ما همه وقف جبهه ایم

ما همه وقف جبهه ایم

 شنیده بود که عده ای هوای شهر زده سرشون. بلند شد و ایستاد مقابل جمع. کیپ تا کیپ توی سوله اطلاعات عملیات آدم نشسته بود. می ًگفت: «بچه ها حتما دونید که حکم اموال و اجناس وقفی چیه؟ می دونید که یه قرآن، یه مهر، یه کتاب، یه سجاده که وقف یه مسجد یا حسینیه باشه، باید اون قدر اونجا بمونه  ًیا لاشه اش را بیرون ببرند یا اصلا گم بشه من و شما وقف جبهه هستیم. نائب امام زمان هم واقف ماست. باید تا آخر عمر اینجا بمونیم که یا میون این بیابان ها گم بشیم و یا ...» صورت همه از اشک خیس شد. شده بود عین مجلس روضه امام حسین(علیه السلام). حالا دیگه کسی سخن نمی گفت و از برگشتن به زندگی و شهرش حرف نمی زد.

راوی: علی مساواتی همرزم  سردار شهید علی چیت سازیان


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:23 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

التماس!!...

التماس!!...

هم قد گلوله توپ بود. گفتم: چه جورى اومدى اینجا؟ گفت: با التماس! گفتم: چه جورى گلوله رو بلند م ىکنى میارى؟ گفت: با التماس! به شوخى گفتم، مى دونى آدم چه جورى شهید میشه؟ لبخندى زد و گفت: با التماس! تکه هاى بدنش رو که جمع م ىکردم فهمیدم چقدر التماس کرده!


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:22 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

سبک زندگی شهدا

سبک زندگی شهدا
 

شنیده بودیم نماز جماعت و اول وقت برایش اهمیت دارد، ولی فکر نمی کردیم اینقدر مصمم باشد! صدای اذان که بلند شد، همه را بلند کرد، انگار نه انگار که عروسی است، اون هم عروسی خودش! یکی را فرستاد جلو، بقیه هم پشت سرش، نماز جماعتی شد به یادماندنی.

شهید محمد علی رهنمون


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:22 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

مادر چشم به راهم نباش

مادر چشم به راهم نباش
 

با حالت قهر و ناراحتى بهش گفتم: "تا کى باید چشم به راهت باشم؟ نمى تونى بفهمى من چى مى کشم..؟ " گفت:"این بار که برگردم، نمیرم، تو هم چشم به راه نباش... "پیکرش که تشییع شد، نه رفت و نه مرا چشم به راه گذاشت.

 راوى: مادر شهید هادى مختارى دلیر


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:21 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

ایثار با صورت رنگ پریده

ایثار با صورت رنگ پریده
 

پرستار به صورت رنگ پریده و لب های ترک خورده مجروح حاج احمد هم متوسلیان نگاه کرد و بعد به پاهای زخمی اش. گفت: «برادر اجازه بدهید داروی بی هوشی تزریق کنم. این طوری کمتر درد می کشید.» حاجی هم ناله ای کرد و گفت: «نه! بی هوشم نکن! دارویت را نگهدار برای آنهایی که زخم های عمیق تری دارند.»


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:20 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

شهید کاوه

شهید کاوه
 

آدم پرکاری بود ،دستش مجروح شده بود. اومده بود ملاقات آیت ا... خامنه ای که آن موقع رئیس جمهور بودند، حدود نیم ساعت با هم بودند. شب پیشم موند، تا نصفه شب این ور و اون ور تلفن میزد و کارهایش را دنبال می کرد، دیدم اینطوری نمیشه خوابید، ناچار بردمش تو اتاق دیگه، یک تلفن هم گذاشتم جلوش. تا سحر هر وقت از خواب بلند میشدم، بیدار بود و به جاهای مختلف زنگ می زد، آن شب اصلا نخوابید.

 راوی: علی شمقدری/ شهید محمود کاوه


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:20 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

کوخ نشینان

کوخ نشینان

زمستان بود و دم غروب کنار جاده یک زن و ُیک مرد با یک بچه مونده بودن وسط راه. من و علی (شهید علی چیت سازیان) هم از منطقه بر می گشتیم. تا دیدشون زد رو ترمز و رفت طرفشون. پرسید:"کجا  می رین؟ "مرد گفت: کرمانشاه .  علی گفت: " رانندگی بلدی گفت بله بلدم!. علی رو کرد به من گفت: "سعید بریم عقب. "مرد با زن و بچه اش رفتن جلو و ما هم عقب تویوتا. عقب خیلی سرد بود، گفتم: آخه این آدم رو می شناسی که این جوری بهش اعتماد کردی؟. اون هم مثل من می لرزید، لبخندی زد و گفت:"آره، اینا همون کوخ نشینایی هستن که امام فرمود به تمام کاخ نشین ها شرف دارن. تمام سختی های ما توی جبهه به خاطر ایناس."


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:19 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

سمیه کردستان

سمیه کردستان

چیز زیادی از او نخواسته بودند، گفتنه بودند به خمینی توهین کن تا آزادت کنیم؛ همین! اما همین چیز کوچک برای او خیلی بزرگ بود. آنقدر بزرگ که حاضر شد بخاطرش ماه ها اسارت بکشد، با سر تراشیده در روستاهای اطراف چرخانده شود. ناخن هایش را بکشند و بعد از کلی شکنجه  زنده بگورش کنند. برای دختر هفده ساله ای بنام «ناهید فاتحی» که بعدها سمیه کردستان معروف شد، تحمل همه اینها آسانتر بود از آنکه به امام و رهبرش توهین کند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:19 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

خمپاره ها هم چشم دارند!!!

خمپاره ها هم چشم دارند!!!
 

منتظر بودم تا  امتحان ها  تموم  بشه  و تابستون همراهش برم جبهه. بعضی  حرف  هاش   رو نمیفهمیدم.  میگفت:"خمپاره ها هم چشم دارند. "نشسته بودیم وسط محوطه، داشتیم قرآن میخوندیم. صدای سوت خمپاره  اومد. هر دو خوابیدیم زمین. گرد و خاک  که خوابید، بلند شدم، اما او نه. تازه فهمیدم خمپاره ها هم چشم دارند...


ادامه مطلب
[ دوشنبه 16 شهریور 1394  ] [ 5:18 PM ] [ خادم الشهداء ]
[ نظرات0 ]

دقت در بیت المال

 
دقت در بیت المال

 مهدی (زین الدین)  به قم نمی آمد،مگر برای انجام مأموریتی و سر راهش،از من که مادرش بودم  و همسر و فرزندش نیز حالی می پرسید! در یکی از همین مأموریتها به قم، چیزی نگذشت که با عجله کفش و کلاه کرد که برود.  _گفتم کجا؟ گفت:وقت کم است باید برگردم خط. _پس زن و بچه ات چی؟ به آنها هم سری می زنم... _پس مرا به بازار ببر تا برای بچه ات چیزی بخرم. نه بهتر است شما با تاکسی بیایید.   _با تعجب گفتم: بازار که سر راه توست!  با معصومیت خاصی گفت: ولی مادر! این ماشین دولتی است و استفاده شخصی از آن صحیح نیست. همین مقدار که شما درش را باز و بسته می کنید و روی صندلی اش می نشینید، موجب استهلاکش می شود.


ادامه مطلب