به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

حبذا خاک روان‌بخش و زهی تربت پاک

که از او خاک ز افلاک فزون یافته فر

آشناتر به دل خلق که دانش در دل

پاک‌تر در نظر مرد که بینش به نظر

درد را کاین شد درمان چه زیان و چه گزند

رنج را کاین شد دارو چه مقام و چه خطر

گنج اسرار خدائیست همانا که خدای

کرده گنجور وی این خواجهٔ پاکیزه سیر

نایب‌التولیه کزگوهر او فخر بود

آل‌ثابت را چونان که صدف را زگهر

شه دین و شه دنیاش دو فرخ پدرند

آفرین بر پسری کش پدرند این دو پدر

چند از این‌پیش که بگشود «‌وهابی‌» ز ستم

دست بیداد در این خاک که خاکش بر سر

خواست بر باد همی دادن این خاک ولی

آب خود برد و به خود خیره‌برافروخت شرر

گرچه بیداد بسی کرد ولی کیفر یافت

نیک در یابد بیدادگران را کیفر

سید پاک‌نسب ثابت‌ چون دیدکه خصم

این چنین برد به سربا پسرپیغمبر

به میان آمد و بربست میان تا بگشود

ره زوار و بیاراست ز نوساز دگر

زان سپس مشتی بگرفت از آن تربت پاک

که بود داروی بیمار و شفای مضطر

گفت‌از این‌دوده نبایست‌برون‌رفت‌این خاک

کابروئی است که چون او نتوان یافت دگر

به بر خویشتن این خاک بدارید نهان

که زپنهانی پیداست چنین آب خضر

هم ازآن روز سر سلسله ومهتر قوم

بسته در خدمت این تربت پاکندکمر

وندران سلسله می‌بود همی تا به کنون

وزکنون نیز بماناد همی تا محشر

هله این فخر نیاکان پی این نادره گنج

ساخت گنجینه‌ای از سیم بدین زینت و فر

خازن او است بهین دخت عمادالدوله

اشرف‌السلطنه عزت ملک نیک اختر

آن ملک‌زادهٔ آزاده که بر درگه او

به شب و روز ببوسند زمین شمس وقمر

فلک عزت و حشمت نه چنو یافته ماه

شجر عصمت و عفت نه چنو دیده ثمر

باد آن خازن وگنجینه وگنجور به‌جای

تاکه از آب نشان باشد و از خاک اثر

زد رقم از پی تاربخ فنون کلک بهار

نایب‌التولیه آورده در این گنج‌، گهر

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 4:20 PM

خواجهٔ فرخ سیر محمد دانش

ای که سخن گستری و دانش‌پرور

نثر تو چون بر صحیفه خامهٔ بهزاد

نظم تو چون در قنینه بادهٔ خلر

چون تو ندیدم سخنوری به ‌فصاحت

دیده و سنجیده‌ام هزار سخنور

همسر رنجم از آن که خاطر پاکت

رنجه شد از مرگ ناگهانی همسر

بود معزای آن کریمهٔ مغفور

پر ز خلایق بسان عرصهٔ محشر

آه و دریغا که من در آن شب و آن روز

بودم رنجور و اوفتاده به بستر

کاش که سر برنکردمی و ندیدی

خاطر آن خواجه را ملول و مکدر

دیدن یاران خوشست لیک به‌ شادی

نه بغمان کرده هر دو گونه معصفر

کار قضا بود شاد زی و مخور غم

هل که بداندیش تو بود به‌ غم اندر

بزم بیارای از دو آتش سوزان

ایدون کاندر رسید لشکر آذر

آن‌ یک در مرزغن چو گونهٔ معشوق

وان دگر اندر بلور چون لب دلبر

زخمه شهنازی و نوای قمر خواه

وان سخنان کز بهار دارند از بر

گاه بنوشند و گاه پای بکوبند

گاه ز بوسه دهند قند مکرر

گفت‌ حکیمی‌ جهان‌ سراسر وهم‌ است

گفت آن دیگر که بودنی است سراسر

گر همگی بودنی‌است غم نکند سود

ور همه وهم‌است‌باز شادی خوش‌تر

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 4:20 PM

والدین ار به روی فرزندان

نگشایند از فضایل در

ضرر این جنایت آخر کار

بازگردد به مادر و به پدر

قصهٔ مجرمی است بی‌تقصیر

کرده در وی گناه غیر اثر

صورتی چون قمر دمیده به‌شب

سیرتی چون به شب گرفته قمر

شاخ نیکیش مانده بی‌حاصل

نخل زشتیش گشته بارآور

سالش از بیست ناگذشته هنوز

کرده دزدی ز شصت افزون‌تر

روزی آنجا که بود یلخی شاه

شتر و مادیان و قاطر و خر

حمله‌ای برد و ییش کرد بسی

بختی و ناقه‌، اشهب و استر

راه‌داران شه گرفتندش

ازپس حرب و کوشش منکر

حبس کردند و از پس دو سه روز

حکم قتلش برآمد از محضر

رقم قتل از زبان قلم

برنگردد مگر به قوت زر

هست قانون نوشته بهر عوام

که همه بی کسند و بی‌یاور

امر شد تا به‌دارش آویزند

که گنه کار بود و زشت‌سیر

پس به کشتنگهش همی شحنه

برد و دادش ز حکم قتل خبر

مادری بیوه داشت خانه‌نشین

بشنید این قضیه از دختر

سر و سینه‌زنان به میدان تاخت

آن کجا بود دست بسته پسر

زان که در زیر دشنهٌ جلاد

بودش افتاده پاره‌ای ز جگر

چون گریبان خود جماعت را

بردرید آن عجوزهٔ مضطر

کوچه دادند مادر او را

کوچه گردان بی‌پدر مادر

بیوه‌ زن رفت و دید معرکه‌ای

که بترسد از او هر آدم نر

پسرش بسته دست و یاز‌یده

هیبت مرگ بردلش خنجر

خوانده قاضی ز نامهٔ عملش

دزدی اسب و اشتر و استر

چوبهٔ دار، گفت کیفر اوست

بهر آسایش گروه بشر

مادرش بانگ الامان برداشت

خاصه بعد از شنیدن کیفر

پسر آنجاکه بودگفت بلند

که بیا مادر عزیز ایدر

صبر میکن به‌مرگ من چونانک

صبر کردی به مردن شوهر

مرگ تلخست و بهرتسکینش

بر لبم نه زبان چون شکر

مادر پیر چانه پیش آورد

به دهانش زبان نمود اندر

پور بدبخت نیش‌ها بفشرد

بر زبان عجوز خاک بسر

زیر دندان زبان مادر کند

ریخت خون از دهان هر دو نفر

مادرش از هوش‌رفت و فرزندنش

گفت با مردم ای مهین معشر

لب به دشنام من میالایید

به حق پاک ایزد داور

پیشتر زان که شرح حال مرا

یک بهٔک بشنوید تا آخر

پدرم بود شخص نوکر باب

مهربان و به خانه نان‌آور

داشتم من دو سال تا او مرد

آیدم صورتش کمی به‌نظر

مادرم ماند با دو طفل صغیر

من و از من بزرگ‌تر خواهر

در همان روزها که می‌رفتم

خرد خردک ز خانه تا دم در

تخم‌مرغی به خفیه دزدیدم

از فروشندهٔ کنارگذر

مادرم دید و بر رخم خندید

نه به من زد طپانچه ونه‌تشر

نه به‌ من گفت کاین عمل دزدیست

شاخ دزدی فضاحت آرد بر

خندهٔ مادر و خموشی او

پسرش را ز راه برد بدر

تا به اینجا کشید کار او را

که شتر دزد‌ گشت و غارت‌گر

لاجرم من زبان مادر را

قطع کردم چو اره شاخهٔ تر

زان که هست این زبان بی‌معنی

قاتل من به معنی دیگر

اگر او عیب کار دزدی را

به من آمخته بود گاه صغر

کی به این کار می‌نهادم پای

کی به این دار می کشیدم سر

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 4:20 PM

ای جناب میرزا .. از بهر چه

حکم بر کفر من دلریش محزون داده‌اید؟

اشتباهات عجیب و انتسابات خنک

همچو آروغ از درون سینه بیرون داده‌اید

چون منی در آستانه باعث ضعف شماست

زان سبب در عزل من دستور معجون داده‌اید

گر برای هجو اول بود، کان هجوی نبود

کز غضب رخساره را رنگ طبرخون داده‌اید

ور برای دست‌بوسی بود، کان روز آمدم

لیک دیدم صلح را ترتیب وارون داده‌اید

خود سراپا جوهر هجوید و بهر هجو خویش

زین خریت‌ها به دست خلق مضمون داده‌اید

داد نتوان شرح نسبت‌هاکه بر این بیگناه

آنچه سابق داده‌اید و آنچه اکنون داده‌اید

من ز شفقت هجو را هرچندکمترگفته‌ام

از لجاجت لفت را هر لحظه افزون داده‌اید

شاعران طوس ملعونند ای عالی‌جناب

چون ندای جنگ با این قوم ملعون داده‌اید

گفته‌اید این شخص باشد دشمن دین مبین

این‌چنین نسبت به من یاسیدی چون داده‌اید؟

در بزرگی این همه کین و لجاج از بهر چیست

حضرتعالی مکر در بچگی کون داده‌اید

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 4:20 PM

قطعهٔ شعر ز شوریده شنیدم که در آن

گفته تبریک به شهزاده در این عید سعید

سخنش بس که بلند است هم از راه سخن

می‌توان بر لب او بوسه زد از راه بعید

شعر شیرین‌ ز فصیح‌الملک‌ امروز خوش‌ است

که بود رسم که نقل و شکر آرند به عید

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 4:20 PM

سنبل صد برگ رنگارنگ پنداری مگر

چار چیز از چار حیوان گشته در یکجا پدید

غبغب رنگین کبوتر، گردن طاوس نر

روی بوقلمون مست و دُمّ روباه سپید

در حقیقت یک گلستان گل خرید از گلفروش

آن که از این سنبل صد برگ یک گلدان خرید

شامه‌اش گردد عبیرآمیز و چشمش پرنگار

هرکه او یکبار گوشش وصف این سنبل شنید

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 4:20 PM

ز البرز بزرگ در شمال ری

هر شب دم دلکش شمال آید

از باد شمال مشکبو هر دم

جان‌ رقصد و دل‌ به‌ وجد و حال‌آید

وز عطر خوش گل و ریاحینش

آفات سموم را زوال آید

برفش بگدازد و به شهر اندر

بس چشمه دلکش زلال آید

امشب ز نسیم‌، سخت خشنودم

کز سوی شمال بی‌ملال آید

جنبد به جنوب از شمال آسان

و آزاد به بزم اهل حال آید

در محفل ما هوای جانبخشش

با روح به فعل وانفعال آید

همراه شمال جانفزا زی ما

پیوسته قوافل کمال آید

من رشک برم بدو چو از شوخی

با طرهٔ یار در جدال آید

گاهی صف چپ ازو برآشوبد

گه درصف راست اختلال آید

آشوب فتد به زلف یار اما

این فتنه مؤید جمال آید

باری نکنم نهان که سوی ما

هر فیض که آید ازشمال آید

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 4:20 PM

اهتمام و شوق اگر یاور شود

مرد خامل ذکر نام‌آور شود

شوق را باطل مکن در خویشتن

تا ز نورش خاطرت انور شود

کاتش تابان به خاکستر درون

گر بماند دیر، خاکستر شود

کودکی نقاش بشناسم که داشت

آرزو تا قائد کشور شود

چون که‌قائد گشت‌لشگر گرد کرد

تا به گیتی بر سران سرور شود

پس عجب نی گرز گشت روزگار

مردک نقاش اسکندر شود

دیده‌شدکاندر جهان‌از فیض رب

کودکی نجارپیغمبر شود

تاکه اوضاع جهان بر باطل است

کی تواند حق ضیاگستر شود

تا بود قدر و شرف محکوم زر

هرکه ناکس‌تر، مقدس‌تر شود

علم باید تا جهان گیرد نظام

کار باید تا جهان چون زر شود

فکر دیگر باید و مردی دگر

تاکه اوضاع جهان دیگر شود

خدمت استاد باید دیرگاه

تاکه دانشجوی دانشور شود

ادامه مطلب
جمعه 18 تیر 1395  - 4:20 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4970253
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث