خسته بود و شکسته و نومید
در سرش فکر مرگ می پیچید
روزی پنج شش پاکت سیگار...
به ته خط رسیده بود انگار
در اتاقی به سردی پاییز
دود می شد چه پوچ و رعب انگیز
مضطرب بی هدف پریشان حال
حلقه ی دودهای رو به زوال
کوه غم بود هی فرو می ریخت
نعش خود را به دار می آویخت
روزهایی که رفت مثل باد
خاطراتی که بوی نا می داد
مرد نه ، درد بود بی تردید
سوته دل از تب یک عشق پلید
دختر هرزه و بی احساسی
قلب او را بد جور سوزاند و درید
پسری که در حسرت دیروز
در اتاقی که سرد بود هنوز
پنجره باز شد رو به حیاط
پسری گفت بدرود حیات
دربهای قفس که میشد باز
سی چهل متر مانده تا پرواز
پسری سوی مرگ می پیچید
همه جا بوی مرگ می پیچید ...
[ یک شنبه 6 اسفند 1396 6:41 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
