به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

نماند دشت جنون را رمیده آهویی

که پیش وحشت من ته نکرد زانویی

چو قبله گمشدگان است دیده سرگردان

به محفلی که در او نیست طاق ابرویی

چو داغ لاله به هر جانبی که می نگرم

مرا احاطه نموده است آتشین رویی

چو شمع گریه مستانه را غنیمت دان

که هر نفس بود این آب تلخ در جویی

شود ز یک دل بیدار، عالمی بیدار

هزار خفته برآید ز خواب از هویی

ازان سپند درین بزم شد بلند آواز

که ساخت خرده جان صرف آتشین رویی

ازین چه سود که مویت سفید گردیده است؟

ترا چو نیست غم عاقبت سر مویی

حضور معنی بیگانه را غنیمت دان

درین زمانه که قحط است آشنارویی

مرا که ملک جهان در نظر نمی آمد

خراب ساخت تماشای طاق ابرویی

مراد مردم آزاده شستن دستی است

مرا بس است چو سرو از جهان لب جویی

نه من ز دل، نه دل از حال من خبر دارد

چو نافه ای که فتد از رمیده آهویی

شود چو فاخته صائب ز پاس دل آزاد

کسی که داد دل خود به سرو دلجویی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

ای آن که دل به ابروی پیوسته بسته ای

غافل مشو که در ته طاق شکسته ای

ای زلف یار اینقدر از ما کناره چیست؟

ما دلشکسته ایم و تو هم دلشکسته ای

امروز از نگاه تو دل آب می شود

گویا به روی گرم خود از خواب جسته ای

روی زمین مقام شکر خواب امن نیست

در راه سیل پای به دامن شکسته ای

گرد سفر ز خویش فشاندند همرهان

تو بی خبر هنوز میان را نبسته ای

سر می دهی به باد به اندک اشاره ای

تا همچو پسته رخنه لب را نبسته ای

خواهی قدم به پله قارون نهاد زود

کوه تعلقی که تو بر خویش بسته ای

اینک رسید موسم بی برگی خزان

از باغ روزگار چه گل دسته بسته ای

در محفلی که برق تجلی است بی زبان

ماییم چون کلیم و زبان شکسته ای

در وادیی که خضر در او با عصا رود

از دست رفته تر ز عنان گسسته ای

از جبهه غرور، عرق پاک می کنی

گویا طلسم هر دو جهان را شکسته ای!

در خاکدان دهر، که زیر و زبر شود!

برخاسته است گرد فنا تا نشسته ای

صائب هزار دام تماشا ز موج هست

زین بحر چون حباب چرا چشم بسته ای؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

ای آن که دل به دولت بیدار بسته ای

در راه برق، سد خس و خار بسته ای

ای بی خبر که تقویت نفس می کنی

غافل مشو که گرگ به پروار بسته ای

در پیش هر که غیر خدا بسته ای کمر

زنهار پاره ساز که زنار بسته ای

یک سو فکنده ای ز نظر پرده حیا

بر دل هزار پرده زنگار بسته ای

سازی روان ز هر مژه صد کاروان اشک

گر وا کنند آنچه تو در بار بسته ای

سیلاب حادثات ترا می کند ز جا

دامن اگر به دامن کهسار بسته ای

تاج زرست جای تو کوتاه بین و تو

دل بر صدف چو گوهر شهوار بسته ای

خواهی به باد داد سر سبز خود چو شمع

زینسان که دل به طره طرار بسته ای

جز شکوه حرفی از تو تراوش نمی کند

از شکر یک قلم لب اظهار بسته ای

نقد حیات داده ای از دست رایگان

چون سکه دل به درهم و دینار بسته ای

غیر از سیاه کردن اوراق عمر خویش

صائب دگر چه طرف ز گفتار بسته ای؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

گرفته است مرا در میان تماشایی

که در خیال نیاورده هیچ بینایی

بر آستان تو دل از شکسته پایان است

اگر چه می کشدم دیده هر نفس جایی

همین نه بهر سلیمان کشیده اند بساط

که هست در دل هر مور مجلس آرایی

چسان ز کار تو غافل شوند بینایان؟

که هست جنبش هر موی کارفرمایی

نمانده است ز اقبال عشق در دل من

به غیر ترک تمنا دگر تمنایی

کجاست جذبه توفیق دست ما گیرد؟

که می کشیم ز دنبال کاروان پایی

خمش چو آب گهر می رویم تا دریا

نچیده ایم به خود همچو سیل غوغایی

سپهر سبزه خوابیده ای است در قدمش

که دیده است به این رتبه سرو بالایی؟

به من ز جوش طرب همچو آب روشن شد

که هست در دل پر خون من دلارایی

مرا که پاره دل ماهپاره گردیده است

نیایدم به نظر هیچ ماه سیمایی

گران به سنگ ملامت شده است این مجنون

فغان که نیست درین شهر طفل بینایی

به جان رسیدم ازین شهر بند پروحشت

جنون کجاست که خود را کشم به صحرایی

به آفتاب جهانتاب کی رسد صائب؟

اگر چه در سر هر ذره هست سودایی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

ز حسن شوخ تو نظاره تماشایی

سفینه ای است که گردیده است دریایی

مرا چو سایه نهالی که می کشد بر خاک

خبر ز سایه خود نیستش ز رعنایی

به بوی خون بتوان یافت همچو نافه مشک

ز فکر زلف تو شد هر سری که سودایی

چگونه قطره کشد در کنار دریا را؟

به روزگار تو رحم است بر تماشایی

فلک ز جلوه او چون کتان ز هم می ریخت

اگر نظیر تو می بود مه به زیبایی

ز اشتیاق تو دست ز کار رفته من

فلاخنی است که سنگش بود شکیبایی

به رغم من لب خود می گزی، نمی دانی

که باده نشائه خون می دهد به تنهایی

زبان خموش پسندیده است در پیری

ز شمع خوش نبود صبح مجلس آرایی

به عیب خویش چو صائب کسی که راه نبرد

گلی نچید ز نور چراغ بینایی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

فکنده شور محبت مرا به صحرایی

که موج می زند از هر کنار دریایی

ندانم آن خط سحرآفرین چه مضمون است

که در قلمرو دلهاست طرفه غوغایی

خیال من که به دامان عرش پای زده

ندیده است به این رتبه سرو بالایی

چه شور در جگر خاک ریخت ابر بهار؟

که هست در سر هر برگ لاله سودایی

اگر تو پنبه غفلت برآوری از گوش

کدام خار ندارد زبان گویایی؟

در انتظار تو هر هفت کرده است بهشت

نظر سیاه مگردان به هر تماشایی

ازان همیشه بهارست لاله خورشید

که صلح کرد ز عالم به چشم بینایی

چه حاجت است به ترتیب لشکر خط و خال؟

تصرف دل ما را بس است ایمایی

برآورد ز خیابان خلد سر صائب

کسی که رفت به یاد بلند بالایی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

همین نه در نظر ای سیمبر نمی آیی

ز سرکشی تو به اندیشه درنمی آیی

ز چشم شور تو چون ایمنی ز غلطانی

چرا برون ز صدف چون گهر نمی آیی؟

همیشه در نظری و ز لطافت سرشار

مرا چو نور نظر در نظر نمی آیی

کناره کردن از آغوش نامرادان چیست؟

تو کز کمال لطافت به برنمی آیی

سری به گوشه دل می توان نهفته کشید

مرا به ظاهر اگر در نظر نمی آیی

چو می کند خبر آمدن مرا بیهوش

چرا به کلبه من بی خبر نمی آیی؟

اشاره کن که دلت را به آه نرم کنم

اگر به سرکشی خویش برنمی آیی

ستم به دست و لب خود بسا که خواهی کرد

نفس گسسته مرا گر به سر نمی آیی

به بوی پیرهنی یاد کن عزیزان را

اگر ز مصر به کنعان دگر نمی آیی

شود نهفته مه از دیده در مهی دو سه روز

تو ماه ماه ز منزل بدر نمی آیی

به وعده ای دگر امیدوار ساز مرا

ز سرکشی به سر وعده گر نمی آیی

مرا بس است پیامی برای جان بخشی

به پرسش من دلخسته گر نمی آیی

قدم ز خانه برون نه به فصل گل صائب

به رنگ غنچه گر از پوست برنمی آیی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

برون نیامده از خویشتن سفر نکنی

ز خویش تا نبری راه عشق سرنکنی

کنون که بال و پری هست مرغ جانت را

چرا ز بیضه افلاک سر بدر نکنی؟

چو قطره سر به کف دست ابر تا ننهی

هوای صحبت این بحر پرخطر نکنی

ترا چو آبله از خار بشکفد صد گل

اگر ملاحظه از زخم نیشتر نکنی

چو آفتاب به گرد جهان برآمده گیر

به هیچ جا نرسی تا ز خود سفر نکنی

ترا که برگ سفر هست همچو شبنم گل

چرا ز روزن خورشید سر بدر نکنی؟

بس است شوق طلب خضر راه گرمروان

سراغ راه و تمنای راهبر نکنی

کمند وحدت گرداب موجه خطرست

درین محیط ز سرگشتگی حذر نکنی

گره ز کار تو چون غنچه وا شود به دمی

اگر تو جز در دل رو به هیچ در نکنی

در آفتاب قیامت دلیر نتوان دید

به داغ سینه مجروح ما نظر نکنی

نداده آینه خویش را جلا صائب

چو آفتاب سر از جیب صبح برنکنی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

صفای وقت درین خاکدان چه می خواهی؟

گهر ز دامن ریگ روان چه می خواهی؟

برون ز عالم رنگ است اگر نشاطی هست

تو ساده دل ز بهار و خزان چه می خواهی؟

نکرده جمع دل خویش، غنچه از هم ریخت

فراغبال درین بوستان چه می خواهی؟

برات رزق تو بر آسمان نوشته خدا

تو از زمین سیه کاسه نان چه می خواهی؟

تویی طبیب و دو عالم دو چشم بیمارست

علاج درد خود از دیگران چه می خواهی؟

نکرد کعبه به سنگ نشان ترا ره دان

به این شعور، تو از بی نشان چه می خواهی؟

برای سرکشی نفس عقل در کارست

ترا که گرگ شبان شد چه می خواهی؟

نمی شود نکند عشق داغ عالم را

ز آفتاب قیامت امان چه می خواهی؟

ز آسمان و زمین شکوه می کنی شب و روز

چه داده ای به زمین، ز آسمان چه می خواهی؟

خلاصه دو جهان در وجود کامل توست

تو شوخ چشم ازین و ازان چه می خواهی؟

غبار لازمه آسیا بود صائب

امان ز حادثه آسمان چه می خواهی؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

دل عزیز به این تیره خاکدان چه دهی؟

به مفت یوسف خود را به کاروان چه دهی؟

عنان به طول امل دادن از بصیرت نیست

گهر ز دست به امید ریسمان چه دهی؟

ترا گذر به غزالان قدس خواهد بود

به هر شکار سگ نفس را عنان چه دهی؟

ز عقل نیست به دریای خون شنا کردن

شعور خود به می همچون ارغوان چه دهی؟

دم فسرده به تاراج می دهد دل را

کلید با به غارتگر خزان چه دهی؟

بساط اطلس گردون تراست پای انداز

چو کفش تن ز مذلت به آستان چه دهی؟

حیات ضامن روزی است دل قوی می دار

به هرزه آب رخ خویش را به نان چه دهی؟

ملایمت به حریفان سفله بی ثمرست

زلال خضر به خار سیه زبان چه دهی؟

ز اشتیاق تو فردوس می خورد دل خویش

چو غنچه دل به تماشای بوستان چه دهی؟

تو کز گنه دل خود همچو شب سیه کردی

جواب ماه جبینان آسمان چه دهی؟

به جوی شیر تسلی نمی شود عاشق

به من به جای طباشیر استخوان چه دهی؟

جواب آن غزل است این که اوحدی فرمود

مراد دشمن و تشویش دوستان چه دهی؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4996128
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث