به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

سرمدا! شعری که گفتی خوب بود

صاف‌وبی‌تعقیدوخوش‌اسلوب‌بود

مطلبش‌مطلوب‌بود

لیک تاریخی که گفتی سر بسر

با حقیقت جفت نامد درنظر

فکرکن بار دگر

شاعرانی که ببردی نامشان

کردی از روی ادب اکرامشان

بوده طرزی عامشان

جمله در وزن و روی هم‌مشربند

در عبارات دری هم‌مکتبند

گر جدا در مطلبند

شعر فردوسی‌، دقیقی‌وار بود

فرقش اندر قرصی اشعار بود

ورنه یک هنجار بود

وان دقیقی با همه کبر و غرور

بود سبکش‌همچوسبک‌بوشکور

کن با اشعارش مرور

عنصری و فرخی و عسجدی

زینتی و خرمی و ترمدی

یکدگر را مقتدی

کم‌کمک وضع زبان تغییر کرد

وان تطوّر در سخن تأثیر کرد

فکر هم توفیر کرد

گر نو آید در نظر شعر کسی

اختراعی نیست در شعرش بسی

هست فکرش نورسی

فارسی بعد از مغول بر باد شد

و اصطلاحات کهن از یاد شد

شعر بی‌بنیاد شد

سعدی و حافظ که نیکو گفته‌اند

هر دو دنبال تتبع رفته‌اند

کهنه گوهر سفته‌اند

نکتهٔ دیگر کنم بهرت بیان

شاعر اندر هر زمان و هر مکان

هست شاگرد زمان

هر زمانی فارسی یک‌طور بود

شاعر آن‌طوری که‌صحبت می‌نمود

شعرهایی می‌سرود

هرکرا فکرنکو بود و قوی

شهرتی می کرد در نظم و روی

چون جناب مولوی

هرچه‌شاعرمی‌شنیدازشهرخویش

همچنان می گفت شعراز بهر خویش

مقتضای دهر خویش

رفته رفته شد زبان خام و خراب

شد لغات از یاد، با هر انقلاب

گشت ملت بی کتاب

سبک هندی گرچه سبکی تازه بود

لیکن او را ضعف بی‌اندازه بود

سست و بی‌شیرازه بود

فکرها سست و تخیل‌ها عجیب

شعر پرمضمون ولی نادلفریب

وز فصاحت بی‌نصیب

شعر هندی سر به ملیون می کشید

هر سخنور بار مضمون می کشید

رنج افزون می کشید

لیک از آن ملیون نبینی ده‌هزار

شعر دلچسب فصیح آبدار

کآید انسان را به کار

زان سبب شد سبک هندی مبتذل

گشت پیدا در سخن عکس‌العمل

شد تتبع وجه حل

بحث بعد الموت شد مقبول عام

نوبت تقلید آمد درکلام

یافت این معنی دوام

چاپ شد آثار استادان پیش

شاعران را تازه شد آیین وکیش

سبک‌ها شد گرگ و میش

تا به مشروطیت این رسم ونمط

بود مجری‌، چه صحیح وچه غلط

لیک در ایران فقط

ازپس مشروطه نو شد فکرها

سبک‌هایی تازه آوردیم ما

شد جراید پر صدا

بدعت افکندند چند زاهل هوش

سبک‌هایی‌تازه با جون وخرون

لیک زشت آمد به گوش

سربسر تصنیف عارف نیک بود

سبک عشقی هم بدان نزدیک بود

شعر ایرج شیک بود

لیک بودند این سه تن از اتفاق

در فن خود هرسه قاآنی مذاق

گاه لاغر، گاه چاق

بود ایرج پیرو قائم‌مقام

کرده از او سبک و لفظ و فکر، وام

عارف و عشقی عوام

احمدای‌«‌سیداشرف‌»‌خوب‌بود

احمدا گفتن ازو مطلوب بود

شیوه‌اش مرغوب بود

سبک اشرف تازه بود و بی‌بدل

لیک «‌هپ‌هپ‌نامه‌» بودش در بغل

بود شعرش منتحل

بعد از آنهاگشت روحانی علم

آن که درشعرش «‌اجنه‌» زد رقم

خوب گوید، لیک کم

دیگری پژمان و دیگر شهریار

شعرهاشان تازه است و خوشگوار

هر دو لیکن کند کار

شعر افسرمحکم‌است‌و یکنواخت

لیک‌غیر ازقطعه‌، کمترشعر ساخت

زی سداسی نیز تاخت

گرچه طرز قطعه‌سازی طرز نیست

خاصه‌چون کم‌باشد آن را ارزنیست

مایه‌اش را ورزنیست

قطعه‌های افسر از روی یقین

هست طرز قطعهٔ ابن‌یمین

لیک محدود است این

شعر سرمد هست‌شیرین‌چول‌عسل

چامه و قطعه‌، دوبیتی وغزل

شیوه‌اش نامنتحل

من خود از اهل تتبع بوده‌ام

جانب تقلید ره پیموده‌ام

وز تعب فرسوده‌ام

لیک در هر سبک دارم من سخن

پیرو موضوع باشد سبک من

سبک نو، سبک کهن

نوترین‌سبکی که‌دردست شماست

بار اول از خیال بنده خاست

دفتر و دیوان گواست

بود در طرزکهن نقصی عظیم

رفع کردم نقص اسلوب قدیم

با خیال مستقیم

سبک‌ها در طبع من ترکیب یافت

تاکه طرزی مستقل ترتیب یافت

-ناتمام-

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:49 AM

ای مردم ایران همگی تند زبانید

خوش‌نطق و بیانید

هنگام سخن گفتن برنده سنانید

بگسسته عنانید

در وقت عمل کند و دگر هیچ ندانید

از بس که جفنگید از بس که جبانید

گفتن بلدید اماکردن نتوانید

هنگام سخن پادشه چین و ختایید

ارباب عقولید

در فلسفه اهل کره را راهنمایید

با رد وقبولید

هنگام فداکاری در زیر عبایید

از بس که فضولید، از بس که جهولید

از بس چو خروس سحری هرزه درایید

گرروی زمین‌راهمگی‌آب بگیرد

ای ملت هشیار

دانم که شما را همگی خواب بگیرد

ای مردم بیکار

ور این کره رادانش و آداب بگیرد

براین تن بیعار، هرگز نکندکار

کی راست شود چوب اگرتاب بگیرد

گر روی زمین پر ز جدل گشته به ما چه

ملت به شما چه‌!

ور موقع خذلان دول گشته به ما چه

دولت به شما چه‌!

عالم همه پر کید و دغل گشته به ما چه

آقا به شما چه‌، مولا به شما چه‌!

ور بین دوکس رد و بدل گشته به ما چه

ما عرضه نداربم کزین جنگ عمومی

گردیم زیاده

عز و شرف افزاید بلغاری و رومی

ما باده و ساده

ما را نبود صنعتی از شهری و بومی

جز کبر و مناعت‌، جز ناز و افاده

فریاد ازین مسکنت و ذلت و شومی

گوییم که کیخسرو ما تاخت به کلدان

در سایهٔ خورشید

گوییم که اگزرسس ما رفت به یونان

با لشکر جاوید

گوییم که بهرام درآویخت به خاقان

آن یک چه بر این کرد، این یک چه ازآن دید

گر بس بود این فخر به ما، وای بر ایران

گر کورش ما شاه جهان بود، به من چه

جان بود به تن چه

گشتاسب سرپادشهان بود، به‌ من چه

دندان به دهن چه

ور توسن شاپور، جهان بود به من چه

شاپور چنان بود، برکلب حسن چه

جانا، تو چه هستی‌؟ اگر آن بود، به من چه

ای وای دریغا که وطن مرد ندارد

کس درد ندارد

روبین‌تنی اندر خور ناورد ندارد

همدرد ندارد

در خاک وطن خصم‌، همآورد ندارد

هم جمع ندارد، هم فرد ندارد

جز دیدهٔ گریان و رخ زرد ندارد

ای مفتخوران مفتخوری تاکی وتا چند

کو حس و حمیت‌؟‌!

ای رنجبران دربدری تاکی و تا چند

بیچاره رعیت‌!!

ای هموطنان کینه وی تاکی وتا چند

کوعرق‌نژادی ، کوآن‌عصبیت

این مزرعه خشکید، خری تاکی وتا چند

خاکم به دهن ملت ایران همه شیرند

هنگام مکافات

از بهر نگهداری این خاک دلیرند

پیش صف آفات

چون‌جان‌به‌لب‌آیدهمه‌ازجان‌شده‌سیرند

یکباره بشویند اوراق خرافات

اوراق بشویند و بمانند و نمیرند

امیدکه جنبش کند این خون کیانی

در ملت آرین

گیرند ز سر مرد صفت تازه جوانی

چون مردم ژرمن

در ملک نگهداری و در ملک ستانی

کز سطوت جمشید وز قدرت بهمن

دارند بسی بر ورق دهر نشانی

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:49 AM

این دود سیه فام که از بام وطن خاست

ازماست که‌برماست

وین شعله سوزان که برآمد ز چپ وراست

ازماست که‌برماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم

با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست

ازماست که‌برماست

یک‌تن چو موافق شد یک دشت سپاه‌است

با تاج وکلاهست

ملکی چو نفاق آورد او یکه و تنها

ازماست که‌برماست

ماکهنه چناریم که از باد ننالیم

بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم‌، آتش ما در شکم ماست

ازماست که‌برماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است

زین قوم شریفست

نه جرم ز عیسی نه تعدی زکلیساست

ازماست که‌برماست

ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم

تا روز نخفتیم

وامروز بدیدیم که آن جمله معماست

ازماست که‌برماست

گوییم که بیدار شدیم‌! این چه خیالست‌؟

بیداری ما چیست‌؟

بیداری طفلی است که محتاج به‌لالاست

ازماست که‌برماست

از شیمی و جغرافی و تاربخ‌، نفوریم

از فلسفه دوریم

وز قال وان قلت‌، بهر مدرسه غوغاست

زماست که‌برماست

گویند بهار از دل و جان عاشق غربیست

یاکافر حربی است

ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست

ازماست که‌برماست

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:49 AM

از عوام است هرآن بد که رود بر اسلام

داد از دست عوام

کار اسلام ز غوغای عوام است تمام

داد از دست عوام

دل من خون شد درآرزوی فهم درست

ای‌جگرنوبت‌توست‌

جان به لب آمد و نشنید کسم جان کلام

داد از دست عوام

غم دل باکه بگویم که دلم خون نکند

غمم افزون نکند

سر فرو برد به چاه و غم دل گفت‌، امام

داد از دست عوام

سخنی پخته نگفتم که گفتند به من

چند این خام سخن

سوختم سوختم از سردی این مردم خام

داد از دست عوام

زانچه ییغمبر گفته است و درو نیست شکی

نپذیرند یکی

وحی منزل شمرند آنچه شنیدند از امام

داد از دست عوام

همگی خفته و آسوده ز نیکی و بدی

خواب مرگ ابدی

چه توان کرد، علی گفت که الناس ینام

داد از دست عوام

درنبوت نگرفتند ره نوح نبی

داد ازین بی‌ادبی

در خدایی بنمودند به گوساله سلام

داد از دست عوام

به هوای نفسی جمله نمایند قعود

آه از این قوم عنود

به طنین مگسی جمله نمایند قیام

داد از دست عوام

پیش خیل عقلا زابلهی و تیره‌دلی

شرزه شیرند، ولی

پیش سیر عقلایی‌، حشراتند و هوام

داد از دست عوام

عاقل ار بسمله خواند به هوایش نچمند

همچو غولان برمند

غول اگر قصه کندگرد شوند از در و بام

داد از دست عوام

سنت و شرع کتاب نبوی مانده زکار

عقل برخاسته زار

جهل بنشسته به سلطانی این خیل لئام

داد از دست عوام

عاقل آن به که همه عمر نیارد به زبان

نام این بی‌ادبان

که دراین قوم نه عقلست و نه ننگست و نه نام

داد از دست عوام

نه براین قوم نماید نفس عیسی کار

نه مقالات بهار

نه نسیم سحری بگذرد از سنگ رخام

داد از دست عوام

پیش جهال ز دانش مسرایید سخن

پند گیرید ز من

که حرام است حرام است حرام است حرام

داد از دست عوام

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:48 AM

عیدنوروزاست هر روزی به ما نوروز باد

شام ایران روز باد

پنجمین سال حیات ما به ما فیروز باد

روز ما بهروز باد

برق‌تیغ ماجهان پرداز و دشمن‌سوز باد

جیش ما کین توز باد

سال استقلال ما را باد آغاز بهار

با نسیم افتخار

یاد باد آن نوبهار رفته وان پژمرده باغ

وآن خزان‌تیز چنگ

وان همه محنت که بر بلبل رسید از جور زاغ

در ره ناموس و ننگ

وان ز خون نوجوانان برکران باغ و راغ

لاله های‌رنگ رنگ

وان ز قد راد مردان درکنار جوببار

سروهای خاکسار

یاد باد آن باغبان کزکینه آتش درفکند

در فضای این چمن

وان نسیم مهرگان کامد و از بیخ کند

لاله و سرو سمن

آن یکی بر هرزه کرد انباز رنج سخت‌، بند

گلبنان ممتحن

وان‌دگر بر خیره کرد آوبز چوب خشک دار

میوه‌های خوشگوار

بر کران گلشن تبریز آتش درگرفت

از نسیم جور شاه

کشت از آن آتش که ناگه اندران کشور گرفت

خون مسکینان تباه

چون ز مردی و دلیری ره برآن لشکر گرفت

لشگر مشروطه‌خواه

لشکر همسایه ناگه سر برآورد ازکنار

با هزاران گیر و دار

کاین منم افشرده پا اندر ره صلح و وداد

نیست‌ازمن‌ خوف‌ و بیم

آمدستم تا ببندم ره بر آشوب و فساد

بر طریق مستقیم

اله اله ز آن تطاول‌، اله اله زان عناد

ای خداوند کریم

این‌چه جوراست و عداوت این‌چه بغض‌است ونقار

زبن کروه بار بار

اندک اندک زین بهانه سوی قزوین کرد روی

وحشیانه‌جیش‌روس‌

در شمال ملک ما افتاد ز ایشان های و هوی

ای‌درپغ‌وای‌فسوس‌

درخراسان هم در آن هنگامه روس خیره‌پوی

ازستم‌بنواخت کوس‌

حامی اشرار شد و افکند در مشهد شرار

نی نهان‌، بل آشکار

یاد بادا آن مه خرداد و آن جان باختن

در ره ناموس و دین

وان به سوی قبهٔ الاسلام توپ انداختن

بر عناد مسلمین

قومی از بی‌دانشی کار وطن را ساختن

نیز قومی در کمین

تا که میدانی به دست آرند در آن گیر و دار

غافل‌ازانجام کار

غافل از این کاسمان هر روز بازی‌ها کند

برخلاف رای مرد

ملت بیدار دل‌، گردن فرازی‌ها کند

روز پیکار و نبرد

کردگار دادگستر, کارسازی‌ها کند

بر مرام اهل درد

تاکه اهل درد راگردد زمانه سازگار

چرخ، ‌رام ‌و بخت، ‌یار

یاد باد و شاد باد آن سرو آزاد وطن

حضرت ستارخان

آن که داد از رادی و مردانگی داد وطن

اندر آذربایجان

راد باقرخان کزو شد سخت بنیاد وطن

شاد بادا جاودان

یاد بادا ملت تبریز و آن مردان کار

مایه‌های افتخار

یاد باد آن جیش گیلان وآن همه غرنده شیر

وان یورش های بزرگ

وان مهین سردار اسعد وان سپهدار دلیر

وان جوانان سترگ

یادباد آن در سفارتخانه از جان گشته سیر

چون ز شیر آشفته گرگ

وان حمایت پیشگان همسایگان دوستار

بوده او را در جوار

یاد بادا آن طبیب روسی عیسی نفس

وان رحیم دردمند

وان دوای روح‌پرورکش نباشد دسترس

جزکه‌بیماری نژند

وان شفای عاجل و جنگ‌آوری‌های سپس

وآن‌همه رنج وگزند

وان بهانه جستن و آوردن اندر آن دیار

لشکروحشی‌شعار

اینک اینک سال نوشد آفرین بر سال نو

هم بر این اقبال نو

سال نو هردم زند بر ملک ایران فال نو

دل کند آمال نو

ماضی ماکهنه شد بنگر به استقبال نو

فر و استقلال نو

فر و استقلال نو باشد در استقبال کار

منت از پروردگار

هم‌جواران را به‌ما انصاف کاری هست نیست

رو بکن کار دگر

قوم مغرب را بر اهل شرق یاری هست نیست

رو بجو یار دگر

خو‌د خریداری برین افغان و زاری هست نیست

رو به بازار دگر

زان که کس را دل به حال کس نمی‌سوزد، بهار

کار باید کرد کار

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:48 AM

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست

کار ایران با خداست

مذهب شاهنشه ایران ز مذهب‌ها جداست

کار ایران با خداست

شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست

مملکت رفته ز دست

هردم از دستان مستان فتنه و غوغا بپاست

کار ایران با خداست

هردم از دریای استبداد آید بر فراز

موج‌های جانگداز

زبن تلاطم کشتی ملت به گرداب بلاست

کار ایران با خداست

مملکت کشتی‌، حوادث بحر و استبداد خس

ناخدا عدلست و بس

کار پاس کشتی وکشتی‌نشین با ناخداست

کار ایران با خداست

پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه

خون جمعی بی گناه

ای مسلمانان در اسلام این ستم‌ها کی رواست

کار ایران با خداست

شاه ایران گر عدالت را نخواهد باک نیست

زانکه طینت پاک نیست

دیدهٔ خفاش از خورشید در رنج و عناست

کار ایران با خداست

باش تا آگه کند شه را ازین نابخردی

انتقام ایزدی

انتقام ایزدی برق است و نابخرد گیاست

کار ایران با خداست

سنگر شه چون بدوشان تپه رفت از باغ شاه

تازه‌تر شد داغ شاه

روز دیگر سنگرش در سرحد ملک فناست

کار ایران با خداست

باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان

حضرت ستارخان

آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست

کار ایران با خداست

باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ

فر دادار بزرگ

آنکه گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست

کار ایران با خداست

باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید

نام حق گردد پدید

تا ببینیم آنکه سر ز احکام حق پیچدکجاست

کار ایران با خداست

خاک ایران‌، بوم و برزن از تمدن خورد آب

جز خراسان خراب

هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست

کار ایران با خداست

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:48 AM

اهلا و سهلا ای نسیم بهار

ای قاصد زلف یار

از زلف یار آیی چه داری بیار

ای کاروان تتار

گویی هنوز ای نفخهٔ مشگبار

هست‌آن سیه‌زلف یار

آشفته و سرگشته و بی‌قرار

از بار دل‌های زار

گو هنوز آن بستگی‌های دل

نگشوده‌از پای او

وآن کنج ویرانست مأوای دل

رنج است کالای او

دلبر ندارد هیچ پروای دل

غافل ز غوغای او

دل نیز باشد خسته و داغدار

ز اندوه هجران یار

نی نی خطا گفتی چنین نیست راز

نرد تخطی مباز

کز جور دل‌ها سرکشیده است باز

آن زلف دستان طراز

کوته شدش از جور دست دراز

دستان دیگر نبواز

کان سرکشی بگذشت و آن روزگا‌ر

سامان پذیرفت کار

وصل آمد و بگذشت ایام هجر

معدوم شد نام هجر

زهری که پنهان بود در جام هجر

شد جمله درکام هجر

یکسر گذشت آغاز و انجام هجر

برچیده شد دام هجر

وآن عاشق غمدیده اشکبار

بیرون شد ز انتظار

بگذشت آن کز دستبرد رقیب

نالان شود جان ما

گردد پریشانتر ز زلف جبیب

حال پریشان ما

گل را نباشد ناز بر عندلیب

اندرگلستان ما

وزگل ندارد شکوه‌، نالان هزار

با نالهٔ زار زار

بگذشت آن کافراسیاب خزان

آید به ملک چمن

کاذر مهش آ‌ذر فروزد به جان

با نیروی تهمتن

بگذشت آن کز جانب مهرگان

تازد به تل و دمن

کاردیبهشت آید چو اسفندیار

با گرزهٔ گاو سار

با گلبنان باغ بربست دی

عهدی به فال سعید

کاندر چمن تازد دگرباره وی

چپش ازقریب و بعید

گر بشکند عهد از ره جهل وغی

ترسم چو عبدالحمید

گردد اسیر پنجهٔ اقتدار

از نیروی نوبهار

خوش باشد ارزین شاه گیرند پند

شاهان پیمان شکن

سبلت نخایند از ره ریشخند

برملت خوبشتن

بندند بر ملت در چون و چند

بی‌حیله و مکر و فن

کافزون‌تر است از حیلهٔ شهریار

مکر و فن کردکار

والله خیرالماکرین گفت حق

رو مکر و افسون مکن

از مکر، دم درکش چنین گفت حق

حق را دگرگون مکن

پیمان‌شکن را خصم‌دین گفت حق

چندین چه و چون مکن

پیمان قران را بدار استوار

تا داردت پایدار

ای ملت عثمانی ای رویتان

پیوسته روی خدا

ای ملت عثمانی ای سویتان

همواره روی خدا

بشکسته از نیروی بازویتان

پشت عدوی خدا

وز پردلی‌تان گشته شادی گوار

دل‌های امیدوار

شد مایهٔ رادی و فرزانگی

جیش سلانیکتان

دست ستم از دشمن خانگی

بربسته پلتیکتان

رانند تحسین‌ها به مردانگی

از دور و نزدیکتان

واندر بطون دهر جست انتشار

آن جنبش و کارزار

چتر (‌ترقی‌)‌تان برازنده شد

از نعمت (‌اتحاد)

بنیاد (‌اقدام‌) عدو کنده شد

از همت اتحاد

ایرانیان را جان و دل زنده شد

از خدمت اتحاد

زبن رو نمودند از (‌سعادت‌) شعار

در آن همایون دیار

گشت از شما بنیاد ایمان متین

رحمت بر ایمانتان

وزکارکرد جانفشانان دین

فرخنده شد جانتان

سلطان نو جستید صد آفرین

بر جان سلطانتان

طوبی براین سلطان والاتبار

وین سایهٔ کردگار

شاه رعیت پرور نامور

سلطان محمد رشاد

سلطان والا اختر دادگر

منظور جان عباد

کردار او باشد در اول نظر

پیرایهٔ اتحاد

آثار او باشد در آخر شمار

سرمایه افتخار

سلطان محمدخان خامس که بخت

پیوسته جوید درش

در باغ اسلامی تناور درخت

شخص خرد پرورش

زببندهٔ خرگاه و دیهیم و تخت

ذات همایون فرش

شایستهٔ تحمید یزدان یار

آن خاطر بردبار

شاهی که خیزد نور شهزادگی

از جبههٔ پاک او

ماهی که تابد مهر آزدگی

از چرخ ادراک او

مایل به درویشی و افتادگی

طبع طربناک او

آری بزرگان‌را به هر روزگار

زینگونه بوده است کار

ای دوحهٔ سلجوقیان بی گزند

از چون تو زیبا ثمر

وی نام عثمان‌خان غازی بلند

از چون تو والا پسر

ای از تو در خلد برین شادمند

سنجر شه نامور

وی از تو در باغ جنان شادخوار

از طغرل نامدار

دانی که یکسانند نوع بشر

اندر حقوق خودی

غصب حقوق خلق درهرنظر

باشد ز نابخردی

عدل و مساواتست نعم‌السیر

در مذهب ایزدی

جور و ستبداد است بئس‌الشعار

در کیش پروردگار

عبدالحمید از جهل مبرم چه دید

جز بند و مسمار جهل

وز جور و استبداد جز غم چه دید

این است آثار جهل

جاهل به جز محنت ز عالم چه دید

وای آنکه شد یار جهل

زین رو بباید علم کرد اختیار

شاد آنکه با علم یار

شاهد شدی از جان و دل یار علم

یزدان بود یار تو

گرم است در ملک تو بازار علم

خود گرم بازار تو

چون کرده‌ای با نیکوئی کار علم

نیکو بود کار تو

کار تو از علم تو گیرد قرار

خرم زی ای شهریار

شاها زمان خدمت ملت است

آن هم چنین ملتی

کز جان و دل فرمانبر دولتست

آن هم چنین دولتی

باری اوان جنبش و همت است

شاها کنون همتی

تا خود شود بنیاد دین پایدار

زان همت شاهوار

شاها به راه راستی زن قدم

تا دین شود رو سفید

دامان دل را پاک دار از ستم

تا خصم گردد پلید

بر جان خلق ای فیض مطلق بدم

تا دانش آید پدید

بر کِشت ملک ای ابر رحمت ببار

تا بیش آید ببار

شاها درِ علم و خرد بازکن

بر دولت خویشتن

اسلام را شاها سرافرازکن

از صولت خویشتن

ایرانیان را یار و دمسازکن

با ملت خویشتن

تا دین شود زین اتحاد آشکار

ای شاه دشمن شکار

نادرشه آن شاهنشه هوشمند

شد یار این اتحاد

ز آن رو که خود می‌دید بی چون و چند

آثار این اتحاد

در ملک ایران شد بعهدش بلند

گفتار این اتحاد

لیکن ندادش آسمان زبنهار

رفت‌از جهان‌خوار وزار

او رفت و واماندند ایرانیان

چون گله در دست گرگ

وز رفتن او نیز رفت از میان

این اتحاد بزرگ

واکنون فرو بستند ملت میان

در این خیال سترگ

خوش باشد ار سلطان گیهان مدار

گردد به این قوم یار

تا این دو ملت بار دیگر شوند

همدست وهمداستان

بر دشمنان دین مظفر شوند

بر سیرت باستان

زان کج نهادی‌ها مکدر شوند

این فرقهٔ راستان

گردد اساس راستی برقرار

یکرنگی آید به کار

شاها ببین از راه مردانگی

بر ما که رسوا شدیم

وز ترکتاز دشمن خانگی

مطموع اعدا شدیم

بیگانگان کردند دیوانگی

چندانکه بی‌پا شدیم

شاید ز فر خسرو بختیار

ما را شود بخت یار

برما ز روس و انگلیس است بیش

اجحاف و کین و ستیز

بر ما رسد هردم دوصدگونه نیش

زان فرقهٔ بی‌تمیز

شد مملکت بی‌خانمان و پریش

چون خانم بی‌جهیز

هرکس چو داماد آید از هرکنار

تا گیردش درکنار

غافل که اسلام این‌قدر پست نیست

کش برگرفتن توان

وربیشه از شیران تهی هست‌، نیست

چندان که خفتن توان

این خانه باری خانهٔ مست نیست

کش پاک رفتن توان

بیرون شوند از خانهٔ هوشیار

گر هستشان هوش یار

چون خاطر فردوس پیمای تو

اسلام را زیور است

وندرکلام پارسی رای تو

استاد دانشور است

اندر مدیح ذات والای تو

گفتار من درخور است

والا شود آری از این رهگذار

گفتار نغز بهار

تا مرد را از بخت‌، فرخندگیست

بخت تو فرخنده باد

تا ملک را از عدل‌، پایندگیست

ملک تو پاینده باد

تا جان و تن سرمایه زندگیست

جان و تنت زنده باد

بادا نگهدارت به لیل و نهار

لطف خداوندگار

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:47 AM

خیزکز مشرق عیان گردید شب

سرمهٔ چشم جهان گردید شب

تا شبیخون راکجا خواهد زدن

عرضگاه اختران گردید شب

چون‌زنی‌زنگی‌پس‌شعری‌زرد

در پس انجم نهان گردید شب

برق چشم و تاب دندانش نگر

خنده را زنگی نشان گردید شب

نی غلط گفتم ز تیر آه من

سر بسر غربال‌سان گردید شب

وز بن هر مژه‌اش در سوگ من

قطرهٔ اشکی عیان گردید شب

تیره جرمی پر درخش وپر نگار

چون درفش کاویان گردید شب

از پی تیزی پیکان‌های غم

درکف گردون، فسان گردید شب

کویی از بس بی‌امان و دیرپاست

فتنهٔ آخر زمان گردید شب

کوری این فتنهٔ بیدار را

جام می حرز امان گردید شب

یاد شه کردم شب من گشت روز

روز خصمش‌جاودان گردید شب

مالک الملک معظم پهلوی

وارث طهمورث و جم پهلوی

شب نقاب از اختران برداشتند

پرده از کار جهان برداشتند

روز، گیتی‌داشت سیمین طیلسان

شب شد و آن طیلسان برداشتند

میخ بر دروازهٔ گردون زدند

پل ز رود کهکشان برداشتند

دور باش خصم را بر بام دژ

هندوان تیر وکمان برداشتند

چون پرید از ‌آشیان سیمرغ روز

از پی‌اش زاغان فغان برداشتند

صدهزاران جوجهٔ زرینه سر

سر ز نیلی آشیان برداشتند

سرخ‌موران گفتی‌آنک زردپوست

از تن شیر ژیان برداشتند

چون وشاقان شمع بنهادند پیش

ساقیان رطل گران برداشتند

شیشه پیش عاشقان گردن کشید

ساقیانش سر از آن برداشتند

پنبه چون از گوش مینا شد برون

مطربان قفل از زبان برداشتند

باده‌پیمایان نخستین جام را

یاد دارای زمان برداشتند

عارفان بهر بقای جان شاه

دست سوی آسمان برداشتند

مالک الملک معظم پهلوی

وارث طهمورث وجم پهلوی

دلبر آمد گیسوان برتافته

آستین بر قصد جان برتافته

شهر را از جان و دل برکاشته

خلق را از خان و مان برتافته

رشتهٔ مهر و وفا بگسیخته

پنجهٔ پیر و جوان برتافته

دل ز انصاف و لطف برداشته

رخ ز زنهار و امان برتافته

با سرانگشتی چو گلبرگ لطیف

ساعد شیر ژیان برتافته

بازوان و سینه و ساق و سرین

نیک در هم سیم‌سان برتافته

او بدان لاغرمیانی ای شگفت

چون که این بار گران برتافته

اندر آمد بربطی اندر کنار

رودش از تار روان برتافته

گوش‌های پیر سغدی را به بزم

از برای امتحان برتافته

وآن مدایح خواند کش طبع بهار

بهر شاه از پود جان برتافته

مالک الملک معظم پهلوی

وارث طهمورث و جم پهلوی

راز دل را بر زبان آورده‌ام

خویش را زین دل به جان آورده‌ام

بر تن خود دشنهٔ بیداد را

تا به مغز استخوان آورده‌ام

سوپان دیدن‌چسود اکنون که من

مایهٔ خود با زبان آورده‌ام

باز خرسندم که از گرداب آز

عرض خود را بر کران آورده‌ام

گفتهٔ کروبیان را پیش خلق

بی حضور ترجمان آورده‌ام

آنچه دل فرمود، آن فرموده‌ام

آنچه طبع آورد، آن آورده‌ام

جوشن از نور یقین پوشیده‌ام

حمله بر دیو گمان آورده‌ام

رازهای گلشن فردوس را

بر زمین از آسمان آورده‌ام

وز پی ارزانیان روزگار

از هنر نزلی گران آورده‌ام

راست چون تیر است قلب و فکر من

چون کمان‌، پشت ار نوان آورده‌ام

با دلی چون تیر و پشتی چون کمان

بهر شه تیر و کمان آورده‌ام

این عجایب بین که یکتا گوهری

سوی دریا ارمغان آورده‌ام

مالک الملک معظم پهلوی

وارث طهمورث و جم پهلوی

دوستان از دوستان یاد آورید

زین جدا از بوستان یاد آورید

عندلیبی را که دستان‌های دهر

کرده دور از آشیان یاد آورید

از غریبان هر کجا یادی رود

زین غریب بی نشان یاد آورید

یاد باز آرد غریبان را ز راه

نک برای امتحان یاد آوربد

چون که بخرامید در گلگشت ری

از من و از اصفهان یاد آوربد

زین فشانده در کنار زنده‌رود

مژهٔ دربافشان‌، یاد آوربد

زین‌،‌ چو فیلان دیده‌ هر ساعت به خواب

روضهٔ هندوستان‌، یاد آورید

زین فروزینه‌ صفت از قهر شاه

سوخته تا استخوان یاد آورید

زین به رغم آرزوها مانده دور

از در شاه جهان‌، یاد آوربد

ای وزیران در شاه جهان

از «‌بهار» خسته‌جان یاد آوربد

ای جوانمردان گیتی از «‌بهار»

با شه گیتی‌ستان یاد آورید

مالک الملک معظم پهلوی

وارث طهمورث و جم پهلوی

پهلوی صاحبقران روزگا‌ر

نام پاکش حرز جان روزگار

سعی و تدبیرش ضمان مملکت

دست و شمشیرش امان روزگار

آنکه‌دور فتنه ‌طی شد تاکه گشت

تیغ تیزش پاسبان روزگا‌ر

آنکه نپذیرد ز مردی گر نهند

نام او نوشیروان روزگار

توسنی می کرد، اگر دست قویش

سخت نگرفتی عنان روزگار

از نهیب او دد و دیو فتن

گم شد از مازندران روزگار

لاجرم چون پور دستان‌، اوفتاد

نام او در هفتخوان روزگار

در مغارب جمله دانستند کیست

در مشارق پهلوان روزگار

گر نتابیدی همایون جبهه‌اش

همچو مهر از آسمان روزگار

روز کشور چون شب دیجور بود

بر دل پیر و جوان روزگا‌ر

بود خواهد زین قبل تا جاودان

این سخن ورد زبان روزگار

مالک الملک معظم پهلوی

وارث طهمورث و جم پهلوی

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:45 AM

در دست کسانی است نگهبانی ایران

کاصرار نمودند به ویرانی ایران

آن قوم‌، سرانند که زیر سر آنهاست

سرگشتگی و بی‌سرو سامانی ایران

الحق که خطا کرده و تقصیر نمودند

این سلسله در سلسله جنبانی ایران

در سلطنت مطلقه چندی پدرانشان

بردند منافع ز پریشانی ایران

نعم‌الخلفان نیز درین دورهٔ فترت

ذیروح شدند از جسد فانی ایران

پامال نمودند و زدودند و ستردند

آزادی ایران و مسلمانی ایران

کشتند بزرگان را و ابقا ننمودند

بر شیخ حسین و به خیابانی ایران‌

گر خون خیابانی مظلوم بجوشد

سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد

کشت ‌آن‌ حسن از بهر وطن‌، گر دو سه کاشی

کشت این ‌حسن احرار وطن را چو مواشی

تقلید از او کرد و ندانست و خطا کرد

آری در کهدان شکند سارق ناشی

این صاحب کابینه و آن والی تبریز

صدری که چنین است چنانند حواشی

گه ‌قتل مهین شیخ حسین‌خان را در فارس

تصویب نمودند به صد عذرتراشی

گه بر سرتبریز دویدند و نمودند

قانون اساسی را از هم متلاشی

در سایهٔ قانون سر قانون‌طلبان را

از تن ببریدند و نکردند تحاشی

آوخ اگر ارواح شهیدان به قیامت

گیرند گـــــریبان نژاد لله‌باشی

گر خون خیابانی مظلوم بجوشد

سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد

دریوزه گری کوفت در صاحب‌خانه

وانگاه برفت از اثر صاحب خانه

از کثرت تلبیس و ریا کرد به خود جلب

چون گربهٔ عابد نظر صاحب خانه

از بهرگدایی شد و چون خانه تهی دید

بگرفت به حجت کمر صاحب خانه

دژخیم خیابانی ازین قسم به تبریز

وارد شد و شد حمله‌ور صاحب خانه

با آنکه در افواه عوام است که مهمان

من‌باب مثل هست خر صاحب خانه

این نره‌خران لگدانداز شتر کین

جستند به دیوار و در صاحب خانه

در خانهٔ احرار شدند، از ره اصرار

مهمان و بریدند سر صاحب خانه

گر خون خیابانی مظلوم بجوشد

سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد

رندان به گمانشان که شکاری سره کردند

وز قتل مهمان‌، کار جهان یکسره کردند

روبه‌صفتان بین که چسان پنجه خونین

از فرط سفه درگلوی قسوره کردند

آزادی را بلهوسان ملعبه کردند

حریت را بی‌خردان مسخره کردند

راندند ز خون شهدا سیل و بر آن سیل

از نعش بزرگان وطن قنطره کردند

قصری زخیانت بنهادند و بر آن قصر

از لخت دل سوختگان کنگره کردند

وانگه پی تنویر شبستان شقاوت

از تیر جفا، سینهٔ ما پنجره کردند

وز کینه شبانگاه‌، تجددطلبان را

کشتند و تو گویی عملی نادره کردند

گر خون خیابانی مظلوم بجوشد

سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد

جمعی پی ترحیم خیابانی مظلوم

اجلاس نمودند نجیبانه درین بوم

رسم‌ است که‌ چون‌ مُرد مسلمان‌،‌ پی ترحیم

قرآن به دعا ختم کند امت مرحوم

جز آنکه مسلمان نبود یا که نباشند

حکام مسلمان و مسلمانی مرسوم

چون مرده مسلمان بود و زنده مسلمان

از ختم و عزا منع حرام آید و مذموم

این بلعجبی بین که به‌جد حمله نمودند

بر مجلس ترحیم خیابانی مظلوم

بستند ره آمد و شد را به رخ خلق

وابداع نمودند ز نو قاعده‌ای شوم

غافل که ازین حرکت مذبوح‌، نگردد

آزادی معدوم و ستمکاری مکتوم

گر خون خیابانی مظلوم بجوشد

سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد

از آستی ار دست حقیقت به در آید

این دستگه غیر طبیعی به سر آید

رخسار بپوشند وجیهان ریاکار

گر چهر حقیقت ز پس پرده درآید

ای قاتل آزادی ایران به حذرباش

زان لحظه که قاضی به‌سر محتضر آید

پر گیرد و در بارگه عدل بنالد

این روح کزین کالبد خسته برآید

ملت بود آن شیر که هنگام تزاحم

چون بیشتر آزرده شود پیشتر آید

ای پیر مکن گریه که هنگام مکافات

از روح جوان تو بر تو خبر آید

وی کودک نالان پدر کشتهٔ مسکین

زاری مکن امروز که روز دگر آید

گر خون خیابانی مظلوم بجوشد

سرتاسر ایران کفن سرخ بپوشد

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:45 AM

ماه مشروطه در این ملک طلوعیدن کرد

انتخابات دگر بار شروعیدن کرد

شیخ در منبر و محراب خشوعیدن کرد

حقه و دوز وکلک باز شیوعیدن کرد

وقت جنگ و جدل و نوبت فحش وکتک است

انتخابات شد و اول دوز و کلک است

صاحب‌الرأیا! رو صبح‌نشین روی خرک

رأی‌ها پیش نه و داد بزن های جگرک

پوت قند آید ازبهرتو و توپ برک

می‌دود پیشتر و می‌دهدت پیشترک

هرکه عقلش کم و فضل و خردش کمترک است

انتخابات شد و اول دوز و کلک است

این وکالت نه به‌آزادی و خوش تعلیمی است

نه به دانستن تاربخ و حقوق و شیمی است

بلکه در تنبلی وکم‌دلی و پربیمی است

یا بپوطین و کلاه و فکل و تعلیمی است

یا به‌تسبیح و به‌عمامه و تحت‌الحنک‌است

انتخابات شد و اول دوز و کلک است

تو برو جا به دل مردم بازاری کن

گه ز خودگاه ز من یاد به هشیاری کن

گر وکالت به من افتاد تو پاداری کن

ور به اسم تو درآمد تو ز من یاری کن

اسم ما هر دو اگربود دگر یک بیک است

انتخابات شد و اول دوز و کلک است

حضرت آقا خوش باشکه فالت فال است

از زر و سیم دگر جیب تو مالامال است

هرکه آقاست نکو طالع و خوش اقبالست

گه نمایندگی مجلس و قیل و قال است

گاه میرآخور و بیرونی و چوب وفلک است

انتخابات شد و اول دوز و کلک است

طرفه عهدیست که هرگوشه کنی روی فراز

هرکه دزدی نکند همسر خار و خشک است

نه ادارات مبراست نه محراب نماز

انتخابات شد و اول دوز و کلک است

گلهٔ دزدان بینی همه با عشوه وناز

هرکه دزد است بهر جای بود محرم راز

نوبهارا بود اندر سخنانت نمکی

اف برآن کاورد اندر سخنان توشکی

هرچه داری ده و بستان ز وکالت کمکی

ملک‌هایی که تو بینی همه دارد درکی

این وکالت ده پرفایدهٔ بی‌درک است

انتخابات شد و اول دوز و کلک است

ادامه مطلب
یک شنبه 20 تیر 1395  - 11:44 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 588

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4966460
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث