به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ز عشقت روز اول من به شهر اندر ندی کردم

به آخر چون در افتادم سر خود را فدی کردم

به خاکم چون رسی، شاید زمانی گر فرود آیی

که خانی بر سر راهت ز خون دل بنی کردم

به خون من علمها را چه سود اکنون به پا کردن؟

چو از خاک سر کویت تن خود را ردی کردم

اگر بر جان شیرینم فرستی رحمتی، شاید

که اندر راه جان بازی به فرهاد اقتدی کردم

ندادی کام در عشقت، بدادم جان خود، لیکن

پشیمانی چه سود اکنون؟ من اینبیع و شری کردم

طبیبانم خطا کردند و عین درد شد درمان

دریغ آن رنجهای من! که چندین احتمی کردم

تن خود را فدا کردم به عشق و دل ملازم شد

دلم ذوق این زمان یابد که بار تن کسی کردم

رقیبان در لیلی چرا کردند قصد من؟

به جرم آنکه چون مجنون گذاری برحمی کردم

به قتل من چرا دادند یارانم چنین رخصت؟

درین گیتی نه آخر من بدین کار ابتدی کردم

نشاید سرزنش کردن مرا در عاشقی چندین

جوانی بود و کار دل، مسلمانان، چه میکردم؟

درین درد اوحدی را من ندیدم را تبی دیگر

جزین خون جگر چیزی، که هر روزش جری کردم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

بیا، بیا که ز مهرت به جان همی گردم

به بوی وصل تو گرد جهان همی گردم

تو خفته‌ای، خبرت کی بود؟ که من هر شب

به گرد کوی تو چون پاسبان همی گردم

ملامت من بیدل مکن درین غرقاب

تو بر کناری و من و در میان همی گردم

به پیشگاه قبول تو راه نیست، مگر

رها کنی، که برین آستان همی گردم

هزار بار شدم در غم تو پیر، ولی

دگر به بوی وصالت جوان همی گردم

قدم به پرسش من رنجه کن، که هر ساعت

بسان چشم خوشت ناتوان همی گردم

لبت بشارت کامی به اوحدی دادست

درین دیار به امید آن همی گردم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

 

من بادهٔ عشق نوش کردم

چون مست شدم خروش کردم

هر عربده‌ای که باده انگیخت

با زاهد خرقه‌پوش کردم

هر کس که زما و من سخن گفت

او را به دو می خموش کردم

چون هوش برفت از رقیبان

این بار حدیث هوش کردم

پندم مده، ای رفیق، بسیار

انگار که: پند گوش کردم

بگذار، که من نماز خود را

در خانهٔ می فروش کردم

بر آتش عشق اوحدی را

امروز تمام جوش کردم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

هر چند به کوی او دیرست که پی بردم

بسیار بگردیدم تا راه بوی بردم

تا خلق ندانندم وز چشم نرانندم

صد بار سر خود را از رشد به غی بردم

گو: دست فرو شویید از من دو جهان، زیرا

دست از دو جهان شستم، تا دست به می‌بردم

مجنون ز رخ لیلی از مرگ نیندیشد

از خویش به مردم من، پس رخت بحی بردم

با شاه به شهریور تقریر توان کردن

این زحمت دم سردی کز بهمن و دی بردم

زین سایه توان گشتن همسایهٔ نور او

زیرا که به خورشیدش من راه به فی بردم

خدمت چو نکو کردم، از خدمت آن سلطان

هم جام به جم دادم، هم تاج زکی بردم

دل در پی «لا» و «هو» گم گشت، دل خود را

از«لا» چو طلب کردم، «هو» گفت که، هی بردم!

گر محتسب شهرم تعزیر کند، شاید

اکنون که به باغستان چنگ و دف و نی بردم

بهرام و زحل بگذار، از جدی و حمل بگذر

کامشب علم قطبی بر بام جدی بردم

آن بار چو اصفاهان از اوحدی آسودم

کان بار ز اصفاهان تا خانهٔ جی بردم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

غافل چرایی؟ جانا، ز دردم

رحمت کن آخر بر روی زردم

خونم بریزی هر روز، چون من

داد از تو خواهم، گویی چه کردم؟

در دام حسنت جز دم ندیدم

وز خوان عشقت جز خون نخوردم

نقش غمم چون بر دل نوشتی

من نامهٔ خود در می‌نوردم

خاک نسیمت گردم به زاری

باشد که آرد پیش تو گردم

ای باد مشکین، گر می‌توانی

بویی بیاور زان باغ وردم

تا دیدهٔ من دید آن صنم را

گر اوحدی را، دیدم نه مردم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

معراج ما به روح و روان بود صبح دم

دیدار ما به دیدهٔ جان بود صبح دم

آن دلفروز پرده برانداخت همچو روز

از چشم غیر اگرچه نهان بود صبح دم

چون فکرتم ز انفس و آفاق در گذشت

پرواز من برون ز جهان بود صبح‌دم

با جبرئیل عقل روانم، که شاد باد،

از رفرف دماغ روان بود صبح دم

جایی رسید فکرم و بگذشت، کندرو

روح‌القدس کشیده عنان بود صبح دم

طاوس جانم از هوس منتهای وصل

بر شاخ سدره جلوه کنان بود صبح دم

دریافتم ز قرب مکانی و منزلی

کان جانه منزل و نه مکان بود صبح دم

اندیشها که وهم هراسنده کرده بود

با شوق گفتنم نه چنان بود صبح‌دم

و آن سودها که نفس هوس پیشه جمع داشت

در کوی عشق جمله زیان بود صبح دم

او خود ثنای خود به خودی گفت: کاوحدی

از وصف حال کند زبان بود صبح‌دم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

اگر آن یار سیه چرده ببیند رخ زردم

هم به نوعی که تواند بکند چارهٔ دردم

پیش ازینم دل دیوانه بده جای گرو بود

این زمان دل به یکی دادم و ترک همه کردم

شرم دارم ز سگان درو سکان محلت

بر سر کوچهٔ او روز و شب از بس که بگردم

آ ستین گر چه به خون ریختنم باز نوردد

تا اجل در نرسد دامن ازو در ننوردم

خاک کوی توام، ای یار و پس از مرگ به زاری

هم به کوی تو برد باد محبت همه گردم

همه عالم به جمالت نگرانند وز غیرت

من آشفته کنون با همه عالم به نبردم

اوحدی را بر خود راه ده، ای فرد به خوبی

تا تفاخر کند اندر همه آفاق که: فردم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

دگر رخت ازین خانه بر در نهادم

دگر خاک آن کوچه بر سر نهادم

دگر پای صبر از زمین برگرفتم

دگر دست غارت به دل در نهادم

دگر عهد با نیستی تازه کردم

دگر بار هستی به خر بر نهادم

به بوی گل عارض او دل خود

در آن زلف چون سنبل تر نهادم

چنان دل به شمع رخ او سپردم

که با نور چشمش برابر نهادم

ز اشک چو خون بر رخ زعفرانی

چو لعل بدخشی به زر بر نهادم

مسلمان کنون ساختم اوحدی را

که در دست آن چشم کافر نهادم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

 

ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم

خاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم؟

پس ازین پیش من از جور مکن یاد، که من

تا غلام تو شدم زین دگران آزادم

چند پرسی تو که: از عشق منت حاصل چیست؟

حاصل آنست که از تخت به خاک افتادم

کردم اندیشهٔ خود: مصلحت آنست که من

بر کنم دل ز تو، ورنه بکنی بنیادم

آهنینست دلت ورنه ببخشی بر من

چون ببینی که ز غم در قفس فولادم

از دل سخت تو آن روز من آگاه شدم

که جگر خسته بدیدی و ندادی دادم

مکن، ای ماه، جفا بر تن من، کز غم تو

اوحدی‌وار به خورشید رسد فریادم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

چو دل در دیگری بستی نگاهش دار، من رفتم

چو رفتی در پی دشمن، مرا بگذار، من رفتم

پس از صد بار جانم را که سوزانیده‌ای از غم

چو با من در نمیسازی، مساز، اینبار من رفتم

کشیدم جور و میگفتم: ز وصلت برخورم روزی

چو از وصل تو دشمن بود برخوردار، من رفتم

ز پیش دوستان رفتن نباشد اختیار دل

بنالم، تا بداند خصم: کز ناچار من رفتم

چو دل پیش تو میماند گواهی چند برگیرم:

کزین پس با دل گمره ندارم کار، من رفتم

ترا چندین که با من بود یاری، بندگی کردم

چو دانستم که غیر از من گرفتی یار، من رفتم

بخواهم رفتن از جور تو من امسال و می‌دانم

که از شوخی چنان دانی که از پیرار من رفتم

مرا گفتی که: غمخوار تو خواهم شد بدلداری

نگارا، بعد ازینم گر تویی غمخوار، من رفتم

ندارد اوحدی با من سر رفتن ز کوی تو

تو او را یادگار من نگه می‌دار، من رفتم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 413

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5020807
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث