حضرت صاحب الشرف
 
او خواهد آمد...
 

شکر نعمت امام علیه السلام

خدا، فقط به سبب شما، باران نازل می کند ، به سبب شما آسمان را نگاه می دارد که روی زمین نیفتند (نظم موجود بین آنها حفظ شود), به واسطة شماست که خدا ناراحتی ها را دفع می کند و گرفتاری ها را تنها به وسیلة شما از بین می برد. خدا فقط به سبب شما ما را از خواری و پستی بیرون آورده و گرفتاری هایی را که در آن فرو رفته ایم, برطرف نموده، و ما را از سقوط در وادی هلاکت و آتش (عذاب خویش) نجات داده است.



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 31 فروردین 1396  توسط [ra:post_author_name]

آثار گناه چیه؟

بدترین اثر گناه طولانی شدن غیبت امام زمان هست . اصلا همین گناهان ما سد راه ظهور شده اند . چه عذابی بالاتر از اینکه شیعه ادعای امام داشتن داره و نمیتونه اون رو ببینه . فقط لق لقه ی ربانمون شده . کدوم یک از ما اول صبح که بیدار میشیم میگیم خودمون رو آماده کنیم شاید امام زمان الآن ظهور کنن ؟ همه فقط تو تخیالتمون اونم تا جایی که با هوا و هوسمون تداخل نداشته باشه دوست دار امام زمان هستیم نه بیشتر .





ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 31 فروردین 1396  توسط [ra:post_author_name]

غیبت صغری در یک نگاه

همانا برای قائم دو غیبت است, یکی از آنها کوتاه مدت و دیگری درازمدت خواهد بود, در غیبت اول, مکان و محل امام را جز تعدادی از شیعیان خاص حضرت, کسی نمی داند؛ و در دیگری مکان و محل امام را جز دوستان خاص حضرت, کسی نمی داند


ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 31 فروردین 1396  توسط [ra:post_author_name]

غیبت تو همان خانه نشینی علیست ... فقط چند سالی بیشتر ...!
بس است به تو گفتن ؛ که کجایی
که این سوال دردی را دوا نمی کند
باید گفت یا
صاحب الزمان ، کجائیم ؟
برای ظهورت ، با تسبیح ور رفتیم همین

خداوندا به پهلوی شکسته زهرا ، بقیه غیبتـش را بر ما ببخش
                          

    اللهم عجل لولیک الفرج   




ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 31 فروردین 1396  توسط [ra:post_author_name]

امام جواد(علیه السلام) فرمودند: خدمت و نعمتی كه مورد شكر و سپاس قرار نگیرد

همانند خطایی (گناهی) است كه غیر قابل بخشش باشد.

 

و چه نعمتی بالاتر از نعمت وجود امام زمان (عج) که واسطه فیض الهی با خلائق هستند؟

و چه نعمتی بالاتر از نعمت وجودی امام معصوم که سبب خلقت هست؟

و چه کفر نعمتی بالاتر از اینکه خداوند توفیق دیدن امام را از ما سلب نماید؟





ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 31 فروردین 1396  توسط [ra:post_author_name]

از حضرت ابوطالب روایت شده كه حضرت عبدالمطلب گفت:

شبى از شب ها در حجر اسماعیل خوابیده بودم، ناگاه خواب عجیب و غریبى دیدم، برخاستم در راه یكى از كاهنان مرا دید كه مى لرزم چون آثار تغییر در من مشاهده كرد گفت: چه شده كه بزرگ عرب چنین رنگش تغییر كرده؟ آیا حادثه اى از حوادث روزگار روى داده است؟

گفتم: بله امشب در حجر اسماعیل خوابیده بودم در خواب دیدم كه درختى از پشت من روئیده شد؛ چنان آن درخت بلند گردید كه سرش به آسمان و شاخه هایش مشرق و مغرب را گرفته، نورى از آن درخت ساطع گردید كه هفتاد برابر نور خورشید بود، و عرب و عجم را دیدم كه براى آن درخت سجده مى كردند، پیوسته عظمت و نور آن درخت بیشتر مى شد اما گروهى از قریش خواستند آن درخت را قطع كنند، چون نزدیك مى رفتند جوانى كه از همه نیكوتر و پاكیزه تر بود آنها را مى گرفت و پشت هایشان را مى شكست و چشم هایشان را مى كند. پس دست بلند كردم كه شاخه اى از شاخه هاى آن را بگیرم آن جوان مرا صدا زد و گفت: تو را از ما بهره اى نیست، گفتم: درخت از من است و من از آن بهره اى ندارم؟ گفت بهره اش از آن گروهى است كه به آن آویخته اند، پس هراسان از خواب بیدار شدم .

چون كاهن این خواب را شنید رنگش متغیر شد و گفت: اگر راست بگویى از صلب تو فرزندى بوجود خواهد آمد كه مالك مشرق و مغرب گردد و پیامبر مى شود.

پس حضرت عبدالمطلب گفت: اى ابوطالب سعى كن آن جوانی كه در خواب یارى او می کرد؛ تو باشى .

حضرت ابوطالب پیوسته بعد از فوت آن حضرت آن خواب را ذكر مى كرد و مى گفت: والله آن درخت ابوالقاسم امین است .

مرحوم مجلسى(ره) مى فرماید: ظاهرش آن است كه آن جوان تعبیرش امیرالمومنین است.(1)

1- كمال الدین، ص 173، امالى شیخ صدوق، ص216، جلاء العیون، ص 66.





ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 فروردین 1396  توسط [ra:post_author_name]

آمنه مادر رسول خدا(صلى الله علیه و آله) مى فرماید:

هنگامى كه باردار محمد(صلى الله علیه و آله) شدم، نورى از او ساطع گردید كه آسمانها و زمین را روشن كرد.

حضرت آمنه مى فرماید: چند روزى بر من گذشت كه ناراحت بودم، مى دانستم در ماه زایمان هستم. شب ولادت درد من افزون شد و من تك و تنها در اطاق به شوهر جوان مرگم عبدالله و به تنهایى و غربت خودم كه دور از سرزمین یثرب افتاده ام، فكر مى كردم، شاید آهسته آهسته اشك هم مى ریختم، از طرفى هم خیال داشتم برخیزم و دختران عبدالمطلب را كنار بسترم بخوانم اما هنوز این خیال قطعى نبود و با خودم مى گفتم از كجا معلوم این درد درد زائیدن باشد كه ناگهان به گوشم آوایى رسید كه شادمان شدم، صداى چند زن را شنیدم كه بر بالینم نشسته اند و درباره من صحبت مى كنند.

از صداى آرام و دلپذیرشان آنقدر خوشم آمد كه تقریبا درد خود را فراموش ‍ كرده بودم، سرم را از روى زمین برداشتم كه ببینم زنانى كه در كنارم نشسته اند كجایى هستند و از كجا آمده اند و با من چه آشنایى دارند؟ دیدم چقدر زیبا! و چه خوش بو و پاكیزه! من گمان كردم از خانم هاى قریش هستند حیرتم از این بود كه چگونه بى خبر به اتاق من آمده اند! و چه كسى ایشان را از حال من با خبرشان كرده است ؟

به رسم و روش عرب ها كه در برابر عزیزترین دوستانشان قربان صدقه مى روند به گرمی گفتم: پدر و مادرم به فداى شما باد از كجا آمده اید و چه كسانى هستید؟

آن زن كه طرف راستم نشسته بود گفت: من مریم مادر مسیح و دختر عمرانم !

دومى مى گفت: من آسیه همسر فرعون هستم و دو زن دیگرى هم که دو فرشته بهشتى بودند كه به خانه من آمده بودند، دستى كه از بال پرستو نرم تر بود به پهلویم كشیده شد دردم آرام گرفت اما نه دیگر چیزى مى دیدم و نه چیزى مى شنیدم این حالت بیش از چند لحظه دوام نیافت كه آهسته آهسته این حالت محو شد و جاى خود را به نورى روحانى بخشید در روشنایى این نور ملكوتى، پسرم را بر دامنم یافتم كه پیشانى عبودیت بر زمین گذاشته بود و نجوایى نامفهوم گوشم را نوازش مى داد با این كه نه گوینده را مى دیدم و نه از نجوایش مطلبى در مى یافتم باز هم خوشحال بودم .

سه موجود سفیدپوش پسرم را از دامنم برداشته بودند، نمى دانستم این سه نفر كیستند از خاندان هاشم نبودند عرب هم نبودند شاید آدمى زاد هم نبودند، اما من مى ترسیدم و در عین حال قدرتى كه دستم را پیش ببرد و كودك تازه به دنیا آمده ام را از دستشان بگیرد در من نبود، این سه نفر با خودشان دو ظرف آورده و پارچه حریرى كه از ابر سفیدتر و لطیف تر بود در كنارشان دیدم .

پسرم را با آبى كه در یكى از آن ظرف ها مى درخشید در ظرف دیگر شستشو دادند و بعد در میان دو شانه اش مُهر زدند و بعد در آن پارچه پیچیدند و برداشتند و با خود به آسمانها بردند، تا چند لحظه زبانم بند آمده بود ناگهان زبان و گلویم باز شد و فریاد زدم ، امّ عثمان، امّ عثمان !

خواستم بگویم كه نگذارند فرزندم را ببرند ولى در همین هنگام چشمم به آغوشم افتاد، اى خدا این پسر من است كه به آغوشم آرمیده است.1

منبع:

1- در دیار عشق، ص 91/ نخستین معصوم، ص 30.





ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 فروردین 1396  توسط [ra:post_author_name]

نیاكان پیغمبر تا بیست و یك پشت شناخته شده اند كه از این قرارند:عبدالله، عبدالمطلب، هاشم، عبد مناف، قصى، كلاب، مره، كعب، لؤى، غالب، فهر، مالك، نضر، كنانه، خزیمه، مدركه، الیاس، مضر، نزار، معد، عدنان. ازعدنان تا اسماعیل درست روشن نیست. خود پیغمبر وقتى نسب خود را مى شمرد، چون به عدنان مى رسید سخن را قطع مى كرد و مى فرمود: وقتى به عدنان رسیدید، بالاتر نروید، حال چرا؟ و آیا این نقل درست است یا نه؟ درست روشن نیست. به گفته یعقوبى؛ عدنان نخستین كسى است كه براى كعبه پوششى قرار داد. فرزندان عدنان ازحجاز به سایر نقاط رفتند وسكونت ورزیدند، از جمله گروهى از آنها به یمن رفتند، معد پسرعدنان شریفترین فرد اولاد اسماعیل بود، و او از منطقه حرم بیرون نرفت.



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 فروردین 1396  توسط [ra:post_author_name]

آمنه بنت وهب علیهما السلام مادر حضرت محمد (ص(

آمِنَة بنت وَهْب (درگذشت ۴۶ قبل از هجرت/۵۷۶م)، مادر پیامبر اسلام(ص( و از محترم ترین بانوان قریش. آمنه ۵۴ یا ۵۳ سال قبل از هجرت، با عبداللـه بن عبدالمطلب ازدواج کرد و از او باردار شد و ۵۲ سال قبل از هجرت حضرت محمد(ص( را به دنیا آورد. آمنه در ۶ سالگی یا ۴ سالگی حضرت محمد (ص(، هنگامی که از سفر مدینه بازمی گشت، در محلی به نام «ابواء» درگذشت.

آمنه در مکه به دنیا آمد.[۱] پدرش «وَهب»، بزرگ بنی زهره و جدش عبد مَناف بن زُهره است که هم ردیف پسرعمویش، عبدمناف بن قُصَی است و به جهت احترام «منافَین»خوانده می شوند. جده پدری اش، نیز عاتِکَه دختر أوقَص بن مُرَّة بن هلال السلیمه، یکی از «عَواتک» سه گانه ای است که پیامبر (ص( به اینکه فرزند آنان است افتخار کرده و گفته است: «انا ابن العَواتک من سُلَیم»؛ یعنی من فرزند عاتکه ها از بنی سلیم هستم.[۲]

مادرش، "بره"؛ جد مادری اش، "عبدالعزی" و جده مادری اش "ام حبیب" دختر "اسد بن عبدالعزی بن قُصَی" و مادر ام حبیب، بَرَّه بنت عَوْف است.[۳]

پیامبر (ص( به این نسب مباهات کرده و می گوید: «خداوند مرا از پشت های خالص به ارحام پاک منتقل کرد و به شاخه هایی تقسیم شد که من در بهترین آن ها قرار گرفتم».

او با عبدالله بن عبدالمطلب، ازدواج کرد و در آن زمان از لحاظ نسب و شخصیت برترین دختر قریش بود.[۴] پیش از اینکه عبدالله، پیشنهاد ازدواج به آمنه بدهد، برخی زنان از جمله، دختر نوفل بن اسد، فاطمه دختر مر، لیلی عدویه و... به عبدالله پیشنهاد ازدواج داده بودند[۵] و به نوشته بردلی: وقتی آمنه را برای عبدالله کابین بستند، قلب های بسیاری از بانوان مکه شکست.[۶] مراسم جشن و سرور عروسی آن دو، سه شبانه روز ادامه یافت. در طول این مدت عبدالله به رسم قبیله ای در خانه عروس اقامت گزید.[۷]

بنابر نظر شیعه، آمنه در ۱۷ ربیع الاول عام الفیل وضع حمل کرد؛ ولی بنابر نظریه مشهور اهل تسنن زمان وقوع این رویداد در ۱۲ ربیع الاول بوده است.[۱۰] خبر تولد این فرزند مایه خوشحالی بنی هاشم را فراهم کرد، تا جایی که ابولهب، کنیزش «ثویبه اسلمیه» را که خبر تولد برادرزاده اش را آورد آزاد کرد.[۱۱] عبدالمطلب، این فرزند را محمد نام نهاد و وقتی قریش نام نوه اش را پرسیدند گفت: «می خواهم او در آسمان و زمین ستوده باشد».[۱۲]

بنابر نظر شیعه، آمنه در ۱۷ ربیع الاول عام الفیل وضع حمل کرد؛ ولی بنابر نظریه مشهور اهل تسنن زمان وقوع این رویداد در ۱۲ ربیع الاول بوده است.[۱۰] خبر تولد این فرزند مایه خوشحالی بنی هاشم را فراهم کرد، تا جایی که ابولهب، کنیزش «ثویبه اسلمیه» را که خبر تولد برادرزاده اش را آورد آزاد کرد.[۱۱] عبدالمطلب، این فرزند را محمد نام نهاد و وقتی قریش نام نوه اش را پرسیدند گفت: «می خواهم او در آسمان و زمین ستوده باشد».[۱۲]

آمنه، در سال هفتم پس از عام الفیل، فرزندش را برای زیارت قبر عبدلله و نیز دیدار با دایی های عبدالله به مدینه برد. دایی های پدر محمد (ص( از بنی نجار بودند. او در راه بازگشت از مدینه مریض شد و در ابواء از دنیا رفت. ام ایمن محمد را به مکه برگرداند و پس از پنج روز به مکه رسیدند.[۱۵]

  1. عایشه عبدالرحمن، آمنه مادر پیامبر، ص۷۴
  2. عایشه عبدالرحمن، آمنه مادر پیامبر، ص۸۰-۸۱
  3. عایشه عبدالرحمن، آمنه مادر پیامبر، ص۸۱
  4. ابن هشام، السیرة النبویة، ج۱ ص۱۵۶
  5. نک: ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج۲، ص۸
  6. عایشه عبدالرحمن، آمنه مادر پیامبر، ص۱۰۳
  7. نویری، نهایة الارب، ج ۱۶، ص۵۷
  8. ر.ک: آیتی، تاریخ پیامبر اسلام، ص۴۱.
  9. عایشه عبدالرحمن، آمنه مادر پیامبر، ص۱۲۸
  10. نک: آیتی، تاریخ پیامبر اسلام، ص۴۳
  11. عایشه عبدالرحمن، آمنه مادر پیامبر، ص۱۵۰
  12. عایشه عبدالرحمن، آمنه مادر پیامبر، ص۱۵۳
  13. ابن هشام، السیرة النبویة، ص۱۶۴-۱۶۲
  14. ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۲۹
  15. نک: ابن عبدالبر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج۱، ص۳۰




ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 فروردین 1396  توسط [ra:post_author_name]
عبدالمطلب گفت: هیچ دخترى براى پسرم عبدالله پیشنهاد نشده كه مناسب تر و شایسته تر از آمنه باشد. آنگاه عبدالله با آمنه ازدواج كرد وقتى زن هاى قریش از جریان آگاه شدند از حسرت این كه این افتخار نصیب آنها نشده بیمار گشتند.



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 فروردین 1396  توسط [ra:post_author_name]