به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

نبض دل شوریدهٔ محرور گرفتم

دامن ز هوی و هوسش دور گرفتم

زین حجرهٔ ویرانه چو شد سیر دل ما

راه در آن خانهٔ معمور گرفتم

گر راه درازست، چه اندیشه؟ که پنهان

ره توشه ازان منظر منظور گرفتم

در صورت حورا صفتی نیست ز حسنش

من دیده ز دیدار چنان حور گرفتم

تا مرده دلان را ز کف غم برهانم

چون روح نفس در نفس صور گرفتم

در حضرت سلطان معانی به حقیقت

بردیم مثال خود و منشور گرفتم

ای اوحدی، آن نور که پروانهٔ اویی

چون رفت؟ که این تابش از آن نور گرفتم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

 

تو دامن از کف من دوش در کشیدی و گفتم

که: آستین تو بوسم، بر آستان تو افتم

دلم چو غنچه سحرگاه تنگ بود و به مهرت

ز دیده اشک ببارید و من چو گل بشکفتم

ز طیره بر نظرم نیز راه خواب ببستی

چو یک دو روز بدیدی که با خیال تو جفتم

هزار تلخ بگویی مرا و چون بر مردم

فغان کنم ز تو،منکر شوی که: هیچ نگفتم

ز رنگ گونهٔ زردم چو روز گشت هویدا

اگر چه راز دل خود ز چند گونه نهفتم

درین فراق چه شبها که مردمان محلت

ز نالهٔ من مسکین نخفته‌اند و نخفتم!

چه قصها که گذشت از فراق روی تو بر من

عجب! که این همه بگذشت و عبرتی نگرفتم!

دل مرا به سر زلف تابدار مشوران

که چون ز پای در آیم دگر به دست نیفتم

ز اوحدی گل رخسار خود نهفته چه داری؟

بیا، که مهرهٔ دل را به خار هجر تو سفتم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

شب دوشینه در سودای او خفتم

از آن امروز با تیمار و غم جفتم

زمن هر چند سر می‌پیچد آن دلبر

اگر دستم رسد در پای او افتم

چو چین زلف او آشفته شد حالم

خطا کردم که: با زلفش برآشفتم

ازان کرد آشکارا دیده راز من

که راز خویش را از دیده ننهفتم

ببیند بد سگالان اندر افتادم

که پند نیک خواه خویش نشنفتم

به بوی آنکه چشمم روی او بیند

به مژگانهاش خاک آستان رفتم

دل او باد پندارد حکایت‌ها

کز آب دیده با باد صبا گفتم

ازان روزی که دیدم زلف شبرنگش

حرامست ار شبی بی‌یاد او خفتم

چو چشم اوحدی زان گوهر افشان شد

زبان او، که در وصل او سفتم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

پیشتر از عاشقی عافیتی داشتم

بر تو چو عاشق شدم آن همه بگذاشتم

نقش بسی دیدم از دفتر خوبی ولی

بر ورق سینه جز نقش تو ننگاشتم

تا بتو پرداختم خلوت دل را تمام

سایهٔ خود نیز را مشغله پنداشتم

چاه که می‌ساختند بر ره من دلبران

پیش زنخدان تو جمله بینباشتم

شد ز جفای تو دل پرخلل و خون، ولی

من ز جفا هر چه شد ناشده انگاشتم

تشنهٔ لعل توام دیگر ازان می‌دهد

زلف چو شام تو از خون جگر چاشتم

من بتو امیدوار، تا بر شادی خورم

خود همه اندوه بود، تخم که من کاشتم

گر چه برافراشتم سر به هنر در جهان

در قدمت می‌نهم سر که برافراشتم

گوش دلم تا شنید نام ترا کافرم

از سخن اوحدی گر خبری داشتم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

دلبرا، قیمت وصل تو کنون دانستم

که فراوان طلبت کردم و نتوانستم

خلق گویند: سخن‌های پریشان بگذار

چه کنم؟ چون دل شوریده پریشانستم

گر چه از خاک سر کوی تو دورم کردند

هم‌چنان آتش سودای تو در جانستم

گفته بودم که: بترک تو بگویم پس ازین

باز می‌گویم و از گفته پشیمانستم

گر به درد من سرگشته ترا خرسندیست

بکشم درد تو ناچار، چو درمانستم

آنچه از هجر تو بر خاطر من می‌گذرد

گر به کفار پسندم نه مسلمانستم

اوحدی،عیب من خسته مکن در غم او

چون کنم؟ کین دل مسکین نه به فرمانستم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

چو بر سفینهٔ دل نقش صورت تو نبشتم

حکایت دگران سر به سر زیاد بهشتم

اگر چه نام مرا دور کرده‌ای تو ز دفتر

به نام روی تو صد دفتر نیاز نبشتم

ز شاخ وصل تو دستم نداد میوهٔ‌شیرین

مگر که دانهٔ این میوه تلخ بود، که کشتم

اگر چه موی شکافی همی کنم ز معانی

به اعتماد تو یکسر پلاس بود،که رشتم

به خاک پای تو کز دامن تو دست ندارم

و گر ز قالب پوسیده کوزه سازی و خشتم

اگر تو روی نخواهی نمود روز قیامت

به دوزخم بر ازین ره، که من نه مرد بهشتم

سرشک دیده چنان ریخت اوحدی ز فراقت

کز آب دیدهٔ او خاک ره به خون بسرشتم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

 

گر یار بلند آمد، من پستم و من پستم

ور کار ببند آمد، من جستم و من جستم

من حاکم این شهرم، هم نوشم و هم زهرم

گر خصم بود پنجه، من شستم و من شستم

ای هر سخنت کامی، در ده ز لبت جامی

کان توبه که دیدی تو، بشکستم و بشکستم

هر چند به حالم من، از دست که نالم من؟

زیرا که دل خود را، من خستم و من خستم

ای مطرب درویشان، کم کن سخن خویشان

گو نیست شوند ایشان، من هستم و من هستم

هر کس به گمان خود، گوید سخنان خود

من یافتم آن خود، وارستم و وارستم

ای اوحدی، ار باری، دادی خبر یاری

در یار که می‌گفتم، پیوستم و پیوستم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

من از دیوانگی خالی نخواهم بود تا هستم

که رویت میکند هشیار و بویت میکند مستم

صدم دشمن به شمشیر ملامت خون همی ریزد

کدامین را توانم زد؟ که نه تیرست و نه شستم

سر خود را فدا کردم گل یک وصل ناچیده

نمیدانم چه خارست این که من در پای خود جستم؟

غم و اندوه در عشقش فراوانم به دست آید

همین صبرست و تن داری، که کمتر می‌دهد دستم

خبر دارم: نیاید گفت از آیین وفاداری

اگر با یاد روی او خبر دارم که من هستم

به عهد دست سیمینش تو خاموشی مجوی از من

کزین دستم که می‌بینی به صد فریاد از آن دستم

بسان اوحدی روزی در آویزم به زلف او

گرش بوسیدم آسودم، ورم کشتند خود رستم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

صنما، به دلنوازی نفسی بگیر دستم

که ز دیدن تو بی‌هوش و ز گفتن تو مستم

دل من به دام عشق تو کنون فتاد و آنگه

تو در آن، گمان که: من خود ز کمند عشق جستم

دل تنگ خویشتن را به تو می‌دهم، نگارا

بپذیر تحفهٔ من، که عظیم تنگ دستم

خجلم که بر گذشتی تو و من نشسته، یارب

چو تو ایستاده بودی، به چه روی می‌نشستم؟

به مؤذن محلت خبری فرست امشب

که به مسجدم نخواند، چو ترا همی پرستم

چه سلامها نبشتم بتو از نیازمندی!

مگرت نمی‌رسانند چنانکه می‌فرستم؟

اگرت رمیده گفتم، نشدم خجل، که بودی

و گرم ربوده گفتی، نشدی غلط که هستم

به دو دیده خاک پای تو اگر کسی بروید

به نیاز من نباشد، که برت چو خاک پستم

تو به دیگران کنی میل، چو من چگونه باشی؟

که ز دیگران بدیدم دل خویش و در تو بستم

دلم از شکست خویشت خبری چو داد، گفتی؟

دل اوحدی چه باشد؟ که هزار ازین شکستم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

اگر به مجلس قاضی نموده‌اند که: مستم

مرا ازان چه تفاوت؟ که رند بودم و هستم

مرا چه سود ملامت؟ به یاد بادهٔ روشن

که پند کس ننیوشم کنون که توبه شکستم

اگر چه گوشه گرفتم ز خلق و روی نهفتم

گمان مبر که ز دام تو شوخ دیده برستم

گمان مبر که بدوزم نظر ز روی تو هرگز

که من چو صنع ببینم خدای را بپرستم

شکایت تو به دیوار می‌کنم به ضرورت

چو اعتماد ندارم که: قاصدی بفرستم

دلم تعلق اگر با دهان تنگ تو دارد

روا بود که بگویم که: دل به هیچ ببستم

دل ببردی و جانم در اوفتاد به آتش

کناره کردی و من در میان خاک نشستم

هزار بار دلم را شکسته‌ای به جفاها

که هیچ بار نگفتی: دل که بود؟ که خستم

چو محتسب پی رندان رود ز بهر ملامت

مکن حمایت من پیش او، که صوفی و مستم

ستمگرا، چه بر آید ز دست من که نبردی؟

قرار و صبر و دل و دین و هر چه بود به دستم

به اوحدی دل من پای بند بود همیشه

ترا بدیدم و از بند او تمام برستم

ادامه مطلب
یک شنبه 15 اسفند 1395  - 12:13 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 413

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5021224
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث