به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چه شد که نرگس مستش ز آب دیده تر است

چه شد که لالهٔ رویش به رنگ معصفر است

چرا سعادت از‌بن تازه دختر ناکام

بریده مهر و از او سال و ماه بی‌خبر است

نه روی خانه - نه یارای دیدن یاران

اسیر کنج خرابات و خوار و دربدر است

ز بیوفایی صیاد بلهوس این مرغ

از آشیانه جدا، خسته‌بال و کنده‌پر است

چه شد که این چمن نوشکفته گشته خراب

«‌بهار» این همه تقصیر مادر و پدر است

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:35 PM

خلیل‌زادهٔ آزاده‌ای که دیرگهیست

که حسنت از رخ چون برگ ارغوان پیداست

در آشکار و نهان کام دل بجو ز جهان

که خوبروی جهانی تو تا جهان پیداست

سرین نرم تو از امتحان برآمده خوب

خود امتحان‌ چه که ‌ناکرده‌ امتحان پیداست

زگونهٔ تو به کون تو ره بریم بلی

صفای هر چمن از روی باغبان پیداست

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:35 PM

 

خارندگلبنان‌، چمنا پس گلت کجاست

پر شد ز زاغ صحن چمن بلبلت کجاست

استنبلا! خلافت اسلامیت چه شد

عثمانیا! جلالت استنبلت کجاست

خون شد قلوب خلق زتهران وانقره

ای شرع پاک مصطفوی‌!کابلت کجاست

زد لطمه فیل هند به قرآن‌، محمدا!

محمود شیر پرکنه زاولت کجاست

ایران خراب‌شد ز غزان‌،‌سنجرت چه‌شد

تهران زکفر محو شد ار طغرلت کجاست

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:35 PM

پادشاها همی نگویی هیچ

نامهٔ نغز نوبهار کجاست

آن که می‌داد مدح خسرو را

در همه گیتی انتشار کجاست

آن که با مهر شاه گیتی داشت

بر همه گیتی افتخار کجاست

آن که از دشمنان شاه نخواست

زر و نفروخت اعتبارکجاست

آن که درپیشگاه ملت و ملک

داشت جان از پی نثارکجاست

آن که‌در دهر زن طبیعت داشت

خوی مردان نامدار کجاست

زینهارش قضا نداد و کسی

کز قضا جسته زبنهارکجاست

تیره‌بختی به دادخواهی گفت

عدل‌سلطان کامکارکجاست

گنه او گرفت دامن من

همچو من کس گناهکار کجاست

شهریارا ستم شدست به من

رأفت شاه تاجدار کجاست

گیرم این جرم از منست آخر

عفو و اغماض شهریار کجاست

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:35 PM

یارم از خوابگاه من برخاست

فتنه بیدار شد که زن برخاست

بت من سر ز خوابگه برکرد

وز چمن شاخ یاسمن برخاست

پیش زلف سیاهش آهوی چین

از سر نافهٔ ختن برخاست

وان که بسپرد دل بدان سر زلف

از سر جان بستن برخاست

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:35 PM

بنده را جایگه دو داد خدای

هم بدین‌،‌ نیک بنده را بنواخت

تا بدان جایگه کشاند جان

چون ازین جای تن همی پرداخت

چون در اینجاش خانه بایستی

هم در آنجاش خانه باید ساخت

ای دربغ آن که خانه ناکرده

هم به‌ناگاه مرگش اندر تاخت

کرد از این خانه جای خویش تهی

وندران خانه جای خود نشناخت

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:34 PM

دوش در انجمن رای‌فروشان‌، یکتن

آدمیزادهٔ دانا به نصیحت برخاست

گفت کای باشرفان رأی به کس مفروشید

که به آیین شرف رأی‌فروشی نه رواست

رای خود را به خردمند وطنخواه دهید

که وطنخواه خردمند هوادار شماست

وان که زر بخش کند تا که نماینده شود

نه وکیل است که غارتگر سیم و زر ماست

کرسی مجلس شوراست نه پاچال دکان

کز پی بیع و شری هرکس و ناکس را جاست

وان که او بندهٔ مطواع ستمکاران بود

جز ستمکاری ازو هیچ نمی‌باید خواست

جمع گفتند که از نامزدان نام ببر

تا که‌ منفک‌ شود از هم‌ بد و خوب‌ و کج ‌و راست

گفت‌: من ناطق و گویا و ادیبم زبن‌رو

میل من با ادبا و شعرا و خطباست

من هوادار فلانم که درین ملک امروز

به بیان و به بنان و به هنر بیهمتاست

او خطیب ‌است ولیکن هنرش کم‌حرفی است

او فقیر است ولیکن صفتش استغناست

در شهامت همه دانیم که بیمانند است

در رفاقت همه دیدیم که بی‌روی و ریاست

هست با مرتجع و ظالم و جبار طرف

اندرین ملک چنین مرد فداکار کجاست

با فلان کس به رفاقت نهراسید از مرگ

تاکنون هم به هواداری او پا برجاست

با فلان آقا یار است از ایام قدیم

همچنین ثابت و با او به سرعهد و وفاست

هر که مردانه بسر برد رفاقت با دوست

لاجرم در همه احوال به یاد رفقاست

ناگهان جست علی کور ز پایین اطاق

گفت خوبست ولی دیدهٔ او نابیناست

ممّد لنگ ز یک گوشه درآمد لنگان

گفت گویند که لنگست و قیامش به عصاست

وز دگر گوشه بگفتا رجب سفلیسی

که ز سفلیس همانا به تنش استر خاست

تاجری گفت که آقای فلان محتکر است

گنجه‌هایش همگی پر ز کتاب اعلاست

قلدر ملیونری گفت که آقای فلان

جعبه‌ها دارد و هر جعبه پر از شمش طلاست

شاعری گفت که مداح فلانی بوده است

صله‌هایی که گرفتست بر این حال گواست

بی‌شعوری که ندارد پر و پایی سخنش

گفت گویند سخن‌های فلان بی پر و پاست

گفت آخوند رداپوش عمامه به سری

که فلان سخت طرفدار عمامه است و عباست

از کله‌ پوستیان گفت جوانی که فلان

متعصب به فلان طرز کلاهست و قباست

ماجراجویی پرخاشگری بد عنقی

گفت آقای فلان با همه کس در دعواست

گفت بدکارهٔ رسوا شده بدنامی

که فلان در بر خاصان و عوامان رسواست

آن که یاران همه از خوی بدش در تعبند

گفت رفتار فلان با رفقا جان فرساست

زشتخو مردی گفتا که فلان بدخویست

زشترو شخصی گفتا که فلان نازیباست

آن که‌هم‌صحبتیش‌زحمت‌و رنجست و عذاب

گفت آقای فلان صحبت وی رنج‌افزاست

گفت چاقوکشی این عیب بزرگ یارو است

که شبان روزان چاقوی فلان خون‌پالاست

بود از دولتیان رشوه‌خوری بی‌پروا

گفت در رشوه‌خوری حیف که او بی‌پرواست

متجدد پسری گفت که آقای فلان

در تجدد ره افراط بپیماید راست

داهیئی پشت هم انداز، چنین گفت که وی

پادو و پشت‌هم‌انداز و پر از مکر و دهاست

عارفی از طرفی گفت چه خوبست که ما

کج نشینیم و بگوییم درین مجلس راست

آشکار است که ‌هست ‌این‌ سخنان ‌ضد و نقیض

جمع‌ اضداد محالست و خلافست و خطاست

در حق وی همه از نفس نمودید قیاس

وین حقیقت ز سخن‌های مخالف پیداست

چون که پای غرض آمد، مرض آید بوجود

گفتهٔ سعدی شیراز بر این حال گواست

گر تو با چشم ارادت نگری جانب دیو

دیوت اندر نظر افرشته‌وش و حور لقاست

وگر از دیدهٔ انکار به یوسف نگری

یوسف اندر نظرت زشت‌رخ و نازبباست

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:34 PM

به باغ در، به مه دی خمیده خاربنی

به پیشم آمدگفتم درین چه خاصیت است

نه تیر قامت او را ز غنچه پیکانست

نه صدر حشمت او را ز برگ حاشیت است

بسان تیغی کان‌را نه قبضه و نه نیام

بسان شعری کان را نه وزن و قافیت است

میان برف یکی خاربن تو گفتی راست

میانهٔ دل پاک‌، ازکژی یکی نیت است

هوای او به دل اندر غم آورد، گویی

ز طبع خسته یکی پر ملال مرثیت است

به نوبهاران زان پس بدیدمش خوش و خوب

چو توبه‌ای خوش کاندر قفای معصیت است

شکفته سرخ گلی بر فرازآن گفتی

فراز قصر سعادت درفش عافیت است

شگفتم آمد زان حال و فکرتم جنبید

بلی شگفتی آغاز فکر و تزکیت است

نگاه کردم هر سو و راز آن جستم

که آن‌چه خاصیتی بود و این چه کیفیت است

بسیط خاک بنگشود راز من آری

بسیط خاک چراگاه راز و تعمیت است

برآسمان نگرستم وزآفتاب بلند

سئوال کردم‌، گفت این فروغ تربیت است

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:34 PM

هرکه او نغمهٔ شوری بنواخت

ضرر و زحمت «‌شوری‌» نشناخت

کار اسلام خراب آن کس کرد

که پس‌ازمرگ ‌نبی شوری ساخت

قتل عثمان شد از آن روز درست

که عمر کار به شوری انداخت

هرکه در بازی خود شوری کرد

تجربت شدکه در آن بازی باخت

عجز را پرده کشید از تلبیس

گر بزی کاو علم شور افراخت

شور، تزویر ضعیف است‌، بلی

عزم در کورهٔ شوری بگداخت

هر مزور که بدی اندیشید

قصد بنهفت و سوی‌ شوری تاخت

هرکه خواهدکه مراد خود را

بشنود از تو، به شوری پرداخت

مشورت قاعدهٔ تردید است

نرسد مرد مردد بنواخت

ادامه مطلب
چهارشنبه 16 تیر 1395  - 6:34 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4972378
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث