به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بر مردم زمانه چه رحمت کند، کسی؟

با بی مروتان چه مروت کند کسی؟

گرداب را به گردش خود اختیار نیست

از گردش فلک چه شکایت کند، کسی؟

در ساحت جهان نبود غیر پای خم

یک گل زمین که خواب فراغت کند، کسی

آفاق را غبار کدورت گرفته است

کو گوشه ای که رفع کدورت کند، کسی؟

صبح وطن به دیده من کام اژدهاست

یارب مباد خوی به غربت کند، کسی

میزان غربت از زر و گوهر لبالب است

در پله وطن چه اقامت کند کسی؟

نمرود را ز پای درآورد پشه ای

بر دشمن ضعیف چه رحمت کند کسی؟

عمر شرار چشم ز هم بازکردنی است

با این حیات سهل چه عشرت کند کسی؟

پیر مغان اگر ندهد رخصت شراب

صائب چگونه رفع کدورت کند کسی؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:42 AM

 

قطع نظر چگونه ز جانان کند، کسی؟

از ماه مصر آینه پنهان کند، کسی

در حفظ خنده آن دهن تنگ عاجزست

چون شور حشر را به نمکدان کند، کسی؟

کوته زبان خامه و مکتوب تنگ ظرف

اظهار شوق خود به چه عنوان کند، کسی؟

واصل توان به بحر ازین جویبار شد

با تیغ چون مضایقه در جان کند، کسی؟

دردی است درد عشق ز جان خوشگوارتر

این درد را برای چه درمان کند، کسی؟

بستن نظر ز تازه خطان بی بصیرتی است

چون در بهار پشت به بستان کند، کسی؟

تا ممکن است گوشه گرفتن ز مردمان

اوراق عمر را چه پریشان کند، کسی؟

در حفظ عشق، پرده ناموس عاجزست

چون ماه را نهفته به دامان کند، کسی؟

در شوره زار، تخم ندامت ثمر دهد

افتادگی چرا به خسیسان کند کسی؟

عمر دوباره یافت زلیخا ز ماه مصر

اوقات به که صرف عزیزان کند، کسی

تا می توان ز تیغ شهادت حیات یافت

لب تر چرا به چشمه حیوان کند، کسی؟

تا می توان شدن هدف سنگ کودکان

از شهر رو چرا به بیابان کند، کسی؟

در تنگنای جسم زند دل چه دست و پا؟

در عرصه تنور چه طوفان کند، کسی؟

با خلق حرف سخت زدن از جنون بود

اطفال را چه سنگ به دامان کند، کسی؟

یوسف شنیده ای که ز اخوان چها کشید

صائب چه اعتماد به اخوان کنند، کسی؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:42 AM

تا کی به هر مشاهده از جا رود کسی؟

غافل شود ز حق به تماشا رود کسی

دامان خشک، موج ز دریا نمی برد

پاک از گنه چگونه ز دنیا رود کسی؟

دور حباب نیم نفس نیست بیشتر

از حرف پوچ بهر چه از جا رود کسی؟

چاکی که دست عشق زند بخیه گیر نیست

تا کی به چشم سوزن عیسی رود کسی؟

در پرده دل است تماشای هر دو کون

بیرون ز خود چرا به تماشا رود کسی؟

شبنم به آفتاب ز همت رسیده است

بی بال و پر چگونه به بالا رود کسی؟

هر جا شدیم مرکز چندین بلا شدیم

در قعر دل مگر چو سویدا رود کسی

دست از رکاب جذبه توفیق برمدار

آن راه نیست عشق که تنها رود کسی

در چشم این سیاه دلان نور شرم نیست

صائب مگر به دیده عنقا رود کسی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:42 AM

 

ای حسن خط ز مصحف روی تو آیتی

از خوبی تو قصه یوسف حکایتی

درد کهن به پرسش رسمی نمی رود

کی می دهد تسلی عاشق عنایتی؟

پاس ادب عنان سخن را کشیده داشت

روزی که داشت درددل ما نهایتی

ما را زبان شکوه چو صائب نداده اند

می داشت کاش درد دل ما نهایتی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:42 AM

ای دل مرا به عالم امکان چه می بری؟

دیوانه را به حلقه طفلان چه می بری؟

چون شکر این فشار که من خورده ام بس است

بار دگر مرا به نیستان چه می بری؟

دلهای بی غمان چمن می شود کباب

این بی دماغ را به گلستان چه می بری؟

چون اشک می دود به رخ شمع، بی حجاب

پروانه مرا به شبستان چه می بری؟

از عشق، بدعت است تمنای خونبها

ای خودفروش عرض شهیدان چه می بری

از دست رعشه دار گشادی نمی شود

دیوان دل به زلف پریشان چه می بری؟

این دزدها تمام شریکند با عسس

پیش فلک شکایت دونان چه می بری؟

شیر روان ز مایه زمین گیر می شود

هشیار را به مجلس مستان چه می بری؟

دل را به خاکبازی طفلانه باختی

از شهر ارمغان به بیابان چه می بری؟

صائب وداع بخت سیه کار خویش کن

این سرمه را به خاک صفاهان چه می بری؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:42 AM

حیف است عمر صرف تماشا کند کسی

چون باز بی شکار نظر وا کند کسی

آیینه است عالم و سیماب رهروان

آسودگی چگونه تمنا کند کسی؟

از دار پا به کرسی افلاک می نهد

خود را اگر سبک چو مسیحا کند کسی

در منزل نخست فنا می شود تمام

هر چند زاد راه مهیا کند کسی

زین خار و خس که ریخت علایق به راه ما

فرصت کجاست چشم به بالا کند کسی؟

عالم تمام یک گل بی خار می شود

دل را اگر ز کینه مصفا کند کسی

آهن دلان به آه ملایم نمی شوند

چون قفل بسته را به نفس وا کند کسی؟

اظهار درد، مرگ گلوگیر دیگرست

چون عرض درد خود به مسیحا کند کسی؟

شیرین کنیم کام چو طوطی به حرف خوش

گر در شکر مضایقه با ما کند کسی

خالی نکرده دامن اطفال را ز سنگ

ظلم است رو به دامن صحرا کند کسی

چون عاقبت گذاشتنی و گذشتنی است

صائب چه التفات به دنیا کند کسی؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:42 AM

ای جان به قید گنبد خضرا چگونه ای؟

ای باده در شکنجه مینا چگونه ای؟

ای شبنم بهشت که خورشید داغ توست

از اشتیاق عالم بالا چگونه ای؟

ای لاله ای که چشم به صحرا گشوده ای

زیر سیه گلیم سویدا چگونه ای؟

ای باده ای که خم ز تو بشکافت چون انار

در قید شیشه خانه دلها چگونه ای؟

ای شیشه ای که سایه گل بر تو سنگ بود

در زیر دست حمله خارا چگونه ای؟

ای باد خوشخرام که گل سینه چاک توست

در کوچه بند زلف چلیپا چگونه ای؟

ای شعله ای که طور سپند فروغ توست

در مجمر شکسته دلها چگونه ای؟

ای شاهباز دامن صحرای لامکان

در تنگنای بیضه دنیا چگونه ای؟

ای برق خانه سوز که نعلت در آتش است

در تابخانه جگر ما چگونه ای؟

ای قطره از جدایی قلزم چه می کنی؟

ای موج بی کشاکش دریا چگونه ای؟

دریا ز انتظار تو بر خاک می تپد

ای قطره از جدایی دریا چگونه ای؟

صائب جواب آن غزل مولوی است این

کای گوهر فزوده ز دریا چگونه ای؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:42 AM

 

طفلی کز او مراست تمنای آشتی

دارد به جنگ رغبت حلوای آشتی

از عجز ما قرار به تسلیم داده ایم

هم لطف او مگر کند انشای آشتی

هر کس که کرده است تماشای جنگ ما

امروز گو بیا به تماشای آشتی

امید صلح اگر چه ندارد کسی ز تو

بگذار از برای خدا جای آشتی

در طبع جنگجوی تو هر چند رحم نیست

دل می کشد همان به تمنای آشتی

شامی است دل سیاه که صبحش پدید نیست

جنگی که در میان نبود پای آشتی

حیرت فکنده است به دارالامان مرا

نه فکر جنگ دارم و نه رای آشتی

صائب کسی که چاشنی جنگ یار یافت

گردید بی نیاز ز حلوای آشتی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:42 AM

 

ای زلف مشکبار تو از رحمت آیتی

وز لعل آبدار تو کوثر روایتی

جز سایه قد تو که ای پادشاه حسن

روی زمین گرفت به خوابیده رایتی؟

خامش نشین که زلف درازش نه آن شب است

کآخر شود به حرف کسی یا حکایتی

آن کس که بر جراحت ما می زند نمک

می کرد کاش حق نمک را رعایتی

پروانه مراد به گردش کند طواف

دارد چو شمع هر که زبان شکایتی

چشمی کز اوست خانه امید من خراب

معمور می کند به نگاهی ولایتی

از گمرهی منال که خورشید داده است

هر ذره را به دست، چراغ هدایتی

بیدار از نسیم قیامت نمی شود

در هر که نیست ناله نی را سرایتی

در خامشی است عیش نفس های سوخته

این شمع از نسیم ندارد شکایتی

تدبیر جان سپردن و آسوده گشتن است

آن راه را که نیست امید نهایتی

از تند باد حادثه شمع مرا بخر

چون دست دست توست، به دست حمایتی

چون صبح، فتح روی زمین در رکاب اوست

آن را که هست چون نفس راست رایتی

تنگ است وقت آن دهن از خط عنبرین

گر می کنی به صائب بیدل عنایتی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:42 AM

ای شمع طور از آتش حسنت زبانه ای

عالم به دور زلف تو زنجیرخانه ای

شد سبز و خوشه کرد و به خرمن کشید رخت

زین بیشتر چگونه کند سعی، دانه ای؟

از هر ستاره چشم بدی در کمین ماست

با صد هزار تیر چه سازد نشانه ای؟

چون سر برون برد به سلامت سپند ما؟

زین بحر آتشین که ندارد کرانه ای

چون باد صبح رزق من از بوی گل بود

مرغ قفس نیم که بسازم به دانه ای

عاشق کسی بود که درین دشت آتشین

پروانه وار خوش نکند آشیانه ای

ناف مرا به نغمه عشرت بریده اند

چون نی نمی زنم نفس بی ترانه ای

صائب فسرده ایم، بیا در میان فکن

از قول مولوی غزل عاشقانه ای

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:42 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4996126
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث