سه چهارماه در موصل فقط يك تكه پتو به عرض سه وجب و به طول يك نفر، تمام رختخواب ما بود. آنها در اين مدت حتي يك دست لباس، دمپايي و كفش به ما ندادند. چهارماه پابرهنه بوديم.
آذرماه بود كه من به فكر افتادم براي خود يك جفت دمپايي بسازيم، اما هيچ وسيلهاي براي رسيدن به اين منظور وجود نداشت، اما هيچ وسيلهاي براي رسيدن به اين منظور وجود داشت، نه دمپايي پاره، نه يك تكه پلاستيك يا چوب.
به فكر افتادم از حلب روغن و شيرخشك استفاده كنم. به همين منظور حلبي را شكافتم و به صورت ورق درآوردم. لبههايش را بالا آوردم و با دو رشته نخ به هم وصل كردم. شكل يك قوطي كبريت به خود گرفت. كف آن را هم با تكهاي ابر فرش كردم و به اين ترتيب بعد از چهارماه پابرهنگي به يك جفت دمپايي دست يافتم.
ولي همان هم دوامي نياورد. چون يك روز يكي از بچهها آن را به پا كرد و جلوي صليب سرخيها رفت. عراقيها هم آن را ديدند، از پايش درآوردند و بردند....
منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5 - صفحه: 198
