ها پدید می‏آورد»، و بر او نازل کرد که: ای محمد! «و شاید تو برخی از آنچه را که به سویت وحی می‏شود، ترک گویی، و سینه‏ات بدان تنگ گردد که می‏گویند: چرا گنجی بر او فروفرستاده نشده، یا فرشته‏ای با او نیامده است؟ تو فقط هشدار دهنده‏ای، و خدا بر هر چیزی نگهبان [و ناظر] است»، و بر او فروفرستاد که: ای محمد! «و گفتند: چرا فرشته‏ای بر او نازل نشده است؟ و اگر فرشته‏ای فرود می‏آوردیم، قطعا کار، تمام شده بود، سپس مهلت نمیافتند، و اگر او را فرشته‏ای قرار می‏دادیم، حتما وی را [به صورت] مردی درمی‏آوردیم، و امر را بر آنان مشتبه می‏ساختیم، همان طور که آنان کار را بر دیگران مشتبه می‏سازند.» پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای عبدالله! اما این که گفتی: تو همچون ما می‏خوری، و می‏پنداری که: بدین سبب، نمی‏توانم پیامبر خدا باشم، [بدان که] کار [، تنها] دست خداست، هر چه بخواهد انجام می‏دهد، و آنچه بخواهد حکم می‏کند، و اوست که [همه کارهایش زیبا و] پسندیده است، تو، و هیچ کس دیگر با چرا و چگونه، نمی‏تواند به او اعتراض کند، آیا نمی‏بینی که چگونه خدای سبحان [، برای آزمون، و به کمال رساندن بندگان خود]، یکی را فقیر، و دیگری را غنی، فردی را ذلیل، و دیگری را عزیز، بعضی را سالم، و بعضی را بیمار، برخی را با آوازه، برخی را گمنام، قرار داده است؟ و همه از روزی خوران [خدای] اند، فقرا نباید بگویند: چرا ما را فقیر، و ایشان را غنی کرده‏ای؟ و گمنامان نباید بگویند: چرا ما را گمنام، و ایشان را با آوازه کرده‏ای؟ و آسیب دیدگان و بیماران نباید بگویند: چرا ما را آسیب دیده و بیمار، و ایشان را سالم کرده‏ای؟ و ذلیلان نباید بگویند: چرا ما را ذلیل، و ایشان را عزیز کرده‏ای؟ و زشت رویان نباید بگویند: چرا ما را زشت رو، و ایشان را زیبا کرده‏ای؟ اگر اعتراض کنند، [پروردگاری] پروردگارشان را نپذیرفته، با احکام [تقدیری] او، به ستیز برخاسته‏اند، و ناسپاسند. 
و پاسخ خدای سبحان به ایشان این است که: منم صاحب اختیاری که [هر کس را بخواهد] پائین می‏آورد، بالا می‏برد، بی‏نیاز می‏کند، نیازمند می‏سازد، عزیز می‏کند، ذلیل می‏سازد، سالم می‏کند، بیمار می‏سازد، و شما بندگان [آفریده] من هستید، که جز تسلیم، و فرمانبری از حکم من، چاره ندارید، اگر [حکمت‏های پر اسرار مرا] پذیرفتید، بندگان مؤمن من هستید، و اگر نپذیرفتید، ناسپاسانید که با کیفر من هلاک می‏شوید. 
سپس خدای سبحان بر پیامبر نازل کرد که: ای محمد! «بگو من مثل شما بشرم» یعنی می‏خورم [و زندگی می‏کنم]، «و [لی] به من وحی می‏شود که: خدای شما، خدای یگانه است»، یعنی به ایشان بگو: من در بشر بودن، مثل شما هستم، [نباید بگویید: حال که در بشر بودن، مثل هم هستیم، چون ما نبوت نداریم پس تو هم نداری، زیرا] پروردگارم، نبوت را ویژه من گردانیده است، نه شما، همان طور که غنا، و صحت، و جمال را ویژه برخی از بشر می‏کند، نه برخی دیگر. پس انکار نکنید که پیامبری را ویژه من کرده است. 
و اما این که گفتی: این پادشاه روم، و این پادشاه فارس است، که از جانب خود رسولی را نمی‏فرستند مگر آن که مال فراوان، و موقعیت بزرگ داشته باشد، قصرها، خانه‏ها [باغ‏ها]، خیمه و خرگاه، برده‏ها و خادمان [فراوان] داشته باشد، پروردگار جهانیان که از همه اینان بالاتر است، و اینان بندگان اویند، [بدان که:] تدبیر و حکم، تنها دست خداست، او طبق گمان و پندار و پیشنهاد تو عمل نمی‏کند، بلکه هر چه بخواهد انجام می‏دهد، و آنچه را بخواهد حکم می‏کند، و اوست که [همه کارهایش زیبا و] پسندیده است، ای عبدالله! او پیامبر خود را مبعوث کرد تا به مردم دینشان را بیاموزد، و به سوی پروردگارشان فرابخواند، و در این راه، در اوقات شب و روز بکوشد، اگر او قصرهایی داشت که در آن مخفی، و بردگان و خادمانی داشت که از مردم، مستورش می‏کردند، آیا رسالت خداوندی ضایع نمی‏شد، و کارها کند [و معطل] نمی‏گشت؟ آیا پادشاهان را نمی‏بینی که چون در حجاب [کاخ‏های] خود قرار گیرند، چگونه فساد و زشتی‏ها، از بی‏خبری آنان، رواج میابد؟ ای عبدالله! خدا مرا که ثروتی ندارم مبعوث کرد تا قدرت و شوکت خود را بر شما بشناساند، و شما را آگاه کند که او یاور پیامبر خود است، نه می‏توانید که او را بکشید، و نه از رسالتش بازدارید، که این بیشتر، قدرت خدا و عجز شما را نمایان می‏سازد، و خدا به زودی مرا بر شما پیروز می‏کند، و توان قتل و اسارت شما را [که سد راه کمال و حقید] پیدا می‏کنم، سپس مرا بر سرزمین‏های شما پیروز، و مؤمنان را که جز شما و هم کیشان شماست، بر آن چیره می‏سازد. و اما این که گفتی: اگر پیامبر بودی، بایستی فرشته‏ای همراه تو بود، تا تصدیقت می‏کرد و ما می‏دیدیم، بلکه اگر خدا می‏خواست پیامبری برای ما بفرستد، باید فرشته‏ای می‏فرستاد، نه بشری همچون ما، [بدان که] شما فرشته را با حواس خود نمی‏بینید، زیرا جسم ندارد، و در نامرئی بودن همچون هوای این عالم است، و چنانچه به توانایی دید شما افزوده گردد، و فرشته را ببینید، باز به شکل بشر که می‏شناسید جلوه می‏کند، تا سخنش را بفهمید، و خطاب و مرادش را دریابید، در این صورت، چگونه به صدق فرشته و حقانیت سخنش پی می‏برید؟ بلکه خداوند بشری را مبعوث کرد، و به دست او معجزاتی را - که از توانایی بشر بیرون است، و شما عمیقا از آن آگاهید، - آشکار کرد، تا از راه عجز بشری خود، پی ببرید که آنچه او آورده است معجزه است، و خود این، شهادت خدا به صدق پیامبر خواهد بود، و اگر این معجزات، به دست فرشته‏ای انجام می‏گرفت، چنان نبود که فرشتگان هم نوع او نتوانند انجام دهند، تا معجزه بشمار آید، آیا نمی‏بینی که پرواز پرندگان معجزه نیست؟ زیرا هر پرنده‏ای می‏تواند پرواز کند، آری اگر بشری، [بدون هیچ ابزار مادی،] همچون پرندگان پرواز کند، معجزه خواهد بود، پس خدای سبحان [که بشری را مبعوث کرده، نه فرشته‏ای را]، در اقامه حجت بر پیامبری، کار را بر شما آسان کرده است، [و این لطف خداست،] با این حال، شما پیشنهاد پیچیده‏ای می‏کنید که هیچ حجتی در آن نیست؟! و اما این که گفتی: تو مردی افسون شده‏ای [که نمی‏دانی چه می‏گویی]، چگونه چنین باشم با این که می‏دانید من در هوشمندی و خردمندی، بیش از شما سلامت دارم، آیا از لحظه تولد تا چهل سالگی [که مبعوث شدم]، گناهی، لغزشی، دروغی، خیانتی، گفتار اشتباهی، و یا نابخردی از من سراغ دارید؟ آیا می‏پندارید کسی در این مدت طولانی، با نیرو و توان خود مصون می‏ماند، یا با نیرو و توان خدایی؟ 
و این است فرموده خدای سبحان که: «بنگر چگونه برای تو مثل‏ها زدند، و گمراه شدند، در نتیجه نمی‏توانند» برای اثبات [افسون شدگی و] نابینایی تو، «راهی» و حجتی - بیش از ادعاهای باطلی که بطلانشان برایت محقق و آشکار است - «پیدا کنند». 
و اما این که گفتی: چرا این قرآن بر مرد بزرگی از آن دو شهر: ولید بن مغیره در مکه، یا عروه در طائف، نازل نشد؟ برای این است که خدای سبحان همچون تو مال دنیا را بزرگ نمی‏بیند، مال دنیا آنگونه که نزد تو مهم است نزد خدا مهم نیست، بلکه اگر دنیا در نزد او به اندازه بال پشه‏ای ارزش داشت، هیچ کافر و مخالفی را یک جرعه آب نمی‏داد، و [از سوی دیگر] تقسیم رحمت خداوندی با تو نیست، این خداست که رحمت‏های خود را، آنگونه که بخواهد، میان بندگانش تقسیم می‏کند، و او همچون تو از مال و موقعیت کسی حساب نمی‏برد، و به مال و موقعیت کسی طمع ندارد، تا به خاطر آن، پیامبرش کند، و همچون تو از روی هوا و هوس، کسی را دوست نمی‏دارد، تا ناشایسته را بر شایسته مقدم کند، رفتار خدا عادلانه است، و برای برترین مرتبه دین و کمال خود، کسی را برنمی‏گزیند مگر آن که بهترین مطیع، و کوشاترین خدمتگزار درگاهش باشد، و کسی را در پائین‏ترین مرتبه دین و کمال قرار نمی‏دهد مگر آن که سهل انگارترین مطیع درگاهش باشد، پس دیگر، خدا به مال و موقعیت کسی نگاه نمی‏کند، بلکه این مال و موقعیت نیز از فضل اوست و او به کسی بدهکار نیست. 
بنابراین نباید گفت: چون به بنده‏ای ثروت داده، پس بایستی پیامبری را هم به او دهد، نمی‏شود خدا را بر خلاف خواسته‏اش، مجبور و یا مازاد و تفضلات پیشینش، بر تفضل دیگری ملزم نمود، ای عبدالله! آیا نمی‏بینی که چگونه خداوند یکی را پولدار، ولی زشت رو، و یا زیبا، ولی فقیر، و یا شریف و بزرگوار، ولی نیازمند، و یا ثروتمند، ولی بی‏مقدار قرار داده است؟ نباید این ثروتمند بگوید، چرا به دارائیم زیبایی فلانی افزوده نشد؟ و یا زیبارو بگوید چرا به زیبائیم دارایی فلانی افزوده نشد؟ و یا شرافتمند بگوید: چرا به شرافتم ثروت فلانی افزوده نشد؟ و یا بی‏مقدار [و گمنام] بگوید: چرا به گمنامیم بزرگواری فلانی افزوده نشد؟ حکم [و تقدیر]، دست خداست، هر گونه بخواهد، تقسیم، و برابر خواسته خود عمل می‏کند، همه افعال او حکیمانه، و همه کارهایش [زیبا و] پسندیده است. 
و این است فرموده خدای سبحان که: «گفتند: چرا این قرآن بر مرد بزرگی از آن دو شهر نازل نشد؟» خدا [در پاسخ] فرمود: «آیا آنانند که رحمت پروردگارت را» ای محمد! «تقسیم می‏کنند؟ ما ابزار معاش آنان را در زندگی دنیا، میانشان تقسیم کرده‏ایم»، و آنان را به هم محتاج ساخته‏ایم، این را به مال او، و او را به کالای این، این را به خدمات او [، و او را به دارایی این]، پادشاهان مقتدر، و داراترین سرمایه داران را می‏بینی که به نوعی، به فقیرترین فقرا نیازمندند: یا به کالایی که این دارد، و او ندارد، و یا به خدماتی که این توانش را دارد، و پادشاه جز با او نمی‏تواند نیاز خود را برطرف کند، یا به علمی از علوم و حکمت‏ها که پادشاه ناچار است آن را از این فقیری که به پول او نیازمند است فراگیرد، و از دانش و رأی و معرفت او بهره برد، پادشاه نباید بگوید: چرا به دارایی من، دانش این فقیر نیفزود؟ و فقیر نباید بگوید: چرا به رأی و دانش، و فنون معرفتی من، دارایی این پادشاه اضافه نشد؟ خداوند می‏فرماید: «و برخی از آنان را از نظر درجات، بالاتر از بعضی دیگر قرار داده‏ایم، تا بعضی از آن‏ها بعضی دیگر را در خدمت گیرند»، سپس می‏فرماید: ای محمد! «و رحمت پروردگار تو از آنچه آنان» از اموال دنیا «می‏اندوزند بهتر است». و اما این که گفتی: «ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد تا از این زمین، چشمه‏ای برای ما بجوشانی، و...» تو به پیامبر خدا چیزهایی را پیشنهاد می‏کنی، که اگر برخی را بیاورد، دلیل پیامبریش نخواهد بود، شأن پیامبر خدا برتر از این است که از جهل جاهلان بهره ببرد، و با چیزی که حجبیت ندارد احتجاج کند، و برخی دیگر را اگر بیاورد تو هلاک خواهی شد، حجج و براهینی را باید آورد که بندگان خدا را به ایمان وادارد، نه هلاک کند، تو هلاکت خود می‏خواهی، در حالی که پروردگار عالمیان، به بندگان خود مهربان‏تر، و به مصالح آنان داناتر از آن است که آنچنان که خود می‏خواهند هلاکشان کند، و برخی نیز محال و غیر ممکن است، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله این [ها] را به تو می‏شناساند، و عذر و بهانه‏ات را بر می‏دارد، و بر تو راه مخالفت را می‏بندد، و با احتجاجات خود چنان وادار به تصدیقت می‏کند که مفری نداشته باشی، و برخی را نیز خود معترفی که در آن عناد و تمرد داری، نه حجتی را می‏پذیری، و نه به دلیلی گوش می‏دهی، و هر که چنین باشد، درمانش، کیفر آتش آسمانی خدا، یا دوزخ خدا، یا شمشیر اولیای خداست. 
پس این سخن تو - ای عبدالله! - که: «ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، تا از همین زمین مکه - که سنگلاخ، ناهموار، و کوهستانی است - چشمه‏ای برای ما بجوشانی، آن را وجین کن، و بشکافی، و از آن چشمه‏ها روان سازی، که ما به آن‏ها نیازمندیم»، تو این‏ها را می‏خواهی در حالی که نمی‏دانی معجزات خداوندی چیست؟ 
عبدالله! بگو ببینم چنانچه من خواسته تو را انجام دهم، آیا به همین سبب، پیامبر خواهم بود؟ به طائف که در آن، باغ‏ها داری بنگر، آیا تو زمین‏های ناهموار، و سخت [، و سنگلاخ] آنجا را اصلاح نکردی، و با وجین کردن، آماده [ی کشت] نساختی، و از آن چشمه‏ها نجوشاندی؟ 
گفت: آری. 
فرمود: آیا در این زمینه، همتایانی نیز داری؟ 
گفت: آری. 
فرمود: پس آیا با این کار، تو و ایشان، پیامبر شده‏اید؟ 
گفت: نه. 
فرمود: پس من نیز اگر آن را انجام دهم، دلیل بر پیامبریم نخواهد بود، این سخن تو جز این نیست که بگویی: ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، تا برخیزی، و راه بروی، یا همچون مردم، غذا بخوری. و اما این سخن تو - ای عبدالله! - که: [ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که] برای تو باغی از درختان خرما و انگور باشد، که از آن بخوری، و به ما بخورانی، و آشکارا از میان آن‏ها جویبارها روان سازی، آیا تو و همراهانت، در طائف، باغ‏های خرما و انگور - که از آن می‏خورید، و به دیگران می‏خورانید، آشکارا و از میان آن‏ها جویبارها روان می‏سازید - ندارید؟ آیا با این کار، پیامبر شده‏اید؟ 
گفت: نه. 
فرمود: پس چرا از رسول خدا چیزهایی را می‏طلبید که اگر بیاورد، دلیل بر صدقش نخواهد بود، بلکه اگر هم بیاورد، دلیل بر کذبش خواهد بود، زیرا به چیزی احتجاج می‏کند که دلیل بر پیامبری نیست، و با این کار، مردمان ساده در عقل و دین را فریب می‏دهد، در حالی که شأن رسول خدا برتر از این فریب‏هاست. 
و اما این سخن تو - ای عبدالله! - که: «یا چنان که ادعا می‏کنی، آسمان را پاره پاره بر سر ما فرواندازی، که خود به ما گفتی: و اگر پاره سنگی را در حال سقوط از آسمان ببینند، می‏گویند: ابری متراکم است»، [ای عبدالله!] در سقوط آسمان بر سر شما، نابودی و هلاکت است، آیا از رسول خدا می‏خواهی که با این کار، نابودت کند؟ رسول خدا به تو مهربانتر از این است، و تو را نابود نمی‏کند، بلکه حجت‏های خدا را بر تو اقامه می‏کند، و حجج الهی پیامبر تنها آنچه بندگان، پیشنهاد می‏کنند نیست، که آنان از مصالح و مفاسد [حقیقی] خود بی‏خبرند، و چه بسا پیشنهادهایشان با هم مختلف و متضاد است، که وقوع آن محال خواهد بود، زیرا ممکن است تو سقوط آسمان را بخواهی، و دیگری آن را نخواهد، بلکه بالا رفتن زمین به آسمان را بخواهد، که این خواسته‏ها، متفاوت و متضاد، و در نتیجه، وقوع آن غیر ممکن است، و [قدرت و] تدبیر خدا، بر محال، تعلق نمی‏گیرد. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: عبدالله! آیا طبیبی را دیده‏ای که بیماران خود را طبق پیشنهاد آنان مداوا کند؟ طبیب، برابر تشخیص خود، و مصلحت بیمار، درمان می‏دهد، خواه بیمار بپسندد، یا نه، و شما آن بیمارانید [که در ظلمات گمراهی و جهل و رذائل غوطه‏ورید]، و خدا طبیب شماست، اگر درمانش را بکار گیرید، شفایتان می‏دهد، و اگر سرپیچی کنید، بیمارتان گذارد، و بعد، ای عبدالله! تاکنون کجا دیده‏ای که قاضی، از مدعی حقی، برابر خواسته مدعی علیه، بینه بخواهد؟ که در این صورت، برای کسی بر دیگری، هیچ ادعا و حقی ثابت نخواهد شد، و میان ظالم و مظلوم، و راستگو و دروغگو فرقی نخواهد بود. 
و اما - ای عبدالله! - این سخن تو که: [ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد،] مگر آن که خدا و فرشتگان را در برابر ما حاضر کنی، آنچنان که آنان ما را، و ما ایشان را ببینیم، این از محال‏های آشکار است، پروردگار ما همچون آفریده‏های [جسمانی] خود نیست که بیاید و برود، و حرکت کند و برابر چیزی بایستد، تا بتوان او را حاضر کرد، این خواسته محالی است که وصف بت‏های ناتوان، ناقص، ناشنوا، نابینا، ناآگاه، و بی‏سود شماست. 
عبدالله! آیا در طائف، زمین‏های حاصلخیز و باغ‏ها، و در مکه، خانه‏ها و لوازم مورد نیازی که خدمتکارانی بر آن‏ها گمارده‏ای نداری؟ گفت: آری. فرمود: آیا به همه احوال [و امور] آنان خود رسیدگی می‏کنی، یا با نماینده‏های میان خود، و خدمتکاران؟ گفت: با نماینده‏ها. فرمود: اگر کارگران، کشاورزان، و خادمان تو به نماینده‏ها بگویند: ما نمایندگی شما را قبول نداریم، مگر آن که عبدالله بن ابی‏امیه را حاضر کنید، تا او را ببینیم، و هر چه از جانب او می‏گوئید از خودش بشنویم، آیا این را می‏پسندی، و به ایشان این حق را می‏دهی؟ 
گفت: نه. فرمود: پس نماینده‏های تو بایستی چه کنند؟ آیا نباید نشان صحیحی از تو بیاورند، تا صدقشان را برساند، و از ایشان بپذیرند؟ گفت: آری. فرمود: عبدالله! چنانچه نماینده تو با شنیدن آن بهانه، نزد تو برگردد، و بگوید: برخیز، و با من بیا، که آنان حضور تو را می‏خواهند، آیا این رفتار او ناپسند نیست؟ نمی‏گویی: تو نماینده من هستی، نه نصیحت کننده، یا امر کننده؟ 
گفت: آری. فرمود: پس چگونه به پیامبر خدا پیشنهادی می‏کنی که آن را از کشاورزان و کارگران، نسبت به نماینده خود نمی‏پذیری؟ و چگونه از پیامبر خدا می‏خواهی که نسبت به پروردگار خود، رفتار ناپسند کند، امرش دهد، نهیش کند، با این که این رفتار را از کشاورزان و کارگران، نسبت به نماینده خود نمی‏پسندی؟ این دلیل قاطعی است بر بی‏اساس بودن همه آنچه پیشنهاد کردی، ای عبدالله! و اما این سخن تو - ای عبدالله! - که: [ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که] برای تو خانه‏ای از طلا باشد، مگر خبر خانه‏های پر طلای عزیز مصر به تو نرسیده است؟ 
گفت: آری. فرمود: آیا عزیز مصر، به سبب آن‏ها پیامبر شد؟ گفت: نه. فرمود: پس خانه‏ای از طلا، برای من نیز دلیل پیامبری نخواهد بود، و محمد، برای حجج الهی، از نادانی تو بهره نمی‏برد. 
و اما این سخن تو که، [هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که] به آسمان بالا روی، و به بالا رفتن تو هم اطمینان نخواهیم داشت، مگر آن که بر ما کتابی که آن را بخوانیم فرود آوری، ای عبدالله! به آسمان بالا رفتن، از فرود آمدن دشوارتر است، و چنانچه تو - به اعتراف خودت - به بالا رفتن من ایمان نیاوری، به فرود آمدنم نیز ایمان نخواهی آورد. و گفتی: مگر آن که بر ما کتابی که آن را بخوانیم فرود آوری، با این همه، نمی‏دانم آیا ایمان بیاورم یا نه، عبدالله! تو خود [، با این سخن خود] معترفی که با حجت قائمه خداوند، عناد می‏ورزی، بنابراین [چاره و] درمانی نداری جز آن که با دست اولیای بشرش، یا فرشتگان آتشبانش، ادب شوی، و خدا سبحان برای ابطال هر آنچه پیشنهاد کردی، سخنی جامع و حکیمانه بر من نازل کرد، و فرمود: بگو - ای محمد! - پاک است پروردگار من، آیا من جز بشری که پیامبر است هستم؟ [آری] چه والا است شأن پروردگار من از این که - برابر پیشنهاد نادانان - هر ممکن و غیر ممکن را انجام دهد، آیا من جز بشری که پیامبر است هستم؟ جز حجت خدا را که عطایم فرموده نباید بیاورم، حق ندارم به پروردگار خود امر و نهی کنم، و پند دهم، تا همچون فرستاده پادشاهی به سوی مخالفانش باشم، که برگردد، و به پادشاه فرمان دهد تا برابر پیشنهاد آنان عمل کند. 
ابوجهل گفت: ای محمد! سخنی دارم، آیا قبول نداری که قوم موسی چون خواستند تا خدا را آشکارا به ایشان نشان دهد، با صاعقه، آتش گرفتند و سوختند؟ فرمود: آری. ابوجهل گفت: چنانچه پیامبر باشی، ما نیز بایستی آتش گرفته، بسوزیم، زیرا دشوارتر از خواسته آنان از تو می‏خواهیم، ایشان گفتند: «خدا را آشکارا به ما نشان ده»، و ما می‏گوئیم: هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد، مگر آن که خدا و فرشتگان را حاضر کنی تا ببینیم. 
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اباجهل! آیا قصه ابراهیم خلیل را چون به ملکوت عوالم عروج کرد نشنیده‏ای؟ این سخن پروردگار من است که: «و این گونه، ملکوت آسمان‏ها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین کنندگان باشد»، خداوند چون او را به آسمان برد، آنچنان بینایی او را نیرو داد که موجودات روی زمین، و درون آن را می‏دید، مرد و زنی را دید که زنا می‏کنند، نفرین کرد، و نابود شدند، مرد و زن دیگری را دید که زنا می‏کنند، باز نفرین کرد، و نابود شدند، مرد و زن سومی را دید که زنا می‏کنند، خواست تا نفرین کند، که خدای سبحان به او وحی فرمود: ای ابراهیم! از نفرین بر بندگانم دست بردار، که منم آن آمرزنده مهربان دلسوز بردبار، گناهان ایشان به من زیانی نمی‏رساند، همانگونه که طاعتشان نیز مرا سودی نمی‏بخشد، و من همچون تو برای تسکین خشم خود،با ایشان رفتار نمی‏کنم، از نفرین بندگانم دست بردار، که تو، تنها، بنده هشدار دهنده [هستی]، نه آن که در قلمرو ملک من، شریک، و یا بر من و بندگانم اختیاردار باشی، ارتباط بندگانم با من، در یکی از این سه حالت است: 
[1] - یا توبه می‏کنند، و از ایشان می‏پذیرم، و گناهانشان را می‏آمرزم، و عیب‏هایشان را می‏پوشانم. 
[2] - و یا کیفر خود را از ایشان باز می‏دارم، زیرا می‏دانم که در آینده، نسل ایشان، مؤمن خواهد بود، از این رو با پدران و مادران کافر ایشان مدارا می‏کنم، و کیفر خود را از ایشان برمی‏دارم، تا آن نسل مؤمن از ایشان به ظهور رسد، و چون از هم جدا شدند، عذابم به ایشان فرود آید، و بلایم ایشان را فراگیرد. 
[3] - و چنانچه این دو نبود، کیفری که [در آخرت] برای آنان آماده کرده‏ام، بزرگ‏تر از آن است که تو می‏خواهی، زیرا کیفر من بر طبق جلال و کبریاییم خواهد بود. 
ای ابراهیم! مرا با بندگانم بگذار، که به ایشان، من از تو مهربانترم، مرا با ایشان بگذار، که من آن مقتدر بردبار دانای حکیمی هستم، که با علم خود، ایشان را تدبیر، و قضا و قدر خود را در میانشان اجرا می‏کنم. 
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اباجهل! خدای سبحان از تو عذاب را برداشت، چون می‏داند که از صلب تو فرزند پاکیزه‏ای همچون عکرمه بیرون می‏آید، و در آینده، مسئولیتی از مسلمین را عهده‏دار می‏شود که اگر به قصد پیروی از خدا و پیامبرش باشد، نزد خدا، [محترم و] بزرگ خواهد بود، و اگر این نبود، عذاب بر تو نازل می‏شد. 
و نیز مهلت بقیه قریش که همچون خواسته تو را دارند، از آنروست که خدا می‏داند، در آینده برخی ایمان می‏آورند، و با ایمان خود به سعادت می‏رسند، پس خدای سبحان از سعادتش باز نمی‏دارد، و به او بخل نمی‏ورزد، و یا [می‏داند که] نسل او مؤمن است، از اینرو به پدرش فرصت می‏دهد، تا فرزندش را به سعادت برساند، اگر این محاسبه‏ها نبود، عذاب خدا بر همه شما فرود می‏آمد، به سوی آسمان بنگر! ابوجهل نگاه کرد، و دید از درهای گشوده آسمان، آتش‏ها [ی خشم خداوندی] فرود آمده، و آنچنان بالای سر ایشان نزدیک است، که حرارت آن را با شانه‏های خود حس می‏کنند، اندام ابوجهل و آن جماعت لرزید، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: نترسید، خدا با آن هلاکتان نمی‏کند، آن را تنها برای عبرت شما آشکار کرد، سپس نگریستند، و ناگاه از پشت [و صلب] خود، انواری را دیدند که بیرون آمد، و با ایشان روبرو شد، و بالایشان برد، و دور کرد، تا به آسمانی که از آن آمده بودند برگرداند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: برخی از این انوار، انوار کسانی از شماست که در آینده با ایمان به من، خدا به سعادتشان خواهد رساند، و برخی دیگر، انوار فرزندان پاک آینده، و با ایمان کسانی از شماست که به من ایمان نمی‏آورند. 


عن الامام العسکری علیه‏السلام: 
...: فقلت لأبی علی بن محمد علیهماالسلام: فهل کان رسول الله صلی الله علیه و آله یناظرهم اذ عانتوه و یحاجهم؟ قال: بلی، مرارا کثیرة، منها ما حکی الله من قولهم: (و قالوا ما لهذا الرسول یأکل الطعام و یمشی فی الأسواق لولا أنزل الیه ملک - الی قوله - رجلا مسحورا) [1] ، (و قالوا لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم) [2] ، (و قالوا لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا - الی قوله - کتابا نقرؤه) [3] . ثم قیل له فی آخر ذلک: لو کنت نبیا کموسی لنزلت علینا الصاعقة فی مسألتنا الیک، لأن مسألتنا أشد من مسألة قوم موسی لموسی. قال: و ذلک أن رسول الله صلی الله علیه و آله کان قاعدا ذات یوم بمکة، بفناء الکعبة، اذ اجتمع جماعة من رؤساء قریش منهم الولید بن المغیرة المخزومی، و أبوالبختری بن هشام، و أبوجهل بن هشام، و العاص بن وائل السهمی، و عبدالله بن أبی‏أمیة المخزومی، و کان معهم جمع ممن یلیهم کثیر، و رسول الله صلی الله علیه و آله فی نفر من أصحابه یقرأ علیهم کتاب الله و یؤدی الیهم عن الله أمره و نهیه. فقال المشرکون بعضهم لبعض: لقد استفحل [4] أمر محمد، و عظم خطبه، فتعالوا نبدأ بتقریعه و تبکیته [5] و توبیخه، و الاحتجاج علیه، و ابطال ما جاء به لیهون خطبه علی أصحابه، و یصغر قدره عندهم، فلعله ینزع عما هو فیه من غیه و باطله و تمرده و طغیانه، فان انتهی و الا عاملناه بالسیف الباتر. قال أبوجهل: فمن [ذا] الذی یلی کلامه و مجادلته؟ قال عبدالله بن أبی‏أمیة المخزومی: أنا الی ذلک، أفما ترضانی له قرنا حسیبا، و مجادلا کفیا. 
قال أبوجهل: بلی. فأتوه بأجمعهم، فابتدأ عبدالله بن أبی‏أمیة المخزومی، فقال: یا محمد! لقد ادعیت دعوی عظیمة، و قلت مقالا هائلا، زعمت أنک رسول الله رب العالمین، و ما ینبغی لرب العالمین و خالق الخلق أجمعین أن یکون مثلک رسولا له بشر مثلنا، تأکل کما نأکل، و تمشی فی الأسواق کما نمشی، فهذا ملک الروم، و هذا ملک الفرس لا یبعثان رسولا الا کثیر المال، عظیم الحال، له قصور و دور [و بساتین] و فساطیط و خیام و عبید و خدام، و رب العالمین فوق هؤلاء کلهم أجمعین، فهم عبیده، و لو کنت نبیا لکان معک ملک یصدقک و نشاهده، بل لو أراد الله أن یبعث الینا نبیا لکان انما یبعث الینا ملکا، لا بشرا مثلنا، ما أنت یا محمد! الا مسحورا، ولست بنبی. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: هل بقی من کلامک شی‏ء؟ قال: بلی، لو أراد الله أن یبعث رسولا لبعث أجل من فیما بیننا مالا، و أحسنه حالا، فهلا نزل هذا القران الذی تزعم أن الله أنزله علیک، و ابتعثک به رسولا (علی رجل من القریتین عظیم) [6] اما الولید بن المغیرة بمکة، و اما عروة بن مسعود الثقفی بالطائف. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: هل بقی من کلامک شی‏ء یا عبدالله؟! قال: بلی، (لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا) [7] بمکة هذه، فانها ذات حجارة و وعرة و جبال، تکسح أرضها و تحفرها، و تجری فیها العیون، فاننا الی ذلک محتاجون، أو تکون لک جنة من نخیل و عنب، فتأکل منها و تطعمنا، فتفجر الأنهار خلالها خلال تلک النخیل و الأعناب تفجیرا، أو تسقط السماء کما زعمت علینا کسفا، فانک قلت لنا: (و ان یروا کسفا من السماء ساقطا یقولوا سحاب مرکوم) [8] و لعلنا نقول ذلک. 
ثم قال: و لن نؤمن لک أو تأتی بالله و الملائکة قبیلا، تأتی به و بهم، و هم لنا مقابلون، أو یکون لک بیت من زخرف تعطینا منه، و تغنینا به، فلعلنا نطغی، فانک قلت لنا: (کلا ان الانسان لیطغی - أن رآه استغنی) [9] . ثم قال: أو ترقی فی السماء - أی تصعد فی السماء - ولن نؤمن لرقیک - لصعودک - حتی تنزل علینا کتابا نقرؤه من الله العزیز الحکیم، الی عبدالله بن أبی‏أمیة المخزومی و من معه بأن آمنوا بمحمد بن عبدالله بن عبدالمطلب، فانه رسولی، و صدقوه فی مقاله، فانه من عندی. ثم لا أدری یا محمد! اذا فعلت هذا کله أو من بک، أو لا أو من بک، بل لو رفعتنا الی السماء، و فتحت أبوابها، و أدخلتناها لقلنا انما سکرت أبصارنا و سحرتنا. فقال رسول‏الله صلی الله علیه و آله: یا عبدالله! أبقی شی‏ء من کلامک؟ قال: یا محمد! و لیس فیما أوردته علیک کفایة و بلاغ، ما بقی شی‏ء، فقل ما بدا لک، و أفصح عن نفسک ان کانت لک حجة، و آتنا بما سألناک. 
فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: اللهم! أنت السامع لکل صوت، و العالم بکل شی‏ء، تعلم ما قاله عبادک، فأنزل الله علیه: یا محمد! (و قالوا ما لهذا الرسول یأکل الطعام و یمشی فی الأسواق - الی قوله - رجلا مسحورا) [10] . 
ثم قال الله تعالی: (انظر کیف ضربوا لک الأمثال فضلوا فلا یستطیعون سبیلا) [11] ثم قال الله: یا محمد! (تبارک الذی ان شاء جعل لک خیرا من ذلک جنات تجری من تحتها الأنهار و یجعل لک قصورا) [12] ، و أنزل علیه: یا محمد! (فلعلک تارک بعض ما یوحی الیک و ضائق به صدرک) الآیة [13] ، و أنزل علیه: یا محمد! (و قالوا لولا أنزل علیه ملک ولو أنزلنا ملکا لقضی الأمر - الی قوله - و للبسنا علیهم ما یلبسون) [14] . 
فقال له رسول الله صلی الله علیه و آله: یا عبدالله! أما ما ذکرت من أنی آکل الطعام کما تأکلون، و زعمت أنه لا یجوز لأجل هذه أن أکون لله رسولا، فانما الأمر لله یفعل ما یشاء ویحکم ما یرید، و هو محمود، و لیس لک و لا لأحد الاعتراض علیه بلم و کیف. ألا تری أن الله تعالی کیف أفقر بعضا و أغنی بعضا، و أعز بعضا، و أذل بعضا، و أصح بعضا، و أسقم بعضا، و شرف بعضا، و وضع بعضا، و کلهم ممن یأکل الطعام. ثم لیس للفقراء أن یقولوا: لم أفقرتنا و أغنیتهم، و لا للوضعاء أن یقولوا: لم وضعتنا و شرفتهم، و لا للزمنی و الضعفاء أن یقولوا: لم أزمنتنا و أضعفتنا و صححتهم، و لا للأذلاء أن یقولوا: لم أذللتنا و أعززتهم، و لا لقبائح الصور أن یقولوا: لم قبحتنا و جملتهم، بل ان قالوا ذلک کانوا علی ربهم رادین، و له فی أحکامه منازعین، و به کافرین، و لکان جوابه لهم: [انی] انا الملک، الخافض، الرافع، المغنی، المفقر، المعز، المذل، المصحح، المسقم و أنتم العبید لیس لکم الا التسلیم لی، و الانقیاد لحکمی، فان سلمتم کنتم عبادا مؤمنین، و ان أبیتم کنتم بی کافرین، و بعقوباتی من الهالکین. ثم أنزل الله تعالی علیه: یا محمد! (قل انما أنا بشر مثلکم)، یعنی آکل الطعام (یوحی الی أنما الهلکم اله واحد) [15] ، یعنی قل لهم: أنا فی البشریة مثلکم، و لکن ربی خصنی بالنبوة دونکم، کما یخص بعض البشر بالغناء، و الصحة، و الجمال دون بعض من البشر، فلا تنکروا أن یخصنی أیضا بالنبوة. ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک: [ان] هذا ملک الروم، و ملک الفرس لا یبعثان رسولا الا کثیر المال، عظیم الحال، له قصور و دور و فساطیط و خیام و عبید و خدام، و رب العالمین فوق هؤلاء کلهم، فهم عبیده فان الله له التدبیر و الحکم، لا یفعل علی ظنک و حسبانک، و لا باقتراحک، بل یفعل ما یشاء، ویحکم ما یرید، و هو محمود، یا عبدالله! انما بعث الله نبیه لیعلم الناس دینهم، و یدعوهم الی ربهم، و یکد نفسه فی ذلک آناء اللیل و أطراف النهار، فلو کان صاحب قصور یحتجب فیها، و عبید و خدم یسترونه عن الناس ألیس کانت الرسالة تضیع، و الأمور تتباطأ، أو ما تری الملوک اذا احتجبوا کیف یجری الفساد و القبائح من حیث لا یعلمون به و لا یشعرون؟ 
یا عبدالله! و انما بعثنی الله و لا مال لی لیعرفکم قدرته و قوته، و أنه هو الناصر لرسوله، لا تقدرون علی قتله، و لا منعه من رسالته، فهذا أبین فی قدرته و فی عجزکم، و سوف یظفرنی الله بکم، فأوسعکم قتلا و أسرا، ثم یظفرنی الله ببلادکم، و یستولی علیها المؤمنون من دونکم، و دون من یوافقکم علی دینکم. ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک لی: ولو کنت نبیا لکان معک ملک یصدقک و نشاهده، بل لو أراد الله أن یبعث الینا نبیا لکان انما یبعث ملکا لا بشرا مثلنا، فالملک لا تشاهده حواسکم، لأنه من جنس هذا الهواء، لا لاعیان منه، و لو شاهدتموه - بأن یزاد فی قوی أبصارکم - لقلتم لیس هذا ملکا، بل هذا بشر، لأنه انما کان یظهر لکم بصورة البشر الذی قد ألفتموه، لتفهموا عنه مقاله، و تعرفوا به خطابه و مراده، فکیف کنتم تعلمون صدق الملک و أن ما یقوله حق؟ بل انما بعث الله بشرا، و أظهر علی یده المعجزات التی لیست فی طبائع البشر الذین قد علمتم ضمائر قلوبهم، فتعلمون بعجزکم عما جاء به أنه معجزة، و أن ذلک شهادة من الله تعالی بالصدق له، ولو ظهر لکم ملک علی یده ما یعجز عنه البشر، لم یکن فی ذلک ما یدلکم أن ذلک لیس فی طبائع سائر أجناسه من الملائکة حتی یصیر ذلک معجزا. ألا ترون أن الطیور التی تطیر لیس ذلک منها بمعجز، لأن لها أجناسا یقع منها مثل طیرانها، و لو أن آدمیا طار کطیرانها کان ذلک معجزا، فالله عزوجل سهل علیکم الأمر، و جعله بحیث تقوم علیکم حجته، و أنتم تقترحون عمل الصعب الذی لا حجة فیه؟! 
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک: ما أنت الا رجلا مسحورا، فکیف أکون کذلک، وقد تعلمون أنی فی صحة التمییز و العقل فوقکم؟ فهل جربتم علی منذ نشأت الی أن استکملت أربعین سنة جریرة، أو زلة، أو کذبة، أو خیانة، أو خطأ من القول، أو سفها من الرأی، أتظنون أن رجلا یعتصم طول هذه المدة بحول نفسه وقوتها، أو بحول الله وقوته، و ذلک ما قال الله تعالی: (انظر کیف ضربوا لک الأمثال فضلوا فلا یستطیعون سبیلا) [16] ، الی أن یثبتوا علیک عمی بحجة أکثر من دعاویهم الباطلة التی تبین علیک تحصیل بطلانها. 
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله و أما قولک: (لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم)، الولید بن المغیرة بمکة، أو عروة بالطائف، فان الله تعالی لیس یستعظم مال الدنیا کما تستعظمه أنت، و لا خطر له عنده کما [له] عندک، بل لو کانت الدنیا عنده تعدل جناح بعوضة لما سقی کافرا به، مخالفا شربة ماء، و لیس قسمة رحمة الله الیک، بل الله [هو] القاسم للرحمات، و الفاعل لما یشاء فی عبیده و امائه، و لیس هو عزوجل ممن یخاف أحدا، کما تخافه [أنت] لماله و حاله، فتعرفه بالنبوة لذلک، و لا ممن یطمع فی أحد فی ماله [أو فی حاله]، کما تطمع، فتخصه بالنبوة لذلک، و لا ممن یحب أحدا محبة الهوی کما تحب، فتقدم من لا یستحق التقدیم. و انما معاملته بالعدل، فلا یؤثر بأفضل مراتب الدین و جلاله الا الأفضل فی طاعته، و الأجد فی خدمته، و کذلک لا یؤخر فی مراتب الدین و جلاله الا أشدهم تباطئوا عن طاعته، و اذا کان هذا صفته لم ینظر الی مال و لا الی حال، بل هذا المال و الحال من تفضله، و لیس لأحد من عباده علیه ضربة لازب. فلا یقال اذا تفضل بالمال علی عبده: فلابد [من] أن یتفضل علیه بالنبوة أیضا، لأنه لیس لأحد اکراهه، علی خلاف مراده و لا الزامه تفضلا، لأنه تفضل قبله بنعمه. ألا تری یا عبدالله! کیف أغنی واحدا و قبح صورته؟ و یکف حسن صورة واحد و أفقره؟ و کیف شرف واحدا و أفقره؟ و کیف أغنی واحد و وضعه، ثم لیس لهذا الغنی أن یقول: وهلا أضیف الی یساری جمال فلان، و لا للجمیل أن یقول: هلا أضیف الی جمالی مال فلان، و لا للشریف أن یقول: هلا أضیف الی شرفی مال فلان، و لا للوضیع أن یقول: هلا أضیف الی ضعتی شرف فلان، ولکن الحکم لله، یقسم کیف یشاء و یفعل کما یشاء، و هو حکیم فی أفعاله، محمود فی أعماله. 
و ذلک قوله تعالی: (و قالوا لو لا نزل هذا القرآن علی رجل من القریتین عظیم) [17] قال الله تعالی: (أهم یقسمون رحمت ربک - یا محمد - نحن قسمنا بینهم معیشتهم فی الحیاة الدنیا) [18] فأحوجنا بعضا الی بعض، أحوجنا هذا الی مال ذلک، و أحوج ذاک الی سلعة هذا [و هذا] الی خدمته، فتری أجل الملوک و أغنی الأغنیاء محتاجا الی أفقر الفقراء فی ضرب من الضروب، اما سلعة معه لیست معه، و اما خدمة یصلح لها لا یتهیأ لذلک الملک أن یستغنی [الا] به، و اما باب من العلوم و الحکم، فهو فقیر الی أن یستفیدها من هذا الفقیر، فهذا الفقیر یحتاج الی مال ذلک الملک الغنی، و ذلک الملک یحتاج الی علم هذا الفقیر، أو رأیه، أو معرفته، ثم لیس للفقیر أن یقول: هلا اجتمع الی رأیی و علمی و ما أتصرف فیه من فنون الحکم مال هذا الملک الغنی، و لا للملک أن یقول: هلا اجتمع الی ملکی علم هذا الفقیر. ثم قال: (و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات لیتخذ بعضهم بعضا سخریا). ثم قال: یا محمد! (و رحمت ربک خیر مما یجمعون) [19] ، یجمع هؤلاء من أموال الدنیا. 
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: و أما قولک: (لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا) الی آخر ما قتلته، فانک اقترحت علی محمد رسول الله أشیاء: منها ما لو جاءک به لم یکن برهانا لنبوته، و رسول الله یرتفع عن أن یغتنم جهل الجاهلین، و یحتج علیهم بما لا حجة فیه. 
و منها ما لو جاءک به لکان معه هلاکک، و انما یؤتی بالحجج و البراهین لیلزم عباد الله الایمان بها، لا لیهلکوا بها، فانما اقترحت هلاکک، و رب العالمین أرحم بعباده، و أعلم بمصالحهم من أن یهلکهم کما یقترحون. و منها المحال الذی لا یصح و لا یجوز کونه، و رسول [الله] رب العالمین یعرفک ذلک، و یقطع معاذیرک، و یضیق علیک سبیل مخالفته، و یلجئک بحجج الله الی تصدیقه حتی لا یکون لک عنه محید و لا محیص. و منها ما قد اعترفت علی نفسک أنک فیه معاند متمرد، لا تقبل حجة، و لا تصغی الی برهان، و من کان کذلک فدواؤه عقاب النار، النازل من سمائه، أو فی جحیمه، أو بسیوف أولیائه. 
و أما قولک یا عبدالله!: (لن نؤمن لک حتی تفجر لنا من الأرض ینبوعا) بمکة، فانها ذات حجارة و صخور و جبال، تکسح أرضها و تحفرها، و تجری فیها العیون، فاننا الی ذلک محتاجون، فانک سألت هذا و أنت جاهل بدلائل الله تعالی. 
یا عبدالله! أرأیت لو فعلت هذا، کنت من أجل هذا نبیا، أرأیت الطائف التی لک فیها بساتین، أما کان هناک مواضع فاسدة صعبة أصلحتها، و ذللتها، و کسحتها، و أجریت فیها عیونا استنبطتها؟ 
قال: بلی. قال: و هل لک فی هذا نظراء؟ قال: بلی. [قال:] أفصرت بذلک أنت و هم أنبیاء؟ قال: لا. قال: فکذلک لا یصیر هذا حجة لمحمد لو فعله علی نبوته، فما هو الا کقولک: لن نؤمن لک حتی تقوم و تمشی علی الأرض، أو حتی تأکل الطعام کما یأکل الناس. 
و أما قولک یا عبدالله!: أو تکون لک جنة من نخیل و عنب فتأکل منها و تطعمنا و تفجر الأنهار خلالها تفجیرا، أو لیس لأصحابک ولک جنات من نخیل و عنب بالطائف تأکلون و تطعمون منها، و تفجرون الأنهار خلالها تفجیرا، أفصرتم أنبیاء بهذا؟ 
قال: لا. قال: فما بال اقتراحکم علی رسول الله أشیاء، لو کانت کما تقترحون لما دلت علی صدقه، بل لو تعاطاها لدل تعاطیه ایاها علی کذبه، لأنه حینئذ یحتج بما لا حجة فی

 



:: ادامه مطلب
خداوند نه جسم است و نه صورت‏
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : شنبه 19 مهر 1393 
مرحوم کلینی از سهل، و او از بشر بن بشار نیشابوری نقل می‏کند که گفت: 
به امام هادی علیه‏السلام نوشتم: کسانی که با ما [در این دیار] هستند درباره توحید اختلاف دارند، بعضی می‏گویند: او جسم است، و بعضی می‏گویند: او صورت است. 
امام هادی علیه‏السلام در پاسخم نوشت: پاک و منزه است آن خدایی که محدود نباشد، و در وصف نگنجد، و چیزی همانندش نباشد که «او را همانند نیست، و او شنوای بیناست». 
مرحوم صدوق با سند خود از محمد بن فرج رخجی نقل می‏کند که گفت: 
به امام هادی علیه‏السلام نامه نوشتم، و از او درباره گفتار هشام بن حکم که خدا جسم است، و گفتار هشام بن سالم که خدا صورت است پرسیدم. 
حضرت علیه‏السلام در پاسخم نوشت: سرگردانی سرگردانان را از خود دور کن، و از شیطان به خدا پناه بر، چنان نیست که آن دو هشام گفته‏اند. [و یا: این گفتار، گفتار آن دو هشام نیست]. 
و نیز از حمزة بن محمد نقل می‏کند که گفت: 
به امام هادی علیه‏السلام نامه نوشتم، و از آن جناب پیرامون جسم بودن و صورت داشتن خدا پرسیدم، در پاسخم نوشت: پاک و منزه است آن خدایی که هیچ چیز همانندش نیست. 
و نیز از ابن ابی دلف نقل می‏کند که گفت: 
از امام هادی علیه‏السلام درباره توحید پرسیدم، و عرض کردم: من گفتار هشام بن حکم را قبول دارم. 
حضرت علیه‏السلام ناراحت شد، و فرمود: شما با گفتار هشام چکار دارید؟! کسی که می‏پندارد خدای متعال جسم است از ما نیست، و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم، ای ابن ابی‏دلف! جسم حادث است، و خدا پدید آورنده، و تجسم بخش آن است. 

روی الکلینی: 
عن سهل، عن بشر بن بشار النیسابوری [1] قال: 
کتبت الی الرجل علیه‏السلام: أن من قبلنا قد اختلفوا فی التوحید، فمنهم من یقول: هو جسم، و منهم من یقول: هو صورة. فکتب الی: سبحان من لا یحد و لا یوصف، و لا یشبهه شی‏ء، و لیس کمثله شی‏ء، و هو السمیع البصیر [2] . 
قال الصدوق: حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق رحمه الله قال: حدثنا محمد بن یعقوب قال: حدثنا علی بن محمد رفعه، عن محمد بن الفرج الرخجی قال: کتبت الی أبی‏الحسن علیه‏السلام أسأله عما قال هشام بن الحکم فی الجسم، و هشام بن سالم فی الصورة، فکتب علیه‏السلام: دع عنک حیرة الحیران، و استعذ بالله من الشیطان، لیس القول ما قال الهشامان [3] . 
قال أیضا: حدثنا أحمد بن محمد بن یحیی العطار رحمه الله، عن أبیه، عن سهل بن زیاد، عن حمزة بن محمد قال: کتبت الی أبی‏الحسن علیه‏السلام أسأله عن الجسم، و الصورة، فکتب: سبحان من لیس کمثله شی‏ء [4] و قال أیضا: حدثنا محمد بن موسی بن المتوکل رحمه الله قال: حدثنا علی بن ابراهیم بن هاشم، عن أبیه، عن الصقر بن أبی دلف قال: سألت أباالحسن علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا علیهم‏السلام عن التوحید، و قلت له: انی أقول بقول هشام بن الحکم، فغضب علیه‏السلام ثم قال: ما لکم و لقول هشام، انه لیس منا من زعم أن الله عزوجل جسم، و نحن منه برآء فی الدنیا و الآخرة، یا ابن أبی دلف! ان الجسم محدث، والله محدثه و مجسمه [5] . 

پی نوشت ها:
[1] هو عم أبی‏عبدالله الشاذانی من أصحاب الهادی علیه‏السلام، معجم رجال الحدیث: 3: 313. 
[2] الکافی 1: 102 ح 9 و 5 و 8، التوحید: 101 ح 13، تفسیر نور الثقلین 4: 560 ح 17 و 18 و 19، بحارالأنوار: 294 ح 17 و ص 303 ح 38 مع اختلاف. 
[3] التوحید: 97 ح 2، الأمالی للصدوق: 351 ح 424، بحارالأنوار 3: 288 ح 3. 
[4] التوحید: 102 ح 17 و 16 مرسلة و زاد فی آخره: «و لا جسم و لا صورة». 
[5] التوحید: 104 ح 20، بحارالأنوار: 3: 291 ح 10 و 57: 81 ح 58، باختصار. 
 

 



:: ادامه مطلب
دنیا جایگاه سود و زیان
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : شنبه 19 مهر 1393 

ألدنیا سوق ربح فیها قوم و خسر آخرون. [1] . 
دنیا بازاری است که گروهی در آن سود برند و دسته‏ای زیان ببینند. 

پی نوشت ها: 
[1] تحف العقول، ص 483. 



:: ادامه مطلب
تفسیر آیه «ام تریدون ان تسئلوا رسولکم»
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : سه شنبه 15 مهر 1393 
امام حسن عسکری علیه‏السلام از امام هادی نقل می‏کند که فرمود: 
«ام تریدون» یعنی بلکه ای کفار قریش و یهود! شما از پیامبر خود همان معجزات پیشنهاد شده‏ای را - که نمی‏دانید آیا به صلاحتان هست یا نه - می‏خواهید که قبلا آن را از موسی خواستند، و به ایشان پیشنهاد کردند، [و گفتند] که: «ما هرگز به تو ایمان نمی‏آوریم تا خدا را آشکارا ببینیم، پس صاعقه شما را فروگرفت». «و من یتبدل الکفر بالایمان» یعنی پس از پاسخ پیامبر صلی الله علیه و آله به ایشان که: آن درخواست پیشنهادی به خدا به مصلحتشان نیست، و اگر هم، درست [و مصلحت] باشد، پس از آوردن خدا آن معجزات را، «چنانچه کسی کفر را با ایمان عوض کرد» یعنی به معجزات ایمان نیاورد، یا چون فهمید به مصلحت نیست، و باید به همان براهین و معجزات موجود اکتفا کند، قبول ننماید، و کفر را با ایمان عوض کند، لجاجت کند، و حجت راستین حق را نپذیرد: «فقد ضل سواء السبیل»: یعنی از راهی که به بهشت می‏رسد، گمراه، و در راهی که به دوزخ می‏رسد گام نهاده است. 
امام علیه‏السلام فرمود: خدای سبحان به یهود می‏فرماید: ای یهود! بلکه پس از آن آیاتی که به شما دادیم، از پیامبر خود [همان را] می‏خواهید [، که قبلا از موسی خواستند]، و تفصیل آن این است که: ده نفر یهودی تصمیم گرفتند تا پیامبر را بیازارند، و با خواسته‏هایی در زحمتش افکنند، در این حال بودند که عربی بادیه نشین با کوله بار سنگین سربسته‏ای که چیز ناشناخته‏ای در آن بود، و آن را با عصا بر دوش خود حمل می‏کرد، وارد شد، و گفت: ای محمد! خواسته مرا پاسخ ده. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای برادر عرب! این یهود پیش از تو آمده‏اند، آیا اجازه می‏دهی ابتدا خواسته ایشان را برآورم؟ اعرابی گفت: نه، زیرا من غریب و مسافرم. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: حال که غریب و مسافری، تو سزاوارتری. اعرابی گفت: و سخن دیگر. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: چیست؟ گفت: ایشان اهل کتاب‏اند که می‏پندارند حق است، و من اطمینان ندارم که تو چیزی بگویی، و ایشان با تو همراهی کنند، و آن را بپذیرند تا مردم را از دینشان گمراه کنند، من به این قانع نمی‏شوم، من جز حجتی آشکار نمی‏پذیرم. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: علی کجاست؟ علی علیه‏السلام را فراخواند، او آمد و در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله قرار گرفت. اعرابی گفت: ای محمد! من با تو گفتگو دارم، این را چه کار داری؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای اعرابی! تو بیان [و حجتی آشکار] خواستی، و این، بیان رسا، و دارای علم کامل است، من شهر حکمتم، و این در آن است، هر که حکمت و علم می‏خواهد، باید از در آن، درآید. آری، چون علی علیه‏السلام، جلوی پیامبر صلی الله علیه و آله نمایان شد، پیامبر صلی الله علیه و آله با صدای بلند فرمود: ای بندگان خدا! هر که می‏خواهد آدم را در شکوهش، شیث را در حکمتش، ادریس را در شرافت و هیبتش، نوح را در شکرگزاری و بندگی پروردگارش، ابراهیم را در دوستی و وفاداریش، موسی را در دشمنی و نبرد با هر دشمن خدایش، و عیسی را در دوستداری هر مؤمن و نیک رفتاریش ببیند، به این علی بن ابی‏طالب بنگرد. این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله از سویی بر ایمان مؤمنان، و از سوی دیگر بر نفاق منافقان افزود. اعرابی گفت: ای محمد! این چنین پسر عموی خود را می‏ستایی، زیرا شرافت او، شرافت تو، و عزت او، عزت تو است. من از او چیزی را نمی‏پذیرم مگر آن که این سوسمار - که در شهادتش احتمال تباهی و بطلان نیست - شهادت دهد. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای برادر عرب! آن را از کوله‏بار خود بیرون آر، و بخواه تا شهادت دهد، که به پیامبری من، و فضیلت برادرم علی، شهادت خواهد داد. اعرابی گفت: من در شکار آن زحمت کشیده‏ام، می‏ترسم خیز بردارد و فرار کند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: نترس، فرار نمی‏کند، بلکه می‏ایستد و شهادت می‏دهد. اعرابی گفت: می‏ترسم فرار کند. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: اگر فرار کرد، همین تو را بس که حجت داشته باشی ما را تکذیب کنی، فرار نمی‏کند، بلکه در حق ما شهادت می‏دهد، اگر شهادت داد، آزادش کن تا عوضی بهتر از آنت دهم. 
پس اعرابی آن را بیرون آورد، و بر زمین گذاشت، و او رو به پیامبر صلی الله علیه و آله ایستاد، و گونه‏های خود را به خاک مالید، و سر برداشت، و خدا به سخنش آورد و گفت: شهادت می‏دهم که هیچ معبود به حقی جز خدا نیست که یگانه و بی‏شریک است، و شهادت می‏دهم که محمد، بنده و فرستاده و برگزیده اوست، که سرور رسولان، و بهترین همه آدمیان، و خاتم پیامبران، و رهبر سپیدرویان است، و شهادت می‏دهم که این برادرت علی بن ابی‏طالب، به همان اوصاف و فضیلت است که خود فرمودی: و دوستانش در بهشت، محترمند، و دشمنانش در دوزخ، خوارند. 
آن عرب بادیه نشین، در حالی که می‏گریست گفت: ای رسول خدا! من نیز شهادت می‏دهم به آنچه این سوسمار شهادت داد، آیات و معجزاتی می‏بینم که از پذیرش آن، چاره‏ای ندارم. 
سپس رو به یهود کرد و گفت: وای بر شما! بعد از این معجزه، دیگر چه می‏خواهید، و کدام معجزه‏ای را می‏جویید؟! چاره‏ای ندارید جز آن که ایمان بیاورید، یا همه نابود شوید. پس همه آن یهود ایمان آوردند، و گفتند: ای برادر عرب! برکت سوسمارت بر ما، چه بزرگ بود. 
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: این سوسمار را که به خدا و پیامبر و برادر پیامبرش ایمان آورد، و شاهد حق شد، آزاد کن تا خدای سبحان عوضی بهتر از آن به تو عطا کند، اینک این سوسمار، بر دیگر هم نوعان خود، برتری دارد، شایسته نیست که شکار و اسیر باشد. پس سوسمار صدا زد: ای رسول خدا! مرا آزاد کن، و عوض آن را بر عهده خودم بگذار. 
اعرابی گفت: به عوض تو امید نیست. سوسمار گفت: برو به سوی همان سوراخی که مرا از آن گرفتی که در آن ده هزار دینار خسروانی، و سیصد هزار درهم است، آن را بردار. اعرابی گفت: چه کنم، این مردم که اینجا هستند این سخن را از این سوسمار شنیدند، اینک من خسته‏ام، و ایمن نیستم که آسوده حالی برود و آن را بردارد. سوسمار گفت: ای برادر عرب! خدای سبحان، آن را عوض تو از من قرار داده، او نمی‏گذارد پیش از تو کسی آن را بردارد، و کسی آهنگ آن را نمی‏کند مگر آن که خدا هلاکش می‏کند. اعرابی خسته بود، و کمی راه پیمود، گروهی از منافقان که نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بودند، پیش افتادند، و دست در آن سوراخ کردند تا آن را بردارند، که ناگاه افعی بزرگی بر آنان حمله کرد، و آنان را گزید، و کشت، و ایستاد تا اعرابی رسید، و به او گفت: ای برادر عرب! ببین چگونه خدا مرا برای حفظ مال تو که عوض سوسمار است، مأمور کشتن اینان کرد، خدا مرا نگهبان آن کرده بود، اینک آن را بردار. اعرابی آن درهم و دینارها را بیرون آورد. و نتوانست که با خود حمل کند، افعی گفت: ریسمان کمر خود را بگشا، و یک سر آن را به این دو کیسه، و سر دیگر آن را به دم من ببند، که من آن را تا منزلت می‏کشم، و از تو و آن نگهبانی می‏کنم. افعی آن را آورد، و نگهبان اعرابی و اموالش بود تا با آن‏ها زمین‏های حاصلخیز و املاک و باغ‏ها خرید، سپس جدا شد، و برگشت. 


البقرة: 108. 
قال الامام [الحسن بن علی العسکری] علیه‏السلام: 
قال علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا علیهم‏السلام: 
(أم تریدون) بل تریدون یا کفار قریش و الیهود! (أن تسئلوا رسولکم) ما تقترحونه من الآیات التی لا تعلمون هل فیها صلاحکم، أو فسادکم (کما سئل موسی من قبل)، و اقترح علیه لما قیل له: (لن نؤمن لک حتی نری الله جهرة فأخذتکم الصاعقة) [1] . (و من یتبدل الکفر بالایمان) بعد جواب الرسول له ان ما سأله لا یصلح اقتراحه علی الله، و بعد ما یظهر الله تعالی له ما اقترح ان کان صوابا. (و من یتبدل الکفر بالایمان) بأن لا یؤمن عند مشاهدة ما یقترح من الآیات، أو لا یؤمن اذا عرف أنه لیس له أن یقترح، و أنه یجب أن یکتفی بما قد أقامه الله تعالی من الدلالات، و أوضحه من الآیات البینات، فیتبدل الکفر بالایمان بأن یعاند، و لا یلتزم الحجة القائمة علیه، (فقد ضل سواء السبیل) أخطأ قصد الطرق المؤدیة الی الجنان، و أخذ فی الطرق المؤدیة الی النیران. 
قال علیه‏السلام: قال الله تعالی [للیهود]: یا أیها الیهود! (أم تریدون) بل تریدون من بعد ما آتیناکم (أن تسئلوا رسولکم). و ذلک أن النبی صلی الله علیه و آله قصده عشرة من الیهود یریدون أن یتعنتوه [2] و یسألوه عن أشیاء، یریدون أن یتعانتوه بها، فبینا هم کذلک اذ جاء أعرابی کأنما یدفع فی قفاه، قد علق علی عصا علی عاتقه جرابا مشدود الرأس، فیه شی‏ء قد ملأه لا یدرون ما هو، فقال: یا محمد! أجبنی عما أسألک. 
فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: یا أخا العرب! قد سبقک الیهود [لیسألوا]، أفتأذن لهم حتی أبدأ بههم؟ فقال الأعرابی: لا، فانی غریب مجتاز. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: فأنت اذا أحق منهم لغربتک و اجتیازک. فقال الأعرابی: و لفظة أخری. قال رسول الله صلی الله علیه و آله: ما هی؟ قال: ان هؤلاء أهل کتاب، یدعونه و یزعمونه حقا، ولست آمن ان تقول شیئا یواطئونک علیه و یصدقونک، لیفتنوا الناس عن دینهم، و أنا لا أقنع بمثل هذا، لا أقنع الا بأمر بین. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: أین علی بن أبی‏طالب علیه‏السلام؟ فدعی بعلی، فجاء حتی قرب من رسول الله صلی الله علیه و آله. فقال الأعرابی: یا محمد! و ما تصنع بهذا فی محاورتی ایاک؟ 
قال: یا أعرابی! سألت البیان، و هذا البیان الشافی، و صاحب العلم الکافی، أنا مدینة الحکمة و هذا بابها، فمن أراد الحکمة و العلم فلیأت الباب. فلما مثل بین یدی رسول الله صلی الله علیه و آله، قال رسول الله صلی الله علیه و آله بأعلی صوته: یا عباد الله! من أراد أن ینظر الی آدم فی جلالته، و الی شیث فی حکمته، و الی ادریس فی نباهته و مهابته، و الی نوح فی شکره لربه و عبادته، و الی ابراهیم فی خلته و وفائه، و الی موسی فی بغض کل عدو الله و منابذته، و الی عیسی فی حب کل مؤمن و حسن معاشرته، فلینظر الی علی بن أبی‏طالب هذا، فأما المؤمنون فازدادوا بذلک ایمانا، و أما المنافقون فازداد نفاقهم. فقال الأعرابی: یا محمد! هکذا مدحک لابن عمک، ان شرفه شرفک، و عزه عزک، ولست أقبل من هذا شیئا الا بشهادة من لا تحتمل شهادته بطلانا و لا فسادا بشهادة هذا الضب. فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: یا أخا العرب! فأخرجه من جرابک لتستشهده، فیشهد لی بالنبوة، و لأخی هذا بالفضیلة. 
فقال الأعرابی: لقد تعبت فی اصطیاده، و أنا خائف أن یطفر و یهرب. 
فقال رسول الله: لا تخف، فانه لا یطفر [و لا یهرب]، بل یقف، و یشهد لنا بتصدیقنا و تفضیلنا. 
فقال الأعرابی: [انی] أخاف أن یطفر، فقال رسول الله صلی الله علیه و آله: فان طفر فقد کفاک به تکذیبا لنا، و احتجاجا علینا، و لن یطفر، و لکنه سیشهد لنا بشهادة الحق، فاذا فعل ذلک فخل سبیله، فان محمدا یعوضک عنه ما هو خیر لک منه. 
فأخرجه الأعرابی من الجراب، و وضعه علی الأرض، فوقف و استقبل رسول الله صلی الله علیه و آله، و مرغ خدیه فی التراب، ثم رفع رأسه، و أنطقه الله تعالی، فقال: أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له، و أشهد أن محمدا عبده و رسوله وصفیه، و سید المرسلین، و أفضل الخلق أجمعین، و خاتم النبیین، و قائد الغر المحجلین، و أشهد أن أخاک هذا علی بن أبی‏طالب علی الوصف الذی وصفته، و بالفضل الذی ذکرته، و أن أولیاءه فی الجنان یکرمون، و أن أعداءه فی النار یهانون. فقال الأعرابی و هو یبکی: یا رسول الله! و أنا أشهد بما شهد به هذا الضب، فقد رأیت و شاهدت و سمعت ما لیس لی عنه معدل و لا محیص. ثم أقبل الأعرابی الی الیهود، فقال: ویلکم! أی آیة بعد هذه تریدون، و معجزة بعد هذه تقترحون، لیس الا أن تؤمنوا، أو تهلکوا أجمعین. 
فآمن أولئک الیهود کلهم، و قالوا: عظمت برکة ضبک علینا، یا أخا العرب! 
ثم قال رسول الله صلی الله علیه و آله: خل الضب علی أن یعوضک الله عزوجل [عنه ما هو خیر] منه، فانه ضب مؤمن بالله و برسوله، و بأخی رسوله شاهد بالحق، ما ینبغی أن یکون مصیدا، و لا أسیرا، ولکنه یکون مخلی سربه، [تکون له مزیة] علی سائر الضباب بما فضله الله أمیرا. فناداه الضب: یا رسول الله! فخلنی و ولنی تعویضه لأعوضه. 
فقال الأعرابی: و ما عساک تعوضنی؟! قال: تذهب الی الجحر الذی أخذتنی منه، ففیه عشرة آلاف دینار خسروانیة، و ثلاثمائة ألف درهم، فخذها. قال الأعرابی: کیف أصنع قد سمع هذا من هذا الضب جماعات الحاضرین هاهنا، و أنا متعب، فلن آمن ممن هو مستریح یذهب الی هناک فیأخذه. فقال الضب: یا أخا العرب! ان الله تعالی قد جعله لک عوضا منی، فما کان لیترک أحدا یسبقک الیه، و لا یروم أحد أخذه الا أهلکه الله. و کان الأعرابی تعبا، فمشی قلیلا، و سبقه الی الجحر جماعة من المنافقین کانوا بحضرة رسول الله صلی الله علیه و آله، فأدخلوا أیدیهم الی الجحر لیتناولوا منه ما سمعوا، فخرجت علیهم أفعی عظیمة، فلسعتهم و قتلتهم، و وقفت حتی حضر الأعرابی. فقالت له: یا أخا العرب! انظر الی هؤلاء کیف أمرنی الله بقتلهم دون مالک الذی هو عوض ضبک، و جعلنی حافظته، فتناوله. 
فاستخرج الأعرابی الدراهم و الدنانیر، فلم یطق احتمالها، فنادته الأفعی: خذ الحبل الذی فی وسطک، وشده بالکیسین، ثم شد الحبل فی ذنبی فانی سأجره لک الی منزلک، و أنا فیه حارسک و حارس مالک هذا. فجاءت الأفعی، فما زالت تحرسه و المال الی أن فرقه الأعرابی فی ضیاع و عقار و بساتین اشتراها، ثم انصرفت الأفعی [3] . 

پی نوشت ها:
[1] البقرة: 55. 
[2] العنت بالتحریک: الهلاک واصله المشقة و الصعوبة، و التعنت: طلب العنت، و هو الأمر المشاق. مجمع البحرین 2: 257، (عنت). 
[3] التفسیر المنسوب الی الامام العسکری علیه‏السلام: 496 ح 313، بحارالأنوار 17: 421 ح 47، و 9: 183 ح 12. 
 

 



:: ادامه مطلب
توحید و بی ‏همتایی‏
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : سه شنبه 15 مهر 1393 
صدوق رحمه الله با سند خود از فتح جرجانی نقل می‏کند که گفت: 
هنگام بازگشتم از مکه به خراسان، امام هادی علیه‏السلام را - که رهسپار عراق بود - دیدم، و شنیدم که می‏فرمود: هر کس از خدا حساب برد دیگران از او حساب می‏برند، و هر کس از خدا فرمان برد فرمانش می‏برند. 
پنهانی خدمت آنجناب مشرف شدم و سلام کردم، حضرت علیه‏السلام، پاسخ سلامم را داد و فرمود: ای فتح! هر کس خدا را خشنود کند از خشم مردم نهراسد، و هر کس خدا را ناخشنود کند سزاست که خشم مردم بر او چیره گردد، و حقا که آفریدگار جز به آنچه خود را ستوده توصیف نشود، و چگونه توصیف شود آنکه حواس از ادراک او، و عقول از رسیدن به (کنه) او، و تصورات از محدود کردن او، و دیدگان از احاطه به او ناتوانند، او از آنچه توصیف کنندگان بگویند برتر، و از آنچه ستایش کنندگان بستایند والاتر است، در عین نزدیکی دور است و در عین دوری نزدیک، پس دور است و نزدیک، و نزدیک است و دور. 
او «چگونه» را «چگونه» کرده است، پس نباید گفت: «چگونه است؟»، و او «جا» را «جا» کرده است، پس نباید گفت: «کجاست؟»، زیرا او آفریننده «چگونه بودن» ها، و «جا داشتن» هاست. ای فتح! هر جسمی با غذا (و نیروی بیرونی) پرورانده می‏شود جز آفریدگار روزی ده، زیرا او جسم‏ها را جسم کرده است، و خود، جسم و صورت نباشد، او تجزیه بردار، و حدپذیر نیست، و فزونی و کاهش نیابد، پاک و منزه است از هر وجود مرکب (از ماده و صورت، یا جنس و فصل) که خود، آن را در وجود (عینی و ذهنی) اجسام نهاده است، و او لطیف (و به همه ناپیداها دانا)، آگاه، شنوا، یگانه، یکتا و بی‏نیاز است که نزاد، و زاده نشد، و برایش همتایی نیست. 
او پدیده آورنده همه چیزها، و تجسم بخش همه اجسام، و صورتگر همه صورت‏هاست، اگر چنان بود که «مشبهه» [1] می‏گویند، آفریدگار از آفریده، و رازق از مرزوق، و پدید آورنده از پدیده شناخته نمی‏شد، لکن او پدید آورنده (ی همه ملک و ملکوت) است، (پس) فرق است میان خدا (که عین الوجود است)، و میان آنکه خدا او را جسم کرده، و صورتش بخشیده، و چیزش ساخته است (که دارای وجود شده‏اند)، زیرا هیچ چیز (در ردیف و) همانند او نیست. 
فتح می‏گوید عرض کردم: خدا یکی است، و انسان نیز یکی، پس آیا در «یکی بودن» همانند نیستند؟ امام هادی علیه‏السلام فرمود: خدا تو را بر دین خود پایدار بدارد، نه چنان است که گفتی، آن همانندی (که نفی شد) در معانی (و حقائق) است، اما در اسماء (و الفاظ، همانندی و) یکی بودن وجود دارد، و آن یکی بودن در دلالت الفاظ بر (مفاهیم و) معانی است، (اما این دلیل نمی‏شود که خود معانی و حقائق نیز یکی باشند)، و آن به اینست که: اگر چه گفته می‏شود «انسان یکی است»، و با این بیان خبر می‏دهیم که جسم او یکی است و دو تا نیست، ولی یکی (بودن جسم او حقیقی) نیست، (بلکه اعتباری است)، زیرا اندام‏ها و رنگ‏های او (فراوان و) گوناگون است، و مرکب از اجزایی است که برابر نیستند، خون او غیر از گوشتش، و گوشت او غیر از خونش، و عصب او غیر از رگهایش، و موی او غیر از پوستش، و سیاهی او غیر از سفیدیش می‏باشد، و بقیه اجزایش نیز چنین‏اند، پس انسان یکی است در اسم، نه در معنی (و حقیقت)، و یگانگی خدای سبحان آنچنان (حقیقی و مطلق) است که آن را دیگران ندارند، و هیچگونه گوناگونی و ناهمسانی، و فزونی و کاستی (که نمایانگر حد و قید و تکثر باشد) در او نیست، ولی انسان آفریده و مخلوق، مرکب از اجزاء گوناگون و جواهر ناهمگونی است که با ترکیب و اجتماع، (اعتبارا) یکی شده است. 
عرض کردم: این که فرمودی : (خدای) لطیف، آن را برایم تفسیر کن، زیرا می‏دانم که لطف او غیر از لطف دیگران است، و با هم فرق دارند، دوست دارم آن را برایم بیان فرمایی. 
فرمود: ای فتح! این که گفتم (خدای) لطیف، به خاطر آفریده‏های لطیف، و علم او به پدیده‏های بسیار خرد و ناپیداست، آیا اثر صنع او را در گیاهان لطیف و غیر آن، و در اندام‏های لطیف جانداران همچون پرنده‏های ریز و پشه و کوچکتر از آنان که به چشم نمی‏آیند بلکه از خردی، نر و ماده، و نوزاد و سالمند آنان از هم ناشناخته مانده‏اند نمی‏بینی؟! و چون ما ریزی آنان را در حوزه لطافتشان می‏بینیم، و نیز راهیابی آنان را برای آمیزش، و فرار از مرگ، و (در برخی) جمع نیازمندی‏های خود از آنچه در ژرفای دریاها، و پوست درختان، و بیابان‏های خشک و بی‏آب و سبزه، و نیز تفاهم با هم در گفتگویشان، و آنچه نوزادانشان از آنان می‏فهمند، و نیز آوردن غذا برای نوزادانشان، و نیز سازگاری (و هماهنگی) رنگ آنان را سرخی با زردی، و سفیدی با سرخی می‏بینیم، پی می‏بریم که آفریدگار آنان لطیف است، و نیز می‏دانیم که هر سازنده‏ای مصنوع خود را از چیزی (که ماده خام آن است) می‏سازد، و خدای لطیف بزرگوار، (از نو) می‏آفریند نه از چیزی. عرض کردم: فدایت شوم مگر غیر از آفریدگار متعال آفریدگاری هست؟ فرمود: خدای متعال می‏فرماید: «آفرین باد بر خدا که بهترین آفرینندگان است»، پس او خبر داده است که در میان بندگانش آفرینندگانی هست، از جمله آن‏ها عیسی بن مریم است که به اذن خدا از گل همچون پرنده آفرید، و در آن دمید و به خواست خدا پرنده شد، و سامری برای بنی اسرائیل پیکر گوساله‏ای که صدایی داشت آفرید. 
عرض کردم: عیسی علیه‏السلام از گل پرنده آفرید تا دلیل بر پیامبریش باشد، و سامری پیکر گوساله‏ای آفرید تا پیامبری موسی علیه‏السلام را بشکند، آیا این را نیز خدا خواسته است؟! 
این شگفت‏آور است! فرمود: جناب فتح! خدا دو اراده و خواسته دارد: اراده تکوینی و اراده تشریعی، (با اراده تشریعی) نهی می‏کند و (با اراده تکوینی) می‏خواهد، و نیز با اراده تشریعی) امر می‏کند و (با اراده تکوینی) نمی‏خواهد، آیا نمی‏بینی که آدم و همسرش را از خوردن آن درخت نهی فرمود ولی آن را اراده فرمود؟ اگر نخواسته بود نمی‏خوردند، وگرنه خواسته آنان بر خواسته خدا غالب می‏شد، و به ابراهیم دستور داد تا فرزندش اسماعیل را سر ببرد ولی اراده فرمود که نبرد، و اگر نخواسته بود خواسته ابراهیم بر خواسته خدای سبحان غالب می‏شد. 
عرض کردم: (آقا جان!) خدا اندوه و غم دلت را برطرف کند که غم و اندوه مرا برطرف کردی، اینک بیان فرما این که فرمودی: (خدای) شنوای بینا، آیا او با گوش می‏شنود و با چشم می‏بیند؟ 
فرمود: خدا با همان که می‏بیند می‏شنود، و با همان که می‏شنود می‏بیند، می‏بیند اما نه با چشمی همچون چشم آفریده‏ها (ی خود)، و می‏شنود اما نه با گوشی همچون گوش شنوندگان، آری چون بر خدا هیچ ناپیدایی - حتی ردپای یک مور ریز و سیاه بر صخره‏ای درشت و ناهموار، در شب بسیار تاریک، و در زیر خاک و دریاها - مخفی نیست می‏گوئیم که: او بیناست، نه با همچون چشم آفریدگان، و نیز چون انواع زبان‏ها بر او پیچیده و مشتبه نمی‏شود، و هیچ شنیدنی او را از شنیدن دیگر باز نمی‏دارد می‏گوئیم که او شنواست نه با همچون گوش شنوندگان. عرض کردم: فدایت شوم یک سئوال دیگر مانده است. فرمود: آفرین بر پدرت (که فرزندی چون تو دارد)! بپرس. عرض کردم: آیا خدای سرمدی می‏داند آنچه که نیست اگر بود چگونه بود؟ فرمود: جناب فتح! پرسش‏های تو دشوار است. آیا نشنیده‏ای که خدا می‏فرماید: «اگر در زمین و آسمان جز خدا خدایانی دیگر بود قطعا تباه می‏شدند»، و می‏فرماید: «و حتما بعضی از آنان بر بعض دیگر تفوق می‏جستند»، و از اهل دوزخ نقل می‏کند که: «پروردگارا! ما را بیرون بیاور، تا غیر از آنچه می‏کردیم، کار شایسته کنیم»، و نیز می‏فرماید: «و اگر هم باز گردانده شوند، قطعا به آنچه از آن منع شده بودند برمی‏گردند»، پس او می‏داند آنچه که نیست اگر بود چگونه بود. 
پس برخاستم تا دست و پای حضرت علیه‏السلام را ببوسم، سر خود را پیش آورد، و من چهره و سر مبارک او را بوسیدم، و از نزدش بیرون آمدم در حالی که از خیر و بهره علمی او آنچنان مسرور و شادمان بودم که از وصف آن عاجزم. 
فتح بن یزید جرجانی می‏گوید: در وقت بازگشتم از مکه به خراسان، در راه با امام هادی علیه‏السلام - که رهسپار عراق بود - برخورد کردم، و شنیدم که می‏فرمود: هر کس از خدا حساب برد دیگران از او حساب می‏برند، و هر کس از خدا فرمان برد فرمانش می‏برند. 
مخفیانه خدمت آنجناب مشرف شدم و سلام کردم، حضرت علیه‏السلام پاسخ سلامم را داد، و امر فرمود بنشینم، و اولین سخنش با من این بود که فرمود: 
ای فتح! هر کس از خدا فرمان برد از خشم مردم نهراسد، و هر کس خدا را به خشم آورد یقین داشته باشد که خدا خشم مردم را بر او فرود آورد، و حقا که خدا جز به آنچه خود را ستوده توصیف نشود، و چگونه توصیف شود آنکه حواس از ادراک او، و عقول از رسیدن به (کنه) او، و تصورات از محدود کردن او، و دیدگان از احاطه به او ناتوانند، او از آنچه توصیف کنندگان بگویند برتر، و از آنچه ستایش کنندگان بستایند والاتر است، در نزدیکی خود، دور است و در دوری خود، نزدیک، پس در عین دوری نزدیک است، و در عین نزدیکی دور، او «چگونه» را «چگونه» کرده است، پس نباید گفت: «چگونه است؟»، و او «جا» را «جا» کرده است، پس نباید گفت: «کجاست؟»، زیرا او فوق چگونه بودن [ها] و جاداشتن [ها] است، او یکتای یگانه بی‏نیاز است که نزاد، و زاده نشده، و برایش همتایی نیست، پس با عظمت است جلال او. 
یا چگونه در وصف بگنجد حقیقت محمد صلی الله علیه و آله، در حالی که خدای بزرگوار [نام] او را قرین نام خود، و در بخشندگی شریک خود قرار داده است، و همچون پاداش پیروی از خود را برای پیروانش مقرر فرموده است، زیرا می‏فرماید: «و به عیبجویی برنخاستند مگر بعد از آنکه خدا و پیامبرش از فضل خود آنان را بی‏نیاز گردانیدند»، و از قول متمردان - که در طبقات دوزخ، و تن‏پوش‏های قطران [2] گرفتارند - نقل می‏فرماید: «ای کاش ما خدا را فرمان می‏بردیم و پیامبر را اطاعت می‏کردیم». 
یا چگونه در وصف بگنجد حقیقت کسانی که خدای با شکوه، فرمانبری از آنان را قرین فرمانبری از پیامبر خود قرار داده است، آنجا که می‏فرماید: «خدا را فرمان برید، و پیامبر و اولیای امر خود را نیز فرمان برید»، و می‏فرماید: «و اگر آن خبر [حاکی از ایمنی یا وحشت] را به پیامبر و اولیای امر خود ارجاع کنند...»، و می‏فرماید: «خدا به شما فرمان می‏دهد که امانت‏ها را به صاحبان آن‏ها رد کنید»، و می‏فرماید: «پس اگر نمی‏دانید از اهل ذکر جویا شوید». 
ای فتح! به همانگونه که خدای بزرگوار - که جلالش شکوهمند است - و نیز پیامبر و خلیل او، و فرزندان زهرای بتول، در وصف نگنجند، مؤمن تسلیم امر ما نیز در وصف نگنجد، پس پیامبر و خلیل ما بهترین پیامبران و خلیلان، و وصی او ارجمندترین اوصیا است، نام ایشان بهترین نام‏ها، و کنیه ایشان بهترین و زیباترین کنیه‏ها است، اگر قرار بود که جز با همتای خود ننشینیم، هیچ کس همنشین ما نمی‏شد، و اگر قرار بود که جز با کفو خود ازدواج نکنیم، کسی همسر ما نمی‏شد، [آری] آنان متواضع‏ترین، و بردبارترین، و بخشنده‏ترین، و پناه‏بخش‏ترین مردم‏اند که اوصیای ایشان، وارث علمشان است، پس امور را به ایشان ارجاع دهید، و تسلیمشان باشید. خدا تو را همچون مرگ و زندگی ایشان عطا فرماید، اینک اگر خواهی برو، خدا تو را رحمت کند. 
فتح می‏گوید: بیرون آمدم و فردای آن روز باز پنهانی خدمت آن حضرت علیه‏السلام شرفیاب شدم، سلام کردم، و او پاسخ داد، عرض کردم: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله آیا اجازه می‏دهی سؤالی را که امشب در ذهنم خطور می‏کند بپرسم؟ 
فرمود: بپرس اگر خواستم پاسخ می‏دهم، وگرنه نه، پس اندیشه خود را درست بیان کن، و در پرسش خود دقت نما، و گوش به پاسخ آن بسپار، و از روی [آزار دادن و] گیر انداختن در پاسخ، مپرس، به مقاصد مهم خود توجه کن، زیرا آموزگار و دانش‏آموز هر دو در رشد [و کمال یابی]، شریک، و به خیرخواهی هم، موظف، و از ناخالص نهی شده‏اند. 
و اما آنچه امشب در سینه تو خطور می‏کند اگر عالم [آل محمد صلی الله علیه و آله] بخواهد خبرت می‏دهد، زیرا خدا جز رسول مورد پسند خود را از غیب خود آگاه نمی‏سازد، پس هر چه نزد پیامبر باشد نزد عالم [آل محمد] نیز هست، و بر هر چه پیامبر، آگاه باشد اوصیای او نیز آگاهند، تا زمین خدا از حجتی که علمش دال بر صدق گفتار، و تحقق عدل اوست خالی نماند. 
ای فتح! گویا شیطان خواست تو را در شبهه افکند، و تو را نسبت به آنچه به تو سپردم به توهم افکند، و در برخی از آنچه به تو خبر دادم به شک اندازد، تا آنجا که خواست، تو را از راه خدا، و صراط مستقیم او باز دارد، از این رو گفتی چون یقین دارم آنان چنین‏اند پس آنان رب و اله هستند، پناه بر خدا! آنان آفریده و تحت ربوبیت حق تعالی، و مطیع و خاضع و مشتاق اویند، پس شیطان را از همان ناحیه که به سراغت می‏آید، با سخن من باز دار [و از خود بران]. 
عرض کردم: فدایت شوم، با بیان خود اندوه دلم را بردی، و از شبهه شیطان ملعون نجاتم دادی، آری او در دلم می‏افکند که شما رب و الهید. 
فتح می‏گوید: امام علیه‏السلام به سجده افتاد در حالی که در سجده خود می‏گفت: خوار و ذلیل [بارگاه کبریایی] تو هستم ای آفریدگار من! بی‏مقدارم و خاکسار، و او پیوسته چنین بود تا شب گذشت. 
سپس فرمود: ای فتح! نزدیک بود هلاک شوی و [دیگران را] هلاک کنی، و عیسی علیه‏السلام را هلاکت هلاک شده‏ها زیان نرساند. اینک اگر بخواهی مرخصی خدا تو را رحمت کند. 
و من با خوشحالی از این که خدا شبهه مرا در امامت ایشان برطرف کرده است از نزد حضرت علیه‏السلام بیرون آمدم، و خدا را بر این توفیق سپاس گفتم، و در منزل دیگری باز خدمت آن جناب شرفیاب شدم در حالی که تکیه زده بود و پیش روی روی او گندم بریانی بود که به آن دست می‏زد، شیطان در دلم انداخت که اینان نباید بخورند و بیاشامند، زیرا در آن آفت است، و امام علیه‏السلام، آفت نمی‏بیند. 
پس فرمود: ای فتح! بنشین که پیامبران اسوه ما می‏باشند، آنان می‏خوردند و می‏آشامیدند، و در کوچه و بازار راه می‏رفتند، و هر جسمی با [امثال] این امور تغذیه می‏شود جز آفریدگار روزی ده، زیرا او جسم‏ها را جسم کرده است، و خود دارای جسم نیست، و از راه محدودیت جسمی تجزیه پذیر نیست، و فزونی و کاستی نمی‏پذیرد، و در ذات خود از هر آنچه ذات جسم داران را با آن پرداخته است پاک [و منزه] است، یکتای یگانه بی‏نیازی است که نزاد، و زاده نشد، و هیچ کس همتای او نیست، پدید آورنده همه چیزها، و تجسم بخش همه اجسام است، و او شنوای دانا، لطیف آگاه، دلسوز مهربان است، خجسته است و برتر است از گفتار [و پندار] ظالمان، برتری بزرگ، اگر او چنان بود که [مجسمه] می‏گویند رب از مربوب، و خالق از مخلوق، و پدید آورنده از پدیده شناخته نمی‏شد، آری فرق است میان خدا و میان آنچه خدا او را جسم داده است، و چیزش ساخته‏ است، زیرا هیچ چیز دیدنی همانند او نیست، و او نیز همانند هیچ چیز نمی‏باشد. 


