به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مصطفا جایی فرود آمد به راه

گفت آب آرند لشگر را ز چاه

رفت مردی بازآمد پر شتاب

گفت پر خونست چاه و نیست آب

گفت پنداری ز درد کار خویش

مرتضی در چاه گفت اسرار خویش

چاه چون بشنید آن تابش نبود

لاجرم چون تو شدی آبش نبود

آنک در جانش چنین شوری بود

در دلش کی کینهٔ موری بود

در تعصب می‌زند جان تو جوش

مرتضا را جان چنین نبود خموش

مرتضا را می‌مکن بر خود قیاس

زانک در حق غرق بود آن حق‌شناس

هم چنان مستغرق کار است او

وز خیالات تو بی‌زارست او

گر چو تو پر کینه بودی مرتضی

جنگ جستی پیش خیل مصطفی

او ز تو مردانه‌تر آمد بسی

پس چرا جنگی نکرد او باکسی

گر به ناحق بود صدیق ای عجب

او چو بر حق بود حق کردی طلب

پیش حیدر خیل‌ام المؤمنین

چون نه بر منوال دین جستند کین

لاجرم چون دید چندان جنگ و شور

دفع کرد آن قوم را حیدر به زور

وانک با دختر تواند جنگ کرد

داند او سوی پدر آهنگ کرد

ای پسر تو بی‌نشانی از علی

عین و یا و لام دانی از علی

تو ز عشق جان خویشی بی‌قرار

واو نشسته تا کند صد جان نثار

از صحابه گر شدی کشته کسی

حیدر کرار غم خوردی بسی

تا چرا من هم نگشتم کشته نیز

خوار شد بر چشم من جان عزیز

خواجه گفتی چه فتادست ای علی

آن تو یخنی نهادست ای علی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:37 PM

چونک آن بدبخت آخر از قضا

ناگهان آن زخم زد بر مرتضا

مرتضی را شربتی کردند راست

مرتضا گفتا که خون ریزم کجاست

شربت او را ده نخست آنگه مرا

زانک او خواهد بدن هم ره مرا

شربتش بردند او گفت اینت قهر

حیدر اینجا خواهدم کشتن به زهر

مرتضا گفتا به حق کردگار

گر بخوردی شربتم این نابکار

من همی ننهادمی بی او به هم

پیش حق در جنت المأوی قدم

مرتضا را چون بکشت آن مرد زشت

مرتضی بی او نمی‌شد در بهشت

بر عدو چون شفقتش چندین بود

با چو صدیقیش هرگز کین بود

آنک چندینی غم دشمن خورد

با عتیقش دشمنی چون ظن برد

با میان نارد جهان بی‌کنار

چون علی صدیق را یک دوست دار

چند گویی مرتضی مظلوم بود

وز خلافت راندن محروم بود

چون علی شیرحق است و تاج سر

ظلم نتوان کرد بر شیر ای پسر

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:36 PM

چون عمر پیش اویس آمد به جوش

گفت افکندم خلافت در فروش

این خلافت گر خریداری بود

می‌فروشم گر به دیناری بود

چون اویس این حرف بشنید از عمر

گفت تو بگذار و فارغ در گذر

تو بیفکن، هرک راباید، ز راه

باز برگیرد شود در پیشگاه

چون خلافت خواست افکندن امیر

آن زمان برخاست از یاران نفیر

جمله گفتندش مکن ای پیشوا

خلق را سرگشته از بهر خدا

عهدهٔ در گردنت صدیق کرد

آن نه بر عمیا که بر تحقیق کرد

گر تو می‌پیچی سر از فرمان او

این زمان از تو برنجد جان او

چون شنید این حجت محکم عمر

کار ازین حجت برو شد سخت تر

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:36 PM

ای گرفتار تعصب مانده

دایما در بغض و در حب مانده

گر تو لاف از عقل و از لب می‌زنی

پس چرا دم در تعصب می‌زنی

در خلافت میل نیست ای بی‌خبر

میل کی آید ز بوبکر و عمر

میل اگر بودی در آن دو مقتدا

هر دو کردندی پسر را پیشوا

هر دو گر بودند حق از حق وران

منع واجب آمدی بر دیگران

منع را گر ناپدیدار آمدند

ترک واجب را روادار آمدند

گر نمی‌آمد کسی در منع یار

جمله راتکذیب کن یا اختیار

گر کنی تکذیب اصحاب رسول

قول پیغامبر نکردستی قبول

گفت هر یاریم نجمی روشن است

بهترین قرنها قرن منست

بهترین خلق یاران من‌اند

آفرین با دوست داران من‌اند

بهترین چون نزد تو باشد بتر

کی توان گفتن ترا صاحب نظر

کی روا داری که اصحاب رسول

مرد ناحق را کنند از جان قبول

یا نشانندش به جای مصطفا

بر صحابه نیست این باطل روا

اختیار جمله شان گر نیست راست

اختیار جمع قرآن پس خطاست

بل که هرچ اصحاب پیغامبر کنند

حق کنند و لایق حق ور کنند

تا کنی معزول یک تن را ز کار

می‌کنی تکذیب سی و سه هزار

آنک کار او جز به حق یک دم نکرد

تا به زانو بند اشتر، کم نکرد

او چو چندینی در آویزد به کار

حق ز حق‌ور کی برد این ظن مدار

میل در صدیق اگر جایز بدی

در اقیلونی کجا هرگز بدی

در عمر گر میل بودی ذره‌ای

کی پسر، کشتی به زخم دره‌ای

دایما صدیق مرد راه بود

فارغ از کل لازم درگاه بود

مال و دختر کرد بر سر جان نثار

ظلم نکند این چنین کس، شرم دار

پاک از قشر روایت بود او

زانک در معجز درایت بود او

آنک بر منبر ادب دارد نگاه

خواجه را ننشیند او بر جایگاه

چون ببیند این همه از پیش و پس

ناحق او را کی تواند گفت کس

باز فاروقی که عدلش بود کار

گاه می‌زد خشت و گه می‌کند خار

با در منه شهر را برخاستی

می‌شدی در شهر وره می‌خواستی

بود هر روزی درین حبس هوس

هفت لقمه نان طعام او و بس

سرکه بودی با نمک بر خوان او

نه ز بیت‌المال بودی نان او

ریگ بودی گر بخفتی بسترش

دره بودی بالشی زیر سرش

برگرفتی همچو سقا مشک آب

بیوه‌زن را آب بردی وقت خواب

شب برفتی دل ز خود برداشتی

جملهٔ شب پاس لشگر داشتی

با حذیفه گفت ای صاحب نظر

هیچ می‌بینی نفاقی در عمر

کو کسی کو عیب من در روی من

میل نکند تحفه آرد سوی من

گر خلافت بر خطا می‌داشت او

هفده من دلقی چرا برداشت او

چون نه جامه دست دادش نه گلیم

بر مرقع دوخت ده پاره ادیم

آنک زین سان شاهی خیلی کند

نیست ممکن کو به کس میلی کند

آنک گاهی خشت و گاهی گل کشید

این همه سختی نه بر باطل کشید

گر خلافت از هوا می‌راندی

خویش را در سلطنت بنشاندی

شهر هاء منکر از حسام او

شد تهی از کفر در ایام او

گر تعصب می‌کنی از بهر این

نیست انصافت بمیر از قهر این

او نمرد از زهر و تو از قهر او

چند میری گر نخوردی زهر او

می‌نگر ای جاهل ناحق شناس

از خلافت خواجگی خود قیاس

بر تو گر این خواجگی آید به سر

زین غمت صد آتش افتد در جگر

گر کسی ز ایشان خلافت بستدی

عهدهٔ صد گونه آفت بستدی

نیست آسان تا که جان در تن بود

عهدهٔ خلقی که در گردن بود

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:36 PM

خواجهٔ حق پیشوای راستین

کوه حلم و باب علم و قطب دین

ساقی کوثر، امام رهنمای

ابن عم مصطفا، شیرخدای

مرتضای مجتبا، جفت بتول

خواجهٔ معصوم، داماد رسول

در بیان رهنمونی آمده

صاحب اسرار سلونی آمده

مقتدا بی‌شک به استحقاق اوست

مفتی مطلق علی الاطلاق اوست

چون علی از غیبهای حق یکیست

عقل را در بینش او کی شکیست

هم ز اقضیکم علی جان آگه است

هم علی ممسوس فی ذات الله است

از دم عیسی کسی گر زنده خاست

او بدم دست بریده کرد راست

گشته اندر کعبه آن صاحب قبول

بت شکن بر پشتی دوش رسول

در ضمیرش بود مکنونات غیب

زان برآوردی ید بیضا ز جیب

گر ید بیضا نبودیش آشکار

کی گرفتی ذوالفقار آنجا قرار

گاه در جوش آمدی از کار خویش

گه فرو گفتی به چه اسرار خویش

در همه آفاق هم دم می‌نیافت

در درون می‌گشت و محرم می‌نیافت

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:35 PM

خواجهٔ سنت که نور مطلق است

بل خداوند دو نور پر حق است

آنک غرق قدس و عرفان آمدست

صدر دین عثمن عفان آمدست

رفعتی کان رایت ایمان گرفت

از امیرالمؤمنین عثمن گرفت

رونقی کان عرصهٔ کونین یافت

از دل پر نور ذی النورین یافت

یوسف ثانی به قول مصطفا

بحر تقوی و حیا کان وفا

کار ذی القربی به جان پرداخته

جان خود در کار ایشان باخته

سر بریدندش که تا بنشسته‌ای

ازچه پیوسته رحم پیوسته‌ای

هم هدایت در جهان و هم هنر

امتش در عهد او شد بیشتر

هم به عهد او شد ایمان منتشر

هم ز حکمش گشت قرآن منتشر

سید سادات گفتی بر فلک

شرم دارد دایم از عثمن ملک

هم پیامبر گفت در کشف و حجاب

حق نخواهد کرد با عثمن عتاب

چون نبود او تا کند بیعت قبول

بد به جای دست او دست رسول

حاضران گفتند ما برسودمی

گر چو ذوالنورین غایب بودمی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:35 PM

خواجهٔ شرع آفتاب جمع دین

ظل حق فاروق اعظم شمع دین

ختم کرده عدل و انصافش به حق

در فراست بوده بر وحیش سبق

آنک حق طاها برو خواند از نخست

تا مطهر شد ز طاها و درست

های طاها در دل او های و هوست

فرخ آنک از های و هو درهای هوست

آنک دارد بر صراط اول گذر

هست او از قول پیغمبر عمر

آنک اول حلقه دار السلام

او بدست‌آرد زهی عالی مقام

چون نخستش حق نهد در دست دست

آخرش با خود برد آنجا که هست

کار دین از عدل او انجام یافت

نیل جنبش، زلزله آرام یافت

شمع جنت بود واندر هیچ جمع

هیچ کس را سایه‌ای نبود ز شمع

شمع را چون سایه‌ای نبود ز نور

چون گریخت از سایه او دیو دور

چون سخن گفتی حقیقت بر زفانش

از رای قلبی خدا گشتی عیانش

گه ز درد عشق جان می‌سوختش

گه ز نطق حق زفان می‌سوختش

چون نبی دیدش که او می‌سوخت زار

گفت شمع جنت است این نامدار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:35 PM

خواجهٔ اول که اول یار اوست

ثانی اثنین اذهما فی الغار اوست

صدر دین صدیق اکبر قطب حق

در همه چیز از همه برده سبق

هرچ حق از بارگاه کبریا

ریخت در صدر شریف مصطفی

آن همه در سینهٔ صدیق ریخت

لاجرم تا بود ازو تحقیق ریخت

چون دو عالم را به یک دم درکشید

لب ببست از سنگ و خوش دم درکشید

سر فرو بردی همه شب تا به روز

نیم شب هویی برآوردی بسوز

هوی او تا چین برفتی مشک بار

مشک کردی خون آهوی تتار

زین سبب گفت آفتاب شرع و دین

علم باید جست ازینجا تا به چین

سنگ زان بودی به حکمت در دهانش

نا به سنگ و هنگ هو گوید زفانش

نی که سنگش بر زفان بگرفت راه

تا نگوید هیچ نامی جز آله

سنگ باید تا پدید آید وقار

مردم بی‌سنگ کی آید به کار

چون عمر مویی بدید از قدراو

گفت کاش آن مویمی بر صدر او

چون تو کردی ثانی اثنینش قبول

ثانی اثنین او بود بعد رسول

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:34 PM

مادری را طفل در آب اوفتاد

جان مادر در تب و تاب اوفتاد

در تحیر طفل می‌زد دست و پای

آب بردش تا بناب آسیای

خواست شد در ناو مادر کان بدید

شد سوی درز آب حالی برکشید

آب از پس رفت و آن طفل عزیز

بر سر آن آب از پس رفت نیز

مادرش درجست او را برگرفت

شیردادش حالی و در برگرفت

ای ز شفقت داده مهر مادران

هست این غرقاب را ناوی گران

چون در آن گرداب حیرت اوفتیم

پیش ناو آب حسرت اوفتیم

مانده سرگردان چو آن طفل در آب

دست و پایی می‌زنیم از اضطراب

آن نفس ای مشفق طفلان راه

از کرم در غرقهٔ خود کن نگاه

رحمتی کن بر دل پرتاب ما

برکش از لطف و کرم در ز آب ما

شیرده ما را ز پستان کرم

برمگیر از پیش ما خوان کرم

ای ورای وصف و ادراک آمده

از صفات واصفان پاک آمده

دست کس نرسید برفتراک تو

لاجرم هستیم خاک خاک تو

خاک تو یاران پاک تو شدند

اهل عالم خاک خاک تو شدند

هرک خاکی نیست یاران ترا

دشمن است او دوست داران ترا

اولش بوبکر و آخر مرتضا

چار رکن کعبهٔ صدق و صفا

آن یکی در صدق هم راز و زیر

و آن دگر در عدل خورشید منیر

آن یکی دریای آزرم و حیا

آن دگر شاه اولوالعلم و سخا

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:34 PM

خواجهٔ دنیا و دین گنج وفا

صدر و بدر هر دو عالم مصطفی

آفتاب شرع و دریای یقین

نور عالم رحمة للعالمین

جان پاکان خاک جان پاک او

جان رها کن آفرینش خاک او

خواجهٔ کونین و سلطان همه

آفتاب جان و ایمان همه

صاحب معراج و صدر کاینات

سایهٔ حق خواجهٔ خورشید ذات

هر دو عالم بستهٔ فتراک او

عرش و کرسی قبله کرده خاک او

پیشوای این جهان و آن جهان

مقتدای آشکارا و نهان

مهترین و بهترین انبیا

رهنمای اصفیا و اولیا

مهدی اسلام و هادی سبل

مفتی غیب و امام جز و کل

خواجه‌ای کز هرچه گویم بیش بود

در همه چیز از همه در پیش بود

خویشتن را خواجهٔ عرصات گفت

انما انا رحمة مهدات گفت

هر دو گیتی از وجودش نام یافت

عرش نیز از نام او آرام یافت

همچو شبنم آمدند از بحر جود

خلق عالم بر طفیلش در وجود

نور او مقصود مخلوقات بود

اصل معدومات و موجودات بود

حق چو دید آن نور مطلق در حضور

آفرید از نور او صد بحر نور

بهر خویش آن پاک جان را آفرید

بهر او خلقی جهان را آفرید

آفرینش را جزو مقصود نیست

پاک دامن‌تر ازو موجود نیست

آنچه اول شد پدید از غیب غیب

بود نور پاک او بی‌هیچ ریب

بعد از آن آن نور عالی‌زد علم

گشت عرش و کرسی و لوح و قلم

یک علم از نور پاکش عالمست

یک علم ذریتیست و آدمست

چون شد آن نور معظم آشکار

در سجود افتاد پیش کردگار

قرنها اندر سجود افتاده بود

عمرها اندر رکوع استاده بود

سالها بودند مشغول قیام

در تشهد بود هم عمری تمام

از نماز نور آن دریای راز

فرض شد بر جملهٔ امت نماز

حق بداشت آن نور را چون مهر و ماه

در برابر بی‌جهت تا دیرگاه

پس به دریای حقیقت ناگهی

برگشاد آن نور را ظاهر رهی

چون بدید آن نور روی بحر راز

جوش در وی اوفتاد از عزو ناز

در طلب بر خود بگشت او هفت بار

هفت پرگار فلک شد آشکار

هر نظر کز حق بسوی او رسید

کوکبی گشت و طلب آمد پدید

بعد از آن نور پاک آرام یافت

عرش عالی گشت و کرسی نام یافت

عرش و کرسی عکس ذاتش خاستند

بس ملایک از صفاتش خاستند

گشت از انفاسش انوار آشکار

وز دل پر فکرش اسرار آشکار

سر روح از عالم فکرست و بس

بس نفخت فیه من روحی نفس

چون شد آن انفاس و آن اسرار جمع

زین سبب ارواح شد بسیار جمع

چون طفیل نور او آمد امم

سوی کل مبعوث از آن شد لاجرم

گشت او مبعوث تا روز شمار

از برای کل خلق روزگار

چون به دعوت کرد شیطان را طلب

گشت شیطانش مسلمان زین سبب

کرد دعوت هم به اذن کردگار

جنیان را لیلة الجن آشکار

قدسیان را با رسل بنشاند نیز

جمله رایک شب به دعوت خواند نیز

دعوت حیوان چو کرد او آشکار

شاهدش بزغاله بود و سوسمار

داعی بتهای عالم بود هم

سرنگون گشتند پیشش لاجرم

داعی ذرات بود آن پاک ذات

در کفش تسبیح‌زان کردی حصات

ز انبیا این زینت وین عز که یافت

دعوت کل امم هرگز که یافت

نور او چون اصل موجودات بود

ذات او چون معطی هر ذات بود

واجب آمد دعوت هر دو جهانش

دعوت ذرات پیدا و نهانش

جزو و کل چون امت او آمدند

خوشه چین همت او آمدند

روزحشر از بهر مشتی بی عمل

امتی او گوید و بس زین قبل

حق برای جان آن شمع هدی

می‌فرستد امت او را فدی

در همه کاری چو او بود اوستاد

کار اوست آنرا که این کار اوفتاد

گرچ او هرگز به چیزی ننگریست

بهر هر چیزیش می‌باید گریست

در پناه اوست موجودی که هست

وز رضای اوست مقصودی که هست

پیرعالم اوست در هر رسته‌ای

هرچ ازو بگذشت خادم دسته‌ای

آنچ از خاصیت او بود و بس

آن کجا در خواب بیند هیچ کس

خویش را کل دید و کل را خویش دید

هم چنانک از پس بدید از پیش دید

ختم کرده حق نبوت را برو

معجز و خلق و فتوت را برو

دعوتش فرمود بهر خاص و عام

نعمت خود را برو کرده تمام

کافران را داده مهلت در عقاب

نا فرستاده به عهد او عذاب

کرده در شب سوی معراجش روان

سر کل با او نهاده در نهان

بوده از عز و شرف ذوالقلتین

ظل بی ظلی او در خافقین

هم ز حق بهتر کتابی یافته

هم کل کل بی حسابی یافته

امهات مؤمنین ازواج او

احترام مرسلین معراج او

انبیا پس رو بدند او پیشوا

عالمان امتش چون انبیا

حق تعالاش از کمال احترام

برده در توریت و در انجیل نام

سنگی از وی قدر و رفعت یافته

پس یمین الله خلعت یافته

قبله گشته خاک او از حرمتش

مسخ منسوخ آمده در امتش

بعثت او سرنگونی بتان

امت او بهترین امتان

کرده چاهی خشک را در خشک سال

قطرهٔ آب دهانش پر زلال

ماه از انگشت او بشکافته

مهر در فرمانش از پس تافته

بر میان دو کتف او خورشیدوار

داشته مهر نبوت آشکار

گشته در خیر البلاد او رهنمون

و هو خیرالخلق فی خیر القرون

کعبه زو تشریف بیت الله یافت

گشت ایمن هرکه در وی راه یافت

جبرئیل از دست او شد خرقه‌دار

در لباس دحیه زان گشت آشکار

خاک در عهدش قوی‌تر چیز یافت

مسجدی یافت و طهوری نیز یافت

سر یک یک ذره چون بودش عیان

امی آمد کو ز دفتر بر مخوان

چون زفان حق زفان اوست پس

بهترین عهدی زمان اوست پس

روز محشر محو گردد سر به سر

جز زفان او زفانهای دگر

تا دم آخر که بر می‌گشت حال

شوق کرد از حضرت عزت سؤال

چون دلش بی‌خود شدی در بحر راز

جوش او میلی برفتی در نماز

چون دل او بود دریای شگرف

جوش بسیاری زند دریای ژرف

در شدن گفته ارحنا یا بلال

تا برون آیم ازین ضیق خیال

باز در باز آمدن آشفته او

کلمینی یا حمیرا گفته او

زان شد آمد چون بیندیشد خرد

می‌ندانم تا برد یک جان ز صد

عقل را در خلوت او راه نیست

علم نیز از وقت او آگاه نیست

چون به خلوت جشن سازد با خلیل

گر بسوزد در نگنجد جبرئیل

چون شود سیمرغ جانش آشکار

موسی از دهشت شود موسیجه‌وار

رفت موسی بر بساط آن جناب

خلع نعلین آمدش از حق خطاب

چو به نزدیک او شد از نعلین دور

گشت در وادی المقدس غرق نور

باز در معراج شمغ دوالجلال

می‌شنود آواز نعلین بلال

موسی عمران اگر چه بود شاه

هم نبود آنجاش با نعلین راه

این عنایت بین که بهر جاه او

کرد حق با چاکر درگاه او

چاکرش را کرد مرد کوی خویش

داد با نعلین راهش سوی خویش

موسی عمران چو آن رتبت بدید

چاکر او را چنان قربت بدید

گفت یا رب ز امت او کن مرا

در طفیل همت او کن مرا

گرچه موسی خواست این حاجت مدام

لیک عیسی یافت این عالی مقام

لاجرم چون ترک آن خلوت کند

خلق را بر دین او دعوت کند

با زمین آید ز چارم آسمان

روی بر خاکش نهد جان بر میان

هندو او شد مسیح نامدار

زان مبشر نام کردش کردگار

گر کسی گوید کسی می‌بایدی

کو چو رفتی زان جهان باز آیدی

برگشادی مشکل ما یک به یک

تا نماندی در دل ما هیچ شک

باز نامد کس ز پیدا و نهان

در دو عالم جز محمد زان جهان

آنچ او آنجا ببینایی رسید

هر نبی آنجا به دانایی رسید

چون لعمرک تاج آمد بر سرش

کوه حالی چون کمر شد بر درش

اوست سلطان و طفیل او همه

اوست دایم شاه و خیل او همه

چون جهان از موی او پر مشک شد

بحر را زان تشنگی لب خشک شد

کیست کو نه تشنهٔ دیدار اوست

تا به چوب و سنگ غرق کار اوست

چون به منبر برشد آن دریای نور

نالهٔ حنانه می‌شد دور دور

آسمان بی‌ستون پر نور شد

و آن ستون از فرقتش رنجور شد

وصف او در گفت چون آید مرا

چون عرق از شرم خون آید مرا

او فصیح عالم و من لال او

کی توانم داد شرح حال او

وصف او کی لایق این ناکس است

واصف او خالق عالم بس است

ای جهان با رتبت خود خاک تو

صد جهان جان خاک جان پاک تو

انبیا در وصف تو حیران شده

سرشناسان نیز سرگردان شده

ای طفیل خندهٔ تو آفتاب

گریهٔ تو کار فرمای سحاب

هر دو گیتی گرد خاک پای تست

در گلیمی خفته‌ای، چه جای تست

سر برآور از گلیمت ای کریم

پس فرو کن پای بر قدر گلیم

محو شد شرع همه در شرع تو

اصل جمله کم ببود از فرع تو

تا ابد شرع تو و احکام تست

هم بر نام الهی نام تست

هرک بود از انبیا و از رسل

جمله با دین تو آیند از سبل

چون نیامد پیش، پیش از تو یکی

از پس تو باید آمد بی‌شکی

هم پس و هم پیش از عالم توی

سابق و آخر به یک جا هم توی

نه کسی در گرد تو هرگز رسد

نه کسی رانیز چندین عز رسد

خواجگی هر دو عالم تاابد

کرد وقف احمد مرسل احد

یا رسول الله بس درمانده‌ام

باد در کف ، خاک بر سر مانده‌ام

بی کسانرا کس تویی در هر نفس

من ندارم در دو عالم جز تو کس

یک نظر سوی من غم‌خواره کن

چارهٔ کار من بی‌چاره کن

گرچه ضایع کرده‌ام عمر از گناه

توبه کردم عذر من از حق بخواه

گر ز لاتاء من بود ترسی مرا

هست از لاتیاء سو درسی مرا

روز و شب بنشسته در صد ماتمم

تا شفاعت خواه باشی یک دمم

از درت گر یک شفاعت در رسد

معصیت را مهر طاعت در رسد

ای شفاعت خواه مشتی تیره روز

لطف کن شمع شفاعت برفروز

تا چو پروانه میان جمع تو

پرزنان آئیم پیش شمع تو

هرک شمع تو ببیند آشکار

جان به طبع دل دهد پروانه‌وار

دیدهٔ جان را لقای تو بس است

هر دو عالم را رضای تو بس است

داروی درد دل من مهرتست

نور جانم آفتاب چهرتست

بر درت جان بر میان دارم کمر

گوهر تیغ زفان من نگر

هر گهر کان از زفان افشانده‌ام

در رهت از قعر جان افشانده‌ام

زان شدم از بحر جان گوهرفشان

کز تو بحر جان من دارد نشان

تا نشانی یافت جان من ز تو

بی‌نشانی شد نشان من ز تو

حاجتم آنست ای عالی گهر

کز سر فضلی کنی در من نظر

زان نظر در بی‌نشانی داریم

بی‌نشانی جاودانی داریم

زین همه پندار و شرک و ترهات

پاک گردانی مرا ای پاک ذات

از گنه رویم نگردانی سیاه

حق هم نامی من داری نگاه

طفل راه تو منم غرقه شده

گرد من آب سیه حلقه شده

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 3:34 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5003986
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث