ای خواجهٔ راد و مشفق دیرینه
دوری شاید ولی به این دیری نه
ساعت مشمر فال بدو نیک مگیر
مگذار که تقویم شود پارینه
ای خواجهٔ راد و مشفق دیرینه
دوری شاید ولی به این دیری نه
ساعت مشمر فال بدو نیک مگیر
مگذار که تقویم شود پارینه
سرتیپ، شدم ذلیل در جنگ پشه
بیمارم و زار و مانده در چنگ پشه
از زحمت روزگشتهام قد مگس
وز خستگی شب شدهام رنگ پشه
آمادهٔ جنگ باش کاین چرخ حرون
با نرمدلی با تو نگردد مقرون
جز با جنگ آماده نمیگردد صلح
جزبا خون پاکیزه نمی گردد خون
ای برده گل رازقی از روی تو رشک
در دیدهٔ مه ز دود سیگار تو اشک
گفتم که چو لاله داغدار است دلم
گفتی که دهم کام دلت یعنی کشک
سردار به شه گفت سپاهی از من
امضای اوامر و نواهی از من
عزلاز من و نصب از من و دربار ازتو
تخت ازتو و تاج از تو و شاهی از من
قلبم به حدیثی که شنیدی مشکن
عهدم به خطایی که ندیدی مشکن
تیغی که بدو فتح نمودی مفروش
جامی که بدو باده کشیدی مشکن
ای خواجه به خط بد دلی سیر مکن
خوبی را بیبرکت و بیخیر مکن
کاری کهپساز سه سال همعهدی و صدق
با من کردی بس است با غیر مکن
یک روی چو آیینه مبادا انسان
کاخر شکند ز جلوهٔ روی خسان
مانندهٔ تیغ شو همه روی و زبان
تا بگذری از میان مردم آسان
بر درگه خود پلنگ دربان کردن
بر گلهٔ خویش گرگ چوپان کردن
سگ در بغل و مار به دامان کردن
بهتر که جوی به سفله احسان کردن
عمری بسپردیم به کام دگران
ما در تشویش و قوم در خواب گران
القصه وطن را به دو چشم نگران
رفتیم و سپردیم به هنگامهگران