به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

با بنده فلک چرا به جنگ است

سبحان الله این چه رنگ است

بودم روزی به شهر تبریز

آقا و ولی عهد و با چیز

شه هرمز بود و بنده پرویز

و اینک شده‌ام ز دیده خونریز

کاین چرخ چرا چنین دورنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

بودم روزی به شهر تهران

مولا و خدایگان و سلطان

بستم همه را به توپ غران

گفتم که کسی نماند از ایشان

دیدم روز دگر که جنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

گفتیم که خلق حرف مفتند

آخر دیدیم دم کلفتند

خیلی گفتیم وکم شنفتند

یک جنبش سخت کرده گفتند

بسم‌الله ره سوی فرنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

گفتیم که ما ز گندگانیم

زحمت ز خدا به بندگانیم

سوی ادسا شوندگانیم

غم نیست که از روندگانیم

بنشستن ما به خانه ننگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

سوی ادسا شدیم هی هی

مجنون‌آسا شدیم هی هی

بی‌برگ و نوا شدیم هی هی

یکباره فنا شدیم هی هی

آن دل که به ما بسوخت سنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

اندر ادسا قزی جمیله

آمد چون لیلی ازقبیله

مجنون شدمش بلا وسیله

بگذاشت به گوش من فتیله

گفتم که نه وقت لاس و دنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

بدبختی ما نگر که خانم

ناداد دگر به دست ما دم

یک روز و دو روز بود و شد گم

با خودگفتیم خسروا قم

کن عزم سفرکه وقت تنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

بر یاد نگار عیسوی کیش

کردیم سفر به ملک اطریش

درویشانه گذشتم از خویش

کز عشق‌، شهان شوند درویش

دیدم ره دور و پای لنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

خانم ز نظر برفت باری

مقصود سفر برفت باری

وقتم به هدر برفت باری

چون عشق ز سر برفت باری

گفتم که نه موقع درنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

دیدیم به شهر قال و قیل است

صحبت زنگار بی‌بدیل است

وز ما سخنان بس طویل است

گفتیم که نام ما خلیل است

گفتیم که کار ما شلنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

با خود گفتیم ممدلی هی

وقت سفر است یا علی هی

برخیز و برو مگر شلی هی

خود را آماده کن ولی هی

بپا که زمانه تیز چنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

آنکس که تو راست میهماندار

بسیار رفیق تو است بسیار

از توپ و تفنگ و جیش جرار

همره کندت‌، مترس زنهار

بشتاب که وقت نام و ننگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

وانگاه ز شهر «‌ماربنباد»

رفتیم به بادکوبه دلشاد

صاحبخانه نوید می‌داد

می‌‎گفت برو به استرآباد

گفتیم که ممدلی زرنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

گفتم قلی اف بیا بیا زود

آماده بکن یکی پاراخود

نامرد به قیمتش بیفزود

من نیز قبول کردم از جود

گفتم که نه ‌وقت چنگ چنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

وانگاه به رسم میهمان‌ها

رفتیم به ایل ترکمان‌ها

دادیم نویدها به آنها

گفتیم که ای عزیز جان‌ها

از غم دل ما به رنگ رنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

گفتم سخنان به مکر و فن‌ها

پختم همه را از آن سخن‌ها

خوش داد نتیجه ما و من‌ها

این نقشه نه خوب گشت تنها

هرنقشه که می کشم قشنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

من ممدلی گریز پایم

با دولت روس آشنایم

تهران تو کجا و من کجایم

خواهم که به جانب تو آیم

کز عشق تو کله‌ام دبنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

ای ترکمنان نیک‌منظر

ریزید به شهر و قلعه ‌یکسر

چاپید هرآنچه اسب و استر

زآغوش پدر کشید دختر

کاین مایهٔ پیشرفت جنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

وانگاه دو اسبه با دل شاد

رفتیم به شهر استرآباد

کردیم علم چماق بیداد

گفتیم که هرکه پیشکش داد

ایمن زگلولهٔ تفنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

«‌ارشد» که چو ما نشد هراسان

شد عازم شاهرود و سمنان

از سوی دگر رشید سلطان

شد از ره راست سوی تهران

گفتیم که وقت دنگ وفنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

خود گرچه ز شوق تیز بودیم

در وحشت وترس نیز بودیم

هردم به سرگریز بودیم

هر لحظه بجست و خیز بودیم

گفتی که به راه ما پلنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

گفتند که کارها شلوغ است

وین کهنه چراغ بی‌فروغ است

سرمایهٔ ارتجاع دوغ است

گفتیم که جملگی دروغ است

گفتیم که جملگی جفنگ است

سبحان‌الله این‌چه رنگ است

گفتندکه کشته شد رشیدت

گفتند که پاره شد امیدت

گفتند وعید شد نویدت

گفتند سیاه شد سفیدت

دیدم سر من ز غصه منگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

گفتند که خصم کینه‌خواه است

بدخواه به راه و نیمه راه است

قصد همگی به قتل شاه است

دیدیم‌.که روز ما سیاه است

وآئینهٔ ما قرین زنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

گفتندکه ارشدت جدو شد

وان میر مکرمت کتو شد

اردوی منظ‌مت چپو شد

هنگام بدو بدو بدو شد

بگریز که جعبه بی‌فشنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

گفتند جناب حکمفرما

زحمت چکسوز دگر بفرما

برگرد کجا که بودی آنجا

دیدم زین بیش جنگ و دعوا

حقا که برای بنده ننگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

بنمود زمانه هرزه پوئی

وین گردون کرد تیره‌روئی

افکند مرا به مرده‌شوئی

گفتیم مگر که جنگجوئی

چون عشق نگار شوخ و شنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

امروز ز بخت در گله استم

درگیر شکنجه و تله استم

درکار فرار و ولوله استم

گر بنده امیر قافله استم

این قافله تا به حشر لنگ است

سبحان‌الله این چه رنگ است

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:44 AM

ای دل ز جفای دیده یاد آر

زان اشک به ره چکیده یاد آر

این نکتهٔ ناگزیر بشنو

وین قصهٔ ناشنیده یاد آر

زین ملک ستم کشیده‌، یعنی

ز ایران تعب کشیده یاد آر

ز آن روزکه اشکبار بودی

درگوشهٔ غم خزیده یاد آر

امروزکه زخم یافت مرهم

زان جسم به خون طپیده یاد آر

گرکسوت نو بریده‌ای باز

زان پیرهن دریده یاد آر

امروز که چهر بخت دیدی

زان عارضهٔ ندیده یاد آر

امروزکه شد بهار پیدا

زان باغ خزان رسیده یاد آر

هر وقت که قصد کارکردی

این یک بیت گزیده یاد آر:

غافل منشین که بخت یار است

هشیار نشین که وقت کار است

یک چند شد از جفای اشرار

بنیاد بقای ما نگونسار

یک چند بهر دیار و هر شهر

گشتیم قتیل تیغ اشرار

با اینکه به حق حق نبودیم

در هیچ طریقه‌ای گنه کار

تا آنکه مجاهدین دانا

ما راگشتند ناصر و یار

از خطهٔ مرد خیزتبریز

بر بست میان‌، گزیده ستار

ازکشور رشت نیز برخاست

آوازهٔ حضرت سپهدار

صمصام برآمد از صفاهان

سید عبدالحسین از لار

از شاه حقوق خویشتن را

کردند طلب به جهد بسیار

امروزکه رنج برطرف گشت

ای ملت رنجدیده زنهار

غافل منشین که بخت یار است

هشیار نشین که وقت کار است

در جهل مباش و دانش اندیش

کز جهل نرفت کاری از پیش

زنهار به فکرکار خود باش

بیگانه چنین مباش از خویش

با داوری فکر تا توانی

می کوش به مرهم دل ریش

در فکر وکیل باهنر باش

لیکن نه به طرز دورهٔ‌ پیش

خود شرط وکیل نیست امروز

قطر تنه و درازی ریش

از ظاهر بی‌درون حذرکن

وز عالم بی‌عمل بیندیش

امروزکه روز نیک‌بختی است

می کوش به نیک‌بختی خویش

امروز درست باید انداخت

تیری که نهفته‌ایم درکیش

گر زانکه خدنگ بر خطا رفت

گردیم نشان تیز تشویش

پندی دهمت ز خیرخواهی

از جان بنیوش پند درویش

غافل منشین که بخت یار است

هشیار نشین که وقت کار است

شد لطف خدا به خلق شامل

افتاد بدست‌، مقصد دل

شد از پس جهدهای بسیار

امروز مراد ملک حاصل

امروزکه روزکاردانی است

چندین منشین زکار عاطل

بی‌حیله و دست کاری و مکر

یک ره بگزین وکیل عامل

نادان چو مواضعت نماید

دانا افتد به دام هایل

کی آنکه به‌قصد جاه و مال است

درکار وکالت است قابل

بایست وکیل ممتحن جست

با خاطر پاک و رای مقبل

ورنه زهجوم طعنهٔ خلق

عاطل گردد وکیل باطل

گفتار بهار خسته دل را

بشنو، بشنو به حس کامل

غافل منشین که بخت یار است

هشیار نشین که وقت کار است

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:44 AM

ای فلک آل علی را از وطن آواره کردی

زان سپس در کربلاشان بردی و بیچاره کردی

تاختی از وادی ایمن غزالان حرم را

پس اسیر پنجهٔ گرگان آدمخواره کردی

جسم پاک شیرمردان را نمودی پاره پاره

هم دل شیر خدا را زین مصیبت پاره کردی

گوشوار عرش رحمن را بریدی سر، پس آنکه

دخترانش را ز کین بی‌گوشوار و یاره کردی

جبههٔ فرزند زهرا را ز سنگ کین شکستی

تو مگر ای آسمان‌! دل‌را ز سنگ‌خاره کردی

تا کنی خورشید عصمت را به ابر کینه پنهان

دشت را ز اعدای دین پرثابت و سیاره کردی

جورها کردی از اول در حق پاکان ولیکن

در حق آل پیمبر جور را یکباره کردی

کودکی دیدی صغیر اندر میان گاهواره

چون ‌نکردی شرم‌ و ازکین قصد آن گهواره کردی

چاره می‌جستند در خاموشی آن طفل گریان

خود تو در یک ‌لحظه از پیکان ‌تیرش چاره کردی

سوختی از آتش کین خانهٔ آل علی را

وایستادی بر سر آن آتش و نظاره کردی

خانمان آل زهرا رفت بر باد از جفایت

آوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت

آسمانا جز به کین آل پیغمبر نگشتی

تا نکشتی آل زهرا را از این ره برنگشتی

چون فکندی آتش کین در حریم آل یسین

ز آه آتش بارشان چون شد که خاکستر نگشتی

چون بدیدی مسلم اندر کوفه بی‌یار است و یاور

از چه‌رو او را در آن بی‌یاوری یاور نگشتی

چون دو طفل مسلم اندر کوفه گم کردند ره را

از چه آن گمگشتگان را جانبی رهبر نگشتی

چون به زندان عبیداله فتادند آن دو کودک

از چه‌ رو غمخوار آن دو کودک مضطر نگشتی

چون تن آن کودکان از تیغ حارث گشت بی‌سر

از چه ‌رو بی‌تن نگشتی از چه‌ رو بی‌سر نگشتی

چون شدند آن کودکان از فرقت مادر گدازان

از چه رو برگرد آن طفلان بی‌مادر نگشتی

چون حسین‌بن علی با لشکرکین شد مقابل

از چه پشتیبان آن سلطان بی‌لشگر نگشتی

چون دچار موج غم شد کشتی آل محمد

از چه رو ای زورق بیداد! بی‌لنگر نگشتی

خانمان آل زهرا رفت بر باد از جفایت

آوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:43 AM

چندگویی چرا مانده ویران

هند و افغان و خوارزم و ایران

چندگویی چرا جسته مأوا

خرس پتیاره بر جای شیران

چندگویی چرا روز حاجت

مانده ازکار، دست دلیران

چندگویی چرا ما اسیریم

زانکه آزادی ما اسیران

جنبش و دوستی و وداد است

روز یکرنگی و اتحاد است

ثروت وملک و ناموس ومذهب

چار چیز است در ما مرکب

ثروت و ملک و ناموس ما را

برده این اختلافات مذهب

اختلافات مذهب در اسلام

روزما را سیه کرده چون شب

عزت ما به دو چیز بسته است

اتحاد اول و بعد مکتب

کاین دو، اول طریق ارشاد است

روز یکرنگی و اتحاد است

اجنبی یارگردد نگردد

خصم‌، غمخوارگردد نگردد

آنکه بیمار را زهر داده است

خود پرستارگردد نگردد

وآنکه صد بی‌وفایی به ماکرد

او وفادارگردد نگردد

زبن خرابی که درکار ما هست

سخت‌تر کار گردد نگردد

زین سبب چاره صلح و سداد است

روز یکرنگی و اتحاد است

هند و ترکیه و مصر و ایران

تونس و فاس و قفقاز و افغان

در هویت دو، اما به دین‌، یک

مختلف‌، تن ولی متحد، جان

جملگی پیرو دین احمد

جملگی تابع نص قرآن

مسلمی گر بگرید به طنجه

مؤمنی نالد اندر بدخشان

آری این راه و رسم عباد است

روز یکرنگی و اتحاد است

وقت حق‌خواهی و حقگزاری‌ست

روز دینداری و روز یاری است

حکم اسلام و حکم پیمبر

بر تو و او و ما جمله جاری است

ما و اویی نباشد در اسلام

کاین سخن‌ها ز دشمن شعاری است

چار یار نبی صلح بودند

زین سبب جنگ ما و تو خواری است

تیشهٔ ریشهٔ دین عناد است

روز یکرنگی و اتحاد است

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:43 AM

می ده که طی شد دوران جانکاه

آسوده شد ملک‌، الملک‌لله

شد شاه نو را اقبال همراه

کوس شهی کوفت بر رغم بدخواه

شد صبح طالع‌، طی شد شبانگاه

الحمد لله‌، الحمد لله

یک چند ما را غم رهنمون شد

جان یارغم گشت‌،‌دل غرق‌خون شد

مام وطن را رخ نیلگون شد

و امروز دشمن خوار و زبون شد

زبن جنبش‌ سخت‌، زبن فتح ناگاه

الحمد لله‌، الحمد لله

چندی ز بیداد فرسوده گشتیم

با خاک و با خون آلوده گشتیم

زیر پی خصم پیموده گشتیم

و امروز دیگر آسوده گشتیم

از ظلم ظالم‌، از کید بدخواه

الحمد لله‌، الحمد لله

آنان که ما را کشتند و بستند

قلب وطن را از کینه خستند

از کج نهادی پیمان شکستند

از چنگ ملت آخر نجستند

از حضرت‌ شیخ تا حضرت‌ شاه

الحمد لله‌، الحمد لله

آنان که با جور منسوب گشتند

در پیکر ملک میکروب گشتند

آخر به ملت مغضوب گشتند

از ساحت ملک جاروب گشتند

پیران جاهل‌، شیخان گمراه

الحمد لله‌، الحمد لله

چون کدخدا دید جور شبان را

از جا برانگیخت ستارخان را

سدّ ستم ساخت آن مرزبان را

تاکرد رنگین تیغ وسنان را

از خون دشمن وز مغز بدخواه

الحمد لله‌، الحمد لله

پس مستبدین لختی جهیدند

گفتند لختی‌، لختی شنیدند

ناگه ز هر سو شیران رسیدند

آن روبهان باز دم درکشیدند

شد طعمهٔ شیر بیچاره روباه

الحمد لله‌، الحمد لله

یک سو سپهدار شد فتنه را سد

یک سو یورش برد سردار اسعد

ضرغام پر دل‌، آمد ز یک حد

برکف گرفتند تیغ مهند

بستند بر خصم از هر طرف راه

الحمد لله‌، الحمد لله

اقبال شد یار با بختیاری

گیلانیان را حق کرد یاری

جیش عدو شد یکسر فراری

درگنج غم گشت دشمن حصاری

شد کار ملت بر طرز دلخواه

الحمد لله‌، الحمد لله

بد خواه دین را سدی متین بود

لیکن مر او را غم درکمین بود

خاکش به سر شد پاداشش این بود

دشمن که با عیش دایم قرین بود

اکنون قرین است با ناله و آه

الحمد لله‌، الحمد لله

بخت سپهدار فرخنده بادا

سردار اسعد پاینده بادا

صمصام ایران برنده بادا

ضرغام دین را دل زنده بادا

کافتاد از ایشان بدخواه در چاه

الحمد لله‌، الحمد لله

ستارخان را بادا ظفر یار

تبریزیان را یزدان نگهدار

سالارشان را نیکو بودکار

احرار را نیز دل باد بیدار

تا حمله گویند با جان آگاه

الحمد لله‌، الحمد لله

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:43 AM

شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت

صد شکر که‌ این‌ آمد و صد حیف که آن رفت

تیری به کمان آمد بر قصد دل خصم

هم گر به خطا ناگه تیری ز کمان رفت

سلطان جوان آمد شاد و خوش و پیروز

وان انده دیرین ز دل پیر و جوان رفت

آمد ملکی راد که از آمدن او

از عیش‌، نوید آمد و از رنج‌، نشان رفت

در آمدن این شه و در رفتن آن شاه

بیتی به زبان آمد کاوّل به زبان رفت

شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

المنّه لله که جهان باز جوان شد

وین شاه فلک مرتبه سلطان جهان شد

جم رتبه محمدعلی آن شاه جوان‌بخت

کز فر وی این ملک کهن گشته‌، جوان شد

شاهی که به عهدش به جهان فتنه اگر بود

در دیدهٔ فتان بتان رفت و نهان شد

بسترد کفش خاک غم از روی جهان لیک

خاک غم او بر سر گنجینه و کان شد

بگزید چو بر مسند و اورنگ پدر جای

این گفته ملک را به فلک ورد زبان شد

شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت

صد شکر که‌ این‌ آمد و صد حیف که آن رفت

امروز به جز شادی کار دگری نیست

کز دوحهٔ‌ اندوه به جز انده ثمری نیست

زین‌ آمده‌ دل خوش کن و زان رفته مخور غم

کز آمده و رفتهٔ گیتی خبری نیست

ای ترک بدین مژده بده باده که امروز

ما را به جز این ره سوی وصلت گذری نیست

آنجا که تو را تیر نظر در پی صید است

اهل نظری نیست که صید نظری نیست

لیکن ز میان رفت حدیث تو که امروز

در دهر جز این نکته حدیث دگری نیست

شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت

صد شکر که‌ این ‌آمد و صد حیف که آن رفت

هر روز به دست دگری تاج و نگین بود

تا هست چنین باشد و تا بود چنین بود

آمد ملکی کش غم ملک و غم دین است

بگذشت شهی کش غم ملک و غم دین بود

این شاه در ایوان شهی صدرنشین گشت

وآن شاه در ایوان شهی صدرنشین بود

برتخت شهی این شه منصور، مکین باد

چونان که مظفر شه مغفور، مکین بود

زین قصه‌ وز آن غصه‌ به هر جا که‌ سخن رفت

پایان سخن را چو بدیدی نه جز این بود

شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت

صد شکرکه‌این‌آمد و صد حیف که آن رفت

جشنی اگر امروز بدین مژده بباید

نیکوتر و زیباتر از این جشن نشاید

جشنی و به صدر اندر بنشسته امیری

کز خوی نکو زنگ غم از دل بزداید

فخرالامرا آصف دولت که ز جودش

حاتم به تحیر سر انگشت بخاید

فرمانده خاور که ز عدل و سخط او

تیهو بچه صید ازکف شاهین برباید

آراسته امروز یکی بزم که در وی

هر دم به میان این سخن نادره آید

شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت

صد شکرکه‌این‌آمد و صد حیف که آن رفت

تا هست جهان‌، خسرو ما شاه جهان باد

با فر جهانداری و با بخت جوان باد

دیروز ملک زاده و امروز ملک گشت

یک قرن چنین بود و دوصد قرن چنان باد

تا بود به عیش تن وآسایش جان بود

تا باد به عیش تن و اسایش جان باد

در سایهٔ او آصف دولت به خراسان

ایمن ز غم و محنت و آسیب زمان باد

وین بنده بهارش به جهان مدح سراباد

وین گفته ز من در سخن خلق روان باد

شاهی به میان آمد و شاهی ز میان رفت

صد شکرکه‌این‌آمد و صد حیف که آن رفت

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:42 AM

چون فروبردند نعشم را به گور

خاک افشاندند و زان گشتند دور

ناگهان آواز پایی سهمناک

کردگوشم را خبر از راه دور

من بسان خفته زان آواز پای

جستم وآمد به مغزاندر شعور

نه هوا ونه فضا ونه نسیم

سینه تنگ وپای لنگ وجسم عور

لیک در آن حفرهٔ تاریک و تنگ

هردو جشمم خیره شد ناگه زنور

گوشه‌ای از خاک من شد چاک و زان

کرد منکربارفیق‌خودظهور

دوفرشته چون دوفیل خشمگین

من فتاده پیش ایشان همچو مور

من به زحمت از فشارگور، لیک

آن دو می کردند هر جانب عبور

گور تنگ است از برای مجرمان

از برای مؤمنان باغی است‌، گور

روی چون ازآهن تفته سپر

بر جبین‌شان گشته‌رسم آیات شر

از دهانی شیروش پهن و فراخ

نابها پیدا بسان شیر نر

بینیی هایل چو شاخ کرگدن

جسته بالا نوک آن همچو تبر

درکف هریک عمودی آتشین

وافعیئی پیچیده برگرد کمر

سوی من زان چشم‌های چون تنور

هر دم افشاندند صد خرمن شرر

بانگ زد برمن یکی زآنان که خیز

هرچه گویم پاسخ آور مختصر

استخوان‌هایم به پیچ و خم فتاد

زان درشت آوا و بانگ زهره‌در

خویش راکردم مهیٌای جواب

تا چه پرسند ازمن آسیمه‌سر

گفتگو برخاست در زهدان خاک

بین من وآن یک که بد نزدیکتر

زیرپایش من چو گنجشکی حقیر

او چو کرکس از برم بگشوده پر

گفت با من‌، کیستی ای مرد پیر؟

گفتمش پیری به خاک اندر اسیر

گفت‌: وقت زندگی‌، اعمال تو؟

گفتمش چون دیگران پست و حقیر

در جهان از من نیامد در وجود

هیچ کاری عمده و امری خطیر

گفت ازین فن‌ها و صنعت‌های دهر

در کدامین بودی استاد و بصیر؟

گفتمش در صنعت شعر و ادب

بودم استاد و ز نقاشی خبیر

گفت گاه زندگی دینت چه بود؟

گفتمش اسلام را بودم نصیر

گفت معبود تو در گیتی که بود؟

گفتمش معبود من حی قدیر

گفت چون بگذاشتی گیتی‌، که تو

بر تن و بر نفس خود بودی امیر

گفتم از عمرم چه‌می‌پرسی که رفت

جمله با خون دل ورنج ضمیر

دور، از آزادی و از اختیار

جفت‌، با ناچاری و ضعف و زحیر

نی هنر تا دهر را پیچم عنان

نی توان تا چرخ را بندم مسیر

بهتر از من پارهٔ سنگی که نیست

آمر و مامور وگویا و بصیر

گفت کاری کرده‌ام غیر از گناه‌؟

گفتم آری تکیه برلطف اله

من نگویم چون دگر مردم سخن

آن زمان کم باز پرسند ازگناه

عامیان در بند اوهام اندرند

هستشان این بستگی به از رفاه

برگنه خستو شدن اولیتر است

مرد دانا را زگفتار تباه

بس حدیثا کش خرد گوید، ولیک

قلب بر عکسش پذیرد انتباه

گندم و جوهر دو راکاهست لیک

فرق بسیار است بین این دو کاه

من که بودم در شداید پایدار

سست گشتم ناگهان بی‌اختیار

قلب من لرزید و کی بودم گمان

کاین چنین قلبی بلرزد روزگار

لیک خود را با خود آوردم نخست

تا بجا آمد دلم زان گیر و دار

خویشتن را وانمودم با دلی

از یقین ثابت نه از شک بی‌قرار

گرچه آخر از سخن‌های صریح

تیره کردم باز خود را روزگار

خاطر آزاد مرد نکته‌سنج

کی پسندد گفتهٔ نااستوار

ناپسند آید دورویی از ادیب

ناسزا باشد نفاق از هوشیار

لاجرم بر من گذشت آن بد که خاست

از نهیبش نعره از اهل مزار

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:41 AM

 

دجلهٔ بغداد بر مرگ ذهاوی خون گریست

نی خطا گفتم که شرق از نیل تا سیحون گریست

اشک‌ربزان شد عراق از ماتم فرزند خویش

همچو یونان کز غم هجران افلاطون گریست

زبن بلای عام یعنی مرگ سلطان سخن

مردم شهری به شهر و بدو در هامون گریست

از غم شعر روانش فکر از گردش فتاد

در فراق طبع پاکش لفظ بر مضمون گریست

زدگریبان چاک‌، نظم و پخت بر سر خاک‌، نثر

از غم او هریکی موزون و ناموزون گریست

دوش بر خاک مزارش خیمه زد ابر بهار

خواست‌تا در هجرش‌ از چشم «‌بهار» افزون گریست

خنده‌ای دندان نما زد برق و گفتا کای حسود

قطره کم‌تر زن‌، تو آب افشانی و او خون گریست‌

رشوه دادیمش ز عمر، ار مردنش دادی امان

ور پذیرفتی فدا، پیشش فدا کردیم جان

قرن‌ها بگذشت تا آمد ذهاوی در وجود

نیز چون او باز نارد قرن‌ها، دور زمان

گر به مرگش صبر بنمائیم از بیچارگیست

وان به‌واقع یأس و نومیدی است نی صبر و توان

دل بسوزد در فراقش دیده گرید در غمش

هر زمان گویی خلد در چشم دل تیر و سنان

وز پس مرگش مصائب خوار شد در چشم خلق

زانکه از این سخت‌تر نبود مصیبت در جهان

بود یاران را درپغ از مردنش و اکنون چه رفت

هرکه خواهد گو بمیر و هرکه خواهد گو بمان

رفت و ما نیز از قفایش رخت برخواهیم بست

کاندرین دنیای فانی کس نماند جاودان

شد ذهاوی خسته‌ و زاین دهر پرغوغا گذشت

دست‌افشان پای کوبان از سر دنیا گذشت

بود عمری سرگران از زحمت غوغای دهر

زبن سبب پیرانه سر زین دهر پرغوغا گذشت

برگ امیدش ز دل‌ها چون شقایق زود ریخت

لیک داغش لاله‌سان‌، کی‌ خواهد از دل‌ها گذشت

عالمی فضل و ادب را برد با خود زیر خاک

گرچه از این خاکدان خود یکه و تنها گذشت

تلخکامی‌ها کشید از دهر لیکن در سخن

کام گیتی کرد شیرین پس به استغنا گذشت

در بر گیهان اعظم کیست انسان ضعیف

کش توان گفتن که شد فرتوت یا برنا گذشت‌؟

عمر اگر یک‌روز اگر صدسال‌، می‌بایست مرد

نیک‌بخت آنک از جهان آزاده و دانا گذشت

ایهاالزورا تو استادان فراوان دیده‌ای

شاعرانی فحل و مردانی سخن‌دان دیده‌ای

گر ندیدستی لبید و اخطل و اعشی قیس

دعبل و بوطیب و بشار و مروان دیده‌ای

بو نواس و بو تمام و بوالعلا و بوالاسد

ابن‌معتز و ابن‌خازن و ابن‌حمدان دیده‌ای

راست پرسم راستگو، مانندهٔ صدقی جمیل

کی وطن‌خواهی سخن گستر به‌ دوران دیده‌ای

زان کسان نشنیده‌ای الا نشید مدح و فخر

یا هجاپرداز یا رند غزلخوان دیده‌ای

بگذر از بوطیب و بربند چشم از بوالعلا

گر به‌ حکمت شعرهایی چند از ایشان دیده‌ای

زان حکیمان کهن کی چون طهاوی شعر نو

در وطن‌خواهی و آبادی و عمران دیده‌ای‌؟

هیچ کس را در جهان جز مدتی معدود نیست

غیر ذات حق تعالی جاودان موجود نیست

بر ذهاوی نوحهٔ من نوحهٔ علم است و فضل

نوحه‌ام بر پیکری مشهود و نامشهود نیست

نوحه‌ام بر فوت الهامات و طبع شعر اوست

ورنه‌ موجود است‌ جانش‌ جسمش‌ ار موجود نیست

نوحه‌ام بر طبع گوهر بار و شیرین لفظ اوست

کانچنان هرگز به قیمت لولو منضود نیست

پر بهایی از میان گم شدکه هرکمگشته‌ای

هرچه باشد پربها، در جنب او معدود نیست

ماتمش زد رخنه‌ای در کاخ دانش کان به عمر

همچو چاک جیب یاران هیچ گه مسدود نیست

ایزد آمرزیده است او را که از راه کَرَم

چون ذهاوی بنده‌ای زان استان مردود نیست

هیچ شادی نیستی گر در جهان غم نیستی

نیستی گرهیچ غمگین‌، هیچ خرم نیستی

روح را رنج دمادم خسته سازد در جهان

کاشکی اندر جهان رنج دمادم نیستی

گر ذهاوی رفت‌، از وی چند دیوان باز جاست

رنج ما پیوسته‌تر بودی‌، گر این هم نیستی

در بهشت‌ست او ولی فخر از «‌جهنم‌» می کند

نیز کردی فخر اگر شعر جهنم نیستی

زاهد از طامات اگر بدکفت او را باک نیست

نیستی خفاش اگر عیسی‌بن مریم نیستی

حکمت و اخلاق کافی بودی اندر فضل او

فی‌المثل گر ملک شعر او را مسلم نیستی

خشک پش درد، ماندی در دل از داغ غمش

گر خود از شعر ترش در سینه مرهم نیستی

گفتم از ری رخت بربندم سوی بغداد من

ییشواز آید شوم از دیدنش دلشاد من

جای سازم در وثاقش‌، طرف بندم از رخش

بهره‌ها برگیرم از دیدار آن استاد من

دیدنم را سر کند از دل مبارکباد، او

دیدنش را سرکنم از دل مبارکباد، من

بر کران دجلهٔ بغداد بنشینیم شاد

چامه‌ای برخواند او، شعری کنم بنیاد من

وصف‌ها گوید ز لطف دامن البرز، او

شعرها خوانم به وصف دجلهٔ بغداد من

کی کمان بردم ذهاوی جان سپارد وانگهی

مرثیت گویم من اندر ماتمش‌، ای داد من

از کفم یاری چنان این چرخ کج بنیاد برد

داغ‌ها دارم به دل زین چرخ کج بنیاد من

غم‌ مخور ای‌ دل که خوب و زشت عالم بگذرد

سور و ماتم هر دو بر فرزند آدم بگذرد

آنچه‌ بگذشته‌ است‌،‌ وهم‌ است آنچه‌آینده‌ است‌ وهم

زندگانی یک دمست آن‌هم دمادم بگذرد

زندگی گر بهر این ده روز ناچیز است و بس

به که انسان زود از این مطمورهٔ غم بگذرد

ور کمالی هست نفس آدمی را در قفا

خود همان بهتر کز این در شاد و خرم بگذرد

شد ذهاوی زین جهنم سوی فردوس برین

اهل فردوس است هر کس کز جهنم بگذرد

تا که دانا زنده باشد چرخ با او دشمن است

چون که دانا بگذرد آن دشمنی هم بگذرد

مردن شاعر حیات اوست زیرا چون گذشت

رشک و کین با او، اگر بیش است اگر کم‌ بگذرد

روح‌ صدقی‌ در جنان‌ شاد است گویی‌نیست‌ هست‌

جاودان از محنت آزاد است گویی نیست هست

در بهشت خاطر و گلخانهٔ افکار خویش

هم‌نشین‌ با سرو و شمشاد است گویی نیست‌ هست

روح شاعر غیر زببایی نجوید در جهان

خاصه آن کو پیراستاد است گویی‌نیست هست

هر که زیبایی بجوید غرقه در زیبایی است

زانکه خود زیبا ز بنیاد است گویی نیست هست

روح چون زیبا بود او را خدا جویا بود

این حدیثم از نبی یاد است گویی نیست هست

نیست مشگل گر به حق واصل شود روح جمیل

گر جز این گوییم بیدادست گویی نیست هست

غرق غفران باد روحش وین دعا را بی‌خلاف

جبرئیل آمین فرستاد است گویی نیست هست

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:40 AM

شب شد و باد خنک از جانب شمران وزید

ابر، فرش برف‌ریزه بر سر یخ گسترید

لشگر تاریکی و سرما به شهر اندر دوید

در عزاگاه یتیمان‌، پردهٔ ماتم کشید

خاک‌، یخ بست و عزاکردند سر

خاک بر سر طفلکان بی‌پدر

ماه با چهر عبوس از ابر بیرون آمده

بهر تفتیش سیه‌روزی این ماتمکده

در خیابان منعکس گشته به سطح یخ‌زده

زیر دیواری یتیمی گرسنه چنگل زده

هم به پهلویش سگی زار و نزار

خفته در آغوش هم همچون دو یار

سگ‌دویده روز تا شب از شمال و از جنوب

خورده ‌مسکین ‌پاره‌های ‌سنگ ‌و ضربت‌های چوب

استخوان خشک هم یخ بسته زیر خاکروب

آن یتیم بی‌پدر هم پرسه کرده تا غروب

آخر شب این دو بدبخت نژند

زیر دیواری به یکدیگر رسند

هر دو محروم از سعادت‌، هر دو محکوم فنا

پیش طوفان طبیعت‌، پرکاهی بی‌بها

هر دو را نقص قوانین خرد کرده زیر پا

سگ فقیر و بینوا، کودک فقیر و بینوا

هر دو یکسانند با یک امتیاز

اینکه سگ را پوستینی هست باز

گشته خالی کوچه و بازار از آیند و روند

برگدا کرده نگاه استارگان با زهرخند

باد هر دم داده دشنامش به آواز بلند

جای خاکش برف افشانده به فرق مستمند

لیک زنگ نیمشب با صد خروش

بر توانگر گفته هر دم نوش نوش

ای توانگر در غم بیچارگان بودن خوشست

در جهان بر بینوایان مهربان بودن خوشست

در پی جلب قلوب این و آن بودن خوشست

چند بیرحمی‌، به ‌فکر مردمان‌ بودن خوشست

چند روزی ترک عادت بهتر است

این عمل از هر عبادت بهتر است

در زمستان سالخورده سائلی زار و حزین

بر در دولت‌سرایت سوده زانو بر زمین

چند طفل یخ زده با مادری اندوهگین

دست‌های سردشان در خاکروبه ریزه ‌چین

تو به‌عشرت ‌خفته‌ در مشکوی ‌خویش

از تو برگرداند ایزد روی خویش

بر یتیمان لطف و بخشش پشتوان دولت است

بر فقیران رحم و احسان مایهٔ امنیت است

همچنین بهر پسرهاشان کمال و عزت است

دختران اهل احسان را جمال و عفت است

این تجارت نفع دارد از دو سو

لن تنالوا البر حتی تنفقوا

خانه‌ها لیکن ز بی‌نانی خرابست ای دریغ‌!

شهر تهران مرکز عالیجنابست‌، ای دریغ‌!

بذل ‌و بخشش ‌بر تهی‌دستان صوابست ای دریغ‌!

دستگیری بر فقیران دیریابست ای دربغ‌!

کاین زمستان اندرین شهر قدیم

سر بسر مردند اطفال یتیم

ای غنی از جنبش و جوش گدایان الحذر

ای نواداران ز یأس بینوایان‌، الحذر

ای زبردستان ز خشم خرده‌پایان‌، الحذر

ای توانگر زین همه ظلم نمایان‌، الحذر

لطف کن تا خلق ساکت بگذرند

بر تو با خشم و حسادت ننگرند

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:40 AM

ای سفیهان بهر خود هم اندکی غوغا کنید

حال خود را دیده‌، واغوثا و واویلا کنید

کیسه‌های خالی خود را دهید آخر تکان

پس تکانی خورده دزد خوبش را پیدا کنید

تا به کی با این لباس ژنده می‌ریزید اشگ

با جوی غیرت لباس از اطلس و دیبا کنید

کشته شد شاه شهیدان تا شما گیرید پند

پیش ظالم پافشاری یکه و تنها کنید

خانه‌هاتان شد خراب اما صداهاتان گرفت

آخر ای خانه‌خرابان لااقل نجوا کنید

انتظار از مجلس و از شیخ و از ملای شهر

کار بیهوده است خود را حاضر دعوا کنید

خودکشی باشد قمه برسرزدن‌، آن تیغ تیز

بر سر دشمن زنید و خویش را احیا کنید

این دکاکین کساد ای اهل تهران بسته به

دکه بربندید و مشت ظالمان را واکنید

ای جوانان مدارس‌، بی‌سوادان حاکمند

این گروه بینوا و سفله را رسوا کنید

ای رفیقان اداری‌، رفت قانون زبر پای

حفظ قانون را قیامی سخت و پابرجا کنید

ای دیانت‌پیشگان دین رفت و دنیا نیز رفت

جشم‌پوشی بعد از این از دین و از دنیا کنید

چشم‌هاتان روشن ای مشروب خواران قدیم

هم به‌ضد یکدگر هنگامه و غوغا کنید

کشور دارا لگدکوب سمند جور شد

راستی فکری برای کشور دارا کنید

چون که ننهادید بر قانون و بر خویش احترام

مستبدین از شما یک‌یک کشیدند انتقام

رفته حس مردمی از مرد و زن‌، من باکیم

نیست گوشی تا نیوشد این سخن‌، من با کیم؟

بیست سال افزون زدم داد وطن، نشنید کس

تازه از نو می‌زنم داد وطن‌، من با کیم

همچو بلبل گر هزار آوا برآرم‌، چون که هست

گوش‌ها بر نغمهٔ زاغ و زغن‌، من با کیم

هی‌علی و هی‌حسین و هی‌حسن گویم‌،‌چو نیست

نی علی و نی حسین و نی حسن‌، من با کیم

گاه گویم کز مشیری مؤتمن جویم علاج

چون نمی‌بینم‌ مشیری مؤ تمن‌، من با کیم

می‌زنم در انجمن فریاد واوبلا ولیک

پنبه دارد گوش اهل انجمن‌، من با کیم

خلق ایران دسته‌ای دزدند و بی‌دین‌، دسته‌ای

سینه‌زن‌، زنجیرزن‌، قداره‌زن‌، من با کیم

گویم این قداره را بر گردن ظالم بزن

لیک شیطان گویدش بر خود بزن‌، من باکیم

گویم این زنجیر بهر قید دزدانست و او

هی زند زنجیر را بر خویشتن‌، من با کیم

گویم ای نادان به ظلم ظالمان گردن منه

او بخارد گردن و ریش و ذقن‌، من با کیم

گویمش باید بپوشانی کفن بر دشمنان

باز می‌پوشد به عاشورا کفن‌، من با کیم

گویم ای واعظ دهانت را لئیمان دوختند

او همی بلعد ز بیم آب دهان‌، من با کیم

گویم ای‌ آخوند خوردند این شپش‌ها خون تو

او شپش می‌جوید اندر پیرهن‌، من با کیم

گوبمش دین رفت از کف‌، گوید این باشد دلیل

بر ظهور مهدی صاحب زمن‌، من با کیم

گویم ای کلاش‌، آخر این گدایی تا به کی

گوبدم‌: چیزی به نذر پنج تن‌، من با کیم

پس همان بهتر که لب بربندم از گفت و شنید

مستمع چون نیست باری‌، خامشی باید گزید

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:40 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4965267
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث