به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چه خون که در جگر ماه و آفتاب کنی

رخ لطیف چو گلرنگ از شراب کنی

تو کز مکیدن لب نقل باده می سازی

چه لازم است دل خلق را کباب کنی؟

به دامن تو غبار ملال ننشیند

هزار خانه چو سیلاب اگر خراب کنی

ز بس یکی شده ام با تو جای حیرت نیست

اگر به دیدن خود، دیدنم حساب کنی

یکی هزار ز شبنم شود طراوت گل

ز چشم پاک چه افتاده اجتناب کنی؟

تو چون به باغ روی سرو پای در گل را

ز طوق فاختگان پای در رکاب کنی

فسرده از دم سرد خزان نخواهی شد

به آه گرم گل خود اگر گلاب کنی

نقاب دولت بیدار می شود فردا

ز عمر هر چه درین نشائه صرف خواب کنی

درین محیط گهر، چند از هوا جویی

به هیچ و پوچ نفس صرف چون حباب کنی؟

دمید صبح قیامت ترا ز موی سفید

هنوز وقت نیامد که ترک خواب کنی؟

چو شمع، رشته جان راست کوتهی لازم

چه لازم است تو کوته ز پیچ و تاب کنی

سفید کن دل خود را ز نقش ها، تا چند

سواد دیده خود روشن از کتاب کنی؟

ترا سیاهی رو نیست بس، که از غفلت

سیاه موی سفید خود از خضاب کنی؟

ز قطع و فصل شوی مالک الرقاب جهان

اگر چو تیغ قناعت به یک دم آب کنی

به آفتاب جهانتاب می رسی صائب

درین چمن دل خود گر چو شبنم آب کنی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

 

به محفلی که رخ از باده لاله زار کنی

چه خون که در دل بی رحم روزگار کنی

دگر به صید غزالان نمی کنی رغبت

دل رمیده ما را اگر شکار کنی

کجا به فکر من بی شراب می افتی؟

تو کز مکیدن لب چاره خمار کنی

به لاله زار گر افتد رهت، ز پرکاری

به طوف خاک شهیدان خود شمار کنی

تو کز حیا نکنی شانه زلف را هرگز

چه التفات به دلهای بی قرار کنی؟

ز عطسه خون غزالان به خاک می ریزد

اگر کمند خود از زلف مشکبار کنی

چه خنده ها که به وضع جهان کنی چون صبح

نفس شمرده زدن را اگر شعار کنی

به فکر دوری بی اختیار اگر باشی

ز هر چه هست جدایی به اختیار کنی

نفس بر آتش سوزنده بال و پر گردد

مباد شکوه ز اوضاع روزگار کنی

چه حاجت است به جام جهان نما صائب

اگر تو آینه سینه بی غبار کنی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

بر این مباش که خون در دل نیاز کنی

به قدر مرتبه حسن خویش ناز کنی

خوش است غارت دل ها، ولی نه چندانی

که عمر جلوه خود صرف ترکتاز کنی

نهایتش گرهی چند وا کند از زلف

ز دست کوته ما چند احتراز کنی؟

نظر به جانب من کن که چند روز دگر

غبار خط نگذارد که چشم باز کنی

وفا جبلی خوبان نمی شود صائب

چه لازم است سخن را عبث دراز کنی؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

چرا به سلسله زلف او نظر نکنی؟

چرا به عالم بی منتها سفر نکنی؟

شب دراز کمند غزال مقصودست

چرا به آه شب خود درازتر نکنی؟

اگر تو آدمیی وز نژاد دیو نه ای

ز شیشه خانه گردون چرا گذر نکنی؟

کدام غبن به این می رسد که فصل بهار

کنار خود چو صدف مخزن گهر نکنی؟

به آه و دود مکافات برنمی آیی

به حال سوختگان خنده چون شرر نکنی

زبان به کام تو چون میوه بهشت شود

اگر تو دست چو طفلان به هر ثمر نکنی

غبار منت احسان گرانتر از دردست

به صندل دگران رفع دردسر نکنی

به روشنایی دل راز نه فلک خوانی

اگر تو در دل شبها چراغ برنکنی

ز پر دلی گهر از بحر می برد غواص

گناه کیست تو بیدل اگر جگر نکنی؟

نسیم صبح نگردیده در سبکروحی

به نازکان چمن دست در کمر نکنی

دل سیاه نقاب جمال خورشیدست

چرا به آه شب خویش را سحر نکنی؟

عجبتر از تو ندارد جهان تماشاگاه

چرا به چشم تعجب به خود نظر نکنی؟

حیات خضر چه باشد نظر به همت عشق؟

نظر سیاه به این عمر مختصر نکنی

ز اهل توحید آن روز می شمارندت

که هیچ تفرقه از خاک تا شکر نکنی

نرفته است سر رشته تا ز دست برون

سر از دریچه گوهر چرا بدر نکنی؟

اگر به روی تو در چاک سینه باز کند

ز چاک سینه خود رو به هیچ در نکنی

زمین سرای مصیبت بود، تو می خواهی

که مشت خاکی ازین خاکدان به سر نکنی؟

به هوشیاری من نیست هیچ کس در بزم

مرا ز خویش محال است بیخبر نکنی

چو خون مرده، گرانخوابی تو بی پروا

به آن رسیده که پروای نیشتر نکنی

به پای سعی محال است قطع وادی عشق

به پیچ و تاب اگر این راه مختصر نکنی

کنون که مرکب توفیق زیر ران داری

ازین خرابه پرمرده چون سفر نکنی؟

خبر ز راز دل بحر می توانی یافت

اگر ملاحظه از موجه خطر نکنی

ترا به سر ندهد جا سپهر مینایی

چو آفتاب اگر زیر پا نظر نکنی

رفیق خانه به دوشان جریده می باید

سفر نکرده ز خود، عزم این سفر نکنی

زبان شکوه من در نیام خاموشی است

چرا به ساغر من زهر بیشتر نکنی؟

حریف اشک ندامت نمی شوی صائب

چو تاک دست به هر شاخ در کمر نکنی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

مکش چو تنگدلان آه از پریشانی

که دل ز حق شود آگاه از پریشانی

دل چو آینه زان رند پاکباز طلب

که نیست در جگرش آه از پریشانی

دهد به باد فنا آنچه جمع آورده است

اگر غنی شود آگاه از پریشانی

کدام درد به این درد می رسد که کسی

به درد خود نبرد راه از پریشانی؟

نمانده است به دستم ز تار و پود حیات

به غیر آه سحرگاه از پریشانی

ز خرمنی که به عمر دراز کردم جمع

نمانده غیر پر کاه از پریشانی

کمال فقر همین بس که ایمن است فقیر

ز شور چشمی بدخواه از پریشانی

همان که راه نموده است توشه خواهد داد

مکن ملاحظه در راه از پریشانی

به سیم قلب چو یوسف فروختند مرا

برادران به لب چاه از پریشانی

نسیم سنبل فردوس، روح تازه کند

ملول کی شود آگاه از پریشانی؟

اگر چه هست ولی نعمتی چو خورشیدش

همان خورد دل خود ماه از پریشانی

مساز دامن زلف دراز خود را جمع

که دست من شده کوتاه از پریشانی

نماز و روزه منعم نمی رسد صائب

به آه و ناله جانکاه از پریشانی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

 

ز من مدار توقع سخن از انجمنی

که نیست باعث گفتار چشم خوش سخنی

به گرد چهره خوبان چو زلف سیری کن

مکن چو خال قناعت به گوشه دهنی

به شوخی تو چراغی درین شبستان نیست

که هم در انجمنی هم برون انجمنی

ز طوطیی نتوان بود کمتر ای بلبل

تو هم ز بال و پر خویش سبز کن چمنی

چنان ز عشق تو ویران شدم که نتوان ساخت

اگر ضرور شود، از زبان من سخنی

مکش زیاد وطن آه، کاین همان وطن است

که از لباس به یوسف نداد پیرهنی

ز اشک و آه ضعیفان خاکسار بترس

که بود مشرق طوفان تنور پیرزنی

شکست قدر شکر را به گفتگو صائب

که دیده است چنین طوطی شکرشکنی؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

زبان شکوه اگر همچو خار داشتمی

همیشه خرمن گل در کنار داشتمی

هزار خانه چو زنبور کردمی پر شهد

اگر گزیدن مردم شعار داشتمی

ز دست راست ندانستمی اگر چپ را

چه گنج ها به یمین و یسار داشتمی

به ابر اگر دهن خود گشودمی چو صدف

هزار عقد گهر در کنار داشتمی

به گرد شمع تو پروانه وار می گشتم

اگر به گردش خود اختیار داشتمی

به درد عشق اگر مبتلا نمی گشتم

چه دلخوشی من ازین روزگار داشتمی؟

خزان فسرده نمی کرد روزگار مرا

اگر امید جنون از بهار داشتمی

اگر غبار تعلق فشاندمی از خویش

دل سبک چو نسیم بهار داشتمی

اگر غبار دل خود نشستمی به سرشک

هزار قافله در زیر بار داشتمی

قفس به دوش سفر کردمی ازین گلشن

اگر ز درد طلب خارخار داشتمی

اگر به عالم بیرنگیم فتادی چشم

کجا نظر به خزان و بهار داشتمی؟

ز آه کشتی دل بادبان اگر می داشت

ازین محیط امید کنار داشتمی

گذشته بودی اگر دل ز پرده اسباب

کجا ز چرخ به خاطر غبار داشتمی؟

به عیب خویش اگر راه بردمی صائب

به عیبجوئی مردم چه کار داشتمی؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

تو قدر درد و غم جاودان چه می دانی؟

حضور عافیت رایگان چه می دانی؟

نکرده ای سفری در رکاب بیهوشی

گذشتن از سر کون و مکان چه می دانی؟

ز برگ و بار تعلق نگشته ای دلسرد

تو قدر سیلی باد خزان چه می دانی؟

نیافتی نظر از شبنم سبک پرواز

نشست و خاست درین بوستان چه می دانی؟

دلت خوش است که داری ثمر درین بستان

فراغبالی سرو روان چه می دانی؟

فریب خورده نیرنگ نوبهارانی

عیار چهره زرد خزان چه می دانی؟

تمام عمر به تن پروری برآمده ای

غمی به غیر غم آب و نان چه می دانی؟

در آفتاب قیامت نسوخته است دلت

قماش داغ دل خونچکان چه می دانی؟

تو کز حصار تن خود نرفته ای بیرون

ره برون شدن از آسمان چه می دانی؟

ترا که کار نیفتاده با جهان صائب

سبک رکابی عهد جهان چه می دانی؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

گذشت عمر و تو مست شراب گلرنگی

دمید صبح و تو چون سبزه در ته سنگی

دید پرده گوش فلک ز ناله صور

همان تو گوش بر آواز نغمه چنگی

به پرتوی و نسیمی ز هم فرو ریزی

سبک رکاب چو بو، بی ثبات چون رنگی

زمین به خشک پلنگ تو تنگ میدان است

به ماه در جدل و با ستاره در جنگی

ز دیدن تو خورد بر هم آبگینه و آب

غبار آینه اهل دید چون زنگی

اگر چه روی زمین نیلی از گرانی توست

چو برگ کاه به میزان عقل بی سنگی

گواه مردی آزادگان دم و قدم است

درین دو پله تو نامرد گنگی و لنگی

ز داغ لاله زمین دلت سیاهترست

به چهره چون ورق لاله گر چه خوش رنگی

ز بار حرص نداری قرار بر یک جا

گران و پر حرکت همچو آسیا سنگی

به دیده همه عالم چو خار ناسازی

به لقمه همه کس ناگوار چون سنگی

چو دست پیش تو دارد کسی گره گردی

ولی به وقت خراش دل آهنین چنگی

مکن چو اهل کرم دعوی فراخ دلی

که همچو دایره خلق مفلسان تنگی

ز نه سپهر گذشتند گرم رفتاران

تو سست عزم همان در شمار فرسنگی

نوای زاغ درین باغ نیست بی تائثیر

تو بی اثر چه نوایی، کدام آهنگی؟

ز ناله تو دل سنگ آب شد صائب

مگر به عارف خاک فرج هم آهنگی؟

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

ز ماه رنگ نبازد کتان بیرنگی

شکستگی نبود در جهان بیرنگی

غبار تفرقه ای نیست همچو شیر و شکر

میان آتش و آب جهان بیرنگی

فریب رنگ چو طفلان ربوده است ترا

گلی نچیده ای از بوستان بیرنگی

ز انقلاب خزان و بهار آزادیم

رسیده ایم به دارالامان بیرنگی

گرفته است ترا رنگ همچو خون دامن

چسان رسی ز پی کاروان بیرنگی؟

دلت خوش است به میهای لاله رنگ جهان

نخورده ای می صاف جهان بیرنگی

به روی آینه سیماب را قراری نیست

ستاره سوز بود آسمان بیرنگی

ز چشم بحر صدف را نهان کند صائب

فروغ گوهر روشن روان بیرنگی

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 3:29 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4996131
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث