به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

من بدین خواری و این غربت از آن راه دراز

به تمنای تو افتاده‌ام، ای شمع طراز

آمدم تا به در خانه سلامت گویم

به ملامت ز سر کوچه کجا گردم باز؟

گر چه در شهر ترا هم نفسان بسیارند

نفسی نیز به احوال غریبان پرداز

آز بسیار به دیدار تو دارد دل ما

تا بر ما ننشینی ننشیند آن آز

نازنینا، رخ خوبت به دعا خواسته‌ام

می‌نمای آن رخ آراسته و می‌کن ناز

سر مپیچان، که به رخسار تو داریم امید

رخ مپوشان، که به دیدار تو داریم نیاز

در نماز همه گر زانکه حضوری شرطست

بی‌حضور تو نشاید که گزارند نماز

مشکل اینست که: هر موی تو در دست دلیست

ورنه چون موی تو این کار نمی‌گشت دراز

راز شبهات بکس چون بتوان گفت؟ که ما

روزها شد که بخود نیز نگفتیم این راز

من خود از دام تو دل را برهانم روزی

گر تو در دام من افتی نرهانندت باز

مردمان گر چه درین شهر فراوان داری

اوحدی را به خداوندی خود هم بنواز

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

پاکبازان را چه خارا و چه خز؟

گر به رنگی قانعی در خرقه خز

جامه گه ازرق کنی، گاهی سیاه

جامه خود دانی، تو مردم را مرز

آخرت زندان تن خواهد شدن

این که بر خود می‌تنی چون کرم قز

گر تو ایزد را بدین خواهی شناخت

نیک دور افتاده‌ای، سودا مپز

چون نخواهی فهم کردن، زان چه سود؟

گر منت مشروح گویم، یا لغز

محتسب گو: در پی رندان مرو

کین جماعت را نباشد سنگ و گز

عیب مستان کم کن و در مجلس آی

گر ننوشی باده‌ای، سیبی بگز

باده خوردن در بهار ار ظلم بود

در زمستان خود نمی‌جوشید رز

گوش داری گفتهای اوحدی

تا که لؤلؤ را بدانی از خرز

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

صاحب روی خوب و زلف دراز

نه عجب گر به عشوه کوشد و ناز

آنکه زلفش به بردن دل خلق

دام سازد، کجا شود دمساز؟

خفته در خواب خوش کجا داند؟

که شب ما چه تیره بود و دراز!

آتش دل، که من بپوشیدم

فاش کرد آب دیدهٔ غماز

دل سوزان اگر چه صبر کند

اشک ریزان به خلق گوید راز

هر که او گفت: دل به خوبان ده

گفته باشد که: دل به چاه انداز

چه دل نازنین بدین ره رفت

که ازیشان یکی نیامد باز؟

ای که جمعی، ترا چه سوز بود؟

شمع داند حدیث گرم و گداز

صنما، قبلهٔ منی به درست

دلبرا، عاشق توام به نیاز

زان ما شو، که درد دل باشد

هجر تنها و وصل با انباز

زاغ ما در چمن شود، مشنو

که: برآید ز بلبلی آواز

نیست جز آتش دل محمود

گذر باد بر وجود ایاز

گر تو محراب هر کسی باشی

ما به جای دگر بریم نماز

ناتوان توایم و می‌دانی

ساعتی، گر توان، بما پرداز

دولتی چند روزه باشد حسن

تو بدین حسن چند روزه مناز

دل ما را به وصل خود خوش کن

اوحدی را به لطف خود بنواز

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

صنما، بی‌تو مرا کار به جان آمده گیر

دلم از درد فراقت به فغان آمده گیر

دل شوریده ز هجر تو به جان می‌آید

جان سرگشته ز هجرت به دهان آمده گیر

زان زنخدان چو سیب تو بده یک بوسه

وآنگه از باغ تو سیبی به زیان آمده گیر

خلق گویند که: حال تو بر دوست بگوی

حال خود گفته و بر دوست گران آمده گیر

آرزوی تو گر آنست که: من کشته شوم

آن چنان کارزوی تست چنان آمده گیر

گفته‌ای: اوحدی آن به که ز پیشم برود

رفته از پیش تو و باز دوان آمده گیر

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

گر چه دورم، نه صبورم ز تو، ای بدر منیر

دور بادا! که کند صبر ز یاد تو ضمیر

دلم آخر ز تو چون صبر تواند؟ کاول

گلم از خاک سر کوی تو کردند خمیر

چشم ازان غمزه و رخسار بنتوانم دوخت

اگرم غمزه و چشم تو بدوزند به تیر

سر فدا کردم و جان می‌دهم و دل برتست

جگرم نیز مکن خون، که نکردم تقصیر

نکنم قصهٔ زلفت،که حدیثیست دراز

نبرم نام فراقت، که گناهیست کبیر

بارها پیش تو این نامه فرستادم، لیک

دیرها شد که جواب تو نیاور بشیر

چون رسد نامهٔ وصل تو به من؟ چونکه ز کبر

نام من خود ننویسی و نگویی به دبیر

گوش بر نالهٔ من دار و ببین حال دلم

تا ننالم به خدایی ،که سمیعست و بصیر

ناگزیرست که با خولی تو درسازد دل

که ندارد نظر از دیدن روی تو گزیر

فاش کرد اوحدی این واقعه بر پیر و جوان

که: تو معشوق جوانی و منت عاشق پیر

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

شهر بگرفت آن کمان ابرو به بالای چو تیر

خسروان را جای تشویشست ازان اقلیم گیر

بردمش پیش امیری، تا بخواهم داد ازو

چون بدید او را، ز من آشفته دل‌تر شد امیر

هر دبیری را که فرمایم نبشتن نامه‌ای

پیش او جز شرح حال خویش ننویسد دبیر

آن تن همچون خمیر سیم و آن موی دراز

کرد باریکم چو مویی کش برآرند از خمیر

میل عاشق چون کند دلبر؟ چو نپسندد ر قیب

داد مسکین کی دهد سلطان؟ چو نگذارد وزیر

در دل او عاقبت یک روز تاثیری کند

ناله و آهی که هر شب میرسانم تا اثیر

هر که همچون اوحدی خود را نخواهد مبتلا

گو: نظر کمتر فکن بر روی یار بی‌نظیر

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:12 PM

باد بهار می‌دمد و من ز یار دور

با غم نشسته دایم و از غمگسار دور

آنرا که در کنار به خون پروریده‌ایم

خون در کنار دارم و او از کنار دور

کارم ز دست رفت، چه معنی که دوستان

یادم نمی‌کنند بر آن نگار دور

دیدی تو کارمن چو نگار، این زمان ببین

رویم به خون نگار وز دستم نگار دور

ای باد صبح، اگر بر منظور ما رسی

آن بی‌نظیر گو: نظر از ما مدار دور

صد بار جور کردی و تندی نمود، لیک

چندین نگشته‌ای به جفا هیچ بار دور

ای اوحدی، برو تو، که عهد وفای دوست

بازم نمی‌هلد که :شوم زین دیار دور

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

همه عالم پرست ازین منظور

همه آفاق را گرفت این نور

حاصل شهر عاشقان سریست

گرد بر گرد آن هزاران سور

گر چه پر آفتاب گشت این شهر

زان میان نیست جز یکی مشهور

گنج در پیش چشم و ما مفلس

دوست بر دستگاه و ما مهجور

اصل این کل و جز و یک کلمه است

خواه تورات خوان و خواه زبور

هر کس از جانبیش می‌جویند

مصطفی از حری، کلیم از طور

اوحدی، رخ درو کن و بگذار

آرزوی بهشت و حور و قصور

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

دل من فتنه شد بر یار دیگر

چه خواهی کردن، ای دل، بار دیگر؟

ندیدم در تو چندان کاردانی

که اندر پیش گیری کار دیگر

بهل، تا بر سرما پاره گردد

به نام نیک یک دستار دیگر

ازان زاری نه بیزاری، همانا

که از نو می‌نهی بازار دیگر

میانت را نبود آن بند غم بس؟

که می‌بندی بدو زنار دیگر

چنان زان رخنها نیکت نیامد

که خواهی جستن از دیوار دیگر

مرا گویی: کزین یک برخوری تو

چه برخوردم ز پنج و چار دیگر؟

چرا دلدار نو می‌آزمایی؟

چو دیدی جور آن دلدار دیگر

چو آسانت نشد دشوار، بنشین

چو افتادی درین دشوار دیگر؟

گرین برق آن چنان سوزد، که دیدم

که دارد طاقت دیدار دیگر؟

تو آن افسانه و افسون ندانی

کزین سوراخ گیری مار دیگر

مکن دعوی به عشق شاهدان پر

که موقوفی به این اقرار دیگر

بهل عشقی که کشتست اوحدی را

بسان اوحدی بسیار دیگر

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

تو از دست که می‌خوردی؟ که خشم آلوده‌ای دیگر

مگر با دشمنان ما قدح پیموده‌ای دیگر؟

ز شادیها چه بنشستی؟ به عزتها چه برجستی؟

اگر دشمن ندانستی که بی ما بوده‌ای دیگر

میان دربسته بودی تو که با اغیار بنشینی

میان خویش و اشک ما چرا بگشوده‌ای دیگر؟

دلم را سوده‌ای صدبار و چون از عاشقان خود

کم از من کس نمی‌بینی، چرا فرسوده‌ای دیگر؟

مرا چون زان لب شیرین ندادی هیچ حلوایی

نمیدانم که خونم را چرا پیموده‌ای دیگر؟

مقابل در حضور خود جفا زین پیش میگفتی

شنیدم زان که: در غیبت کرم فرموده‌ای دیگر

دلم را مینماید رخ که: قصد خون من داری

پس از ماهی که روی خود به من بنموده‌ای دیگر

مرا آسوده پنداری که هستم در فراق تو

زهی! از جست و جوی من، که چون آسوده‌ای دیگر!

دلت بر اوحدی هرگز نمی‌سوزد به دلداری

فغان و نالهای او مگر نشنوده‌ای دیگر؟

ادامه مطلب
جمعه 13 اسفند 1395  - 4:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 413

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5021220
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث