گرسنگی می نالد! گفتم: ای دختر رسول خدا (ص) ! خدا مرا فدای تو گرداند، تو بادست مجروح و ناتوان «جو» آسیاب می کنی، و فضه در کنار تو ایستاده است؟
فاطمه (س) فرمود: آری، ای ابو عبدالله! حبیب من رسول خدا (ص) سفارش کرده است، یک روز فضه کار خانه را انجام دهد و روز دیگر من، دیروز نوبت او بوده و امروز نوبت من است، که کار خانه را انجام دهم.
سلمان می گوید: گفتم: خدا مرا فدای تو گرداند، من هم خدمتگزار مطیعی هستم. فاطمه (س) فرمود: تو از خاندان ما هستی.
من گفتم: یکی از دو کار را انجام می دهم، یا «جو» را آرد می کنم، یا حسن کوچک را سرگرم می نمایم.
فاطمه (س) فرمود: ای ابوعبدالله! من کودک را آرام می کنم، چون به من انس بیشتری دارد، تو کار «جو» آرد کردن را انجام بده.
سلمان می گوید: من نشستم و مشغول آسیاب کردن قسمتی از «جوها» شدم، که اذان نماز را شنیدم، در نتیجه کار را تعطیل کردم، خود را به مسجد رساندم، و درنماز جماعت به پیغمبر (ص) اقتدا نمودم.
وقتی نماز پایان یافت، نزد علی بن ابی طالب (ع) که در جانب راست رسول خدا (ص) نشسته بود رفتم، عبای او را با دست گرفتم و گفتم: تو اینجا هستی؟ درحالی که فاطمه (س) برای آرد کردن «جو» رنجور و ناتوان شده است؟
علی (ع) با شنیدن این خبر ناراحت شد، و در حالی که اشک چشم وی روی محاسنش می ریخت و پیغمبر (ص) نیز به او می نگریست، مسجد را ترک گفت، اماطولی نکشید و در حالی که خوشحال بود و لبخند ملایم به چهره داشت بازگشت.
رسول خدا (ص) به او فرمود: عزیزم! چه شد که گریان رفتی و خندان بازگشتی؟ !
امام علی (ع) به عرض رسانید: پدر و مادرم به قربانت، وقتی وارد خانه شدم فاطمه (س) را در حال خواب دیدم، حسن هم روی سینه او به خواب رفته بود، و