تاريخ : جمعه 1 اسفند 1393  | 2:30 PM | نويسنده : server0098

در بسياري از كتب تفسير و حديث و تاريخ، امام حسين(ع) از جمله مصاديق بارز آية تطهير،[1] مباهله،[2] مودت[3]، اطعام[4]و كلمات[5] و آيات پاياني سورة فجر دانسته شده، و روايات معتبري در اين باره نقل كرده‎اند. دربارة آيات پاياني سورة فجر  رواياتي نقل شده است كه اثبات كنندة اين معناست كه اين آيات دربارة حضرت سيدالشهداء امام حسين(ع) است در تفسير «البرهان» چنين آمده است:


امام صادق(ع) فرمود: اقرؤا سورة الفجر في فرائضكم و نوافلكم فانها سورة الحسين بن علي،سورة فجر را در نمازهاي واجب و نيز نماز مستحب خود بخوانيد؛ چرا كه اين سوره، سورة حسين بن علي است.


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : جمعه 1 اسفند 1393  | 2:30 PM | نويسنده : server0098

شیطان برای موفقیت و تسلط بر افراد بسیار دقیق و مهندسی عمل می‌کند و در کار خود با دقت و روش خاص و آرامی به دنبال اهداف خود است

اصل و اساس انحراف و گرفتار شدن در جاده انحرافات و گمراهی‌ها، خارج شدن از دایره‌ی بندگی و هدایت خداوند متعال است. به این معنا که هرگاه انسان خود را از چتر ولایت الهی خارج کرد در واقع خود را تحت کنترل ضلالت و گمراهی و ولایت شیطان قرار داده است.

در فرهنگ قرآن اصل و اساس انحراف و گرفتار شدن در جاده انحرافات و گمراهی‌ها، خارج شدن از دایره‌ی بندگی و هدایت خداوند متعال است. به این معنا که هر گاه انسان خود را از چتر ولایت الهی خارج کرد در واقع خود را تحت کنترل ضلالت و گمراهی و ولایت شیطان قرار داده است.

شیطان برای موفقیت و تسلط بر افراد بسیار دقیق و مهندسی عمل می‌کند و در کار خود با دقت و روش خاص و آرامی به دنبال اهداف خود است که در منطق قرآن با نام سیادت گام به گام از آن یاد می‌شود: «ولا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیطانِ إِنَّهُ لَکمْ عَدُوٌّ مُبینٌ؛ و از گامهای شیطان، پیروی نکنید! چه اینکه او، دشمن آشکار شماست!». [1]

مرحله دوست داشتن شیطانی هر چند در آیات متعددی خداوند متعال دشمنی آشکار شیطان را برای انسان بیان کرده است ولی انسانی که در غفلت بی‌خبری و مستی شهوات دنیایی گرفتار شده است، دوستی خدا را فراموش کرده و این دشمن آشکار را دوست خود قرار می‌د‌هد که در نهایت با اتخاذ این دوستی نکبت بار، شقاوت اخروی را برای خود فراهم می‌کند. «إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذِینَ یتَوَلَّوْنَهُ؛ همانا سُلطه ی شیطان بر کسانی است که او را دوست دارند (ولایت او را بر خویش بپذیرند)». [2]

مرحله قلقلک و القای شیطانی هر چند در آیات متعددی به شیطان و دشمنی‌اش اشاره شده ولی نباید از این موضوع غافل شد که تحرکات و تهدیدات شیطان در حد قلقلک و وسوسه است.«وَ قالَ الشَّیطانُ لَمَّا قُضِی الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُکمْ فَأَخْلَفْتُکمْ وَ ما کانَ لِی عَلَیکمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُکمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لی فَلا تَلُومُونی وَ لُومُوا أَنْفُسَکمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِکمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِی إِنِّی کفَرْتُ بِما أَشْرَکتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمینَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیم؛ و شیطان، هنگامی که کار تمام می شود، می گوید: «خداوند به شما وعده حق داد و من به شما وعده (باطل) دادم، و تخلّف کردم! من بر شما تسلّطی نداشتم، جز اینکه دعوتتان کردم و شما دعوت مرا پذیرفتید! بنا بر این، مرا سرزنش نکنید خود را سرزنش کنید! نه من فریادرس شما هستم، و نه شما فریادرس من! من نسبت به شرک شما درباره خود، که از قبل داشتید، (و اطاعت مرا هم ردیف اطاعت خدا قرار دادید) بیزار و کافرم! مسلّماً ستمکاران عذاب دردناکی دارند». [3]

مرحله ارتباط حضوری یاران شیطان (مشاوره حضوری) شیطان در استراتژیک تسلط خود بر انسان تنها به تحرکات و وسوسه‌های نفسانی خود بسنده نمی‌کند بلکه در موارد زیادی از کارگزارانی استفاده می‌کند که قبلاً مقهور تسلط شیطان شده‌اند: «وَأَجْلِبْ عَلَیهِم بِخَیلِک وَ رَجِلِک؛ و با سواران و پیادگانت بر آنها بتاز». [4]

شیطان برای موفقیت و تسلط بر افراد بسیار دقیق و مهندسی عمل می‌کند و در کار خود با دقت و روش خاص و آرامی به دنبال اهداف خود است که در منطق قرآن با نام سیادت گام به گام از آن یاد می‌شود: «ولا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیطانِ إِنَّهُ لَکمْ عَدُوٌّ مُبینٌ؛ و از گام های شیطان، پیروی نکنید! چه اینکه او، دشمن آشکار شماست!»

شرط و قدم اول در مبارزه با دشمن،‌ همان «دشمن شناسی» است. بدیهی است که تا کسی دشمن را نشناسد، حتی با او مخالفت هم نمی‌کند، چه رسد به مبارزه و چه بسا از غفلت، فریب خورده و او را دوست نیز بشناسد. لذا خداوند متعال با قید این که او دشمن آشکار شماست، امر می‌کند که اطاعتش نکنید:

«أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْكُمْ یَبَنىِ ءَادَمَ أَن لَّا تَعْبُدُواْ الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَكمُ‏ْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ» (یس - 60)
ترجمه: مگر با شما عهد نسبتم و نگفتم اى فرزندان آدم شیطان را اطاعت مكنید كه او براى شما دشمنى آشكار است.

اغلب ما می‌دانیم که «شیطان»، چه ابلیس باشد، چه افراد و چه هوای نفس، دشمن است، ولی باور نکرده‌ایم. لذا قدم اول دشمن شناسی و باور دشمنی اوست و قدم بعد مقابله‌ی با اوست. یعنی هر چه گفت، خلافش را انجام بدهیم.

ب – نکته‌ی مهم بعدی که سبب حفظ انسان از تبعیت شیطان می‌شود، باور معاد است.

 خیلی‌ها خدا (مبدأ) را می‌شناسند، اما به معاد باور محکمی ندارند. اگر ما مقصد را باور داشته باشیم، حتماً در سفر درست و به سوی مقصد حرکت می‌کنیم و سعی می‌کنیم که منحرف نشویم و اگر شدیم نیز سریع بر می‌گردیم.

ج – اما راجع به نماز، نکته بسیار است و از جمله آن که انسان باید «مخاطب» را بشناسد و گفتگوی خود با او را باور کند. آن وقت ارتباط بین عاشق و معشوق برقرار می‌شود و این ارتباط حتماً شیرین است. تا حدی که انسان دوست ندارد به پایان رسد و وقتی هم به اجبار به پایان برسد، آدمی منتظر فرصت و نوبت بعدی تجدید این دیدار و گفتگو می‌شود. اما نماز بی‌توجه، ملال‌آور و خستگی‌آور می‌شود و طبعاً انسان نسبت به آن بی‌رغبت می‌شود.

کافی است یک بار تجربه کنیم. مثلاً چند دقیقه قبل از اذان خود را حاضر کنیم. حاضر برای گفتگوی با محبوب. بعد در دل بگوییم: خدایا تا چند دقیقه‌ی دیگر، اذان می‌شود، یعنی اذن می‌دهی که بیایم و مستقیم با تو مرتبط شوم و راز و نیاز کنم و من لحظه‌ شماری می‌کنم. و بعد که اذان شد، یا در جماعت شرکت کنیم و همه‌ی حواسمان را به حضور در محضر حق‌تعالی بدهیم و اگر نشد، مقابل حق تعالی با عشق و ادب بایستیم و نماز بخوانیم.

شاید لذت همین یک بار، تداومش را به دنبال آورد. در هر حال شروط و رسم عشق و عشق‌بازی را همگان بلد هستند، چون فطری است. فقط لازم است لحظاتی به معشوق توجه کنند. سبب تنبلی به نماز، بیشتر به خاطر این است که با خدا کاری نداریم و فقط می‌خواهیم نمازمان را خوانده باشیم.

منبع:askdin.com




ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : جمعه 1 اسفند 1393  | 2:30 PM | نويسنده : server0098

از روزی که در نهر جانمان فرات سوز و علقمه عطش جاری ساخته اند،از شبی که در پیاله دلمان شربت گوارای ولایت ریخته اند،دلمان یک حسینیه پر شور است.

در حسینیه دلمان، مرغهای محبت سینه می زنند و اشکهای یتیم در خرابه چشم، بی قراری می کنند.

سینه ما تکیه ای قدیمی است، سیاهپوش با کتیبه های درد و داغ، که درب آن با کلید « یا حسین » باز می شود و زمین آن با اشک و مژگان، آب و جارو می شود.

ما دلهای شکسته خود را وقف اباعبدالله کرده ایم و اشک خود را نذر کربلا، و این « وقفنامه » به امضای حسین رسیده است.

صبحها وقتی سفره عزا گشوده می شود، دل روحمان گرسنه عاطفه و تشنه عشق می شود. ابتدا چند مشت «آب بیداری » به صورت جان می زنیم تا «خواب غفلت » را بشکنیم.

زیارتنامه را که می بینیم، چشممان آب می افتد و «السلام علیک » را که می شنویم، بوی خوش کربلا به مشام دل می رسد.

توده های بغض، در گلویمان متراکم می گردد و هوای دلمان ابری می شود و آسمان دیدگانمان بارانی!

سر سفره ذکر مصیبت، قندان دهانمان را پر از حبه قندهای «یا حسین » می کنیم و نمکدان چشممان دانه دانه اشک بر صورتمان می پاشد، به دهان که می رسد، قند و نمک در کاممان می آمیزد و این محلول شور و شیرین با درمان عشق ماست و ما نمک گیر سفره حسین می شویم و این است که تا آخر عمر، دست و دل از حسین بر نمی داریم.

آنگاه، جرعه جرعه زیارت عاشورا می نوشیم و سر سفره توسل، ولایت را لقمه لقمه در دهان کودکانمان می گذاریم.

در این خشکسالی دل و قحطی عشق، نم نم باران اشک، غنیمتی است!

خدایا!  ما را به چشمه کربلا تشنه تر کن!

و تو ای محرم!
تو آن كیمیاى دگرگونه‏سازى كه مرگ حیات آفرین را - به نام «شهادت‏» به اكسیر عشقى كه در التهاب سر انگشت ‏سحرآفرینت نهفته است، چو شهدى مصفا و شیرین به كام پذیرندگان مى‏چشانى.

تو آن خشم خونین خلق خدایى كه از حنجر سرخ و پاك شهیدان برون زد.

 تو بغض گلوى تمام ستمدیدگانى كه در كربلا ، نیمروزى به یكباره تركید و آن خون دل و دیده روزگار كه با خنجر كینه توز ستم، بر زمین ریخت.

الا اى محرم! تو به چشم و دل قهرمانان و آزاد مردان كه همواره بر ضد بیداد، قامت كشیدند و در صفحه سرخ تاریخ، زیباترین نقش جاوید را آفریدند، تو آن آشناى كهن یاد و دشمن‏ستیزى كه همواره در یادشانى.

  

منبع:tebyan.com


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : جمعه 1 اسفند 1393  | 2:29 PM | نويسنده : server0098

بعد از فَوت معاویه در سال 60 هجری، از طرف حکومت نامه ای به دست حاکم مدینه رسید مبنی بر بیعت گرفتن از امام حسین علیه السّلام برای خلافت یزید بن معاویه. این دستور قطعی بود، امام یا باید بیعت می کرد و یا کشته می شد، زیرا به سبب شخصیّت برجسته امام حسین علیه السّلام هم به لحاظ نَسَبی که نواده رسول الله صلّی الله علیه و آله است و هم به لحاظ فضائل بَرین که فردی شاخص در جامعه است، امکان ندارد ایشان زنده باشند ولی با یزید بن معاویه، بیعت نکنند. به بیان منطقی، زنده بودن امام و بیعت نکردن با یزید بن معاویه، "مانعة الجمع" است؛1 بیعت نکردن امام با یزید بن معاویه، مایه کاهش اعتبار خلافت وی و یا حتی سبب از بین رفتن مشروعیّت حکومت می باشد. برای همین، اگر امام علیه السّلام می خواهد زنده بماند، باید با یزید بن معاویه بیعت کند یعنی خلافت او را بپذیرد.

 تکرار عبرت آموز تاریخ
نظیر این مطلب در جریان تعیین جانشین رسول خدا صلّی الله علیه وآله نیز اتّفاق افتاد. بعد از معرّفی جناب ابوبکر به عنوان خلیفه رسول الله صلّی الله علیه و آله، تعدادی از صحابه، خلافت او را قبول نکردند و با او بیعت نکردند؛ یکی از مخالفین، امیرالمومنین علیّ بن ابی طالب علیه السّلام بود امّا از آنجا که امام علیّ علیه السّلام در میان صحابه رسول خدا صلّی الله علیه و آله، برجسته ترین آنها بود، عدم بیعت ایشان به معنای عدم مشروعیّت حکومت تلقّی می شد؛ پس به هر قیمتی باید از حضرت علیّ علیه السّلام بیعت گرفته شود.2

چون بر سیّد الشّهداء علیه السّلام، روشن و واضح بود که بیعت گرفتن از ایشان برای یزید حتمی است، نهضت جهانی خود را آغاز کردند.

توجّه دارید که بیعت حضرت حسین بن علیّ با یزید بن معاویه به معنای تأیید خلافت یزید می باشد و سبب مشروعیّت حکومت او می شود از این رو امام در یکی از سخنان خود فرمودند: اگر در روی زمین هیچ پناهگاهی نداشته باشم با یزید بن معاویه بیعت نمی کنم.3

تصمیم امام، حرکت از مدینه به مقصد مکّه مکرّمه بود تا در ایّام عمره و حجّ یعنی ماه ذی القعده و ذی الحجّه که تعداد زیادی از مسلمانان برای انجام مناسک حجّ به حجاز می آیند، با ایشان ارتباط برقرار کرده و پیام نهضت و حرکت اصلاحی خود را به حاجیان برساند.

وصیتی که بارها باید خواند
حضرت اباعبدالله علیه السلاّم، هنگام خروج از مدینه، وصیّت نامه ای مرقوم کردند و نزد برادرشان محمّد بن حنفیّه گذاشتند. متن وصیّت نامه امام حسین علیه السّلام را با هم مرور می کنیم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
‏«هَذَا مَا أَوْصَى بِهِ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ إِلَى أَخِیهِ مُحَمَّدٍ الْمَعْرُوفِ بِابْنِ الْحَنَفِیَّةِ أَنَّ الْحُسَیْنَ یَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ جَاءَ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِ الْحَقِّ وَ أَنَّ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ حَقٌ‏ وَ أَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لا رَیْبَ فِیها وَ أَنَّ اللَّهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ وَ أَنِّی لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ‏ الْإِصْلَاحِ‏ فِی أُمَّةِ جَدِّی أُرِیدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أَسِیرَ بِسِیرَةِ جَدِّی وَ أَبِی‏ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ]علیه السّلام[ فَمَنْ قَبِلَنِی بِقَبُولِ الْحَقِّ فَاللَّهُ أَوْلَى بِالْحَقِّ وَ مَنْ رَدَّ عَلَیَّ هَذَا أَصْبِرُ حَتَّى یَقْضِیَ اللَّهُ بَیْنِی وَ بَیْنَ الْقَوْمِ بِالْحَقِ‏ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاكِمِینَ‏ وَ هَذِهِ وَصِیَّتِی یَا أَخِی إِلَیْكَ‏ وَ ما تَوْفِیقِی إِلَّا بِاللَّهِ عَلَیْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَیْهِ أُنِیبُ‏ قَالَ ثُمَّ طَوَى الْحُسَیْنُ الْكِتَابَ وَ خَتَمَهُ بِخَاتَمِهِ وَ دَفَعَهُ إِلَى أَخِیهِ مُحَمَّدٍ ثُمَّ وَدَّعَهُ ». 4

ابتدای وصیّت با شهادت به وحدانیّت خدای متعال و نبوّت خاتم پیامبران محمّد مصطفی صلّی الله علیه و آله و مسأله معاد، شروع شده است. امام به اصول دین اسلام اذعان و اقرار کردند که آیندگان در جریان نهضت حسینی، ایشان را خارجی (یعنی خارج از دین و آشوب گر) نخوانند. در ادامه هدف از نهضت خود را در سه مطلب مشخّص کردند:

اوّل، ایجاد اصلاح در امّت جدّ خود رسول الله صلّی الله علیه و آله؛ اباعبدالله علیه السّلام نهضت خود را در سال 60 هجری یعنی 50 سال بعد از وفات رسول خدا صلّی الله علیه و آله آغاز کرد. برای درک عظمت نهضت حسینی، باید بدانیم در این 50 سال چه بر سر امّت اسلامی آمده که سیّد الشّهداء علیه السّلام راهی جز شهادت در راه خدا، نداشت5 و فرمود: «می خواهم در امّت جدّم اصلاح کنم.»6


دوم، امر به معروف و نهی از منکر؛ تکلیف مهمّی که ضامن سلامت معنوی جامعه دینی است ولی متأسّفانه در عصر ما کمتر به آن توجّه می شود. امام حسین علیه السّلام فرمودند: «آیا نمی بینید که به حقّ عمل نمی شود و از باطل، نهی نمی شود؟ در چنین شرایطی مومن باید آماده لقاء خدا (و کشته شدن در راه خدا) باشد.»7

سوم، عمل کردن به سیره رسول خدا صلّی الله علیه و آله و علیّ بن أبی طالب علیه السّلام؛ "سیره" در زبان عربی از ماده "سِیر" است. سِیر یعنی حرکت، رفتن، راه رفتن. "سیره" یعنی نوع راه رفتن، سیره بر وزن فِعلة است که در زبان عربی بر نوع دلالت می کند.8 معلوم می شود در 50 سال بعد از وفات رسول خدا صلّی الله علیه و آله، چگونه سیره رسول الله صلّی الله علیه و آله و علیّ بن أبی طالب علیه السّلام تغییر کرده که سیّد الشّهداء علیه السّلام می فرماید: «می خواهم به سیره پدرم و جدّم عمل کنم».

در پایان هم به صورت یک قضیّه خبریّه محقَّق الوقوع فرمودند: «هر کسی دعوت حقّ مرا بپذیرد، خدا نسبت به حقّ اولی است (یعنی در واقع خواست خدای متعال را انجام داده است) و هر فردی که دعوت مرا نپذیرد، صبر می کنم تا خدا بین من و مردم، حکم کند».

 =====================================
پی نوشت:
1) همین مطلب را عبیدالله بن زیاد به امام حسین علیه السّلام گفته است، به نقل مرحوم مجلسی در بحار الأنوار ج45 ص، امام فرمودند: «ألا و إنّ الدعیّ بن الدعیّ قد رکز بین اثنتین بین السِّلّة و الذّلّة و هیهات منّا الذّلّة...» دعیّ در لغت به فردی گفته می شود که در نسب، متّهم باشد، این عبیدالله بن زیاد، دو راه پیش روی من گذاشته یا شمشیر (اگر بیعت نکند) یا ذلّت (اگر بیعت کند) و ذلّت از ما دور است. ملاحظه می فرمایید که در منطق سیّد الشّهداء علیه السّلام، بیعت کردن با یزید یعنی ذلّت و امام علیه السّلام زیر بار ذلّت نمی روند؛ ایشان با همه عزیزانش به کربلا می آید ولی ذلّت را نمی پذیرد.
2) یوسفی غروی، محمّد هادی، موسوعة التّاریخ الاسلامی، مجمع الفکر الاسلامی، چاپ دوم، 1429ق،ج4 ،ص118
3) مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار ،دار إحیاء التّراث العربی، چاپ دوم،1403ق، ج‏44 ،ص 329.    
4) همان. 
5) برای مطالعه حوادث بعد از وفات رسول خدا صلّی الله علیه و آله به کتاب "نقش ائمّه در احیاء دین" تألیف محقّق مرحوم علّامه سیّد مرتضی عسکری، مراجعه کنید.
6) اصلاح و اصلاحات از کلمات زیبا و پر جاذبه است که همه انسانها آن را می پسندند امّا بعضی به نام اصلاح، در زمین فساد می کنند؛ خدای متعال در قرآن می فرماید: «وقتی به ایشان (منافقان) گفته می شود در زمین فساد نکنید می گویند همانا ما مصلِح هستیم، آگاه باشید که ایشان همان مفسِدان هستند ولی نمی فهمند»(بقره /12-11).
7) مجلسی، محمد باقر، بحار الأنوار، دار إحیاء التّراث العربی، چاپ دوم، 1403ق، ج44 ،ص192.
8) مطهّری، مرتضی، مجموعه آثار، انتشارات صدرا، چاپ یازدهم،1432ق،ج16 ،ص50.
   
منبع:tebyan.net


ادامه مطلب
نظرات 0

پس از هلاکت معاویه در سال شصت هجری، یزید به خلافت رسید. او به والی خود، ولید بن عتبه بن ابی سفیان در مدینه، نوشت تا به سرعت از امام حسین ـ علیه السلام ـ ، بیعت بگیرد.[1] امام حسین ـ علیه السلام ـ با ولید در شب 27 رجب سال 60 هـ.ق ملاقات کرد. امام حسین ـ علیه السلام ـ آن شب را در مدینه در منزل خود ماند، ولید عصر روز شنبه گروهی را نزد امام حسین ـ علیه السلام ـ فرستاد تا آن حضرت نزد او رفته و در حضورش با یزید بیعت کند.

 

امام حسین ـ علیه السلام ـ به فرستادگان ولید فرمود: تا فردا صبح مهلت دهید تا امشب هم شما و ما در این باره بیندیشیم، خبر به ولید رسید، او مهلت داد. امام حسین ـ علیه السلام ـ در همان شب که شب یک شنبه بیست هشت رجب سال 60 هـ.ق، همراه فرزندان و برادران و برادر زادگان و بيشتر خاندانش از مدینه به سوی مکه حرکت کردند.[2] آن حضرت با همراهان در شب جمعه سوم شعبان به مکه رسیدند.[3] امام حسین ـ علیه السلام ـ در ایام آغاز ذیحجه در مکه احساس خطر نمود، چرا که بیم آن می رفت، سربازان یزید آن حضرت را دستگیر کرده و به شام نزد یزید ببرند، به همین دلیل آن حضرت خانه خدا را طواف و میان صفا و مروه سعی نمود و از احرام بیرون آمده و احرام حج را به عمره تبدیل نمود، زیرا نمی توانست حج را تمام کند.

 

امام در روز هشتم ذیحجه سال 60 هـ.ق با خاندان و فرزندان و شیعیانی که به او پیوسته بودند از مکه به سوی عراق حرکت کردند.[4] همان روزی که مسلم بن عقیل در کوفه قیام کرد.


آن حضرت ماه شعبان، سوم شعبان به بعد، رمضان، شوال، ذی القعده و هشت روز از ذی الحجه را در مکه ماند.[5]


بنابر این ایشان و همراهانش حدوداً به مدت 125 روز در مکه اقامت نموده اند. امام ـ علیه السلام ـ در طی مسیر مکه تا کربلا بيست منزل ـ و به قول بعضی بیشتر ـ را پشت سر گذاشته و روز دوم محرم به سرزمین کربلا رسیدند.[6] وقتی که امام و خویشان و یاران به زمین کربلا رسیدند امام ـ علیه السلام ـ فرمود: پیاده شوید این مکان جایگاه فرود بار و اثاثیه ماست و محل ریختن خون و قبور ما است.[7]


نتیجه این که آن حضرت و همراهانش 28 رجب از مدینه خارج و روز دوم ماه محرم الحرام به سرزمین کربلا رسیده اند، که در مجموع کاروان امام حسین ـ علیه السلام ـ با توجه به توقف چهار ماهه در مکه، در مدت 154 روز، به سرزمین کربلا رسیده، و مدت خروج امام ـ علیه السلام ـ تا روز عاشورا، نیز 162 روز می شود.


===================================

پاورقي ها:
[1] . ابن اعثم، الفتوح، هند، 1393 هـ.ق ، ج5، ص 11.
[2] . ابن الاثیر، الکامل فی التاریخ، بيروت، دار صادر، 1385 هـ.ق، ج4، ص 16.
[3] . شیخ مفید، الارشاد، قم، موسسه آل البیت احیا التراث، ج2، ص 67.
[4] . بلاذری، انساب الاشراف، بیروت، دار التعارف، ج3، ص 160.
[5] . ابو مخنف، مقتل، ترجمه موسوی، قم، چاپ اول، 1378ش، ص 33.
[6] . احمد بن سهل بلخی، البدء و التاریخ، تهران، مکتبه الاسدی، ج6، ص 10، قزوینی، الامام الحسین و اصحابه، قم، چاپ باقری، ص 194.
[7] . سید بن طاووس، ملهوف، قم، انتشارات داوری، ص 35.
منبع:andisheqom.com


ادامه مطلب
نظرات 0

امام حسين ـ عليه السلام ـ بعد از مرگ معاويه با حکومت یزید مواجه کشد که از او بيعت مي خواست . با توجه به شناختي که از يزيد داشت، از بيعت امتناع و دست به حرکت عملي مخالف حکومت زد. از آنجا که شيعيان و دوست داران اهل بيت در کوفه از حضرت خواسته بودند که به سمت ايشان برود، حضرت ابتدا عمو زاده خود، مسلم بن عقيل را براي ارزيابي اوضاع کوفه و عراق به سمت ايشان فرستاد . حضرت مسلم هم بعد از ابلاغ پيام امام حسين ـ عليه السلام ـ به جمع آوري نيرو و سلاح پرداخت و طي نامه اي اوضاع کوفه را به امام حسين ـ عليه السلام ـ گزارش داد و نوشت که هيجده هزار نفر براي طرفداري از شما با من بيعت کرده اند. اين گزارش را 27 روز قبل از شهادتش نوشت.[1] به همين جهت بود که موقع شهادت به عمر بن سعد وصيت کرد که: چون من به حسين ـ عليه السلام ـ نامه نوشتم به کوفه بيايد ، شما کسي را بفرستيد که از اين سفر صرف نظر کند.[2]


بنابراين روشن است که مسلم به وظيفه خود عمل کرده و طبق بررسي هايي که انجام داده بود وضعيت کوفه را براي رفتن امام حسين ـ عليه السلام ـ به آن شهر مناسب دانسته و نتيجه اين بررسي ها را به امام ـ عليه السلام ـ گزارش داده بود. اما مردم بخاطر ترس از جوّ به وجود آمده توسط ابن زياد از نظر خود برگشتند. اما اين يک طرف قضيه است که امام براي بررسي اوضاع کوفه و نيز جهت جواب به نامه هاي رسيده از کوفه چنين اقدامي نمودند.

 

ولي اگر از کوفه هم نامه هايي نمي رسيد امام سکوت نمي کردند بلکه در برابر فجايع و منکرات حکومت ساکت نبود چنانکه مي فرمايند: من از روي خود پسندي و گردنکشي (براي تشکيل حکومت) و فساد و بيدادگري، قيام نکرده ام، بلکه براي اصلاح امت جدم حرکت کردم و براي امر به معروف و نهي از منکر قيام نمودم و به سيره و روش جدم و پدرم علي ـ عليه السلام ـ عمل مي کنم.[3]


لذا با وجود اينکه امام حسين ـ عليه السلام ـ بعد از شهادت حضرت مسلم از وضع کوفه مطلع شدند، برنگشتند . برخي بر اين عقيده اند ؛ هدف اصلی امام حسين ـ عليه السلام ـ بيعت گرفتن از مردم و تأسيس حکومت اسلامي در کوفه نبود ، تا با شنيدن شهادت مسلم و بيعت شکني در کوفه برگردد. هدف اساسي آن حضرت امر به معروف و نهي از منکر و قيام عليه حکومت جبار که آشکارا به فسق و فجور مي پرداخت و در عين حال مدّعي جانشيني رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بود. امام حسين ـ عليه السلام ـ حرکت کرده بود تا به دنيا بفهماند که يزيد و امثال او لياقت و شايستگي خلافت را ندارند. امام برخود واجب مي دانست عليه چنين حکومتي قيام کند، هر چند قيام منتهي به شهادت آن حضرت شود.


از طرف ديگر ، با وجود اينکه اصولا در چنين مواقعي رهبر يک حرکت انقلابي سعي مي کند پيروانش را هميشه با روحيه و شاداب نگه دارد ولي امام حسين ـ عليه السلام ـ وقتي خبر شهادت حضرت مسلم را در بين راه مکه به کوفه مي شنوند ، آن را پوشيده نمي دارند. زيرا آن حضرت مي خواهند کساني در اطرافش باقي بمانند که به حقيقت ماجرا پي برده باشند. لذا حضرت اين آيه را تلاوت مي نمايند: من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضي و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا؛[4] از مومنان مرداني هستند که به آن چه با خدا بستند صادقانه وفا کردند، پس برخي از آنها پيمان خود را به انجام رساندند و برخي شان در انتظار و هرگز پيمان خود را تغيير ندادند.[5]


امام نمي گويند، پس چون کوفه را گرفتند، مسلم و هاني کشته شدند، ما کارمان تمام شد و شکست خورديم، از همين جا بر گرديم، جمله اي که حضرت بيان داشتند فهماند که مطلب چيز ديگري است. يعني مسلم به وظيفه خود عمل کرد حالا نوبت ماست.


از طرف ديگر حتي اگر امام حسين ـ عليه السلام ـ از مسير کوفه باز مي گشت يزيد از بیعتی که از امام حسين ـ عليه السلام ـ مي خواست ، دست بردار نبود. چنانچه امام در بين راه مکه به عراق به منزلي مي رسند که با فردي سخن از رفتن به سوي کوفه به ميان مي آيد، آن فرد ديدگاه خود را از رفتن به کوفه بيان مي کند و امام را از اين کار منع مي نمايد.

 

حضرت مي فرمايند: اي بنده خدا کار صحيح بر من مخفي نيست و امر الهي تغيير نمي کند. به خدا سوگند: اينان تا خون دل مرا نریزند از من دست نخواهند کشيد.[6] شبيه همين جواب را به برادرش محمد حنفيه فرمود: که اگر به هر مخفی گاهی برويم آنها از ما دست برنخواهند داشت.[7] لذا اگر امام از مسير کوفه هم بر مي گشتند در جاي ديگر مي بايست با حکومت به مبارزه بر مي خواست. از اين رو بهترين مکان را که از قبل براي قيام عليه حکومت غاصب و متظاهر به فساد يزيد انتخاب کرده بود در پيش گرفتند و در بين راه که خبر شهادت مسلم رسيد آن دسته از مردمي که به هواي حکومت و رسيدن به مقام و يا رسيدن به مال و غنيمتي امام را همراهي مي کردند و از درک ماهيت قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ عاجز بودند، آن حضرت را ترک کردند و تنها کساني باقي ماندند که از شهادت و مبارزه عليه ظلم ، هراسي در دل نداشتند.

 

چنانچه همگي گفتند: بعد از شهادت مسلم باز نمي گرديم تا انتقام خون او را بگيريم يا آنچه او چشيد ما هم بچشيم، حضرت نيز فرمودند: «بعد از شهادت مسلم و عقيل در دنيا خيري نيست».[8]


======================================
پاورقي ها:
[1]. قمي، شيخ عباس، نفس المهموم، ترجمه محمد باقر کمره اي، قم: جمکران، 1374ش،ص113.
[2]. محمدي اشتهاردي، محمد، سوگ نامه آل محمد (ص)، قم، انتشارات ناصر، 1374ش، ص179.
[3]. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابي طالب، نجف، مکتبه الحيدريه، 1376ش، ج3، ص241.
[4]. احزاب / 23.
[5]. صافي گلپايگاني، لطف الله، شهيد آگاه، تهران، کتابخانه صدر. (بي تا)، ص34 ـ 37.
[6]. شيخ مفيد، الارشاد، بيروت، دارالمفيد، بي تا، ج2، ص76.
[7]. هيثمي، نورالدين، مجمع الزوائد، بيروت، دارالکتب العلميه، 1408ق، ج9، ص406.
[8]. شيخ مفيد، همان، ج2، ص75.

 

منبع:andisheqom.com


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : جمعه 1 اسفند 1393  | 2:28 PM | نويسنده : server0098

امام علیه السلام فرمود: ‏« امیدوارم خدا مرا سیراب گرداند و شما را از آشامیدن منع نماید. »
حائل شدن بین آب و امام حسین علیه السلام

ابن زیاد در تعقیب نامه قبلى نامه دیگرى براى ابن سعد فرستاد که بین حسین و یارانش و بین آب حائل شو و ‏مگذار قطره آبى بنوشند! 1

عـمـر بن سعد بلافاصله عمرو بن حجاج را با پانصد سوار بر شریعه فرات گماشت تـا امـام و یارانش را از ‏استـفـاده آب و بردن آن به خیام حسینى جلوگیرى نمایند و چون تـشنگـى بر امـام و یاران فـشار آورد امـام به ‏قـمـر بنى هاشم جناب ابى الفـضل العـباس فرمود: برو قدرى آب بیاور، حضرت عباس با سى نفر سوار و بیست ‏نفـر پـیاده درحالیکه نافع بن هلال پرچم را بدوش گرفته و پیشاپیش حرکت مى نمود به شریعـه فـرات نزدیک ‏شدند عمرو بن حجاج به نافع گفت : کیستى ؟ پاسخ داد: نافـعـم ، پـرسید براى چـه آمـدى ؟ گـفـت براى ‏آشامـیدن آبى که شمـا بین ما و آن حائل شدید، عمرو گفت : بخور گوارایت باد، نافع گفت : به خدا نمى آشامم ‏در حالیکه حسین و یارانش تـشنه اند اطرافـیان عمرو گفتند: ما را اینجا نگهبان قرار داده اند که نگذاریم آب را ‏ببرند نافع اعتنائى به گفتار آنان ننمود و به پیادگان گفت : مشکها را پـر کنید عمرو بن حجاج و سپاهیانش آمدند ‏که نگذارند، جناب عباس و نافع به آنها حمله نموده و متفرقشان ساختند وقتى پیادگان ظرفها را پر از آب نمودند ‏عمرو و سپاهیانش راه را بر آنان بستند جناب عباس و همراهان با آنان به نبرد برخاستند و آنها را به جاى خود ‏بازگـرداندند و آبرا به خـیام رساندند و این جریان سه روز قبل از شهادت امام حسین علیه السلام اتفاق افتاد. 2

‏پستى تا کجا و چه قدر
مـردم کوفـه سالها تحت حکومت عدالت گستر على علیه السلام قرار داشتند و رفتار با مـعـاویه را در صفین پس ‏از سلطه بر فرات و ممانعت سخت و شدید معاویه هنگامیکه آب در اخـتـیار آنان بود دیده اند و روش بزرگوارانه ‏حسین علیه السلام را با حر و سپاهیانش آنهم در بیابانى دور از آب که اگر حسین آنان را سیراب نمى کرد ‏شاید اکثر آنها از تـشنگى هلاک مى شدند و یا اقلا براى به دست آوردن آب مجبور مى شدند حسین را براى ‏مـدت زمـانى به حال خـود رها کنند و در پى رفع تشنگى بر آیند، مشاهده کرده بودند گـویا در کربلا با مشاهده ‏قدرت و کثرت جمعیت مسخ گشته که نه تنها از جلوگیرى آب شرمنده نشدند بلکه به آن افتخار هم مى نمود که ‏داستانهاى زیر گواه بر آن است :

‏1 ـ مهاجرین اوس تمیمى با صداى بلند فریاد مى کشید: حسین آب را مى بینى چگونه موج مى زند به خدا ‏قسم نمى گذارم مزه آب را بچشى تا بمیرى !!

امام علیه السلام فرمود:
‏« امیدوارم خدا مرا سیراب گرداند و شما را از آشامیدن منع نماید. » 

‏2 ـ عـمرو بن حجاج که خود از کسانى بود که با حسین علیه السلام مکاتبه نموده و او را دعـوت به آمـدن به ‏کوفه کرده و اکنون مسئول شریعه فرات است نزدیک لشکرگاه امـام آمـد و فـریاد کشید: حسین ! فرات را مى ‏بینى سگها در آن غوطه مى خورند و الاغها و خـوکها از آن مـى آشامـند لیکن شما یک قطره از آن نخواهى ‏آشامید تا آنکه حمیم جهنم را بیاشامى !!

‏3 ـ عـبدالله بن حصین ازدى بسوى خیمه گاه امام مى دوید و فریاد مى کشید: حسین ! آب را مـى بینى که ‏مانند آسمان کبود موج مى زند به خدا قسم یک قطره از آن نخواهى چشید تا آنکه از تشنگى بمیرى !!

امـام عـلیه السلام که این زخم زبان را که از شمشیر برنده تر و از آتش ‍سوزاننده تر بود شنید دستها را به ‏نفرین به طرف آسمان بلند کرد و گفت اللهم اقتله عطشا و لا تغفرله ابدا.

‏(( خدایا او را با تشنگى بکش و هرگز او را نیامرز. )) 

حمید بن مسلم گوید: پـس از واقـعـه کربلا عـبدالله مریض شد به عبادتش رفتم به خدائى که جز او خدائى نیست او را دیدم که آنقدر ‏آب مى خورد که شکمش ورم مى کرد، سپس قى مى نمود و صداى العطش العطش بلند مى کرد باز آب مى ‏خورد تا ورم مى کرد همچنین بود تا مرد.3

اینها براى خود شیرینى نزد عبیدالله بن زیاد با بى شرمى این کلمات زشت و رکیک را بر زبان مى آوردند که گویا ‏حسین نه فرزند پیامبر آنها است و نه مسلمان .

اینها درحالیکه مى دیدند اطفال حسین از تشنگى مشرف به مرگند و آب را در برابر خود مـشاهده مى کنند، ‏انگیزه اى براى آنها در این عمل ناجوانمردانه جز پستى و وحشیگرى نمى تـوان تـصور نمـود البتـه در برابر اینها ‏افرادى هم در میان سپاهیان بودند که این عمل وحشیانه و غیر انسانى را تقبیح نموده و بر عمر سعد ایراد ‏گرفتند لیکن به او اثر نکرد.‏

چـون آب در خـیمـه گـاه ابى عـبدالله علیه السلام نایاب شد صداى زنان و کودکان از تـشنگـى بلند گشت ، ‏حسین علیه السلام کلنگى برگرفت و پشت خیمه هاى زنان آمد و نوزده قدم به طرف قبله بر شمرد سپس ‏شروع کرد به کندن زمین، هنوز چیزى نکنده بود که ناگـهان چـشمـه آب گـوارائى نمـودار شد حسین عـلیه ‏السلام و تـمـام یاران و اهل بیت آب نوشیدند و ظرفها را پر کردند آنگاه آب فروکش کرد و اثرى از آن باقى نماند

انتقاد یزید بن حصین از عمر بن سعد
هنگامى که تشنگى بر حسین و اهل بیت و یارانش فشار آورد یزید بن حصین همدانى به امام عـرض کرد: اجازه ‏مـى دهى با عمر سعد در مورد آب سخن بگوییم ؟ حضرت فرمود: خود دانى .

همدانى بر ابن سعد وارد شد و سلام نکرد، عمر سعد گفت : برادر همدانى چرا بر من سلام نکردى مگر مرا ‏مسلمان نمى دانى ، من خدا و رسولش را مى شناسم و به آن معتقدم .

همـدانى: اگر مسلمان بودى به قتل فرزند پیامبر اقدام نمى کردى ، گذشته از این آب فـرات را سگـها و خـوکها ‏مـى آشامـند اما حسین پسر فاطمه و برادران و خانواده اش از تـشنگـى مـى مـیرند و آب را از آنان دریغ مـى ‏کنى و خیال مى کنى خدا و پیامبر را مى شناسى ؟

عـمـر سعـد مـدتـى سر به زیر افکند آنگاه سربرداشت و گفت : برادر همدانى ابن زیاد حکومت رى را به من ‏سپرده و هر چه مى اندیشم نمى توانم از حکومت رى دست بکشم.

یزید همـدانى به خـدمـت امـام عـلیه السلام بازگـشت و عـرض کرد: یابن رسول الله عـمـر سعـد تـصمـیم ‏گـرفـتـه به خـاطر حکومـت رى تـو را به قتل برساند.4
 
حسین علیه السلام و چشمه آب 
چـون آب در خـیمـه گـاه ابى عـبدالله علیه السلام نایاب شد صداى زنان و کودکان از تـشنگـى بلند گشت ، ‏حسین علیه السلام کلنگى برگرفت و پشت خیمه هاى زنان آمد و نوزده قدم به طرف قبله بر شمرد سپس ‏شروع کرد به کندن زمین ، هنوز چیزى نکنده بود که ناگـهان چـشمـه آب گـوارائى نمـودار شد حسین عـلیه ‏السلام و تـمـام یاران و اهل بیت آب نوشیدند و ظرفها را پر کردند آنگاه آب فروکش کرد و اثرى از آن باقى نماند.

خبرگزاران داستان چشمه را به ابن زیاد گزارش نمودند.

عبیدالله زیاد از این خبر بر آشفت و نامه اى به عمر سعد نوشت بدین مضمون :

به مـن رسیده است که حسین چاه حفر مى کند و به آب مى رسد و خود و اصحابش آب مى نوشند همینکه ‏نامه اى به تو رسید تا آنجا که مى توانى او را از کندن چاه بازدار و بر آنها منتهى درجه سخت بگیر و آنها را از ‏نوشیدن آب بازدار.

نامـه ابن زیاد که به سردار کوفه رسید مراقبت ها را تشدید کرد و نگهبانان فرات را مضاعف گردانید که مبادا یکى ‏از یاران حسین از فرات آب بیاشامد.5

 =================================
پی نوشت ها:‏
1- ابن زیاد مانند اربابانش معاویه و یزید پیوسته حقایق را وارونه جلوه مى داد در این نامه خواسته محاصره ‏عثمان و جلوگیرى از بردن آب به خانه او را هنگام کشتنش به امیر المومنین على علیه السلام و یارانش نسبت ‏دهد در حالیکه قضیه بر عکس است و تاریخ نشان مى دهد که اولا امیر المومنین حسنین را بیارى عثمان ‏فرستاد در حالیکه معویه که به درخواست عثمان به کمک او آمده بود با سپاهیان خود در خارج مدینه توقف نمود ‏و در انتظار پـایان کار بود ثـانیا امـام حسن بدستور پدر بزرگوارش آب بخانه عثمان برد و محاصره کنندگان به ‏احترامش مانع نشدند.
2- اعـیان الشیعـه ج 1/ص 599 - ابصار العین ص 8 - بحارج 44/ص 388 - کامل ج 4/ص 54 - ارشاد ص 228 - ‏طبرى ج 7/ص 312.
3- حیاة الحسین ج 3، ص 137. نفس المهموم ص 215.
4- کشف الغمه ج 2/ص 226 - نفس المهموم ص 217.
5- حیاة الحسین ج 3/ص 140 - بحارج 44/ص 387 - نفس المهموم 217.‏

 منبع: آنچه در کربلا گذشت
تبیان


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : جمعه 1 اسفند 1393  | 2:28 PM | نويسنده : server0098

خوارزمی می‌گوید:
چون تشنگی بر حسین ـ علیه السلام ـ و اصحابش شدت یافت، شبانه برادرش عباس را با سی سوار و بیست پیاده و بیست مشك فرستاد تا آنكه نزدیك آب رسیدند. عمروبن حجاج گفت: كیستی؟ نافع بن هلال گفت: من پسر عموی تو هستم، از یاران حسین ـ علیه السلام ـ. آمده‌ام از این آبی بنوشم كه شما مانع شده‌اید. گفت: بنوش! گوارا! نافع گفت: وای بر تو! چگونه آب بنوشم در حالی كه حسین و همراهانش از تشنگی می‌میرند؟ گفت: راست می‌گویی، ولی ما مأموریم و چاره‌ای جز اطاعت فرمان نداریم. نافع همراهانش را صدا زد، وارد فرات شدند. عمرو هم سربازانش را صدا كرد تا نگذارند. بین آن دو گروه بر سرِ آب پیكار سختی در گرفت. عده‌ای می‌جنگیدند و گروه دیگر مشكها را پر می‌كردند. مشكها پر شد و تعدادی از سربازان عمروبن حجاج كشته شدند، اما از یاران امام كسی كشته نشد. این گروه با آب به اردوگاه خود برگشتند. حسین ـ علیه السلام ـ و همراهانش آب نوشیدند. عباس را آن روز لقب «سقا» دادند.[1]

هجوم سپاه عمر سعد به طرف امام
نیز گوید:
چون نامه ابن زیاد به عمر سعد رسید و حسین را از آن آگاهانید، كسی از سوی عمر سعد ندا داد: ای سپاه خدا! سوار شوید. آنان سوار شدند و به طرف اردوگاه امام حسین ـ علیه السلام ـ تاختند. امام آن لحظه نشسته سر بر زانویش نهاده بود. صدای فریاد و شیون زینب را شنید كه نزد برادر آمد و او را تكان داد و گفت: برادر جان! صدای همهمه را نمی‌شنوی كه به ما نزدیك می‌شوند؟ حسین ـ علیه السلام ـ سر برداشت و گفت: خواهرم! اینك جدم پیامبر و پدرم علی و مادرم فاطمه و برادرم حسن را خواب دیدم كه می‌گفتند: بزودی پیش ما می‌آیی. به خدا كه آن وعده نزدیك است. زینب شیون كرد و بر صورت خود سیلی زد. حسین ـ علیه السلام ـ فرمود: آرام باش و شیون مكن كه اینان ما را شماتت می‌كنند.


حسین ـ علیه السلام ـ نزد برادرش عباس رفت و گفت: برادرم! سوار شو و پیش اینان برو و ببین چه تصمیم دارند و برایم خبر بیاور. عباس با برادرش و ده نفر سوار شدند و نزدیك آنان رفتند و پرسیدند: چه می‌خواهید؟ گفتند: از ابن زیاد فرمان آمده كه یا جنگ یا تسلیم. عباس گفت: پس شتاب نكنید تا به حسین خبر دهم. آنان ایستادند. عباس نزد امام آمد و خبر داد. امام ساعتی سر به زیر افكنده و می‌اندیشید و یارانش بافرستادگان عمر سعد گفتگو می‌كردند. حبیب بن مظاهر می‌گفت: به خدا كه بد قومی‌اند آنان كه فردای قیامت، خدا و رسول را در حالی دیدار می‌كنند كه ذریه پیامبر و اهل بیت او را كه اهل نیایش و نماز شب و ذكر خدا در شب و روزند، و پیروان پاك و نیك او را كشته باشند. مردی از سپاه عمر سعد به نام عروه بن قیس گفت: تو تا می‌توانی از خودت ستایش می‌كنی. زهیر گفت: ای پسر قیس! از خدا بترس و از آنان نباش كه یاور گمراهی و كشنده انسانهای پاك و عترت برترین رسول و ذریه اصحاب كسایند. پسر قیس گفت: تو كه پیش از ما از پیروان اهل بیت نبودی؛ تا آنجا كه می‌شناختیم تو عثمانی بودی. چه شد كه علوی شدی؟ زهیر گفت: درست است آن گونه بودم، ولی چون دیدم حق حسین را غصب كرده‌اند، به یاد جدش و جایگاهی كه وی نزد رسول خدا داشت افتاده‌ام، تصمیم به یاری و همراهی او گرفتم تا جان خود را فدایش كنم، برای حفظ آن حقی از خدا و رسول كه شما تباه ساختید. آنان در این گفتگو بودند و حسین ـ علیه السلام ـ نشسته در اندیشه جنگ بود و برادرش عباس برابر او ایستاده بود.[2]

عریان ساختن جسم مطهر امام ـ علیه السلام ـ
سید بن طاووس گوید:
راوی گفته است، امام حسین ـ علیه السلام ـ فرمود: جامه‌ای برایم بیاورید كه كسی در آن رغبتی نكند تا آن را زیر جامه‌هایم بپوشم تا مرا عریان نكنند. شلواری كوچك [3] آورند. فرمود: نه، این جامه ذلیلان است. پیراهن كهنه‌ای گرفت، آن را از چند جا پاره كرد و زیر لباسهایش پوشید. چون به شهادت رسید، آن را هم از بدنش درآوردند. سپس شلواری از برد یمانی درخواست كرد، آن را پاره كرد و پوشید. از این رو پاره كرد كه از پیكرش بیرون نیاورند. چون شهید شد، بحر بن كعب ملعون آن را درآورد و حسین ـ علیه السلام ـ را عریان گذاشت. از آن پس دستان بحر بن كعب در تابستان مثل دو تكه چوب خشك، خشك می‌شد و در زمستان مرطوب می‌‌گشت و چرك و خون از آن ترشح می‌كرد تا آنكه خدای متعال او را هلاك كرد.[4]


چون حسین بن علی ـ علیه السلام ـ احساس كرد كه شهید خواهد شد، فرمود: جامه‌ای برای من بیاورید تا كسی در آن رغبت نكند؛ آن را زیر لباسهایم بپوشم تا عریانم نكنند. گفتند: شلوارك، فرمود: آن لباس اهل ذلت است. جامه‌ای دیگر گرفت و آن را پاره كرد و از زیر جامه‌اش پوشید. چون كشته شد، عریانش كردند. صلوات و رضوان خدا بر او باد![5]


ابن شهر آشوب گفته است: سپس فرمود: جامه‌ای برایم آورید كه كسی رغبتی در آن نكند تا زیر جامه‌هایم بپوشم كه عریانم نكنند، چرا كه من كشته می‌شوم و غارت می‌گردم. شلواركی آوردند. آن را نپوشید و گفت: این جامه اهل ذلت است. سپس چیزی آوردند گشادتر از آن و كوتاهتر از شلوار و بلندتر از شلوارك. آن را پوشید. سپس با زنان خداحافظی كرد. [6]

غارت جامه‌های امام
شیخ مفید گوید:
چون حسین بن علی ـ علیه السلام ـ شهید شد، ابحر بن كعب آمد و شلوار از تن حضرت درآورد. از آن پس دستانش در تابستان مثل دو چوب خشك می‌شد و در زمستان از آن، چرك و خون می‌آمد تا آنكه خدا هلاكش كرد. [7] سید بن طاووس گوید:


سپس برای عریان كردن امام روی آوردند. اسحاق بن حویه (حوبه) پیراهنش را بیرون آورد و آن را پوشید و به پیسی مبتلا شد و موهایش ریخت.


گویند در پیراهن حضرت صد و اندی اثر تیر و نیزه و شمشیر بود. امام صادق ـ علیه السلام ـ فرماید: در پیكر حسین ـ علیه السلام ـ اثر سی و سه نیزه و سی و چهار ضربت شمیشر یافتند.


شلور آن حضرت را بحربن كعب برد. گویند زمینگیر و فلج شد. عمامه‌اش را اخنس بن مرثد برد و گویند جابر بن یزید اودی برد و آن را بر سرگذاشت و دچار سفاهت گشت. كفش حضرت را اسودبن خالد برداشت. انگشتر او را بجدل بن سلیم كلبی درآورد؛ انگشت او را با انگشتر برید. هم او بود كه مختار دستگیرش كرد و دستها و پاهایش را بریده و همان طور رهایش كرد تا در خون خویش غلتید و مرد. قطیفه‌ای از خز داشت كه قیس بن اشعث غارت كرد. زره حضرت را كه كوتاه و بی دامن بود، عمر سعد برداشت، چون عمر سعد كشته شد، مختار آن زره را به كشنده عمر سعد یعنی ابی عمره بخشید. شمشیر آن حضرت را جُمیع بن خلق ازدی برداشت و گویند مردی از بنی تمیم به نام اسودبن حنظله. در روایت ابن سعد است كه فلافش نهشلی شمشیر او را برداشت. محمدبن زكریا افزوده است كه پس از آن به دختر حبیب بن بدیل رسید. این شمشیر غارت شده غیر از ذوالفقار است، چرا كه آن شمشیر، محفوظ و ذخیره شده است، همراه اشیای دیگری از ذخایر نبوت وامامت. روایات هم حكایت از درستی آنچه گفتیم دارد.[8]


صدوق گوید:
از محمدبن مسلم روایت شده كه گوید از امام صادق ـ علیه السلام ـ درباره انگشتر حسین بن علی ـ علیه السلام ـ پرسیدم كه چه شد؟ و گفتم كه شنیده‌ام از انگشتش درآورده‌اند. فرمود: آن گونه نیست كه می‌گویند. حسین ـ علیه السلام ـ فرزندش امام سجاد ـ علیه السلام ـ را وصی خود قرار داد و انگشتر خود را در انگشت او نهاد و امامت را به او سپرد، همان سان كه پیامبر با علی ـ علیه السلام ـ رفتار كرد و امیرمؤمنان و امام حسن و امام حسین ـ علیه السلام ـ انجام دادند. سپس آن انگشتر به دست پدرم از او به من و اكنون پیش من است و هر جمعه آن را به دست می‌كنم و با آن نماز می‌خوانم.


محمدبن مسلم گوید: روز جمعه خدمت آن حضرت رسیدم، در حالی كه نماز می‌خواند. پس از نماز دستش را به سوی من دراز كرد. در انگشتش انگشتری دیدم كه نقش نگین آن چنین بود: «لااله الا الله عده للقاء الله» و فرمود: این انگشترجدم ابا عبدالله الحسین ـ علیه السلام ـ است. [9]

اهل بیت ـ علیهم السلام ـ در كوفه
ابن نما گوید:
مردم برای تماشای اسرای آل پیامبر جمع شدند. زنی از كوفیان از بالا خانه آنان را دید و پرسید: شما از كدام اسیرانید؟ گفتند: ما اسیران محمد ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ هستیم. وی پایین آمد و مقداری لباس و مقنعه جمع آوری كرد و به آنان داد تا خود را بپوشانند. امام سجاد ـ علیه السلام ـ نیز با آنان بود؛ همچنین حسن به حسن مثنی كه از میدان او را آورده بودند، در حالی كه رمقی در بدن داشت و زید و عمر پسران امام مجتبی ـ علیه السلام ـ با او بودند. كوفیان می‌گریستند.[10]


علامه مجلسی گوید:
در برخی كتابهای معتبر دیدم كه از مسلم جصاص (گچكار) روایت شده است: ابن زیاد مرا برای تعمیر دارالاماره در كوفه خواسته بود. مشغول گچكاری درها بودم كه سر و صداهایی از اطراف كوفه شنیدم. به خادمی كه با ما كار می‌كرد گفتم: چرا كوفه پر سر و صداست؟ گفت: هم اینك سر یك شورشی را كه بر ضد خلیفه خروج كرده آورده‌اند. گفتم: آن خارجی كیست؟ گفت: حسین بن علی. او را واگذاشته، بیرون آمدم و چنان بر صورت خویش زدم كه ترسیدم چشمانم نابینا شود. گچِ دستهایم را شستم، از پشت قصر بیرون شدم، به میدانگاه آمدم. ایستاده بودم و مردم منتظر رسیدن اسیران و سرها بودند كه چهل محمل آمد كه بر چهل شتر بود و زنان اهل بیت و فرزندان فاطمه ـ علیها السلام ـ در میان آنها بودند. امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ هم بر شتر بی كجاوه‌ای سوار بود كه رگهای گردنش پر از خون بود و می‌گریست و این اشعار را می‌خواند:


ای امت بد كه هرگز مباد سرزمینتان سیراب شود و ای امتی كه حق پیامبر را درباره ما رعایت نكردید! اگر روز قیامت، ما و رسول خدا را یكجا جمع كنند، چه می‌گویید؟


ما را بر شتران برهنه سوار كرده می‌چرخانید، گویا ما دین شما را استوار نكرده‌ایم!


ای بنی امیه! این چه وضعی است كه بر این مصیبتهای ما آگاهید و كاری نمی‌كنید.


از خوشحالی كف می‌زنید و در روی زمین ما را به اسیری می‌برید.


وای بر شما! مگر جدم رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نیست كه مردم را از راه گمراهان به حق هدایت كرد؟ ای واقعه عاشورا! مرا به غم نشاندی و خدا پرده بدكاران را خواهد درید.


گوید: كوفیان به كودكانی كه بر محملها سوار بودند، نان و خرما و گردو می‌دادند. ام‌كلثوم بر سر آنان فریاد كشید: ای مردم كوفه! صدقه بر ما حرام است و آنها را از دست و دهان كودكان می‌گرفت و به زمین می‌انداخت. مردم همه گریان بودند. ام‌كلثوم سر از محمل بیرون كرد و گفت: ای كوفیان! مردانتان ما را می‌كشند و زنانتان بر ما می‌گریند؟ خدا بین ما و شما در روز قیامت داوری خواهد كرد. در حالی كه او مشغول سخن گفتن با زنان بود، صدای شیونی برخاست. دیدند سرهای شهداست كه می‌آورند و سر مطهر حسین ـ علیه السلام ـ پیشاپیش سرهاست، تابان همچون ماه و شبیه به پیامبر خدا، محاسن او مشكی و خضاب زده و چهره‌اش درخشان مثل ماه كه باد، موهای حضرت را این سو و آن سو می‌زد. زینب ـ علیها السلام ـ نگاه كرد و سر پرخون برادر را دید. پیشانی خود را به چوبه محمل زد. خون را دیدم كه از زیر مقنعه‌اش بیرون می‌زد و بانوایی سوزناك، خطاب به آن سر می‌گفت:

غارت و آتش زدن خیمه‌ها
خوارزمی می‌گوید:
دشمنان آمدند و خیمه‌گاه را محاصره كردند. شمر هم با آنان بود. گفت: وارد شوید و لباسهایشان را غارت كنید. آن گروه وارد شده و هرچه در خیمه بود برداشتند. حتی گوشواره از گوش ام‌كلثوم خواهر امام حسین ـ علیه السلام ـ هم درآوردند و گوش او را زخمی كردند. بر سر لباسهایی كه بر تن زنان بود نزاع می‌كردند. قیس بن اشعت، قطیفه‌ای را كه حسین ـ علیه السلام ـ روی آن می‌نشست برداشت. از این رو به «قیس قطیفه» معروف شد. مردی از ازد به نام اسود، كفش آن حضرت را برداشت. آنگاه آن مردم به دنبال جامه‌ها و اسبها و شترها رفتند و آنها را غارت كردند.


ابن نما گوید:
آنگاه به غارت خانواده و همسران امام حسین پرداختند، روسری از سرها و انگشتر از انگشتها، گوشواره از گوشها و خلخال از پاها در می‌آوردند. مردی از سنبس پیش دختر امام حسین ـ علیه السلام ـ آمد و چادر را از سرش برگرفت و آنان بی لباس ماندند، دستخوش باد حوادث و بازیچه دستهای تقدیر و اندههای بزرگ (آنگاه وی اشعاری از حسن بن ضحاك می‌آورد كه به غمنامه عزیزان اهل بیت مرتبط می‌شود.)


یكی از زنان بنی بكر بن وائل كه دید وسایل غارت شده زنان را تقسیم می‌كنند، گفت: ای آل بكر! آیا دختران پیامبر را غارت می‌كنید؟! حكمی جز از آن خدا نیست، هلا ای خوخنواهان مصطفی.... ! همسرش او را برگرداند. دختران پیامبر و نور چشمهای حضرت زهرا ـ علیها السلام ـ بیرون آمدند، حسرت زده و نوحه‌گر وگریان بر آن جوانان و پیران. به خیمه‌ها آتش زدند. آنان گریزان از خیمه‌ها بیرون آمدند.[11]


آتش به آشیانه مرغی نمی‌زنند گیرم كه خیمه، خیمه آل عبا نبود.

 

ظلم‌های دشمنان در كربلا,دشمنان در كربلا,حسین,امام حسین در کربلا,

  محمدبن سعد گوید:
مردی از اهل عراق، با حالت گریان زینتهای دختر امام حسین ـ علیه السلام ـ، فاطمه را می‌گرفت. وی گفت: چرا گریه می‌كنی؟ گفت: دختر پیامبر خدا را غارت می‌كنم، گریه نكنم؟ گفت: پس واگذار. گفت: می‌ترسم دیگری آن را بردارد. [12]


صدوق با سند خود از فاطمه دختر امام حسین ـ علیه السلام ـ روایت می‌كند:
غانمه وارد خیمه ما شد. من دختر كوچكی بودم كه دو خلخال طلایی در پاهایم بود. او می‌كوشید آنها را از پایم در‌آورد و در همان حال می‌گریست. گفتم: چرا گریه می‌كنی ای دشمن خدا!؟ گفت: چرا گریه نكنم، در حالی كه دختر پیامبر را غارت می‌كنم! گفتم: خوب غارتم نكن. گفت: می‌ترسم دیگری بیاید و آن را ببرد. گوید: هر چه در خیمه‌ها بود غارت كردند، حتی جامه‌هایی كه بر تنمان بود.[13]


ابن جوزی گوید:
یكی از آنان جامه فاطمه دختر امام حسین ـ علیه السلام ـ را برداشت. دیگری زیورهایش را و زنان و دختران را لخت كردند. [14]


سید بن طاووس از قول راوی نقل می‌كند:
دختری از طرف خیمه‌گاه امام حسین ـ علیه السلام ـ آمد. مردی به او گفت: دختر! سرورت كشته شد! آن دختر گوید: شیون كنان پیش زنان رفتم. آنان هم رو در روی من ایستاده به فغان پرداختند. راوی گوید: آن گروه در غارت خیمه‌های خاندان رسالت به مسابقه پرداختند، حتی جامه‌ها از زنان می‌گرفتند. دختران رسول خداـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ و حریم رسالت، گریان و نالان در فراق حامیان و دوستان از خیمه‌ها بیرون آمدند. حمیدبن مسلم گوید: زنی از بنی بكر بن وائل را كه با شوهرش در سپاه عمر سعد بود دیدم كه چون حمله به خیمه‌های خانواده امام و غارت آنها را دید، شمشیری برداشت و به سوی خیمه‌ها شتافت و گفت: ای آل بكر! آیا دختران پیامبر غارت می‌شوند؟! جز برای خدا حكومت نیست. ای خونخواهان پیامبر شوهرش او را گرفت و برگرداند. راوی گوید: آنگاه زنان را از خیمه‌ها بیرون آوردند و در خیمه‌ها آتش افروختند. [15]


نیز گوید:
بدان كه اواخر روز عاشورا اهل بیت امام حسین ـ علیه السلام ـ و دختران و كودكان به اسارت دشمنان در آمدند. اندوهگین و گریان بودند و تا آخر آن روز در چنان خواری و شكستگی بودند كه به قلم نمی‌آید، آن شب را به صبح آوردند، در حالی كه حامیان و مردان خود را از دست داده بودند و غریبانه كوچ می‌كردند. دشمنان سعی می‌كردند هر چه بیشتر با آنان بدرفتاری كنند تا نزد عمر سعد بی دین و ابن زیاد كافر و یزید بن معاویه، سركرده الحاد و عناد تقرب جویند.[16]
شیخ مفید از حمید بن مسلم نقل می‌كند:


به خدا قسم برخی از زنان و دختران را می‌دیدم كه بر سر غارت لباسهایش نزاع بود. به علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ رسیدیم كه بشدت بیمار بود و روی فرشی نشسته بود گروهی با شمر بودند. به او گفتند: آیا این بیمار را نمی‌كشی؟ پیش خود گفتم: سبحان الله! آیا كودكان را هم می‌كشند؟ این یك كودك است و بیمار. آنان را از اطراف او كنار زدم. عمر سعد آمد. زنان بر سر او فریاد كشیدند و گریستند. به همراهانش گفت: كسی از شما وارد خیمه زنان نشود و متعرض این پسر بیمار نگردد. زنان از او خواستند: اموال غارت شده را برگردانند تا خود را بپوشانند. گفت: هر كه از اینان چیزی برده بیاورد. به خدا قسم هیچ كس چیزی برنگرداند. گروهی از همراهانش را مأمور خیمه‌های زنان و علی بن الحسین ـ علیه السلام ـ ساخت تاكسی از آنان جایی نرود و با آنان بدرفتاری نشود. [17]


ابن كثیر به سند خود از جعفربن محمد نقل می‌كند:
شمر می‌خواست امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ را كه كوچك و بیمار بود بكشد، حمیدبن مسلم نگذاشت. عمر سعد آمد و گفت: كسی وارد خیمه زنان نشود و كسی این نوجوان را نكشد و هر كه هرچه برده برگرداند. به خدا هیچ كس چیزی برنگرداند. [18]

اسب تاختن بر بدن مطهر
طبری می‌گوید:
عمر سعد در میان یارانش ندا داد: چه كسی حاضر است اسب بر بدن حسین ـ علیه السلام ـ بتازاند؟ ده نفر آماده شدند. اسحاق بن حیوه هم از آنان بود (كسی كه پیراهن امام حسین را درآورد و بعدها دچار برص شد). نیز احبش بن مرثد. آنان آمدند و با اسبهایشان سینه و پشت آن حضرت را لگدكوب كردند. احبش بن مرثد مدتی پس از آن در میان نبردی ایستاده بود كه تیری بر قلبش فرود آمد ومرد. [19]


سید بن طاووس گوید:
عمر سعد در میان یارانش صدا زد: چه كسانی حاضرند اسب بر بدن امام حسین بتازند؟ ده نفر پذیرفتند: اسحاق بن حوبه (حویه، حیوه)، اخنس بن مرثد، حكیم بن طفیل، عمر بن صبیح، رجاء بن منقذ سالم بن خیثمه، صالح بن وهب، واحظ بن غانم، هانی بن ثبیت و اسید بن مالك. آنان با سم اسبهایشان جسد امام را لگدكوب كرده و پشت و سینه‌اش را له كردند.


راوی گوید: این ده نفر نزد ابن زیاد معلون آمدند. اسید بن مالك یكی از آنان گفت: ما بودیم كه سینه را پس از پشت، لگدكوب كردیم... ابن زیاد گفت: شما كیستید؟ گفتند: ما با اسبهای خود بر پشت حسین تاختیم تا آنكه استخوانهای سینه‌اش را خرد كردیم. دستور داد جایزه اندكی به آنان بدهند. ابو عمر زاهد گوید: به آن ده نفر نگاه كردیم، دیدیم همه‌شان زنازاده‌اند. مختار آنان را دستگیر كرد و دست و پایشان را بست و دستور داد لگدكوب اسبها كنند تا آنكه هلاك شوند. [20]

فرستادن سر امام و اصحاب نزد ابن زیاد

طبری گوید:
عمر سعد، همان روز سر امام حسین ـ علیه السلام ـ را همراه خولی و حمید بن مسلم پیش ابن زیاد فرستاد. خولی خواست به قصر ببرد، در قصر بسته بود. به خانه خود رفت و آن سر را زیر تشتی در خانه‌اش گذاشت. وی دو همسر داشت، یكی از بنی اسد، دیگری از حضرمیان به نام نوار دختر مالك و آن شب آن همسر حضرمی بود.


نوار گوید: خولی سر امام حسین ـ علیه السلام ـ را آورد و زیر تشتی در خانه گذاشت. وارد اتاق شد و به رختخواب رفت. گفتم: چه خبر؟ چه داری؟ گفت: ثروت روزگار را آورده‌ام؛ این سر حسین است كه با تو در خانه است. گفتم: وای بر تو! مردم زر و سیم می‌آورند، تو سر پسر پیامبر را آورده‌ای؟ نه به خدا! هرگز دیگر با تو سر بر یك بالین نخواهم گذاشت. زنش گوید: از بسترم برخاسته از اتاق بیرون رفتم. وی همسر دیگرش را صدا كرد و پیش خود فراخواند و من نشستم و نگاه كردم. پیوسته نوری را همچون یك ستون می‌دیدم كه از آسمان بر آن تشت می‌تابد و پرده سفیدی را دیدم كه اطراف آن در پرواز است. چون صبح شد، سر را پیش ابن زیاد برد. [21]
سید بن طاووس گوید:


عمر سعد سر امام حسین ـ علیه السلام ـ را همان روز عاشورا همراه خولی و حمید بن مسلم پیش عبیدالله بن زیاد فرستاد و دستور داد سرهای بقیه اصحاب و اهل بیت امام را از تن جدا سازند و آنها همراه شمر و قیس بن اشعث وعمربن حجاج فرستاد. آنان به كوفه آوردند. روایت شده كه سرهای اصحاب 78 سر بود كه میان قبایل تقسیم شده تا بدین وسیله نزد ابن زیاد و یزید مقرب شوند. قبیله كنده 13 سر با ریاست قیس بن اشعث، هوازن 12 سر با همراهی شمر، تمیم 17 سر، بنی اسد 16 سر، مذحج 7 سر و دیگر مردم 13 سر آوردند. [22]
خوارزمی می‌گوید:


چون خولی سر مطهر را پیش ابن زیاد آورد (بشیر بن مالك عهده دار آوردنش بود) پیش او گذاشت و با اشعاری چنین گفت:


ركابم را پر از سیم و زر كن، منم كه پادشاه با شوكتی را كشتم؛ كسی را كشتم كه بهترین پدر و مادر و برترین نسب را داشت.


ابن زیاد از حرف او خشمگین شد و گفت: اگر می‌دانستی او چنین است، چرا كشتی؟ به خدا از من خیری نخواهی یافت و تو را هم به او ملحق می‌كنم. او را پیش خواند و گردنش را زد. [23]

كوچیدن اهل بیت امام ـ علیه السلام ـ
خوارزمی گوید:


عمر سعد آن روز را تا فردا ماند، كشته‌های خود را جمع كرد و بر آنان نماز خواند و دفن كرد و حسین و خاندان و یارانش را رها كرد. [24]
محدث قمی گوید:


در «كامل بهایی» است: عمر سعد، روز عاشورا و فردایش تا ظهر را ماند؛ پیران و افراد مورد اطمینان را مأمور امام سجاد ـ علیه السلام ـ و دختران امیرالمؤمنین و زنان دیگر كرد. آنان بیست زن بودند. امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ آن روز 22 سال و امام محمد باقر ـ علیه السلام ـ 4 سال داشت. هر دو در كربلا بودند. خداوند آنان را حفظ كرد. [25]
ابولفرج اصفهانی گوید:
اهل بیت امام به اسیری برده شدند. در میان آنان عمر، زید و حسن (فرزندان امام مجتبی ـ علیه السلام ـ) بودند. حسن بن حسن مجروح بود و با آنان برده شد. نیز علی بن الحسین كه مادرش كنیز بود و زینب، ام اكلثوم و سكینه دختر امام حسین هم بودند.[26]

اسیران اهل بیت ـ علیه السلام ـ
ابن سعد گوید: از اهل بیت امام حسین كه با او بودند، تنها پنج نفر جان سالم به در بردند: علی بن الحسین (كه پدر بقیه فرزندان امام حسین تا امروز است و بیمار بود و همراه بانوان)، حسن بن حسن بن علی (كه نسل او ادامه یافت)، عمر بن حسن بن علی (نسل او هم ادامه یافت)، قاسم پسر عبدالله بن جعفر، محمد پسر كوچك عقیل. اینها ضعیف بودند و همراه بانوان حسین بن علی جلو انداختند ـ كه آنان عبارت بودند از: زینب و فاطمه دختران علی بن ابی طالب، فاطمه و سكینه دختران امام حسین، رباب همسر امام حسین كه مادر سكنیه و كودك شیرخوار شهید بود، ام محمد دختر امام حسن كه همسر امام سجاد بود، غلامان و كنیزانی كه آنان را هم همراه سر مطهر امام و سرهای نزد ابن زیاد بردند. [27]

پی‌نوشت‌ها:
[1] . مقتل الحسین خوارزمی، ج 1، ص 244.
[2] . همان، ص 249.
[3] . در منابع، كلمه تبّان است كه به معنای شلوار كوتاه و كوچك است، مثل شورت.
[4] . لهوف، ص174.
[5] . تاریخ ابن عساكر (زندگانی امام حسین ـ علیه السّلام ـ )، ص221.
[6] . مناقب، ج4، ص109.
[7] . ارشاد، ص241.
[8] . لهوف، ص 177.
[9] . امالی، ص 124.
[10] . مثیرالأحزان، ص80.
[11] . مثیرالاحزان، ص 77.
[12] .طبقات، شرح حال امام حسین، ص 78.
[13] . امالی، ص 139.
[14] . تذكره الخواص، ص 228.
[15] . لهوف، ص180.
[16] . اقبال، ص583.
[17] . ارشاد، ص242.
[18] . البدایه و النهایه، ج 8 ، ص 205.
[19] . تاریخ طبری، ج 3، ص 335. (نام او خنس هم نقل شده است. )
[20] . لهوف، ص 182.
[21] . تاریخ طبری، ج 3، ص 335.
[22] . لهوف، ص 189.
[23] . مقتل الحسین، ج 2، ص 39.
[24] . همان.
[25] . نفس المهموم، ص 386.
[26] . مقاتل الصالبیین، ص 119.
[27] . طبقات، شرح حال امام حسین ـ علیه السّلام ـ ، ص 77.

 

منبع:andisheqom.com


ادامه مطلب
نظرات 0

استشمام بوی سیب از حرم امام حسین(علیه السلام)، ویژگی عجیبی است که چند کتاب معتبر به آن اشاره کرده اند.


«بوی سیب و حرم حبیب و حسین غریب و کرب و بلا». این نوحه مشهور و محبوب را در سالهای اخیر بارها شنیده ایم. اما بوی سیب چه ارتباطی با حرم امام حسین(علیه السلام) دارد؟ آیا درست است که می گویند از قتلگاه و ضریح مطهر امام حسین(علیه السلام) می شود عطر سیب استشمام کرد؟


نگاهی به منابع روایی و کتابهای معتبر شیعی، راز بوی سیب را این طور می گشاید:


در کتاب شریف «بحارالانوار» جلد 43 ، صفحه 289 ماجرای عطر سیب به نقل از «حسن بصری» و «ام سلمه» این طور آمده است :«حسنین وارد شدند بر رسول خدا، و جبرئیل در نزد آن حضرت بود. پس ایشان در اطراف او گردیدند، به گمان این که دحیه‏ ی کلبی است. جبرئیل، دست خود را حرکت داد، مانند کسی که از کسی چیزی بگیرد. پس سیبی و بهی و اناری آورد و به ایشان داد.

 

روی ایشان از خوشحالی برافروخت و دویدند به نزد جد خود. حضرت از ایشان گرفت و بویید و فرمود: بروید نزد پدر و مادر خود. پس رفتند و هیچ یک از آن نخوردند تا این که پیغمبر به نزد ایشان رفت و همه با هم خوردند، و هر چند از آن می‏خوردند، به حال خود عود می‏نمود (بازمی‏گشت) و به همین حالت بود، تا زمانی که حضرت فاطمه علیهاالسلام وفات نمود. حسین علیه‏السلام فرمود: که انار، مفقود شد، و چون امیرالمؤمنین علیه‏السلام شهید گشت، به، مفقود شد، و سیب به حال خود بود، تا وقتی که آب را به روی ما بستند.

 

پس چون تشنگی بر ما غالب می‏شد، آن را بو می‏کردم، اندکی تشنگی من ساکن می‏شد. عاقبت، چون تشنگی من به نهایت رسید، دندان بر آن فشردم و یقین به هلاک نمودم. حضرت سجاد علیه‏السلام می‏فرماید که این سخن را از پدر بزرگوارم شنیدم یک ساعت قبل از شهادتش، و چون شهید گردید، بوی سیب از محل شهادتش استشمام می‏شد، ولی خودش را نیافتند، و این رایحه، در آن محل باقی است، و هر کس از زوار بخواهد استشمام رایحه‏ ی آن را نماید، در وقت سحر، به زیارت رود که اگر از مخلصین باشد، آن را استشمام خواهد نمود.»


مشابه این داستان را هم «ابن شهر آشوب» در کتاب «مناقب» جلد 3 ، صفحه 391 .بیان کرده است. ماجرای عطر سیب در کتاب منتهی الآمال نیز آمده است.

منبع : mehrnews.com


ادامه مطلب
نظرات 0
تاريخ : جمعه 1 اسفند 1393  | 2:27 PM | نويسنده : server0098

یکی از روش های یاری حضرت امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) اقامه عزای امام حسین(علیه السلام) و شهدای کربلا است. سوگواری برای مصیبت سالار شهیدان به این معناست که شیعیان در انتظار منتقم خون حسین(علیه السلام) هستند و از دیدگاه شیعه واقعه کربلا هنوز به تمامی سپری نشده است.

در این عصر صاحب این مصیبت عظیم کسی جز وجود مبارک حضرت صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) نیست و حضور در مجلس عزای ایشان و همراهی با او در گریه و حزن نوعی یاری نمودن ایشان است.

در این باره روایت شده است که حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) در کربلا به اصحاب خود فرمودند:

«جدّ بزرگوارم(صلوات الله علیه و آله) به من خبر دادند که فرزندم حسین در زمین کربلا در حالی که بی کس و تنها و تشنه باشد شهید خواهد شد، هر کس او را یاری کند مرا یاری کرده است و فرزند او حضرت قائم(علیه السلام) را یاری کرده است.» [1]

 ادای حق آل الله با گریه بر مظلوم کربلا
برپایی مجالس گریه برای امام حسین(علیه السلام) در عصر ما تنها روش برای بزرگداشت شهدای مظلوم کربلاست چرا که نصرت و یاری مظلوم به سه طریق است:

اول: مقاتله و جنگ با دشمن او تا آن که دشمن مخذول شده و رفع شر ظلم از او شود.

دوم: تقاص حق او و خونخواهی از دشمن او بعد از کشته شدنش.

سوم: عزاداری و گریه بر او، که این برپا داشتن مراسم عزاداری، برای هر کسی بعد از مردن یا کشته شدنش، تعظیم اوست و بزرگداشت و عزاداری برای او نصرت و یاری محسوب می شود.

اکنون که برای دوستان حضرت ابا عبدالله(علیه السلام) نصرت و یاری آن حضرت به دو روش اول ممکن نیست، باید با اقامه مجالس عزا برای آن مظلوم که باعث تعظیم مقام رفیع ایشان است، آن حضرت را یاری کنیم و بدین وسیله به یاری امام عصر(علیه السلام) نیز نائل شویم.

مطابق این دیدگاه در کامل الزیارت از حضرت صادق(علیه السلام) روایت شده که فرمودند:

هیچ گریه کننده ای نیست که بر امام حسین(علیه السلام) گریه نماید، مگر آن که به حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) تقرب جسته است و ایشان را با گریه اش یاری کرده است و نیز به حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) تقرب پیدا کرده و حق همه ما را ادا کرده است.[2]

بر این اساس محبت نسبت به امام حسین(علیه السلام) به منزله محبت به همه اهل بیت(علیهم السلام) است و گریه بر ایشان، گریه بر همه معصومین(علیهم السلام) و ادای حق ایشان، ادای حق همه و نصرت و یاری ایشان نصرت همه اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) است.

سوگواری برای مصیبت سالار شهیدان به این معناست که شیعیان در انتظار منتقم خون حسین(علیه السلام) هستند و از دیدگاه شیعه واقعه کربلا هنوز به تمامی سپری نشده است

ولیّ عصر، بانی روضه های سالار شهیدان 
در برخی از تشرفاتی که توسط صاحب دلان و بزرگان به محضر مبارک حضرت مهدی(علیه السلام) صورت گرفته است، ایشان در حال سوگواری و گریه برای مصیبت حضرت حسین(علیه السلام) مشاهده شده اند، این تشرفات به نوبه خود شاهدی بر این نظر است که گریه بر امام حسین(علیه السلام) و برپایی مراسم عزاداری محرم به نوعی یاری امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه) است. در ادامه به برخی از تشرفاتی که با مضمون گریه بر سیدالشهدا نقل شده است، اشاره می کنیم:

 1- پابرهنه، سربرهنه، سینه زنان: 
علامه بحرالعلوم به همراه جمعی از طلاب به استقبال عزادارن و سینه زنان حسینی می رود، پس از مشاهده مراسم، علامه(ره) با آن موقعیت اجتماعی لباس از تن بر می کند و سینه می گشاید و با شور و حرارت شروع به سینه زنی می کند، پس از پایان مراسم درباره علت این شور و شیدایی از علامه بحرالعلوم سوال می شود. ایشان می گوید: با رسیدن به دسته سوگواران به ناگاه چشمم به محبوب دل ها امام عصر(عجل الله تعالی فرجه) افتاد که با سر و پای برهنه در میان انبوه سینه زنان و با چشمانی اشک بار بر سر و سینه می زدند، دیدن آن منظره مرا به حالی انداخت که قرارم از دست رفت و به خیل سینه زنان پیوستم.
تسبیح در کیف زائران

2- پاداشی کمتر از حق آن:
سید بحرالعلوم به قصد تشرف به سامرا تنها به راه افتاد. در بین راه راجع به این مسأله، که چرا گریه بر امام حسین(علیه السلام) گناهان را می آمرزد، فکر می کرد. همان وقت متوجه شد که شخص عربی سوار بر اسب به او رسید و سلام کرد. بعد پرسید: جناب سید درباره چه چیز به فکر فرو رفته ای؟ اگر مسأله ای علمی است بفرمایید شاید من هم اهل باشم؟

سید بحرالعلوم عرض کرد: در این باره فکر می کنم که چطور می شود خدای تعالی این همه ثواب به زائرین و گریه کنندگان بر حضرت سید الشهداء علیه السلام می دهد؛ مثلاً در هر قدمی که در راه زیارت بر می دارند، ثواب یک حج و یک عمره در نامه عملشان نوشته می شود و برای یک قطره اشک تمام گناهان صغیره و کبیره شان آمرزیده می شود؟

آن سوار عرب فرمود: تعجب نکن! من برای شما مثالی می آورم تا مشکل حل شود. سلطانی به همراه درباریان خود به شکار می رفت. در شکارگاه از لشگریانش دور شد و به سختی فوق العاده ای افتاد و بسیار گرسنه شد. خیمه ای را دید و وارد آن خیمه شد. در آن سیاه چادر، پیرزنی را با پسرش دید. آنان در گوشه خیمه عُنیره ای داشتند (بز شیرده) و از راه مصرف شیر این بز، زندگی خود را می گرداندند. وقتی سلطان وارد شد، او را نشناختند؛ ولی به خاطر پذیرایی از مهمان، آن بز را سر بریده و کباب کردند؛ زیرا چیز دیگری برای پذیرایی نداشتند. سلطان شب را همان جا خوابید و روز بعد، از ایشان جدا شد و به هر طوری که بود خود را به درباریان رسانید و جریان را برای اطرافیان نقل کرد. در نهایت از ایشان سۆال کرد: اگر من بخواهم پاداش میهمان نوازی پیرزن و فرزندش را داده باشم، چه عملی باید انجام بدهم؟ یکی از حضار گفت: به او صد گوسفند بدهید. دیگری که از وزرا بود، گفت: صد گوسفند و صد اشرفی بدهید. یکی دیگر گفت: فلان مزرعه را به ایشان بدهید. سلطان گفت: هر چه بدهم کم است؛ زیرا اگر سلطنت و تاج و تختم را هم بدهم آن وقت، مقابله به مثل کرده ام. چون آنها هر چه را که داشتند به من دادند. من هم باید هر چه را که دارم به ایشان بدهم تا سر به سر شود.

محبت نسبت به امام حسین(علیه السلام) به منزله محبت به همه اهل بیت(علیهم السلام) است و گریه بر ایشان، گریه بر همه معصومین(علیهم السلام) و ادای حق ایشان، ادای حق همه و نصرت و یاری ایشان نصرت همه اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) است

بعد سوار عرب به سید فرمود: حالا جناب بحرالعلوم، حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) هر چه از مال و منال و اهل و عیال و پسر و دختر و خواهر و سر و پیکر داشت همه را در راه خدا داد پس اگر خداوند به زائرین و گریه کنندگان آن حضرت این همه اجر و ثواب بدهد، نباید تعجب نمود؛ چون خدا که خداییش را نمی تواند به سید الشهداء(علیه السلام) بدهد؛ پس هر کاری که می تواند، آن را انجام می دهد؛ یعنی با صرف نظر از مقامات عالی خود امام حسین(علیه السلام)، به زوار و گریه کنندگان آن حضرت، درجاتی عنایت می کند. در عین حال اینها را جزای کامل برای فداکاری آن حضرت نمی داند. چون شخص عرب این مطالب را فرمود، از نظر سید بحرالعلوم غایب شد.[3]
 
3- خون گریه می کنم: 
شیخ جلیل حاج ملا سلطان علی روضه خوان تبریزی نقل می کند که در عالم رویا به محضر مبارک حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه) مشرف شدم. از ایشان درباره صحت فرازی از زیارت ناحیه مقدسه پرسیدم که می گوید: "هر آینه من صبح و شام بر تو گریه می کنم و به جای قطرات اشک، خون می گریم."

ایشان فرمودند که صحیح است و در ادامه نقل آمده است که آن مصیبتی که برایش خون گریه می کنند، مصیبت اسارت حضرت زینب(علیهاالسلام) است.[4]

تشرفاتی که در آن ها درباره عزاداری و گریه بر حسین(علیه السلام) مطلبی ذکر شده باشد، به این موارد خلاصه نمی شود.

بنابراین برپایی و اقامه مجالس پر شور برای مصیبت کربلا، امام عصرمان را یاری نموده و زمینه ظهور ایشان را بیش از پیش فراهم می کند.

 =====================================
پی نوشت:
[1] فوائد المشاهد، معالی السبطین ج1، ریاض القدس ج1، به نقل از محمد باقر فقیه ایمانی، محمد رضا فوادیان.
[2] . کامل الزیارات، ص 81، ح 6.
[3] . العبقری الحسان، ج1، ص 119.
[4] . همان، ج1، ص 98.

منابع:
شیوه های یاری قائم آل محمد(عج)، محمد باقر فقیه ایمانی، عطر عترت.
حسین و مهدی علیهمالسلام، محمد رضا فوادیان، انتظار موعود، سال اول، شماره دوم.
تبیان


ادامه مطلب
نظرات 0

.: Weblog Themes By Salehon:.

تعداد کل صفحات : :: 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21