قال الصدوق: 
حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق رحمه الله قال: حدثنا محمد بن أبی‏عبدالله الکوفی قال: حدثنا محمد بن اسماعیل البرمکی قال: حدثنا الحسین بن الحسن بن بردة قال: حدثنی العباس بن عمرو الفقیمی، عن أبی‏القاسم ابراهیم بن محمد العلوی، عن الفتح بن یزید الجرجانی قال: 
لقیته علیه‏السلام [3] علی الطریق عند منصرفی من مکة الی خراسان، و هو سائر الی العراق، فسمعته یقول: من اتقی الله یتقی، و من أطاع الله یطاع، فتلطفت فی الوصول الیه فوصلت فسلمت، فرد علی السلام، ثم قال: 
یا فتح! من أرضی الخالق لم یبال بسخط المخلوق، و من أسخط الخالق فقمن أن یسلط علیه سخط المخلوق، و ان الخالق لا یوصف الا بما وصف به نفسه، و أنی یوصف الذی تعجز الحواس أن تدرکه، و الأوهام أن تناله، و الخطرات أن تحده، و الأبصار عن الاحاطة به، جل عما وصفه الواصفون، و تعالی عما ینعته الناعتون، نأی فی قربه و قرب فی نأیه، فهو فی بعده قریب، و فی قربه بعید. 
کیف الکیف، فلا یقال له: کیف؟ و أین الأین، فلا یقال له: أین؟ اذ هو مبدع الکیفوفیة و الأینونیة. 
یا فتح! کل جسم مغذی بغذاء الا الخالق الرزاق، [4] فانه جسم الأجسام و هو لیس بجسم و لا صورة، لم یتجزأ، و لم یتناه و لم یتزاید و لم یتناقص، مبرأ من ذات ما رکب فی ذات من جسمه، و هو اللطیف الخبیر، السمیع البصیر، الواحد الأحد الصمد، لم یلد و لم 
یولد و لم یکن له کفوا أحد. منشی الأشیاء، و مجسم الأجسام، و مصور الصور، لو کان کما یقول المشبهة لم یعرف الخالق من المخلوق، و لا الرازق من المرزوق، و لا المنشی من المنشأ، لکنه المنشی، فرق بین من جسمه و صوره و شیئه، و بینه اذ کان لا یشبهه شی‏ء. قلت: فالله واحد، و الانسان واحد، فلیس قد تشابهت الوحدانیة؟ فقال: أحلت، ثبتک الله! انما التشبیه فی المعانی، فأما فی الأسماء فهی واحدة، و هی دلالة علی المسمی، و ذلک أن الانسان و ان قیل: واحد، فانه یخبر أنه جثة واحدة و لیس باثنین، و الانسان نفسه لیس بواحد لأن أعضاءه مختلفة و ألوانه مختلفة غیر واحدة، و هو أجزاء مجزأة لیس سواء، دمه غیر لحمه، و لحمه غیر دمه، و عصبه غیر عروقه، و شعره غیر بشره، و سواده غیر بیاضه، و کذلک سائر جمیع الخلق. 
فالانسان واحد فی الاسم لا واحد فی المعنی، والله جل جلاله واحد لا واحد غیره و لا اختلاف فیه و لا تفاوت و لا زیادة و لا نقصان، فأما الانسان المخلوق المصنوع المؤلف فمن أجزاء مختلفة، و جواهر شتی، غیر أنه بالاجتماع شی‏ء واحد. 
قلت: فقولک: اللطیف، فسره لی، فانی أعلم أن لطفه خلاف لطف غیره للفصل، غیر أنی أحب أن تشرح لی. فقال: یا فتح! انما قلت: اللطیف، للخلق اللطیف، و لعلمه بالشی‏ء اللطیف، ألا تری الی أثر صنعه فی النبات اللطیف و غیر اللطیف، و فی الخلق اللطیف من أجسام الحیوان من الجرجس و البعوض، و ما هو أصغر منهما مما لا یکاد تستبینه العیون، بل لا یکاد یستبان لصغره، الذکر من الأنثی، و المولود من القدیم. فلما رأینا صغر ذلک فی لطفه، و اهتدائه للفساد و الهرب من الموت و الجمع لما یصلحه بما فی لجج البحار، و ما فی لحاء الأشجار و المفاوز، و القفار و افهام بعضها عن بعض منطقها، و ما تفهم به أولادها عنها، و نقلها الغذاء الیها، ثم تألیف ألوانها حمرة مع صفرة، و بیاض مع حمرة، علمنا أن خالق هذا الخلق لطیف، و أن کل صانع شی‏ء فمن شی‏ء صنع، والله الخالق اللطیف الجلیل خلق و صنع لا من شی‏ء. قلت: جعلت فداک، و غیر الخالق الجلیل خالق؟ قال: ان الله تبارک و تعالی یقول: (فتبارک الله أحسن الخالقین) [5] فقد أخبر أن فی عباده خالقین، منهم عیسی بن مریم، خلق من الطین کهیئة الطیر باذن الله، فنفخ فیه فصار طائرا باذن الله، و السامری خلق لهم عجلا جسدا له خوار. قلت: ان عیسی علیه‏السلام خلق من الطین طیرا دلیلا علی نبوته، و السامری خلق عجلا جسدا لنقض نبوة موسی علیه‏السلام و شاء الله أن یکون ذلک کذلک، ان هذا لهو العجب! فقال: 
ویحک یا فتح! ان الله ارادتین و مشیتین: ارادة حتم و ارادة عزم، ینهی و هو یشاء، و یأمر و هو لا یشاء، أو ما رأیت أنه نهی آدم و زوجته عن أن یأکلا من الشجرة و هو شاء ذلک، و لو لم یشأ لم یأکلا و لو أکلا لغلبت مشیتهما مشیة الله، و أمر ابراهیم بذبح ابنه اسماعیل علیهماالسلام و شاء أن لا یذبحه، و لو لم یشأ أن لا یذبحه لغلبت مشیة ابراهیم مشیة الله عزوجل. 
قلت: فرجت عنی فرج الله عنک غیر أنک قلت: السمیع البصیر، سمیع بالاذن، و بصیر بالعین؟ 
فقال: انه یسمع بما یبصر، و یری بما یسمع، بصیر لا بعین مثل عین المخلوقین، و سمیع لا بمثل سمع السامعین، لکن لما لم یخف علیه خافیة من أثر الذرة السوداء علی الصخرة الصماء فی اللیلة الظلماء تحت الثری و البحار، قلنا: بصیر لا بمثل عین المخلوقین، و لما لم یشتبه علیه ضروب اللغات، و لم یشغله سمع عن سمع قلنا: سمیع لا مثل سمع السامعین. 
قلت: جعلت فداک، قد بقیت مسألة، قال: هات لله أبوک. قلت: یعلم القدیم الشی‏ء الذی لم یکن أن لو کان کیف کان یکون؟ قال: ویحک! ان مسائلک لصعبة، أما سمعت الله یقول: (لو کان فیهما آلهة الا الله لفسدتا) [6] . و قوله: (و لعلا بعضهم علی بعض) [7] . و قال - یحکی قول أهل النار - (أخرجنا نعمل صالحا غیر الذی کنا نعمل) [8] . و قال: (و لو ردوا لعادوا لما نهوا عنه) [9] فقد علم الشی‏ء الذی لم یکن أن لو کان کیف کان یکون. فقمت لأقبل یده و رجله، فأدنی رأسه فقبلت وجهه و رأسه و خرجت و بی من السرور و الفرح ما أعجز عن وصفه لما تبینت من الخیر و الحظ [10] . 
روی الاربلی: باسناده عن فتح بن یزید الجرجانی قال: ضمنی و أباالحسن الطریق حین منصرفی من مکة الی خراسان، و هو صائر الی العراق فسمعته و هو یقول: من اتقی الله یتقی و من أطاع الله یطاع. قال: فتلطفت فی الوصول الیه، فسلمت علیه، فرد علی السلام و أمرنی بالجلوس و أول ما ابتدأنی به أن قال: یا فتح! من أطاع الخالق لم یبال بسخط المخلوق، و من أسخط الخالق فأیقن أن یحل به الخالق سخط المخلوق، و ان الخالق لا یوصف الا بما وصف به نفسه، و أنی یوصف الخالق الذی تعجز الحواس أن تدرکه، و الأوهام أن تناله، و الخطرات أن تحده، و الأبصار عن الاحاطة به، جل عما یصفه الواصفون، و تعالی عما ینعته الناعتون، نأی فی قربه، و قرب فی نأیه، فهو فی نأیه قریب، و فی قربه بعید، کیف الکیف، فلا یقال: کیف؟ و أین الأین، فلا یقال: أین؟ اذ هو منقطع الکیفیة و الأینیة. 
هو الواحد الأحد الصمد، لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا أحد، فجل جلاله، أم کیف یوصف بکنهه محمد صلی الله علیه و آله و قد قرنه الجلیل باسمه، و شرکه فی عطائه، و أوجب لمن أطاعه، جزاء طاعته اذ یقول: (و ما نقموا الا أن أغناهم الله و رسوله من فضله) [11] . 
و قال: یحیکی قول من ترک طاعته، و هو یعذبه بین أطباق نیرانها و سرابیل قطرانها: (یا لیتنا أطعنا الله و أطعنا الرسولا) [12] ، أم کیف یوصف بکنهه من قرن الجلیل طاعتهم بطاعة رسوله حیث قال: (أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولی الأمر منکم) [13] . و قال: (و لو ردوه الی الرسول و الی أولی الأمر منهم) [14] . و قال: (ان الله یأمرکم أن تؤدوا الأمانات الی أهلها) [15] . و قال: (فسئلوا أهل الذکر ان کنتم لا تعلمون) [16] . یا فتح کما لا یوصف الجلیل جل جلاله، و الرسول و الخلیل، و ولد البتول، فکذلک لا یوصف المؤمن المسلم لأمرنا، فنبینا أفضل الأنبیاء، و خلیلنا أفضل الأخلاء، و وصیه أکرم الأوصیاء، اسمهما أفضل الأسماء، و کنیتهما أفضل الکنی، و أجلاها، لو لم یجالسنا الا کفو لم یجالسنا أحد، ولو لم یزوجنا الا کفو لم یزوجنا أحد، أشد الناس تواضعا، أعظمهم حلما، و أنداهم کفا، و أمنعهم کنفا، ورث عنهما أوصیاؤهما علمهما، فاردد الیهم الأمر، و سلم الیهم، أماتک الله مماتهم و أحیاک حیاتهم، فاذهب اذا شئت رحمک الله. قال فتح: فخرجت فلما کان من الغد تلطفت فی الوصول الیه، فسلمت علیه، فرد علی السلام، فقلت: یا ابن رسول الله! أتأذن لی فی مسألة اختلج فی صدری أمرها لیلتی؟ قال: سل! و ان شرحتها فلی، و ان أمسکتها فلی، فصحح نظرک و تثبت فی مسألتک، و اصغ الی جوابها سمعک، و لا تسأل مسألة تعنیت و اعتن بما تعتنی به، فان العالم و المتعلم شریکان فی الرشد، مأموران بالنصیحة، منهیان عن الغش. و أما الذی اختلج فی صدرک لیلتک فان شاء العالم أنبأک، ان الله لم یظهر علی غیبه أحدا الا من ارتضی من رسول فکلما کان عند الرسول، کان عند العالم، و کلما اطلع علیه الرسول فقد اطلع أوصیاؤه علیه، لئلا تخلو أرضه من حجة یکون معه علم یدل علی صدق مقالته و جواز عدالته. 
یا فتح! عسی الشیطان أراد اللبس علیک، فأوهمک فی بعض ما أودعتک، و شککک فی بعض ما أنبأتک حتی أراد ازالتک عن طریق الله و صراطه المستقیم، فقلت: متی أیقنت أنهم کذا فهم أرباب؛ معاذ الله، أنهم مخلوقون مربوبون مطیعون لله داخرون راغبون، فاذا جاءک الشیطان من قبل ما جاءک فاقمعه بما أنبأتک به. فقلت له: جعلت فداک، فرجت عنی، و کشفت ما لبس الملعون علی بشرحک، فقد کا أوقع فی خلدی أنکم أرباب. قال: فسجد أبوالحسن علیه‏السلام و هو یقول فی سجوده: راغما لک یا خالقی! داخرا خاضعا. قال: فلم یزل کذلک حتی ذهب لیلی، ثم قال: یا فتح! کدت أن تهلک و تهلک، و ما ضر عیسی علیه‏السلام اذا هلک من هلک، فاذهب اذا شئت رحمک الله. 
قال: فخرجت و أنا فرح بما کشف الله عنی من اللبس بأنهم هم، و حمدت الله علی ما قدرت علیه، فلما کان فی المنزل الآخر دخلت علیه، و هو متک و بین یدیه حنطة مقلوة یعبث بها، و قد کان أوقع الشیطان فی خلدی أنه لا ینبغی أن یأکلوا و یشربوا اذ کان ذلک آفة، و الامام غیر مئوف. 
فقال: اجلس یا فتح! فان لنا بالرسل أسوة، کانوا یأکلون و یشربون و یمشون فی الأسواق، و کل جسم مغذو بهذا الا الخالق الرازق، لأنه جسم الأجسام و هو لم یجسم و لم یجز ابتناه، و لم یتزاید و لم یتناقص، مبرأ من ذاته ما رکب فی ذات من جسمه، الواحد الأحد الصمد الذی لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا أحد، منشی الأشیاء، مجسم الأجسام، و هو السمیع العلیم، اللطیف الخبیر، الرؤوف الرحیم، تبارک و تعالی عما یقول الظالمون علوا کبیرا. لو کان کما وصف لم یعرف الرب من المربوب، و لا الخالق من المخلوق، و لا المنشی من المنشأ، ولکنه فرق بینه و بین من جسمه، و شیأ الأشیاء اذ کان لا یشبهه شی‏ء یری، و لا یشبه شیئا [17] . 


پی نوشت ها: 
[1] این لفظ اطلاق می‏شود بر گروهی از فرقه‏های بزرگ اسلام که آفریدگار جل شأنه را به آفریده شدگان مانند کرده‏اند و او را به حادثات تمثل جسته‏اند (همچون بنانیه، سبابیه، حشویه و...) معارف و معاریف 9 / 388. 
[2] مایعی سیال و سیاه رنگ و بدبوی (است) که به بدن شتران گرکشند، معارف و معاریف 8 / 348. 
[3] المراد منه الامام الهادی علیه‏السلام، معجم رجال الحدیث ج 13، ص 241. 
[4] کذا فی المصدر و فی البحار: «الرزاق» و لعله الصواب. 
[5] المؤمنون: 14. 
[6] الأنبیاء: 22. 
[7] المؤمنون: 91. 
[8] فاطر: 37. 
[9] الأنعام: 28. 
[10] التوحید: 60 ح 18، الکافی 1: 137 ح 3 الی قوله «مبدع الکیفوفیة و الاینونیة»، بحارالأنوار 4: 290 ح 21. 
[11] التوبة: 74. 
[12] الأحزاب: 66. 
[13] النساء: 59. 
[14] النساء: 83. 
[15] النساء: 58. 
[16] النحل: 43. 
[17] کشف الغمة 2: 386، اثبات الوصیة: 227 و فیه: و أباالحسن الطریق لما قدم به المدینة فسمعته فی بعض الطریق یقول:...، بحارالأنوار 50: 177 ح 56 مع اختلاف و 78: 366 ح 2. 
 

 



:: ادامه مطلب
قرآن، در هر زمانی، نو است‏
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : سه شنبه 15 مهر 1393 
شیخ طوسی رحمه الله با سند خود از یعقوب بن سکیت نحوی نقل می‏کند که گفت: 
از امام هادی علیه‏السلام پرسیدم: چرا نشر و آموزش قرآن، جز بر تازگی‏اش نمی‏افزاید؟ امام علیه‏السلام فرمود: خدای سبحان قرآن را برای زمانی، نه زمان دیگر، و برای مردمی، نه مردم دیگر، قرار نداده است، از اینرو تا قیامت، در هر زمانی نو، و نزد هر ملتی تازه است. 

قال أیضا: 
أخبرنا بجماعة، عن أبی‏المفضل، قال: حدثنا أبوالحسین رجاء بن یحیی العبرتائی، قال: حدثنا یعقوب بن السکیت النحوی، قال: 
سألت أباالحسن علی بن محمد بن الرضا علیهم‏السلام: ما بال القرآن لا یزداد علی النشر و الدرس الا غضاضة؟ قال: ان الله تعالی لم یجعله لزمان دون زمان، و لا لناس دون ناس، فهو فی کل زمان جدید، و عند کل قوم غض الی یوم القیامة [1] . 

پی نوشت ها:
[1] الأمالی: 580 ح 1203، اعلام الدین: 211، مجموعة ورام 2: 72، بحارالأنوار 92: 15 ح 9. 
 

 



:: ادامه مطلب
او را با عقول نتوان شناخت‏
نويسنده : خادم چهارده معصوم
تاريخ : سه شنبه 15 مهر 1393 
صدوق با سند خود از امام هادی علیه‏السلام نقل می‏کند که فرمود: 
معبودا! عقول خردورزان، سرگردان، و نو (اندیشی) های نوآوران، کوتاه، و اوصاف توصیف کنندگان، (ناتوان و) از هم گسسته، و سخنان بیهوده گویان، (بی‏ربط و) ناچیزند از این که ژرفای شگفتی مرتبه وجودی تو را دریابند، یا به بلندای منزلت تو برسند، تو (بی‏انتهایی و) مقام نامتناهی داری، و هیچ چشمی تو را با اشاره خود، و (هیچ زبانی تو را) با تعبیر خود درنیابد، چه دوری (از ادراک حسی و وهمی ما آدمیان) چه دوری! ای آغاز (همه آغازها)! ای یکتا! ای یگانه! تو با عزت کبریایی خود در بلندای عظمت‏ها جا داری، و با جبروت فخر (و جلال) خود از هر آفتاب و حد پذیری برتری. 
طبرسی می‏گوید: 
از ابوالحسن امام هادی علیه‏السلام پرسیدند: آیا خدا پیوسته بوده است و هیچ چیز با او نبوده است، سپس موجودات را از نو بیافرید و بهترین اسماء را برای خود برگزید، یا اسماء و حروف نیز با او پیوسته بوده‏اند و قدیمند؟ 
امام علیه‏السلام فرمود: خدا (در مرتبه ذاتی خود) پیوسته (یگانه) بوده است، سپس آنچه را خواست بیافرید، هیچ چیزی بازدارنده قضا، و مانع حکم او نیست، عقول خرد ورزان سرگردان، و نو (اندیشی) های نوآوران، کوتاه، و اوصاف توصیف کنندگان، (ناتوان و) از هم گسسته، و سخنان بیهوده گویان، (بی‏ربط و) ناچیزند از این که ژرفای شگفتی مرتبه وجودی او را دریابند، یا به بلندای منزلت او برسند، او (بی‏انتهاست و) مقام نامتناهی دارد، و هیچ چشمی با اشاره خود، و (هیچ زبانی) با تعبیر خود، او را درنیابد، او چه دور است (از ادراک حسی و وهمی ما)! چه دور است! 


قال الصدوق: 
حدثنا علی بن أحمد بن محمد بن عمران الدقاق رحمه الله قال: حدثنا محمد بن أبی عبدالله الکوفی قال: حدثنی محمد بن جعفر البغدادی، عن سهل بن زیاد، عن أبی‏الحسن علی بن محمد علیهماالسلام أنه قال: الهی تاهت أوهام المتوهمین، و قصر طرف الطارفین، و تلاشت أوصاف الواصفین، و اضمحلت أقاویل المبطلین عن الدرک لعجیب شأنک، أو الوقوع بالبلوغ الی علوک، فأنت فی المکان الذی لا یتناهی، و لم تقع علیک عیون باشارة و لا عبارة، هیهات ثم هیهات، یا أولی یا وحدانی یا فردانی، شمخت فی العلو بعز الکبر، و ارتفعت من وراء کل غورة [1] و نهایة بجبروت الفخر [2] . 
قال الطبرسی: سئل أبوالحسن الهادی علیه‏السلام عن التوحید؟ فقیل له: لم یزل الله وحده، لا شی‏ء معه، ثم خلق الأشیاء بدیعا، و اختار لنفسه أحسن الأسماء، و لم تزل الأسماء و الحروف معه قدیمة. فکتب: لم یزل الله موجودا، ثم کون ما أراد، لا راد لقضائه، و لا معقب لحکمه، تاهت أوهام المتوهمین، و قصر طرف الطارفین، و تلاشت أوصاف الواصفین، و اضمحلت أقاویل المبطلین عن الدرک لعجیب شأنه، أو الوقوع بالبلوغ علی علو مکانه، فهو بالموضع الذی لا یتناهی، و بالمکان الذی لم یقع علیه عیون باشارة و لا عبارة، هیهات هیهات [3] . 

پی نوشت ها:
[1] الغورة: هی الشمس (لسان العرب 10: 143 - غور). 
[2] التوحید: 66 ح 19، بحارالأنوار 3: 298 ح 27 و 94: 179 ح 3. 
[3] الاحتجاج 2: 485 ح 325، التوحید 66 ح 19 و بحارالأنوار 4: 160 ح 83574 ح 64، مختصرا. 
 

 



:: ادامه مطلب
 

 


 
» تعداد مطالب : 239
» کل نظرات : 23
» بازديد کل : 47467
» تاریخ ایجاد وبلاگ :
پنج شنبه 4 اردیبهشت 1393 
» آخرين بروز رساني :
جمعه 8 اردیبهشت 1396 
پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون حدیث موضوعی
دعای فرج ذکر روزهای هفته